۱۳۹۸ مهر ۳, چهارشنبه

بخش سی و دوم : شاهنشاهی بهرام پنجم، بهرام گور (۴۳۸- ۴۲۰ م)




پس از در گذشت رازآلود یزدگرد بزرگ،   پسرش بهرام پنجم برتخت پادشاهی نشست. به افسردگی باید گفت که باهمه اینکه در باره ی این پادشاه داستانها وافسانه پردازی ها بسیارست گزارش های تاریخی در باره ی رویدادهای  روزگار پادشاهی او و راهکارهای وی در چاره کردن دشواری های اقتصادی و اجتماعی کشور بسیار اندک است و در این باره پژوهشگران هیچ کوششی برای روشنایی بخشیدن به جای نیاورده اند.   همان گون که در بخش پیش دیدیم به گزارش " تئدور نولدکه" درگذشت  افسانه یی کشته شدن یزدگرد در کنار چشمه ی سو   با لگدی از اسبی که از میان آب پدیدارشد و پس از کشته شدن  وی در آب ناپدید گشت  پوششی بود برای رویداد راستین کشته شدن او به ترپند موبدان که از راهکارهای آن پادشاه در دادن آزادی پرستش به یهودیان و مسیحیان ناخرسند بودند .  به نوشته ی فردوسی، که همانگون که در بخش پیشین گفتیم، از خدای نامگ های موبدان گرفته شده بود، پس از درگذشت یزدگرد مهینان و موبدان ایران در پارس گرد هم آمدند و بران شدند تا پادشاهی را از پسران وی، که به ناروا "یزدگرد بذهکار" می خوانندش، بدور نگاه دارند. به گزارش شاهنامه  در آن همایش گشسب  در سخنرانی خود در باره ی جانشینی  یزدگرد چنین گفت:
جهاندارمان تا جهان آفرید                       کسی زین نشان شهریاری ندید
که جز کشتن و خواری و درد و رنج            بیاگندن از چیز درویش گنج
ازین شاه ناپاک‌تر کس ندید                    نه از نامداران پیشین شنید
نخواهیم بر تخت زین تخمه‌کس                     ز خاکش به یزدان پناهیم و بس
چنین بود که سپاهیان سوگند یاد نمودند که پادشاهی را از بهرام فرزند او دریغ بدارند.
بخوردند سوگند یکسر سپاه              کزان تخمه هرگز نخواهیم شاه
که بهرام فرزند او همچو اوست        از آب پدر یافت او مغز و پوست
همانگون که در بخش پیش دیدیم،  بر پایه ی برخی از گواهه های تاریخی مانند کتابی به زبان پهلوی، به نام 'شهرستانهای ایرانشهر':
شهرستان  شوش  ئود  شوشتَر  "شیشیندوخت"  زَن  یَزدگیرد  ئی  شابوهران کَرد  چیون  دوخت  ئي  رِش گَلودَگ  جَهودَگان  شاه مَدئيز ئی  وَهرام  ئی گُر بود.
 شهرهای  شوش  و شوشتر  را "شیشین دخت"  زن یزدگرد ، پسر شاپور، ساخت. چون او دختر  رش گالوت، شاه یهودیان بود  که همچنین مادر بهرام گور بود. 
پس بر پایه ی این گواهه  مادر بهرام گور، "شیشین دخت"، دختر پیشوای یهودیان در تبعید بود. جیمز  دارمستِتر   James Darmesteter      داوش کتاب "شهرستانهای ایران"  را می پذیرد و   "شیشین دخت" را   همسان با  "استر" همسر یهودی خشایارشاه هخامنش می بیند و زینروی او را  "استر" نو می خواند ولی او اینکه این  "شیشین دخت " بود   که شهر  شوش را  ساخت را درست نمی داند و به باور او همسر یزدگرد  شهر شوش را که ویران شده بود می باید باز سازی کرده باشد. او   می نویسد:
La nouvelle Astourieh devait avoir une prédilection particulière pour Suse (Slms), la capitale de la reine d'Assuérus. Elle ne bâtit pas la ville de Suse, qui était plus ancienne que la plus ancienne dynastie perse ; mais elle put la rebâtir, car elle avait été détruite de nouveau, un demi-siècle auparavant, par le roi Sapor qui, pour châtier une rébellion, avait fait massacrer toute la population et écraser la ville sous les pieds de trois cents éléphants '. Peut-être, plus simplement encore, elle y bâtit..
این  "اِستِر" نو می باید دلبستگی  ويژه یی به شوش، پایتخت ملکه "اَهَساوئِراوس" (خشایارشاه در تورات) می داشت. این او  نبود  که شهر  شوش را، که از کهن ترین دودمان پارس ها کهن تر بود، ساخت، که بل  وی توانست آنرا بازسازی نماید،‌  زیرا که در نیم سده پیش، آن شهر  به دیگر بار ویران شده بود،   چرا که شاه شاپور  برای کیفر داد به شورشی در آن شهر، همه ی  مردمانش را کشتار  نموده و شهر  را در زیر پای  سیصد فیل درهم کوبیده بود. شاید، به زبان ساده او  شهر را در آنجا ساخت.
 به گزارش دارمستتر، بهرام گور  که در هشتمین سال پادشاهی یزدگرد، در میانه ی سالهای ۸ -۴۰۷، دیده به جهان گشوده بود؛  نمی تواند  نوه ی "هاونا  بار ناثان" ، پیشوای یهودیانِ در تبعید باشد، زیرا باهمه ی این که هاونا در زمان پیشوائیش  به دربار  یزدگرد راه یافته بود، اما  در هنگام زادروز بهرام  دیگر  پیشوا نبود.  اگرچه  منطق وی در این باره تا اندازه یی سست می نماید، چرا که به هر روی هاونا  در هنگام پادشاهی یزدگرد  جایگاهی بلند داشت تا آنجا که به نوشته ی تالمود هنگامی که کمر بند او در هنگامیکه در برابر یزدگرد ابستاده بود ببالا لغزید یزدگرد  بدست خود آنرا به به آزرم پايین کشید،  ولی این باره یی  چندان مهم  نیست. چون به   باور دارمستتر،  همسرِ یهودیِ یزدگرد می باید  دختر کَهَنَه  بود  که در  سالهای  ۳۹۰ تا ۴۱۰  پیشوای یهودیان در تبعید شده بود.  با این همه وی می نویسد که  اگر مادر بهرام  یهودی بود درهمه ی داستانهای بهرام گور  در این باره نشانی نمی توان یافت .

  دارمستتر اما سخنرانی بهرام  در شاهنامه را در گفتگویش با موبدان به  بیزش می کشد، که در آن بهرام برای نشان دادن سزاواری خود به دیهیم پادشاهی می گوید:
 ز مادر نبیره ی شمیران شَهم      زِ هَر گوهری با خرد همرهم
به باور دارمستتر  شمیران،‌ همان سمیرآمیس و یا هومای شهر آزاد است که یهودی بود . او می نویسد:
 Hômài Cihrâzâd, ou Shamîrân, fille de Bahman, résidait dans la ville de Balkh. Elle envoya ses troupes subjuguer la Grèce, d'où elles ramenèrent de nombreux captifs, parmi eux des artistes excellents, entre autres des architectes à qui elle fit ériger les monuments que l'on appelle palais d'Istakhar (Persépolis) . » Or cette Sémiramis persane a du sang juif : car son père Bahman l'a eue de la juive Shahràzàd qu'il avait épousée et qui était une des captives amenées de Jérusalem par Bokhtnasr (Na- buchodnosor)  . Selon une autre version, qui conduit d'ailleurs au même résultat, c'est Bahman même qui était  d'origine juive, étant fils de la juive Astourieh (Esther), de la race de Saül. 
 هومای چیهرآزاد،  یا شَمیران ، دختر بهمن، در شهر بلخ می زیست.  او سپاهش را برای به زیر فرمان کشیدن یونان فرستاد، که از آنجا بسیاری را به بند کشید، که در میان آنها هنرمندانی فرخنده  بودند، که در برگیر مهرازانی (معماران)  بودند که   او به ساختن یادمانی  برگماشت که ما آنرا کاخ استخر می خوانیم (پرسپولیس). اینک این سمیرامیس ایرانی  خون یهودی داشت، زیرا که  پدرش بهمن با شهرآزاد  یهودی  زناشویی کرده بود که او یکی از اسرایی بود  که بخت النصر (نِباوکَدنِززَر) از اورشلیم  آورده بود . بر پایه روایتی دیگر،‌ که به همان برآیند می انجامد، این خود بهمن بود که ریشه ئی  یهودی داشت  چون او پسر آستوریه (استر) یهودی  از  نژاد   سائول بود.  
به گزارش نوزنر Neusner برخی از نویسنگان مسیحی نیز به یهودی بودن مادر بهرام اشاره کرده اند. اما  وی می نویسد هیچ  منبع اسلامی از یهودی بودن بهرام سخنی نگفته و بر دارمستتر  خرده میگیرد که شمیران را به نادرست  همتا با سمیرامیس باستان  گرفته  و به گزافه  به کناره پردازی برای سروده  ی فردوسی در باره ی نژاد مادری بهرام  پرداخته ست .  وی می نویسد:
  ( ...) سمیرامیس مادر بزرگ افسانه یی آخرین  داریوش است. وی (دارمستتر) گفتاورد هایی از چند پیشینه در باره سمیرامیس می آورد، که برپایه ی گزارش مسعودی، از تبار یهود بود و به تبعیدِ بخت النصر (نِباوکَدنِززَر)   شد. دارمستتر  به این برآیند میرسد که : 
Bahràm Gôr, en se rattachant à Schémiran, c'est-à-dire à Hùmâi Cihràzàd, proclame ainsi indirectement son origine juive et se trouve confirmer le témoignage direct du texte pehlvi, qui lui donne pour mère l'héritière du sang royal de Juda. 
بهرام گور در پیوند با شمیران، یا اگر که بگوئیم با هومای چهرآزاد (شهرزاد) ،  به گونه یی ناسرراست  نژاد یهودی خود را آگهداد می نماید،  و به گونه یی سرراست گواهه ی  متن پهلوی (شهرستان های ایرانشهر)  را  تأیید می نماید که مادرش را بازمانده ی خون پادشاهی یهودا می شناساند. 
نوزنر  سپس دارمستتر  را  مستقیما  مورد خطاب  قرار می دهد و  به وی می گوید  "از دید من  ما نمی توانیم  سروده یی به زبانِ پارسی نزدیک را  در زیر پرتو افسانه های دور  ایرانی  بخوانیم  و  به چنین برآیندی برسیم."

شگفت اینست که با همه ی اینکه  در کتابهای  (جاشوا ۱۵.۴۸)  و در (داوران ۱۰.۱)  از شهر ی بنام شمیر در جودا نام برده شده دارمستتر و نوزنر به  این گواهه اشاره نمی نمایند که شاید مادر بهرام از نوادگان شاه آن شهر بوده باشد.  از سویی دیگر، به  باور فریه  Frye داستان یهودی بودن همسر یزدگرد و مادر بهرام شاید  افسانه  باشد. و باز هم از سویی دیگر  به باور ویدِنگرِن  Widengren  شیشین دختِ یهودی می باید مادر بهرام گور باشد .

پرورش بهرام گور در میان عرب های لخمی

همانگونه که در بخش پیشین دیدیم، یزدگرد بزرگ برای آنکه هموندان عرب خود، از تیره ی لخمی، را به شاهنشاهی  ایران پیوند دهد،  پرورش بهرام ولیعهد خود را به آنها سپرد. تبری  در دو روایت در این باره گزارش می دهد  در روایت نخست برپایه ی گزارش هشام بن الکلبی  می نویسد: 
نعمان چابک سوار جنگ حلیمه بود و   کاخ خورنق از آن وی بود و او خورنق را از آنرو ساخته بود که یزدگرد بذهکار، پسرِ بهرام کرمانشاه پسرِ شاپور ذو الأکتاف، را  فرزندان  نوزاد  می مردند و فرمود تا  جایی خوش آب وهوا و  به دور از  بیماری و درد بیابند. پس  کناره های حیره را بدو نمودند و چنین بود که او بهرام گور پسر خویش را به نعمان سپرد و بفرمود تا  کاخ خورنق را برای پرورش  بهرام  بسازد و وی را بسوی بیابانهای عرب ببرد.  
و در روایت دوم  می نویسد: 
پس از یزدگرد پسرش بهرام گور پادشاه شد وی پسر یزدگرد تندخو، پسر بهرام کرمانشاه، پسر شاپور ذو الأکتاف بود. گویند: زاد روز وی به هرمزد روز فروردین ماه، هفت ساعت از روز بر آمده بود و پدرش یزدگرد به هنگام  زادش وی  اخترشناسان  بارگاهش را  بخوانید  و بفرمود تا در  زیگ وی بنگرند  و  به روشنی  سرنوشت وی را  بخوانند که بر او در زندگیش چه خواهد گذشت. پس اخترشناسان  بلندای خورشید اندازه گرفتند  و برفراز گشتِ  اختران نگریستند و به یزدگرد گفتند که:  "یزدان  پادشاهی پدر به بهرام دهد و شیرخوارگی وی  بجایی باشد که در آن  پارسیان نباشند و بهتر آن به که پرورش او به بیرون از سرزمین خویش باشد"  و یزدگرد اندیشید که شیرخوارگی و پرورش پسر را به عرب ها یا رمی ها و یا  بیگانگانی که به دربار وی بودند بسپرد و به فرجام عرب ها را برای پرورش و پرستاری وی برگزید و نعمان بن منذر را بخواند و سرپرستی بهرام  به او بسپرد  و وی را ارج نهاد و  پادشاهی عرب  به او داد و دو آوند مهین به وی بخشید که یکی "رام افزود یزدگرد"  بود  به این میانا که: برخشنودی یزدگرد بیفزود. و دیگری  "مَهشت"  به میانای:  مهتر مهینان. و بفرمود تا به نعمان پاداش و  خلعتی  شایسته  به جایگاه  وی دهند. و فرمان داد تا بهرام را به  سرزمین عرب برد.
 دیگر نوشته های تاریخ نویسان اسلامی از این دو روایت شاخه زده اند.  ولی همانگونه که در بخش پیشین گفته ایم، این راهکار، بر پایه ی این خواسته ی یزدگرد می بود که  سر آن  داشت تا میان مردمان  شاهنشاهی خود هموندی پدید‌آورد.  به ويژه با در دید داشتن این که چندسالی پیش از تولد بهرام آرکادیوس سرپرستی پسرش تئودوسیوس دوم را به او سپرده بود و یدین سان هم اکنون او بر رم هم  فرمانروایی  داشت و از سویی دیگر او پسر دیگرش شاپور را به پادشاهی ارمنستان برگمارد. پس می توان به این برآیند رسید که آماج فرستادن بهرام به حیره و دادن آوند پادشاهی به نعمان در راستای یکپارچه کردن و هموندی جهان شاهنشاهی اَش بود.

بیگمان، این راهکارِ یزدگرد بهرام را در دل عربها جای داد و چه بسیار سروده سرایان عرب در باره ی او سروده ها سرائیدند. به نوشته ی آنان بهرام  در اندیشوری و رزم آوری از هردو فرهنگ پارسی و عرب بهره گرفت.  تبری، ثعالبی،  ابن اثیر ،  ابن مسکویه ، ابن بلخی و دینوری  در باره  ی آموزش  وپرورش وی و یادگیری هنرهایی مانند  اسب سواری و کمانگیری  در زیر سرپرستی منذر بن نعمان گزارش داده اند؛  برای نمون دینوری می نویسد:
منذر برای آموزش بهرام آموزگارانی از  ایران (...) و از میان عرب ها بر گزید.   بهرام در دانش از این هردو فرهنگ کارآمد شد وبه استادی رسید. او به شیوه یی  ستایش انگیز پرورش یافت، دراسب سواری سرآمد شد و به فزونی فرهیخته گشت.

 در شاهنامه ی فردوسی نیز، با همه ی ناسازگاری هایی افسانه مانند،  داستان  فرستادن بهرام  به نزد منذر را می توان یافت  اگرچه فرستادن وی به  تمهید موبدان است که نگران آنند که مبادا بهرام مانند یزدگرد بدخو و ستمگر بار بیاید!
گرین کودک خرد، خویِ پدر             نگیرد، شَوَد خسروی دادگر ِ
گر ایدونک خوی پدر دارد اوی       همه بوم زیر و رو  دارد اوی ِ
پس آنان به نزد یزدگرد می شوند و به او پیشنهاد می کنند که یزدگرد را به جایی  و نزد دایگانی بفرستد  تا به وی دانش بیاموزند.

نگه کن به جایی که دانش بود      ز داننده کشور به رامش بود  
ز پرمایگان دایگانی گزین              که باشد ز کشور برو آفرین  
هنر گیرد این شاه خرم نهان         ز فرمان او شاد گردد جهان 
یزدگرد به اندرز آنان  گوش فرا می دهد و فرستادگانی  را به رم و چین و هند و  عرب  ودیگر بوم های آبادان می فرستد و فرازنگان و دانشمندان آنها را  به دربار خود می خواند تا از میان آنها دایگانی برای بهرام بجوید. در میان فرزانگانی که به بارگاه  وی  آمدند نعمان  و پسرش منذر بودند و   منذر به او میگوید:
هنرهای ما شاه داند همه                     که او چون شبانست و ما چون رمه 
سواریم و گردیم و اسپ افگنیم            کسی را که نادان بود  دشمنیم 
ستاره‌شمر نیست چون ما کسی           که از هندسه بهره دارد بسی
همانگون که به روشنی می توان دید، در  داستان  شاهنامه نیز منذر برای بهرام آموزگارانی بر می گزیند  ولی  این خود بهرام ست که در هفت سالگی ازو می خواهد که برایش آموزگارانی بیابد. به هر روی، بر پایه ی این گواهه ها آموزش و پرورش بهرام  در نزد عربها، وی را  بافرهنگ آنها آشنا نمود و در رفتار و کردار خویش به  آنان نزدیک شد. به گزارش ثعالبی:
بهرام در فرهنگ عرب ها آموزش گرفت و یادگرفت تا  به زبان آنان به شیوایی سخن گوید  و از آنان ویژگی های  نشانمند مهینی  را فرا گرفت.
در شاهنامه نیز بهرام که پس از فراگرفتن دانش ها وهنر ها به بارگاه پدر باز گشته بود پس از آنکه با بی مهری پدر سختگیرش روبرو می شود، از فرستاده ی رم به بارگاه یزدگرد درخواست می کند که نزد پدرش میانجی گری نماید  تا:
سوی دایگانم فرستد مگر         که منذر مرا به ز مام و پدر
 با هوده ست که گفته شود که انگاره ی  شاهزاده یی ساسانی  که به شیوایی به زبان عرب سروده می سرایید برای سده ها در دل فرهنگ عرب که  شیفته ی سروده سرایی  است پایدار ماند.  و درباره ی او چه بسیار افسانه ها از گردی ودلیری ساختند که برخی از آنها به سروده های شاهنامه و هفت پیکر نظامی  راه یافت. شماری از گواهه های تاریخ  در باره ی سروده سرایی  بهرام به هردو زبان پارسی  و عربی گزارش داده اند، که با در دید داشتن آنکه وی  همه ی دوران کودکی تا هنگام  نشستن برتخت  پادشاهی را در حیره گذرانیده بود، چندان مایه ی شگفتی نیست. و برای نمون  مسعودی و ثعالبی  از نبرد بهرام با پادشاه هفتالی ها (به عربی هیاتله )  گزارش می دهند که پس از پیروزی بر او و کشتن وی بهرام به عربی چنین سرود:
پس آنگه که درهم شکستم سپاهش سرودم 
 که "  آیا تو  ز آفند بهرام نشنوده یی؟ 
منم ایران زمین را همه شهردار 
 چه سود زان بوم  که ندارد پاسدار   
 پیداست که  برای برخی از موبدان نژادپرست  این که بهرام به فرهنگ عرب خو کرده بود ناخوشایند بود، تا آنجا که به گزارش نظامی گنجوی در هفت پیکر، پس از درگذشت یزدگرد،  آنان می خواستند مرگ پدر را از آن "بیابانی عرب پرورد" پنهان دارند تا بتوانند پادشاهی دیگر را بر تخت بنشانند که " پارسی‌زادگان" از او به رنج نرسند.

گرچه بهرام سربلندی داشت          دانش و تیغ و زورمندی داشت 
از جنایت کشیدن پدرش                دیده کس ندید در هنرش 
گفت هر کس در او نظر نکنیم         وز پدر مردنش خبر نکنیم 
کان بیابانی عرب پرورد                   کار ملک عجم نداند کرد 
تازیان را دهد ولایت و گنج             پارسی‌زادگان رسند به رنج
 تبری نیز می نویسد:
گروهی ازبزرگان کشور و مهینان گردهم آمدند  و در میان خود به این هماهنگی رسیدند که هیچ یک از فرزندان یزدگرد،‌از برای رفتار اهریمنی اش،  نمی باید برفراز اورنگ پادشاهی شود. آنها گفتند: یزدگرد از خویش  پسری به جا ننهاده که سزاوار  بدست گرفتن توان پادشاهی باشد مگر  بهرام که او هرگز بر هیچ استانی فرمانروایی نکرده است تا  بتوان توانایی او سنجید و  شایستگی او شناخت.   و نه او  به شیوه ی پارسیان  آموزش یافته،‌ که بل آموزش وی به تنهایی به شیوه ی عرب بوده است، پس گهرمایه ی وی مانند گهرمایه ی عربها ست و ازاین نگاه که  در میان آنان بزرگ شده .   نگرش  بزرگان کشور  و مهینان  با دید توده ی مردمان همساز بود  که توان پادشاهی می باید از بهرام به سوی شاهزاده یی از خانواده ی اردشیر ، پسر بابک،  بنام  خسرو  گردانده شود و بی درنگ همو را بر تخت پادشاهی نشاندند.



پادشاهی بهرام گور

 پس از درگذشت یزدگرد، بهرام که جانشین سزاوار او بود در  حیره به سر می برد، اما پسر دیگرش شاپور که  در سالهای ۴۱۸-۴۱۴ م  پادشاه ارمنستان بود،  پس از آگاهی  از درگذشت پدر، بشتاب خودرا  به  تیس پاون رسانید و    داوش به پادشاهی نمود. بر پایه گزارش تاریخ نویسانی مانند تبری و ثعالبی و دینوری و سروده ها ی فردوسی و نظامی  موبدان برآن بودند که  به خاطر خوی تند و رفتار ناپسند یزدگرد (!) نمی باید هیچ یک از فرزندان وی  بر تخت پادشاهی بنشینند. و از سویی دیگر، همانگون که راولینسون می نویسد،  آنها شاپور را به پادشاهی سزاوار نمی دانستند چرا که  پادشاهی  وی  در ارمنستان  چندان به کامیابی نبود به ویژه  از اینرو که وی، به فرصت خواهی، فرمانروایی خویش را در  سرزمین ناآرام ارمنستان رها کرده بود و برای نشستن برتخت شاهنشاهی ایران به شتاب به تیس پاون آمده بود  و چنین بود که ارمن ها پس از رفتن وی سر به شورش برداشته و نیروهای ایران را بیرون رانده بودند. و زینرو بود که  به نوشته ی موسی خورنی، تاریخ نویس ارمن،‌ مهینان و موبدان  شاپور  را به کیفر مرگ پادافره دادند .


سپس موبدان موبد و مهینان همدست با او، به جای فراخوان  بهرام به پادشاهی، شاهزاده یی بنام خسرو را که از نوادگان  اردشیر یکم  بود و از بستگان دور یزدگرد بزرگ بود بر   تخت پادشاهی  برنشاندند.  اما بهرام و سرپرست او منذر با سپاهی  نیرومند از عربهای لخمی به سوی تیس پاون درتاختند و  خسرو و موبدان موبد و مهینان را وادار به سر بفرمانی نمودند.  بیگمان ایرانیان که از پادشاهی یزدگرد آزاده  خرسند و شادکام بودند جانشینی بهرام را به خشنودی پذیرفتند و خسرو به جایگاه پیشین خویش بازگشت. چنین بود که  بهرام گور در سال ۴۲۰ م بر تخت پادشاهی نشست.

پرسش اینست که چرا بهرام پنجم را بهرام گور می خوانند؟ همانگونه که خواهیم دید بسیاری از تاریخ نویسان عرب پنداشته اند که چون بهرام به شکار دلبستگی داشته است و چون واژه ی گور را در "گورخر" می توان یافت پس بهرام را از برای دلبستگیش به شکار گورخر بهرام گور نامیده اند!! و دراین باره افسانه ها ساخته اند. اما راستی اینست که واژه ی "گور "   از ریشه ی دیسه ی هند و اروپایی PIE  "گهرو" به میانای بزرگ است، که در اوستا به گونه ی گَئورو  به میانای بزرگ و سنگین،‌ و در سانسکریت به گونه ی گورا गुर  به میانای بزرگ و پیشوا،  و یا  گورو गुरु به میانای بزرگ و ارجمند و برجسته  است  و در پهلوی "گورت" به میانای "گُرد"  از آن شاخه زده است و به همین سان واژه ی "گران" در پهلوی از دیگر شاخه های آنست  و در زبان کردی هنوز "گور" به میانای بزرگ است. و   در  آلمانی grauta  و در ساکسون کهن grot و در هلندی groot و در انگلیسی  great است.  بنابرین  بهرام گور به میانای بهرام بزرگ بوده است.  وبر این پایه داستان درگذشت وی در شاهنامه،‌ که  پیوندی با شکار گورخر ندارد می تواند به راستی و درستی نزدیکتر باشد.  



بهرام پنجم و چاره یابی  برای پرسش  ناآرامی مسیحیان

همانگون که در بخش پیشین دیدیم با به قدرت رسیدن پاولچریا، خواهر امپراطور تئودوسیوس دوم،  به آوند آگوستا،‌ در رم که سرسختانه  به گسترش مسیحیت پابند بود تنش های میان ایران و رم به دیگر بار آغاز شده بود و یزدگرد که از ناآرامی ها و خشونت های مسیحیان ناخرسند شده بود از راهکارهای خویش در دادن آزادی به آنان پشیمان شده و فرمان به بستن کلیساهای آنان و پیگرد باورمندان به آن آئین را روا نموده بود. پس از درگذشت یزدگرد،  کنستانتینوپل  از  سر در گمی هایِ گزینش جانشینی  وی  بهره گرفته بود  و بر دخالت های  نابجای خود در میان مسیحیان ایران افزوده بود.

بهرام که به هنگام ماندنش در حیره چگونگی رفتار یزدگرد را با کلیسائیان و آغالش های آورلیون نخست وزیر رم،  در زیر پشتیبانی پاولچریا، را  در زیر دید داشت، و چنین بود که  پس از نشستن بر تخت پادشاهی پیگرد و کیفرداد  پدرش را بر مسیحیان  دنبال نمود. و زینروی  شمار بسیاری از کلیسائیان اینک  ایران را ترک نمودند و به رم  پناهنده شدند.   چنین شد که  راولینسون و دیگر تاریخ نویسان باختر که می خواهند بهرام  را از برای راهکارهایش در باره ی کلیسائیان، پادشاهی خونخوار و ستمگر نشان دهند،   ترپندها و  برانگیزاندن  کلیسائیان  به شورش را،  از سوی پاولچریا و اسقفان، نادیده می گیرند.  

همانگونه که در پیش دیده ایم یزدگرد پس از دهشِ آزادی به کلیسائیان بسیاری از آنان را به  کارهایِ مهین و جایگاه های بلند  کشور برگمارده بود، و اینک با  فرار آنان از ایران بسی از کارهای کشور  خوابیده  و راندن  دیوان  دچار آسیب و  نابسامانی شده بود  و چنین  بود که بهرام با فرستادن  سفیرانی به دربار کنستانتینوپل از تئودوسیوس دوم  خواست که این فراریان را به ایران بازگرداند. و چنین بود که پاولچریا و همدستانش که همه ی قدرت تصمیم گیری را در دست گرفته بودند این درخواست را ردنمود. افزون بر آن،  تنش میان دوکشور همچنین در باره هایی دیگر نیز بالاگرفته بود؛  برای نمون ایران گروهی از کانیگران (معدن چیان)  رم را برای کاوش و بهره برداری در کانهای زر در ارمنستانِ ایران به کار گرفته بود اما این کانیگران پس از  پایان یافتن پیمان شان  ، شاید به آغالش کنستانتینوپل که می خواست با نبردی اقتصادی از توان مالی ایران بکاهد،    حاضر به نوکردن پیمان خویش نبودند و می خواستند به رم بازگردند.  همچنین  رمی ها داوش داشتند که ایرانی ها با بازرگانان رم به خشونت رفتار نموده  و حتی دارائی های آنها را  گرفته اند. اگرچه کنستانتینوپل در گفتگوهای آشتی اَش با سفرای ایران از این باره ها سخنی به میان نیاورد  و تنها از بازگرداندن فراریان مسیحی سر باز زد.  به گزارش سوکراتیس:
هنگامی که یزدگرد پادشاه ایرانیان، که به هیچ روی مسیحیان آنجا را  به پیگرد نیاورد، در گذشت، پسرش، به نام بهرام،  به پادشاهی رسید.  او در زیر آغالش موبدان، مسیحیان را به پیگردی سخت کشید و آنان را به  برتابیدن کیفرها و شکنجه های گوناگون وادار ساخت. مسیحیان ایران، ستمدیده  در زیر این فشارها، بنابراین به سوی رم گریختند، و از آنها درخواست نمودند که  پروا ندهند که آنها نابود شوند. اَتیکوس، اسقف (کنستانتینوپل) به خشنودی آن پناهندگان را پذیرفت، و کوشش نمود که تا  بیشترین اندازه که در توان او بود به هرگونه که  شدنی بود به آنان یاری دهد و این باره رویدادها را به امپراطور تئودوسیوس گزارش داد. چنین بود که در این هنگام  رمی ها همچنین گلایه یی دیگر برای آزردگی از ایرانیان داشتند، چرا که ایرانیان نمی خواستند که کانِ زر کاوانی را که  در کشور شان بودند و از میان رمی ها کرایه نموده بودند بازدهند. آنها همچنین کالاهای بازرگانان رم را بزور ستانیده بودند  بنابراین، گریز مسیحیان به میان رمی ها . به این ناخرسندی ها، افزوده بود. چرا که  ایران  بیدرنگ   سفیران فرستاد و بازگشت فراریان را خواستارشد اما رمی ها به هیچ روی فراریان را به آنها باز نگرداندند، نه تنها به این خاطر که  می خواستند آنها را پناه دهند، که بل همچنین می خواستند با شوق بسیار برای مسیحیت  هرچه که می توانند بکنند.  براین برآ بود  که به جای آنکه پروا دهند تا مسیحیان نابود شوند،  نبرد با ایران را بر گزیدند. آن پیمان بنابرین شکسته شد و جنگی هراسناک برپا شد. 
نبرد  مهر نرسه  با رم در آرزننه و نیسی بیس در ۴۲۱ م 

  با همه ی این که، به نوشته ی سوکراتیس، این تئودوسیوس بود که جنگ  ۴۲۱ م را آغاز نمود، از گواهه های تاریخی چنین  برمیاید که این  بهرام بود که  در دنباله روی  از نبردی که پدرش یزدگرد  برای پایان دادن به  دخالت های پاولچریا و آورلیون  در کلیسای ایران  آغاز نموده بود،  پیمان آشتی ایران و رم  را زدوده آگهداد نمود  و بی درنگ خویشتن را برای نبرد آماده ساخت.

اما آورلیون  که در کنستانتینوپل به راستی برنامه ی این نبرد را برای کینجویی از پیمانهای تحمیل شده  بر تئدوسیوس  یکم و آرکادیوس، به شکیبایی ریخته بود، پیش  از آنکه  بهرام بتواند  نیروهایش را گردآوری نماید، سپاهیان رم را در زیر فرمان اسپهبدی بنام  آرداباریوس Ardaburius  از راه ارمنستان به آرزاننه Arzanene  فرستاد. همانگونه که در بخش پادشاهی شاپور دوم دیده ایم،  آرزاننه  یکی از   پنج سرزمینی بود که شاپور  دوم توانسته بود در پیمان ۳۶۳ م  با امپراطور جوویانوس  از رم بازپس گیرد. بهرام پس از آگاهی  از آفند آرداباریوس  اسپهبد خود مهرنرسه را به شتاب به رویارویی با وی فرستاد.  سوکراتیس به کوتاهه می نویسد:
نرسه،‌اسپهبد ایرانی به رویارویی با وی در تازید، اما پس از درگیری شکست خورد و به واپس نشست.
جای شگفتی است که تاریخ نویسان دیگر اروپایی مانند راولینسون، اسمیت و جئوفری گریترکس و دیگران این  آگهداد سوکراتیس را از شکست اسپهبد ایران  بدون هیچ بیزش و بررسی تکرار می کنند و حال آنکه همگی آنها ادامه ی این داستان را از نوشته ی سوکراتیس می آورند که مهر نرسه   پس از این شکست :
برآن شد که این سودآورست که به ناگهان از میانرودان به سرزمین رم ، که بی پاسدار مانده بود، آفند آورد و بدینسان از دشمن کین بگیرد.  اما آرداباریوس  از نقشه ی وی آگاهی یافت، و به شتاب تاراج آرزاننه را به پایان رساند و به سوی میانرودان درتازید. و گرچه نرسه،   سپاهی بزرگ  به زیر فرمان داشت،  از اندر تاخت به سرزمین رم بازداشته شد، اگرچه با ورود به نیسی بیس، شهری در مرزهای میان دو کشور، که در دست ایرانیان بود، وی  که می خواست با رمی ها به پذیرشی دوسویه در باره ی چگونگی دنباله گیری نبرد، و برگزیدن هنگام و میدان نبرد،  دست یابد،  پیامی به آرداباریوس فرستاد.  اما آرداباریوس به پیام آوران او گفت:" به نرسه بگوئید  که امپراطور  رم   آن هنگام  را  برای جنگ  بر نخواهد گزید که   مایه ی خرسندی وی گردد." 
  هر چند با اندک بررسی از این گزارش می توان دید که راستی این بود؛ که  مهرنرسه به هوشمندی  از درگیری آرداباروس در آرزاننه و بی پدافند ماندن سرزمین های رم در میانرودان بهره گرفت و  به سوی شهر  تئودوسیوپولیس در  ۱۲۰ کیلومتری باختر نیسی بیس،  در درون سرزمین رم درتازید. و چنین بود که آرداباریوس، که سرمست از تاراج آرزاننه بود، همان گونه که راولینسون می نویسد، به ناگهان دریافت که  نرسه به سرزمین های رم در میانرودان  در تاخته است.  پس  به شتاب به سوی میانرودان بازگشت . ولی  اینک مهرنرسه، با نیروی اندک خویش در  دژ سخت ساز نیسی بیس به شکیبایی  آرایش پدافندی گرفته  و دیده بر راه  دوخته بود تا  بهرام گردآوری  سپاه ایران  را به فرجام برساند و به سوی رم درتازد.

آرداباریوس  که توان چیرگی بر نیسی بیس را در نیروهای خود نمی دید  برای چندگاهی با نیروهایش در  آن سوی مرزها در سرزمینهای رم ،  نیروهای نرسه را  به زیر  دیده بانی گرفت، تا از آفند ایرانیان به رم پیشگیری نماید.  سرانجام پس از این که تئودوسیوس ،‌ از سپاهیان رم در اروپا و کناره های کنستانتینوپل، برای وی نیروهای کمکی فرستاد، وی بسوی نیسی بیس شتافت وان شهر را گرداگرد گرفت. اما اینک بهرام با سپاهی تنومند،  در حالیکه نیروهای عرب هموندش، منذر ، وی را همراهی می نمودند، بسوی نیسی بیس شتافت و به نوشته ی سوکراتیس:
رمی ها که  دریافتند که پادشاه ایران  باخود شمار بسیاری فیل آورده است، بسیار نگران شدند، و  در واکنش همه ی  برجهای چوبی دژ گیری و دستگاه های  دژکوبه   خود را که برای گرداگردگیری شهر آورده بودند سوزاندند و به کشور خویش واپس نشستند. 
 با همه ی این که نوشته ی بالا به روشنی نشان از  گریز سپاهیان رم، و به برآیند، پیروزی بهرام  دارد، سوکراتیس در باره ی چگونگی و برآیند این جنگ در ۴۲۳-۴۲۱ م  به گونه یی بسیار شتابزده و پرده پوشانه می نویسد:
 در باره ی این که چه در گیری هایی از آن پس روی داد و چگونه  آرِئوبیندوس  Areobindus ، یک  اسپهبد دیگر رم، دلاورترین ایرانی ها را در نبردتن به تن کشت و به چه سان آرداباریوس  هفت فرمانده ی ایرانی را در کمین نشست  و نابود نمود و اینکه تیتان، اسپهبد دیگر رم، چگونه مانده ی نیروهای عرب را از میان برداشت، می باید درگذرم زیرا از باره ی نوشته ی خود دور افتاده ام.
 پس پرسش اینجاست که آیا، پس از گریختن سپاهیان رم از برابر فیل های سپاه بهرام، سپاهیان رم   بهرام رادر نبرد دیگری  شکست دادند؟  چنین می نماید که  اسپهبدی بنام  پروکوپیوس، که فرمانده سپاهیان رم   در خاور بود و  همانگون که خواهیم دید،‌ از اسپهبدان خواهان آشتی با ایران بود، نبردی تن به تن  را میان یکی از سپاهیان نیرومند رم به نام  آرئوبیندوس و یکی از سپاهیان گردان جاویدان بهرام به نام ارته زند ترتیب داد.   داستان شگفت آور این  نبرد تن به تن  نمایشی، که به افسانه سرائی می ماند، را در گزارش مالالاس می توان یافت که در آن چنین می خوانیم:
 در آن سال،  بلاسس (بهرام) ، پادشاه ایران،  برای نبرد با رمی ها به پیشروی پرداخت،  هنگامی که امپراطور رمی ها از آن پیشروی آگاهی یافت،  پرکوپیوس را  به فرماندهی  نیروهای خاور   magister militum per Orientem برگزید  و او را با سپاهی بزرگ به نبرد فرستاد . هنگامی که وی در آستانه ی آغاز نبرد بود،  پادشاه ایران به وی پیام فرستاد که : "اگر در میان همگی سپاهیان تو،  کسی  پیدا می شود که بتواند  در  نبردی تن به تن یا یک ایرانی، که من وی را بر خواهم گزید،  او را شکست دهد، من بی درنگ پیمان آشتیی پنجاه ساله  را با همه گونه پیشکش هایی که دهنادین است خواهم بست."   هنگامی که این بروندها  پذیرفته شده بود ، پادشاه ایرانیان   ایرانیی به نام  آردازانس (ارته زند؟)  را  از لشگر ی که به نام جاویدان شناخته می شود برگزید و رمی ها در آنک   آرئوبیندوس فرمانده هموندان   comes foederatorum از مردمان گاوث را برگزیدند . این هردو سوار  باهمه جنگ اپزارهاشان باهم روبرو شدند .آرئوبیندوس همانگون که در دهناد گاوث هاست با خود کمندی به همراه داشت. سوار ایرانی با نیزه ی خویش نخست بر او آفند آورد، اما آرئوبیندوس  به سوی راست  خود به پائین   خم  گشت و  بر او کمند انداخت،  و وی را از اسپ به زیر آورد  و کشتش. پس از آن پادشاه ایران پیمان آشتی بست.  آرئوبیندوس پس از پیروزی با اسپهبد پرکوپیوس به کنستانتینوپل بازگشت  و امپراطور به پاداش این پیروزی  وی را به جایگاه کنسولی برگمارد.
 گرچه به باور ویسهوفر Wiesehöfer نبرد تن به تن  نهاد  گردانگی در فرهنگ ساسانیان بوده است. اینکه بهرام پیمانی پنجاه ساله با رم را بر پایه ی آن ببندد بسیار ناپذیرفتنی می نماید،‌ به ویژه اینکه، تصمیم گیری در شاهنشاهی ساسانیان همواره نیاز به پذیرش از سوی سنای مهینان ساسانی داشت. شاید داستان این بود که  آن نبردِ تن- به- تن نمایشی،   راهکاری چاره یی (تاکتیکی) بود که با آن  بهرام به پرکوپیوس، که از اسپهبدان مورد اطمینان ایران بود، این امکان را   میداد تا او بتواند پیروزیی  بدست آورد، تا بر پایه ی آن با دستی باز بتواند پیمان آشتیی را به بهره ی ایران امضا نماید. پیش از آن که نشان های این راهکار را در این نمایش شگفت  در بخش بعدی بررسی نمائیم،  باهوده است که بگوئیم که   برخی دیگر از  تاریخ نویسان رم  نیز از نبردی که در آن آرئوبیندوس شکستی سخت بر ایرانیان  وارد آورد نوشته اند . اما به نوشته ی گریترکس آن نبردِ آرئوبیندوس "تقریبا به یقین، همین درگیری بود که  وی خویشتن را با شکست  دادن آردازانس ایرانی  در نبردی تن به تن برجسته ساخت و گفتگوهای آشتی در پی آن برپا شد. اگرچه بندهای آن پیمان آشتی تا  پس از ورودِ به هنگامِ   پرکوپیوس، فرمانده ی سپاهیان خاور ، و  شکستِ سخت،  سپاه جاودان  ایرانی، آشکار نگشت."  پس باید دید تا چه اندازه گزارش شکست یگان جاودان  راست است.

 برآیند جنگ ۴۲۱ م. -- پرکوپیوس که بود؟

به افسردگی بیشتر گزارش های جنگ ۴۲۱ به نوشته ی نویسندگان مسیحیی مانند سوکراتیس است که سوگیری آنان از رم، با دیدی بس  دین  گرایانه، بسیار آشکارست. و این  تا بدآنجا ست که در نوشته های سوکراتیس فرشتگان و حتی خود مسیح نیز در آن نبرد به یاری رم می آیند!  با این همه  گریترکس Greatrex که خود نیز دیدی سو گیرانه  در باره ی رم دارد، می نویسد:
باهمه گویش پیروزی نمایانه در نوشته های رم، این آشکارست که  فرجام  جنگ به  بی برآیندی  رسید.
 هرچند، این شاید درست باشد که، به نوشته ی زمان یاد پاسکال Paschal Chronicle  در ۱۵ شهریور  ۴۲۱،  گزارش یک پیروزی بر نیروهای  ایران به کنستانتینوپل رسید . ولی همانگونه که کنت هُلاوم Kenneth Holum می نویسد:  به گمانی که بس نزدیک به راستی  ست این می باید مگر به جز پیروزی  کوچکی نبود که آردباریوس  در تاخت و تازش در ارزاننه به دست آورده بود:
 زیرا  در هنگام گرداگیرگرفت نیسی بیس، بهرام پادشاه با سپاه گرانی از نیروهایش پدیدار شده بود  و آفند آرداباریوس را به پایانی نارس رسانیده بود و در حالی که عرب های ساراسن هموند وی در آنسوی مرز پاتک زده بودند پادشاه ایران آرداباریوس را وادار ساخت تا از نیسی بیس  به واپس بنشیند.  بهرام   سپس  دست به آفند زد  و به ژرفا در سرزمین رم پیشروی نمود و شهر تئودوسیوپولیس را  گرداگیر گرفت -- و این تئودوسیوپولیس نه آن شهرست که در ارمنستان بود که بل دژی سخت ساخته  در میانرودانِ رم  بود (که درپیش رِسَینا  نام داشت).

 به هر روی همانگونه که خواهیم دید، با در دید داشتن بندهای  پیمان آشتیِ پس از جنگ، می توان به این برآیند رسید که به راستی بهرام  دراین جنگ دست بالا را داشت.  به ویژه به هیچ روی پیدانیست که چرا تاریخ نویسان اروپایی همه ی آنچه   که تبری درتاریخش  نوشته را نادیده  می گیرند، تبری می نویسد:
 بهرام،سپس،  مهر نرسه ، پسر بُرازه  را بر سر نیرویی چهل هزارتنه از رزمآوران  به نبرد به سرزمین رم فرستاد. و به وی فرمان داد که امپراطور  را دیدار نموده و در باره ی پرداخت باج و دیگر باره ها گفتگو نماید، گمارشی که تنها  مردی به ارجمندی مهر نرسه را توان انجام آن بود.  مهر نرسه سپس با نیروهایش و سپاهیانش به کنستانتینوپل اندر شدو در‌ آنجا به مهینایی رفتار نمود و امپراطور رم با او پیمان آشتی بست. وی سپس به کشور خود بازگشت پس از آنکه همه ی آنچه را که بهرام می خواست به دست آورده بود و وی  بر مهرنرسه  پاداش و ارجمندی به فراوان  بخشید.   
باجی که تبری در باره اش گزارش می دهد، چنانکه خواهیم دید، هزینه ایست که ایران برای نگاهداری دژ دروازه های کا سپین از رم  دریافت نمود.  تاریخ نویسان دیگر مانند تئودورِت، پیروزی ایران را برآمده از درگبری های رم در جبهه های دیگر قلمداد می نمایند و می نویسند که آفند ایران  به هنگامی بود که رمی ها در گیر جنگ در سرزمین هایی دیگر بودند.  این گزارش را در زمانیاد مارسلینوس Chronicle of Marcellinus  نیز  می توان یافت  که برپایه ی آن  آفند بزرگی از هون ها به استانهای کرانه ی دانوب  رمی ها را وادارساخت  تا نیروهای خود را از میدان نبرد ایران  به اروپا بازگردانند .   و این یکی  از  هسته های  درخواست  تئودوسیوس برای آشتی بود .

 هرچند در داستان پردازی تئودارت، این ناسازگاری هوا  بود که ایرانیان را از پیشروی بازداشت و به رمی ها  هنگام داد تا بتوانند برای رویارویی با آنها نیرو فراهم آورند. و گرداگرد گیری  شهر تئودوسیوپولیس Theodosiopolis  را به دست  پادشاه ایران گورورانس Gororanes  (بهرام گور،  ریخت رُمی شده ی گور) واپس زنند. با این همه  در گزارش  وی  در باره  گرداگرد گیری تئودوسیوپولیس از ناتوانی و در ماندگی سپاهیان رم که "دل آن نداشتند که به گرداگیر شدگان یاری رسانند،" اگاهی می یابیم،  تا آنجا  گرداگرد گیریِ شهر با پرتاب سنگی بدستور اسقف شهر،  بسوی یکی از شاهان هموندِ بهرام و کشتن وی به  فرجام می یابد.   در پایان گزارش در جمله یی مبهم   چنین می نمایاند که   بهرام، مانند پدرش یزدگرد، سرپرستی و پاسداری از تئودوسیوس را بر عهده گرفت .  تئودارت چنین گزارش می دهد:
(...) و در نبرد پیشین، هنگامی که آنها شهری را که بنام امپراطور نام گرفته بود (تئودوسیوپولیس) به گرداگیر گرفتند  و خداوند آنها را  مایه خنده  ساخت، زیرا که گورورانس (بهرام گور) آن شهر را با همه ی نیروهایش برای بیش از سی روز به گردادگیر بسته بود و بسیاری دستگاه های دژگیر  آورده،  و هزاران اپزار را به کار گرفته بود و برجهای بلندی را  در بیرون برپاساخته بود. اسقف خدادوست (که نامش یونومیوس یود) تنها  به استواری ایستاده بود و از توانایی دستگاه هایی که برای چیرگی آورده شده بودند می کاست.  اسپهبدان ما از نبرد با دشمن رویگردان بودند  و دل آن نداشتند که به گرداگیر شدگان یاری رسانند.  اما این مرد ایستادگی نمود و  شهر را  از تاراج پاسداری نمود.   هنگامی که یکی از پادشاهان دست نشانده ی بربرها (ایرانیان)  به کفر گویی همیشگی خود پرداخت و  واژه ی ربشَکه  و سناخریب را برزبان راند و دیوانه وار هشدار داد که پرستشگاه خداوند را به آتش خواهد کشید، اسقف آشاوان ناسزای او  را دیگر برنتابید، و  فرمان داد تا سنگ پرتابگری، که نامش از پیامبر توماس  گرفته شده بود به دستگاه سنگ پرتابه آید و سنگی بزرگ را بر آن نهد.  او سپس فرمان داد که بنام  آنکس که بر او کفر گفته شده بود سنگ پرتاب شود. و  سنگ به سر راست بر آن شاه ناپرهیزگار افتاد، و درست بر دهان پلیدش خورد و چهره ی او درهم شکست و تمامی جمجمه ی وی را خرد نمود. و مغز اورا بر زمین پراکنده ساخت.  پس از اینکه پادشاه این بدید نیروهایش را گردآوری نمود  و شهری را که می خواست بگیرد رها نمود. او شکست خود را  از هراسناکی این رویدادها پذیرفت   و آشتی نمود. و بنابراین پادشاه بزرگِ همگان، از امپراطورِ بسیار با ایمان نگاهداری نمود.

سوکراتیس اما می نویسدکه تئودوسیوس فزستاده یی بنام  هِلیو Helio را برای درخواست آشتی به اردوگاه بهرام فرستاد. به گزارش او :
امپراطور رم در کنستانتینوپل، هنگامی که دریافت  خداوند پیروزی فراهم نموده است، آنچنان خوشنود شد،‌ که گرچه سپاهیانش چنین کامیابی نیکو به دست آورده بودند، با این همه آرزوی آشتی نمود.  از اینرو بود که وی هِلیو،‌ مردی  که به او آزرم  بسیار می نهاد، را  به سفارت فرستاد و به او دستورداد که  با ایرانیان به بروندهای آشتی در آید. هنگامی که هلیو به میانرودان رسید، رمی ها برای پاسداری از خود سنگر ساخته بودند؛ او ماکزیموس، سخنگویی  با زبانی چرب  ونرم، که رایزن اسپهبد آرداباریوس بود را به سفارت در باره ی گفتگوهای آشتی فرستاد. وی هنگامی که  در برابر پادشاه ایران بود، گفت که او برای گفتگوی آشتی از سوی امپراطور رم نیامده که بل ازسوی اسپهبدان وی آمده است. چرا که، به گفته ی وی، امپراطور از این نبرد آگاهی نداشت،‌ و اگر هم ازآن باخبر بود،  آنرا  نبردی چندان مهم نمی گرفت.
با همه پرده پوشی  سوکراتیس، و وانمود او به پیروزیِ نیروهای رم، به آشکاری پیداست که این  تئودوسیوس  بود که خواستار آشتی بود،  و همچنین به  روشنی پیداست که   ماکزیموس در برابر بهرام  برای وانمود نمودن به نیرومندی رم،‌ به زیرکی می خواسته نشان دهد که نبرد با ایران به آن اندازه   برای امپراطور بی اهمیت   است که حتی از آن بی خبر مانده ست ! البته وی اینگونه وانمودها را  برای چانه زدن هایش در باره ی بروندهای پیمان آشتی  به کار می برد.  سوکراتیس در ادامه می نویسد:
هنگامیکه پادشاه به خرسندی سفیر را پذیرفت (زیرا که نیروهایش از گرسنگی رنجور بودند)، ایرانی هایی که به آنها "جاودان" ها می گویند (این  یگانی از ده هزار تن مهینان است).  آنها گفتند که پیش از آنکه آنها به رمی ها،  که غافلگیر شده اند، پاتک بزنند او نمی باید  پیشنهاد آشتی را بپذیرد. شاه متقاعد شد و سفیر را در زیر نگهبانی بازداشت نمود:  و سپاه جاودان ها را برای به کمین  آوردن بر رمی ها  فرستاد. هنگامی که آنها به نزدیکی شان رسیدند  برای آنکه برخی از گردان های نیروهای رم را گرداگیر نمایند  به دوشاخه بخش شدند.  رمی ها یکی از آن دو شاخه را دیدبانی نمودند و خویشتن را برای در تازی آماده ساختند. اگرچه شاخه دیگر از دیدشان پنهان ماند زیرا که آفند آنها  بس  به ناگهان  بود.   هنگامی که  درگیری در نبرد  تازه  آغاز شده بود، به پیش نگری خداوند یک سپاه رم  که در زیر فرمان  اسپهبد پرکوپیوس بود از پس تپه ی کوچکی پدیدار شد. وچون وی دریافت که هم میهنانش در خطرند، از پشتِ  سر به نیروهای ایران آفند آورد و آنها که در همین پیشتر  رمی ها را گرداگیر نموده بودند اینک  خود به گرداگیر افتادند.  پس از اینکه در هنگامی کوتاه همه ی آن سپاهیان نابود شدند،‌ رمی ها بسوی سپاهیانی که از کمین به آنها آفند می زدند برگشتند و به همانسان همه ی آنان را  از دم تیغ  نابود نمودند.   و چنین بود که نمایان شد که همه ی آن  سپاه که ایرانی ها به آوند جاودان  می شناختندشان مردمانی میرایند. زیرا که مسیح از ایرانیان داد ستانید  چراکه آنان بسیاری از مردمان پرهیزگار را کشته بودند که بندگان او بودند.  
پس پادشاه این بدآمد را بسنجید و خویشتن را به ناآگاهی از آنچه که روی  داده بود زد و سفیر را به نزد خویش بخواند و به وی گفت: "من به آشتی خوشامد می گویم، اما به رمی ها سرخم نمی کنم، که بل به تو مهربانی می نمایم  زیرا که به این برآیند رسیده ام  که  تو در میان رمی ها از همگان هوشمندتری" و چنین بود که نبردی که به خاطر مسیحیان ایران در گرفته بود به فرجام رسید و پیگرد مسیحیان پایان یافت.
با این همه  شماری از پژوهندگان  مانند کنت هلاوم برآنند که سوکراتیس در باره ی پیروزی پرکوپیوس بس به گزافه بزرگ نمایی نموده . وی می نویسد:
 بندهای پیمان آشتی  نشان می دهند که ایرانی ها  به بیش از ایستادگی شان در میدان جنگ  دستاورد یافتند. 

از این گزارش ها چنین بر می آید که بهرام به شهر تئودوسیوپولیس  در تاخته بود و نیروهای  رم به درازای  سی روز در برابر او ایستادگی نمودند .  برخی از پژوهشگران   برآنند که این شهر در ارض روم کنونی  در ارمنستان بود ولی  این باوری سست است و همانگون که دیده ایم  پژوهشگران این روزگار مانند هُلاوم برآنند Holum که  این شهر نمی تواند ارض روم باشد به ويژه این که به نوشته ی موسی خورنی در این هنگام ارض روم در ارمنستانِ آن روزگار سر به شورش برداشته بود.     مایکل سایروس Michael Syrus  نیز  برپایه ی گزارش تئودورت Theodoret  شهر تئودوسیوپولیس را همان  شهرِ رأس العین (به لاتین   Rhesaina یا Resaina) شناسایی می نماید که، همانگونه که گفتیم،  در نزدیک به ۱۲۰ کیلومتری  باخترِ نیسی بیس  بود. و این باور با داستان گرداگیری بهرام سازگارست زیرا برپایه گواهه های تاریخی بهرام رمی ها را از نیسی بیس بیرون راند و چنین می نماید که  رسینا یا  تئودوسیوپولیس را که در درون سرزمین  رم بود  به گرداگیر گرفت.  و از اینرو بود که تئودوسیوس   هلیو را برای درخواست آشتی به نزد  بهرام فرستاد. این که گریترکس بر این باور خرده میگیرد از دید بسیار سوگیرانه ی اوست که می پرسد چرا  در آن گرداگرد گیری نیروهای رم پدیدار نمی شوند، که با در دید داشتن دشواری های بسیار رم در آن روزگار، خرده گیریی سست و بی پایه است،  زیرا، همانگون  که دیده ایم، بر پایه ی گواهه های تاریخی مانند سوکراتیس، هنگامی که آردابوریوس  Ardaburius در آرزاَننه به تاخت و تاز بود سرزمین های رم در میانرودان بی پاسدار مانده بودند.  و یا به نوشته ی تئودارت ، اسپهبدان رم  آن گستاخی نداشتند که بر نیروهای ایران آفند آرند. 

اما راستی این بود که با گذشت سالیان  تئودوسیوس  دیگر آن نوجوان   خام نبود که   هشت سال پیش به آغالش پاولچریا و همدستش آورلیون،  استاد فرهیخته اش آنتیوکوس و  نخست وزیرش آنثمیوس را، که سرپرستش یزدگرد برایش برگزیده بود، برکنار نموده بود. او رفته رفته  در یافته بود که هزینه ی راهکارهای دین محور  خواهرش پاولچریا و نخست وزیرکنونیش، آورلیون، بس هنگفت بوده  و رویارویی با ایران از توان  کنستانتینوپل بسیار کاسته است.  چنین بود که وی  پرکوپیوس، داماد آنثمیوس،  را به  جای آناتولیوس به فرماندهی نیروهای خاوری رم  برگمارد و  ایزیدوروس،  پسر  آنثمیوس ، را به بزرگ فرمانداری ایللریوم برگزید.  و این بازسازمانی  نشان می دهد که  تئودوسیوس  اینک بر سر آن  بود تا به راهکارهای  نخست وزیر پیشین خود،  آنثمیوس، که  در روزگار سرپرستی  یزدگرد،   به کنستانتینوپل آرامش و کامرانی آورده بود، بازگردد.  همانگونه که هلاوم  می نویسد:  
در این هنگام امپراطور همچنین به رایزنانی دیگر گوش می داد که  به او پذیرانده بودند که چالش با ایران راهکاری به بیراهگی  و خطرناک است .  
 چنین بود که پرکوپیوس گفتگوهای آشتی با ایران را به فرجام رساند. و چنین می نماید که نبرد نمایشی  آرئوبیندوس ترتیب داده شده بود تا دست پرکوپیوس را برای بستن پیمان آشتی باز بدارد.  یکی از بهترین گواهه ها در باره ی برآیند نبرد ۴۹۱ میلادی سنجش دست آوردهای دوسوی این پیمان آشتی می باشد و این باره ایست که در بخش  دیگر به آن خواهیم پرداخت.

دستاوردهای بهرام در پیمان آشتی ۴۲۱ میلادی، 

همانگون که دیده ایم، گرچه   شماری از تاریخ نویسان کهن در باره ی نبرد ۴۲۱ گزارش داده اند، اما بیشتر آنان تاریخ نویسان هواداران رم  بوده اند و  در باره ی این پرسش که  کدام کشور در آن نبرد به پیروزی رسید، این تاریخ ها تا اندازه یی زیاد مبهم می مانند و افزون برآن در گزارش رویدادهای نبرد نیز باهم  سازگاری ندارند. چنین است که به افسردگی می باید گفت که آگهدادها در باره ی پیمان آشتی ۴۲۱ بسیار اندک و پراکنده اند، با این همه با جستجو در این گواهه ها می توان تا اندازه یی بر برآیند آن نبرد  پرتو افکند. پس در بخشه یی به جا مانده از گزارش مالکوس چنین می خوانیم:
 ایرانی ها و رمی ها پس از بزرگترین  نبرد که با رویارويی شان  در هنگام امپراطوری تئودوسیوس  در گرفت،  برآن شدند که هیچ یک از دوسو دیگر با عربهای ساراسن، اگر هر گروه از آنان سر به شورش  برداشتند  به هموندی در نیایند. 
 با در دید داشتن این که در این پیمان ایران هیچ یک از سرزمین های میانرودان را،  که شاپور دوم  در پیمان ۳۶۳ م  با امپراطور جوویانوس بدست آورده بود، از  دست نداد، می توان گفت که برآیند جنگ به سود بهرام بود و شاید این بروند بالا بهایی بود که برای خرسند نگاه داشتن رمی ها که از هموندی منذر و  عربهای لخمی ها با ایران نگران بودند به آنها داده شد. هرچند که چنین می نماید که  این بهره یی تهی بود زیرا اگر جنگی میان دو سو در میگرفت پیمان آشتی هم اکنون شکسته شده بود و هواداری عرب ها در آن رویکرد نمی توانست به آوند پیمان شکنی گرفته آید .

پروکورپیوس  در گزارش خود در باره ی نبرد ۴۲۱ م مینویسد:
هنگامی که تئودوسیوس بر سالهای عمرش افزوده شد و   مرد  شد، و یزدگرد ازجهان به بیماریی در گذشت، وارانس  Vararanes (بهرام) ، پادشاه ایران،‌  باسپاهی گران به سرزمین رم اندرتاخت. اگرچه او آسیبی نرسانید، و بدون هیچگونه دستاورد به سرزمینش بازگشت.  و آن داستان چنین بود؛  که امپراطور تئودوسیوس آناتولیوس، فرمانده ی نیروهای خاوری magister militum per Orientem را به تنهایی به سفارت نزد ایرانی ها گسیل داشت؛ همینکه وی به سپاهیان ایران رسید،‌از پشت اسبش به زمین جهید و به تنهایی پیاده بسوی بهرام پیشرفت.  و هنگامی که بهرام وی را دید، ازآنان که در کنارش بودند پرسید این مردکه به پیش می آید چه کس می تواند باشد؟  و آنان پاسخ دادند که او اسپهبد رمی ها ست.  در آنک پادشاه   از برای آزرم بی اندازه اَش  به او آنچنان  به شگفت آمد  که خود اسبهای گردونه اش را برگردانید  و  میدان را ترک نمود و همه ی نیروهای ایران وی را دنبال نمودند.
اگرچه این داستان تا اندازه یی ناباور کردنی می نماید،‌ می توان پنداشت که شاید رمی ها از خوی و منش برگرفته از فرهنگ عرب  بهرام آگاهی داشتند و می دانستند که با نشان دادن آزرمی بسیار به وی، او این آزرم را پس خواهد داد.  با این همه این داستان برای  همه ی آنچه که ارزش دارد، نشان می دهد که پایان نبرد به درخواست تئودوسیوس بود.   به هر روی پرکوپیوس  داستان را چنین ادامه می دهد:
هنگامی که او ( بهرام) به سرزمینش رسید، وی آن سفیر را با آزرم فراوان  به بارگاهش پذیرفت.  و با اوپیمان آشتیی بست که  به دلخواه آناتولیوس بود  ،  هرچند وی یک بروند را   افزود که هیچکدام از دوسو نمی باید در همسایگی مرزهای خود در سرزمینشان به  هیچگونه سخت سازی نو  بپردازند. پس از این که این پیمان به جا آورده شد، هر دو سوی پیمان راهکار هاشان را بگونه یی که درست می دانستند  به انجام می رساندند.
داستان این بروند این بود که پس از  در گذشت یزدگرد  در ۴۲۰،  و پس از آنکه پسرش شاپور پادشاهی ارمنستان را رها نمود و به تیس پاون رفت، ارمن ها  از این به هنگامی بهره گرفتند  و پادگان های ایرانیان را از ارمنستان بیرون راندند.  به نوشته ی موسی خورنی این آشفتگی در ارمنستان تا سال ۴۲۳ ادامه داشت . در این  فاصله ارمن ها با رم  به ویژه آناتولیوس  فرمانده نیروهای رم در خاور در رسانگی  بودند. آناتولیوس در این هنگام به سخت سازی شهر مرزی تئودوسیوپولیس پرداخته بود.  افزون برآن  در ۱۵ اردیبهشت ۴۲۰ م تئودوسیوس ، شاید به اندرز پاولچریا و  نخست وزیرش آورلیون  فرمان داده بود که زمینداران  استانهای رم  زمین های خود را،  که در  آماج آفند ایران  می توانستند باشند،  برای پدافند سخت سازی نمایند.  چنین بود که بهرام این بروند را در پیمان آشتی نهاد.    به هر روی بندهای پیمان ۴۲۱ م به اینسان بود:
  1.  هر کدام از دوسوی پیمان نمی باید عربهای  ناوفادار   به سوی دیگر را پناه دهند.  از آنجا که  آناتولیوس،  اَسپبتوس  را  در ۴۲۰ م پناه داده بود این بند  بر  چالش به رم  در بهم زدن "چگونگی در باش"  ‌status quo بود و بنا براین  بهایی بود که رم می پرداخت.
  2. هر دو سوی پیمان می پذیرفتند  که به هیچ سخت سازی نو  در سرزمینهای خود در نزدیک به  مرزهایشان باهم دست نخواهند زد . همانگونه که دیدیم ،  این چالش از آنرو بود که آناتولیوس دژ  تئودوسیوپولیس  را سخت سازی نموده بود و بنابراین، این نیز بهای دیگری بود که رم برای بازگشت به "چگونگی در باش"  می پرداخت.
  3. از گزارش های  تبری، پریسکوس Priscus،  جاشوا ی استیلایت  Joshua the Stylite و  جان لیدیائی John Lydus در کتابش "فرمانروایان رم"  De Magistratibus Populi Romani   چنین بر می آید که رم در این پیمان همچنین پذیرفت که  پرداخت هزینه های پدافند از دروازه های کاسپین، Caspias portas در گردنه ی داریالی Dariali Gorge در ایبریا (گرجستان)، به ایران را از سر گیرد . همانگون که در بخشهای پیشین دیده ایم؛ شاپور دوم ساسانی پس از شکست جولیان و بر تخت نشستن جوویان  توانست  آرتخشاتا و سرزمین های ماورای‌ آنرا  در گرجستان به دست آورد،‌  رمی ها پیش ار آنکه دروازه های کاسپین  را  از دست بدهند پدافند از این دروازه ها را در برابر تاخت و تاز  هون ها و دیگر تبارهایی که از  این راه بسوی میانرودان می تازیدند  بر عهده داشتند.  پس از این که امپراطور جوویان این سرزمین ها را در پیمان ۳۶۳ م،  به ایران واگذار نمود شاهنشاهان ایران، از هنگام پادشاهی شاپور سوم، از رم می خواستند  که در هزینه های  پدافندی از این دژها،  که شاهراه قفقاز به ایران از آن می گذشت، شرکت نماید،   این گفتگوها تا دوران یزدگرد بزرگ ادامه  داشت . و  بر پایه ی این گفتگو ها هر دو کشور می باید  در ساختن دژ پدافندی سهیم باشند  . اما از آنجا که رمی ها درگیر نبردهایی در باختر و شمال بودند. ایرانی ها که در معرض آفند تاخت و تازگران هون شده بودند وادار به ساختن دژی برای رویارویی با آنان شدند و آنرا در زبان خود پیرافراخ Biraparakh نام نهادند و در آن هنگی را پادگان دادند که دشمن دیگر توانایی اندر شدن  به آن شاهراه را نداشت.  پس این بند از پیمان نیز به بهره ی ایران بود. 
  4.  ایران پذیرفت  که به پیگرد کلیسائیان در سرزمین خود پایان دهد،  رم هم در دربرابر  پذیرفت که به راهکار  آنثمیوس Anthemian Policy در از میان بردن آتش های آشاوان ذرتشتیان   در سرزمین رم، که در پادشاهی یزدگرد آغاز شده بود پایان دهد، اگرچه   سوکراتیس در باره ی درخواست بهرام  از رم برای پایان دادن به راهبردهای ‌ذرتشتی ستیزی در این بند خاموش است.
پروکوپیوس این بندها  را با بستن پیمانی یکصد ساله پذیرفت و با این پیمان آرامش و  رونق بازرگانی که از روزگار یزدگردبزرگ برپاشده بود و  با نبردهای۳- ۴۲۱  به کاستی بسیار دچار آمده بود به دیگر بار بازگشت.  چهار سال پس از این جنگ پیوند کلیسای ایران با رم به همگی بریده شد زیرا بهرام نمی توانست پادرمیانی های بیجای اسقف های رم را  در باره های فرمانروایی بر ایران بپذیرد. اگرچه اسقف های  کلیساهای رم مانند اسقف آکاکیوسِ شهرِ آمیدا می کوشیدند تا با بهرام پیوندی دوستانه بر پا نمایند.


در پیمان آشتی با رم، بهرام،  آرتاش  نامزد برگزیده ی مهر نرسه را بر تخت پادشاهی ارمنستان بر نشاند و به او آوند پادشاهی ارتخشرخش  ( به لاتین Artaxerxes) را داد. 

بهرام ، مهر-نرسه و  پرسش ارمنستان 

با هوده است که به یاد آوریم که  ارمنستان از هنگامی که شاپور برادر بهرام  برای نشستن بر تخت پادشاهی ایران، در سال ۲۰-۴۱۹ م  آن کشور را ترک گفته بود پادشاهی نداشت  و بهرام به اندرز مهر-نرسه  نخست وزیرش (وزورگ فرماذار) که از خاندان آرش آکیان بود، سر آن داشت که پسر بهرام-شاپور یکی از پادشاهان آرش آکیان  را بر تخت پادشاهی ارمنستان بنشاند نام این شاهزاده " آرتآش" (به لاتین  آرتاسز Artases به میانای هنر و آئین و آشاوان) بود.   


همانگونه  که پژوهش زهنر نشان می دهد، مهر نرسه از خاندان آرش آکیان در هنگام پادشاهی بهرام گور   به نیرومندی بسیار رسیده  بود،   هنگامی که بهرام گور به گزارش های تبری، بلعمی، مسعودی و حمزه ی اصفهانی، برآن شد که به ناشناس به هندوستان سفر نماید تا به گزارش تبری  بررسی نماید که چگونه می تواند   با به زیر فرمان گرفتن بخشی از سرزمین های آن کشور از بار مالیاتی بر شهروندان ایران بکاهد، این مهر-نرسه بود که لگام فرمانرواییِ کشور را به دست گرفت و به نوشته ی بلعمی، با  مهر نرسه همانند پادشاه  رفتار میشد.  به نوشته ی تبری:
مهر نرسه را همه ی پادشاهان ایران  ازبرای  فرهنگ و منش شایسته وی ،  داوری فره وش، و خرسندی و پیروی توده های مردم از وی  بس گرامی می داشتند. افزون برآن وی چند پسر داشت که به هم ارجی با او رسیده بودند و دیوانهای  گوناگون را برای پادشاه  می راندند که درمهینایی نزدیک به دیوان خود وی بود.  سه تن از آنان به جایگاه هایی برجسته رسیده بودند. یکم "زروانداد"  که مهرنرسه وی را  برای آئین و قانون های دینی پرورده بود. در این زمینه او پایگاهی آنچنان  پیشرفته  یافت که بهرام وی را به سرکرده ی هیربدان (هیربدان هیربد) ، رده یی نزدیک به موبدان موبد برگزید. دومین "ماه گشنسپ"  بود که در همه ی هنگام پادشاهی بهرام گور دیوان مالیات بر زمین   به او سپرده شد. و نامِ گمارش او به پارسی "وَستَری یوشان سالار" بود.  سومین "کاردار"  خوانده می شد که فرمانده ی بزرگ ارتش بود ونام رده ی او به پارسی  "راتشتاران سالار" بود که رده یی بالاتر از اسپهبد بود و همسنگ با رده ی ارگ بد بود .
 به نوشته ی مسعودی یزدگرد دوم، پسر بهرام گور،  یکی از فرزانه ترین مردان روزگار را به  بارگاه خود خواند و   از دیسه ی رفتار او  پیروی می نمود   و کشور را به شیوه ی اندرزهای وی میراند.  و این روشن است که او از مهرنرسه سخن می گوید.  همانگونه که در بخش پیش دیدیم، بی گمان مهر نرسه از میترا باوران زروانی بود.  و هواداری وی از پادشاهی "آرتآشِ" آرش اکیان در ارمنستان از همین روی بود  و دیده ایم که میترا باوران در ارمنستان از هنایش و توان فراوان برخوردار بودند. 

همانگون که زِهنِر  می نویسد در کتاب پهلویِ ویدوَدات (وندیداد) زروانداد پسر مهر نرسه  "ساستار" خوانده می شود که به میانای فرمانرواست. ولی در نوشته های دینی ساستار در  رویارویی با "آسرون= آموزگار دینی" است و به میانای بددینی (در پهلوی اَگ دَینه) است.  در دینکرد جدایی میان بددینی  (اگ دِن) و اهرمن دینی (اهرَموگ )  چنین پدید داده شده است:  
اَپاچ ستایَستَن هَنگَرتیک دو اَذوِنَک ، اهرَموگ-ئیک چِگون اَن-هست مِنیتَن، اگ-دِن-ئیک چِگون اَ - وِه  مِنیتَن ئی وِه-دِن
ستایش ناپاک ( به   دین بهی)  در برگیر دو گونه است ، آنکه اهرمنی (اهرموگ) است  به این چگون، که هستن آنرا  نمی پذیرد و  چگون بددینی  (اَگ دِن) است  که  بهیِ دین بهی را  نمی پذیرد.
اینکه مهر-نرسه و پسرش زروانداد از میتراباوران زروانی بودند را در کتاب  "ماتیگان هزار داتستان" به روشنی بهتر می توان دید:
اَپاک اَن  کاذ  اَوِه  بَگ  وَهرام   شاهنشاه  یَزدکرتان  میثر-نرسی ئی وَزورگ-فرماتار پَت بَندَکیه  آتَخش  ئی  اَرتوَهیشت   اوت آتِخش ئی  اَبزون -خَتایشَتر دات    چَند سال پَت   آن  دات  پَت  آتوران  داشتان. پَس  پَت  فرَمان ئی اَوِه  بِگ   یزدکرت  شاهنشاه  ئی  وهرامان   پَت نام ئی  ویناسکاریه  اَپاچ  اُ اُستان  گرَفت، چَند سال پَت  اُستان داشت؛ اوت  پس أَوِه  بَگ  پِروز  شاهنشاه  پَت هم-پورسَکیه   ئی مَرت-بوت مَگوپَتان -مَگوپَت  بوت  اوت اَپاریک دَستَبَران  ئی مَت  اِستات هِند،  پَت بَندَ کیه  نِه    اُ  هَم   آتَخش ئی  بِه آتَخش ئی  اُهرمَزد-پِِروز دات. 
... پس هنگامیکه خدایگان ، شاهنشاه ، بهرام ، پورِ یزدگرد، برگمارید مهر نرسه را ، نخست وزیر،‌ تا پرستار آتش  ارتوَهیشت  و آتش افزون - داد خداوند  . برای چند سال او  کرد  در نگاهداری آتش ها . سپس به فرمان خدایگان، شاهنشاه  یزدگرد، پور  بهرام ، او بازگردانده شد  به جایگاه اُستانی    از بدنامی گناهکاری   و برای  چند سال   که جایگاه  اُستانی داشت  و سپس خدایگان، شاهنشاه ، پیروز  با  رایزنی با "مرتبوت" ، موبدانِ موبد،  و دیگر  دست اندر کاران  ، ایستاده، اورا برگمارید تا پرستاری نماید نه  به همان آتش که بل آتش اوهرمزد -پیروز را.
از این گزارش چنان بر میاید که از برای گناهی که مهرنرسه کرده بود یزدگرددوم،پسر بهرام گور، اورا به جایگاهی استانی بر گماشت . اما گناه او چه بود؟ به باور رابرت زِهنر  وی به خاطر  آلودگی به گناهی از نخست وزیری برکنار و به  نگاهداری آتش برگماشته شده بود به ویژه آنکه در دومین بار در هنگام شاهنشاهی پیروز موبدان موبد در برگماردن  او به نگاهداری آتش دست داشت . بی گمان گناه وی از باورهای میترائی وی برمیخاست.   زهنر براین باورست که ارجمندی مهر نرسه، در تاریخ تبری که داستان خود را از خدای نامگ گرفته است،  در هنگام پادشاهی  یزدگرد، باورکردنی تر از گناه او در هنگام پادشاهی بهرام ست و موبدان ذرتشتی که به خاطر محبوبیت بهرام گور در میان مردم نمی خواستند با او درگیر شوند داستان گناه مهر نرسه را  پرداختند تا اورا به خاطر باورهای زروانی و اگ دینی کیفرداده باشند.


در ارمنستان،  از هنگام درگذشت یزدگرد،   و پس از آنکه شاپور برادر بهرام گور برای نشستن بر تخت شاهنشاهی ایران، پادشاهی  آن سرزمین را رهاکرد، ارمن ها سر به شورش برداشته بودندو  ارمنستان به آشفتگی  و ناآرامی بس گسترده فروشده بود. چنین بود  که ایران نه تنها به نزدیکی همه ی در آمدهای مالیاتی خود در ارمنستان را از دست داده بود که بل  اقتصادِ بازرگانی کشور نیز  از برای ناامنی راه ها و جاده ها  دچار کاستی گشته بود.  

بهرام به اندرزِ مهر نرسه و با در دید داشتن دلبستگی ارمن های میترا باور به دودمان آرش آکیان، آرتاش، شاهزاده ی  آرش آکیانی و پسر بهرام شاپور ( به ارمنی ورام ساپوه Վռամշապուհ )، را بر تخت پادشاهی ارمنستان نشاند و او را به آوند پرارج ارتخشرخش ( به ارمنی آرتاسِس Արտաշես)‌ بیاراست .  به گزارش الیشه وارداپت از مسیحیان ارمنی، که آگهدادهای وی در باره ی کیش میترائی زروان گواهه های تاریخی ارزنده یی برای پژوهش فراهم می آورند، این مهر نرسه بود که  برآن بود که ارمن های مسیحی؛  را به دین زروانی میترائی باز گرداند،  و چنین بود که مهر نرسه فرمان داد تا مسیحیان شورشی ارمن  می باید به آيین میترائی نیاکانشان بازگردند. به گزارش یوهانسیان وی گفته بود آنها:  "کر و کور هستند و  از دیوان اهرمن فریب خورده اند." چنین بود که    ساهاک  اسقف کلیسای ارمن  به همراه دیگر اسقف ها ارمنستان را ترک گفتند و به رم پناهنده  شدند و آناتولیوس،  فرمانده نیروهای رم در خاور، با خوشامد  و دادن پناهندگی به آنها امیدوار بود که به یاری آنها بتواند بر آتش ناخرسندی سرزمین های کلیسایی  ارمنستان   دامن زند   و  هزینه ی نگاهداری  از پادشاهی ارمنستان  را که از هنگام  شاهنشاهی شاپور یکم،  از پادشاهی های دست نشانده ی ایران شده بود به باری سنگین تبدیل نماید تا از توان و نیرومندی ایران به بسیار بکاهد. 

ارتخشرخش چهارم برا ی شش سال بر ارمنستان فرمان راند  ولی  مهینان ارمن، یا نخارار ها، وی را سزاوار  پادشاهی نمی دانستند .  از سویی دیگر،  پس از  پیمان آشتی بهرام در جنگ ۴۲۱ م با تئودوسیوس   از هنایش و توان  پاولچریا  و همدستان ایران-ستیزش  در  کنستانتینوپل به بسیار کاسته شده بود  و به ویژه  با برگزیده شدن پروکوپیوس ، داماد آنثمیوس، که همانند پدر زنش مورد اطمینان دربار ایران بود، به مقام فرماندهی نیروهای خاوری رم  سیاستهای ایران  و رم در باره ی ارمنستان هماهنگ و همسازگار گشته بود.  

 در ارمنستان، ارمن های مسیحی از فرمانروایی آرتاش، که راهکارهای مهر نرسه را  در فراپخشی زروان گرایی در پیش گرفته بود،  ناخرسند بودند و چنین بود  که  بر پایه زمانیاد ارمنی قازار پارپتسی   (Ղազար Փարպեցի) مهینان ارمن به این برایند رسیدند که:
   ارمنستان دیگر به پادشاه نیاز ندارد و در هر از گاه  یک شاهزاده ی ایرانی پدیدار خواهدشد و سرپرستی کشور را بر عهده خواهد گرفت .
در این هنگام بود  که مهینان ارمنستان از بهرام درخواست نمودند که به پادشاهی آرتخشرخش چهارم پایان دهد و ارمنستان به آوند یک استان ساتراپی مستقیما به زیر فرمان وی آید. به سخنی دیگر، آنها از بهرام خواستند که خود فرمانروایی ارمنستان را بر عهده گیرد. چنین بود که بهرام نمایندگان مهینان ارمن را به بارگاه خویش پذیرفت و به شکایت های آنان در باره ی پادشاهی  آرتخشرخش رسیدگی نمود.   ساهاک، اسقف ارمنستان که دگرگونی ساختار پادشاهی ارمنستان  را بر نمی تابید  و  فرمانروایی پادشاهی دست نشانده مانند ارتخشرخش  را بر به زیر فرمان شدن کنشت های موبدان ‌ذرتشتی ترجیح می داد از پادشاهی  آرتاش  به سختی دفاع نمود.  ولی مخالفتهای او ردپایی  نگذاشت و به جایی نرسید.  و راهکارهای دیوان دگرگون شده ی کنستانتینوپل نیز دیگر  از او پشتیبانی نمی نمود . سرانجام  بهرام، ارتخشرخش چهارم یا آرتاش را از پادشاهی  ارمنستان برکنار نمود، دارائی های وی  از او بگرفت   و خودش را  به نزد یکی از نخارها فرستاد و  وی در آنجا بازنشسته شد. سپس  بهرام یکی از اسپهبدانش به نام  "وه مهر شاپور" را به مرزبانی ارمنستان برگمارد. ساهاک  نیز از جایگاه اسقفی برکنار شد و در ایران برای چند سالی در زیر نگهبانی به بازداشت ماند و تنها پس از آنکه ارمنستان آرام گرفت به او پرواداده شد که در زیر بروندهایی ویدا شده به آن استان بازگردد و به دینکاری بپردازد.


بهرام و آفند چینی های یوئه ژی به ایران

تاریخ نویسان رم  در باره ی رویدادهای سالهای پایانی زندگی بهرام گور خاموشند و به افسردگی تاریخ نویسان ایرانی و عرب با پرداختن و آمیختن رویدادهای زندگی وی با افسانه پردازیهایی در باره دلبستگی او به شکار و خوشگذرانی و می گساری  دریافتن راستی و درستی رویدادهای شاهنشاهی وی را بس دشوار ساخته اند.  با این همه با کاوش در این افسانه ها و برداشتن پرده از روی گرافه گویی ها می توان به این برآیند رسید، که وی پادشاهی نیک منش، دادگر و مهر پرور  و تا اندازه یی خوشگذران بوده ست. 

همانگون که در بخشِ  شاهنشاهی شاپور دوم  دیده ایم،  بر پایه ی نوشته های تاریخی چین در آغاز سده ی سوم میلادی سواری جنگجو به نام  مودو چاینو 冒頓  با همیاری  و یگانگی  تبارهای تازنده ی  کوچ نشین آسیا امپراطوری  خیونگنو  匈奴 را در مغولستان کنونی برپا ساخت، که رفته رفته  تا همسایگی ختن در مرز شاهنشاهی ایران ساسانی   گسترش یافت  .  و چنین بود که  بخش بزرگی  از مردمان تبار  یوئه ژی که "یوئه ژی های بزرگ" یا "دا یوئه ژی" 大月氏  خوانده می شدند. از  خیونگو  به سر زمینهای امپراطوری  کوشان (در تاجیکستان و افغانستان  کنونی)  گریختند. و همانگونه که در شاهنشاهی آرش آکیان دیده ایم، این تبارها با   تبارهای کیداری و هفتالی پارتی و سکایی و  ترک  در خاور دریای کاسپین تا سیری دریا در سرزمین های  سغد و باختر و خوارزم و مرو در پیوندهایی بازرگانی، به ویژه در کناره ها ی رود آموی ( آموی دریا Oxus ) باهم  آمیخته شده بودند.  در نزدیکی های سال ۴۳۰ میلادی، فرمانروای این سرزمین ها که به نوشته ی فردوسی خاقان چین، و یا به نوشته ی تبری خاقان ترک، بود به مرو در تازید.  به نوشته ی فردوسی خاقان چین آگاهی یافت که بهرام همه ی هنگام خویش را به خوشگذرانی و شکار می پردازد  و از پاسداری ایران به ساده انگاری بندوبار گشته ست. به گزارش شاهنامه:
پس آگاهی آمد به هند و به روم                 به ترک و به چین و به آباد بوم 
که بهرام را دل به بازیست بس                کسی را ز گیتی ندارد به کس 
طلایه نه و دیده‌بان نیز نه                         به مرز اندرون پهلوان نیز نه 

 برپایه ی گزارش شاهنامه، خاقان چین  که می باید از تبارهای  " یوئی ژه "بود  به  همراه نیروهای هموندش  از تبارهای سکایی و ترک  و پارتی به مرو در تاخته بود--  به نوشته ی فردوسی: 
چو آگهی آمد به بهرامشاه                         که خاقان به مروست و چندان سپاه 
بیاورد لشکر ز آذر گشسپ                       همه بی‌بنه هر یکی با دو اسپ 
قبا جوشن و ترگ رومی کلاه                      شب و روز چون باد تازان به راه 
همی تاخت لشکر، چو از کوه سیل             به آمل گذشت از در اردبیل 
ز آمل بیامد به گرگان کشید                       همی درد و رنج بزرگان کشید 
ز گرگان بیامد به شهر نسا                         یکی رهنمون پیش پر کیمیا
به هر روی بهرام  در روستای  کشمیهن در نزدیکی مرو به نیروهای خاقان در رسید، و در شبیخونی   سخت نیروهای وی را شکست داد.
چو خاقان چینی گرفتار شد                       از آن خواب آنگاه بیدار شد 
سپهبد ز کشمیهن آمد به مرو                   شد از تاختن چارپایان چو غرو 
به مرو اندر از چینیان کس نماند               بکشتند وز جنگیان بس نماند 

  از سوی دیگر تبری که به نادرست این نبرد را "نخستین" نبرد بهرام می شناساند، می نویسد که این نبرد با خاقان ترک بود   که با سپاهی ۲۵۰ هزارنفره به شمال کشور در تاخته بود . اگرچه همانگونه تئدور نولدکه Theodor Nöldeke  می نویسد: " تُرک شناساندن  این تبارها   گونه یی  نا بهنگام سازی   anachronism است.  بی گمان تاریخی که  تبری از روی آن گزارش خودرا فراهم نموده در سده ی ششم میلادی نوشته شده بود،  زیرا تنها در آن سده بود که خسرو انوشیروان با ترکها در سایش آمده بود. با این همه، گروه هایی از ترکها  در سده ی پنجم میلادی به دشتهای  اورآسیا  Eurasian  پای نهاده بودند و آنها بودند که در سده ی ششم میلادی نخستین  امپراطوری خود را با دو بال باختری و خاوری  پدید آوردند،  چنین است که اگر  گزارش تبری درست باشد،  خاقان ترک می باید از تبارِ ترکهای  امپراطوری ترک  باختری می بود. این ترک ها هنایش خود را در دوسوی کوهستان  تین شان  Tien Shan (کوه آسمانی) در ماورای خراسان یا آسیای میانی برپا داشته بودند".   

به هر روی، چنین می نماید که  سپاهیانی که به مرو در تازیدند  یا از کیداری های پارتی نژاد  و یا از خیون های چینی  بودند و  شاید در میان  هموندانشان از  هفتالی های پارتی و سکاها و کوچ نشینان ترک  نیز بودند. اما اینکه  سی. ئی. بُسورث C. E. Bosworth   کیداری ها و خیون ها را ترک می خواند نادرست است. هرچند او درست می گوید که شمار سپاهیان خاقان ترک درتبری تا اندازه یی به گزافه است. به هر روی تبری می نویسد:


 آگهداد به اینکه خاقان با سپاهی نیرومند به سوی ایران در تازش است به ایرانیان رسید و این بر آنان  آسیبشی ناگوار  و هراس انگیز می نمود. گروهی از دولتمردان مهین ایران، که به داوریی استوار و نیکخواهی برای توده ی مردمان، پر آوازه بودند  به بارگاه بهرام درآمدند و به وی گفتند: " اَیا شاها ! به ناگهان برتو بلایی پرگزند  از ین پدیداری دشمن آمدست ، وین می باید مر تورا بسنده باشد که  از خوشگذرانی و  شادخوارگی که به آن  گرفتار گشته یی  دست برکشی. پس آماده شو که بپاخیزی، تا که مبادا دچار آن شوی که مر تورا شرم  و ناسزا ببار آرد. "بهرام  تنها پاسخ داد: "یزدان، دادار ما، نیرومندست  و ما در زیر پناه اوئیم. " و  خوش گذرانی و شادخواری همیشگی خویش  را در پی گرفت.  هرچند  در پس آنگه  وی نیرویی گرد آورد و بسوی آذربایجان  شد تا در آتشکده ی آنجا نیایش نماید و سپس برای شکار به درختزارهای ارمنستان رفت.
چنین می نماید که بهرام برای پنهان نگاه داشتن برنامه ی نبرد خویش  به آتشکده ی آدور-گوشنسپ  در شیز (تکاب آذربایجان)  رفت. تبری  گزارش خودرا چنین پی گیری می نماید.

 هفت تن از  مهتران کشور  و مهینان  وی  را همراهی می نمودند  و افزون برآن   سیصد سپاهی تنومند و دلاور از پاسداران  خویش  با ایشان بودند. همچنین او یکی از برادراش به نام نرسه را  به آوند فرماندار خویش بر کشور به جای نهاد.   هنگامی که مردمان از رهسپاری بهرام  آگاه شدند  و دریافتند که  وی برادرش نرسه را  به جای خویش  به فرمانروایی کشور برگمارده ست ، آنها بر این باور شدند که  وی از دشمن  گریخته و   سرزمین پادشاهی خویش را رها نموده است. پس  مهینان با یکدگر به رایزنی پرداختند  و  از بیم آنکه خاقان به کشور درخواهد تازید و سپاهیان ایران را نابود خواهد ساخت ، مگر آنکه سر به فرمان  وی  نهند و به او   خراج دهند؛ برآن شدند تا فرستاده یی  به نزد وی گسیل دارند  و  به او پیمان دهند که  مر او  را باج خواهند پرداخت .  خاقان این بشنفت که ایرانی ها  در میان خود آنچه را که پذیرفته اند  و  آماده اند تا سر به فرمان وی  خم نمایند.  پس وی  به آنها  پشتوانه داد که سرزمینشان  را در پناه  خواهد داشت و از درتاختن به آن خودداری نمود.  
  از سویی دیگر بهرام آگه گیری به سرزمین خاقان فرستاده بود که مر او را از چگونگی های آن آگهی آورد. اینک آن آگه گیر  بازگشته بود  و  به او از کرده ها و برنامه های خاقان آگهی داد.  پس بهرام بر او  شبیخون زد و خاقان را به دست خویش بکشت. و سپاهیانش را از دم تیغ گذراند.  و آنان که   کشته  نشدند گریختند .  آنها  اردوگاهشان، زنها و فرزندانشان  و بار و بنه شان را بجا نهادند . بهرام به سخت کوشی فراریان را شکار نمود و کشت ،  و یغماهاشان  را گردآوری نمود  و کودکان و زنانشان به بندگی  گرفت و با سپاهیانش دست نخورده بازگشت. 
 به گزارش دینوری  نیز  بهرام  برای نبرد با ترکها  از تبرستان و کناره های دریای کاسپ ها  (مازندران)  به گرگان شد  و سپس از شمال خراسان از راه ناسا  به مرو رفت  و نبرد با خاقان ترک در کاشمیهن،  روستایی در نزدیک مرو،  درگرفت  و همانگونه که نولدکه پیشنهاد می کند هیچ دلیلی نمی توان یافت که این نبرد در آنجا رخ نداده باشد.   به هر روی تبری در گزارش خود می نویسد:
 بهرام تاج و دیهیم خاقان را برستانید و بر سرزمین ترکها چیره گشت . و مرزبانی از برای این سرزمین های به دست آورده  برگمارد و  مر او را تختِ  سیمین پادشاهی  بخشید.  چنین بود که گروهی از مردمان همسایه ی سرزمین ترکها که به زیر فرمان او آمده بودند ، با سرهای فرو آمده  خویشتن را  فرمانبردار از وی خواندند. و از او خواستند که مرزهایی از برای  سرزمین آنان  و ایران شناسایی نماید تا که آنان از آن مرزها پا فراتر ننهند.  پس بهرام مرزهایی برای سرزمین خود و آنان برنشاند و فرمان داد تا برجی باریک و بلند  در پیشِ روی سرزمین ترکها ساخته شود  و این برجی بود که فیروز پسر یزدگرد (دوم) آنرا ساخت. بهرام همچنین یکی از فرماندهان خویش را به ماورای خراسان، برای نبرد به سرزمین ترکها فرستاد . چنین بود که او به نبرد با آنان شد و بسیار از آنان را بکشت  تا که به بهرام پیمان فرمانبرداری دادند و باج پرداز شدند. 
اینک بهرام به آذربایجان بازگشت  و سپس به کاخ خویش در میانرودان شد.  او فرمان داد تا زمردهای  دیهیم خاقان در آتشکده ی آذربایجان آویخته شود و سپس به تیس پاون بازگشت و پس از هجده سال پادشاهی در گذشت. در باره ی چگونگی در گذشت وی فردوسی می نویسد، که پس از اندیشیدن به مرگ تاج شاهی را به پسرش یزدگرد دوم بخشید و سپس خود در بستر  درگذشت :
چو باز آمد از راه بهرامشاه                  به آرام بنشست بر پیش‌گاه 
ز مرگ و ز روز بد اندیشه کرد              دلش گشت پر درد و رخساره زرد 
(...)  
بخفت آن شب و بامداد پگاه              بیامد به درگاه بی‌مر سپاه 
گروهی که بایست کردند گرد                بر شاه شد پور او یزدگرد 
به پیش بزرگان بدو داد تاج                 همان طوق با افسر و تخت عاج 
پرستیدن ایزد آمدش رای                    بی انداخت تاج و بپرداخت جای
گرفتش ز کردار گیتی شتاب                چو شب تیره شد کرد آهنگ خواب 
چو بنمود دست آفتاب از نشیب        دل موبد شاه شد پر نهیب
که شاه جهان برنخیزد همی                 مگر از کرانی گریزد همی 
بیامد به نزد پدر یزدگرد                       چو دیدش کف اندر دهانش فسرد 
ورا دید پژمرده رنگ رخان                     به دیبای زربفت بر داده جان 
   از سوی دیگر تبری می نویسد:
بهرام در  نردیکی های پایان عمر برای شکار به "ماد" شد. پس روزی که سوار بر اسب  در پی گورخری از نزدیک به تیزی میتاخت.  به گودالی پرت شد  و در  گل ولای  ته گودال فرو شد. چون مادرش از این رخداد آگهی یافت ، با زر بسیار،  آسیمه بسوی آن گودال شتافت و در نزدیک  آن گودال بماند و فرمان داد که آن همه زر به کسی پرداخت شود که بتواند بهرام را از آن گودال برون کشد. از آن گودال گل ولای بسیار  برون کشیدند تا که شماری چند تَل بزرگ پدید آمد  اما آنها هرگز نتوانستند کالبد وی را بیابند. 
 با هوده است که گفته  شود در تبری  به جای  سرزمین ماد  برگردان عربی آن  "ماه" به کار گرفته شده که در واژه های دیگر عرب مانند ماه البصره (نهاوند) یا ماه الکوفه  (دینور) هم دیده می شوند.  به نوشته ی بُسورث  بهرام به سرزمین ماد دلبستگی داشت و دو کاخ در آن سرزمین داشت.    این داستان در تاریخ  های مسعودی  و یعقوبی و دینوری و بلعمی و ثعالبی  نیز آمده است. به گزارش دینوری :
پس از بیست و سه سال پادشاهی وی روزی به شکار گاه شد و گله یی از گورخرها به دید وی  آمد. پس برای گرفتن یکی از آنها اسب خویش را بسوی آن گله راند. وان شکار در گریز  وی را به تالاب گسترده یی برد که در آن‌جا فرو شد و  وی را آب از سر گذشت . و چون مادرش  ازین پیشامد آگاه شد به سوی آن  تالاب رفت و  فرمان داد تا  همه جای آن تالاب برای یافتن او کاوش کنند. چنین شد که تپه‌هایی از شن و ریگ برآوردند ولی بهرام را نیافتند. و گویند آن کجا در  جایی است که به یاد مادر بهرام‌ "دای مرج" خوانده می شود  زیرا "دای" به  فارسی به میانای مادر است و"مرج" همان مرغزار ست، و این داستان در میان مردم آن سرزمین‌  پر آوازه ست  و به گفته ی آنان در آن‌جا  گودالی است که به  مردابی که ژرفای آن پیدا نیست  می‌ریزد و   مرغزارها و  تالاب هایی  در همان نزدیکی ها ست. 


به نوشته ی بُسورث  این تالاب در دره یی میان اصفهان و شیراز بود که در ۱۸۱۰ م یک سرباز انگلیسی در هنگام آبتنی در آنجا که گفته میشد بهرام در آنجا ناپدید شد غرق شد و این مایه ی آن شد که برخی از پژوهشگران افسانه ی مرگ بهرام را باور نمایند. اما همانگونه که برخی از پژوهشگران پنداشته اند این داستان را بر  پایه ی واژه  ی "گور"  درنام بهرام پرداخته اند. و کمتر از تاریخ نویسان  به این اندیشیده اند  که  چرا گورخر در میان همه ی شکارهایی که بهرام به آن پرداخته  مانند شیر و پلنگ و ببر که نگاره های شکار آنها بر کفه های مسی و سیمین  روزگار ساسانی دیده می شوند  با نام بهرام پیوند خورده است.



فهرست بخش ها



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر