۱۳۹۸ آبان ۱۸, شنبه

بخش سی و پنجم: شاهنشاهی والاخش (۴۸۸-۴۸۴ میلادی)







پس از کشته شدن پیروز، سنای مهینان ساسانیان  برادرش والاخش  را بپادشاهی ایران برگزید.  از گواهه های تاریخ چنین بر میاید؛ که زرمهرسوخرا ، از خاندان کارن آرش آکیان،  در گزینش وی به پادشاهی نقشی برجسته بازی نمود. به نوشته ی تبری:
 هنگامیکه خبر درگذشت پیروز به سر زمینهای ایران دررسید مردمان  به آشفتگی و هراس درافتادند. اگرچه هنگامی که سوخرا از راستی  سرنوشت پیروز به ریزاریز آگاهی یافت ،  با آمادگی، به همراهی بخش بزرگی  از سپاهیان زیر فرمان خویش،  برای نبرد به سرزمین هفتالی  ها  در بتازید.
 هنگامی که  نیروهای  سوخرا (سوفرا در فردوسی ، شوخار در دینوری)  به گرگان  رسید، اخشونور  از  پیشروی نیروهای وی آگاهی یافت  و   چنین می نماید  که  چون   از تازش وی در شگفت شده بود، به گزارش تبری،  در همان گاه  که خویشتن را برای نبرد با وی آماده می نمود  در پیامی به سوخرا   ازو پرسید  که  اوکیست و در  ایران چه جایگاهی دارد  و  آماج او از  پیشروی بسوی رود آموی در خراسان چیست؟پرسش اخشونور در این باره  که  سوخرا ازبرای چه به سوی خراسان درتاخته است، به هرنگاه، پرسشی خردمندانه بود، اما اینکه اخشونور از سوخرا   نام و جایگاه وی را در شاهنشاهی ایران می پرسید نشان ازین دارد که شاید پادشاه هفتالی ها گمان نمی برد که پس از درهم شکستن یک پارچه ی نیروهای ایران هنوز سپاهیانی برای پایداری و رویارویی با او بجا مانده باشد و درشگفت شده می خواست بداند که ساختار شاهنشاهی ایران تا به کجا فروریخته است و ازاینرو بود  که از جایگاه او می پرسید.

زرمهر سوخرا  در پاسخ به او نوشت که نامش سوخراست و جایگاه او "کارن" است. و با هوده است که بگوئیم؛ همانگونه که نولدکه می نویسد، در یونان باستان نیز جایگاه دهنادین (مقام رسمی) مهینان را به نام تبارهای آنان می خواندند . اینکه سوخرا در پاسخ به پرسش اخشونور نگفت که من مرزیان زابلستان هستم و بل گفت  که جایگاه من کارن است  بی گمان نشان دهنده ی ارج خاندان کارن، یکی از هفت خاندان مهین آرش آکیان،  در ساختار طبقاتی ساسانیان بود. به هر روی سوخرا در پاسخ به پرسش دیگر اخشونور درباره ی اینکه آماج او برای تازیدن چیست پاسخ داد که او برسر آنست که کین کشتن پیروز را از وی برستاند.  تبری می نویسد:
 اخشونور به پیام او چنین پاسخ داد که؛ "شیوه ی تو  در رویکرد به این باره، که در پیش گرفته یی،   به ریزبینی همانند رویکرد پیروز است.  زیرا که تنها پیامد نبرد  وی با من ، باهمه ی  سپاهیان بیشمارش،‌   ویرانی و کیفر بر خود او بود."   اما گفته ی اخشنور  سوخرا را  از تک و تا بازنداشت  و وی آنها را نادیده بگرفت .   او  به سپاهیانش فرمان  آماده باش بداد و  آنها نبرداپزار ها شان را بدست بگرفته،  بسوی اخشونور به پیشروی  پرداخته  و با اراده یی پایدار و دلی استوار به  او در بتازیدند.   اخشونور که در پیِ پایان دادن به رزم  بود به  سوخرا پذیرشنامه ی آشتی  را پیشنهاد بداد،  اما وی از پذیرفتن هرگونه پذیرشنامه ی آشتی سرباز بزد،  مگر آنکه وی هرگونه تاراجی را که از اردوگاه  پیروز بدست آورده  بازپس دهد . چنین بود که اخشونور  همگی  آن تاراج ، که در بر گیر  خزانه های  پیروز،  و  همه آنچه که در اسطبل هایش بود،   و  همه ی بانوانِ همراه،  ازجمله پیروزدخت، را به او بازبگردانید و  موبد موبدان  و هر کدام  از مهینان ایران را که در بند خویش داشت  به  دست او بازپس بداد  و سوخرا سپس با همه ی آن ها به سرزمین ایران بازگشت. 
روایت های دیگر تاریخ نویسان عرب مانند کتابهای المعارف ،  عیون الاخبار، و  سیر العجم  ابن قتیبه دینوری و  الاخبار الطوالِ ابوحنیفه دینوری و الکامل فی التاریخ  ابن اثیر کم وبیش با رویت تبری هم سان می باشند. در شاهنامه فردوسی سوخرا  از اهالی شیراز و مرزبان زابلستان شناسانده می شود . که پس از آگاهی از کشته شدن پیروز  سپاه پراکنده ی ایران را گردهم میاورد   و در نامه یی به اخشونور ، که فردوسی وی را خوشنواز می نامد  به او هشدار می دهد که :
من اینک به مرو آمدم کینه‌خواه                نماند به هیتالیان تاج و گاه 
اسیران و آن خواسته هرچ هست           که از رزمگاه آمدستت بدست 
همه بازخواهم به شمشیر کین                بخ مرو آورم خاک توران زمین
اخشونور در پاسخ به نامه ی او از پیمان شکنی پیروز  و  به برایند آن،  از شکستِ او می نویسد، و به سوخرا هشدار می دهد که او برای نبرد آماده ست. به هر روی  سوخرا برای نبرد با او به مرو می شود. و در نخستین روز  رویارویی، سپاهیان ایران دست بالا را دارند.  و چنین است که در فردای آن روز فرستاده یی با پیشنهاد  آشتی از سوی  اخشونور میاید؛ که اگر ایرانیان بپذیرند که به  پیمان بهرام گور باز گردند،  وی همه خزانه ی به یغما گرفته از پیروز و اسیران را آزاد خواهد ساخت.
اسیران وز خواسته هرچ بود                 ز سیم و زر و گوهر نابسود 
ز اسب و سلیح و ز تاج و ز تخت         که آن روز بگذاشت پیروزبخت 
فرستم همه نزد سالار شاه                   سراپرده و گنج و پیل و سپاه 
چو پیروزگر سوی ایران شوی                به نزدیک شاه دلیران شوی 
نباشد مرا سوی ایران بسیچ                تو از عهد بهرام گردن مپیچ 
به گزارش فردوسی چون کواد (قباد) ، پسر پادشاه و  اردشیر، موبد موبدان در بند اخشونور اسیر بودند، سوخرا برآن می شود تا از جنگ بی سود و دراز دست بکشد و پیمان آشتی وی را بپذیرد. و مرز ایران را به رود آموی (جیحون) بازگرداند.

  والاخش  و تنش ارمنستان

همانگون که در بخش پادشاهی پیروز دیدیم، مسیحیان ارمن زیر فرمان واهان ممیکونیان، برادرزاده ی اسپهبد ارمن وارتان ممیکونیان، بار دیگر  در روزگار پیروز سر بشورش برداشتند و  هزاربوخت زرمهر سوخرا  توانست آنها را شکست دهد. اما نیروهای  ارمن به کوهستانها زدند و به نبردهای چریکی که برای ایران بسیار پرهزینه بود پرداختند.  زرمهر در گفتگوهای آشتی با واهان  بود که از سوی  پیروز به او پیام رسید که  وی بر سر آنست که برای نبرد با هفتالی ها بسوی خراسان برود و به او دستور داد تا به ایبری رفته و شاه وختنگ را از آن کشور بیرون اندازد و یا که کار وی را بسازد. پیروز همچنین  یکی از مهینان خاندان مهران، بنام "شاپور مهران"  را  به مرزبانی ارمنستان برگمارد.  زرمهر چنان کرد که پیروز فرمان داده بود و به یاری میترا باوران گرجستان وختنگ را از ایبری به بیرون راند. به نوشته ی لازار پارپسی:
هنگامی که هزاربوخت که در سرزمین ایبری (گرجستان) بود از کشته شدن پیروز و نابودی بیشمار از سپاهیان وی آگاهی یافت، پس او به هراس افتاد و  سرآسیمه  به ایران بازگشت . هنگامی که وی به دربار رسید، بازماندگان مهینان ایران- پسری از یکی و برادری از دیگری، و هرآنکس که توانسته بود درآن هنگام زنده بماند،  همگی،  به گرد او شدند.  و بایکدگر رای زدند  که چه کس شایسته ی شاهنشاهی ست. آنان در این باره روزهای بسیاری را سپری نمودند وسرانجام  همگی بر پادشاهی واقارش (والاخش)، برادر شاه پیروز، که مردی نیکخواه و میانه رو بود، یگانگی  یافتند. 
هنگامی که  والاخش و مهینان  به بارگاه بودند،  هزاربوخت آغاز به سخن نمود و آنچه را که در  اندیشه  ی همگان بود بر زبان رانید، و وی را از خوشگذرانی و دَم دَمی خویی  پیروز به یاد آورد وگفت: "او هرآنچه را که دلش می خواست می کرد ، و تنها با بکارگرفتِ  زور،  خواسته هایش را به انجام می رسانید- به همانسان که دلش  می خواست، بدون آزرمداشت به دید دیگران، و بدون  رایزنی با هرکس دیگر،   و هرچیز را تنها با اراده ی خود کامه ی خویش، به انجام می رسانید. برآیند این شیوه اندیشیدنِ پرسش ناپذیر ، نه تنها بر خود او  که بر همه ی ایرانیان  پراکندگی و  ویرانی  ببار آورد.  اینک همه ی ما به اشتیاق تو را به آوند مردی خوشخو و جهانساز  به پادشاهی برگزیده ایم،  تا که به دست تو اورنگ شاهنشاهیِ جهانِ ایرانی و انیرانی، که درزیر فرمان این  پادشاهی ست، به شکوفایی رسد، تا با بکارگرفت میانه روی  و مهر تو؛     همسازگاری با مردمانی که در ایستادگی و شورشند برپا شود، و  هر ایرانی و انیرانی بر پایه ی ارجش شناخته شود،‌ تا که دانسته شود که چگونه باهوده را از بیهوده جدا باید کرد و برگزید، و   با فرزانگان  رایزنی نمود،‌ و آنان را می باید دوست بداشت که هم رزمانشان را دوست می دارند، و بیزار بود و نابود ساخت آنان را که رشک می ورزند و بدگویی می نمایند، و که همگان را در  دیده داشت، تا بتوان کنندگان کارهای نیک را شناسید، تا آنانکه ارجمندند را با پرداخت  پاداشی  سزاوارِ کارشان مزد داد. "  پس از گفتن همه ی اینها  و دیگر   اندرزها از این سان به او،  و پس از گرفتن  سوگند،‌ آنها وی را بر تخت شاهنشاهی ایران برنشاندند.  
در دومین روز فرمانروایی والاخش،  هزار بوخت  و مهینان  در نشست سنا  به رایزنی پرداختند و دربرابر  شاه والاَخش،  هزاربوخت چنین گفت؛ " همانگون  که تو خود آگاهی، هرزگیِ  پرنکوهشِ شاهنشاه پیروز ، برادر خشونت خو، خوش گذران و سخت سرِ تو،  کاشت آن کرد که بسیار از مردمان را  از سرزمین ایران گریزانید.  یک نمونه ی نخست آن، سرزمین  ارمنستانِ بزرگ ست  که امروز از  گزیت-دهی به تو برون شده.  مردی که  این سرزمین را از تو  بیگانه داشته است  نیکمردی ست که  ارج و گوهر وی  بر پیروز، که وی را از کارگذاری برای ایران به بیرون راند،  ناشناخته ماند. همگان از آسیب ها  و زیانهایی که این مرد بر جهان ایرانی آورده ست آگاهند. من چنین می پندارم که  شما همه ی اینها را شنیده اید و زان ها آگاهید.  اما شاپور مهران  که شمایش به مرزبانی برگزیده اید،  به آزمودگی  حتی بیشتر از شما  از دلاوری و فرزانگی وی (واهان) آگاه ست. اگر می خواهید از او بازپرسی نمائید و بشنوید، که وی  خود به شما خواهد گفت. "  
 از گزارش لازار؛ که در این بخش، با نودشی میهن پرستانه، به بسیار رنگ گزافه نمایی و لاف زنی  دارد، می توان  راستی رویدادها را، تا اندازه یی،  با نادیده گرفتن آب وتاب ها ی او،  باز سازی نمود ،  چنین می نماید که  در  نشست سنای ایرانیان که برای بررسی کارکردها و پیامدهای درگیری های ایران در ارمنستان برپاشده بود ، شاه والاخش از شاپور مهران  مرزبان ارمنستان در باره چگونگی رویکردهای ارمنستان  گزارش خواست  و به ويژه از او خواست که به سه پرسش پایه یی پاسخ دهد :
 یکم، این که تاکنون دستاوردهای وی در خاک ارمنستان چه  بوده ست؟  
دوم،  واهان، فرمانده ی نیروهای شورشی ارمن چه دستاوردها ئی  را در سر دارد   و تا چه اندازه  برای بدست آوردن آنها  توانائی دارد؟ و  
سوم، اینکه ، چگونه وی توانسته ست برای  این همه سالیان دراز دربرابر نیروهای ایران پایداری نماید؟ 
 پاسخ شاپور مهران به این پرسشها  چنین بود که ;  باهمه اینکه ایرانیان  در نبردهایی که، به فرماندهی هزاربوخت  زرمهر  سوخرا و خود وی،‌ با شورشیان ارمن داشته اند پیروز بوده اند، اما پیروزی راستین از آن ارمن ها بوده ست، زیرا که آنها  با نیرویی اندک توانسته بودند  بسیاری از سپاهیان ایران  را به خاک افکنند و برآنان  آسیب هایی بزرگ  فرا آوردند. شاپور مهران در باره ی  این که چه چیز این برآمد را پدیدار ساخته گفت :  "پس از اینکه هزار بوخت، به ایبری رفت  و مرا به آوند فرمانده ی نیروها در ارمنستان به جا نهاد، واهان، تنها با شماری اندک سپاهی،  نیروهای ما را بس فرسوده ساخت."   جنگهای فرسایشیِ شورشیان ارمن، با آشنایی شان به پستی بلندی ها در مناطق کوهستانی ارمن، به آنها توانایی می داد تا با جنگ و گریز به شیوه های چریکی بر نیروهای ایران تلفات  بسیار  اندرآورند. او در پایان چنین برآورد گرفت که:
 من چنین می پندارم  که اگر  امروز  واهان و دیگر پیروانش به آشتی پذیری در خدمت تو بودند،   پشتگرمیی بسیار گرانسنگ و نیک  از برای  سوگ ما  می بودند. زیرا هنگامیکه ارمن ها با چنین مردانی به ما بپیوندند، آنگاه ایبری ها  و آلبانی ها نیز دیگر  هرگز گستاخی آن نخواهند داشت  که جدایی  بخواهند و یا به واژگون  با آنها واکنش نشان دهند.

به نوشته ی لازار، گزارش های هزاربوخت سوخرا و  شاپور مهران مورد تأیید دیگر مهینان بود و تحسین آنان را برانگیخت.  آنان بی درنگ "نیکسار گوشن اسپ داد" Nixor Vshnaspdat مردی میانه رو، هوشمند و کاردان را با گروهی از کارشناسان به ارمنستان فرستادند.  خود پادشاه و حتی بیش از او، پیشکار هزاربوخت سوخرا و دیگر مهینان سنای ساسانیان  بر وی چنین گماردند که با واهان رسانگی برپادارد و با مهر و میانه روی بسیار بکوشد تا وی را به دامان میهن بازگرداند. هرچند به او اندرز دادند که نخست اسوارانی را از آذربایجان که نزدیک به ارمنستان ست ، و از زرونت Zarawant ( سراوند؟)  و هرHer  برگزیند زیرا که  شاید واهان،  که زیرک و تیزهوش  بود، با وانمود به دوستی  و آشتی، براستی  بر سر  فریب   او  می بود. "زیرا که او و پیروانش دستاوردهایشان را  تا به اکنون تنها با دلاوری دارا نشده اند."  

پس نیکسار به سوی ارمنستان شد و در نزدیکی مرز آن سرزمین، در پیامی  به واهان، وی  را از آمدن خویش،   آگاه ساخت و نوشت: "من با خود فرمانی از شاه والاخش و پیامی پر از آشتی برای آرام نمودن شورش تو و همگی مهینان که از ایرانی ها بوده اند آورده ام.  اینک بیا و بشنو  و آنچه را که نیکوست برگزین، آنچه که تو آنرا خوش میداری." واهان ممیکونیان، پس از دریافت این پیام  همه ی نخارارها و آزادگان و اسواران را به نشستی فراخواند و از فرستادگان نیکسار خواست که پیام شاه والاخش و مهینان ایران را بر همگان بخوانند. پس از آنکه آنان پیام شاه را برای همگان خواندند،  فردای آن روز نیکسار   پاسخ خویش را   به آنان چنین داد.
در این پیام  واژه هایی سنگین  در باره های شورش ما به چشم  میخورد  که  پرداختن به آنها با نوشتن و یا پیام  ناشدنی ست ، واژه هاییی  مانند "نشاندار"،‌ و "کرده یی با توانداشت  مرگبار" که ما زندگی خودرا به آن وقف نموده ایم؛ که تنها می شود  با خداوند ایرانیان و با شما به آوند سنای مهینان به رویارو  در باره ی آنها گفتگو نمود. اما من سه چیز را می گویم ، که اگر به آنها  به گونه یی  که خواست من و همه ی آنها که در اینجایند ، پاسخ داده شود،  وگر که این سه بند نوشته شده و  به مُهر شاه  پشتوانه  خورده و به ما داده شود، ما هرآنچه را که شایسته و درست است  به جای خواهیم آورد  و   خواسته های شما  را  همانند نیاکانمان خواهیم پذیرفت. 
 سه درخواست ارمن ها چنین بود :
۱. به ما پروا دهید که دین و آئین پدرانمان را پاسداری نمائیم و هیچ ارمن به دین مغان درنیاید  و جایگاه  و آزرم را بر پایه مغ گرایی پخش ننمائید و آتشکده ها را از سرزمین ارمن پاک نمائید و برما دیگر ازین پس دشمنان کلیسا را نفرستید و پروا دهید که کشیشان ما و مسیحیان به آزادی و بدون هراس به پرستش بپردازند.
۲.  مردمان را بر پایه ی  شهزادگی  رده بندی نکنید، که بل آنها را بر پایه ی نیکی و بدی شناسایی کنید . باهودگان را برگزینید نه بیهودگان را،  آنها را که کاریند دوست بدارید و از آنها که ارجی ندارند  بیزار باشید.  مردمان فرزانه را گرد خود آورید و با آنها رایزنی نمائید  و  نتنها به ابلهان پروا ندهید که نزدیک  شوند که بل آنها را  از سنا بیرون اندازید. 
۳.  ما می خواهیم که شاهنشاه ایران با دیدگان خود ببیند، با گوشهای خود بشنود،  و با دهان خویش سخن بگوید،  نه با چشم و گوش و دهان دیگران . پروا ندهید که وی کسی را بر پایه ی  آنچه که دیگری گفته؛ که وی چنین یا چنان ست، به  نیکی یا بدی  بشناسد  . و یا چیزی را بایسته بداند که از دهان دیگری شنیده ست. 
نیکسار پس از شنیدن پاسخ واهان، در نامه یی به او  همه ی خواسته ها ی او را  می پذیرد  و به او می نویسد:
اینک بیا، به پیش من بیا با اطمینان، و خدایگان ایرانیان و همه ی مهینان ایران  سوگند یاد می کنند که همه ی درخواستهایی که بمن، با این پیام آوران،  فرستاده یی را به پذیرند و  به تمامی اجرا نمایند. و سپس خدایگان ایرانیان - همانگون که خواسته یی - تو را و آنها که با تویند را  ارتمند خواهد داشت  و به ارمنستان باز خواهد  گردانید.
واهان ممیکونیان   پس از خواندن این پیام با گروهی از یاران خویش بسوی نیکسار می رود و چون به نزدیکی های وی میرسد،  در  پیامی  به  وی، او را از آمدن خویش آگاه می سازد و می نویسد:
اکنون اگر می خواهی که من به دیدار تو بیایم ، چند تن از مهینان و  کسانی از تبارهای ارجمند را به  من بفرست تا  نزد مردمان من بمانند، تا من بدیدن تو آیم  و باهم گفتگو نمائیم  و از یکدگر بشنویم که چگون کاری شایسته  است که  انجام دهیم.
پس نیکسار،  بی درنگ،  نه تن از مهینان ایران  را که  در بر گیر؛ نرسه ی کَمسَراکاران ، فرمانروای شیراک؛ بازه، شَهاپ آذربایجان؛  به-بهنام ، هزاربد ارمنستان؛ نری شاهپور، برادر مهران  و پنج تن  مهین دیگر را به گروگان نزد شورشیان ارمن فرستاد. واهان پس از آمدن گروگان ها با سپاهیان خویش به نزد نیکسار   رهسپار شد و چون به اردوگاه وی رسید فرمان داد که  ورودش را با رژه ی نظامی و شیپور های جنگ آرایشی دهنادین شایسته ی فرماندهان   دهند.  نیکسار به ناخرسندی چندتن از  افسران خویش را با پیامی به نزد او فرستاد که:
آنچه که تو داری می کنی به دهناد ایرانیان نیست، و این کارتازه ایست که تو پدید آورده یی، وزین پس چنین بایسته ست که  تو به دهناد ایرانیان رفتار نمایی.  زیرا که تنها سزاوار   اسپهبد ایرانیان ست که چون به اردوگاه درمیرسند  شیپورها به صدا  درآیند.  و هیچ کس را دل آن نیست که  در برابر ایرانیان  چنین گستاخی نماید.
واهان پاسخ داد:  " بگذار تا نخست خدایگان ایرانیان مرا به خدمت بگیرد، و آنگاه، بدون آنکه از تو یاد بگیرم ،  به دهناد و ارجمندی  سرزمین ایران را پاس خواهم داشت. گمان مبر که من چنان فراموشکارم ، زیرا چندسالی بیش از آن هنگام که در ایران بودم نگذشته است" به هر روی، سرانجام واهان به دربار والاخش در میاید و والاخش به وی میگوید:
 پیام آوران،  از همه ی گفتگوهای تو و  نیکسار ؛ چه  آنچه را که تو در نامه هایت نوشته یی  و چه از گفتگوهای رو در روی شما  باهم ، ما را  بخوبی آگاهانیده اند.  تو به هیچ روی سخن ناروایی نگفته یی. زیرا که برادرم پیروز؛ با  خوی خوش گذرانش،  ناسازگاریش،   بی میلی به شنیدن هرکس و خودپسندیش، اگر تنها تو را از دست داده بود،  زیانی چندان سنگین نمی بود. هنگامی که یک خدمتگذار از دست می رود معمولا می شود وی را با کسی دیگر جایگزین نمود.  اما از برای خودپسندی وی، چنان بی شمار از مردمان خوب  را  از  دست داده ایم که امروز به هیچ آوند نمی توانیم جاگزینشان نمائیم. 
به  گزارش لازار،  والاخش شورش  واهان  را پیآمدی از رفتار برادر خویش می دید وزینرو واهان را گناهکار نمی گیرد و او را می بخشاید.سپس  شاه  به پیشنهاد سنای ساسانیان وی را به اسپهبدی ارمنستان و فرمانروایی بر سرزمین ممیکونیان ها بر می گمارد.

پس از بازگشت واهان به ارمنستان، والاخش یکی از مهینان،  از تبار اَندِگان آرش آکیان،  را به مرزبانی ارمنستان برگزید. لازار این مرزبان را اَندِکان Andekan می خواند که به گمانه زنی ما می باید همان نام تبار او باشد. به گزارش لازار ، اندکان  مردی هوشمند، دوراندیش و دادور بود که می توانست فرزانه را از ابله و نیک را از بد تمیز دهد. وی پیوند دوستی و کارگی ئی نزدیک و پربار با اسپهبد نیروهای ارمن واهان برپا داشت . و شاه والاخش را از نزدیک به در روند رویدادها ی ارمنستان آگاهی میداد. و سرانجام به پیشنهاد  او بود که والاخش، واهان را به مرزبانی ارمنستان بر گمارد.


والاخش و کلیسای نستوری ایران

همانگون که در بخشهای پیشین دیده ایم ، کلیسای مسیحیان ایران  از روزگار شاپوریکم،   بخاطر پیوندهای پنهانیش  با کلیسای رم، در زیر فشار بود تا از ترپندهای نابکارانه ی  کنستانتین  در ایران پیشگیری  شود، این فشارها در روزگار شاپور دوم  رو  به فزونی گرفت؛  تا سرانجام ،  در هنگام پادشاهی یزدگرد یکم،  به میانجیگری اسقف بزرگ ماروثا،  از میان  برداشته شد.   و یزدگرد مار اسحاق را  به اسقفی کلیسای تیس پاون  برگزید. و باهوده ست که گفته شود  تاریخ نویسان باختر همیشه تیس پاون  را یا سلوسیا می خوانند و  یا تیس پاون-سلوسیا، تا بگونه یی روزگاران فرمانروایی سلوکی  ها را به پایتخت ساسانیان  یادآور باشند.  و اینکه گفته شده است سلوسیا در آنسوی رود تیغ ریز و تیس پاون در این سو بود بهانه یی سست بیشتر نیست. زیرا که این دو شهر اینک باهم به همگی آمیزه شده بودند.

یزدگرد یکم در نخستین همایش کلیسائیان ایران در تیس پاون در ۴۱۰ میلادی،  خود سازماندهی کلیسای ایران را  بر پایه فرمانی پایه نهاد و اسقف تیسفون را به آوند پیشوای کلیساهای ایران  شناخت و بدین سان در این همایش، که  همایش مار اسحاقِ  خوانده می شود،  به کلیسای ایران آزادی داده شد تا باره های خودرا  بدانسان که  می خواهد براند و به راهکارهای خود پدیداری و سامان دهد. اگرچه،  اسقف بزرگ کلیسای ایران می باید به پادشاه، و بزرگ فرماذار و سنای ایران پاسخگو می بود  وبدینسان اسقف بزرگ  تیسفون هم رهبر دینی و هم پیشوای دیوانی شهروندان مسیحی ایران گشت.  با این همه، کلیسای ایران ناخرسند بود زیرا که گزینش اسقف بزرگ اینک می بایست مورد پذیرش پادشاه باشد که  به این میانا بود که جایگاه اسقفی تنها از میان نامزدهای پیشنهادی شاه می باید برگزیده می شد. 

همایش  مار دَدیشو  در ۴۲۴ در  روزگار پادشاهی بهرام گور کلیسای ایران را از کلیسای رم جدا ساخت  و برآن شد که اسقف بزرگ کلیسای ایران  در زیر فرمان هیچ کلیسای دیگرنیست.  به ویژه این که "کلیسائیان خاور نمی توانند از پدر والای خود Patriarch   به پدران والا در کلیسای باختر شکایت نمایند؛ هر دادخواهی را که نتوان با دادوری وی به سرانجام رسانید،  می باید تا برپایی دادگاه مسیح  شکیبا بماند".   این نخستین بار بود که همایش ایران  از اسقف بزرگ به آوند پدر والا نام می برد و میگفت که وی تنها در برابر  مسیحِ خداوند پاسخگوست.


چنین بود که در زیر پشتیبانی پیروز، بارسوما Barsumas   کشیشی که باورهایی نستوری داشت،  و از کلیسای اِدِسا  به همین خاطر رانده شده بود،  به اسقفی کلیسای نیسی بیس  برگزیده شده بود . وی در آنجا  آموزشکده یی را  برپاساخت که   بزودی  بس پر آوازه گشت  و در گسترش کیش نستوری مسیحیت در ایران نقشی بزرگ بازی نمود . همانگون، که در بخشهای پیشین دیده ایم، به باور نستوریان عیسی مسیح دارای دوسرشت بود سرشت خدایی و سرشت انسانی dyophysite . و سرشت انسانی او آغازی با زاده شدن اوداشته است.  و لی تک سرشتی های مسیحی  Monophysite  بر آن بودند که عیسی مسیح آغازی نداشته و همیشه با خدای پدر بوده ست و سرشت  او هم خدای کامل و هم انسان کامل بوده ست.   بر پایه ی زمانیاد میکائیل سیریائي  بارسوما  اسقف نیسی بیس به شاه پیروز بپذیرانید  که کیش نستوری را بزور  بر مسیحیان ایران  بپذیراند.  به نوشته ی او بارسوما به پیروز گفته بود که :
 اگر ما در خاور  کیشی را آگهداد ننمائیم که از کیش امپراطور رم  جدا باشد،  شهروندان مسیحی تو  هرگز دلپاکانه  به تو وفادار نخواهند ماند.  اما  به من لشگری بده  و من همه ی  مسیحیان شاهنشاهی ترا به کیش نستور درخواهم آورد  سپس آنان از رمی ها بیزار خواهند شد و رمی ها  آنان  را  دشمن خواهند داشت. 
 براستی،  پیروز نه تنها وی را به اسقف بزرگ نیسی بیس بر نشانیده بود که بل  به فرمانده ی نظامی نیسی بیس  دستور داده بود تا  از او به آوند رایزن خود بهره گیرد.  و این راهکاری هوشمندانه بود زیرا پیروز  به نیکی می دانست که  کلیسای رم  بار سوما را بر نمی تابد وزینروی او بهترین دژ پیشگیری دربرابر ترپندهای رم  برای به آشوب بر انگیزاندن کلیسائیان ایران ست.   در این هنگام میان بارسوما و بابویه  Babowie، پدر والا و اسقف بزرگ تیس پاون، تنشی در  گرفت. بابویه اسقفی بسیار سختگیر بود  و از اینرو برخی از اسقف های وی به بارسوما در نیسی بیس   پناهنده شدند. تنش میان پدر والای کلیسای نستوریان و بارسوما بالاگرفت و بارسوما که از پشتیبانی پیروز  به خود باور داشت بابویه را به دادخواست در دادگاه تهدید نمود . چنین بود که بابویه چهره ی دورنگ خویش را آشکار نمود،  زیرا در نامه یی به اسقف بزرگ رم  از اوخواست که از هنایش خویش بر امپراطور زنو بهره گیرد و از او بخواهد تا شاهنشاه پیروز را از دادستانی باز دارد. و البته او می دانست که زنو می تواند از پرداختن هزینه های نگاهداری دژهای کاسپین به این بهانه خودداری نماید.  در این نامه او با نوشتن این که "خداوند ما را در این شاهنشاهی نفریناک  جای داده است " بر گناهکاری خود گواهه می داد.  این نامه که در  چوبدستی توخالی فرستاده شده بود به دست یکی از هواداران بارسوما افتاد و وی آنرا به او بفرستاد.

بار سوما آن نامه را به پیروز فرستاد و  شاه به خشمگینی بابویه را با بارگاه فراخواند و  چون او بدر آمد، پیروز تنها مُهر نامه را در پائین نامه به وی نشان  داد  و از او پرسید: "این مُهر توست؟".  برای پدر والا هیچ  راهی نبود که بتواند "شاهنشاهی نفریناک" را رنگی به پسند دهد. پیروز فرمان داد تا وی را به انگشتر اسقفی اش بدار آویزند و چنین شد که کلیسا او را از شهیدان در میشمرد. چون پیروز در گیر نبرد با هفتالی ها شد، جایگاه پدر والا و اسقف بزرگ تیس پاون چندگاهی تهی ماند. هر چند در این گاهان بارسوما که باور داشت با بازگشت پیروز آن جایگاه از آن او خواهد بود  در اداره ی کلیسا از خود قدرت فراوان  نشان میداد. در این هنگام امپراطور زنو در رم یک سرشتی عیسی مسیح را در کلیسای کاتولیک رم قانون نموده بود و چنین بود که بارسوما  به واکنش، بر دوسرشتی او،  در بنیان باورهای کلیسای ایران،  پافشاری می نمود. 

   بارسوما  در ۴۸۴ میلادی توانست  همایشی از هوادارانش در بث لافاث  Beth Lafath برپا بدارد. پس از آنکه والاخش در آنسال بر تخت پادشاهی نشست، و  چون بارسوما را چهره یی گفتگو برانگیز می یافت، یکی از همکلاسان او، به نام  اکاکیوس،  را به جایگاه پدر والا و اسقفی بزرگ تیسفون  برگمارد. بارسوما  برای نشان دادن دوستی  و وفاداری خود به اکاکیوس در همایش بث ادرِی     Beth Edrai، در ۴۸۵ میلادی ، تصمیم های همایش پیشین  خود را در بث لافاث  رد نمود و بنابراین همه ی بروندهای آن همایش از گواهه های دهنادین کلیسای نستوری ها پاک شد، با این همه  همایش  بث لافاث   بر کلیسای ایران هنایش بسیار نهاد.

به  هر روی،  یکسال پس از همایش بث ادری،  والاخش که با مسیحیان ایران  و به ويژه با  اکاسیوس و بارسوما، اسقفهای  تیس پاون و نیسی بیس  سر دوستی و  هم اندیشی داشت،  در ۴۸۶ میلادی،  به  اکاسیوس  پروا  داد تا  همایشی دیگر از اسقف های ایران را در تیس پاون برپا دارد،   در همایشِ اکاسیوس،   باورهای انقلابی بارسوما  به پذیرش کلیسای نستوری ایران  اندرشد و ریشه گرفت. در آن همایش خود بارسوما نتوانست شرکت نماید او درنامه یی به پوزش خواهی نوشت:
کسانی که نا آگاهند چنین می پندارند که اسقف نیسی بیس روزگاری خوش دارد. اما براستی دوسال ست که ما با طاعون و خشکسالی گریبانگیریم  و اینک عربهای طوعان  بر ما در تازیده اند.  و در مرزهای رم  تا کرانه های نیسی بیس  دست به یغما زده اند و رمی  ها و عربهای هوادارشان  ، تیعان ها،   به کین جویی تهدید کرده اند . فرماندار نظامی میکوشد تابروندهایی دو جانبه یی را برای باز پس گرفتن تاراج ها تعیین نماید؛  اما این کار نیازمند برپایی نشستی  میان او، اسپهبد رم  ،  یکی از مهینان تیس پاون  و شیخ های هر دو تبار عرب است و خدا می داند برگذاری چنین نشست چه اندازه زمان می خواهد.
 در مردادماه ( هنگامی که من، به آزرمداشت شما، به همایش آمده بودم )  ما از اسپهبد خواستیم که برای گفتگو به نیسی بیس بیاید، اما  آن  طوعان ها نیاز به وقت داشتند که به تاراجشان بپردازند! و البته  رمی ها می پندارند که همه نیرنگ ها زیر سر ماست!  و این بگومگو ها را پایانی نبود .  علیرغم   درخواست شما و فرمان شاهشاه    اکنون  برای من امکان  شرکت در هیچ همایشی   نیست.  زیرا فرماندار نظامی  به من  نیاز دارد ,  او حتی  اسقف های دستیار مرا  به دیدار  نمی پذیرد  و پروای رفتن به آنها نمی دهد. . از سوی دیگر قرارست که شما به زودی سفارت خودتان را به  کنستانتینوپل  آغاز کنید  و براستی بهتر ست که این همایش را تا  بازگشتتان به واپس اندازید.    به هر روی، در میان رمی ها  یک بگومگوی  شیطانی در امور کلیسایی در گرفته است  و  بر واژ مایه شادکامی شما ست  که ما در یگانگی يی با شکوه هستیم . و اگر که شما  همایش را برپا کنید  من از پیش پذیرش خودم را با همه ی تصمیمهای شما  برپایه ی دین  اعلام می کنم  . ما در همینک بروندهای  بث لافات  را  لغو کرده ایم  . پیرو و شاگرد فروتن شما ، از خود نگاهداری و برای ما نیایش  کنید.       
چندی  بعد در نامه یی دیگر بارسوما به اکاکیوس نوشت که فرماندار نظامی نیسی بیس در نامه یی به شاه والاخش نوشته است که او اینک به یاری رایزن خود نیازمندست و نمی تواند او را به همایش اکاکیوس در تیس پاون بفرستد. با این همه او به دیگر بار پیمان داد که همه ی بروندهای گرفته شده در همایش را تا بدانجا که  بر پایه ی  قانون های دین باشند، خواهد پذیرفت.

داستان این بود  که اسقف بارسومای نیسی بیس، که هوادار پروا دادن ازدواج  به دینکاران از جمله  اسقف ها  بود، و خود  راهبه یی به نام ماموئه Mamoe را به همسری گرفته بود، توانست   همایش اکاکیوس را با دیدگاه خود همراه سازد و آن همایش  حق همه ی مسیحیان به ازدواج را، ازجمله حق اسقف ها و کشیشان را بر خلاف قانون های کلیسای باختر، ،  به دهنادین شناخت.  چون گواهه های بث لافاس از میان رفته است. پیدانیست که  تا چه اندازه همایش مار کاسیوس از آن همایش پیروی نموده است.  اما بر پایه ی گواهه ی کشیش نستوری مار ابن سلیمان ، بارسوما نامه یی همایشانه نوشته و در آن به  کشیش ها و راهب هایی که "نمی توانند خویشتن را پرهیزگار نگاه دارند " پروای ازدواج داده بود. به هر روی، در گواهه ی پایانی  همایش  مار اکاسیوس از "شاهنشاه والاخش، نیک و پرمهر" ستایش نمود.

والاخش که به اسقفهای بزرگ تیس پاون و نیسی بیس،  اکاسیوس و بارسوما،   باور بسیار داشت. شماری از ماموریت های مهم  کشور را  بر آنها  بگمارید.  برای نمون  وی  اکاسیوس را به دربار امپراطور زنو فرستاد  تا  از او  بخواهد که هزینه های نگاهداری  دروازه های کاسپین در گرجستان را، که رم  از هنگام امپراطوری لئو،  در روزگار پادشاهی پیروز،  نپرداخته بود بپردازد. اما زنو، که چگونگی نظامی ایران را پر توان نمی دید، از پرداخت آن هزینه ها سرباز زد و در پاسخ  به چگونگی شهر نیسی بیس اشاره نمود، که از هنگام پیمان ۳۶۳ م با شاپور دوم به دست ایرانی ها افتاده بود،  و همه ی  مالیات آن شهر  به خزانه ی ایران می ریخت،  به گزارش جاشوا استیلایت:
والاخش هرگر بدانگون که برادرش از رمی ها یاری می گرفت از آنها یاریی نگرفت . زیرا که وی سفیرانی به "زنو " بفرستاد و ازو خواست که به وی پول بفرستد،  اما از آنجا که  زنو درگیر نبرد با ایللوس و لئونتیوس  بود، و همچنین پولی را  به یاد میاورد  که  برای  ایرانیها  در آغاز  آشفتگی شان فرستاده بود و هنوز در ایران مانده بود،  برآن شد که برایشان هیچ نفرستد؛  به جز پیامی نوشتنی که:  "مالیاتهای نیسی بیس  که شما دریافت می کنید، و در بسیاری از سالهای پیشین به رمی ها می رسید، از برایتان بس است."
و نمونی دیگر از پشتیبانی والاخش از اسقف های مسیحی مأموریتی بود که او به بارسوما اسقف نیسی بیس  داد تا با همکاری  نیکبرگان که  مرزبانی کاردَگ را بر عهده داشت مرزهای میان شاهنشاهی ایران و امپراطوری بیزانتیوم را نشانه گذاری نماید.

پایان پادشاهی والاخش

 پس از آزاد نمودن اسیران ایران  در نبرد با هفتالی ها و بازگشت زرمهر سوخرا و سپاهیانش به تیس  پاون، وی از توان و نیرومندی بسیار در دربار برخوردار گشت  و این  او بود که راهکارهای فرمانروایی ایران را براستی  تعیین می نمود.   به گزارش تبری:

پس از اینکه  تاج بر سر والاخش نهاده شد، بزرگان کشور  و مهینان به گرد او  آمدند و بر وی شادباش  و آفرین گفتند و  آشایی پروردگار را  بر او آرزو نمودند، و از وی درخواست نمودند که سوخرا را  ازبرای آنچه  کرده ست پاداش دهد، چنین شد که والاخش او را از برای بزرگداشتی ویژه نشان نمود و مر اورا ارجمند داشت  و پیشکشهای هنگفتش داد.  
تئودور نولدکه  Theodor Nöldeke در کتابش " سرودنامه ی میهنی ایران" Das iranische nationalepos به درستی به نقش سوخرا به آوند کسیکه آبرو و آزرم ایران را پس از شکست شرم آور پیروز از هفتالی ها بازسازی نمود یاد می نماید . اگرچه به باور آرتور کریستنسن Arthur Christensen در کتابش  "ایران در روزگار ساسانیان" L' Iran sous les sassanides    نویسندگان ایرانی افسانه ی زرمهر سوخرا  را برای پاسداری از آبروی کشور شان ساخته اند.  او می نویسد:
Pour sauver l’honneur des Iraniens, la tradition a imaginé une guerre de revanche entreprise par Zarmihr contre le roi des Héphtalites, la- quelle aboutit a une paix honorable pour I’lran, les Hephtalites etant forces de rendre tout le butin pris dans la demicre bataille avec Peroz, y comprise la fille de celui-ci. En  vérité, la fille de Peroz n’a pas  été rendue ; le roi des Héphtalites eut avec elle une fille qui fut plus tard   l'épouse du roi sassanide Kavadh I
برای پاسداری ازبزرگداشت  ایرانی ها، پیشیناد  ایران  نبردی خیالی به کینجویی، به فرماندهی زرمهر ، را بر علیه پادشاه هفتالی ها انگار نمود  که برآیند آن آشتیی شکوهمند   برای ایران بود و هفتالی ها وادار به بازگرداندن همه ی غنائمی شدند  که در نبرد با پیروز بدست آورده بودند، که در  برگیر دختر او نیز بود.   راستی این بود، که دختر پیروز  بازگردانده نشد؛  پادشاه هفتالی ها با او  دارای دختری شد که  در پساتر همسر کواد یکم، پادشاه ساسانی، شد.  
 باید دانست که نام  پسر زرمهر سوخرا  نیز زرمهر بود.   و این مایه ی سردگمی   برخی از پژوهشگران گشته است.  به هر روی  گمانه زنی کریستنسن در باره ی خیالی بودن نبرد سوخرا و اخشونور به نادرست می نماید و شاید از این شاخه زده باشد که تبری به نادرست والاخش را پسر پیروز می شناساند، و می نویسد: "برادرش  کواد با  وی  برای  جانشینی به چالش پرداخت ،  اما والاخش پیروز شد  و کواد به سوی خاقان، پادشاه ترک ها گریخت  و از او در خواست یاری و کمک سپاهی نمود."  برخی دیگر  مانند لازار پارپسی گزارش می دهند که والاخش با برادری دیگر به نام زریر  برای جانشینی در چالش بود، و  واهان ممیکونیان توانست شورش  زریر  را سرکوب نماید.


  به هر روی، به گزارش  تبری،  والاخش   هماره  رفتاری شایسته ی ستایش و نادگرگون داشت و  از برای  پرنوایی و آسودگی  کشور کوششی  به سزا نشان میداد.  او می نویسد :" دلواپسی ستودنی او در این باره  به اندازه یی  رسید ، که هرگاه می شنید  خانه یی ویران شده و سرنشینان  آن بی خانمان شده و کاشانه را رها نموده اند،  او دهقان آن روستا را  از برای  بیهودگیشان مر آنها را و نداشتن  برنامه یی برای  توشه رسانی و برآورد نیازهایشان ، بدانسان که وادار به ترک خانه هاشان نشوند، کیفر میداد . "   و با هوده ست که یاد آور شویم که دهقانان در ساختار خشک طبقاتی ساسانیان در رده های پائین مهینان و بالاتر از رده ی آزادگان بودند.  همانگون، که دربخش پیشین دیدیم، خشکسالی درازمدت در روزگار پیروز  در ساختوست پوسیده و فرسوده ی طبقاتی ساسانیان ترک پدید آورده بود، چراکه  قانون با مهینان  و بی نوایان در باره ی دسترسی  به خوراک  به  یکسان رفتار می نمود. و بی گمان، این ترکها با شکست پیروز از هفتالی ها  ژرفتر شده بودند.  و اینکه والاخش اینک  دهقانان را پاسخگوی بی خانمانی مردمان روستا می گرفت میتواند تا اندازه یی نشان از واکنش او به روند های پنهان ناخرسندی مردمان از بیدادهای ساختار طبقاتی باشد که اندکی پساتر، چنانکه خواهیم دید در  بپاخیزی مردک به روشنی آشکار شد. و شاید واکنش به این ناخرسندی ها بود که به پایان پادشاهی او انجامید. به گزارش فردوسی   هنگامیکه  زرمهر سوخرا  والاخش را از پادشاهی بر کنار نمود، بر وی چنین خرده گرفت که :
 بدو گفت شاهی نرانی همی                    بدان را ز نیکان ندانی همی 
همی پادشاهی به بازی کنی                      ز پری وز بی‌نیازی کنی 
کواد از تو در کار داناترست                       بدین پادشاهی تواناترست 
  به گزارش جاشوا استیلایت دشواری های اقتصادی  مایه سرنگونی او گشت. او می نویسد:
والاخش مردی فروتن  و دوستدار آشتی بود. وی در خزانه ی ایران  هیچ نیافت و سرزمینش به دست هون ها ویران شده و  از مردمان تهی گشته بود ( چرا که به فرزانگی تان نمی باید   هزینه ها و مخارج  هنگفتی را  که پادشاهان برای جنگ  می پردازند، را فراموش نمائید،  حتی به هنگامی که  پیروز میشوند،  تا چه رسد به هنگامی که  شکست می خورند)  (...)
والاخش سپس،  چون هیچ پولی   برای نگاهداری سپاهیانش داشت، در دیدگان آنان به  بیزاری گرفته آمد. موبدان نیز از وی متنفر بودند، زیرا که او می کوشید تا قوانین آنها را از میان بردارد و می خواست   برای شستشوی مردمان در شهرها گرمابه بسازد و هنگامیکه دیدند که وی در چشم سپاهیانش به هیچ گرفته نمی شود او را گرفتند و نابینایش نمودند و بجایش کواد  پسر برادرش پیروز  را  برتخت برنشاندند.  
 چنین بود که  در هم ریختن پیوندهای بازرگانی پس از پیروزی هفتالی ها و تهی شدن خزانه بر نارضایی شهروندان می افزود و موبدان ذرتشتی که والاخش را به خاطر میانه روی  و برتابیدن آئین  مسیحیان سزاوار پادشاهی نمی دانستند،‌ و به ویژه ناخرسند  از این بودند  که او راهکارهای یزدگرد دوم و پیروز را در ارمنستان  دنبال ننموده و به مسیحیان  آن استان پروای  بازسازی های کلیساها  و آزادی پرستش داده بود، سوخرا را به برکناری او بیاغالیدند.   بفرجام  پس از چهارسال پادشاهی،  هزار بوخت زرمهر سوخرا ،   والاخش را بر کنار و کواد پسر پیروز را بر جای او بر تخت شاهنشاهی برنشانید و به کیفرداد موبدان والاخش را نابینا نمودند.


فهرست بخش ها



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر