پادشاهی دراز هنگام شاپور دوم هنوز در میان پژوهشگران بسیار ناشناخته مانده است. زیرا که پژوهشگران باختر بیش از هر کشور دیگر دلبسته به تاریخ رم هستند. و همیشه پادشاهی اورا در کناره ی رویدادهای امپراطوران همزمانش در رم به اشاره می گذرند. و شمار این امپراطوران تنها در امپراطوری رم خاوری، که هم مرز با ایران بود، شش امپراطور قانونی و شاید به همان شمار داوشگران به امپراطوری بوده اند. ازسوی دیگر بسیاری از رویدادهای هنایش گذار بر تاریخ ؛ مانند همایش مسیحیان درنیاسا و به مسیحیت گرویدن کنستانتین و چالش های فرقه های مسیحی باهم، چیرگی او بر ارمنستان و پناهندگی وشورش ویسیگوث ها در رم به هنگام پادشاهی او بافتی بسیار پیچیده می دهد . زیرا هرکدام از این رویدادها نیاز به بیزش و بررسی ریزبینانه دارند. با این همه، این پادشاه خردمند وفرزانه با دیدی هنرمندانه و هوشمند توانست در دریای متلاطم تاریخ دوران خود همچون ناخدایی کاردان سکان کشتی ایران را به دست گیرد،از هنایش و توان موبدان ذرتشتی بکاهد، تنش میان پارت های آرش اکیان مهرباور را با ساسانیان از میان بردارد، کشورهای کرانه یی ایران را به زیر هنایش و پشتیبانی خود درآورد، ارمنستان را به ایران باز گرداند، و رم را نه تنها به باز گرداندن سرزمینهای ایران، که گالریوس با گروگان گیری خانواده ی نرسه به دست آورده بود، وادارسازد که بل آن کشور را به پشتیبانی ایران نیازمند سازد.
برخی از تاریخ نویسان به نادرست نوشته اند که عرب به وی آوند ذوالکتاف داده بود . برای نمون حمزه ی اصفهانی ذوالاکتاف را برگردان به عربی "هویه سنبا" گرفته است ، زیرا "هویه" به میانای کتف و "سنبا" به میانای سنبنده است. و به نوشته ی ابن الأثیر در المرصع از دو گزاره دراین باره می نویسد؛ نخست اینکه چون وی به علم کتف استهزاء می کرد او را بدین لقب خواندند! و دو دیگر اینکه به گمان برخی که چون تیره یی از عرب بر او شوریدند؛ شاپور آنان را به بند کشید و کتف های ایشان برآورد. بسیاری دیگر از تاریخ نویسان عرب و ایران به این باورند که چون وی دوش عرب ها را سوراخ کرده و زان ریسمان می گذرانید به این آوند خوانده می شد . فردوسی نیز در باره ی آوند او می نویسد :
اعرابی ذوالأکتاف کردش لقب
چو از مهره بگشاد کتف عرب .
اما بررسی گواهه های تاریخ نشان میدهد که راستی چیزی دیگر بود، وحتی پیش از چنین بررسی، این به روشنی آشکارست که سوراخ نمودن کتف و از آن ریسمان گذراندن نه تنها کاری بیهوده و نابخردانه ست که بل چندان هم شدنی و آسان نیست. زیرا در نخست، سوراخ کردن کتف نه تنها موجب بیهوشی و عفونت وسپس مرگ می شود و بنابراین گذراندن ریسمان از زخم جسدی مرده خواهد بود و دو دیگر اینکه، حتی اگر بپذیریم که شاپور به راستی پادشاهی خونخوار و ددخوی و دیوانه بود، که گواهه های تاریخ اینچنین نشان نمی دهند، خود سوراخ کردن کتف هم بگونه ایی که بتوان از آن ریسمان عبور داد باهمه ی خون ریزی و دست و پازدن از درد و شکنجه از باور بدورست. و به همین سان کتف برآوردن و مهره گشادن از آن هم چندان بخردانه تر یا شدنی تر نیست. به باور من، این که ادوارد گیبون این واژه را "ذوالاکناف" می خواند؛ می باید از خاستگاهی راستین گرفته شده باشد. زیرا به نوشته ی او چون وی عرب ها ی اطراف و اکناف ایران را پشتیبانی می نموده است، به او آوندِ "پشتیبانِ اکناف" را داده بودند. و چنین است که شاید نسخه برداری اکتاف را اکناف خوانده و دیگران اشتباه او را تکرار کرده اند.
به هر روی، بیزش در تاریخ شاهنشاهی شاپور، چنانکه خواهیم دید، نشان می دهد که شاپور همواره راهکارهایش را به دوراندیشی و خرد بر می گزید و در هرج و مرج و آشفتگی بسیارِ امپراطوری رم در آن دوران، که بسیار از اسپهبدان رم، از هر فرصت بهره می گرفتند تا ادعای امپراطوری نمایند و سپس برای کشورهای کوچک همسایه همواره درگیری و مزاحمت فراهم می نمودند، شاپور نقش پشتیبانی نیرومند را بازی می نمود . وهمانگونه که خواهیم دید، رم در دوران پادشاهی شاپور ، شش امپراطور را تنها در رم خاوری داشت، که اینها: کنستانتین، لیسنیوس، کنستانتیوس، جولیان ، جوویان و والنز، بودند، و البته بر این شمار می باید به همین تعداد امپراطوران رم باختری و شماری بیشتر مدعیان به امپراطوری، را افزود و هرکدام از اینان ارتشی هایی بودند که می باید در کارنامه هاشان پیروزی در نبرد را نشان دهند، و آرمانشان این بود که تاخت وتازهای اسکندر مقدونی را پیروی نمایند و به این آماج هرازگاه تا دورترین کرانه های نابخردی وبلاهت پیش می رفتند. پس این طبیعی بود که شاپور که توانسته بود از زورگویی های اینان بر سرزمین های مرزی و همسایه ی ایران جلوگیری نماید، به آوند "کرانه ها دار" یا ذوالاکناف شناخته شود.
همانگونه که در بخش پیشین دیدیم نیای شاپور، هرمز دوم، چون مانند پدرش نرسه در برابر آئین های مانوی و مسیحی و میترائی نرمش و مدارا نشان میداد خشم موبدان ذرتشتی را، که در زیر رهبری بلندهنگام کارتیر از نیرویی سهمگین برخوردار شده بودند، برانگیخت و در ترپندی راز آمیز کشته شد و پسرش آذر نرسه که همانند پدر و نیایش، شاپور یکم، خویی مدارا گر و میانه رو داشت به پادشاهی رسید، اما موبدان که از کین خواهی او در هراس بودند؛ پس از چهار ماه پادشاهی وی را نیز کشتند و تاج پادشاهی را بر بالین همسر باردارش بیاویختند. به نوشته ی میرخواند به روایت از طبری و ابن اثیر؛ هرمز دوم پسر دیگرش را که اردشیر نام داشت:
... دوست نداشتی و به تربیت او اقبال ننمودی، بنابراین در وقت نزع با ارکان مملکت وصیت کرد که سلطنت را به فرزندی دهید که بعد از فوت من متولد شود و چون هرمز مذکور چشم داشت که عجم اورا پادشاه سازند و عظمای فارس وصیت هرمز مرعی داشته ، چندان صبر کردند که شاپور متولد شد و به متابعت کمر بسته اردشیر را از نعمت سروری محروم گردانیدند و چون بعد از شاپور اردشیر بر مملکت استیلا یافت به واسطه ی کینه ی دیرینه بعضی از اکابر فارس به قتل آورد؛ باقی اشراف و اعیان عجم او را از سلطنت خلع کردند و شاپور بن شاپور ذوالاکتاف را بجای او نشاندند و قول این اثیر با روایت طبری موافقتی دارد.
شاپور، پسر اين هرمزد بود، و او را عرب ذو الاكتاف لقب كردند، زيرا كه كتفها ى عرب سوراخ كرد و حلقه ي آهنين در آن كشيد، بعد از آنك بی اندازه قتل كرد. و پارسيان او را شاپور "هويه سنبا" خواندندى، و هنوز در شكم مادر بود كه پدرش بفرمود تاج بر شكم مادرش نهادند، و او بمرد.
همانگون که می بینیم بسیاری ازین تاریخ نویسان به نادرست شاپور را پسر هرمزد دوم می شناسانند و حال آنکه از گواهه های تاریخ چنین بر میاید که هرمزد دوم دو پسر داشت آذر نرسه و اردشیر و پس از درگذشت او آذرنرسه به پادشاهی رسید ولی چندی نگذشت که او کشته شد، پس شاپور پسر آذر نرسه بود که چهار پسر داشت؛ هرمزد داد، نرسه، شاپور و اردشیر. از گزارش آمیانوس مارسلینوس چنین پیداست که یکی از برادران شاپور، به نام هرمزداد، پس از کشته شدن پدر، به دربار رم گریخته بود، و چنانکه خواهیم دید، جولیان امپراطور رم در آفندش به ایران او را با خود به همراه داشت تا به آوند پادشاه دست نشانده، جاگزین شاپور نماید. و چنانکه خواهیم دید ایرانیان این ناوفاداری بر او هرگز نبخشودند. برادر دیگر شاپور نرسه نام داشت که در نبرد شاپور برای بازگرفتن ارمنستان کشته شد و شاید این برادر از همسری از رده ی پائین بود که نمی توانست به پادشاهی در رسد. برادر دیگر شاپور، برادر توامان او، اردشیر بود که اندکی پس از وی دیده به جهان گشوده بود، و پس از درگذشت شاپور به پادشاهی رسید.
به هر روی، برای موبدان فاصله زمانی نوزادی و کودکی شاپور تا جوانی و رسیدن به پختگی هنگام بهنگامی بود که لگام فرمانروایی ایران را خود به دست گیرند و نه تنها به بازنگری، و پالایش آئین شان از باورهای میترائی بپردازند که بل در ساختار فرمانروایی ایران پایگاه توانمندی خویش را استواری دهند و در برابر آئین های میترایی و مسیحی و بودایی و بازمانده های مانویان دشواری پدید آورند.
از سوی دیگر بسیاری از تبارهای عرب مسیحی و مانویِ میانرودان از این هنگام که ساختار فرمانروایی در ایران ناپیدا بود بهره گرفتند تا خویشتن را از بند سختگیری های و فشارهای آئین ذرتشت رها سازند. و چنین بود که تبارهای عرب مسیحی و مانوی در سرزمین های مرزی ایران از جنوب خلیج فارس و بحرین تا شمال میانرودان و سوریه به تاخت و تاز پرداخته بودند. آنچه که آنها را در این تاخت و تاز یاری میداد آشفتگی های امپراطوری رم بود که به آن کشور پروا نمی داد تا از دوران نااستواری و نا آشکاری ساختار فرمانروایی در ایران بهره گیری نماید.
همانگونه که در بخش پیشین دیدم؛ در سال ۳۰۹ م، هنگامیکه هرمزد دوم درگذشت، رم در ژرفای آشفتگی فروشده بود. آشفتگیی که نزدیک به چهارسال پیش از مرگ هرمز با پیروزی های وی در سوریه و ارمنستان آغاز شده بود. و چنانکه دیدیم چون دیوکلیتانوس نتوانسته بود در برابر آفندهای هرمز ایستادگی نماید در زیر فشار گالریوس سزار امپراطوری رم خاوری از امپراطوری کناره گرفت . هرچند این کناره گیریی چندان به سامان و برنامه ریزی شده نبود چرا که دیوکلیتانوس، در زیر فشار گالریوس، از ماکزیمیان ، امپراطور رم باختری، خواسته بود که او نیز همزمان با وی کناره گیری نماید. و کناره گیری آن دو هم-امپراطور در ۳۰۵ میلادی، رم را به هجده سال آشفتگی ژرف فرو کشید، تا آنکه درسال ۳۲۴ کنستانین رم را به دیگر بار یکپارچه نمود و خود به تنهایی بر تخت امپراطوری نشست، و این در همان هنگام بود که شاپور هجده ساله بود و می توانست سکان کشتی فرمانروایی ایران را خود به دست گیرد.
به هر روی در هجده سالی که شاپور در زیر سرپرستی موبدان بود، ایران با رم درگیریی نداشت، زیرا چنانکه خواهیم دید، رمی ها درگیر جنگ های داخلی امپراطورانش با یکدگر و سرکوبی تاخت و تازهای تبارهای ماورای رودهای دانوب و راین؛ مانند سرمتی ها،گوث ها، فرانک ها، ودیگران بودند. و با این همه می توان به استواری به این برآیند رسید که رمی ها به اندازه یی نه کمتر از هر تبار بیگانه خود در ناتوانی و شکست های شرم آور خود نقش داشتند.
مسیحیان عرب و تنشهای میان فرقه یی
در همان هنگام که شاپور دوم ساسانی از کودکی به نوجوانی پای می نهاد، و رم در جنگهای داخلی میان امپراطوران گوناگون به ژرفای آشفتگی فروشده بود، سرزمین های مرزی ایران و رم به هرج و مرج و تاخت و تاز گروهکهای گوناگون دچار آمده بود که هراس و ویرانی را از دروازه های سلوسیا در کرانه های رود تیغ ریز (دجله) تا به آنتیوک در کرانه ی فرات گسترده بودند. همانگونه که در بخشهای پیشین دیده ایم سرزمینهای مرزی ایران و رم سرزمینهایی عرب نشین بودند که تبارهای غسانی و لخمی که دست نشاندگان ایران و رم بودند به نمایندگی دوکشور با یکدگر به نبرد می پرداختند. به نوشته ی غیاثالدین خواندمیر در کتابش حبیبالسیر فی اخبار افرادالبشر :
با گسترش مسیحیت در میان عربها و تنش های آنها با آئینِ ذرتشت، بُعد تازه یی به این نا آرامی ها افزوده شده بود. پس از اینکه شاپور سکان فرمانروایی ایران را به دست گرفت. نخست به کین خواهی بسوی طایر رفت و وی را شکست داد. به نوشته ی بارتلومی دربلو Barthélemy d'Herbelot در Bibliotheque Orientale شاپور در کارکرد نیرومند و رهبرانه ی خویش آنچنان به بزرگواری رفتار نمود که سپاس عرب ها را برانگیخت. از نوشته ی ابن بلخی نیز با همه ی گزافه پردازی ها، و تأکید های پیاپی او بر کشتار عرب ها ، که نشان از کینه توزی خود اوست، چنین پیداست که آرام نمودن سرزمین های عرب نشین و سر کوبی شورش های آنها در سرآمد برنامه های شاپور بود. اما همه ی گواهه های تاریخی نشان می دهند که او سرشتی روان پریش و بیمار، چنانکه ابن بلخی از وی ساخته است، نداشت تا بدانجا که تبارهای عرب گه گاه در هموندی با وی و در کنار او با سپاهیان رم می جنگیدند. البته، چنانکه خواهیم دید، شاپور ناچار بود که عربهای مسیحی ایران را که با کلیسای آنتیوک در رابطه بودند و به آنها آگهش های نظامی می رساندند، کیفر دهد. به هر روی بلعمی می نویسد:
مسیحیان اسکندریه در مصر که زیر هنایش خرد یونان بودند به انجیل بگونه یی نمادین می نگریستند و می کوشیدند تا میانای نمادین آنرا به یاری آوندهایی بخردانه مانند گوهر ousia , مایه hypostasis , گیتگی یا طبیعت physis و کسایی hyposopon دریابند و حال آنکه مسیحیان آنتیوک و تبارهای عرب در میانرودان و سوریه به گونه یی خشک باورانه و ظاهر بین داستانهای های دور از شدایی انجیل را نه به آوند داستانهایی نمادین که بل به شگرف هایی راستین می گرفتند. و برای نمون برای آنها به راستی عیسی می توانست به روی آب راه برود؛ و یا با چهار ماهی گرسنگی گروهی چند هزار نفره را سیر نماید. و افزوده برین ، آنان در باره ی چگونگی انسانی و خدایی عیسی بس تنش ها و ستیزه های خشونت آمیز داشتندکه گویی هر سوی آن تنش "راستی" را به تنهایی می دانست، و یا همچون جستجویی علمی در آزمایشگاه های شیمی، می توانستند گوهر انسانی وخدایی مسیح را در زیر ذره بین جستجو نمایند!
به هر روی، برای موبدان فاصله زمانی نوزادی و کودکی شاپور تا جوانی و رسیدن به پختگی هنگام بهنگامی بود که لگام فرمانروایی ایران را خود به دست گیرند و نه تنها به بازنگری، و پالایش آئین شان از باورهای میترائی بپردازند که بل در ساختار فرمانروایی ایران پایگاه توانمندی خویش را استواری دهند و در برابر آئین های میترایی و مسیحی و بودایی و بازمانده های مانویان دشواری پدید آورند.
از سوی دیگر بسیاری از تبارهای عرب مسیحی و مانویِ میانرودان از این هنگام که ساختار فرمانروایی در ایران ناپیدا بود بهره گرفتند تا خویشتن را از بند سختگیری های و فشارهای آئین ذرتشت رها سازند. و چنین بود که تبارهای عرب مسیحی و مانوی در سرزمین های مرزی ایران از جنوب خلیج فارس و بحرین تا شمال میانرودان و سوریه به تاخت و تاز پرداخته بودند. آنچه که آنها را در این تاخت و تاز یاری میداد آشفتگی های امپراطوری رم بود که به آن کشور پروا نمی داد تا از دوران نااستواری و نا آشکاری ساختار فرمانروایی در ایران بهره گیری نماید.
همانگونه که در بخش پیشین دیدم؛ در سال ۳۰۹ م، هنگامیکه هرمزد دوم درگذشت، رم در ژرفای آشفتگی فروشده بود. آشفتگیی که نزدیک به چهارسال پیش از مرگ هرمز با پیروزی های وی در سوریه و ارمنستان آغاز شده بود. و چنانکه دیدیم چون دیوکلیتانوس نتوانسته بود در برابر آفندهای هرمز ایستادگی نماید در زیر فشار گالریوس سزار امپراطوری رم خاوری از امپراطوری کناره گرفت . هرچند این کناره گیریی چندان به سامان و برنامه ریزی شده نبود چرا که دیوکلیتانوس، در زیر فشار گالریوس، از ماکزیمیان ، امپراطور رم باختری، خواسته بود که او نیز همزمان با وی کناره گیری نماید. و کناره گیری آن دو هم-امپراطور در ۳۰۵ میلادی، رم را به هجده سال آشفتگی ژرف فرو کشید، تا آنکه درسال ۳۲۴ کنستانین رم را به دیگر بار یکپارچه نمود و خود به تنهایی بر تخت امپراطوری نشست، و این در همان هنگام بود که شاپور هجده ساله بود و می توانست سکان کشتی فرمانروایی ایران را خود به دست گیرد.
به هر روی در هجده سالی که شاپور در زیر سرپرستی موبدان بود، ایران با رم درگیریی نداشت، زیرا چنانکه خواهیم دید، رمی ها درگیر جنگ های داخلی امپراطورانش با یکدگر و سرکوبی تاخت و تازهای تبارهای ماورای رودهای دانوب و راین؛ مانند سرمتی ها،گوث ها، فرانک ها، ودیگران بودند. و با این همه می توان به استواری به این برآیند رسید که رمی ها به اندازه یی نه کمتر از هر تبار بیگانه خود در ناتوانی و شکست های شرم آور خود نقش داشتند.
مسیحیان عرب و تنشهای میان فرقه یی
در همان هنگام که شاپور دوم ساسانی از کودکی به نوجوانی پای می نهاد، و رم در جنگهای داخلی میان امپراطوران گوناگون به ژرفای آشفتگی فروشده بود، سرزمین های مرزی ایران و رم به هرج و مرج و تاخت و تاز گروهکهای گوناگون دچار آمده بود که هراس و ویرانی را از دروازه های سلوسیا در کرانه های رود تیغ ریز (دجله) تا به آنتیوک در کرانه ی فرات گسترده بودند. همانگونه که در بخشهای پیشین دیده ایم سرزمینهای مرزی ایران و رم سرزمینهایی عرب نشین بودند که تبارهای غسانی و لخمی که دست نشاندگان ایران و رم بودند به نمایندگی دوکشور با یکدگر به نبرد می پرداختند. به نوشته ی غیاثالدین خواندمیر در کتابش حبیبالسیر فی اخبار افرادالبشر :
بعد از فوت هرمزبن نرسی این خبر شایع شد که پادشاه عجم قدم بصحرای عدم نهاد، و از وی پسری نماند. ملوک اطراف طمع در تسخیر آن مملکت نموده ، طائرنامی از اعراب با لشکری بسان عقاب ، بعضی از ممالک فرس را نشیمن ساخت . و بچنگال عذاب ، و منقار عقاب ، مراسم قتل و غارت بتقدیم رسانید. و چون سن ّ شاپور ذوالاکتاف بشانزده سالگی رسید، از کیفیت جرأت طائر واقف گردید. با سپاه موفور بدیار اعراب رفته بسیاری از آن طایفه را به تیغ بیدریغ بگذرانید.به نوشته ی فردوسی طائر شیردل سر تبار غسانیان به ایران درتازید و شهر تیس پاون را تاراج نمود و نوبهار دختر نرسه را اسیر کرد و با خود برد.
ز غسانیان طایر شیردل که دادی فلک را به شمشیر دلسپاهی ز رومی و از قادسی ز بحرین و از کردُ وَز پارسی
بیامد به پیرامنِ تیسفون سپاهی ز اندازه بیش اندرون
به تاراج داد آن همه بوم و بر کرا بود با او پی و پا و پر
ز پیوند نرسی یکی یادگار کجا نوشه بد نام آن نوبهار
بیامد به ایوانِ آن ماهروی همه تیسفون گشت پرگفت وگویز ایوانش بردند و کردند اسیر که دانا نبودند و دانشپذیر
با گسترش مسیحیت در میان عربها و تنش های آنها با آئینِ ذرتشت، بُعد تازه یی به این نا آرامی ها افزوده شده بود. پس از اینکه شاپور سکان فرمانروایی ایران را به دست گرفت. نخست به کین خواهی بسوی طایر رفت و وی را شکست داد. به نوشته ی بارتلومی دربلو Barthélemy d'Herbelot در Bibliotheque Orientale شاپور در کارکرد نیرومند و رهبرانه ی خویش آنچنان به بزرگواری رفتار نمود که سپاس عرب ها را برانگیخت. از نوشته ی ابن بلخی نیز با همه ی گزافه پردازی ها، و تأکید های پیاپی او بر کشتار عرب ها ، که نشان از کینه توزی خود اوست، چنین پیداست که آرام نمودن سرزمین های عرب نشین و سر کوبی شورش های آنها در سرآمد برنامه های شاپور بود. اما همه ی گواهه های تاریخی نشان می دهند که او سرشتی روان پریش و بیمار، چنانکه ابن بلخی از وی ساخته است، نداشت تا بدانجا که تبارهای عرب گه گاه در هموندی با وی و در کنار او با سپاهیان رم می جنگیدند. البته، چنانکه خواهیم دید، شاپور ناچار بود که عربهای مسیحی ایران را که با کلیسای آنتیوک در رابطه بودند و به آنها آگهش های نظامی می رساندند، کیفر دهد. به هر روی بلعمی می نویسد:
هرمزبن نرسی به زندگانی پدر، ولیعهد بود و بدخوی و ترشروی بود و مردمان را آزرم نداشت و نه سال به ملک اندر بماند و پس بمرد و به وقت مرگ مردمان را وصیت کرد که اگر مرا پسری شود او را شاپور نام کردم و مملکت به وی دادم زیرا که او را هنوز هیچ پسر نبود و زنش آبستن بود و بچه در شکم داشت بدین جهت گفت که اگر از وی پسری آید مَلِک باشد، پس او بمرد و ملک عجم ضایع شد. شش ماه هر امیری و وزیری آن ملک همی داشتند و کار همی راندند، تا آن زن بزاد وپسری آورد. و همه ی خلق شاد شدند و او را شاپور نام کردند، و تاج از بر گهواره ٔ او همی داشتند، و ملک بدو دادند و خبر او به جهان اندر پر گشت. و آن وزیر کار همی راند و عمّال و امیران بر جای همی بودند و این شاپور ذوالاکتاف بود و خبر او به عالم درافتاد و ملک بر نام وی بماند و ملک ترک و ملک عرب و ملک روم را خبر شد که ملک عجم همه ضایع است و ایشان را ملک نیست و کودکی است به گهواره که مَلک کرده اند و مُلک بر وی نگاه میدارند تا بزرگ شود و ندانند که بزرگ شود یا خرد بمیرد. پس این ملوک را که نام بردیم اندر ملک عجم طمع کردند و هر کسی از زمین عجم آنکه نزدیک بود بگرفت (...)با این همه، تاریخ های بلعمی و تبری و خواندمیر با همه نارسائی هاشان آگهش های تاریخی با ارزشی دارند که در برابری و سنجه با تاریخهای رم می توانند رویدادهای راستین شاهنشاهی شاپور دوم را آشکاری دهند. برای بازسازی این تاریخ باهوده ست که نخست رویدادهای رم و ارمنستان را در هنگام کودکی و نوجوانی شاپور مرور نمائیم چرا که بسیاری از این رویدادها در راهکارهای ایران واکنشهایی را برانگیزانده اند و یا که خود واکنشهایی به رویدادهای ایران بودند.
ژرفای آشفتگی در رم به هنگام کودکی و نوجوانی شاپور دوم
دیوکلیتانوس پس از بخش نمودن رم به دو امپراطوری باختری و خاوری دهناد بر این نهاده بود که با کناره گیری دو هم-امپراطور سزارها ی آنان بر تخت امپراطوری بنشینند. وهمانگونه که در پیش گفتیم ماکزیمیان را وادارساخت تا هم هنگام با او بازنشسته شود . چنین بود که گالریوس (داماد دیوکلیتانوس) در رم خاوری و کنستانتینوس (داماد هم- امپراطور ماکزیمیان) در رم باختری، به جانشینی آنها به جایگاه امپراطوری برفراز شدند. واینک که گالریوس بر تخت امپراطوری نشسته بود، خواهر زاده ی جوان و خام اندیش و درشت خوی خود، ماکزیمینوس دایا Maximinus Daia، یا ماکزیمین را به آوندِ سزارِ خویش در خاور برگزید و فرمانروایی سوریه و مصر را به او وانهاد. و کنستانتینوس، امپراطور رم باختری، که دربرگیر سرزمین های گاول (فرانسه) ، اسپانیا، و بریتانیا بود، و رفتاری پخته تر و نرم خوی تر و ملایم تر از گالریوس داشت؛ و در پیشینه نیز بر وی مهتر بود، پسر خود کنستانتین را به سزاری در آن فرمانروایی برگزید . اما گالریوس که از مردمداری و پختگی بدور بود و از سویی دیگر از برای موفقیتش در گروگانگیری خانواده ی نرسه، پادشاه ایران، هنوز به خودپسندی و خودنمائیِ بسیار، تبختر و گردن فرازی می فروخت، خویشتن را امپراطور مهتر انگار مینمود، و کنستاتینوس این خود بزرگ بینی را بر او بر میتابید .
![]() |
| گالریوس |
دیوکلیتانوس پس از بخش نمودن رم به دو امپراطوری باختری و خاوری دهناد بر این نهاده بود که با کناره گیری دو هم-امپراطور سزارها ی آنان بر تخت امپراطوری بنشینند. وهمانگونه که در پیش گفتیم ماکزیمیان را وادارساخت تا هم هنگام با او بازنشسته شود . چنین بود که گالریوس (داماد دیوکلیتانوس) در رم خاوری و کنستانتینوس (داماد هم- امپراطور ماکزیمیان) در رم باختری، به جانشینی آنها به جایگاه امپراطوری برفراز شدند. واینک که گالریوس بر تخت امپراطوری نشسته بود، خواهر زاده ی جوان و خام اندیش و درشت خوی خود، ماکزیمینوس دایا Maximinus Daia، یا ماکزیمین را به آوندِ سزارِ خویش در خاور برگزید و فرمانروایی سوریه و مصر را به او وانهاد. و کنستانتینوس، امپراطور رم باختری، که دربرگیر سرزمین های گاول (فرانسه) ، اسپانیا، و بریتانیا بود، و رفتاری پخته تر و نرم خوی تر و ملایم تر از گالریوس داشت؛ و در پیشینه نیز بر وی مهتر بود، پسر خود کنستانتین را به سزاری در آن فرمانروایی برگزید . اما گالریوس که از مردمداری و پختگی بدور بود و از سویی دیگر از برای موفقیتش در گروگانگیری خانواده ی نرسه، پادشاه ایران، هنوز به خودپسندی و خودنمائیِ بسیار، تبختر و گردن فرازی می فروخت، خویشتن را امپراطور مهتر انگار مینمود، و کنستاتینوس این خود بزرگ بینی را بر او بر میتابید .
به هر روی، کنستاتینوس در ۳۰۶ میلادی، تنها یکسال پس از نشستن بر تخت امپراطوری در رم باختری، دیده برجهان فرو بست. و سپاهیان وی بی درنگ پسر او، کنستانتین را ، که بر بالین مرگ پدر ایستاده بود، به امپراطوریِ آن سرزمین برگزیدند. کنستانتین در نامه یی زیرکانه به گالریوس او را از جریان گزینش خود به امپراطوری آگاه ساخت و نوشت که این گزینش سپاهیان آنچنان ناگهانی و بدور از چشمداشت وی بود که با همه ی این که او، چون پسر امپراطور ست، جانشینی پدر را سزاوار خود می بیند، اما بهر روی، از او پوزش می خواهد که نتوانسته است به دهناد رفتار نماید و برای دریافت تیلسان بنفش امپراطوری از دیوکلیتانوس، امپراطور بازنشسته، شکیبا بماند و هم اینک آن تیلسان را به بر کشیده است.
گالریوس از اینکه کنستانتین خویشتن را امپراطور خوانده بی اندازه خشمگین شده بود، دیوکلیتانوس بازنشسته شده بود و اینک، به باور وی، این او بود که امپراطور مهتر بود و کنستانتین می باید از او پروا می گرفت که خویشتن را امپراطور بخواند نه از دیوکلیتانوس. چنین بود که وی پس از آنکه توانست اندکی خشم خود فرو نشاند، به آوند اینکه "این منم که امپراطور مهترم و حق برگزیدن امپراطور کهتر را دارم ،" والریوس سِوِروس Valerius Severus را به امپراطوری رم باختری برگمارد و کنستانتین را در همان جایگاه سزاری که در هنگام پدر بر عهده داشت بر جا نهاد و کنستانتین به انتظار فرصتی بهتر به این فرمان تن در داد، و در جایگاهِ پیشین سزاری اش ماندگار ماند.
در این هنگام، همانگونه که در پیش تر دیده ایم، چگونگی وضع اقتصادی رم، به خاطر راهکارهای شاپور یکم، که منابع مالی رم را در استان های آسیای خرد از میان برده و مردمان آن سرزمین ها را به داخل ایران کوچ داده بود، بی اندازه آشفته و نابسامان شده بود. و راهکارهای نادرست دیوکلیتانوس برای کاهش تورم و بزیر فرمان آوردن بهای کالاها، برآیندی به وارون داشت، و از درآمدهای دولت به بسیار کاسته شده بود. و گالریوس به ناچار بر نرخهای مالیات افزود، و همچنین بر ایتالیا که همیشه از پرداخت مالیات بخشودگی داشت، برای نخستین بار مالیات بست. و این بر مردمان و سپاهیان گارد امپراطوری در ایتالیا گران آمد و آنان ماکزنتیوس Maxentius پسر امپراطور باز نشسته ی رم باختری ماکزیمیان را به امپراطوری برگزیدند. هرچند شاید دلیل دیگر این بود، که به آوند پسر امپراطور پیشین، وی سزاری را شایسته ی خویشتن می دانست، و نه سزاوار کنستانتین، که پدرش کنستانتینوس تنها برای یکسال امپراطور بود.
والریوس سوروس، که اینک امپراطور برگزیده ی گالریوس برای رم باختری بود، برای سرکوبی ماکزنتیوس به سوی ایتالیا رهسپار شد . اما امپراطور پیشین، ماکزیمیان، از بازنشستگی بدر آمد و برای پشتیبانی پسرش به اردوی او پیوست . سوروس اینک دیوارهای شهر رم را بسوی سپاهیانش بسته دید و نیروهای دشمن را سخت رزم خیم و نیروهای خود را سرخورده و ناخشنود از درگیر شدن در جنگی داخلی یافت، و چندی نگذشت که بسیاری از سپاهیان آفریقا در لشگر وی به دشمن پیوستند و اندکی پس از آن انولیوس Anulinus ، فرمانده ی گارد امپراطوری، نیز با بسیاری از سپاهیانش به ماکزیمیان پیوست . سوروس به ناچار بسوی روانا Ravenna به واپس نشست. چنین بود که ماکزیمیان روانا را به محاصره کشید، ولی پس از اینکه دریافت هنوز نیروهای سوروس از توان رزمی بسیار برخوردارند، برآن شد که به ترپند و نیرنگ دست یازد. همدستان نیرنگباز وی در روانا ، سوروس را به این باور رسانیدند که مردمان شهر بر دشمنی با او بزودی شهر را به نیروهای ماکزیمیان خواهند سپرد و بنابرین بهترین گزینه برای او ، تسلیم شدنی به آذرم است، زیرا ماکزیمیان پیمان می دهد که با او به شایستگی و بزرگواری رفتار خواهد نمود. چنین بود که سوروسِ فریب خورده خویشتن را به آنها تسلیم نمود. ماکزیمیان، امپراطور شکست خورده را به رم آورد. و سپس به وی پیمان مرگی آسان، به هرگونه که خودش برگزیند، را داد ، و به او چنین دلخوشی داد که یادمان مرگ وی را به یادمانی شایسته ی مرگ یک امپراطور برگذار خواهد داشت. و بدین سان بود که سوروس خودکشی با باز کردن رگهای دستش را برگزید. ماکزنتیوس، سپس پدرش ماکزیمیان را به آوند هم-امپراطور برگزید .
در ۳۰۸ م. هنگامی که شاپور سه ساله بود، جنگهای داخلی رم، که نزدیک به دو دهه به درازا کشید، آغازشد و در این دوران موبدان موبد ایران، آذرپات مار اسپنتا ( آذر= آتش، پات = پاسدار و نگاهدارنده، مار =تندرستی، اسپنتا= نیک و آشاوان. برخی وی را آتورپات مهر اسپند می خوانند، که خوانشی نادرست است) ودیگر دینمداران ذرتشتی که، همانگونه که در پیشتر گفتیم ، برآن بودند که آئین ذرتشت را آئین دهنادین ایران نمایند، به پالودن، سازمان دادن و استوار نمودن ساختوستهای آن آئین پرداخته بودند. آنان به ویژه می خواستند که از هرگونه پدیداری مانویت دیگری درایران پیشگیری نمایند و به ویژه راه را بر رخنه ی روزافزون مسیحیت در ایران بربندند. و چنین بود که مسیحیان ایران به دلواپسی در میان فرمانروایان رم در جستجوی اسپهبدی همدل با مسیحیان بودند که بتواند از آنان پشتیبانی نماید. و روشن بود که چنین پشتیبانی را از گالریوس وسزار او در رم خاوری که خود مسیحی ستیز بودند نمی توانستند انتظار داشته باشند. و چنین بود که با همدلی هایی که کنستانتین با مسیحیان نشان می داد، آنها چنین پشتیبانی را یافته بودند.
گالریوس چهار سال پس از واپس نشینی اش از ایتالیا به بیماری سخت دچارشد و در ۳۱۱ م. دیده بر جهان بربست و شمار امپراطوران به چهار تن کاهش یافت. شاپور اینک شش ساله بود. و دراین هنگام بود که عرب های مسیحی بنی تمیم ، بکر بن وائل و تغلِب در مرزهای ایران و رم به تاخت و تاز و نبرد بایکدگر بودند و آذرپات مار اسپنتا، موبد موبدان و سرپرست شاپور، که اینک فرمانروای راستین ایران بود سرگرم گردآوری و بازنویسی اوستا بود. به گزارش تاریخ یعقوبی بنیامرؤا القیس بن زید مناة که شاخهای از تبار تمیمیها بود وبا دوتبار مسیحی بکر بن وائل و تغلِب که در ربیعه، در نزدیکی های سینگارا (سنجار) و نیسی بیس (نصیبین) نشیمن داشتند همسایه بود و به آئین مسیح گروید. و اینک این تبارها از آشفتگی های رم و فرمانروایی موبدان ذرتشتی در ایران بهره گرفته و به تاخت وتاز در سرزمین ها ی سوریه و میانرودان و بحرین پرداخته بودند و از سویی دیگر تغلب ها و بنی وائلها و بنی تمیم بر سر فرمانروایی و بخش نمودن آن سرزمین ها در میان خود به جنگها ی تباری و دینی پرداخته بودند. و همان گونه که ابن بلخی می نویسد:
در سالهای ۳۲۱ تا ۳۲۵ م که هنوز میان لیسینیوس و کنستانتین پیمان صلح بر پا بود. کنستانتین از تاخت و تازهای عرب های مسیحی بنی تمیم و بنی وائل و تغلب که متحدان وی بشمار می آمدند، در ایران و سرزمین های رم خاوری پشتیبانی می نمود. در این سالها بود که او همچنین می کوشید تا برای گسترش همبستگی میان شهروندان رم میترا باوری و مسیحیت را باهم آشتی دهد وبه هم بیامیزد و برای نمون در فروردین سال ۳۲۱ وی "روز خورشیدِ" dies Solis میترا باوران ، که روز یکشنبه بود، را روز آسایش اعلام نمود.
در همین سالها بود که شاپور رفته رفته از خود توان جنگاوری و فرماندهی نشان می داد و سرانجام در ۳۲۲ م هنگامیکه شانزده ساله بود به نبرد و سرکوبی تاخت و تاز عرب ها پرداخت . و لیسینیوس که نگران آفند کنستانتین بود نمی خواست که نیروهای خود را در نبرد با عرب ها به خطر افکند وچنین بود که بهتر این دید که دست بر روی دست نهد و بگذارد تا که شاپور دشواری عربهای مسیحی را برای وی چاره کند. از سویی دیگر موبدان نیز اینک خشنود بودند که شاپور با از میان بردن عربهای مسیحی از گسترش رو به افزون آن آئین در ایران پیشگیری می نماید . به نوشته ی ابن بلخی:
اما این همه تأکید ابن بلخی از "به کشت و... به کشت" بیشتر از روان وسرشت خود او داستان دارد تا نبردهای شاپور، زیرا همانگونه که گفتیم گواهه های تاریخی دیگر همه از دوراندیشی و خردورزی و دادوری او نشان دارند. به هر روی، سر انجام در سال ۳۲۳ م کنستانتین خود را به آن اندازه نیرومند می دید که بتواند خویشتن را از خطر همیشگی لیسنیوس کهنسال رهایی بخشد . ارتش دو امپراطور در تابستان ۳۲۳ میلادی در هاردیانوپل Hadrianople باهم روبرو شدند و پس از آنکه ۳۴ هزار سپاهی در آن جنگ کشته شدند ، لیسینیوس به دیگر بار شکست خورد و به پشت دیوارهای شهر بیزانتیوم پناه آورد . کنستانتین شهر را به محاصره آورد، و چند روز پس از آن توانست به شهر اندر شود، اما لیسنیوس توانست به چابکی به همراه خزانه اش به چالسدون Chalcedon در آسیا بگریزد و در همین هنگام مارتینیانوس Martinianus را به سزاری خویش برگزید. برای شاپور ؛ که بر سر کین خواهی از نیایش نرسه رویدادهای رم را به ریزبینی در زیر دیدداشت ، اینکه کنستانتین نمی توانست با همه ی ارتش بزرگش کار لیسینیوس را یکسره سازد، آگهشی بسیار ارزنده از توان نظامی او بود. شاپور بی شکیبانه می خواست پیمان شرم آور ۲۹۸ را که گالریوس با شبیخون و گروگان گیری بی شرمانه خویش توانسته بود بر ایران بار نماید درهم شکند و اینک می دید که این آماجی در دسترس است
در همان هنگام که کنستانتین بیزانتیوم را در محاصره داشت . لیسینیوس توانست سپاهی دیگر به شمار ۵۰ تا ۶۰ هزار تن را در بیثنیا گردآورد و پس از این که برای باری دیگر در نبرد با سپاهیان کارکشته ی کنستانتین شکستی سخت خورد و۲۵ هزارتن از از سپاهیانش کشته شدند به نیکومدیا گریخت و به امید آنکه بتواند به گفتگویی برای آشتی بپردازد؛ همسرش کنستانتینا ، خواهر کنستانتین، را به میانجی گری نزد برادر فرستاد و کنستانتین سوگند خورد که اگر وی مارتیانوس را بکشد و خود از امپراطوری کناره گیرد به او پروا خواهد داد تا مانده ی روزگار خویش را در آرامش و آسودگی به سر برد.
لیسینیوس همه ی بروندهای او را بپذیرفت و به نشان کناره گیری تیلسان بنفش امپراطوری خود را به پای وی افکند . کنستانتین به پیمان خود چند روزی وفادار ماند و لیسینیوس را به تسالونیکا فرستاد. و سپس در آنجا او را به درخواست سپاهیان و یا به فرمان سنا کشت. با این پیروزی امپراطوری رم برای یکبار دیگر پس از ۳۷ سال در ۳۲۴ م هنگامی که شاپور هجده سال داشت و لگام فرمانروایی کشور را، با به خود باوری بسیار به دست گرفته بود، یک پارچه نمود.
اینک در سال ۳۲۵ م. کنستانتین به پسر خویش کریسپوس بدگمان شد و آگهدادی را در نیمه ی دوم آن سال پخش نمود؛ که از ترپند پنهانیِ وی به دشمنی با او و امپراطوریش خبر می داد، و به هر آنکس که در باره ی آن ترپند دانشی داشت، می خواست که بدون هیچ هراس از درباریان و مهینان ودوستان و نزدیکان وی، هر کس که می خواهند باشند، در دادگاهی فرمایشی که خود بر کرسی داوری آن می نشست، به پیمان پاداشی هنگفت گواهه دهند. چنین بود که چاپلوسان و سودجویانی، که از بدگمانی امپراطور به پسرش آگاهی داشتند، از پردازش هرگونه داستان کوتاهی ننمودند.
در سال ۳۲۶ م، در بیستمین سال فرمانروایی کنستانتین که باشکوه بسیار در رم به جشن گرفته شده بود در میانه ی مراسم کریسپوس بینوا به فرمان پدرش دستگیر شد و پس از بازپرسیی کوتاه و به پنهان به همراه گاردها ی نگهبان به پولا Pola در ایستریا Istria فرستاده شد و در آنجا به سنگدلی کشته شد. بیگناهی کریسپوس آنچنان بر همگان آشکار بود که داستانی پرداخته شد که بزودی پس از آنکه کنستانتین دریافت که پسرش بیگناه بوده ست ؛ در آگهدادی از پشیمانی خویش توبه نمود و سپس برای چهل روز به سوگواری نشست و از رفتن به گرمابه و برخورداری از دیگر آسودگی های زندگی خودداری نمود و تندیسی زرین از کریسپوس برپا نمود که در پیش آستان آن نوشته بود : "به پسرم که من به بیداد کیفرش دادم". اما تنها نشان از پشیمانی او به نوشته ی یوتروپیوس کشتن بسیاری از دوستان بیگناهش بود Interfecit numerosos amicos که یکی از آنها لاکتانتیوس تاریخ نویس مسیحی بود. به نوشته ی فیلوستورگیوس Philostorgius همسر کنستانتین فاوستا، نامادری کریسپوس، بود که به گناه همدستی در ترپند بدگمانی به ناپسری اش کشته شد (به یاد بیاوریم که وی دختر امپراطور ماکزیمیان بود که به دست کنستانتین کشته شده بود). به نوشته ی زوسیموس کنستانتین دوتن از همسران خویش را کشت یکی فاوستا که بیگناه بود و دیگری مادر سه پسر دیگرش . و به نوشته ی جروم کشتن فاوستا چهار سال پس از کشتن کریسپوس بود. کنستانتین همچنین در این هنگام فرمان به قتل خواهر زاده ی دوازده ساله اش را داد. گناه پسرک بی گناه، که لیسیانوس نام داشت، این بود که فرزند لیسینیوس است.
نقش مسیحیان و فرقه هایشان در آشفتگی های رم
همانگونه که در پیش دیده ایم در این هنگام فرقه های گوناگون مسیحیت، که بسیاری از آنان از تبارهای عرب در میانرودان و آسیای خرد بودند، با یکدگر به چالش بودند و به ويژه پیروان پاول (پولوس) که خوانشی جدا از خوانش پیروان پیتر (پطروس) و جیمز (برادر عیسی مسیح و پیشوای کلیسای اورشلیم) از مسیحیت داشت رو به فزونی بود و انجیلهای گوناگون و ساختگی ، مانند انجیل مریم مجدلیه و انجیل یهودا و توماس وغیره در کلیساها دست به دست می گشت و هنوز انجیل یکدستی پدیدار نشده بود. و در میان چهار انجیلی که در پایان در میان کتابهای کانونی کلیسا ها قرار گرفت انجیل جان (یوحنا) که با سه انجیلِ ماتیو (متی)، مارک (مرقس) و لوک (لوقا) تفاوت بسیار داشت، و نزدیک به یک سده پس از اینکه عیسی مسیح خویشتن را به یارانش ، که فکر می کردند وی مصلوب و کشته شده است، نشان داده بود، نوشته شده بود. جان بر آن بود تا با بهره گیری از خرد یونانی به ویژه اندیشار لوگوس λόγος در ارسطو که فرمان به کارهای نیک می داد، انجیل را تا اندازه یی به پسند مردمان خرد دوست نزدیک نماید. سه انجیل دیگر که "انجیلهای هماوند" synoptic Gospels خوانده می شوند با هم نزدیک بیشتری داشتند، ولی با اینکه هنوز اندیشار سه-گانگی خداوند Trinity در هیچکدام ازین انجیل ها دیده نمیشد، گروه های گوناگون کلیسایی درباره ی ماهیت خداوندی عیسی مسیح و چگونگی دگرگونی و یا همانندی وی با خدای پدر بایکدگر در چالش بودند .گالریوس از اینکه کنستانتین خویشتن را امپراطور خوانده بی اندازه خشمگین شده بود، دیوکلیتانوس بازنشسته شده بود و اینک، به باور وی، این او بود که امپراطور مهتر بود و کنستانتین می باید از او پروا می گرفت که خویشتن را امپراطور بخواند نه از دیوکلیتانوس. چنین بود که وی پس از آنکه توانست اندکی خشم خود فرو نشاند، به آوند اینکه "این منم که امپراطور مهترم و حق برگزیدن امپراطور کهتر را دارم ،" والریوس سِوِروس Valerius Severus را به امپراطوری رم باختری برگمارد و کنستانتین را در همان جایگاه سزاری که در هنگام پدر بر عهده داشت بر جا نهاد و کنستانتین به انتظار فرصتی بهتر به این فرمان تن در داد، و در جایگاهِ پیشین سزاری اش ماندگار ماند.
![]() |
| ماکزیمینوس دایا |
در این هنگام، همانگونه که در پیش تر دیده ایم، چگونگی وضع اقتصادی رم، به خاطر راهکارهای شاپور یکم، که منابع مالی رم را در استان های آسیای خرد از میان برده و مردمان آن سرزمین ها را به داخل ایران کوچ داده بود، بی اندازه آشفته و نابسامان شده بود. و راهکارهای نادرست دیوکلیتانوس برای کاهش تورم و بزیر فرمان آوردن بهای کالاها، برآیندی به وارون داشت، و از درآمدهای دولت به بسیار کاسته شده بود. و گالریوس به ناچار بر نرخهای مالیات افزود، و همچنین بر ایتالیا که همیشه از پرداخت مالیات بخشودگی داشت، برای نخستین بار مالیات بست. و این بر مردمان و سپاهیان گارد امپراطوری در ایتالیا گران آمد و آنان ماکزنتیوس Maxentius پسر امپراطور باز نشسته ی رم باختری ماکزیمیان را به امپراطوری برگزیدند. هرچند شاید دلیل دیگر این بود، که به آوند پسر امپراطور پیشین، وی سزاری را شایسته ی خویشتن می دانست، و نه سزاوار کنستانتین، که پدرش کنستانتینوس تنها برای یکسال امپراطور بود.
والریوس سوروس، که اینک امپراطور برگزیده ی گالریوس برای رم باختری بود، برای سرکوبی ماکزنتیوس به سوی ایتالیا رهسپار شد . اما امپراطور پیشین، ماکزیمیان، از بازنشستگی بدر آمد و برای پشتیبانی پسرش به اردوی او پیوست . سوروس اینک دیوارهای شهر رم را بسوی سپاهیانش بسته دید و نیروهای دشمن را سخت رزم خیم و نیروهای خود را سرخورده و ناخشنود از درگیر شدن در جنگی داخلی یافت، و چندی نگذشت که بسیاری از سپاهیان آفریقا در لشگر وی به دشمن پیوستند و اندکی پس از آن انولیوس Anulinus ، فرمانده ی گارد امپراطوری، نیز با بسیاری از سپاهیانش به ماکزیمیان پیوست . سوروس به ناچار بسوی روانا Ravenna به واپس نشست. چنین بود که ماکزیمیان روانا را به محاصره کشید، ولی پس از اینکه دریافت هنوز نیروهای سوروس از توان رزمی بسیار برخوردارند، برآن شد که به ترپند و نیرنگ دست یازد. همدستان نیرنگباز وی در روانا ، سوروس را به این باور رسانیدند که مردمان شهر بر دشمنی با او بزودی شهر را به نیروهای ماکزیمیان خواهند سپرد و بنابرین بهترین گزینه برای او ، تسلیم شدنی به آذرم است، زیرا ماکزیمیان پیمان می دهد که با او به شایستگی و بزرگواری رفتار خواهد نمود. چنین بود که سوروسِ فریب خورده خویشتن را به آنها تسلیم نمود. ماکزیمیان، امپراطور شکست خورده را به رم آورد. و سپس به وی پیمان مرگی آسان، به هرگونه که خودش برگزیند، را داد ، و به او چنین دلخوشی داد که یادمان مرگ وی را به یادمانی شایسته ی مرگ یک امپراطور برگذار خواهد داشت. و بدین سان بود که سوروس خودکشی با باز کردن رگهای دستش را برگزید. ماکزنتیوس، سپس پدرش ماکزیمیان را به آوند هم-امپراطور برگزید .
در ۳۰۸ م. هنگامی که شاپور سه ساله بود، جنگهای داخلی رم، که نزدیک به دو دهه به درازا کشید، آغازشد و در این دوران موبدان موبد ایران، آذرپات مار اسپنتا ( آذر= آتش، پات = پاسدار و نگاهدارنده، مار =تندرستی، اسپنتا= نیک و آشاوان. برخی وی را آتورپات مهر اسپند می خوانند، که خوانشی نادرست است) ودیگر دینمداران ذرتشتی که، همانگونه که در پیشتر گفتیم ، برآن بودند که آئین ذرتشت را آئین دهنادین ایران نمایند، به پالودن، سازمان دادن و استوار نمودن ساختوستهای آن آئین پرداخته بودند. آنان به ویژه می خواستند که از هرگونه پدیداری مانویت دیگری درایران پیشگیری نمایند و به ویژه راه را بر رخنه ی روزافزون مسیحیت در ایران بربندند. و چنین بود که مسیحیان ایران به دلواپسی در میان فرمانروایان رم در جستجوی اسپهبدی همدل با مسیحیان بودند که بتواند از آنان پشتیبانی نماید. و روشن بود که چنین پشتیبانی را از گالریوس وسزار او در رم خاوری که خود مسیحی ستیز بودند نمی توانستند انتظار داشته باشند. و چنین بود که با همدلی هایی که کنستانتین با مسیحیان نشان می داد، آنها چنین پشتیبانی را یافته بودند.
به هرروی گالریوس، پس از شکست سوروس از نیروهای ماکزینتوس و پدرش ماکزیمیان، برآن شد که خود شورش آنان را در ایتالیا سرکوب نماید و بنابراین با سپاهی که از ایلیریکوم گردآورده بود، بسوی ایتالیا در تازید. ولی پس از اینکه با ایستادگی سخت نیروهای ماکزینتوس روبرو گردید، برآن شد که تا راهی برای آشتی بیابد. او نخست در پیامی به ماکزینتوس وی را برای گفتگو به همآیشی فرا خواند و به او پیمان داد که پاداش شرکت در این همایش برای او بسیار بزرگتر از هرگونه دستاوردش در نبرد خواهد بود . اما ماکزنتیوس پبشنهاد او را به سرسختی رد نمود. از سوی دیگر ماکزنتیوس با پرداخت پاداش و یارانه به سپاهیان گالریوس آنها را به گریز و پیوستن به اردوگاه خود برمی انگیخت. و چنین بود که گالریوس برای آنکه به سرنوشت سوروس دچار نیاید از ایتالیا واپس نشست و به کین جویی بسیاری از آبادی ها و شهرهای آن سرزمین را در مسیر واپس نشینی خود را به آتش کشید و ویران نمود.
گالریوس پس از بازگشت به نیکومدیا دوست خود لیسنیوس Licinius را به جانشینی سوروس به امپراطوری باختر بر گزید. و فرمانروایی بر ایلیریکوم را به وی داد . اما اینک سزار او، ماکزیمین، که فرمانروایی مصر و سوریه را در خاور برعهده داشت به رشک از اینکه چرا لیسینوس، پیش از اینکه مرتبه ی سزاری را طی کند، امپراطور شده است، خویشتن را امپراطور خواند. و چنین بود که رم در این هنگام شش امپراطور داشت: گالریوس ، ماکزیمیان، ماکزنتیوس ، کنستانتین، لیسینوس و ماکزیمین!
هرج و مرج و آشفتگی رم با شش امپراطور هم زمان
به افسردگی باید گفت که تاریخ نویسان غرب، به ویژه ادوارد گیبون، در باره ی کنستانتین بسیار هوادارانه می نویسند. این هواداری شاید از این روست که وی به آئین مسیح گرایش داشت، و به هنگامی که دیگر رقبایش از میان رفتند مسیحیت را آئین دهناد رم نمود. به نوشته ی تی. دی. بارنز T. D. Barnes در نوشته اش "لاکتانتیانوس و کنستانتین" :
به هر روی ، چنین می نماید که پس از واپس نشینی گالریوس ونیروهایش از ایتالیا، رابطه ی ماکزیمیان امپراطور کهنسال رم باختری با پسرش ماکزینتوس به تنش درآمد و دیگر در میانشان سازشی نبود. ماکزنتیوس، خویشتن را امپراطور قانونی ایتالیا می دانست؛ چرا که، به باور وی، مهینان و سنای رم او را به امپراطوری برگزیده بودند. و چنین بود که دخالتهای بیجای پدرش در چگونگی فرمانروائی، وی را خشمگین و آذرده می ساخت. از سوی دیگر ماکزیمیان بر این داوش بود که این پیشینه و نام نیک او بوده ست که موجب شده پسرش به امپراطوری برسد؛ و بنابرین، این اوست که امپراطور راستین است. داوری برای چاره ی چنین دشواری در دست سپاهیان گارد امپراطوری بود و آنها که سختگیری های ماکزیمیان را در سالهای امپراطوری همزمانش با دیوکلیتانوس به یاد می آوردند از ماکزنتیوس هواداری نمودند .
پس ماکزیمیان، آزرده و سرخورده به ایلیریکوم رفت، اما درآنجا هم نمی توانست آرام بگیرد و اینک بدیدی پر رشک به تخت امپراطوری گالریوس چشم دوخته بود و برای برنشستن به آن خیالها در سر می پرورانید. اما گالریوس، که با خیم دو رنگ او آشنا بود، بزودی وی را از آن سرزمین بیرون نمود. آخرین پناهگاه برای وی در نزد دخترش، فاوستا، همسر امپراطور کنستانتین در گاول بود. کنستانتین وی را به خوشرویی پذیرفت و او هم برای آنکه خیال دامادش را از ترپندهایش آسوده سازد برای بار دوم از هم-امپراطوری کناره گیری نمود.
چنین بود آغاز نبرد (در زمستان یا بهار ۳۰۷ م)، که در پایان در سال ۳۲۴ م، پس از دنباله یی از چندین نبرد کنستانتین به فرجام تنها فرمانروای امپراطوری رم، که اینک به دیگر بار یکپارچه شده بود، گشت (...) پس از این موفقیت، شماری اندک از کسانی که رویدادهای پیش از آن را دیده بودند، می خواستند و یا جرأت آن داشتند که تاریخی ناسوگیرانه را انتشار دهند. تاریخی یک-ریخت-ساخت Stereotyped history می باید پاسخگوی نیازها و دلبستگی های مردم همزمانش باشد: در یکچنین تاریخی امپراطورِ پرهنر بر دشمن پلید پیروز می شود، او با رقیبانش به نبرد می شود تا که مردمان را از فرمانروایی بیدادگرانه رهایی بخشد. چه کسی از همزمانان می توانست چنین برآیندگیری را به چالش کشد و یا از برای آن درخواست توضیح بیشتری داشته باشد؟ افزون برآن، این باره یی آرمانانه بود که تاریخ نویسان آینده را از به زیر پرسش کشیدن تفسیرهایی که اکنون دیگر پذیرفته شده بودند باز می داشت. کنستانتین خویشتن را برگزیده ی خدا انگار می نمود، که پیروزی هایش را خداوند بر او ارزانی داشته و بنابراین دشمنان او با خداوند سرجنگ داشتند. به کمترین اندازه، پاسخِ تاریخ نگاری همزمان با ما، در این باره، این بوده که تاریخ خود را بازنویسی نموده است تا راستی هایی که دردسرآور بود را از آن بزداید! و آن چنین بود که، هنگامیکه لیسینیوس با کنستانتین هموند بود ، وی به آوند نماد هنر و پرهیزگاری نمایش داده شده بود. اما هنگامیکه بر دُشمنی با کنستانتین و پشتیبان آسمانی او برخاسته بود، کرده های نیکوی او از گواهه های تاریخی رُفته و زدوده شده بود، و او به آوند ددی دیوخوی و تن باره نشان داده می شد . هنگامی که راستی بدین سان دستکاری و پرده پوشی شده است ، باید با ریزبینی بسیار به گواهه های راستین همزمان با برفرازی کنستانتین توجه نمود.
به هر روی ، چنین می نماید که پس از واپس نشینی گالریوس ونیروهایش از ایتالیا، رابطه ی ماکزیمیان امپراطور کهنسال رم باختری با پسرش ماکزینتوس به تنش درآمد و دیگر در میانشان سازشی نبود. ماکزنتیوس، خویشتن را امپراطور قانونی ایتالیا می دانست؛ چرا که، به باور وی، مهینان و سنای رم او را به امپراطوری برگزیده بودند. و چنین بود که دخالتهای بیجای پدرش در چگونگی فرمانروائی، وی را خشمگین و آذرده می ساخت. از سوی دیگر ماکزیمیان بر این داوش بود که این پیشینه و نام نیک او بوده ست که موجب شده پسرش به امپراطوری برسد؛ و بنابرین، این اوست که امپراطور راستین است. داوری برای چاره ی چنین دشواری در دست سپاهیان گارد امپراطوری بود و آنها که سختگیری های ماکزیمیان را در سالهای امپراطوری همزمانش با دیوکلیتانوس به یاد می آوردند از ماکزنتیوس هواداری نمودند .
پس ماکزیمیان، آزرده و سرخورده به ایلیریکوم رفت، اما درآنجا هم نمی توانست آرام بگیرد و اینک بدیدی پر رشک به تخت امپراطوری گالریوس چشم دوخته بود و برای برنشستن به آن خیالها در سر می پرورانید. اما گالریوس، که با خیم دو رنگ او آشنا بود، بزودی وی را از آن سرزمین بیرون نمود. آخرین پناهگاه برای وی در نزد دخترش، فاوستا، همسر امپراطور کنستانتین در گاول بود. کنستانتین وی را به خوشرویی پذیرفت و او هم برای آنکه خیال دامادش را از ترپندهایش آسوده سازد برای بار دوم از هم-امپراطوری کناره گیری نمود.
اما هنوز چندگاهی نگذشته بود که کنستانتین وادار شد که با نیمی از سپاهیانش برای سرکوبی فرانک ها، که در کناره ی رود راین به تاخت و تاز پرداخته بودند، بدان سو بشتابد . ماکزیمیان ازین بهنگامی بهره گرفت و به نیرنگ خبر درگذشت وی را در میان سپاهیانی که درآرلِس Arles مانده بودند پخش نمود. وی سپس از خزانه ی دامادش کنستانتین، که در دسترس داشت، میان سپاهیان به بخشش پرداخت و فرستاده یی به نزد پسرش ماکزنتیوس در ایتالیا فرستاد و او را به همبستگی و یاری رسانی تشویق نمود . اما کنستانتین با شتاب بسیار برای سرکوبی وی به آرلس بازگشت . ماکزیمیان که توان ایستادگی در برابر نیروهای او را نداشت به مارسی Marseilles گریخت. در آنجا سپاهیانش برای پوزش خواهی از کنستانین دروازه های شهر را بر او برگشودند و به کیفرداد، کنستانتین مرگی همانند مرگ سوروس را به او پیشنهاد نمود و سپس در ۳۱۰ م. این آگهداد در میان سپاهیان پخش شد که ماکزیمیان، پشیمان و سرخورده از نابکاری هایش، خویشتن را به دست خویش به دار آویخته است. اینک امپراطوران رم تنها به پنج تن کاهش یافته بودند!
گالریوس چهار سال پس از واپس نشینی اش از ایتالیا به بیماری سخت دچارشد و در ۳۱۱ م. دیده بر جهان بربست و شمار امپراطوران به چهار تن کاهش یافت. شاپور اینک شش ساله بود. و دراین هنگام بود که عرب های مسیحی بنی تمیم ، بکر بن وائل و تغلِب در مرزهای ایران و رم به تاخت و تاز و نبرد بایکدگر بودند و آذرپات مار اسپنتا، موبد موبدان و سرپرست شاپور، که اینک فرمانروای راستین ایران بود سرگرم گردآوری و بازنویسی اوستا بود. به گزارش تاریخ یعقوبی بنیامرؤا القیس بن زید مناة که شاخهای از تبار تمیمیها بود وبا دوتبار مسیحی بکر بن وائل و تغلِب که در ربیعه، در نزدیکی های سینگارا (سنجار) و نیسی بیس (نصیبین) نشیمن داشتند همسایه بود و به آئین مسیح گروید. و اینک این تبارها از آشفتگی های رم و فرمانروایی موبدان ذرتشتی در ایران بهره گرفته و به تاخت وتاز در سرزمین ها ی سوریه و میانرودان و بحرین پرداخته بودند و از سویی دیگر تغلب ها و بنی وائلها و بنی تمیم بر سر فرمانروایی و بخش نمودن آن سرزمین ها در میان خود به جنگها ی تباری و دینی پرداخته بودند. و همان گونه که ابن بلخی می نویسد:
از همه کسان بدین ملک اعراب بیش طمع کردند زیرا که از همه گرسنه تر بودند و جمعی بسیار از عرب گرد آمدند از بحرین اولاد عبدالقس و از هر جایی و حدود دریا به پارس آمدند و مردمان را خواسته ها ستانیدند و چهارپایان براندند و شهرها بگرفتند و کس ایشان را باز نداشت و سالی چند بماندند که ملک بنام کودکی بود و کس هیبت نداشت و هیچ سپاه گرد نیامد.
به هر روی ، اینک نوبت نبرد میان نیروهای کنستانتین و ماکزنتیوس فرارسیده بود. هواداریِ ناروای تاریخ نویسان غرب از کنستانتین یکبار دیگر از آشنه های ستایش آمیزی که درباره ی وی در نبردهایش با ماکزنتیوس به کار می برند پدیدار ست. زیرا آنها از کنستانتین که پسر بزرگ خویش را به سنگدلی کشت و سپس از سر پشیمانی همسران و خواهر زاده و بسیار دیگر از نزدیکانش را به خونسردی از میان برداشت، به ناسزاواری با آشنه هایی مانند فرزانه، خوش خو و درست کردار و بزرگوار و دیگر از این سان یاد می کنند، وَز سویی دیگر در باره ی ماکزنتیوس بانکوهش های بسیار از بدمنشی های او از شناسه هایی مانند ستمگر، رشوه خوار و ترسو بهره می گیرند.
به سرانجام در نبردهای میان آن دو که با شکستهای پیاپی ماکزنتیوس همراه بود؛ ماکزنتیوس در پائیز ۳۱۲ م. به هنگام گریز بر فراز پل میلویان Milvian بر رودخانه ی خروشان تیبر Tiber به داخل رودخانه افتاد و در زیر سنگینی بار زره ی جنگی خویش که بر تن داشت دمی بیش نکشید که غرق شد. برای یوسبیوس اسقف مسیحی تاریخ نویس که می خواهد کنستانتین را، همچون موسیِ پیامبر، که ناجی یهودیان بود، بشمار آورد؛ این رویداد بر فراز پل میلویان، همانند شکافته شدن دریا و در بر کشیدن فرعون برای موسی، نشانه ی رهایی مسیحیان بود. اگر خداوند به موسی سنگ نبشته های ده فرمان را فرستاده بود به کنستانتین نیز ، چنانکه خواهیم، دید بر صلیبی درخشنده بر فراز خورشید وعده ی پیروزمندی در نبردها را میداد. به هر روی، اینک با ازمیان رفتن ماکزنتیوس شمار امپراطوران رم به سه تن کاهش یافته بود.
از سویی دیگر، پیش از اینکه امپراطور کنستانتین به نبرد با امپراطور ماکزنتیوس در ایتالیا برود، از امپراطور لیسینیوس پیمان گرفته بود که سرزمین در زیر فرماندهی او، ایلیریکوم، در آن نبرد ناسوگیر بماند و لیسینیوس پیمان داده بود که خواهر خود کنستانتینا را به همسری کنستانتین خواهد داد، تا این پیوند خانوادگی آنها را به هم نزدیکتر سازد. اما جشن ازدواج آنها به پس از پایان نبرد موکول شده بود.
دیدار دو امپراطور در میلان به این پیمان استواری داد؛ هرچند، آفند ناگهانی فرانک ها کنستانتین را به کناره ی رود راین کشانید و لیسینیوس خود به درگیری بسوی آسیا رهسپار شد تا آفند ماکزیمین امپراطور سوریه و مصر را به بیثنیا سرکوب نماید. ماکزیمین (که نمی باید با ماکزیمیان پدر امپراطور ماکزنتیوس به اشتباه گرفته شود ) ، پیش از غرق شدن ماکزنتیوس در ایتالیا، به پنهان با وی هموندشده بود. و اینک از سوریه بسوی بیثنیا در تازیده بود تا از کشته شدن او کین بگیرد. هرچند سرمای سخت زمستان و برف و بوران باعث شد که وی شمار بسیاری از سپاهیانش را ازدست بدهد. با این همه سپاهی که وی به کرانه ی بوسفور در ثراس آورد هنوز سپاهی به آن اندازه بزرگ بود که بتواند بر بیزانتیوم چیره آید. پس از این پیروزی وی بسوی هراکلئِه در تازید و برآن شهر نیز چیره شد و در آنجا بود که لیسینیوس به نبرد با او آمد. لیسینیوس با سپاهیانش، که گفته شده است شمارشان اندکتر بود، وی را شکست داد و ماکزیمین با شتاب بسیار بسوی پایتختش نیکومدیا گریخت . و چندی پس از آن در تاروس به گونه یی رازآمیز در ۳۱۳ م. کشته شد. و برخی گفته اند که وی با نوشیدن زهر خودکشی نمود.
و اینک شمار امپراطوران به دوتن کاسته شده بود: لیسنیوس امپراطور رم خاوری بود و کنستانتین امپراطور رم باختری. کنستانتین که خواهر خود را به مردی ثروتمند از مهینان رم به نام باسیانوس Bassianus داده بود و او را با جلب موافقت لیسینیوس به سزاری خود برگزیده بود، اینک در انتقال فرمانروایی ایتالیا و آفریقا (بر پایه ی دهنادی که دیوکلیتانوس نهاده بود) به او درنگ می داشت تا آنجا که باسیانوس خشمگین و بی شکیب به نزد لیسینیوس رفت تا باهم دیسه ی ترپندی را برای برکناری کنستانتین بریزند . اما کنستانتین بزودی از آن ترپند آگاهی یافت و تیلسان بنفش امپراطوری را از باسیانوس بازستانید. و از لیسینیوس درخواست نمود که وی را از برای کیفرداد به ناوفاداریش به دربار او بازگرداند، و پیداست که لیسینیوس از پذیرفتن این در خواست سر باز زد .
چنین بود که دو امپراطور در ۳۱۵ م . در شهر سیبالیس Cibalis از استان پانونیا Pannonia به آورد هم آمدند و سپاه لیسینیوس با دادن تلفات زیاد وادار به واپس نشینی به سوی سیرمیوم Sirmium شد و در آنجا والنس Valens اسپهبد مرزهای ایلیریکوم را به سزاری خود برگزید و سپس به گرد آوری سپاهی تازه نفس از داکیا و ثراس بپرداخت. دو امپراطور برای دومین بار در در دشتهای ماردیا Mardia در ثراس باهم روبرو شدند و در نبردی سخت که از هردو سو کشته بسیار بود ، لیسنیوس بسوی مقدونیه واپس نشست و فرستاده یی بنام میستریانوس Mistrianus را با پیامی برای درخواست آشتی به سوی کنستانتین گسیل داشت که به گزارش پتروس پارتیکوس Petrus Patricius کنستانتین از این که والنس که تازه به سزاری برگمارده شده بود، به پیشنهاد لیسینیوس، پشتیبان پیمان آشتی خواهد بود، بس به خشم آمد و پاسخ داد:
به سرانجام در نبردهای میان آن دو که با شکستهای پیاپی ماکزنتیوس همراه بود؛ ماکزنتیوس در پائیز ۳۱۲ م. به هنگام گریز بر فراز پل میلویان Milvian بر رودخانه ی خروشان تیبر Tiber به داخل رودخانه افتاد و در زیر سنگینی بار زره ی جنگی خویش که بر تن داشت دمی بیش نکشید که غرق شد. برای یوسبیوس اسقف مسیحی تاریخ نویس که می خواهد کنستانتین را، همچون موسیِ پیامبر، که ناجی یهودیان بود، بشمار آورد؛ این رویداد بر فراز پل میلویان، همانند شکافته شدن دریا و در بر کشیدن فرعون برای موسی، نشانه ی رهایی مسیحیان بود. اگر خداوند به موسی سنگ نبشته های ده فرمان را فرستاده بود به کنستانتین نیز ، چنانکه خواهیم، دید بر صلیبی درخشنده بر فراز خورشید وعده ی پیروزمندی در نبردها را میداد. به هر روی، اینک با ازمیان رفتن ماکزنتیوس شمار امپراطوران رم به سه تن کاهش یافته بود.
![]() |
| لیسینیوس |
از سویی دیگر، پیش از اینکه امپراطور کنستانتین به نبرد با امپراطور ماکزنتیوس در ایتالیا برود، از امپراطور لیسینیوس پیمان گرفته بود که سرزمین در زیر فرماندهی او، ایلیریکوم، در آن نبرد ناسوگیر بماند و لیسینیوس پیمان داده بود که خواهر خود کنستانتینا را به همسری کنستانتین خواهد داد، تا این پیوند خانوادگی آنها را به هم نزدیکتر سازد. اما جشن ازدواج آنها به پس از پایان نبرد موکول شده بود.
دیدار دو امپراطور در میلان به این پیمان استواری داد؛ هرچند، آفند ناگهانی فرانک ها کنستانتین را به کناره ی رود راین کشانید و لیسینیوس خود به درگیری بسوی آسیا رهسپار شد تا آفند ماکزیمین امپراطور سوریه و مصر را به بیثنیا سرکوب نماید. ماکزیمین (که نمی باید با ماکزیمیان پدر امپراطور ماکزنتیوس به اشتباه گرفته شود ) ، پیش از غرق شدن ماکزنتیوس در ایتالیا، به پنهان با وی هموندشده بود. و اینک از سوریه بسوی بیثنیا در تازیده بود تا از کشته شدن او کین بگیرد. هرچند سرمای سخت زمستان و برف و بوران باعث شد که وی شمار بسیاری از سپاهیانش را ازدست بدهد. با این همه سپاهی که وی به کرانه ی بوسفور در ثراس آورد هنوز سپاهی به آن اندازه بزرگ بود که بتواند بر بیزانتیوم چیره آید. پس از این پیروزی وی بسوی هراکلئِه در تازید و برآن شهر نیز چیره شد و در آنجا بود که لیسینیوس به نبرد با او آمد. لیسینیوس با سپاهیانش، که گفته شده است شمارشان اندکتر بود، وی را شکست داد و ماکزیمین با شتاب بسیار بسوی پایتختش نیکومدیا گریخت . و چندی پس از آن در تاروس به گونه یی رازآمیز در ۳۱۳ م. کشته شد. و برخی گفته اند که وی با نوشیدن زهر خودکشی نمود.
و اینک شمار امپراطوران به دوتن کاسته شده بود: لیسنیوس امپراطور رم خاوری بود و کنستانتین امپراطور رم باختری. کنستانتین که خواهر خود را به مردی ثروتمند از مهینان رم به نام باسیانوس Bassianus داده بود و او را با جلب موافقت لیسینیوس به سزاری خود برگزیده بود، اینک در انتقال فرمانروایی ایتالیا و آفریقا (بر پایه ی دهنادی که دیوکلیتانوس نهاده بود) به او درنگ می داشت تا آنجا که باسیانوس خشمگین و بی شکیب به نزد لیسینیوس رفت تا باهم دیسه ی ترپندی را برای برکناری کنستانتین بریزند . اما کنستانتین بزودی از آن ترپند آگاهی یافت و تیلسان بنفش امپراطوری را از باسیانوس بازستانید. و از لیسینیوس درخواست نمود که وی را از برای کیفرداد به ناوفاداریش به دربار او بازگرداند، و پیداست که لیسینیوس از پذیرفتن این در خواست سر باز زد .
چنین بود که دو امپراطور در ۳۱۵ م . در شهر سیبالیس Cibalis از استان پانونیا Pannonia به آورد هم آمدند و سپاه لیسینیوس با دادن تلفات زیاد وادار به واپس نشینی به سوی سیرمیوم Sirmium شد و در آنجا والنس Valens اسپهبد مرزهای ایلیریکوم را به سزاری خود برگزید و سپس به گرد آوری سپاهی تازه نفس از داکیا و ثراس بپرداخت. دو امپراطور برای دومین بار در در دشتهای ماردیا Mardia در ثراس باهم روبرو شدند و در نبردی سخت که از هردو سو کشته بسیار بود ، لیسنیوس بسوی مقدونیه واپس نشست و فرستاده یی بنام میستریانوس Mistrianus را با پیامی برای درخواست آشتی به سوی کنستانتین گسیل داشت که به گزارش پتروس پارتیکوس Petrus Patricius کنستانتین از این که والنس که تازه به سزاری برگمارده شده بود، به پیشنهاد لیسینیوس، پشتیبان پیمان آشتی خواهد بود، بس به خشم آمد و پاسخ داد:
به این خاطر نبود که ما از کرانه های غربی اقیانوس با نبردها و پیروزی هایی پیاپی و بی وقفه پیشروی نمودیم ؛ که پس از رد نمودن یکی از بستگان ناسپاس خود (باسیانوس)، همکاری برده یی بیزاری آور (والنس) را بپذیریم، کناره گیری والنس نخستین بروند در پیمان ما خواهد بود.لیسینیوس چاره یی به جز پذیرفتن این بروند نداشت و والنسِ نگون بخت، تنها پس از چند روز که به جایگاه سزاری رسیده بود وادار به کناره گیری شد و سپس به قتل رسید . در پیمان آشتی میان دو امپراطور، در ۳۱۷ م. لیسنیوس استانهای پانونیا ، دالماتیا، داکیا ، مقدونیه و یونان را به کنستانتین، امپراطور رم باختری، باخت و خود تنها امپراطوری استانهای ثراس، آسیای خرد، سوریه و مصر را بر عهده گرفت .پیمان صلح میان دو امپراطور برای هشت سال پابرجا بود.
در سالهای ۳۲۱ تا ۳۲۵ م که هنوز میان لیسینیوس و کنستانتین پیمان صلح بر پا بود. کنستانتین از تاخت و تازهای عرب های مسیحی بنی تمیم و بنی وائل و تغلب که متحدان وی بشمار می آمدند، در ایران و سرزمین های رم خاوری پشتیبانی می نمود. در این سالها بود که او همچنین می کوشید تا برای گسترش همبستگی میان شهروندان رم میترا باوری و مسیحیت را باهم آشتی دهد وبه هم بیامیزد و برای نمون در فروردین سال ۳۲۱ وی "روز خورشیدِ" dies Solis میترا باوران ، که روز یکشنبه بود، را روز آسایش اعلام نمود.
در همین سالها بود که شاپور رفته رفته از خود توان جنگاوری و فرماندهی نشان می داد و سرانجام در ۳۲۲ م هنگامیکه شانزده ساله بود به نبرد و سرکوبی تاخت و تاز عرب ها پرداخت . و لیسینیوس که نگران آفند کنستانتین بود نمی خواست که نیروهای خود را در نبرد با عرب ها به خطر افکند وچنین بود که بهتر این دید که دست بر روی دست نهد و بگذارد تا که شاپور دشواری عربهای مسیحی را برای وی چاره کند. از سویی دیگر موبدان نیز اینک خشنود بودند که شاپور با از میان بردن عربهای مسیحی از گسترش رو به افزون آن آئین در ایران پیشگیری می نماید . به نوشته ی ابن بلخی:
تا شاپور شانزده ساله شد و باسب بر نشست و سوار شد و سلاح بر گرفت و تمامت سپاه و مهتران رعیت و سپاه را گرد کرد و ایشان را خطبه کرد و آگاه کردشان که من بر آن مذهبم که پدر من بود، از عدل بر شما، و به آبادان کردن زمین ، و دشمنان را از مملکت براندن . و از این همه دشمنان ما، عرب بدتراند، ایشان آمدند و به پادشاهی فارس فساد کردند، و خواسته ها و چهار پایان غارت کردند و مردمان را بکشتند، و من آهنگ ایشان خواهم کردن ، و از همه سپاه چهار هزار مرد مرا بس ، چنانکه من برگزینم و با ایشان بروم تا پادشاهی راست کنم ، و خلیفه بنشانم تا من باز آیم . مردمان همه برخاستند و او را ثنا کردند و گفتند ملک را از جای نباید رفت و سپاه بسیار دارد و سرهنگان بزرگوار هستند یکی را سپهسالار کند و با سپاه بفرستند. و خود بجای خویش باشد تا پادشاهی راست کند. ایشان را اجابت نکرد. پس گفتند همه سپاه با خویشتن ببر که بحضرت بکار است . هیچ پاسخ نداد و چهارهزار مرد بگزید از سپاه چنانکه هر مردی با صد مرد جنگ کردی و گفت من خواسته ها و غنیمت های ایشان بر شما حرام کردم مگر آنچه من دهم شما را. چون بجنگ اندر ظفر یابید خون ریزید و کس را زنده مگذارید و دست فراز خواسته مکنید. پس به رفت و به کار پادشاهی پارس شد و به آن عرب تاخت کرد که به آنجا آمده بودند از بحرین از سوی دریا و آن شهرهای پارس گرفته بودند، ایشان را همه بکشت و هیچ کس را باز زنده نگذاشت . پس بدریا اندر نشست با آن چهار هزار مرد. و به بحرین آمد وبه هر شهری که اندر شد نخست مهتر آن را بکشت و از عرب هر که را یافت میکشت و باز به شهر حجر شد و به حجر اندر، عرب بود از بنی تمیم و بکروائل همه را بکشت و عبدالقیس و همه ٔ ایشان را بکشت خون بشهر اندر رفت چون رودی و کس از وی نجست و خون به دریا اندر شد. پس به بلاد عبدالقیس شد و هر عرب که آنجا یافت همه را بکشت و هر که بجست به ریگ بادیه به مرد و کس دست فرا خواسته نکرد تا گرانبار نشود. پس به بادیه اندر شد و روی به یثرب نهاد و هر که را از عرب که در بادیه می یافت می کشت و به هر جانبی که بگذشت در بادیه که عرب از آنجا آب خوردندی ویران کرد و پر از خاک کرد. پس ازآنجا به رفت به زمین شام و به تغلب بر گذشت و هر که را از عرب که می یافت می کشت و میان شام و عراق بیابانی است و آنجا قبایل عرب بسیار بودند از ایشان بسیار به کشت.
اما این همه تأکید ابن بلخی از "به کشت و... به کشت" بیشتر از روان وسرشت خود او داستان دارد تا نبردهای شاپور، زیرا همانگونه که گفتیم گواهه های تاریخی دیگر همه از دوراندیشی و خردورزی و دادوری او نشان دارند. به هر روی، سر انجام در سال ۳۲۳ م کنستانتین خود را به آن اندازه نیرومند می دید که بتواند خویشتن را از خطر همیشگی لیسنیوس کهنسال رهایی بخشد . ارتش دو امپراطور در تابستان ۳۲۳ میلادی در هاردیانوپل Hadrianople باهم روبرو شدند و پس از آنکه ۳۴ هزار سپاهی در آن جنگ کشته شدند ، لیسینیوس به دیگر بار شکست خورد و به پشت دیوارهای شهر بیزانتیوم پناه آورد . کنستانتین شهر را به محاصره آورد، و چند روز پس از آن توانست به شهر اندر شود، اما لیسنیوس توانست به چابکی به همراه خزانه اش به چالسدون Chalcedon در آسیا بگریزد و در همین هنگام مارتینیانوس Martinianus را به سزاری خویش برگزید. برای شاپور ؛ که بر سر کین خواهی از نیایش نرسه رویدادهای رم را به ریزبینی در زیر دیدداشت ، اینکه کنستانتین نمی توانست با همه ی ارتش بزرگش کار لیسینیوس را یکسره سازد، آگهشی بسیار ارزنده از توان نظامی او بود. شاپور بی شکیبانه می خواست پیمان شرم آور ۲۹۸ را که گالریوس با شبیخون و گروگان گیری بی شرمانه خویش توانسته بود بر ایران بار نماید درهم شکند و اینک می دید که این آماجی در دسترس است
در همان هنگام که کنستانتین بیزانتیوم را در محاصره داشت . لیسینیوس توانست سپاهی دیگر به شمار ۵۰ تا ۶۰ هزار تن را در بیثنیا گردآورد و پس از این که برای باری دیگر در نبرد با سپاهیان کارکشته ی کنستانتین شکستی سخت خورد و۲۵ هزارتن از از سپاهیانش کشته شدند به نیکومدیا گریخت و به امید آنکه بتواند به گفتگویی برای آشتی بپردازد؛ همسرش کنستانتینا ، خواهر کنستانتین، را به میانجی گری نزد برادر فرستاد و کنستانتین سوگند خورد که اگر وی مارتیانوس را بکشد و خود از امپراطوری کناره گیرد به او پروا خواهد داد تا مانده ی روزگار خویش را در آرامش و آسودگی به سر برد.
لیسینیوس همه ی بروندهای او را بپذیرفت و به نشان کناره گیری تیلسان بنفش امپراطوری خود را به پای وی افکند . کنستانتین به پیمان خود چند روزی وفادار ماند و لیسینیوس را به تسالونیکا فرستاد. و سپس در آنجا او را به درخواست سپاهیان و یا به فرمان سنا کشت. با این پیروزی امپراطوری رم برای یکبار دیگر پس از ۳۷ سال در ۳۲۴ م هنگامی که شاپور هجده سال داشت و لگام فرمانروایی کشور را، با به خود باوری بسیار به دست گرفته بود، یک پارچه نمود.
اینک در سال ۳۲۵ م. کنستانتین به پسر خویش کریسپوس بدگمان شد و آگهدادی را در نیمه ی دوم آن سال پخش نمود؛ که از ترپند پنهانیِ وی به دشمنی با او و امپراطوریش خبر می داد، و به هر آنکس که در باره ی آن ترپند دانشی داشت، می خواست که بدون هیچ هراس از درباریان و مهینان ودوستان و نزدیکان وی، هر کس که می خواهند باشند، در دادگاهی فرمایشی که خود بر کرسی داوری آن می نشست، به پیمان پاداشی هنگفت گواهه دهند. چنین بود که چاپلوسان و سودجویانی، که از بدگمانی امپراطور به پسرش آگاهی داشتند، از پردازش هرگونه داستان کوتاهی ننمودند.
در سال ۳۲۶ م، در بیستمین سال فرمانروایی کنستانتین که باشکوه بسیار در رم به جشن گرفته شده بود در میانه ی مراسم کریسپوس بینوا به فرمان پدرش دستگیر شد و پس از بازپرسیی کوتاه و به پنهان به همراه گاردها ی نگهبان به پولا Pola در ایستریا Istria فرستاده شد و در آنجا به سنگدلی کشته شد. بیگناهی کریسپوس آنچنان بر همگان آشکار بود که داستانی پرداخته شد که بزودی پس از آنکه کنستانتین دریافت که پسرش بیگناه بوده ست ؛ در آگهدادی از پشیمانی خویش توبه نمود و سپس برای چهل روز به سوگواری نشست و از رفتن به گرمابه و برخورداری از دیگر آسودگی های زندگی خودداری نمود و تندیسی زرین از کریسپوس برپا نمود که در پیش آستان آن نوشته بود : "به پسرم که من به بیداد کیفرش دادم". اما تنها نشان از پشیمانی او به نوشته ی یوتروپیوس کشتن بسیاری از دوستان بیگناهش بود Interfecit numerosos amicos که یکی از آنها لاکتانتیوس تاریخ نویس مسیحی بود. به نوشته ی فیلوستورگیوس Philostorgius همسر کنستانتین فاوستا، نامادری کریسپوس، بود که به گناه همدستی در ترپند بدگمانی به ناپسری اش کشته شد (به یاد بیاوریم که وی دختر امپراطور ماکزیمیان بود که به دست کنستانتین کشته شده بود). به نوشته ی زوسیموس کنستانتین دوتن از همسران خویش را کشت یکی فاوستا که بیگناه بود و دیگری مادر سه پسر دیگرش . و به نوشته ی جروم کشتن فاوستا چهار سال پس از کشتن کریسپوس بود. کنستانتین همچنین در این هنگام فرمان به قتل خواهر زاده ی دوازده ساله اش را داد. گناه پسرک بی گناه، که لیسیانوس نام داشت، این بود که فرزند لیسینیوس است.
نقش مسیحیان و فرقه هایشان در آشفتگی های رم
مسیحیان اسکندریه در مصر که زیر هنایش خرد یونان بودند به انجیل بگونه یی نمادین می نگریستند و می کوشیدند تا میانای نمادین آنرا به یاری آوندهایی بخردانه مانند گوهر ousia , مایه hypostasis , گیتگی یا طبیعت physis و کسایی hyposopon دریابند و حال آنکه مسیحیان آنتیوک و تبارهای عرب در میانرودان و سوریه به گونه یی خشک باورانه و ظاهر بین داستانهای های دور از شدایی انجیل را نه به آوند داستانهایی نمادین که بل به شگرف هایی راستین می گرفتند. و برای نمون برای آنها به راستی عیسی می توانست به روی آب راه برود؛ و یا با چهار ماهی گرسنگی گروهی چند هزار نفره را سیر نماید. و افزوده برین ، آنان در باره ی چگونگی انسانی و خدایی عیسی بس تنش ها و ستیزه های خشونت آمیز داشتندکه گویی هر سوی آن تنش "راستی" را به تنهایی می دانست، و یا همچون جستجویی علمی در آزمایشگاه های شیمی، می توانستند گوهر انسانی وخدایی مسیح را در زیر ذره بین جستجو نمایند!
برای مسیحیان آنتیوک عیسی مسیح دارای دو گهر ناهمسان انسانی و خدایی بود که باهم آمیزه نبودند . ذات خدایی که "واژه" Logos بود از آغاز نزد خدای پدر بود و آن واژه خود، خدای پدر بود و بنابراین مریم دوشیزه هرگز "واژه" را نزائیده بود. برای نمون ثئودور ِ موپسوئستیا Theodor of Mopsuestia یا تئودورِ آنتیوک Theodore of Antioch که با پیشوای نستوریان، نستوریوس Nestorius بستگی خانوادگی نزدیکی داشت براین باور بود که گهر خداوندی عیسی در کمال است و همچنین گهر انسانی او دگرگون نشده است. "خداوندِ واژه" با گهر انسانی عیسی مسیح یگانه شد زیرا که او ارزش آنرا داشت . مسیحیان نستوری ایران از این نگرش پیروی می نمودند.
برای آریوس Arius لیبیائی، اسقف آنتیوک، که "جداباوری آریان گرایی" Arianism Heresy را پدید آورد و یوسیبیوس نیکومدیا و یوسیبیوس کیسرائه (قیصریه) از پیروان وی بود، خدای پسر خدایی کهتر بود که در میان نخستین سبب یا First Cause که خدای پدرست، و آفرینشِ وی جای گرفته ست . خدای پدر از هیچ چیز ساخته نشده ست ولی همه چیز ها را پدید آورده، او بدون آغاز است و نابرخاسته ولی هنگامی بوده ست که درآن خدای پسر هنوز نبوده و سپس وی به هنگام زاده شدن پدیدار شده و به هستی برخاسته است. و چون آنچه که خاستگاهی دارد می باید آغازی داشته باشد، پس مسیح را آغازی بوده ست. برای دیگر مسیحیان، آریوس و آرین گرایان به گمراهه رفته بودند زیراکه عیسی به آوند خداوند همیشه بوده ست و آغازی نداشته. برای آریوس عیسی با خدای پدر هم گهر homoousios نبود بنابرین همانند و همتای وی نبود و نمی توانست جاودان و انوشه باشد. در همآیش نایسیا که کنستانتین برای پدیداری همبستگی در میان مسیحیان فراخوانده بود، باورهای آریوس جداباوری خوانده شده بود. و با همه ی اینکه سر انجام آرین گرایان در چالش خود شکست خوردند اما در نخست امپراطورانی مانند کنستانتین و پسرش کنستانتیوس و والنز و مسیحیان نستوری ایران پیرو آن کیش بودند.
آپولینر لائودیسیا Apolinarios of Laodicea پدید آورنده ی جدا-باوری دیگری بود که بر پایه ی آن پیکر و روان عیسی مسیح آدمی بود ولی اندیشه ی اورا واژه یا لوگوس فرا گیر شده بود. به هر روی برخی از مسیحیان به طبع یکتا گرا Monophysitism ی عیسی باور داشتند وبرخی به طبع دوگانه گرا Dyophisitism . ی وی . اینگونه ناهماهنگی ها در پیچیده سازی و ژرفا دادن به آشفتگی های سده ی چهارم بسیار افشان و گسترده شده بودند.
در نخستین همایش نیاسا The First Council of Nicaea که کنستانتین پس از پیروزی بر لیسینیوس، برای یکدست نمودن آئین مسیح فراخواند؛ کنستانتین و اسقف او یوسیبیوسِ نیکومدیا از آریوس هواداری می نمودند ولی مسیحیان رم غربی در زیر هنایش اسقف اسکندریه بنام الکساندر، ارتدکس بودند و برای آنها عیسی مسیح خدایی بود که با خدای پدر هم برابر و جاودانه بود. پس از پیروزی ارتدکس ها، باورهای آریوس جداباوری Heresy خوانده شد و وی به تبعید فرستاده شد. هرچند در نخست کنستانتین، آثانازیوس، اسقف ارتدکسِ جانشین الکساندر در اسکندریه را به تبعید فرستاد. وی اسقفی بود که در نامه های پر خشم خود هرگونه جداباوری را ناشایست می خواند و برآن بود که هر اسقف مسیحی که جدا-باور باشد، باید از کلیسا به بیرون رانده Excommunication شود. پس از تبعیدِ وی، چند همایش دیگر از اسقف ها برای بررسی سزاواری او به چنان کیفرداد در آنتیوک و رم بر پاشد که در آن همایش ها اسقف های ارتدکس از وی هواداری مینمودند و اسقف های آنتیوک وی را بزهکار می دانستند به کیفر سزاوارش میدانستند. در این هنگام بود که پاپ جولیوس نیز از او پشتیبانی کرد. و نطفه ی جدایی کلیسای خاور از کلیسای باختر بسته شد. به هرروی این چالش ها که با خشونت و خونریزی همراه بود بر تنشهای امپراطوری رم می افزود. کنستانتین که از به پاسازی همایش نیاسا سر آن داشت که نخست مسیحیان رم را باهم یگانگی دهد و سپس میتراباوران رم را با مسیحیتی یکپارچه یگانگی دهد تا بدین سان رم را برای نبرد با شاپور آماده سازد در بیزشی فرجامین ناکامیاب بود و حتی جانشینان او به ويژه پسرانش از کیش های دگرگون پیروی میکردند: کنستانتیوس در هنگامی که امپراطور سوریه ومصر بود از آرین گرایان هواداری مینمود و کنستانس که در همان هنگام امپراطور گاول و ایتالیا و ایللیریا بود از ارتدوکس ها.
برای آریوس Arius لیبیائی، اسقف آنتیوک، که "جداباوری آریان گرایی" Arianism Heresy را پدید آورد و یوسیبیوس نیکومدیا و یوسیبیوس کیسرائه (قیصریه) از پیروان وی بود، خدای پسر خدایی کهتر بود که در میان نخستین سبب یا First Cause که خدای پدرست، و آفرینشِ وی جای گرفته ست . خدای پدر از هیچ چیز ساخته نشده ست ولی همه چیز ها را پدید آورده، او بدون آغاز است و نابرخاسته ولی هنگامی بوده ست که درآن خدای پسر هنوز نبوده و سپس وی به هنگام زاده شدن پدیدار شده و به هستی برخاسته است. و چون آنچه که خاستگاهی دارد می باید آغازی داشته باشد، پس مسیح را آغازی بوده ست. برای دیگر مسیحیان، آریوس و آرین گرایان به گمراهه رفته بودند زیراکه عیسی به آوند خداوند همیشه بوده ست و آغازی نداشته. برای آریوس عیسی با خدای پدر هم گهر homoousios نبود بنابرین همانند و همتای وی نبود و نمی توانست جاودان و انوشه باشد. در همآیش نایسیا که کنستانتین برای پدیداری همبستگی در میان مسیحیان فراخوانده بود، باورهای آریوس جداباوری خوانده شده بود. و با همه ی اینکه سر انجام آرین گرایان در چالش خود شکست خوردند اما در نخست امپراطورانی مانند کنستانتین و پسرش کنستانتیوس و والنز و مسیحیان نستوری ایران پیرو آن کیش بودند.
آپولینر لائودیسیا Apolinarios of Laodicea پدید آورنده ی جدا-باوری دیگری بود که بر پایه ی آن پیکر و روان عیسی مسیح آدمی بود ولی اندیشه ی اورا واژه یا لوگوس فرا گیر شده بود. به هر روی برخی از مسیحیان به طبع یکتا گرا Monophysitism ی عیسی باور داشتند وبرخی به طبع دوگانه گرا Dyophisitism . ی وی . اینگونه ناهماهنگی ها در پیچیده سازی و ژرفا دادن به آشفتگی های سده ی چهارم بسیار افشان و گسترده شده بودند.
در نخستین همایش نیاسا The First Council of Nicaea که کنستانتین پس از پیروزی بر لیسینیوس، برای یکدست نمودن آئین مسیح فراخواند؛ کنستانتین و اسقف او یوسیبیوسِ نیکومدیا از آریوس هواداری می نمودند ولی مسیحیان رم غربی در زیر هنایش اسقف اسکندریه بنام الکساندر، ارتدکس بودند و برای آنها عیسی مسیح خدایی بود که با خدای پدر هم برابر و جاودانه بود. پس از پیروزی ارتدکس ها، باورهای آریوس جداباوری Heresy خوانده شد و وی به تبعید فرستاده شد. هرچند در نخست کنستانتین، آثانازیوس، اسقف ارتدکسِ جانشین الکساندر در اسکندریه را به تبعید فرستاد. وی اسقفی بود که در نامه های پر خشم خود هرگونه جداباوری را ناشایست می خواند و برآن بود که هر اسقف مسیحی که جدا-باور باشد، باید از کلیسا به بیرون رانده Excommunication شود. پس از تبعیدِ وی، چند همایش دیگر از اسقف ها برای بررسی سزاواری او به چنان کیفرداد در آنتیوک و رم بر پاشد که در آن همایش ها اسقف های ارتدکس از وی هواداری مینمودند و اسقف های آنتیوک وی را بزهکار می دانستند به کیفر سزاوارش میدانستند. در این هنگام بود که پاپ جولیوس نیز از او پشتیبانی کرد. و نطفه ی جدایی کلیسای خاور از کلیسای باختر بسته شد. به هرروی این چالش ها که با خشونت و خونریزی همراه بود بر تنشهای امپراطوری رم می افزود. کنستانتین که از به پاسازی همایش نیاسا سر آن داشت که نخست مسیحیان رم را باهم یگانگی دهد و سپس میتراباوران رم را با مسیحیتی یکپارچه یگانگی دهد تا بدین سان رم را برای نبرد با شاپور آماده سازد در بیزشی فرجامین ناکامیاب بود و حتی جانشینان او به ويژه پسرانش از کیش های دگرگون پیروی میکردند: کنستانتیوس در هنگامی که امپراطور سوریه ومصر بود از آرین گرایان هواداری مینمود و کنستانس که در همان هنگام امپراطور گاول و ایتالیا و ایللیریا بود از ارتدوکس ها.
از سویی دیگر اینچنین چالش ها، بگو مگوها و بازی با واژه ها در میان مسیحیان رفته رفته بر گفتمان میان ذرتشتیان نیز هنایش نهاده بود . تا آنجا که فرقه های گوناگون ذرتشتی، همانند "جُد-ریستَگان" و "جُد- سردگان" ، و زروانیان و دیگران همانند مسیحیان یکپارچگی آن آئین را به خدشه آورده بودند. با هوده ست که بدانیم؛ جُد در پهلوی، همان واژه یست که هنوز در پارسی کنونی به گونه ی "جدا" ماندگار مانده ست . در پارسی کهن این واژه جَویوَت (بر وزن معیشت) بود و همانگونه که هنریک ساموئل نیبرگ Henrik Samuel Nyberg در دفترچه راهنمای پهلوی اش نشان داده است، با واژه ی یَووَت هم ریشه است . واژه ی "جُد-دئِن" که چند بار در روایت آذرفرنبغ آمده ست و یا در "زند بهمن یسن" که پیشگویی هایی در باره ی آینده ی جهان را دربردارد نیز می خوانیم : "پَتیارگ ی اوئِشَن جُد-دئِنان اود دئِو -یسنان" (بزه کارگی آنها که جدا دینند و نیایشگران دیو ). آذرپات مار اسپنتا ، که موبد موبدان بود، را نیز سر آن بود که آئین ذرتشت را از هرگونه جدا-باوری پالوده نماید. وی برای پایان دادن به این تنش ها، ، همایشی از موبدان را، به نمایندگی شاپور، فرا خواند و این همایش بازنوشتی از اوستا را در بیست و یک نسک فراهم نمود که برابر با شمار واچک ها در نیایش آشاوانِ "یثا اهو و یریو" بود.
درگیری کنستانتین با شاپور درباره ی مسیحیانِ ایران
بسیاری از پژوهشگران نبردهای شاپوردوم را با رم برآیندی از تنشهای میان ذرتشتیان و مسیحیان می دانند. همانگونه که در بخشهای پیشین دیدیم پس از گروگان گیری گالریوس، در هنگام پادشاهی نرسه، وی تیرداد سوم آرش اکیان را بر تخت پادشاهی ارمنستان نشانید و او به یاری گریگوری روشنایی دهنده، پسر آئین آک، که قاتل پدرش خسرو بود، آئین مسیح را در ارمنستان دهنادین نمود. اگرچه آنها برای آنکه مهینان و بزرگان ارمنستان را که از میتراباوران سرسخت بودند با خود همراه سازند بسیاری از نمادها و باورهای میترائی را با برداشتهایشان از آئین مسیح در هم آمیختند. پادشاه و مهینان ایبری (گرجستان) نیز اینک مسیحی شده بودند و ایران دیگر نمی توانست به یاری آنان در نبرد با رم زنهار داشته باشد . از سوی دیگر پس از این که کنستانتین به یاری مسیحیان به امپراطوری رسید در سال ۳۱۳ م فرمان برتابیدن مسیحیان edict of toleration را در میلان به یاری لیسینیوس، بیرون داد، و چندی پس از آن مسیحیت را آئین دهناد رم آگهداد نمود. وی در هواداریش از مسیحیان تا آنجا پیشرفت که در هنگام مرگ به غسل تعمید تن در داد.
کنستانتین مانند همه ی امپراطوران رم، هوای پیروی از اسکندر را به سر داشت، و اینک مسیحیان نستوری ایران او را به در تاختن به ایران بر می انگیختند. او بر آن بود که در خاور ایران به کمک پادشاه هند، کوشانیان و هیاتلی هایِ میترا باور را به دشمنی با شاپور بر انگیزاند. به گزارش یوسیبیوس، سفیری از هندوستان به دربار کنستانتین در کنستانتینوپل آمده بود و سدرنوس Cedrenus و مارسلینوس Marcellinus از سفر فیلسوفی بنام مترودوروس Metrodorus به آوند فرستاده ی امپراطور به دربار هند گزارش می دهند. آشکار ست که، به کمترین اندازه، کنستانتین بر سر آن بود که در مرزهای خاوری ایران برای شاپور دردسر فراهم نماید. در مرزهای باختری ایران نیز وی با پرداخت یارانه به عرب های مسیحی آنها را به تاخت و تاز بر می انگیخت . وی همچنین هرمزدات برادر شاپور، که در هنگام کشتار پسران هرمزد به رم گریخته بود، را در دربار خود داشت که به او امکان می داد تا وی را در هنگامی بهنگام به آوند پادشاه سزاوار ایران بشناساند و در میان ایرانیان دودستگی پدید آورد.
اسقف های مسیحی، مانند یوسیبیوسِ نیکومدیا، که ساختوست امپراطوری رم را به امپراطوریی دینی دگرگون نموده بودند، اینک از کنستانتین می خواستند که مسیحیان ایران را در زیر پشتیبانی خود بگیرد و چنین می نماید که کنستانین از آنها خواست تا متن نامه یی به شاپور را برای وی آماده سازند. نامه یی که آنها فراهم نمودند جدا از اینکه حال و هوایی بسیار مذهبی داشت، همچنین به گونه یی نادهنادین دربرگیر پند و اندرزهایی بود که براستی شایسته و پسندیده ی رفتار درست یک امپراطور در رابطه یی بین المللی نبود. و چنین بود که آن نامه هنایشی بر واژ داشت و دُژرفتاری شاپور را با مسیحیان برانگیخت؛ زیرا که اینک وی آنها را به آوندِ هواداران پنهانی امپراطور مسیحی رم و متحد مسیحی وی، تیردادسوم، در ارمنستان می دید. به نوشته ی ابراهام یوهانیان استاد زبانهای خاوری در دانشگاه کلمبیا، در تاریخ کلیسای خاورش زیر آوند "مرگ یک ملت، یا کلیسای همیشه در بازجوییِ نستوری، یا کلیسای آشوری " که برپایه ی نوشته های پیشین ویلیام ویگرام و جروم لابورت است . این کنستانتین بود که بر تاریخ کلیسا در ایران هنایش بسیار نهاد و انگاننده ی کشته شدن اسقف تیس پاون و سلوسیا در سده ی چهارم میلادی گشت . به نوشته ی او:
کنستانتین مانند همه ی امپراطوران رم، هوای پیروی از اسکندر را به سر داشت، و اینک مسیحیان نستوری ایران او را به در تاختن به ایران بر می انگیختند. او بر آن بود که در خاور ایران به کمک پادشاه هند، کوشانیان و هیاتلی هایِ میترا باور را به دشمنی با شاپور بر انگیزاند. به گزارش یوسیبیوس، سفیری از هندوستان به دربار کنستانتین در کنستانتینوپل آمده بود و سدرنوس Cedrenus و مارسلینوس Marcellinus از سفر فیلسوفی بنام مترودوروس Metrodorus به آوند فرستاده ی امپراطور به دربار هند گزارش می دهند. آشکار ست که، به کمترین اندازه، کنستانتین بر سر آن بود که در مرزهای خاوری ایران برای شاپور دردسر فراهم نماید. در مرزهای باختری ایران نیز وی با پرداخت یارانه به عرب های مسیحی آنها را به تاخت و تاز بر می انگیخت . وی همچنین هرمزدات برادر شاپور، که در هنگام کشتار پسران هرمزد به رم گریخته بود، را در دربار خود داشت که به او امکان می داد تا وی را در هنگامی بهنگام به آوند پادشاه سزاوار ایران بشناساند و در میان ایرانیان دودستگی پدید آورد.
اسقف های مسیحی، مانند یوسیبیوسِ نیکومدیا، که ساختوست امپراطوری رم را به امپراطوریی دینی دگرگون نموده بودند، اینک از کنستانتین می خواستند که مسیحیان ایران را در زیر پشتیبانی خود بگیرد و چنین می نماید که کنستانین از آنها خواست تا متن نامه یی به شاپور را برای وی آماده سازند. نامه یی که آنها فراهم نمودند جدا از اینکه حال و هوایی بسیار مذهبی داشت، همچنین به گونه یی نادهنادین دربرگیر پند و اندرزهایی بود که براستی شایسته و پسندیده ی رفتار درست یک امپراطور در رابطه یی بین المللی نبود. و چنین بود که آن نامه هنایشی بر واژ داشت و دُژرفتاری شاپور را با مسیحیان برانگیخت؛ زیرا که اینک وی آنها را به آوندِ هواداران پنهانی امپراطور مسیحی رم و متحد مسیحی وی، تیردادسوم، در ارمنستان می دید. به نوشته ی ابراهام یوهانیان استاد زبانهای خاوری در دانشگاه کلمبیا، در تاریخ کلیسای خاورش زیر آوند "مرگ یک ملت، یا کلیسای همیشه در بازجوییِ نستوری، یا کلیسای آشوری " که برپایه ی نوشته های پیشین ویلیام ویگرام و جروم لابورت است . این کنستانتین بود که بر تاریخ کلیسا در ایران هنایش بسیار نهاد و انگاننده ی کشته شدن اسقف تیس پاون و سلوسیا در سده ی چهارم میلادی گشت . به نوشته ی او:
تا هنگامیکه امپراطوری رم چند-ایزدانه بود، کلیسا در ایران برتابیده می شد اما با مسیحی شدن خود امپراطور و امپراطوریش، بودست ها دگرگون شد. ذرتشتیان به مسیحیان بگونه ی گمان برانگیزان سیاسی و همدلان با هم کیشان شان در رم می نگریستند . این گمان برانگیزی به کیفردادِ مرگشان انجامید. بنابراین هنگامیکه شاپور از نبرد با رم، آذرده از شکست سرشکننده اش باز گشت، او خشمگینانه به مسیحیان روی گردانید و آگهداد نمود که "به کمترین اندازه، ما این همدستان رم را وادار به پرداخت برای ناوفاداریشان خواهیم نمود." فرمانی پخش شد که مسیحیان را به پرداخت مالیاتهایی هنگفت وادار می نمود تا در هزینه های جنگی که آنها در آن هیچ بازیی نداشتند سهیم باشند و به مار شمعون برصباعي، جاثيليق (کاتولیکوس = اسقف بزرگ) دستور گردآوری آن داده شد. اما او به دو زیروند از انجام آن دستور سرپیچی نمود. نخست این که؛ این مردمان بی نوا هستند و دو دیگر اینکه؛ گردآوری مالیات بخشی از کارهای برگمارده شده به یک اسقف نیست. براین پایه بسیار آسان بود که فریاد کرد "او خائن است و بر سر شورش "؛ پس فرمان دیگری پخش شد ، که دستور به دستگیری و کشتن دینکاران (روحانیون) و ویرانی همگی کلیساهای مسیحی را می داد. چنین پیگرد برای چهل سال دنباله داشت، که در درازای آن هنگام مردمان بسیار از رده های گوناگون، از جمله درباریانی که مسیحی شده بودند، به شهادت رسیدند .
یوهانیان در این نوشته به کشته شدن نرسه برادر شاپور در نبرد ارمنستان اشاره می کند که به آن خواهیم پرداخت. در اینجا به این بسنده می نمائیم که بگوئیم، چنانکه خواهیم دید، شاپور سرانجام بر ارمنستان چیره شد و رم را از آن سرزمین بیرون راند. همانگونه که تیموتی بارنز Timothy Barnes می نویسد، در سال ۳۳۷ م .:
کنستانتین خود را به آوند رهایی بخش مسیحیان ایران، آماجی که خود برخویشتن گمارده بود؛ آماده می ساخت. ... و امیدی که او برانگیخته بود زیروندی بود برای پادشاه ایران که شهروندان مسیحی خویشتن را به آوند کسانی که سر به خیانت داشتند بگیرد و بنابرین به زیر پیگرد گرفتشان بپردازد.
کنستانتین، در زیر هنایشِ یوسیبیوسِ نیکومدیا ، اسقف تاریخ نگاری که در پرداختن در باره ی کنستانتین، نخستین امپراطور مسیحی، از هیچ سان گزافه گویی دوری نمی کرد، به گونه یی خرافاتی هر پیروزی خود را نشانه یی از یاری صلیب آسمانی می دید که بر فراز خورشید دیده بود. و "با داشتن نیروی این خداوند، به آوند یاور،" به این باور بود که "همه ی جهان را پله به پله به امید نجات به فراز آورده". او خویشتن را نماینده ی خداوندگاری می دید که نشانه ی صلیبش را سپاه اَش "بر شانه های خود به راه می برد،" و "پیروزیی نشانمند،" بدست می آورد. همانگونه که آرنالدو مُمیگلیانو Arnaldo Momigliano می نویسد؛ پس از اینکه کنستانتین به مسیحیت گروید :
پولی که پیش از آن برای ساختن تماشاخانه و یا گذرهای آبیاری هزینه میشد اینک برای ساختن کلیساها و صومعه ها به کار می رفت.
یوسیبیوس متن نامه ی کنستانتین به شاپور را در تاریخش آورده ست ، که اگر حتی به انگار برخی از پژوهشگران، این نامه ساختگی هم باشد، باز در بر گیر آگهش های مهینی در باره ی رفتار و پندار اسقف های مسیحی در باره ی ایران و شاپور ست.
پیش از آنکه به متن این نامه بپردازیم با هوده است که در دید داشته باشیم که امپراطور خونخواری که پسر بزرگ خود و همسران و نزدیکان خویش را کشت، به نوشته ی یوسیبیوس؛ نمونه ی بزرگواری و نکومنشی بود. کنستاتینِ او، برای سرنشینان هر استان رم بگونه یی همسان، همواره به پیاپی از هرگونه کارها ی نیک را انجام میداد و تا به آن اندازه بخشنده و بزرگوار بود که هرکس که ازو درخواست کمک داشت هرگز از چشمداشت خود سرخورده و ناخشنود نمی شد! با این که کنستانتین به کسانی که به وی بسیار به نزدیک بودند جایگاه و آذرم و دیگر بهره های زمین و دارایی را می بخشید، اما همچنین "نسبت به همه کس رفتاری پدرانه داشت". به نوشته ی او امپراطور آنقدر آوندهای دهنادین به بسیار از شهروندان می بخشید که دیوانیان دربار او ناچار به آفرینش آوندهای آذرمداشت تازه می بودند تا که کنستانتین بتواند "کسان بیشتری را والایی دهد."
البته پیداست که ساختوستی با راهکارهایی اینچنین آشفتگی اقتصادی را به دنبال می داشت. و بخشیدن آوندهای بسیار به بی ارزشی آوندها انجامیده بود. یوسبیوس در گزافه گویی خود تا به آنجا پیش میرود که می گوید در چالش های کیفر خواست و پیگرد در میان دوسوی پرخاش، هنگامیکه سویی برنده میشد؛ کنستانتین از زمینها و دارائی خود به بازنده می بخشید، "تا که هیچکس از بارگاه او ناخشنود و آذرده بدر نشود." به نوشته ی یوسیبیوس کنستانتین با فشار خشونت و یا بزور هراس تبارهای بیگانه را وادار به سرسپردگی به رم نمود و از برای این کوشش هایِ امپراطور، هستن بیگانگان "از بی قانونیی جانورانه به هستیی خردوار و قانونمند " برگردان شد! به نوشته ی او چنین بود که خداوند به کنستانتین "پیروزمندی بر همه ی ملت ها" را بخشوده داشت!
البته پیداست که ساختوستی با راهکارهایی اینچنین آشفتگی اقتصادی را به دنبال می داشت. و بخشیدن آوندهای بسیار به بی ارزشی آوندها انجامیده بود. یوسبیوس در گزافه گویی خود تا به آنجا پیش میرود که می گوید در چالش های کیفر خواست و پیگرد در میان دوسوی پرخاش، هنگامیکه سویی برنده میشد؛ کنستانتین از زمینها و دارائی خود به بازنده می بخشید، "تا که هیچکس از بارگاه او ناخشنود و آذرده بدر نشود." به نوشته ی یوسیبیوس کنستانتین با فشار خشونت و یا بزور هراس تبارهای بیگانه را وادار به سرسپردگی به رم نمود و از برای این کوشش هایِ امپراطور، هستن بیگانگان "از بی قانونیی جانورانه به هستیی خردوار و قانونمند " برگردان شد! به نوشته ی او چنین بود که خداوند به کنستانتین "پیروزمندی بر همه ی ملت ها" را بخشوده داشت!
یوسیبیوس حتی داستان سنگ نگاره های کاخ آپادانای داریوش شاه، که دهناد ارمغان آوری سفیران ملتهای زیر فرمان ایران را نشان میداد، را در باره ی کنستانتین به کار می گیرد و می نویسد :
همواره فرستادگان کشورهای بیگانه به دیدار امپراطور می آمدند و با خود ارمغان های گرانبها از سرزمینشان می آوردند، چنانکه هنگامی که ما خودمان آنجا بودیم در جلوی دروازه ی بیرونیِ کاخ صفی خیره کننده از بیگانگان، با جامه های جالبشان و ریختهای بی تک و تایشان و آرایش ویژه ی موها و ریشهایشان را دیدیم که پدیداری چهره های پر مویشان بیگانه و شگفت آور بود. چهره های برخی سرخ و برخی دیگر سپیدتر از برف و برخی دیگر سیاه تر از آبنوس یا قیر و برخی دیگر رنگی آمیزه یی در میانه مردمان نژاد بلمی (لیبیائی) و هندی و حبشی (...) هرکدام از اینان، همانند یک نگاره، از گنجینه های ویژه شان برای امپراطور پیشکش آوردند برخی تاجهای زرین، برخی دیهیم هایی گوهر نشان، برخی کودکان زرینه مو، برخی پارچه های خارجی زربفت با رنگهای روشن، برخی اسب ها، برخی سپرها و نیزه های بلند و تبرزین و کمان، و آنها نشان می دادند که خدمت و اتحاد خود را با این ارمغان ها به امپراطور به هنگامی که او بخواهد عرضه خواهند نمود . امپراطور این ارمغان ها را از آنان که آورده بودند دریافت می نمود، و آنها را در نوشته می آورد، و با ارمغان هایی برابر به آنها پاسخ می داد؛ آنچنانکه ارمغان آورنده را به همان دم بسیار دارا می نمود. وی از میان آنها، آنانرا که بسیار نشانمندتر بودند با آوندهای رم آذرم می نهاد ، بدانسان که بسیاری از آنان اینک آرزو می داشتند که در اینجا بمانند، و همه ی اندیشه ها ی اینکه به کشورشان بازگردند را فراموش می نمودند.
به هر روی، نامه ی کنستانتین به شاپور نامه ی شگفت آوریست، زیرا همانگون که گفتیم در آن دهنادهای روابط بین المللی دنبال نشده است. به نوشته ی یوسیبیوس:
به هر روی متن نامه ی کنستانتین ، بیشتر به نامه ی یک اسقف می ماند تا به نامه ی یک امپراطور .همانگونه که ویکتور دوروی می نویسد:
باید در دید داشت که به باور جیکوب بورکهارت Jacob Burckhardt در کتابش عصر کنستانتین بزرگ The Age of Constantine the Great کنستانتین همواره به آئین چند-ایزدی رم وفادار مانده بود وتنها دلیلی که وی از کلیسای مسیحی هواداری می نمود این بود که بر این باوربود که کلیسا او را در چالشش با دیگر امپراطوران رم به ویژه ماکزیمیانوس و لیسینیوس یاری خواهد داد. آندره پیگانیول André Piganiol و آلیستر کی Alistair Kee با باور بورکهارت هم دل اَند و برآنند که کنستانتین با آنکه به آئين چند-ایزدی وفادار مانده بود، برداشتش از آئین مسیحیت نیز برداشتی چند-ایزدانه بود و عیسی را به آوند بالاترین ایزد summa diuinitas انگار می نمود. به باور هارولد دریک Harold Drake و دوید پاتر David Potter پیش از نبرد کنستانتین بر فراز پل میلویان، شرایط دینی، اجتماعی و سیاسی چنان بود که گرایش به مسیحیت برای وی، از دیدی سیاسی، ناگزیر شده بود. به باور آنها او به راستی به مسیحیت گروید، اما با راهکارهای دینی خود سر آن داشت که برای برپایی آرامش در رم میان آئینهای مسیحیت و چند-ایزدی برابری پدید آورد. می باید در دید داشت، که آئین چند ایزدی رم براستی در کانون همان میترا باوری بود که به ویژه بسیاری از سناتور ها و اسپهبدان رم به آن گرایش داشتند و در این باره شمار بسیار نیایشگاه های میترا Mithraea در سراسر اروپا و بسی دیگر از یافته ها در کاوش های باستانشناسی گواهی می دهند.
و به هر روی، بسیاری از پژوهشگران بر این باورند که کنستانتین پیروی باورمند به میترا، در ریخت خورشید پیروزمند Sol Invictus بود . کنستانتین از اهالی ایلیریکوم بود که آئین میترا، به آوند ایزد شکست ناپذیر میترا Deo Invicto Mithras در آن رواج بسیار داشت و روی سکه های وی تا ۳۲۴ م نگارهای میترا نقش شده بود. به گزارش جوناثان باردیل Jonathan Bardill سخنرانی هایی که در باره ی کنستانتین شده است از انگاره های خورشید بهره ی بسیار برده شده و این می تواند نشان دلبستگی او به آن آئین باشد. زیرا که سخنرانان با به بکار بردن آن نشانه ها براستی بر هماهنگی با خواست دل او سخن می زدند. بریدال همچنین از مدالها وسکه های کنستانتین گواهه می آرد و این که خورشید در ریخت های گوناگون روی آنها نگاریده شده بود. پاتریک براون Patrick Bruun از نگاره های خورشید بر سکه های او پیوند او را با خدای خورشید به برآیند میگیرد و مینویسد هاله ی گرد سر وی تا سده چهارم میلادی نماد خورشید بوده است . به هر روی چنین می نماید، که به کماترین شاید، وی باورهای آرین های مسیحی را با میترا باوری سازگار می یافت.
کنستانتین در نامه اَش به شاپور، سرنوشت والریانوس، امپراطوری که به بند شاپور یکم گرفتار آمد، را به یاد می آورد و دستگیری او را گونه ئی مجازات خداوند نمایان می دارد، چرا که والریانوس بر مسیحیان سخت می گرفت و فرمان داده بود تا آنان به آئین دهناد میترا باوران رم نیایش نمایند. آنچه که در خور در دیدداشت است اینست که نویسنده ی پیش نویسِ نامه، که شاید یوسیبیوس بوده ست، هنگامی که از باورهای کنستانتین می نویسد، هرگز به گونه یی سر راست از عیسی و مسیحیت نام نمی برد و تنها هنگامی که در باره ی مسیحیان ایران اندرز می دهد تأکید می نماید که منظور وی آنهایند . اما آنچه که این نامه را تا اندازه یی ابلهانه می نمود این بود که کنستانتین مسیحیان ایران را نخست از اتباع خود می شمرد و سپس پاسداری از آنها را به شاپور واگذار می نمود و به وی اندرز میداد که تو نیز آنها را از آن خود بدان: "زیرا که آنها همچنین از آن تو اَند. بنابراین از آنجا که تو بس بزرگی، من آنها را به تو واگذار می کنم! " بنابرین وی به آشکار به شاپور دستاویزی برای بدگمانی به مسیحیان به آوند کارگزارانی که برای رم کار می نمایند می داد. واین بدگمانی بی پایه نبود زیرا از گواهه های تاریخ چنین بر می آید که مسیحیان ایران در رابطه هاشان با کلیسای آنتیوک آگهش های نظامی را درباره ی حرکت سپاهیان و آمادگی های رزمی آنان فراهم می نمودند. و کیفر داد مسیحیان از اینرو بود که آنها موجب شکست و کشته شدن نرسه برادر شاپور در نبرد ارمنستان شده بودند. به هر روی کنستانتین در نامه اش به شاپور چنین نوشته بود:
از گواهه های تاریخی پیداست که مسیحیان ایران اینک خود را در پناه کنستانتین می دانستند، و از او پشتیبانی می نمودند . برای نمون اسقف ایرانی صومعه ی مار متی در نزدیک موصل که نامش افرهات Aphrahat ( ܐܦܬܗܛ ریخت سوریائی فرهات در پارسی کهن که در پارسی نو فرهاد است. در یونانی Ἀφραάτης و در لاتین Aphraates) بود در نامه یی به شاپور به او هشدار می داد که نمی باید به نبرد و آفند به رم درشود، او می نوشت:
چگونگی مرگ کنستانتین تا اندازه ی بسیاری راز آمیزست. از برخی از گواهه های تاریخی چنین بر می آید که شاید او در نبرد با شاپور کشته شده باشد. با هوده ست که بیاد آوریم که به نوشته ی یوسیبیوس پیش از نبرد بر فراز پل میلویان، هنگامیکه کنستانتین به خورشید می نگریست نشان صلیبی تابنده را بر فراز آن دیده بود که به یونانی بر آن نوشته بود Εν Τούτῳ Νίκα که برگردان آن به لاتین چنین بود in hoc signo vinces : "با این نشان پیروز شو!" و شاید یوسیبیوس نمی دانست که چنین ناسازگاری را چگونه به خواننده اَش نشان دهد که خداوندی که به کنستانتین، به چنین روشنی پیمان پیروزی درنبردها را داده بود؛ چرا در نبردِ نخستین امپراطور مسیحی، برای پاسداری از مسیحیان ایران، از وی پشتیبانی ننمود؟! شاید از اینروست که شکست کنستانتین از شاپور، با همه نشانه ها و گواهه ها در باره ی آن، پنهان نگاه داشته شده است.
به هر روی، به گزارش یوسیبیوس، کنستانتین در باره ی نقشه ی تازشش به ایران با گروهی از اسقف ها گفتگو نموده بود . اما در اردیبهشت ۳۳۷ م. ، اگر نوشته ی وی را باور بداریم، دست سرنوشت وی را در ویلایش در کرانه ی خاوری دریای مرمره به مرگ سپرد. و شگفتی در اینست که بی درنگ پس از مرگ او نبرد با ایران آغاز شد وبه آشکار، این تا اندازه یی باور نکردنی می نماید که در میان نگرانی ها و سردرگمی های برخاسته از مرگ امپراطور نبرد با دشمن بی درنگ آغاز شود، آنهم در رم که همواره پس از مرگ یک امپراطور بسیاری از اسپهبدان آن کشور ادعای امپراطوری داشتند. و به ویژه، چنانکه خواهیم دید کنستانتین امپراطوری خودرا میان سه پسر و دو برادر زاده ی خویش بخش کرده بود، و این پنج فرمانروا باهم میانه یی دوستانه نداشتند، چرا که، چنانکه خواهیم دید، در نخست سه برادر برنامه ی کشتن دو عموزاده ی خویش را ریختند و سپس به جان هم افتادند. به هر روی نبردی که شاید خود کنستانتین آغازگر آن بود دشمنی و نبردی بود که برای بیست و پنج سال آینده، در تمامی درازای امپراطوری های پسرش کنستانتیوس دوم و جولیان از دین برگشته که در ۳۶۳ میلاد در میانرودان کشته شد، ادامه داشت و سر انجام به پیمان شرم آوری برای رم در امپراطوری جُوویانوس منجر شد که بر پیروزی ایران مُهر نهاد.
به نوشته ی یوسیبیوس اندکی پس از عیدپاک در اردیبهشت سال ۳۳۷، پس از اینکه تنشی زودگذر میان ایران و رم با گفتگو آرام شده بود، امپراطور بیمارشد و برای درمان به آبهای معدنی کنستانتینوپل رفت. ولی بزودی دریافت که در حال مرگ ست و از اینرو از شلوغی پایتخت به نیکومدیا رفت که آب و هوایی بهداشتی تر و خوشتر داشت. در آنجا بود که اسقف هایش را گرد آورد و پیش از مرگ غسل تعمید گرفت.
به باور شماری از پژوهشگران اینکه تاریخ نویسان مسیحی در باره ی نبردهای کنستانتین با ایران خاموش مانده اَند می تواند از برای این باشد که چون آنها پس از یوسیبیوس تاریخ ها ی خود را نوشته اند، و تاریخ یوسیبیوس مأخذ اصلی آنان بوده است. به سخنی دیگر، چون یوسبیوس نوشته بود که امپراطور پیش از نبرد باشاپور جان سپرد، تاریخ نویسان پس از او، نوشته ی وی را باور کرده و چیزی در باره ی نبرد کنستانتین با شاپور و شکست او ننوشته اند. افزون برآن اینکه یوسیبیوس از نامه یی از کنستانتین به آریوس و الکساندر اسقف های مسیحی که با یکدگر در تنش و چالش بودند گزارش می دهد که در آن کنستانتین از دواسقف خواسته بود که با یکدگر سازش نمایند، زیرا که از برای تنش میان آنهاست که او برای نبرد با شاپور رهسپار خاور نشده است!
اما از نوشته ها ی بسیاری از تاریخ نویسان غیر مسیحی آشکارست که هنگامی که کنستانتین به نیکومدیا رفت بر سر آن بود که خود را برای نبرد با شاپور آماده نماید. برای نمون سکستوس فستوس Sextus Festus در گزارش کوتاه اَش epitome به روشنی می نویسد که کنستانتین"در پایان زندگیش خودرا برای نبرد با ایران آماده می نمود." افزون بر آن این آشکارست که برای نبرد در آنتیوک سپاهیان رم می باید نخست به نیکومدیا می رفتند، و البته خود یوسیبیوس هم می نویسد که او در آنجا رایزنان خود را برای رایزنی در باره ی "تازش به ایران" فراخوانده بود. ولی به ناگهان وی دیگر درباره ی نبرد با ایران خاموش می ماند و هیچ نمی نویسد، چنانکه گویی او و دیگر تاریخ نگاران مسیحی می خواهند در باره ی نبرد کنستانتین با ایران پرده پوشی نمایند.
به هر روی، به نوشته ی لیبانیوس Libanius در آغاز سال ۳۳۰ م شاپور دوم در پیامی که به همراه فرستادگانش به دربار کنستانتین فرستاد خواستار بازگشت رم به مرزهای پیشین خود در هنگام نرسه شد. چنین می نماید که کنستانتین این درخواست را رد نمود و برای آمادگی به نبرد سزار خویش، پسرش کنستانتیوس، را در سال ۳۳۳ م به آنتیوک فرستاد .
تنش میان رم و ایران از هنگام گروگان گیری گالریوس و آزاد نمودن خانواده ی نرسه در برابر گرفتن پنج استان در شمال میانرودان آغاز شده بود و اینکه کنستانتین اندرز نامه یی به شاپور به هواداری از مسیحیان نوشته بود، شاپور را به واکنش سخت در برابر مسیحیان وامی داشت، و این نابخردی او به پیچیدگی دشواری تنش افزوده بود . اگرچه شاید فستوس نیز به این باور بود که نبردی میان شاپور و کنستانتین رخ نداد، زیرا او می نویسد؛ هنگامی که شاپور شنید که کنستانتین با سپاهش به سوی ایران در پیشروی است.
ادوارد گیبون؛ در گزارش خود، بر پایه ی نوشته های آمیانوس و جروم و دیگران، به آشکار می نویسدکه کنستانتین خود نیروهای رم را در دو نبرد از نه نبرد با شاپور، که همه در دیدی کلی به زیان رم بود، فرماندهی می نمود. به گزارش وی، نبردهای شاپور و کنستانتین نه تنها در میان عرب های وفادار به دو کشور که بل:
به هر روی در برنامه ی دوریک (استراتژیک) شاپور برای نبرد با کنستانتین، وی می باید درنخست با دشواری ارمنستان دست و پنجه نرم نماید. زیرا رمی ها همواره در نبردهایشان با ایران از ارمنستان به آوند جبهه یی جدا از میانرودان بهره میگرفتند. افزون بر آن اینکه پیروزی در ارمنستان می توانست رم را به این برایند رهنمون شود که بهترست با ایران از در آشتی در آید و درخواستهای وی، برای باز گرداندن سرزمین های از دست رفته ی نیایش نرسه، را بپذیرد. چنین بود که شاپور که در دو نبرد کنستانتین را شکست داده بود، پس از درگذشت او برادر خود نرسه را به فرماندهی نبرد در ارمنستان بر گمارید تا با کنستانتیوس جانشین او درگیر شود.
رویدادهای رم پس از مرگ کنستانتین
همانگونه که دیدیم کنستانتین پیش از درگذشتش امپراطوری رم را میان سه پسر و دو برادر زاده اش بخش کرده بود . پسر بزرگ وی کنستانتین دوم بیست و یکساله بود ، پسر دوم او کنستانتیوس بیست سال داشت و پسر کوچکش کنستانتس تنها هفده سال داشت. سه برادر از اینکه کنستانتین برادر زاده هایش را در امپراطوری با آنها شریک ساخته بود ناخشنود بودند و به ویژه دو پسر ارشد وی ، کنستانتین دوم و کنستانتیوس ، پس از مرگ پدر با یکدگر در باره ی این که چگونه سرزمین ها ی امپراطوری پدرشان را از پسر عموهاشان هانیبالیانوس و دلماتیوس باز گیرند به رایزنی پرداخته بودند و به این سازش رسیده بودند که هرکدام از آنان که می توانست این برنامه را به انجام برساند می باید ابتکار کار را در این باره بدست گیرد . به نوشته ی فیلوستورگیوس Philostorgius که کنستانتیوس را بجا آورنده ی این پاکسازی می شناسد این وصیت خود کنستانتین بود. زوسیموس اما همه ی این پاکسازی را به تنهایی کار کنستانتیوس می داند . بدون گمان هر سه برادر در این بزهکاری دست داشتند. و پس از این کشتار آن هر سه در سیرمیوم گرد آمدند و بدون هیچ ابراز پشیمانی و ناخشنودی از جنایتشان سرزمین های به دست آورده از پسر عموهایشان را در میان خویش به نابرادرانه بخش نمودند!
برنامه ی پاکسازی بدینسان بجا آورده شد که در نخستین روزهای پائیز سربازان به درون کنستانتینوپل درآمدند و دربرابر کاخ امپراطوری گرد آمده فریاد کشان گفتند که هیچ فرمانروایی به جز پسران کنستانتین را به امپراطوری نمی پذیرند و سپس کشتاری همگانی را در کاخ آغاز نمودند. آنها همه ی فرزندانِ برادرکنستانتین، از جمله دو برادر ناتنی کنستانتین یکم ، به اضافه شش برادرزاده ی وی، که در میان آنها دو پادشاه دلماتیوس و هانیبالوس بودند، را از دم تیغ گذراندند. همچنین شوهر خواهر کنستانتین یکم، اپتاتوس و فرمانده ی گارد امپراطوری آبلاویوس و شمار بسیاری از دوستانشان کشته شدند . بر پایه ی نامه ی جولیان به آتنی ها ، تنها دوپسر بچه ی جولیوس کنستانتین، برادر کنستانتین، از کشتار جان سالم بدر بردند، گالوسِ دوازده ساله و خودِ جولیان شش ساله، ولی پدر آنها و برادر بزرگشان کشته شدند . به نوشته ی یوسیبیوس، کنستانتین پس از مرگش نیز هنوز فرمان میراند؛ که شاید به این میانا ست که وی خود چنین برنامه یی خونین را به پسرانش اندرز داده بود و این همان آگهشی ست که تاریخ نویس دیگر کلیسا ، فیلوستورگیوس Philostorgius نیز به آن اشاره نموده بود.
هنوز بیش از سه سال از درگذشت کنستانتین پدر نگذشته بود، که بر پایه ی تاریخ زونارس، پسر بزرگش کنستانتین دوم آغاز به گلایه نمود که پس از کشتن پسر عموهایشان سهم او از سرزمین ها نابرابر بوده است و از برادر کوچک خود، کنستانس، می خواست که آفریقا (لیبی و مصر ) را، به جبران فرامانروائیش بر مقدونیه و یونان که با کشته شدن عموزاده اش دالماتیوس بدست آورده بود، به او وانهد .
به هر روی در چالشی که از سر ناسازگاری میان دو برادر درگرفت، کنستانتین دوم به سرزمین کنستانس در تازید و اکویلیا Aquileia را اشغال نمود. کنستانس که در داکیا بود پس از شنیدن خبر تجاوز برادرش، گروهی از سپاهیان زبده ی ایللیریایی را برگزید و به رویارویی وی شتافت. سپاهیان کنستانس در نبردی که میان دو سو روی داد نخست وانمود به گریز نمودند و هنگامیکه کنستانتین دوم به همراه گروهی از سربازانش در پی آنها شتافتند، سربازان کنستانس که در پنهانگاهی به کمین نشسته بودند بر سر آنها ریختند و کار آنها را ساختند. جسد بیجان کنستانتین دوم پس از چندی در رود آلسا Alsa پیدا شد و در آرامگاه امپراطوری جای داده شد. کنستانس سپس همه ی سرزمینهای برادر بزرگترش را به امپراطوری خود پیوست و هیچ بخش از آن را به برادر میانی، کنستانتیوس، واگذار ننمود .
از سوی دیگر کلیساهای خاور، در امپراطوری کنستانتیوس، همه هوادار آریوس Arius و پیرو کیش آرین گرای مسیحی بودند و حال آنکه کلیساهای غرب در امپراطوری کنستانس هوادار کلیساهای ارتدوکس بودند و تنش های میان-کیشیِ مسیحیت بالا گرفته بود و اسقف های آرین گرا مانند یوسیبیوس کایسرائه و یوسیبیوس نیکومدیا از کنستانتیوس می خواستند که از آنها هواداری نماید و او همان می کرد که آنها می خواستند. از سوی دیگر اسقف های ارتدکس، مانند آثنازیوس اسقف اسکندریه و یا پاپ جولیوس اسقف رم از کنستانس می خواستند که از آنها پشتیبانی نماید. پیوند میان دو برادر آنچنان گسسته و پرچالش بود که کنستانس در نامه یی به کنستانتیوس به او هشدار می داد که اگر آثنازیوس را که وی از کلیسایش در اسکندریه بیرون کرده بود به جایگاهش بازنگرداند، می باید با نیروی سپاه او رویارو شود.
در ۳۵۰ میلادی سرنوشت کنستانس، که آثانازیوس Athanasius اورا قدیس می خواند، و برای زوسیموس زورگو بود، و برای آورلیوس ویکتور و زونارس بس کج پسند و بدنهاد، بدست سپاهیانش و فرمانده ی آنها ماگنتیوس Magnetius رَقَم خورد. به نوشته ی زوسیموس و زونارس، یکی از ترپندگران سرنگونی وی، که از مهتران گاول (فرانسه)، دوکی بنام مارسلینوس بود، جشن با شکوهی برای زادروز پسرش در آتون Autun پایتخت گاول برپا نمود . در دیرگاه شب، ماگنتیوس هنگامیکه میهمانان مست از باده و سرگرم خوش وبش بودند از تالار برون شد و اندکی بعد با تیلسان بنفش امپراطوری بر دوش و دیهیم امپراطوری بر سر به میهمانی بازگشت و توطئه گران همه بر او با آوند آگوستوس و امپراطور درود گفتند وسر فرود آوردند. و چنین شد که دیگر میهمانان نیز از سر هراس یا از مستی از ترپند گران پیروی نمودند، و گاردهای سپاه بی درنگ دهناد سوگند امپراطوری را بجای آوردند. سپس دروازه های آتون را بستند و پیش از سرزدن پگاه ماگنتیوس خزانه و فرماندهی سپاه و پایتخت را بدست گرفته بود. کنستانس، تن باره یی که دوستدار بَرده های پسر بچه ی آلمانی pueros venustiores بود، و با سربازانش به زشتخویی و خود پسندی بدرفتاری می نمود ، در این هنگام در شکارگاه بود و پس از آگهی از خبر کودتا به شتاب به سوی بندری در اسپانیا گریزان شد، اما پیش از آنکه بدانجا برسد سربازانِ فرانک تبارِ ماگنتیوس در کنار نیایشگاهی در هِلِنا در دامنه ی کوه های پیِرنِه به او دررسیدند و کارش را در همانجا ساختند. چنین بود که ایتالیا و گاول، بی درنگ، ماگنتیوس را به امپراطوری پذیرفتند.
در ایللیریوم اسپهبد کهنسال، وترانیو Vetranio با دیدن اینکه ماگنتیوس چه آسان به دیهیم امپراطوری رسیده است؛ اینک خود هوای امپراطوری را به سر گرفت. کنستانتینا، همسر بیوه ی شاه فقید هانیبالیانوس، برادر زاده ی کنستانتین یکم ، که دختر کنستانتین یکم، بود، اینک دیهیم امپراطوری را بر سر وترانیو نهاد . او که از پدرش آوند آگوستا گرفته بود، زنی جاه طلب بود که از شرکت در هیچ دسیسه یی برای کسب قدرت و اعمال نفوذ ابا نمی نمود. امپراطوری وترانیو در ایللریوم از کرانه های رود دانوب تا یونان را در بر می گرفت . و هرچند که وی به کنستانتیوس پیمان داده بود که به او وفادار خواهد ماند و کین برادرش را خواهد گرفت ، اما به راستی در پنهان با ماگنتیوس همدست شده بود.
اینک از میان پسران کنستانتین یکم تنها کنستانتیوس مانده بود که به نوشته ی ویکتور دوروی :
با این همه، به نوشته ی پتروس پارتیکوس، او سرانجام سودای نبرد در سر گرفت. در میان سپاهیان این داستان پخش نمود که پدرش، کنستاتین یکم، در حالیکه جسد بیجان پسر کوچکش، کنستانس، را بدست داشته، در رویا بر کنستانتیوس پدیدار شده و از او کین خواهی پسر کشته شده اش را خواسته ست. کنستانتیوس سپس در گفتگویی زیرکانه با دو امپراطور مدعی توانست یگانگی آنها را بر هم زند . و چون کنستانتیوس خزانه ی بزرگتری در کنستانتینوپل داشت، توانست خواهر خود کنستانتینا را به یاری گیرد و بسیاری از فرماندهان سپاه وترانیو را با دادن پاداش و هدیه خریداری نماید، و سپس به بهانه ی اینکه می خواهد از وترانیو در برابر ماگنتیوس پشتیبانی نماید، با سپاهیانش به مقدونیه آمد و اسپهبد کهن سال را به همایشی برای گفتگو فراخواند. دو سپاه در نایسوس (نیس) به هم آمدند و کنستانتیوس در سخنرانیی که گویی در دشمنی با ماگنتیوس بود، اما براستی سرزنشی زیرکانه از ناوفاداری وترانیو بود، با یادآوری پیروزی های پدرش کنستانتین، سربازان را آنچنان برانگیخت که فریاد "مرگ بر امپراطور دروغین " از آنها به پاخاست . وترانیو که بیمناکی آن دم را بی درنگ دریافته بود، نشان امپراطوری را خود از سر برداشت و به پای وی به خاک افکند و در برابر وی به سر سپردگی زانو زد. کنستانتیوس که دریافته بود از ین پیر مرد ناتوان دیگر بیمی بر نمی خیزد، وی را به تبعید در پروسا در استان بیثنیا فرستاد.
به نوشته ی تاریخ نویس کلیسا سولپیسیوس سوروس Sulpicius Severus در حالیکه سه هزار تن از سپاهیان کنستانتیوس برای او کشته می شدند وی در کلیسایی به نیایش پرداخته بود. تاریخ نویسان مسیحی که همواره در اینگونه باره ها آفریدگار شگرفی ها هستند؛ این بار نیز به نوشته ی سوکراتیس صلیبی را بر آسمان دیدند که آگهداد پیروزی سپاه رم خاوری را میداد! ماگنتیوس بسوی آکویلیا Aquileia گریخت و در حین گریز گردنه های کوهستانی را برای پدافند سخت سازی می نمود.
کنستانتیوس در آگهدادی به سپاهیان وی به آنها پیمان بخشودگی داد و چنین شد که بسیار از سپاهیان ماگنتیوس بسوی کنستانتیوس پناهنده شدند. در رم تندیس های ماگنتیوس پائین کشیده شد و آفریقا و اسپانیا به محض رسیدن ناوهای کنستانتیوس به کرانه هایشان سر بفرمان وی فرود آوردند و وی با فرستادن زر به کرانه های راین تبار های سرنشین آن سرزمین ها را از پیوستن به ماگنتیوس باز داشت. ازسویی دیگر ماگنتیوس به دنباله یی از نبردها، که یکی پس از دیگری به شکست می انجامید، ادامه داد تا بفرجام در ۳۵۳ م باشنیدن اینکه مردمان گاول بر علیه برادرش بپاخاسته اند باشمشیر خویش مادر و برادرش دزیدریوس را کشت و سپس خودکشی نمود. برادر دیگرش نیز پس از شکست از آلامان چنودومار Alaman Chnodomar خویشتن را کشت .
به نوشته ی آمینیاس مارسلینوس پیمان بخشودگی کنستانتیوس جان هیچیک از سپاهیان ماگنتیوس را نجات نداد و بزودی دادگاه های فرمایشی و پنهانی وی در سراسر امپراطوری یکی پس از دیگری از مردمان بی گناه را به کوچکترین بدگمانی و یا سخن چینی با شکنجه وادار به پذیرفتن گناهشان می نمودند و سپس آنها را به مرگ می رساندند. به نوشته ی او: "چه دشمن متهم در اتهام خود پافشاری می نمود و چه نمی نمود ، تنها اینکه نام کسی به زبان آمده بود بس بود و هرکس که بر ضدش آگهی داده شده بود و یا به هرگونه زیر پرسش گرفته شده بود گناهکار شناخته می شد."
هنگامی که امپراطور ایران چنین پنداشت که درست این ست که از سوی کنستانتین، با فرستادن سفیری، شناسایی بشود، و همچنین نشانه هایی به پیمان دوستی فرستاد، امپراطور پیمانی با وی را به این آماج گفتگو نمود، و هدایای هنگفتی که وی فرستاده بود را با هدیه هایی هنگفت تر پاسخ داد. بی گمان هنگامیکه وی آگهی یافت که کلیساهای خداوند در میان ایرانیان چندین برابر شده اند و چندین هزاران از مردم در میان رمه های مسیح آمده اند، او از آن گزارش به شعف آمد و به آوند کسی که مسئولیت کلی برای آنها در هرکجا بر دوش اوست، در آنجا نیز مطالباتی محتاطانه به نمایندگی از همه ی آنها را بر عهده گرفت این را نیز او خود به زبان خود در نامه یی که به امپراطور ایران نوشت شرح خواهد داد که در آن پاسداری از این مردمان را با فرزانگی و آداب دانی بسیار به او توصیه نمود.
![]() |
| کنستانتین |
به هر روی متن نامه ی کنستانتین ، بیشتر به نامه ی یک اسقف می ماند تا به نامه ی یک امپراطور .همانگونه که ویکتور دوروی می نویسد:
این سزاوارست که گفته شود که نامه ها یی که آثانازیوس Athanasius در "بهان نامه" اَش Apologia گفتاورد نموده به اندازه یی بسیار پرحرفانه است و آشکارست که منشی های امپراطوری در سخنگویی خود در این دوران سروران خود را در بزرگواری مانند وعاظ ناچیز نشان می دادند -- و نه بسان پادشاهان.بی گمان، اسقفی که پیش نویس این نامه را برای امپراطور، آماده نموده بود برای آنکه وی را، که هرگز از میترا باوری خویش دست بر نداشته بود، به فرستادن آن راضی نماید تا اندازه یی به آن رنگ میترایی داده بود. برای نمون، نامه ی کنستانتین به جای آنکه از ویژگی های عیسی مسیح نکته یی داشته باشد ، برخاستن خورشید را از کرانه های اقیانوس به انگار می آورد، و از "بازگشت روشنایی" به مردم نجات یافته از بردگی سخن می گوید. والبته به داوش برخی از پژوهشگران آرین گرایی وی با میترا باوری سازگار ی داشت .
باید در دید داشت که به باور جیکوب بورکهارت Jacob Burckhardt در کتابش عصر کنستانتین بزرگ The Age of Constantine the Great کنستانتین همواره به آئین چند-ایزدی رم وفادار مانده بود وتنها دلیلی که وی از کلیسای مسیحی هواداری می نمود این بود که بر این باوربود که کلیسا او را در چالشش با دیگر امپراطوران رم به ویژه ماکزیمیانوس و لیسینیوس یاری خواهد داد. آندره پیگانیول André Piganiol و آلیستر کی Alistair Kee با باور بورکهارت هم دل اَند و برآنند که کنستانتین با آنکه به آئين چند-ایزدی وفادار مانده بود، برداشتش از آئین مسیحیت نیز برداشتی چند-ایزدانه بود و عیسی را به آوند بالاترین ایزد summa diuinitas انگار می نمود. به باور هارولد دریک Harold Drake و دوید پاتر David Potter پیش از نبرد کنستانتین بر فراز پل میلویان، شرایط دینی، اجتماعی و سیاسی چنان بود که گرایش به مسیحیت برای وی، از دیدی سیاسی، ناگزیر شده بود. به باور آنها او به راستی به مسیحیت گروید، اما با راهکارهای دینی خود سر آن داشت که برای برپایی آرامش در رم میان آئینهای مسیحیت و چند-ایزدی برابری پدید آورد. می باید در دید داشت، که آئین چند ایزدی رم براستی در کانون همان میترا باوری بود که به ویژه بسیاری از سناتور ها و اسپهبدان رم به آن گرایش داشتند و در این باره شمار بسیار نیایشگاه های میترا Mithraea در سراسر اروپا و بسی دیگر از یافته ها در کاوش های باستانشناسی گواهی می دهند.
و به هر روی، بسیاری از پژوهشگران بر این باورند که کنستانتین پیروی باورمند به میترا، در ریخت خورشید پیروزمند Sol Invictus بود . کنستانتین از اهالی ایلیریکوم بود که آئین میترا، به آوند ایزد شکست ناپذیر میترا Deo Invicto Mithras در آن رواج بسیار داشت و روی سکه های وی تا ۳۲۴ م نگارهای میترا نقش شده بود. به گزارش جوناثان باردیل Jonathan Bardill سخنرانی هایی که در باره ی کنستانتین شده است از انگاره های خورشید بهره ی بسیار برده شده و این می تواند نشان دلبستگی او به آن آئین باشد. زیرا که سخنرانان با به بکار بردن آن نشانه ها براستی بر هماهنگی با خواست دل او سخن می زدند. بریدال همچنین از مدالها وسکه های کنستانتین گواهه می آرد و این که خورشید در ریخت های گوناگون روی آنها نگاریده شده بود. پاتریک براون Patrick Bruun از نگاره های خورشید بر سکه های او پیوند او را با خدای خورشید به برآیند میگیرد و مینویسد هاله ی گرد سر وی تا سده چهارم میلادی نماد خورشید بوده است . به هر روی چنین می نماید، که به کماترین شاید، وی باورهای آرین های مسیحی را با میترا باوری سازگار می یافت.
کنستانتین در نامه اَش به شاپور، سرنوشت والریانوس، امپراطوری که به بند شاپور یکم گرفتار آمد، را به یاد می آورد و دستگیری او را گونه ئی مجازات خداوند نمایان می دارد، چرا که والریانوس بر مسیحیان سخت می گرفت و فرمان داده بود تا آنان به آئین دهناد میترا باوران رم نیایش نمایند. آنچه که در خور در دیدداشت است اینست که نویسنده ی پیش نویسِ نامه، که شاید یوسیبیوس بوده ست، هنگامی که از باورهای کنستانتین می نویسد، هرگز به گونه یی سر راست از عیسی و مسیحیت نام نمی برد و تنها هنگامی که در باره ی مسیحیان ایران اندرز می دهد تأکید می نماید که منظور وی آنهایند . اما آنچه که این نامه را تا اندازه یی ابلهانه می نمود این بود که کنستانتین مسیحیان ایران را نخست از اتباع خود می شمرد و سپس پاسداری از آنها را به شاپور واگذار می نمود و به وی اندرز میداد که تو نیز آنها را از آن خود بدان: "زیرا که آنها همچنین از آن تو اَند. بنابراین از آنجا که تو بس بزرگی، من آنها را به تو واگذار می کنم! " بنابرین وی به آشکار به شاپور دستاویزی برای بدگمانی به مسیحیان به آوند کارگزارانی که برای رم کار می نمایند می داد. واین بدگمانی بی پایه نبود زیرا از گواهه های تاریخ چنین بر می آید که مسیحیان ایران در رابطه هاشان با کلیسای آنتیوک آگهش های نظامی را درباره ی حرکت سپاهیان و آمادگی های رزمی آنان فراهم می نمودند. و کیفر داد مسیحیان از اینرو بود که آنها موجب شکست و کشته شدن نرسه برادر شاپور در نبرد ارمنستان شده بودند. به هر روی کنستانتین در نامه اش به شاپور چنین نوشته بود:
به پاسداری از باور به آئین پروردگار ، من روشنایی راستی را بازتاب می دهم. به یاری روشنایی راستین من آئین پروردگار را یافته ام. بنابراین ، همانگونه که رویدادها گواهند، به یاری این چیزهاست، که من این دین بسیار قدسی را باور می کنم. من این را پذیرفته ام که این کیش آموزگاری برای دانش خداوند بسیار قدوس است. با داشتن نیروی این خداوند، به آوند یاور، با آغاز از کرانه های اقیانوس من همه ی جهان را پله به پله به امید نجات به فراز آورده ام، آنچنان که همه ی آن چیزها، که در زیر بردگیِ ستم رانان بزرگ دچارِ بدآمدهای روزانه شده و نزدیک به نابودی شده بودند، از بازگشتِ روشنایی بهره مند گشته ، و همانند بیماری پس از درمان یافتگی به دیگر بار زنده شده اند. خداوندگاری که من او را نماینده ام هموست که نشانه اش را سپاه من، که خود را به خداوند برخاسته داشته، بر شانه های خود به راه می برد، و به هرگونه گمارشی، که واژه ی دادوری بخواندش، به سرراست خواهد رفت وز همان سربازان ست که من پاداشی بی درنگ و شادی آور را، در ریخت پیروزیی نشانمند، بدست می آورم. این خداوندی است که من گواهی می دهم که با بیادآوریی جاویدان به آذرم می دارم، و هموست که من،با پنداری نیالوده و ناب به انگار می آورم، که به بالاترین جایگاه می رساند.
او را من با زانوان خم شده نیایش می نمایم، همه ی خونهای پلید و نفرتهای متعفن را کنار می نهم و هر گونه شکوهمندی این جهانی را رد می کنم، زیرا بی قانونی و اشتباهات ناگفتنی با این چیزها زنگاری می زنند که بسیار از ملتها و مردمانرا سرنگون نموده و آنها را به ژرفایِ بسیارِ پوچی انداخته ست . آنچه را که پروردگار کیهان، از سر دلسوزی برای بهباشی انسان و از برای مِهربانیش به نوع بشر، برای بهرمندی وی فراهم ساخته، بیگمان نمی باید از برای خوشایند برخی از افراد به بی راهه افتد. چشمداشت او از مردمان داشتن پنداری پاک و روانی نیالوده ست، تا آنها را به آوند سنجه هایی برای کردارهای نکومندی و پرهیزگاری بکار گیرند. وی از کردارهای مهربانانه و نرم خویانه خشنودی می گیرد، و دوست فروتنان ست، از خشونت بیزارست ، به وفاداری دلبسته ست و جفاکاران را کیفر می دهد، و همه ی نیروهای خودنمایانه را درهم می شکند. و از خودپسندی خودستایانه کینه می ستاند؛ او آنان را که به گردنفرازی خویشتن را گران ارج می دارند به کل نابود می نماید و به آنها که فروتن و بخشنده اند آنچه را که سزاوارشان ست می دهد. و از آنجا که او همچنین به امپراطوریِ راست-کردار ارزش می نهد ، با توانمندیهای خویش به آن نیرو می بخشد و با آرامشِ برآمده از پندار صلح چنان امپراطوری را نگهبانی می نماید.
برادرم! من به این باورم ، که نادرست نمی گویم، با پذیرش این خدای یکتا که نگارنده و پدر همگانست، وی کسی ست که بسیار از آنان که در اینجا فرمانروا بوده اند، از دلبستگی به اشتباهاتی نا فرزانه، کوشیده بودند که انکارش نمایند. اما به سرانجام آنها را آنچنان کیفری دچار آمد که از آن هنگام دیگر همه ی نوع بشر سرنوشت آنانرا را جایگزین همه ی نشانهائی میگیرد که هشداری بوده اند برای آنها که می کوشند تا به همان آماج بکوشند. در میان آنان، من همان کس را در می شمرم که به خشم پروردگار همانند آذرخشی تندرسا ازین سو رانده شد و بسوی شما گرفتار آمد و مر پیروزی را از آن شما ساخت و از برای شرمی که بدان رنج برد پرآوازه گشت (مقصود نویسنده والریانوس است که ببند شاپور کشیده شد و با مسیحیان به خشونت رفتار می نمود).
با این همه چنین می نماید که این باهوده است که حتی در روزگار ما نیز کیفر چنین کسان بی آبرویانه شده است. من خود فرجام کسانی را که به من نزدیک بوده اند دیده ام که با فرمانهای بیدادگرانه بر مردمان خود-سپرده- به -خدا ستم روا داشته اند. از اینرو همه ی سپاس ها از آن خداوندست، زیرا که با خواست فَرِهانه ی خویش قوانین خداوندی را برای همه ی نوع بشر واژگون نموده، اینک که آرامش به آنها بازگردانده شده است، به فرازمندی پیروز خواهدشد. چنین است که من بر این باورم که هنگامی که با این دین ناب و پرشکوه و در برآیند از پیمان خود در باره های خداوندی، وی خواسته است که همه ی مردمان را بگرد خود آورد، برای خودمان نیز همه چیز در بهترین و استوارترین است.
برای من چه خوشایند است که می شنوم که مهمترین بخشهای ایران نیز اکنون با داشتن چنین کسان به دارائی بسیار آراسته شده ست ـ منظور من البته مسیحیانند، که همه ی نگرانیم برای آنهاست- . بنابراین امید آن دارم که بهترینها بسوی تو آیند، و در همین حال بهترین ها برای آنان، زیرا که آنها همچنین از آن تو اَند. بنابراین از آنجا که تو بس بزرگی، من آنها را به تو واگذار می کنم ، همه ی خودِ خویشتن آنها را به دستان تو می سپرم، زیرا که تو خود نیز به پرهیزگاری پر آوازه یی . دوستشان بدار بر پایه ی انسانیت خودت . زیرا که پذیرفتن چنین دشواریی موجب خوشایندیی عظیم هم برای خودت و هم برای ما خواهد بود.
از گواهه های تاریخی پیداست که مسیحیان ایران اینک خود را در پناه کنستانتین می دانستند، و از او پشتیبانی می نمودند . برای نمون اسقف ایرانی صومعه ی مار متی در نزدیک موصل که نامش افرهات Aphrahat ( ܐܦܬܗܛ ریخت سوریائی فرهات در پارسی کهن که در پارسی نو فرهاد است. در یونانی Ἀφραάτης و در لاتین Aphraates) بود در نامه یی به شاپور به او هشدار می داد که نمی باید به نبرد و آفند به رم درشود، او می نوشت:
تو که پرورش یافته ی و بر فراز شده یی، فریب غرور دل خویش را مخور و مگو که"من به سرزمین بارور به دشمنی با غول نیرومند می روم " زیرا که بزکوهی نمی تواند غول را بکُشد، زیرا که شاخهای بز شکسته اند.آشکارست که در این پیام افرهات که به آوندِ سوریاییِ "حکیما پارسایا" ܚܟܝܡܐ ܦܪܣܝܐ یا "فرزانه ی پارسی" خوانده می شد؛ غول کنستانتین بود و بز کوهی شاپور. رم در زیر پاسداری عیسای خداوند بود و شاپور هرگز نمی توانست برآن کشور چیره شود. به نوشته ی او:
رم برای دهنده اش پاسداری می شود و او خود از آن نگاهداری خواهد نمود. آن امپراطوری به زیر چیرگی در نخواهد آمد، زیرا که قهرمانی عظیم، که نامش عیسی است، با همه نیرویش خواهد آمد و همه نیروی امپراطوری را نبرد افزارش خواهد نمود.چنین بود که کنستانتین مسیحیان ایران را از آن خود می دانست و آنها را به دست شاپور می سپرد. و شاپور، همانگونه که می توان انتظار داشت؛ چنین داوشی سبکسرانه را به آوند ناسزایی بخود گرفت .گواهه های تاریخ نشان می دهند که شاپور پس از دریافت نامه ی کنستانتین سختگیری های خودرا بر مسیحیان آغاز نمود. به نوشته تی. دی. بارنِز T. D. Barnes در نوشته اَ ش "کنستانتین و مسیحیان ایران":
آفندهای مرزی ایران در دهه ی ۳۳۰ م و حتی اندرتازش به ارمنستان در۳۳۶ م اندر تاخت هایی شناخته شده بودند. این کنستانتین بود که با کوشش برای بدست آوردن دلبستگی شهروندان شاپور بُعدی مذهبی به چالش های معمول مرزی تزریق نمود. و این به همانگونه بود که دلبستگی شهروندان ماکزنتیوس را در ۳۱۲ و لیسینیوس را در ۳۲۴ به دست آورده بود.به باور بارنز نوشته ی افرهات زیر آوند "پنجمین آشکارگری" نشان می دهد که واکنش مسیحیان ایران به راهکار کنستانتین چه بود. "اگر بتوان انگار نمود که افرهات نمونه یی از آن واکنش هاست" آنگاه می توان داوری تئودور نولدکه Theodor Nöldeke را پذیرفت که خطابه ی افرهات "اثبات آشکاری است که چگونه مسیحیان ایران کاملا دلبستگی هایشان در هواداری از رم بود" و به برآیند بارنز :
بنابرین شاپور می باید در این باره کاملا بخشوده شود که شهروندان مسیحی خودرا به آوند ستون پنجم در یاری به دشمنان رمی خود می گرفت.
بسیاری از پژوهشگران به این باورند که چالش شاپور با مسیحیان از روی باورهای دینی او نبود و براستی جنبه یی سیاسی داشت. همانگونه که خواهیم دید پس از آنکه شاپور بر نیسی بیس دست یافت از ویران نمودن کلیساها خودداری نمود و آنچنان به آزرم رفتار نمود که به نوشته ی اسقف افرائم مایه ی شرمندگی مسیحیان بود. شاپور همچنین به یهودیان آزرم می نهاد، تا آنجا که بسیاری از مسیحیان پیگردها و کیفردادهای خودرا برآیند سخن چینی های یهودیان می دانستند. به نوشته ی Narratio de Beato Simeon bar Sabba'e : در باره ی کشته شدن شمعون بار صباعی Simeon bar Sabba اسقفِ یهودی ستیز سلوسیا و تیس پاون که به فرمان شاپور به مرگ کیفرداد شده بود.
یهودیان، مردمانی که همیشه بر دشمنی با مردم مایند، کسانی که پیامبران را کشته اند، و مسیح را به صلیب کشیدند و همواره تشنه بخون مایند، برای خویش فرصت دروغ پراکنی یافتند، چراکه آنها به شهبانو دسترسی داشتند زیرا که وی با آنها همدل بود. آنها به دشمنی با پیروزی های شمعون به دروغ پراکندگی پرداختند و گفتند: "اگر تو، شاه شاهان، فرمانروای همه ی زمین، اگر پیامهای بزرگ و فرزانه ی امپراطوریت را با ارمغان های گرانبها و پیشکشهای هنگفت آزرمگین خود به سزار بفرستی، در دیدگان او آزرم نخواهد داشت. اما اگر شمعون برای او نامه یی بیزاری انگیز بفرستد، او برخواهد خاست و به او سرفرود خواهد آورد و با هر دو دست آنرا خواهد پذیرفت و به شتاب فرمان او به جای خواهد آورد. و در چنین چگونگی در امپراطوری تو هیچ رازی نیست که او به سزار در باره ی آن آگاهی نداده باشد. "سوزومن نیز در تاریخش از دشمنی یهودیان با مسیحیان و برانگیختن شاپور و همسرش بر ضد آنها گزارش می دهد. و البته این پیداست که شاپور نمی توانست براستی آنقدر سبک سر باشد که تنها از برای سخن چینی مسیحیان را کیفر داده باشد. به هر روی او می نویسد:
هنگامی که در درازای زمان، شمار مسیحیان افزایش یافت و آغاز به برپایی کلیسا نمودند، و کشیش ها و دستیارانشان را بر می گزیدند، موبدان، که تباری از دین کارانند که در نسلهایی پیاپی از آئین ایرانیان پاسداری نموده اند، به ژرفا از آنان ناخشنود بودند. یهودیان که از برای رشک شان به گونه یی با آئین مسیح در چالش اَند نیز به مانند آنها خشمگین بودند. بنابرین آنها کیفر خواستی به نزد شاپور، شاه فرمانروا، به دشمنی با شمعون که اسقف بزرگِ شهرهای پادشاهی ایران، سلوسیا و تیس پاون، بود آمدند و وی را متهم نمودند که دوست سزار و رمی هاست، و به آن ها در باره های ایران آگهی می دهد. شاپور این اتهام ها را باور نمود، و درنخست بر مسیحیان مالیات های گزاف بست. هرچند او می دانست که آنها مردمانی هستند که خود داوخواهانه بینوایی را برگزیده اند. او گرفتن مالیات را به مردانی سنگدل وانهاد به این امید که آنها در زیر ستم آنان دست از آئین خود بشویند زیرا که این آماجش بود... در نزدیکی های همین گاهان، شهبانو بیمار شد و تاربولا، خواهر اسقف شمعون، دوشیزه یی قدیسه، با خدمتگزارش ، که شیوه ی زیوشی همانند او را داشت و یکی از خواهران تاربولا ، که پس از مرگ همسرش، از ازدواج خودداری و راهی مانند آنان را برگزیده بود، دستگیر شدند. سبب دستگیری آنان اتهام یهودیان بود که گزارش داده بودند که آنان از برای کین خواهی از مرگ شمعون به جادو به شهبانو آسیب رسانده اند. و از آنجا که بیماران زننده ترین سخن چینی ها را باور می دارند، شهبانو این اتهام را باور نمود و به ویژه که از زبان یهودیان برخاسته بود ، زیرا که او با آنان همدلی داشت و دهنادهای یهودیان را به جا می آورد، زیرا که وی به راستگویی آنان و دلبستگی شان بخود به بسیار زنهار داشت.
معمای درگذشت کنستانتین
چگونگی مرگ کنستانتین تا اندازه ی بسیاری راز آمیزست. از برخی از گواهه های تاریخی چنین بر می آید که شاید او در نبرد با شاپور کشته شده باشد. با هوده ست که بیاد آوریم که به نوشته ی یوسیبیوس پیش از نبرد بر فراز پل میلویان، هنگامیکه کنستانتین به خورشید می نگریست نشان صلیبی تابنده را بر فراز آن دیده بود که به یونانی بر آن نوشته بود Εν Τούτῳ Νίκα که برگردان آن به لاتین چنین بود in hoc signo vinces : "با این نشان پیروز شو!" و شاید یوسیبیوس نمی دانست که چنین ناسازگاری را چگونه به خواننده اَش نشان دهد که خداوندی که به کنستانتین، به چنین روشنی پیمان پیروزی درنبردها را داده بود؛ چرا در نبردِ نخستین امپراطور مسیحی، برای پاسداری از مسیحیان ایران، از وی پشتیبانی ننمود؟! شاید از اینروست که شکست کنستانتین از شاپور، با همه نشانه ها و گواهه ها در باره ی آن، پنهان نگاه داشته شده است.
به هر روی، به گزارش یوسیبیوس، کنستانتین در باره ی نقشه ی تازشش به ایران با گروهی از اسقف ها گفتگو نموده بود . اما در اردیبهشت ۳۳۷ م. ، اگر نوشته ی وی را باور بداریم، دست سرنوشت وی را در ویلایش در کرانه ی خاوری دریای مرمره به مرگ سپرد. و شگفتی در اینست که بی درنگ پس از مرگ او نبرد با ایران آغاز شد وبه آشکار، این تا اندازه یی باور نکردنی می نماید که در میان نگرانی ها و سردرگمی های برخاسته از مرگ امپراطور نبرد با دشمن بی درنگ آغاز شود، آنهم در رم که همواره پس از مرگ یک امپراطور بسیاری از اسپهبدان آن کشور ادعای امپراطوری داشتند. و به ویژه، چنانکه خواهیم دید کنستانتین امپراطوری خودرا میان سه پسر و دو برادر زاده ی خویش بخش کرده بود، و این پنج فرمانروا باهم میانه یی دوستانه نداشتند، چرا که، چنانکه خواهیم دید، در نخست سه برادر برنامه ی کشتن دو عموزاده ی خویش را ریختند و سپس به جان هم افتادند. به هر روی نبردی که شاید خود کنستانتین آغازگر آن بود دشمنی و نبردی بود که برای بیست و پنج سال آینده، در تمامی درازای امپراطوری های پسرش کنستانتیوس دوم و جولیان از دین برگشته که در ۳۶۳ میلاد در میانرودان کشته شد، ادامه داشت و سر انجام به پیمان شرم آوری برای رم در امپراطوری جُوویانوس منجر شد که بر پیروزی ایران مُهر نهاد.
به نوشته ی یوسیبیوس اندکی پس از عیدپاک در اردیبهشت سال ۳۳۷، پس از اینکه تنشی زودگذر میان ایران و رم با گفتگو آرام شده بود، امپراطور بیمارشد و برای درمان به آبهای معدنی کنستانتینوپل رفت. ولی بزودی دریافت که در حال مرگ ست و از اینرو از شلوغی پایتخت به نیکومدیا رفت که آب و هوایی بهداشتی تر و خوشتر داشت. در آنجا بود که اسقف هایش را گرد آورد و پیش از مرگ غسل تعمید گرفت.
به باور شماری از پژوهشگران اینکه تاریخ نویسان مسیحی در باره ی نبردهای کنستانتین با ایران خاموش مانده اَند می تواند از برای این باشد که چون آنها پس از یوسیبیوس تاریخ ها ی خود را نوشته اند، و تاریخ یوسیبیوس مأخذ اصلی آنان بوده است. به سخنی دیگر، چون یوسبیوس نوشته بود که امپراطور پیش از نبرد باشاپور جان سپرد، تاریخ نویسان پس از او، نوشته ی وی را باور کرده و چیزی در باره ی نبرد کنستانتین با شاپور و شکست او ننوشته اند. افزون برآن اینکه یوسیبیوس از نامه یی از کنستانتین به آریوس و الکساندر اسقف های مسیحی که با یکدگر در تنش و چالش بودند گزارش می دهد که در آن کنستانتین از دواسقف خواسته بود که با یکدگر سازش نمایند، زیرا که از برای تنش میان آنهاست که او برای نبرد با شاپور رهسپار خاور نشده است!
اما از نوشته ها ی بسیاری از تاریخ نویسان غیر مسیحی آشکارست که هنگامی که کنستانتین به نیکومدیا رفت بر سر آن بود که خود را برای نبرد با شاپور آماده نماید. برای نمون سکستوس فستوس Sextus Festus در گزارش کوتاه اَش epitome به روشنی می نویسد که کنستانتین"در پایان زندگیش خودرا برای نبرد با ایران آماده می نمود." افزون بر آن این آشکارست که برای نبرد در آنتیوک سپاهیان رم می باید نخست به نیکومدیا می رفتند، و البته خود یوسیبیوس هم می نویسد که او در آنجا رایزنان خود را برای رایزنی در باره ی "تازش به ایران" فراخوانده بود. ولی به ناگهان وی دیگر درباره ی نبرد با ایران خاموش می ماند و هیچ نمی نویسد، چنانکه گویی او و دیگر تاریخ نگاران مسیحی می خواهند در باره ی نبرد کنستانتین با ایران پرده پوشی نمایند.
به هر روی، به نوشته ی لیبانیوس Libanius در آغاز سال ۳۳۰ م شاپور دوم در پیامی که به همراه فرستادگانش به دربار کنستانتین فرستاد خواستار بازگشت رم به مرزهای پیشین خود در هنگام نرسه شد. چنین می نماید که کنستانتین این درخواست را رد نمود و برای آمادگی به نبرد سزار خویش، پسرش کنستانتیوس، را در سال ۳۳۳ م به آنتیوک فرستاد .
تنش میان رم و ایران از هنگام گروگان گیری گالریوس و آزاد نمودن خانواده ی نرسه در برابر گرفتن پنج استان در شمال میانرودان آغاز شده بود و اینکه کنستانتین اندرز نامه یی به شاپور به هواداری از مسیحیان نوشته بود، شاپور را به واکنش سخت در برابر مسیحیان وامی داشت، و این نابخردی او به پیچیدگی دشواری تنش افزوده بود . اگرچه شاید فستوس نیز به این باور بود که نبردی میان شاپور و کنستانتین رخ نداد، زیرا او می نویسد؛ هنگامی که شاپور شنید که کنستانتین با سپاهش به سوی ایران در پیشروی است.
دربارِ بابل به دهشتی آنچنان دچار آمد که هیئت فرستادگان ایرانی با با همه ی شتاب بسوی وی رفتند و به وی قول دادند که هر آنچه را که دستور داده ست اجرا خواهند نمود.وآشکارست که این بسیار نا پذیرفتنی می نماید که شاپور جوان، پس از پیروزی هایش در برابر عرب ها، اینک در برابر کنستانتین کهنسال و روان پریش با همه چالش هایی که گریبانگیرش بود دچار "دهشت" شده باشد؛ چرا که در این هنگام کنستانتین از اینکه پسر بزرگ خویش، کریسپوس، را به بدگمانی کشته بود سرخورده و پشیمان شده بود و از این رو بسیاری از نزدیکان خود از جمله دو همسرش را به اتهام ترپند و فریب کشته بود، شاید فرستادگان شاپور به امپراطوری رم ، اگر براستی فرستاده یی در میان بوده باشد، نه برای درخواست صلح که بل، به پرخاش از برای مداخله ی رم در امور شهروندان ایران و بازگرفتن سرزمینهای نرسه به نزد وی رفته بودند و بر پایه ی زمان بندی رویدادها در تاریخ یوسیبیوس این فرستادگان در همان هفته هایی که کنستانتین خودرا برای نبرد آماده می نمود، کمی پیش تر یا کمی پس تر، می باید در نزد او بوده باشند. و چون نبرد میان ایران و رم، به گزارش او، بیدرنگ پس از مرگ کنستانتین آغاز شد، این چندان بخردانه نمی آید که با بودن فرستادگان در دربار کنستانتین و مرگ ناگهانی او، پسرش کنستانتیوس بی درنگ تصمیم به نبرد گیرد و نیروهای خود را در نبرد شاپور به خطر اندازد. چرا که او در این هنگام به اندیشه ی از میان برداشتن هانیبالیانوس و دالمتیوس پسر عموهایش بود تا که سر زمینهای پدرش را باز گیرد و از سوی دیگر رابطه هایش با برادرانش، امپراطورهای گاول و ایللریوم، که سپاهی برای دادن یاری به او نفرستاده بودند، رابطه هایی چندان آرام و بی تنش نبود. از اینرو پذیرفتن اینکه نخستین نبرد شاپور دوم با کنستانتیوس بوده است و نه کنستانتین دشوارست و همانگونه که شماری از پژوهشگران به باور دارند این می باید خود کنستانتین بود که به نبرد با شاپور آمد و شاید در آن نبرد بود که وی کشته شد. همانگونه که ویکتور دوروی می نویسد :
یوسیبیوس، داستان خود ر ا با این باورنکردنی ترین دروغ به پایان می رساند که ایرانی ها به التماس درخواست صلح نمودند و امپراطور آن درخواست را پذیرفت. اما هم شاپور گردنکش تر از آن بود که درخواست صلح نماید و هم کنستانتین بی باورتر بخود در آن داستان. افزون برآن اینکه در این هنگام کنستانتین کهنسال به مزارش نزدیک بود - جائي که امپراطوران و کشتگران همانند هم به آن می رسند؛ مسیری که برای وی اندوهناک بود، چرا که در مرزهای شرق برای بازماندگانش جنگی را به یادگار می نهاد که به کماکان برای یک چهارم سده به درازا می کشید و داخل کشور را هرج و مرجی فراگرفته بود که غسل تعمید جداباورانه ی وی موجبش بود. چون هنگام جان سپردن در رسید ، او دهناد مرگ را از دست یوسیبیوس نیکومدیا، دوست و همدل آریوس دریافت. کسی که همایش نیاسا را فراخوانده بود - بسان یک مسیحی مرد، اما مسیحیی که به باور آرین بودـ باور ی که بسیار همانند باور پدرانش بود؛ باوری که کلیسا به سختگیری بسیار با آن می جنگید.
ادوارد گیبون؛ در گزارش خود، بر پایه ی نوشته های آمیانوس و جروم و دیگران، به آشکار می نویسدکه کنستانتین خود نیروهای رم را در دو نبرد از نه نبرد با شاپور، که همه در دیدی کلی به زیان رم بود، فرماندهی می نمود. به گزارش وی، نبردهای شاپور و کنستانتین نه تنها در میان عرب های وفادار به دو کشور که بل:
درگیری های مهمتر و سنگینتر جنگ با نیرویی همسان میان خودِ نیروهای ایران و رم در نُه میدان خونین نبرد بود که دوکشور باهم رویارو شدند و در دو نبرد کنستانتین فرماندهی نیروها ی رم را خود بر عهده داشت. رویدادهای نبرد در دیدی همه در بر گیر به زیان رم بود مگر در نبرد سینگارا که دلاوری بی باکانه آنها نزدیک بود به یک پیروزی نشانمند و بُرنده بیانجامد .باید در دید داشت که کنستانتین، در دو سال پیش از مرگش، امپراطوری رم را میان سه پسر و دو برادر زاده اَش بخش نموده بود. او به همه ی پسران خود جایگاه سزاری داده بود (که جایگاهی برابر با امپراطور کِهتر است) بزرگترین پسر وی کنستانتین دوم سزارِ استانهای اسپانیا، گاول (فرانسه) و بریتانیا بود. پسر دومش، کنستانتیوس دوم ، فرمانروایی استانهای آسیا ، سوریه، و مصر را برگمارده داشت و بنابرین در نبرد با شاپور درگیر ی نخست با او می بود . پسر سومش کنستانس فرمانروایی ایتالیا و آفریقا و ایللریا را بر عهده گرفت . کنستانتین همچنین از استانهای ثراس و مقدونیه و آکایا شاه نشینی برپا نمود و برادرزاده اش دلماتیوس را به سزاری آن سرزمین برگزید و به انجام به برادرزاده ی دیگرش هانیبالیانوس فرمانروایی بر پونتوس، کاپادوک و ارمنستان را داد ، هرچند به وی آوند سزار نداد و او را تنها پادشاه Regi خواند. این ها همه تا هنگامی که کنستانتین زنده بود در زیر فرمان او بودند. اما این روشن نبود که پس از مرگ او کدامین از پسرانش نقش فرمانروای مهتر را بازی خواهد نمود. به نوشته ی ویکتور دوروی؛ :
(امپراطوری مسیحی رم) اینک دیگر مِلکی خانوادگی شده بود که به دلخواه میانِ میراث خوارانِ مالک بخش شده بود. کنستانتین در سه جنگ موجهای خون روان نموده و دو امپراطور را کشته بود تا که بتواند امپراطوری رم را به دیگر بار یکپارچه و پاره نشدنی نماید و اینک خود آنرا به پنج سرزمین تکه تکه نموده بود. بدون آنکه تا هنگامی که زنده بود آنرا برای پس از مرگش سازمانی آنچنان دهد که پنج فرمانروا با هم یگانگی داشته باشند. اگرچه، به راستی، چنین می نماید که ما نمی توانیم به اطمینان بگوئیم که امپراطوری ازهم گسیخته شده بود. زیرا که در آغاز همه ی قوانین نام همه ی امپراطوران نوشته می شد و شاید که در امور کلی دولت دو پادشاه کهتر در زیر فرمان امپراطور آسیا یگانه می بودند و امور دیگر زیر فرمان فرمانروای ایلیریکوم بود . ولی کدامین از سه امپراطور فرمانروای مهتر بود؟ به آشکارا هیچ کدام. چگونه چهار منطقه ی نظامی میان آنان بخش می شد؟ کدامین آنها پایتخت امپراطوری را می داشت؟ آیا فرمانروای ثراس، دالمتیوس یکی از پادشاهان زیر دست بود؟ تنها شمشیر می توانست پاسخگوی این پرسشها باشد.
به هر روی در برنامه ی دوریک (استراتژیک) شاپور برای نبرد با کنستانتین، وی می باید درنخست با دشواری ارمنستان دست و پنجه نرم نماید. زیرا رمی ها همواره در نبردهایشان با ایران از ارمنستان به آوند جبهه یی جدا از میانرودان بهره میگرفتند. افزون بر آن اینکه پیروزی در ارمنستان می توانست رم را به این برایند رهنمون شود که بهترست با ایران از در آشتی در آید و درخواستهای وی، برای باز گرداندن سرزمین های از دست رفته ی نیایش نرسه، را بپذیرد. چنین بود که شاپور که در دو نبرد کنستانتین را شکست داده بود، پس از درگذشت او برادر خود نرسه را به فرماندهی نبرد در ارمنستان بر گمارید تا با کنستانتیوس جانشین او درگیر شود.
رویدادهای رم پس از مرگ کنستانتین
همانگونه که دیدیم کنستانتین پیش از درگذشتش امپراطوری رم را میان سه پسر و دو برادر زاده اش بخش کرده بود . پسر بزرگ وی کنستانتین دوم بیست و یکساله بود ، پسر دوم او کنستانتیوس بیست سال داشت و پسر کوچکش کنستانتس تنها هفده سال داشت. سه برادر از اینکه کنستانتین برادر زاده هایش را در امپراطوری با آنها شریک ساخته بود ناخشنود بودند و به ویژه دو پسر ارشد وی ، کنستانتین دوم و کنستانتیوس ، پس از مرگ پدر با یکدگر در باره ی این که چگونه سرزمین ها ی امپراطوری پدرشان را از پسر عموهاشان هانیبالیانوس و دلماتیوس باز گیرند به رایزنی پرداخته بودند و به این سازش رسیده بودند که هرکدام از آنان که می توانست این برنامه را به انجام برساند می باید ابتکار کار را در این باره بدست گیرد . به نوشته ی فیلوستورگیوس Philostorgius که کنستانتیوس را بجا آورنده ی این پاکسازی می شناسد این وصیت خود کنستانتین بود. زوسیموس اما همه ی این پاکسازی را به تنهایی کار کنستانتیوس می داند . بدون گمان هر سه برادر در این بزهکاری دست داشتند. و پس از این کشتار آن هر سه در سیرمیوم گرد آمدند و بدون هیچ ابراز پشیمانی و ناخشنودی از جنایتشان سرزمین های به دست آورده از پسر عموهایشان را در میان خویش به نابرادرانه بخش نمودند!
برنامه ی پاکسازی بدینسان بجا آورده شد که در نخستین روزهای پائیز سربازان به درون کنستانتینوپل درآمدند و دربرابر کاخ امپراطوری گرد آمده فریاد کشان گفتند که هیچ فرمانروایی به جز پسران کنستانتین را به امپراطوری نمی پذیرند و سپس کشتاری همگانی را در کاخ آغاز نمودند. آنها همه ی فرزندانِ برادرکنستانتین، از جمله دو برادر ناتنی کنستانتین یکم ، به اضافه شش برادرزاده ی وی، که در میان آنها دو پادشاه دلماتیوس و هانیبالوس بودند، را از دم تیغ گذراندند. همچنین شوهر خواهر کنستانتین یکم، اپتاتوس و فرمانده ی گارد امپراطوری آبلاویوس و شمار بسیاری از دوستانشان کشته شدند . بر پایه ی نامه ی جولیان به آتنی ها ، تنها دوپسر بچه ی جولیوس کنستانتین، برادر کنستانتین، از کشتار جان سالم بدر بردند، گالوسِ دوازده ساله و خودِ جولیان شش ساله، ولی پدر آنها و برادر بزرگشان کشته شدند . به نوشته ی یوسیبیوس، کنستانتین پس از مرگش نیز هنوز فرمان میراند؛ که شاید به این میانا ست که وی خود چنین برنامه یی خونین را به پسرانش اندرز داده بود و این همان آگهشی ست که تاریخ نویس دیگر کلیسا ، فیلوستورگیوس Philostorgius نیز به آن اشاره نموده بود.
هنوز بیش از سه سال از درگذشت کنستانتین پدر نگذشته بود، که بر پایه ی تاریخ زونارس، پسر بزرگش کنستانتین دوم آغاز به گلایه نمود که پس از کشتن پسر عموهایشان سهم او از سرزمین ها نابرابر بوده است و از برادر کوچک خود، کنستانس، می خواست که آفریقا (لیبی و مصر ) را، به جبران فرامانروائیش بر مقدونیه و یونان که با کشته شدن عموزاده اش دالماتیوس بدست آورده بود، به او وانهد .
به هر روی در چالشی که از سر ناسازگاری میان دو برادر درگرفت، کنستانتین دوم به سرزمین کنستانس در تازید و اکویلیا Aquileia را اشغال نمود. کنستانس که در داکیا بود پس از شنیدن خبر تجاوز برادرش، گروهی از سپاهیان زبده ی ایللیریایی را برگزید و به رویارویی وی شتافت. سپاهیان کنستانس در نبردی که میان دو سو روی داد نخست وانمود به گریز نمودند و هنگامیکه کنستانتین دوم به همراه گروهی از سربازانش در پی آنها شتافتند، سربازان کنستانس که در پنهانگاهی به کمین نشسته بودند بر سر آنها ریختند و کار آنها را ساختند. جسد بیجان کنستانتین دوم پس از چندی در رود آلسا Alsa پیدا شد و در آرامگاه امپراطوری جای داده شد. کنستانس سپس همه ی سرزمینهای برادر بزرگترش را به امپراطوری خود پیوست و هیچ بخش از آن را به برادر میانی، کنستانتیوس، واگذار ننمود .
از سوی دیگر کلیساهای خاور، در امپراطوری کنستانتیوس، همه هوادار آریوس Arius و پیرو کیش آرین گرای مسیحی بودند و حال آنکه کلیساهای غرب در امپراطوری کنستانس هوادار کلیساهای ارتدوکس بودند و تنش های میان-کیشیِ مسیحیت بالا گرفته بود و اسقف های آرین گرا مانند یوسیبیوس کایسرائه و یوسیبیوس نیکومدیا از کنستانتیوس می خواستند که از آنها هواداری نماید و او همان می کرد که آنها می خواستند. از سوی دیگر اسقف های ارتدکس، مانند آثنازیوس اسقف اسکندریه و یا پاپ جولیوس اسقف رم از کنستانس می خواستند که از آنها پشتیبانی نماید. پیوند میان دو برادر آنچنان گسسته و پرچالش بود که کنستانس در نامه یی به کنستانتیوس به او هشدار می داد که اگر آثنازیوس را که وی از کلیسایش در اسکندریه بیرون کرده بود به جایگاهش بازنگرداند، می باید با نیروی سپاه او رویارو شود.
در ۳۵۰ میلادی سرنوشت کنستانس، که آثانازیوس Athanasius اورا قدیس می خواند، و برای زوسیموس زورگو بود، و برای آورلیوس ویکتور و زونارس بس کج پسند و بدنهاد، بدست سپاهیانش و فرمانده ی آنها ماگنتیوس Magnetius رَقَم خورد. به نوشته ی زوسیموس و زونارس، یکی از ترپندگران سرنگونی وی، که از مهتران گاول (فرانسه)، دوکی بنام مارسلینوس بود، جشن با شکوهی برای زادروز پسرش در آتون Autun پایتخت گاول برپا نمود . در دیرگاه شب، ماگنتیوس هنگامیکه میهمانان مست از باده و سرگرم خوش وبش بودند از تالار برون شد و اندکی بعد با تیلسان بنفش امپراطوری بر دوش و دیهیم امپراطوری بر سر به میهمانی بازگشت و توطئه گران همه بر او با آوند آگوستوس و امپراطور درود گفتند وسر فرود آوردند. و چنین شد که دیگر میهمانان نیز از سر هراس یا از مستی از ترپند گران پیروی نمودند، و گاردهای سپاه بی درنگ دهناد سوگند امپراطوری را بجای آوردند. سپس دروازه های آتون را بستند و پیش از سرزدن پگاه ماگنتیوس خزانه و فرماندهی سپاه و پایتخت را بدست گرفته بود. کنستانس، تن باره یی که دوستدار بَرده های پسر بچه ی آلمانی pueros venustiores بود، و با سربازانش به زشتخویی و خود پسندی بدرفتاری می نمود ، در این هنگام در شکارگاه بود و پس از آگهی از خبر کودتا به شتاب به سوی بندری در اسپانیا گریزان شد، اما پیش از آنکه بدانجا برسد سربازانِ فرانک تبارِ ماگنتیوس در کنار نیایشگاهی در هِلِنا در دامنه ی کوه های پیِرنِه به او دررسیدند و کارش را در همانجا ساختند. چنین بود که ایتالیا و گاول، بی درنگ، ماگنتیوس را به امپراطوری پذیرفتند.
در ایللیریوم اسپهبد کهنسال، وترانیو Vetranio با دیدن اینکه ماگنتیوس چه آسان به دیهیم امپراطوری رسیده است؛ اینک خود هوای امپراطوری را به سر گرفت. کنستانتینا، همسر بیوه ی شاه فقید هانیبالیانوس، برادر زاده ی کنستانتین یکم ، که دختر کنستانتین یکم، بود، اینک دیهیم امپراطوری را بر سر وترانیو نهاد . او که از پدرش آوند آگوستا گرفته بود، زنی جاه طلب بود که از شرکت در هیچ دسیسه یی برای کسب قدرت و اعمال نفوذ ابا نمی نمود. امپراطوری وترانیو در ایللریوم از کرانه های رود دانوب تا یونان را در بر می گرفت . و هرچند که وی به کنستانتیوس پیمان داده بود که به او وفادار خواهد ماند و کین برادرش را خواهد گرفت ، اما به راستی در پنهان با ماگنتیوس همدست شده بود.
اینک از میان پسران کنستانتین یکم تنها کنستانتیوس مانده بود که به نوشته ی ویکتور دوروی :
(مردی بود) کوچک؛ هم در اندام و هم در خِرَد، خیمی سر بزیر و فریبکار داشت، یه یک آن هم سست نهاد بود وهم درشت خوی و به گزافه، دَم دَمی سرشت و سبکسر بود که بر همه چیز رشک می ورزید و هنگامیکه جنایتی به بهره اش بود و یا که از او هراس اَش را می زدائید، با بی تفاوتی، از آن جنایت بهره می گرفت و مردمان را سر به نیست می نمود. چرا که همیشه بر این گمان بود که گرداگرد او را ترپندگران فراگرفته اند . برای آنکه جوانی اَش را از مردمان پنهان دارد، به بسیار وانمودِ به پختگی میکرد، تا آنجا که در دهنادهای همگانی تندیس وار، بی هیچ گونه جنبش، بر تخت می نشست زیرا به گمان او این بی جنبشی به او هوای شکوهمندی و فرمانروایی می داد .چنین بود که دو امپراطور-خوانده، ماگنتیوس و وترانیو ، فرستادگانی به نزد کنستانتیوس گسیل داشتند وبه وی پیام دادند که یا با ما از در پیمان آشتی و یگانگی درآ و یا که آماده ی نبرد باش. کنستانتیوس بر سر دوراهیی دشوار رسیده بود؛ زیرا اگر که پیشنهاد یگانگی دو اسپهبد را می پذیرفت دیگر برایش آبرویی نمی ماند و برای سپاهیانش در هرکجای امپراطوری آشکار می شد که او چه ناتوان در کیفرداد به شورشیان و مدعیان به امپراطوری است، و اگر که می خواست با آنها به نبرد درشود، نگران از این بود که سپاهیانش، پس از نبردهای پیاپی شان با شاپور ، آنچنان فرسوده و پریشان بودند که توان همآوردی با سپاهیان تازه نفس غرب را نداشتند.
اما رویارویی با ماگنتیوس به این آسانی نبود. زیرا هنگامی که در تابستان ۳۵۱ م. در رم نئوپوتیانوس Nepotianus پسر عمه ی کنستانتیوس بر علیه ماگنتیوس بشورش برخاست و خویشتن را امپراطورخواند، ماگنتیوس شورش او در نزدیک به یک ماه شکست داد و وی را با مادرش یوترپیا و شماری از نزدیکانشان بکشت و بدین سان کارآیی خودرا نشان داد . چنین بود که بسیاری از مردمان و سناتورها ی رم به دربار کنستانتیوس گریختند . ماگنتیوس پیش از آنکه رهسپار نبرد با کنستانتیوس شود دو برادر خود دسنتیوس Decentius و دزیدریوس Desiderius را به سزاری های گاول و ایتالیا برگزید و سپس برای نبرد به پانونیا اندرشد.
کنستانتیوس که اینک سپاه بزرگ ایللریوم را بهمراه داشت نیروهایش را در سه بخش سیرمیوم ، مورسا و سیسکیا جای داد. به نوشته ی زوسیموس، ماگنتیوس پس از اینکه بر نیروهای او در سیسکیا چیره شد بسوی سیرمیوم درتازید . در این هنگام، شاپور، که به ریزبینی اوضاع رم را در زیر دید داشت، تازش خود را به میانرودان آغاز نمود، کنستانتیوس با شنیدن خبر تازش شاپور فرستاده یی را با پیمان آشتی به نزد ماگنتیوس فرستاد و از او خواست که از فرمانروایی بر ایتالیا چشم پوشد. اما ماگنتیوس این پیشنهاد را نپذیرفت . با این همه فرستاده ی کنستانتیوس توانست برخی از فرماندهان وی را خریداری نماید و چنان شد که سپهبد برجسته ی او فرانک سیلوانوس با گروه بزرگی از سوارانش به کنستانتیوس پیوست . به هر روی نبردی بزرگ میان دو نیرو درگرفت که در انجام آن پنجاه هزارتن از زبده ترین و رزم آورترین سپاهیان رم کشته شدند.
کنستانتیوس که اینک سپاه بزرگ ایللریوم را بهمراه داشت نیروهایش را در سه بخش سیرمیوم ، مورسا و سیسکیا جای داد. به نوشته ی زوسیموس، ماگنتیوس پس از اینکه بر نیروهای او در سیسکیا چیره شد بسوی سیرمیوم درتازید . در این هنگام، شاپور، که به ریزبینی اوضاع رم را در زیر دید داشت، تازش خود را به میانرودان آغاز نمود، کنستانتیوس با شنیدن خبر تازش شاپور فرستاده یی را با پیمان آشتی به نزد ماگنتیوس فرستاد و از او خواست که از فرمانروایی بر ایتالیا چشم پوشد. اما ماگنتیوس این پیشنهاد را نپذیرفت . با این همه فرستاده ی کنستانتیوس توانست برخی از فرماندهان وی را خریداری نماید و چنان شد که سپهبد برجسته ی او فرانک سیلوانوس با گروه بزرگی از سوارانش به کنستانتیوس پیوست . به هر روی نبردی بزرگ میان دو نیرو درگرفت که در انجام آن پنجاه هزارتن از زبده ترین و رزم آورترین سپاهیان رم کشته شدند.
به نوشته ی تاریخ نویس کلیسا سولپیسیوس سوروس Sulpicius Severus در حالیکه سه هزار تن از سپاهیان کنستانتیوس برای او کشته می شدند وی در کلیسایی به نیایش پرداخته بود. تاریخ نویسان مسیحی که همواره در اینگونه باره ها آفریدگار شگرفی ها هستند؛ این بار نیز به نوشته ی سوکراتیس صلیبی را بر آسمان دیدند که آگهداد پیروزی سپاه رم خاوری را میداد! ماگنتیوس بسوی آکویلیا Aquileia گریخت و در حین گریز گردنه های کوهستانی را برای پدافند سخت سازی می نمود.
کنستانتیوس در آگهدادی به سپاهیان وی به آنها پیمان بخشودگی داد و چنین شد که بسیار از سپاهیان ماگنتیوس بسوی کنستانتیوس پناهنده شدند. در رم تندیس های ماگنتیوس پائین کشیده شد و آفریقا و اسپانیا به محض رسیدن ناوهای کنستانتیوس به کرانه هایشان سر بفرمان وی فرود آوردند و وی با فرستادن زر به کرانه های راین تبار های سرنشین آن سرزمین ها را از پیوستن به ماگنتیوس باز داشت. ازسویی دیگر ماگنتیوس به دنباله یی از نبردها، که یکی پس از دیگری به شکست می انجامید، ادامه داد تا بفرجام در ۳۵۳ م باشنیدن اینکه مردمان گاول بر علیه برادرش بپاخاسته اند باشمشیر خویش مادر و برادرش دزیدریوس را کشت و سپس خودکشی نمود. برادر دیگرش نیز پس از شکست از آلامان چنودومار Alaman Chnodomar خویشتن را کشت .
به نوشته ی آمینیاس مارسلینوس پیمان بخشودگی کنستانتیوس جان هیچیک از سپاهیان ماگنتیوس را نجات نداد و بزودی دادگاه های فرمایشی و پنهانی وی در سراسر امپراطوری یکی پس از دیگری از مردمان بی گناه را به کوچکترین بدگمانی و یا سخن چینی با شکنجه وادار به پذیرفتن گناهشان می نمودند و سپس آنها را به مرگ می رساندند. به نوشته ی او: "چه دشمن متهم در اتهام خود پافشاری می نمود و چه نمی نمود ، تنها اینکه نام کسی به زبان آمده بود بس بود و هرکس که بر ضدش آگهی داده شده بود و یا به هرگونه زیر پرسش گرفته شده بود گناهکار شناخته می شد."
شاپور دوم و دشواری ارمنستان
همانگونه که در بخشهای پیشین دیده ایم پس از پدیداری دودمان ساسانیان پارت های آرش آکیان ارمنستان که به میترا باوری وفادار مانده بودند در زیر فرمانروایی تیرداد دوم، پادشاه ارمنستان، که برادرزاده ی آرته بان پنجم آخرین پادش آرش آکیان ایران بود، در برابر اردشیر نیرومندانه ایستادگی نموده بودند، تا که سرانجام تیرداد دوم پس از دوازده سال نبرد با اردشیر شکست خورد و به شمال ارمنستان گریخت.
اردشیر که برای یکپارچه کردن ایران در زیر فرمانروایی دودمان ساسانیان می باید درگیر نبردهایی دیگر می شد، از ادامه ی نبرد با تیرداد دوم در سرزمینهای کوهستانی ودشوار ارمنستان دست کشید؛ هرچند پیش از درگذشتش در سال ۲۴۱ میلادی، برای یکسره ساختن کار ارمنستان، با ریختن ترپندی به همدستی "آیین آک"، شاهزاده یی پارتی از خاندان سورنا ی سکاستان (سیستان)، پیمان کرد، که اگر وی تیرداد دوم را ازمیان بردارد سرزمین های گرفته شده ازخاندان او را در ارمنستان کهتر به او باز پس خواهد داد.
همانگون که دیده ایم؛ پس از آنکه شاپور یکم در ۲۴۴ میلادی فیلیپ عرب را شکست داد، امپراطور ی رم در پیمان ننگینی بناچار به ایران باج ده شد. شاپوریکم فیلیپ عرب را وادار نمود تا فرمانروایی ارمنستان بزرگ را به ایران وانهد. در سال ۲۵۲ میلادی شاپور یکم از آشفتگی های رم ودر گیری امپراطور گالوس با گوث ها بهره گرفت و به ارمنستان در تازید در این هنگام بود که تیرداد دوم پادشاه ارمنستان در گذشت و شاپورِ یکم، پسر خود، هرمز-اردشیر را بر تخت پادشاهی ارمنستان نشانید.
گالوس، امپراطور رم، خسرو دوم، پسر تیرداد دوم، را به جانشینی وی به تخت پادشاهی در بخشهایی از ارمنستان کهتر که هنوز زیر فرمان رم بود برنشانید و بر سر آن بود که با فراخواندن نیروهایش در آلمان، نیروهای ایران را از ارمنستان بیرون نماید. اما گالوس خود در ۲۵۳ م هنگام نبرد با آمیلیانوس، که خویشتن را امپراطور خوانده بود، بدست سپاهیان خود کشته شد . از سوی دیگر والریانوس سپهبد گالوس در آلمان که برای نبرد با شاپور یکم آماده می شد، به وانمود برای یاری به گالوس به سوی رم حرکت نمود. و چنین بود که سپاهیان آمیلیانوس از بیم درگیری با سپاه والریانوس بر آن امپراطور-خوانده شوریدند و وی را بقتل رسانیدند و چنین بود که در همان هنگام که شاپور یکم در ارمنستان بود والریانوس به امپراطوری رم رسید.
و دیدیم که برنامه ی دوریک (استراتژیک) شاپور یکم ویران نمودن سرزمینهای مرزی رم بود که منبع مهم درآمدهای اقتصادی آن کشور بودند وی جمعیت آن سرزمین ها را بداخل ایران می آورد و در شهرهای نویی که می ساخت آنها را نشیمن می داد. و اینکه برخی از تاریخ نویسان نوشته اند که والرین در ۲۵۵ م توانست سرزمین های شرقی را از شاپور بازپس گیرد نادرست است، زیرا شاپور را نگاهداری آن سرزمین ها در سر نبود، و آماج او از میان بردن توان اقتصادی رم بود و از اینرو بود که آن استانها را از سرنشین تهی ساخته و مردمانشان را به ایران انتقال داده و شهرهای آن استانها را ویران نموده بود. وبنابراین والریانوس بر سرزمینهایی ویران و متروک چیره شده بود.
به هر روی والریانوس پسر خود گالینوس را به سزاری خود برگمارد. پس از آنکه شاپور یکم امپراطور والریانوس را در نبرد ادسا شکست داد و او را در سال ۲۶۰ م. ببند کشید ؛ رم به ژرفای آشفتگی فرو شد و گالینوس، پسر والریانوس که اینک امپراطور رم شده بود، در هشت سال امپراطوریش تا سال ۲۶۸ م.، با شورش ها و آشفتگی های بسیار روبرو بود؛ چنانکه پوستیموس استانهای بریتانیا و اسپانیا و جرمانیا (آلمان) را از امپراطوری رم جدا ساخت و خویشتن را امپراطور خواند . گالینوس از سوی دیگر نه تنها با تاخت و تاز گوث ها که بل همچنین با بپا خیزی ماکارینوس و پسرانش در استانهای آسیا (که پسرش تیتوس را به امپراطوری برگزیده بود) و تاخت و تاز آمیلیانوس در مصر و آورِلئوس در مدیولانوم (میلان)، که همگی خودرا امپراطور می خواندند روبرو بود؛ و پس از اینکه به فرجام در ۲۶۸ هنگامیکه گالینوس در توطئه ی فرماندهان سپاهش کشته شد، سنای رم دستور داد تا همه ی خانواده ی وی نیز کشته شوند و اینک آئین آک در ارمنستان این فرصت را غنیمت شمرد و خسرو پادشاه برگزیده گالوس در ارمنستان کهتر را بکشت. اما مهینان پارتی ارمنستان بی درنگ پسر او تیرداد سوم را به رم فراری دادند و او به دربار آورلیانوس پناهنده شد. از سوی دیگر شاپور یکم بپاداش آئین آک را به پادشاهی ارمنستان کهتر برگزید.
و همانگون که در بخش های پیش دیدیم؛ بزرگان و مهینان پارتی ارمنستان بر آئین آک شوریدند و او وهمه ی فرزندانش را بکشتند. اما از او تنها کودکی نوزاد ماندگار ماند که دایه اَش سوپیا و شوهرش ایوتاق اورا باخود به کیسرائه (قیصریه) در کاپادوک فراری دادند . و آن پسر مسیحی پرهیزگاری شد که سالها بعد بنام گریگوری آشاوان(مقدس) شناخته شد. و در برپایی آئین مسیحیت در ارمنستان نقشی مهم بازی نمود.
به هر روی، شاپور به دور اندیشی دریافت که برای فرمانروایی بی دغدغه بر ارمنستان می باید بر پایگاه های نظامی رم در میانرودان به ویژه در نیسی بیس و سینگارا و دژهای سخت ساخت شان چیره شود تا بتواند بدینسان از یاری و دخالت های رم در ارمنستان پیشگیری نماید.
محاصره ی نیسی بیس (نصیبین)
پس از انکه کنستانتین در گذشت -- و یا در نبردهای نخستین با شاپور کشته شد، پسرش کنستانتیوس دوم سپهسالاری ادامه ی نبرد با او را بر عهده گرفته بود. پیروزی ها ی شاپور برای رم در مرزهای خاوری آن کشور بسیار گران بود. کنستانتیوس که هیچ کمکی از برادرانش به او نمی رسید و هیچ امیدی به در یافت یاری از سپاهیان ایللریوم نداشت و به نوشته ی جولیان "نه دل یک فرمانروا را داشت و نه سر یک اسپهبد را" می باید با سپاهی ناهماهنگ از گوث ها و راهزنان عرب به رویارویی شاپور رود. از سوی دیگر شاپور توانسته بود توانایی جنگی مردمانش را باز زیوی دهد اما هنوز سازماندهی مورد نیاز را برای چیرگی بر آسیای رمی ها نداشت. همانگونه که گیبون می نویسد؛ اگرچه نُه پیروزی پی در پی شاپور بر کنستانتین و پسرش کنستانتیوس،
در باره ی محاصره ی سوم نیسی بیس پنج گزارش کهن را گواهه ی تاریخی می توان یافت که با همه ی آنکه گزارش های آنها تا اندازه ی زیادی با یکدگر هماهنگی ندارند اما در برگیر آگهش های باهوده یی در باره ی محاصره ی شاپور هستند. یکی از آنها گزارش اِفرائِم Ephraem سوریه ئی است که یکی از پدران کلیسای ارتدکس است و خود در هنگام آن درگیری در نیسی بیس بوده است. باهمه اینکه نوشته ی او نوشته یی مذهبی است ولی اشاره هایی به محاصره ی شاپور دارد . جولیان برادرزاده کنستانتیوس که بعدها خود امپراطور شد نیز در سخنرانی های یادمانیش Panegyric در باره ی امپراطوری کنستانتیوس از این محاصره آگهش هایی میدهد . اگرچه به گمان گروهی از پژوهشگران گزارش او برخی از رویدادهای داستان حبشه یی Aethiopica نوشته ی هیلودوروس امسا Heliodorus of Emesa را با راستی های محاصره آمیخته است . تئودورت Theodoret اسقف سیرهوس Cyrrhus در سده ی پنجم نیز در این باره نوشته است. هرچند نوشته ی او با آمیزه با رویدادهای شگرف آسای دینی است که گشتگی هایی راستین نمی توانند باشند. زمانیاد پاسچال Chronicon Paschale در سده ی هفتم میلادی که داوش دارد داستان این محاصره را در نامه یی از ولوگائسس Vologaeses اسقف نیسی بیس دریافت داشته چهارمین پدیدگاه داستان این محاصره است و به فرجام پنجمین گزارش تاریخ زونارس در سده ی دوازدهم میلادیست.
به گزارش جولیان در سومین محاصره ی نیسی بیس در سال ۳۵۰ م. که پادشاه هندوستان با گردانی از فیلهای جنگیش شاپور را همراهی می نمود؛ کنستانتیوس در گیر نبرد با ماگنتیوس بود . به گزارش زونارس کنستانتیوس دودل از اینکه میان نبرد با ماگنیتوس و نبرد با شاپور کدام را برگزیند بود که شاپور با نیروهایش گرداگرد نیسی بیس را بسته داشت. این آشکار ست که کنستانتیوس که نگران شورش های ماگنتیوس در گاول و وِترانیو در ایللریکوم بود اینک در بهنگامی نبود که بتواند به نبرد با شاپور تن به خطر دهد. از سویی دیگر شاپور برای سرآسودگی در جبهه ی ارمنستان، همانگونه که دیدیم، آرش آک دوم پسر تیگران را که در بندش بود بر تخت پادشاهی ارمنستان بر نشاند. وی می باید که از هر گونه پیشروی کنستانتیوس به سوی ارمنستان پیشگیری نماید. و از گواهه های تاریخ چنین برمیاید که گردانهایی از ارمن ها در میان دیگر تبارهای لشگر شاپور برای نبرد با رم حضور داشتند. چنین بود که شاپور با نیروهایش به محاصره ی نیسی بیس شتافت.
نیسی بیس در لبه ی جنوبی بلندی های دشت میانرودان جاگرفته است که کوهستان ها همچون دیواری دژ آن را در پناه میگیرند. در کنار آن رود میگدونیوس روان داشت که به رود فرات می ریخت. به باور پیگولوسکایا Pigulevskaja نام یونانی دره یی که نیس بیس درآنجاست، میگدونیا Μυγδονία ، از واژه ی سوریایی ماگدا به میانای میوه گرفته شده است و اگر باور او درست باشد،شاید این نشان باروری آن سرزمین بوده ست.
در نیسی بیس اینک سینت جاکوب، اسقف ادسا، مردمان را برمی انگیخت که می باید از برای آيین مسیح، که شاپور سر نابودی آن را دارد، فداکاری نمایند و به آنان هشدار میداد که اگر شاپور برآن شهر چیره آید مردمان نیسی بیس را به اسارت به شهرهای دوردست در ایران انتقال داده و آتش پرستان را بجایشان نشیمن خواهد داد . پس از محاصره ی نیسی بیس، آن اسقف خود از فراز باروهای نیسی بیس انبوهی از پشه های گزنده ی را پرواز میداد تا با نیش زدن بر خرطوم فیلهای جنگی در سپاه شاپور آنها را به آسیمگی کشند. گفته شده است که هنگامی که شاپور وی را بر فراز دیوارها ی شهر با ردای اسقفی دیده بود انگار نموده بود که وی کنستانتیوس امپراطور است و آگهش گردآورانش را سرزنش نموده بود که چرا این آگهی را نیافته بودند.
اما کنستانتیوس رویدادهای نیسی بیس را از دور دنبال می نمود و از اینروست که تاریخ نویسانی مانند افرائم Ephrem، اسقف سوریائي، وی را از برای بزدلیش به سرزنش گرفته اند که وی نه به نیسی بیس آمده بود و نه حتی به کین خواهی از کشته شدن برادرش، کنستانس، به باختر درتازیده بود و تنها هنگامی به کین خواهی به نبرد با ماگنتیوس شد که شاپور از محاصره ی نیسی بیس دست کشید. فرمانده ی سپاه رم در نیسی بیس افسر دون پایه ی بنام لوسیلیانوس Lucillianus بود و امپراطور حتی اسپهبد کارکشته یی مانند اورسیکینوس Ursicinus را که فرمانده ی کل نیروهای رم در خاور magisrer equitum per Orientem بود را نیز به کمک او نفرستاده بود.
به هر روی، این بار نیز شاپور، با همه دژکوبه های سنگینی که برای در هم شکستن باروها به کار گرفته بود، نتوانست بر سخت ساختهای دبوارهای نیسی بیس چیره آید. اینک وی به هوشمندی برآن شد که از فشار سیلاب برای درهم شکستن دیوارها بهره گیرد. وی در بالاسر رود میگدونیوس (نهر جغجغ) سدی ساخت و بستر رود ، که از برفهای آب شده در کوهستانهای ارمنستان به خروش آمده بود، را بسوی دیوارهای آن شهر روان نمود. به نوشته ی جولیان، پس از آنکه دریاچه یی در پشت باروهای نیسی بیس پدید آمد سپاهیان شاپور به همراه پرتابه هایشان که می توانستند سنگهایی به وزن ۲۵۰ کیلو را پرتاب کنند، سوار بر زورقها بسوی دیوارهای نیسی بیس در یاچه را در نوردیدند. بزودی دیوارهای شهر در زیر فشار آب تاب نیاوردند و درهم شکستند . اما بسیاری از سواره نظام شاپور در سیلابی که پدیدار شد از میان رفتند. و فیلهای سپاه وی که تاب زخمهایشان را نداشتند دررمیدند و بسیار از سپاهیان در زیر پاهایشان درآب افتادند و خفه شدند. شاپور به ناچار فرمان به واپس نشینی داد. شهرنشینان نیسی بیس در تاریکی شب دیوارهای شکسته را باز سازی نمودند . باهمه ی اینکه شاپور بیست هزار سوار از دست داد اما هنوز در محاصره آن شهر پافشاری می نمود زیراکه برای اجرای برنامه های دوریک او نیسی بیس پایگاهی بنیانی بود.
به باور من، تردیدی نمی توان داشت در اینکه شاپور مسیر رودخانه ی میگدونیوس را بسوی دیوارهای نیسی بیس برگردانید، زیرا که گزارش این کارکرد در بیشتر تاریخ ها دیده می شود . اما شاید جولیان به گزافه رفته است که می نویسد: شاپور پرتابه هایش را بر ناوها و کشتی ها نهاد، و بر فراز دریاچه ی پدیدارشده در پیرامون نیسی بیس ، بسوی دیوارهای دژ در نورد شد. البته، به باور بسیاری از پژوهشگران، نیروهای ایرانی در مهار کردن پویایی و به کارگیری فشار آب مهارت داشتند و اینکه نیروی سیلاب رودخانه دو بخش از دیوار نیسی بیس را ویران نمود را بیشتر پژوهشگران گزارش داده اند . و همانگونه که دیدیم، چنین می نماید که شاپور سدی در بلندی های نیسی بیس در برابر رودخانه ساخت و آب سد را به یک باره در مسیری که بسوی نیسی بیس ساخت رها نمود و نیروی فشار آب دو بخش از دیوار دژ را ویران ساخت. هرچند گل و لایی که این کار پدید آورد از بکار گیری سوار نظام و پیل ها، به ویژه در زیر تیر باران دشمن، جلوگیری نمود. ولی همانگون که گفتیم دیوارهای نیسی بیس سه جداره بود و مردمان نیسی بیس از دهشت به اسیری گرفته شدن با انگیزه ی بسیار به مرمت ویرانی ها می پرداختند. و شاپور به فرجام دریافت که چیرگی بر دیوارهای رخنه ناپذیر نیسی بیس به زمانی بس بلندتر از صد روز نیاز دارد و در این هنگام بود که تاخت و تاز خیون ها در مرزهای شرقی ایران ماندنی دراز هنگام تر در نیسی بیس را زیانبار می نمود و بیگمان رسیدن موسم هوای ناخوش و پشه های بیماری-زا او را برآن داشت تاچیرگی بر نیسی بیس را به بهنگامی دیگر در آینده بسپارد. اینک او به سوی سینگارا درتازید.
پس از آنکه شاپور دوم با سپاهیانش از روی سه پل بر روی رودخانه ی تیغ ریز(دجله) گذشت و به نزدیک سینگارا رسید، به زودی دریافت که کنستانتیوس تمام کرانه های رودخانه و بلندی های میدان نبرد را، که به گستردگی کم و بیش بیست کیلومتر بود، با نیروی پرشمار خود پوشانیده است. چنین بود که شاپور در روستای هیله که از اهمیتی استراتژیک برخوردار بود اردو زد و با بکارگیری اسیران جنگی بیشمار خود در یک روز دورادور ارودگاه خود را خندقی ژرف زد و دیواری باروئین بساخت. این نخستین نبرد شاپور در اندازه یی چنین بزرگ در زیر آفتابی چنان سوزان بود. و با همه ی اینکه او هنوز همانند کنستانتیوس رزم آزموده نبود، به دوراندیشی بخشی از سواران زبده ی خودرا در بلندی ها یی نزدیک برای رویارویی با مبادا به پنهان نگاه داشته بود. در نخستین ساعتهای جنگ لژیونرهایِ رزم-آزموده ی رم توانستند بر سپاهیان ایران پیروز شوند. آنها بر خندقها پل زدند و دیوار باروئیِ وی را ویران نمودند و بسیار از سپاهیان ایران را کشتند و پسر نوجوان شاپور نرسه را به همراه دوشاهزاده ی ارمن، بنامهای گنِل Gnel و تیریث Tirith ، ببند کشیدند. با فرارسیدن شب، شاپور که دم پیروزی را دریافته بود و به شکیبائی نبردرا به تماشا بود ؛ فرمان به سرازیری سواران زبده ی تیرافکنش داد و آنان درتاریکی به رده هایی بسامان به خامشی و آرام به اردوگاه رمی ها نزدیک شدند و آنها را در زیر مشعلهاشان به زیر تیر باران های پی در پی گرفتند لژیونر های دهشتزده رم که نمی دانستند چه برسرشان آمده در تاریکی و آسیمگی باشمشیر هاشان هم رزمانشان را برای گشودن راهی برای گریز به خاک می افکندند . همانگونه که از سخنرانی های تاریخی لیبانیوس Libanius , جولیان Jullian و نوشته ی اسپان هایم Spanheim برمیاید واپس نشینی هراسان و شرم آور کنستانتیوس بر آبروی وی خدشه بسیار آورد و به ويژه، از آن نابهنجارتر اینکه ، به نوشته ی ادوارد گیبون ، "به داوری آیندگان" شکنجه ی سنگدلانه و کشتن بی شرمانه ی نرسه، که پسر شاپور و ولیعهد او بود، بدست نیروهای رم که در بندشان افتاده بود "لکه یی بس ننگین تر بر نام امپراطوری بود." کنستانتیوس دوشاهزاده ی ارمن را به گروگان در دربار خویش برد تا بتواند از آن ها در هنگامی بهنگام برای آوردن فشار به ارمن ها بهره گیرد.
چنین بود که در میان دوسوی نبرد، آتش بسی نادهنادین برپاشد، که به نوشته ی جولیان؛ "نه بر پیمانی استوار بود و نه به سوگندی." شاپور برای سرکوبی تاخت و تاز های قروم پات پادشاه خیون ها که در هموندی با کوشانی ها و سکاها و هیاتلی ها و گیلانی ها در شمال خاوری بپاخاسته بود بسوی رود آموی در بخارا رهسپار شد ، و کنستانتیوس که چالش با وِترانیو را در ایللیرکوم چاره نموده بود اینک برای نبرد با مگنتیوس بسوی پانونیا میرفت . به گزارش مارسلیانوس:
همانگونه که در بخشهای پیشین دیده ایم پس از پدیداری دودمان ساسانیان پارت های آرش آکیان ارمنستان که به میترا باوری وفادار مانده بودند در زیر فرمانروایی تیرداد دوم، پادشاه ارمنستان، که برادرزاده ی آرته بان پنجم آخرین پادش آرش آکیان ایران بود، در برابر اردشیر نیرومندانه ایستادگی نموده بودند، تا که سرانجام تیرداد دوم پس از دوازده سال نبرد با اردشیر شکست خورد و به شمال ارمنستان گریخت.
اردشیر که برای یکپارچه کردن ایران در زیر فرمانروایی دودمان ساسانیان می باید درگیر نبردهایی دیگر می شد، از ادامه ی نبرد با تیرداد دوم در سرزمینهای کوهستانی ودشوار ارمنستان دست کشید؛ هرچند پیش از درگذشتش در سال ۲۴۱ میلادی، برای یکسره ساختن کار ارمنستان، با ریختن ترپندی به همدستی "آیین آک"، شاهزاده یی پارتی از خاندان سورنا ی سکاستان (سیستان)، پیمان کرد، که اگر وی تیرداد دوم را ازمیان بردارد سرزمین های گرفته شده ازخاندان او را در ارمنستان کهتر به او باز پس خواهد داد.
همانگون که دیده ایم؛ پس از آنکه شاپور یکم در ۲۴۴ میلادی فیلیپ عرب را شکست داد، امپراطور ی رم در پیمان ننگینی بناچار به ایران باج ده شد. شاپوریکم فیلیپ عرب را وادار نمود تا فرمانروایی ارمنستان بزرگ را به ایران وانهد. در سال ۲۵۲ میلادی شاپور یکم از آشفتگی های رم ودر گیری امپراطور گالوس با گوث ها بهره گرفت و به ارمنستان در تازید در این هنگام بود که تیرداد دوم پادشاه ارمنستان در گذشت و شاپورِ یکم، پسر خود، هرمز-اردشیر را بر تخت پادشاهی ارمنستان نشانید.
و دیدیم که برنامه ی دوریک (استراتژیک) شاپور یکم ویران نمودن سرزمینهای مرزی رم بود که منبع مهم درآمدهای اقتصادی آن کشور بودند وی جمعیت آن سرزمین ها را بداخل ایران می آورد و در شهرهای نویی که می ساخت آنها را نشیمن می داد. و اینکه برخی از تاریخ نویسان نوشته اند که والرین در ۲۵۵ م توانست سرزمین های شرقی را از شاپور بازپس گیرد نادرست است، زیرا شاپور را نگاهداری آن سرزمین ها در سر نبود، و آماج او از میان بردن توان اقتصادی رم بود و از اینرو بود که آن استانها را از سرنشین تهی ساخته و مردمانشان را به ایران انتقال داده و شهرهای آن استانها را ویران نموده بود. وبنابراین والریانوس بر سرزمینهایی ویران و متروک چیره شده بود.
به هر روی والریانوس پسر خود گالینوس را به سزاری خود برگمارد. پس از آنکه شاپور یکم امپراطور والریانوس را در نبرد ادسا شکست داد و او را در سال ۲۶۰ م. ببند کشید ؛ رم به ژرفای آشفتگی فرو شد و گالینوس، پسر والریانوس که اینک امپراطور رم شده بود، در هشت سال امپراطوریش تا سال ۲۶۸ م.، با شورش ها و آشفتگی های بسیار روبرو بود؛ چنانکه پوستیموس استانهای بریتانیا و اسپانیا و جرمانیا (آلمان) را از امپراطوری رم جدا ساخت و خویشتن را امپراطور خواند . گالینوس از سوی دیگر نه تنها با تاخت و تاز گوث ها که بل همچنین با بپا خیزی ماکارینوس و پسرانش در استانهای آسیا (که پسرش تیتوس را به امپراطوری برگزیده بود) و تاخت و تاز آمیلیانوس در مصر و آورِلئوس در مدیولانوم (میلان)، که همگی خودرا امپراطور می خواندند روبرو بود؛ و پس از اینکه به فرجام در ۲۶۸ هنگامیکه گالینوس در توطئه ی فرماندهان سپاهش کشته شد، سنای رم دستور داد تا همه ی خانواده ی وی نیز کشته شوند و اینک آئین آک در ارمنستان این فرصت را غنیمت شمرد و خسرو پادشاه برگزیده گالوس در ارمنستان کهتر را بکشت. اما مهینان پارتی ارمنستان بی درنگ پسر او تیرداد سوم را به رم فراری دادند و او به دربار آورلیانوس پناهنده شد. از سوی دیگر شاپور یکم بپاداش آئین آک را به پادشاهی ارمنستان کهتر برگزید.
و همانگون که در بخش های پیش دیدیم؛ بزرگان و مهینان پارتی ارمنستان بر آئین آک شوریدند و او وهمه ی فرزندانش را بکشتند. اما از او تنها کودکی نوزاد ماندگار ماند که دایه اَش سوپیا و شوهرش ایوتاق اورا باخود به کیسرائه (قیصریه) در کاپادوک فراری دادند . و آن پسر مسیحی پرهیزگاری شد که سالها بعد بنام گریگوری آشاوان(مقدس) شناخته شد. و در برپایی آئین مسیحیت در ارمنستان نقشی مهم بازی نمود.
پس از در گذشت جانشین شاپور ، هرمزد-اردشیر، در ۲۷۳ میلادی آورلیانوس امپراطور رم تیرداد سوم را با لشگری به ارمنستان کهتر فرستاد و بهرام یکم پادشاه ناتوانی که به یاری روحانیون ذرتشتی بپادشاهی رسیده بود واکنشی از خود نشان نداد. پس از اینکه نشست مهینان ایران نرسه را از پادشاهی ارمنستان بزرگ به پادشاهی ایران فراخواندند، همانگون که دیده ایم، وی گالریوس ، سزار رم خاوری را در دنباله یی از نبردها شکست داد، و تیرداد سوم که در میان سپاهیان رم می جنگید پس از شکست گالریوس با شنا در رود فرات توانست به رم بگریزد. وین در همان هنگام بود که دیوکلیتانوس رم را به دو امپراطوری خاوری در زیر فرمانروایی خود و رم باختری زیر فرمانروایی ماکزیمیان بخش نموده بود،
چنانکه دیده ایم، گالریوس برای جبران شکست خود توانست هنگامی که نرسه به همراه خانواده اش از ارمنستان بازدید می نمود درشبیخونی خانواده ی او را به گروگان گیرد و نرسه برای به دست آوردن آزادی آنها وادارشد تا پنج استان ایران در سرزمین میان رودخانه ی تیغ-ریز (دجله) و دریاچه ی وان را به ارمنستان، که اینک بر پایه این پیمان در زیر فرمان رم آمده بود، واگذار نماید. چنین بود که تیرداد سوم به ارمنستان بازگشت و برتخت پادشاهی ارمنستان بزرگ نشست.
چنانکه دیده ایم، گالریوس برای جبران شکست خود توانست هنگامی که نرسه به همراه خانواده اش از ارمنستان بازدید می نمود درشبیخونی خانواده ی او را به گروگان گیرد و نرسه برای به دست آوردن آزادی آنها وادارشد تا پنج استان ایران در سرزمین میان رودخانه ی تیغ-ریز (دجله) و دریاچه ی وان را به ارمنستان، که اینک بر پایه این پیمان در زیر فرمان رم آمده بود، واگذار نماید. چنین بود که تیرداد سوم به ارمنستان بازگشت و برتخت پادشاهی ارمنستان بزرگ نشست.
در سالهای پس از بازنشستگی دیوکلیتانوس، هنگامی که رم میان شش امپراطور پاره پاره شده بود، سزار رم غربی، ماکزیمین، نه تنها مسیحیان رم را که بل ارمنهای مسیحی را به یشتن (قربانی) نمودن بر میترا ودیگر ایزدان وا میداشت. ولی در سال ۳۱۳ م لیسینوس و کنستانتین برای بدست آوردن پشتیبانی مسیحیان آگهداد میلان را، در باره ی جلوگیری از ستم بر آنها و بر تابیدن آئین مسیح برون دادند. تیرداد سوم با دو امپراطوردبه پیمان هموندی در آمد؛ و در هنگامی که شاپور دوم کودکی بیش نبود، نه تنها بر ارمنستان چیره شد، که بل به هواداری از آنها در نبردشان با ماکزیمین بر آشورستان درتازید و آن سرزمین،را به زیر فرمان خود آورد. و همانگونه که دیدیم ماکزیمین پس از شکست از لیسینیوس و کنستانتین در آن سال خودکشی نمود.
تیرداد سوم که در آغاز پادشاهی خود با مسیحیان سر دشمنی داشت و حتی گریگوری روشنائی بخش، پسر آئین اک، را در دخمه ی دژ آرتاشات Artashat زندانی نموده بود ؛ پس از یگانگیش با رم به این برآیند رسید که ارمنستان با گرویدن به آئین مسیح می تواند اطمینان داشته باشد که کنستانتین و لیسینوس در برابر فشارهای موبدان ذرتشتی ایران از وی پشتیبانی خواهند نمود. چنین بود که وی گریگوری روشنایی بخش را که برخی از زمانیاد نویسانِ ارمن، از برای آنکه وی از نوادگان سورنا بود، او را گریگور پارتی Grigor Partev می خوانند آزاد نمود. واین او بود که گونه یی مسیحیت آرین گرا را که آمیخته با میترا باوری بود به تمامی آن کشور گسترش داد. و ارمنستان اینک هم از باره های دینی وهم از باره های سیاسی به رم پیوسته شده بود.
در سالهای ۳۱۵ تا ۳۲۱ که لیسینیوس و کنستانتین بایکدگر در چالش بودند و شاپور نوجوان هنوز سکان فرمانروایی را در ایران به دست نگرفته بود تیرداد سوم با آزادی بسیار در گزینش راهکارها و راهبردهای کشورش فرمانروایی می نمود. زیرا که حتی تاخت و تاز آلان های قفقاز در ارمنستان نیز با ازدواج وی با شاهدخت آشخن Ashkhen دختر آشکاتار Ashkatar پادشاه آنها آرام گرفته بود .
تیرداد سوم که در آغاز پادشاهی خود با مسیحیان سر دشمنی داشت و حتی گریگوری روشنائی بخش، پسر آئین اک، را در دخمه ی دژ آرتاشات Artashat زندانی نموده بود ؛ پس از یگانگیش با رم به این برآیند رسید که ارمنستان با گرویدن به آئین مسیح می تواند اطمینان داشته باشد که کنستانتین و لیسینوس در برابر فشارهای موبدان ذرتشتی ایران از وی پشتیبانی خواهند نمود. چنین بود که وی گریگوری روشنایی بخش را که برخی از زمانیاد نویسانِ ارمن، از برای آنکه وی از نوادگان سورنا بود، او را گریگور پارتی Grigor Partev می خوانند آزاد نمود. واین او بود که گونه یی مسیحیت آرین گرا را که آمیخته با میترا باوری بود به تمامی آن کشور گسترش داد. و ارمنستان اینک هم از باره های دینی وهم از باره های سیاسی به رم پیوسته شده بود.
اگرچه گریگوری به یاری تیرداد سوم می کوشید که به زور ارمنها را به کیش یکپارچه ی مسیحی آرین گرا در آورد و چه بسیار از نیایشگاه های میترا و کلیساهای ارتدکس ها را درهم کوبید و نوشته های آنانرا سوزانید. و کشیشان و مغانشان را کشت و گنجینه هاشان را تاراج نمود . اما هنوز بسیاری از میترا باوران و مسیحیان ارتدکس به آئین خویش به نیایش می پرداختند و نمی خواستند به کیش مسیحی آرین درآیند؛ تا سرانجام تیرداد سوم در ۳۳۰ م در توطئه ی مهینان ارمنستان کشته شد و ارمنستان به ژرفای آشفتگی فرو کشیده شد.
به نوشته ی فستوس در تاریخ گردانگی، فرماندارسرزمین آلجنیک Aljnik (آرزانن Arzanene درجنوب غربی ارمنستان) بنام باکور به شورش بر رویارویی با خسرو سوم جانشین تیرداد برخاست. در دوسال آینده شورشیان میترا باور ارمن خسرو سوم را از ارمنستان بیرون کردند و کشیشان مسیحی یا کشته شدند و یا از کلیساهاشان بیرون انداخته شدند و تبارهای میترا باور آلبانی (قفقاز) به رهبری سناتروک برای یاری به آنها از کوهستانهایشان بسوی ارمنستان سرازیر گشتند. چنین بود که مسیحیان ارمن از کنستانتین یکم درخواست یاری نمودند. و کنسنتانتین، پسرش کنستانتیوس را در تابستان ۳۳۵، به هنگام سی اُمین سالگرد tricennalia امپراطوریش، از کرانه های دانوب به مرزهای ارمنستان فرستاد. چنین می نماید که جولیان به این رویداد اشاره می کند که می نویسد: "سزار کنستانتیوس برای سرکوبی ناآرامی ها به خاور آمد".
و در اینک بود که مهینان میتراباور ارمنستان از شاپور درخواست یاری نمودند. شاپور جوان که از پیروزی های پی در پی اَش در برابر عرب ها بی باک و بی پروا شده بود، و تا کنون دوبار کنستانتین پدر کنستانتیوس را در نبرد شکست داده بود، برادرِ نا تنی اَش نرسه را ، برای پشتیبانی از باکور وسیناتروک به ارمنستان فرستاد. اینکه او چرا نرسه را به بازگرفتن ارمنستان فرستاد، شاید از برای این خشنودی بود که می خواست سرزمینی که نیایش نرسه از دست داده بود را به دست نرسه یی دیگر بازگیرد، و اینگونه ریختارِ (Pattern) بازی های نمادین با راهکارهای درپسند شاپور سازگارست. به گزارش زمانیاد تئوفانس Chronicle of Theophanes نیروهای ایران بر میانرودان چیره شدند و آمیدا Amida را گرفتند. اگرچه تئوفانس به نادرست نرسه را فرزند شاپور می شناسند. اما نرسه پسر شاپور در نبرد سینگارا به اسارت کنستانتیوس در آمد و کشته شد ولی این نرسه برادر شاپور بود. به هر روی سرانجام نرسه ، برادر شاپور، در رویارویی با ائتلافی از فرمانداران گوردینه Gordyene , سوفاننه Sophanene ، سوفنه Sophene و آسثیانن Asthianene در زیر رهبری شاهزاده ژان J̌on فرماندار گوردینه و به پشتیبانی نیروهای کنستانتیوس شکست خورد.
فستوس که از پیروزی کنستانتیوس در این نبرد گزارش میدهد، می نویسد وی نرسه را اعدام نمود ubi Narseus occiditur ولی می نویسد؛ کنستانتیوس خود در نبرد شرکت نداشت و یکی از اسپهبدانش در نبرد با نرسه پیروز شد. تاریخ نویسان دیگر از پیروزی کنستانتیوس بر شاپور نوشتند بدون آنکه روشنی دهند که کنستانتیوس و شاپور در آن نبرد شرکت نداشتند.
به نوشته ی فستوس در تاریخ گردانگی، فرماندارسرزمین آلجنیک Aljnik (آرزانن Arzanene درجنوب غربی ارمنستان) بنام باکور به شورش بر رویارویی با خسرو سوم جانشین تیرداد برخاست. در دوسال آینده شورشیان میترا باور ارمن خسرو سوم را از ارمنستان بیرون کردند و کشیشان مسیحی یا کشته شدند و یا از کلیساهاشان بیرون انداخته شدند و تبارهای میترا باور آلبانی (قفقاز) به رهبری سناتروک برای یاری به آنها از کوهستانهایشان بسوی ارمنستان سرازیر گشتند. چنین بود که مسیحیان ارمن از کنستانتین یکم درخواست یاری نمودند. و کنسنتانتین، پسرش کنستانتیوس را در تابستان ۳۳۵، به هنگام سی اُمین سالگرد tricennalia امپراطوریش، از کرانه های دانوب به مرزهای ارمنستان فرستاد. چنین می نماید که جولیان به این رویداد اشاره می کند که می نویسد: "سزار کنستانتیوس برای سرکوبی ناآرامی ها به خاور آمد".
و در اینک بود که مهینان میتراباور ارمنستان از شاپور درخواست یاری نمودند. شاپور جوان که از پیروزی های پی در پی اَش در برابر عرب ها بی باک و بی پروا شده بود، و تا کنون دوبار کنستانتین پدر کنستانتیوس را در نبرد شکست داده بود، برادرِ نا تنی اَش نرسه را ، برای پشتیبانی از باکور وسیناتروک به ارمنستان فرستاد. اینکه او چرا نرسه را به بازگرفتن ارمنستان فرستاد، شاید از برای این خشنودی بود که می خواست سرزمینی که نیایش نرسه از دست داده بود را به دست نرسه یی دیگر بازگیرد، و اینگونه ریختارِ (Pattern) بازی های نمادین با راهکارهای درپسند شاپور سازگارست. به گزارش زمانیاد تئوفانس Chronicle of Theophanes نیروهای ایران بر میانرودان چیره شدند و آمیدا Amida را گرفتند. اگرچه تئوفانس به نادرست نرسه را فرزند شاپور می شناسند. اما نرسه پسر شاپور در نبرد سینگارا به اسارت کنستانتیوس در آمد و کشته شد ولی این نرسه برادر شاپور بود. به هر روی سرانجام نرسه ، برادر شاپور، در رویارویی با ائتلافی از فرمانداران گوردینه Gordyene , سوفاننه Sophanene ، سوفنه Sophene و آسثیانن Asthianene در زیر رهبری شاهزاده ژان J̌on فرماندار گوردینه و به پشتیبانی نیروهای کنستانتیوس شکست خورد.
فستوس که از پیروزی کنستانتیوس در این نبرد گزارش میدهد، می نویسد وی نرسه را اعدام نمود ubi Narseus occiditur ولی می نویسد؛ کنستانتیوس خود در نبرد شرکت نداشت و یکی از اسپهبدانش در نبرد با نرسه پیروز شد. تاریخ نویسان دیگر از پیروزی کنستانتیوس بر شاپور نوشتند بدون آنکه روشنی دهند که کنستانتیوس و شاپور در آن نبرد شرکت نداشتند.
به هر روی داستان این بود که شاهزاده نرسه در مسیر خود به ارمنستان به آسانی بر آمیدا چیره شد، چرا که سخت سازیهای دژها و باروهایی که دیوکلیتانوس در هنگام امپراطوریش بجا نهاده بود، در سالهای هرج و مرج و آشفتگی بخود رها شده و فرسوده و سست و ویران شده بودند؛ و گواهه های تاریخ نشان میدهند که کنستانتین پس از پیروزی بر لیسنیوس به اسقف های بزرگ کلیسا نوشته بود که برای گسترش کلیساهای خود به هر اندازه هزینه که نیاز دارند از فرمانداران محلی در خواست نمایند و همچنین شماری باسیلیکاهای باشکوه و نو در آنتیوک و فلسطین بنا نمود و بدین سان دیگر پولی برای سخت سازی و بازسازی دژها و باروها باقی نمی ماند.
برخی از پژوهشگران بر این باورند که مسیحیان ایران به یاری هم کیشان مسیحی خود در ارمنستان و رم از شمار سپاهیان وسواران زره پوش و مسیر نرسه، از راه پیوند خود با کلیسای آنتیوک به رم آگهش می رساندند. وزینرو بود که شاپور بر مسیحیان خشم آورد و کلیساهایشان را ویران نمود و به سختی کیفرشان داد.
پس از کشته شدن نرسه، برادر شاپور، یکی از افسران دربار ارمنستان بنام آنتیوکوس توانست خسرو سوم، پسر تیرداد سوم، را بر تخت پادشاهی ارمنستان بازگرداند . خسرو اینک به دوراندیشی ارمنهای آرش اکیان را به آذرم بسیار با آوندهای مهین برجستگی داد و همه ی کسانی که در شورش بر علیه تیرداد سوم شرکت نموده بودند را ببخشود. خسرو سوم پادشاهی فرزانه بود که سر رزم نداشت و روزهای خودرا بیشتر به شکار و بازی با شاهین های شکارگر، در کاخی که در کنار رود الوثروس Eleutherus (نهرالکبیر الجنوبی) ساخته بود، می گذراند. وی پس از آنکه شنید که کنستانتین امپراطوری خویشتن را در پایان سال ۳۳۵ م. میان پسران و برادرزاده هایش بخش نموده و ارمنستان را در زیر فرمانروایی هانیبالیانوس برادر زاده اش نهاده است، به هوشمندی دریافت که دوران آشفتگی در رم فرارسیده است و بخردانه آن دید که با شاپور از در هموندی درآید. و بخت خود را با پادشاهی کوچک و ناتوان مانند هانیبالیانوس به بازی نگیرد و به هر روی، کنستانتین ارمنستان را به هانیبالیانوس بخشیده بود، و تنها چاره برای خسرو این هموندی بود .
چنین بود که در سالهایی که پسران کنستانتین درگیر کشمکش با هم و با دیگر مدعیان امپراطوری بودند، خسرو با شاپور دوم پیمان آشتی بست و همه ی بروند های وی را برای صلح پذیرفت و نه تنها به ایران سالیانه باج می پرداخت که بل سرزمین آتروبایگان (آذربایجان) را که گالریوس با گروگان گیری خانواده ی نرسه از شاهنشاه بدست آورده و به پادشاه دست نشانده ی خود، تیرداد سوم ارمنستان، بخشیده بود به ایران بازپس داد.
برخی از پژوهشگران بر این باورند که مسیحیان ایران به یاری هم کیشان مسیحی خود در ارمنستان و رم از شمار سپاهیان وسواران زره پوش و مسیر نرسه، از راه پیوند خود با کلیسای آنتیوک به رم آگهش می رساندند. وزینرو بود که شاپور بر مسیحیان خشم آورد و کلیساهایشان را ویران نمود و به سختی کیفرشان داد.
پس از کشته شدن نرسه، برادر شاپور، یکی از افسران دربار ارمنستان بنام آنتیوکوس توانست خسرو سوم، پسر تیرداد سوم، را بر تخت پادشاهی ارمنستان بازگرداند . خسرو اینک به دوراندیشی ارمنهای آرش اکیان را به آذرم بسیار با آوندهای مهین برجستگی داد و همه ی کسانی که در شورش بر علیه تیرداد سوم شرکت نموده بودند را ببخشود. خسرو سوم پادشاهی فرزانه بود که سر رزم نداشت و روزهای خودرا بیشتر به شکار و بازی با شاهین های شکارگر، در کاخی که در کنار رود الوثروس Eleutherus (نهرالکبیر الجنوبی) ساخته بود، می گذراند. وی پس از آنکه شنید که کنستانتین امپراطوری خویشتن را در پایان سال ۳۳۵ م. میان پسران و برادرزاده هایش بخش نموده و ارمنستان را در زیر فرمانروایی هانیبالیانوس برادر زاده اش نهاده است، به هوشمندی دریافت که دوران آشفتگی در رم فرارسیده است و بخردانه آن دید که با شاپور از در هموندی درآید. و بخت خود را با پادشاهی کوچک و ناتوان مانند هانیبالیانوس به بازی نگیرد و به هر روی، کنستانتین ارمنستان را به هانیبالیانوس بخشیده بود، و تنها چاره برای خسرو این هموندی بود .
چنین بود که در سالهایی که پسران کنستانتین درگیر کشمکش با هم و با دیگر مدعیان امپراطوری بودند، خسرو با شاپور دوم پیمان آشتی بست و همه ی بروند های وی را برای صلح پذیرفت و نه تنها به ایران سالیانه باج می پرداخت که بل سرزمین آتروبایگان (آذربایجان) را که گالریوس با گروگان گیری خانواده ی نرسه از شاهنشاه بدست آورده و به پادشاه دست نشانده ی خود، تیرداد سوم ارمنستان، بخشیده بود به ایران بازپس داد.
خسرو سوم در سال ۳۳۹ میلادی درگذشت و پسرش تیگران هفتم به جانشینی او رسید. تیگران که همه آسیب ها و ویرانی های ارمنستان را برآیند هنایش ومداخله ی دو آئین مسیحی و ذرتشتی می دید آذرمی چندان به آن دین ها نشان نمی داد. وی همچنین دو خاندان آردزرونی Ardzruni و رشتونی Reshtuni را که با ذرتشتیان ساسانی همدلی داشتند کشتار نمود.
در نزدیکی های ۳۴۲ م شاپور برآن شد که به کین خواهی از شکست برادرش نرسه به کنستانتیوس درسی از پشیمانی دهد. اما پیش از انکه به نبرد با وی شود به دیگر بار می خواست که از هرگونه دشواری در جبهه ی ارمنستان سر آسوده باشد .چنین بود که برازشاپور ساتراپ آتروبایگان (آذربایجان) تیگران پادشاه ارمنستان را به یاری وزیر دربار ناوفادار ارمنستان، بنام درَستامَت Drastamat ، به همایشی در آذربایجان فراخواند. به نوشته ی فاوستوس Faustos درَستامَت شاهزاده ی اینگلینه Ingilene بود و " خزانه دار دژ اَنگل اAng و همه ی دژهای دیگر پادشاهی در آن سرزمین بود."
بهر رویِ، برازشاپور تیگران را در آذربایگان دستگیر و وی را از یک چشم نابینا نمود تا بدین سان برای همیشه او را از نشستن بر اورنگ پادشاهی محروم سازد؛ چرا که در ایران و ارمنستان پادشاه نمی توانست پیکری آسیب دیده داشته باشد. شاپور سپس به آسانی بر ارمنستان چیره شد و خانواده ی تیگران به همراه پسرش آرش آک دوم را به بندکشید. آنگاه برای نبرد با کنستانتیوس به میانرودان در تازید .
به نوشته ی کیراکس گانجاکِتسی Kirakos Ganjakets'i در "تاریخ ارمنستان":
بهر رویِ، برازشاپور تیگران را در آذربایگان دستگیر و وی را از یک چشم نابینا نمود تا بدین سان برای همیشه او را از نشستن بر اورنگ پادشاهی محروم سازد؛ چرا که در ایران و ارمنستان پادشاه نمی توانست پیکری آسیب دیده داشته باشد. شاپور سپس به آسانی بر ارمنستان چیره شد و خانواده ی تیگران به همراه پسرش آرش آک دوم را به بندکشید. آنگاه برای نبرد با کنستانتیوس به میانرودان در تازید .
به نوشته ی کیراکس گانجاکِتسی Kirakos Ganjakets'i در "تاریخ ارمنستان":
شاپور آرش آک را به پادشاهی ارمنستان برنشانید و همه ی مهینان Nakhara ، و همه ی اسقف های ارمنستان نزد او آمدند و از او بزرگ پدری Patriarch برای کلیسا، همسنگ با گریگوری روشنایی بخش، درخواست نمودند . آنها جوانی با پیشینه ی نیکو ، که در دید خداوند خوشایند بود بنام نرسه پسر یوسیک Yusik پسر آتاناجینس را یافتند.نرسه از نوادگان گریگوری روشنایی بخش و بنابرین از خاندان سورن آرش آکیان بود که با ساندخت از خاندان مامیکونیان ازدواج کرده بود و چنانکه خواهیم دید سالها بعد پس از آنکه از ارمنستان تبعید شد شاپور وی را به سفارتی بسیار نمادین به رم فرستاد.
به هر روی، شاپور به دور اندیشی دریافت که برای فرمانروایی بی دغدغه بر ارمنستان می باید بر پایگاه های نظامی رم در میانرودان به ویژه در نیسی بیس و سینگارا و دژهای سخت ساخت شان چیره شود تا بتواند بدینسان از یاری و دخالت های رم در ارمنستان پیشگیری نماید.
محاصره ی نیسی بیس (نصیبین)
پس از انکه کنستانتین در گذشت -- و یا در نبردهای نخستین با شاپور کشته شد، پسرش کنستانتیوس دوم سپهسالاری ادامه ی نبرد با او را بر عهده گرفته بود. پیروزی ها ی شاپور برای رم در مرزهای خاوری آن کشور بسیار گران بود. کنستانتیوس که هیچ کمکی از برادرانش به او نمی رسید و هیچ امیدی به در یافت یاری از سپاهیان ایللریوم نداشت و به نوشته ی جولیان "نه دل یک فرمانروا را داشت و نه سر یک اسپهبد را" می باید با سپاهی ناهماهنگ از گوث ها و راهزنان عرب به رویارویی شاپور رود. از سوی دیگر شاپور توانسته بود توانایی جنگی مردمانش را باز زیوی دهد اما هنوز سازماندهی مورد نیاز را برای چیرگی بر آسیای رمی ها نداشت. همانگونه که گیبون می نویسد؛ اگرچه نُه پیروزی پی در پی شاپور بر کنستانتین و پسرش کنستانتیوس،
آوازه ی دلاوری وبزرگواری وی را در میان کشورها پخش نموده بود اما تا هنگامیکه شهرهای سخت ساخت شده میانرودان و به ویژه شهر باستانی نیسی بیس (نصیبین) در زیر فرمان رم بود او نمی توانست برا ی به جای آوردن پیروز مند برنامه هایش امیدی داشته باشد.برای برنامه های دوریک (استراتژیک) شاپور دوم چیرگی بر نیسی بیس به خاطر جایگاه اقتصادی و جغرافیائی آن از مهینایی بارز برخوردار بود . و از این روی بود که وی سه بار نیسی بیس را به محاصره کشید. همانگونه که در پیش دیدیم این دیوکلیتانوس بود که بدوراندیشی، پس از پیمان صلح با نرسه، به سخت سازی پدافند شهرهای میانرودان پرداخته بود. چنین بود که نیسی بیس، به خاطر مهینایی ويژه اش توانست؛ به گواهه ی سالوست Sallust با سه لایه ی دیوارها ی آجری و خندقی ژرف، در درازای دوازده سال در برابر سه محاصره ی شاپور که نخستین آن دوماه و دومین آن اندکی کمتر از سه ماه و به فرجام سومین محاصره اندکی بیش از سه ماه به درازا کشید ایستادگی نماید. به نوشته ی جولیان محاصره ی دوم نیسی بیس، به دست نیروهای شاپور، شش سال پیش از شورش ماگنتیوس بود و بنابراین تاریخ این نبرد را میتوان سال ۳۴۶ میلادی داد.
در باره ی محاصره ی سوم نیسی بیس پنج گزارش کهن را گواهه ی تاریخی می توان یافت که با همه ی آنکه گزارش های آنها تا اندازه ی زیادی با یکدگر هماهنگی ندارند اما در برگیر آگهش های باهوده یی در باره ی محاصره ی شاپور هستند. یکی از آنها گزارش اِفرائِم Ephraem سوریه ئی است که یکی از پدران کلیسای ارتدکس است و خود در هنگام آن درگیری در نیسی بیس بوده است. باهمه اینکه نوشته ی او نوشته یی مذهبی است ولی اشاره هایی به محاصره ی شاپور دارد . جولیان برادرزاده کنستانتیوس که بعدها خود امپراطور شد نیز در سخنرانی های یادمانیش Panegyric در باره ی امپراطوری کنستانتیوس از این محاصره آگهش هایی میدهد . اگرچه به گمان گروهی از پژوهشگران گزارش او برخی از رویدادهای داستان حبشه یی Aethiopica نوشته ی هیلودوروس امسا Heliodorus of Emesa را با راستی های محاصره آمیخته است . تئودورت Theodoret اسقف سیرهوس Cyrrhus در سده ی پنجم نیز در این باره نوشته است. هرچند نوشته ی او با آمیزه با رویدادهای شگرف آسای دینی است که گشتگی هایی راستین نمی توانند باشند. زمانیاد پاسچال Chronicon Paschale در سده ی هفتم میلادی که داوش دارد داستان این محاصره را در نامه یی از ولوگائسس Vologaeses اسقف نیسی بیس دریافت داشته چهارمین پدیدگاه داستان این محاصره است و به فرجام پنجمین گزارش تاریخ زونارس در سده ی دوازدهم میلادیست.
به گزارش جولیان در سومین محاصره ی نیسی بیس در سال ۳۵۰ م. که پادشاه هندوستان با گردانی از فیلهای جنگیش شاپور را همراهی می نمود؛ کنستانتیوس در گیر نبرد با ماگنتیوس بود . به گزارش زونارس کنستانتیوس دودل از اینکه میان نبرد با ماگنیتوس و نبرد با شاپور کدام را برگزیند بود که شاپور با نیروهایش گرداگرد نیسی بیس را بسته داشت. این آشکار ست که کنستانتیوس که نگران شورش های ماگنتیوس در گاول و وِترانیو در ایللریکوم بود اینک در بهنگامی نبود که بتواند به نبرد با شاپور تن به خطر دهد. از سویی دیگر شاپور برای سرآسودگی در جبهه ی ارمنستان، همانگونه که دیدیم، آرش آک دوم پسر تیگران را که در بندش بود بر تخت پادشاهی ارمنستان بر نشاند. وی می باید که از هر گونه پیشروی کنستانتیوس به سوی ارمنستان پیشگیری نماید. و از گواهه های تاریخ چنین برمیاید که گردانهایی از ارمن ها در میان دیگر تبارهای لشگر شاپور برای نبرد با رم حضور داشتند. چنین بود که شاپور با نیروهایش به محاصره ی نیسی بیس شتافت.
نیسی بیس در لبه ی جنوبی بلندی های دشت میانرودان جاگرفته است که کوهستان ها همچون دیواری دژ آن را در پناه میگیرند. در کنار آن رود میگدونیوس روان داشت که به رود فرات می ریخت. به باور پیگولوسکایا Pigulevskaja نام یونانی دره یی که نیس بیس درآنجاست، میگدونیا Μυγδονία ، از واژه ی سوریایی ماگدا به میانای میوه گرفته شده است و اگر باور او درست باشد،شاید این نشان باروری آن سرزمین بوده ست.
در نیسی بیس اینک سینت جاکوب، اسقف ادسا، مردمان را برمی انگیخت که می باید از برای آيین مسیح، که شاپور سر نابودی آن را دارد، فداکاری نمایند و به آنان هشدار میداد که اگر شاپور برآن شهر چیره آید مردمان نیسی بیس را به اسارت به شهرهای دوردست در ایران انتقال داده و آتش پرستان را بجایشان نشیمن خواهد داد . پس از محاصره ی نیسی بیس، آن اسقف خود از فراز باروهای نیسی بیس انبوهی از پشه های گزنده ی را پرواز میداد تا با نیش زدن بر خرطوم فیلهای جنگی در سپاه شاپور آنها را به آسیمگی کشند. گفته شده است که هنگامی که شاپور وی را بر فراز دیوارها ی شهر با ردای اسقفی دیده بود انگار نموده بود که وی کنستانتیوس امپراطور است و آگهش گردآورانش را سرزنش نموده بود که چرا این آگهی را نیافته بودند.
اما کنستانتیوس رویدادهای نیسی بیس را از دور دنبال می نمود و از اینروست که تاریخ نویسانی مانند افرائم Ephrem، اسقف سوریائي، وی را از برای بزدلیش به سرزنش گرفته اند که وی نه به نیسی بیس آمده بود و نه حتی به کین خواهی از کشته شدن برادرش، کنستانس، به باختر درتازیده بود و تنها هنگامی به کین خواهی به نبرد با ماگنتیوس شد که شاپور از محاصره ی نیسی بیس دست کشید. فرمانده ی سپاه رم در نیسی بیس افسر دون پایه ی بنام لوسیلیانوس Lucillianus بود و امپراطور حتی اسپهبد کارکشته یی مانند اورسیکینوس Ursicinus را که فرمانده ی کل نیروهای رم در خاور magisrer equitum per Orientem بود را نیز به کمک او نفرستاده بود.
به هر روی، این بار نیز شاپور، با همه دژکوبه های سنگینی که برای در هم شکستن باروها به کار گرفته بود، نتوانست بر سخت ساختهای دبوارهای نیسی بیس چیره آید. اینک وی به هوشمندی برآن شد که از فشار سیلاب برای درهم شکستن دیوارها بهره گیرد. وی در بالاسر رود میگدونیوس (نهر جغجغ) سدی ساخت و بستر رود ، که از برفهای آب شده در کوهستانهای ارمنستان به خروش آمده بود، را بسوی دیوارهای آن شهر روان نمود. به نوشته ی جولیان، پس از آنکه دریاچه یی در پشت باروهای نیسی بیس پدید آمد سپاهیان شاپور به همراه پرتابه هایشان که می توانستند سنگهایی به وزن ۲۵۰ کیلو را پرتاب کنند، سوار بر زورقها بسوی دیوارهای نیسی بیس در یاچه را در نوردیدند. بزودی دیوارهای شهر در زیر فشار آب تاب نیاوردند و درهم شکستند . اما بسیاری از سواره نظام شاپور در سیلابی که پدیدار شد از میان رفتند. و فیلهای سپاه وی که تاب زخمهایشان را نداشتند دررمیدند و بسیار از سپاهیان در زیر پاهایشان درآب افتادند و خفه شدند. شاپور به ناچار فرمان به واپس نشینی داد. شهرنشینان نیسی بیس در تاریکی شب دیوارهای شکسته را باز سازی نمودند . باهمه ی اینکه شاپور بیست هزار سوار از دست داد اما هنوز در محاصره آن شهر پافشاری می نمود زیراکه برای اجرای برنامه های دوریک او نیسی بیس پایگاهی بنیانی بود.
به باور من، تردیدی نمی توان داشت در اینکه شاپور مسیر رودخانه ی میگدونیوس را بسوی دیوارهای نیسی بیس برگردانید، زیرا که گزارش این کارکرد در بیشتر تاریخ ها دیده می شود . اما شاید جولیان به گزافه رفته است که می نویسد: شاپور پرتابه هایش را بر ناوها و کشتی ها نهاد، و بر فراز دریاچه ی پدیدارشده در پیرامون نیسی بیس ، بسوی دیوارهای دژ در نورد شد. البته، به باور بسیاری از پژوهشگران، نیروهای ایرانی در مهار کردن پویایی و به کارگیری فشار آب مهارت داشتند و اینکه نیروی سیلاب رودخانه دو بخش از دیوار نیسی بیس را ویران نمود را بیشتر پژوهشگران گزارش داده اند . و همانگونه که دیدیم، چنین می نماید که شاپور سدی در بلندی های نیسی بیس در برابر رودخانه ساخت و آب سد را به یک باره در مسیری که بسوی نیسی بیس ساخت رها نمود و نیروی فشار آب دو بخش از دیوار دژ را ویران ساخت. هرچند گل و لایی که این کار پدید آورد از بکار گیری سوار نظام و پیل ها، به ویژه در زیر تیر باران دشمن، جلوگیری نمود. ولی همانگون که گفتیم دیوارهای نیسی بیس سه جداره بود و مردمان نیسی بیس از دهشت به اسیری گرفته شدن با انگیزه ی بسیار به مرمت ویرانی ها می پرداختند. و شاپور به فرجام دریافت که چیرگی بر دیوارهای رخنه ناپذیر نیسی بیس به زمانی بس بلندتر از صد روز نیاز دارد و در این هنگام بود که تاخت و تاز خیون ها در مرزهای شرقی ایران ماندنی دراز هنگام تر در نیسی بیس را زیانبار می نمود و بیگمان رسیدن موسم هوای ناخوش و پشه های بیماری-زا او را برآن داشت تاچیرگی بر نیسی بیس را به بهنگامی دیگر در آینده بسپارد. اینک او به سوی سینگارا درتازید.
پس از آنکه شاپور دوم با سپاهیانش از روی سه پل بر روی رودخانه ی تیغ ریز(دجله) گذشت و به نزدیک سینگارا رسید، به زودی دریافت که کنستانتیوس تمام کرانه های رودخانه و بلندی های میدان نبرد را، که به گستردگی کم و بیش بیست کیلومتر بود، با نیروی پرشمار خود پوشانیده است. چنین بود که شاپور در روستای هیله که از اهمیتی استراتژیک برخوردار بود اردو زد و با بکارگیری اسیران جنگی بیشمار خود در یک روز دورادور ارودگاه خود را خندقی ژرف زد و دیواری باروئین بساخت. این نخستین نبرد شاپور در اندازه یی چنین بزرگ در زیر آفتابی چنان سوزان بود. و با همه ی اینکه او هنوز همانند کنستانتیوس رزم آزموده نبود، به دوراندیشی بخشی از سواران زبده ی خودرا در بلندی ها یی نزدیک برای رویارویی با مبادا به پنهان نگاه داشته بود. در نخستین ساعتهای جنگ لژیونرهایِ رزم-آزموده ی رم توانستند بر سپاهیان ایران پیروز شوند. آنها بر خندقها پل زدند و دیوار باروئیِ وی را ویران نمودند و بسیار از سپاهیان ایران را کشتند و پسر نوجوان شاپور نرسه را به همراه دوشاهزاده ی ارمن، بنامهای گنِل Gnel و تیریث Tirith ، ببند کشیدند. با فرارسیدن شب، شاپور که دم پیروزی را دریافته بود و به شکیبائی نبردرا به تماشا بود ؛ فرمان به سرازیری سواران زبده ی تیرافکنش داد و آنان درتاریکی به رده هایی بسامان به خامشی و آرام به اردوگاه رمی ها نزدیک شدند و آنها را در زیر مشعلهاشان به زیر تیر باران های پی در پی گرفتند لژیونر های دهشتزده رم که نمی دانستند چه برسرشان آمده در تاریکی و آسیمگی باشمشیر هاشان هم رزمانشان را برای گشودن راهی برای گریز به خاک می افکندند . همانگونه که از سخنرانی های تاریخی لیبانیوس Libanius , جولیان Jullian و نوشته ی اسپان هایم Spanheim برمیاید واپس نشینی هراسان و شرم آور کنستانتیوس بر آبروی وی خدشه بسیار آورد و به ويژه، از آن نابهنجارتر اینکه ، به نوشته ی ادوارد گیبون ، "به داوری آیندگان" شکنجه ی سنگدلانه و کشتن بی شرمانه ی نرسه، که پسر شاپور و ولیعهد او بود، بدست نیروهای رم که در بندشان افتاده بود "لکه یی بس ننگین تر بر نام امپراطوری بود." کنستانتیوس دوشاهزاده ی ارمن را به گروگان در دربار خویش برد تا بتواند از آن ها در هنگامی بهنگام برای آوردن فشار به ارمن ها بهره گیرد.
چنین بود که در میان دوسوی نبرد، آتش بسی نادهنادین برپاشد، که به نوشته ی جولیان؛ "نه بر پیمانی استوار بود و نه به سوگندی." شاپور برای سرکوبی تاخت و تاز های قروم پات پادشاه خیون ها که در هموندی با کوشانی ها و سکاها و هیاتلی ها و گیلانی ها در شمال خاوری بپاخاسته بود بسوی رود آموی در بخارا رهسپار شد ، و کنستانتیوس که چالش با وِترانیو را در ایللیرکوم چاره نموده بود اینک برای نبرد با مگنتیوس بسوی پانونیا میرفت . به گزارش مارسلیانوس:
Saporem in extremis regni limitibus suorum sanguine fuso multiplici aegre propulsare gentes infestas . . . Constantius inplicatus pacem postulat precativam. Dumque ad Chionitas et Eusenos haec scripta mittuntur, in quorum confiniis agebat hiemem Sapor, tempus interstitit longum.
شاپور، در دوردست مرزهای سرزمینش، دشواری داشت و با خون بسیار سپاهیانش توانست تازش تبارهای دشمن را به واپس راند... کنستانتیوس، که درگیر جنگهایی بسیار جدی بود، به فروتنی درخواست آشتی نمود. ولی تا هنگامی که این رسانه ها به سرزمین خیون ها و ئوزن ها که شاپور زمستان را در آنجا بسر می کرد، فرستاده شد زمان بسیاری به هدر رفت.با این همه به نوشته ی سوکراتس Socrates ، تاریخ نویس کلیسایی بیزانتین، در نبردها ی شاپور و کنستانتیوس: "کنستانتیوس هرگز هیچ برتریی نداشت" و شاپور با همه آنکه به همه ی آماج های خویش نرسیده بود ولی دستاوردهایی بیش از رم داشت. زیرا که چندین بار نیروهای رم را شکست داده بود و سر زمینها ی زیر فرمان کنستانتیوس را به تاراج کشیده و شماری از دژهای سخت ساز را ویران نموده بود و خسرو پادشاه ارمنستان را که رم بر تخت نشانیده بود باج ده و دست نشانده ی ایران نمود و همچنین تیگران را به کیفر از پادشاهی برکنار نموده و پسرش آرش آک را بر تخت نشانده بود . تنها دست آورد رم دستگیری و کشتن پسر شاپور نرسه در نبرد سینگارا بود.
در اینجا با هوده ست که بگوئیم که تاریخ نویسان رم و پس از آنها بسیاری از تاریخ نویسان اروپایی که تاریخ های خود را بر دیسه تاریخ های کهن آنان نوشته اند آشنایی چندان زیادی با تبارهای دور دست ایران در خاور دریای کاسپین تا سیری دریا نداشتند و همه ی مردمان آن سرزمین را به نام خیون ها، کوشان ها، ئوزن ها و یا کیدار ها می خواندند. و البته انگاره های بسیاری را پرداخته اند که اینک برای خود تاریخی در کناره شده است.
همانگونه که در شاهنشاهی های آرش آکیان ها دیده ایم آن دودمان از مردمان پارتی سرزمین داهه در خاور دریای کاسپین بودند که پس از شکست ارته بان پنجم ار اردشیر در استانهای شمال خاوری ایران در خاور دریای کاسپین تا سیری دریا شاهنشاهی خودرا به آوند کوشان شاهان برپا داشتند. از سوی دیگر تبارهای ترک و چین رفته رفته به این سرزمین ها کوچ نمودند ولی این سرزمین ها همواره فرهنگ میترائی ایران را نگاه داشت و شهرهایی مانند بخارا و سمرقند با همه ی اینکه به منش پارتی ها به باورمندان بودایی پروای نیاش و پرستگاری آزادانه می دادند ولی هرگز شهرهایی بودایی و یا ذرتشتی نشدند.
از اینرو تاریخ نویسان اروپایی که خیون ها را برابر با هون ها گرفته اند در اشتباهند . البته ایرانی ها تبارهای چینی ئی که از برابر "مودو" فرمانده ی تبارهای هموند خیونگنو 匈奴 به ختن و سرزمینهای ایران گریخته بودند را خیون می خواندند و البته چینی ها خود تبار این فراریان را "یوئِه ژی" 月氏 می خواندند. مودو بخش کوچکی از یوئه ژی ها را در میان هموندان خود پذیرفت که آنها را "خیائو یوئه ژی" 小月氏 یا "یوئه ژی خرد" می خواندند. بخش بزرگتر را که به ختن و استانهای ایران گریخته بودند را "دا یوئه ژی" 大月氏 یا یوئه ژی بزرگ می خواندند. یوئه ژی ها سکا ها (به چینی سِی 塞 ) را از سرزمین جونغار به سرزمین سُغد راندند . هر چند اندکی بعد ووسون ها Wusun ها آنها را از جونغار به سیری دریا راندند و چنین بود که آنان پادشاهی باختر را سرنگون نمودند. به هر روی در هنگام پادشاهی شاپور این مردمان که با پیوندهای بازرگانی باهم هموند شده بودند هنوز فرهنگی پارتی داشتند.
شاپور در نبردخود با قروم پات در مرزهای شمال خاوری نه تنها توانست شورش خیون ها را و هموندانشان را آرام نماید که بل توانست با فرزانگی و خردمندی و بزرگواری میان پارت ها، سکاها، و هیاتلی های میترا باور و پارسهای ذرتشتی آشتی و دوستی برپا دارد. و به نشانه ی دوستی و همبستگی سورنای پارتی را به نخست وزیری خود برگزید و بسیاری از اسپهبدان پارت مانند مهران را به فرماندهی سپاه خویش برگمارد . و این نشان آن بود که او توانسته بود توان سهمگین موبدان ذرتشتی را مهار نماید. از اینروست که ما بار دیگر نگاره های میترا را در کنار اهور مزدا می بینیم . با همه ی اینکه شاپور مسیحیانی را که هوادار رم بودند به شدت کیفر می داد ولی پروا می داد که اسقفی مسیحیی در تیس پاون پایتختش دهنادهای باورهای دینی آنان را سرپرستی نماید همانگونه که پیشوای یهودیان در تبعید (به عبری رُش گالوت ראש גלות و در زبان آرامی ریش گالوتا ריש גלותא به میانای پیشوای دورافتادگان ) سرپرستی دهنادهای یهودیان را در کنار موبدان ذرتشتی بر عهده داشتند.
در هنگام پادشاهی شاپور، بیگمان، به دیگر بار سازمان دهی وبرپایی بسامانی و بازسازی ارتش و دیوان فرمانروایی، بر کامیابی های وی در نبرد با جولیان هنایش بسیار داشت. بزرگواری و رهبری هوشمندانه وی آنچنان بود که نه تنها قروم پات، پادشاه خیونها به هموندی و دوستی با او در آمد و از برایش لشگری گران از خیون ها و تبارهای هموندشان برای افزودن به سپاه ایران برای نبرد با رم فراهم نمود که بل، چنانکه خواهیم دید، خود نیز با وفاداری و دلاوری و جانبازی در کنار شاپور در آن نبردها شرکت نمود. چنین بود که شاپور توانست پسر خویش را بر تخت پادشاهی کوشان بنشاند. که گواهه های تاریخی آنرا در سکه های "کوشان شاهان" و برخی از سنگ نبشته های کوشان می توان دید.
شاپور پس از دستآوردهای مهینش، که بر نیرو و توان اقتصادی و نظامی ایران بس افزوده بود، در آستانه ی بازگشت به تیس پاون (تیسفون) بود که پیامی از تَهَم-شاپور ساتراپ آدیابنه ی خود در میانرودان (موصل در عراق) درباره ی درخواستِ به خواهشِ کنستانتیوس در باره ی پیمان آشتی دریافت نمود. برای بیزش اهمیت این پیام می باید به رویدادهای سوریه و خاور رم در هنگامی که کنستانتیوس در گاول با ماگنتیوس می جنگید را به بررسی آوریم.
در هنگام پادشاهی شاپور، بیگمان، به دیگر بار سازمان دهی وبرپایی بسامانی و بازسازی ارتش و دیوان فرمانروایی، بر کامیابی های وی در نبرد با جولیان هنایش بسیار داشت. بزرگواری و رهبری هوشمندانه وی آنچنان بود که نه تنها قروم پات، پادشاه خیونها به هموندی و دوستی با او در آمد و از برایش لشگری گران از خیون ها و تبارهای هموندشان برای افزودن به سپاه ایران برای نبرد با رم فراهم نمود که بل، چنانکه خواهیم دید، خود نیز با وفاداری و دلاوری و جانبازی در کنار شاپور در آن نبردها شرکت نمود. چنین بود که شاپور توانست پسر خویش را بر تخت پادشاهی کوشان بنشاند. که گواهه های تاریخی آنرا در سکه های "کوشان شاهان" و برخی از سنگ نبشته های کوشان می توان دید.
شاپور پس از دستآوردهای مهینش، که بر نیرو و توان اقتصادی و نظامی ایران بس افزوده بود، در آستانه ی بازگشت به تیس پاون (تیسفون) بود که پیامی از تَهَم-شاپور ساتراپ آدیابنه ی خود در میانرودان (موصل در عراق) درباره ی درخواستِ به خواهشِ کنستانتیوس در باره ی پیمان آشتی دریافت نمود. برای بیزش اهمیت این پیام می باید به رویدادهای سوریه و خاور رم در هنگامی که کنستانتیوس در گاول با ماگنتیوس می جنگید را به بررسی آوریم.
سزاری گالوس در استانهای مرزی با ایران
به نوشته ی امیانوس مارسلینوس، لیبیانوس و فیلوستورگیوس در هنگامیکه شاپور در شمال شرقی با خیون ها در نبرد بود به ساتراپهای مرزبان ایران، تهم-شاپور Tamsapur ساتراپ آدیابنه و نوهودار Nohodares ساتراپ آشورستان دستور داده بود تا با پیگیری نبردهای مرزی از بازسازی دژهای رم و سخت سازی دیوارهای دفاعی شهرهای مرزی رم پیشگیری نمایند . آن دو ساتراپ در تاخت و تازهایشان در میانرودان بسیار کامیاب بودند. و چنین بود که کنستانتیوس، در ۳۵۱ م. هنگامی که در گیر سرکوبی شورش های گاول و ایتالیا بود، از برای آرام نمودن استانهای مرزی رم با ایران که در زیر آفندها ی دو ساتراپ دستخوش نابسامانی و آشفتگی شده بودند، گالوس پسر عمویش را به سزاری رم خاوری در آنتیوک سوریه برگمارد. اگرچه به خاطر بدگمانی و بی اعتمادیِ بسیارِ او، گالوس براستی ازخود هیچ اختیاری نداشت و چنانکه خواهیم دید همواره در زیر دید نگاه داشته شده بود.
گالوس و برادر ناتنیش جولیان دو عموزاده ی کنستانتیوس بودند که ، همانگونه که در پیش دیدیم، در کشتار هانیبالیانوس و دلماتیوس به همراه خانواده هاشان و نزدیکانشان، هنگامی که کودکانی بیش نبودند، جان سالم بدر برده بودند . هرچند که رفتار با آنها بسیار سخت و سنگدلانه بود. دوبرادر خردسال در نخست برای نگاهداری به اسقف یوسبیوسِ نیکومدیا، سپرده شده بودند که وی آنها را در برنامه یی فشرده به خواندن انجیل با صدای بلند در همایشها و زیارت آرامگاه شهدا و خواندن اورادها و آوازهای مذهبی وامیداشت. و شاید از اینرو بود که جولیان از مسیحیت بیزار شد و بهنگام امپراطوریش به آئین چند ایزدی میترائی بازگشت وزینروست که به آوند "جولیان از دین برگشته" Iulianus apostata شناخته می شود. پس از درگذشت یوسیبیوس،به فرمان کنستانتیوس دو برادر را به نزد مارسلیوم Marcellum در کاپادوک به تبعید فرستادند و آنها در آنجا همواره زیر دید و در بازداشت بودند. دو برادر همانگونه که جولیان در نامه هایش به آتنی ها و سوکراتیس می نویسد همواره خاطره ی کشتار خانواده اشان را به یادداشتند و هر دم به انتظار ورود جلادی بودند که آنها را نیز به سرنوشت خانواده شان برساند.
اینک کنستانتیوس که درگیر سرکوبی ماگنتیوس بود، چون از خود فرزندی نداشت و از برای تاخت و تازهای تهم-شاپور و نو هودار، ساتراپ های مرزبان شاپور ، نیاز به سزاری در خاور داشت، گالوس را به سزاری رم خاوری برگزید و از او سوگند وفاداری گرفت . اگرچه گالوسِ بیست و پنج ساله تنها به نام سزار بود و کنستاتیوس افسر مورد اعتماد خود، لوسیلانوس Lucillianus ، را به همراه وی به آوند سرپرست فرستاده بود تا او را در زیر دید داشته باشد و همچنین خواهر خود کنستانتینا، بیوه ی جاه طلبِ هانیبالیانوسِ، را به همسری او درآورده بود تا که به وی از کارکردهایش گزارش دهد.
لوسیلیانوس با سزار گالوس به گونه یی بی آذرمانه رفتار می نمود و به او نشان می داد که براستی وی تنها به نام سزار است و این اوست که به نمایندگیِ امپراطور همه کاره ست و راهکارها و باره های فرمانروایی را در سرزمین های خاور برمی گزیند و انجام می دهد. برای نمون، وی برای اینکه قدرت خودرا به مردم و سپاهیان سزار نشان دهد هنگامی که گالوس فرماندار یکی از شهرهارا به زندان افکند، در زندان را بازگشود و زندانی را آزاد ساخت.
چنین بود که گالوس بجای رویارویی با تهم-شاپور و نو هودآر خویشتن را به خوشگذرانی و تن بارگی سپرد . تا بدانجا که سرنشینان آنتیوک، که خود به فساد و شهوت پرآوازه بودند، از نابکاری های او در شگفت می شدند. از سویی دیگر گالوس و همسرِ زیاده خواهش، کنستانتینا، که از وی در بزهکاری و پلیدی دست کم نداشت، برای خوشگذرانی هایشان نیاز به پول داشتند . وبنابرین از هرگونه ستم و پرونده سازی برای شهروندان و بخشودن آنها در برابر دریافت تاوان های هنگفت ابایی نداشتند.
چنین بود که هنگامی که آنتیوک را قحطی درگرفت و مردمان گرسنه در برابر کاخ سزار به درخواست نان گرد آمدند؛ گالوس از سر کینه توزی به آنها گفت؛ "می باید خواسته هاتان را از فرماندار استان در خواست کنید. اگر که خواربار کمیابست از اینروست که او چنین می خواهد." در این هنگام همه ی استانهای خاوری رم در ژرفای آشفتگی بودند، عرب های دست نشانده ی رم از یک سو در کناره های سرزمین های خویش به تاخت و تاز بودند. راهزنان ایسائوری از سویی دیگر به تاراج استانهایِ آسیایِ خُردِ رم پرداخته بودند و تهم-شاپور و نو هودآر که چشم براه بازگشت شاپور از نبرد با خیون ها بودند، رفته رفته سزمین های زیر ساتراپی خود را در میانرودان گسترده تر می ساختند.
چنین بود که در ۳۵۴ م نوهودار به به آفندی غافلگیرانه در باتنه Batne در بخش آنثِموزیا Anthemusia در اوسدرونه Osdroene در تازید. باتنه یک دیدارگاه بازرگانی بود که به هنگام جشن میترائی مهرگان، نمایشگاهایی از کالاها برپا میداشت و فروشندگان کالاهای هندی و چینی در آن غرفه برپا می نمودند و همچنین فرآورده های کشاورزی و ابزارها و کالاهای دست ساخت آهنگران ومسگران و پارچه بافان و درودگران در آن داد و ستد می شد. گالوس با فشار فرمانده ی نیروهای رم در خاور، اسپهبد ارسیکینوس، ناچار شد که برای رویارویی با نوهودار از آنتیوک به هیروپولیس Hieropolis درشتابد، تا از آنجا بسوی میانرودان شود ؛ هرچند باهمه پرده پوشی های آمینیاس مارسلیانوس در تاریخش ، از آوای سرزنش بار او چنین بر میاید که گالوس در برابر نوهودار نتوانست ایستادگیی چندان داشته باشد.
کنستانتیوس با آگهی از آشفتگی ها ی آنتیوک و اینکه گالوس به سرخود به نبرد و رویارویی با نوهودار رفته نگران شد. از سویی دیگر او از کامیابی شاپور در استانهای شمال خاوری آگاهی یافته بود و می دانست که خیون ها و گیلانی ها به شاپور پیمان هموندی داده اند و وی بزودی به تیس پاون باز خواهدگشت . کنستانتیوس خود را ناچار می دید که نخست پیش از آنکه گالوس برایش دردسر فراهم نماید کار را بر او بسازد و دوم اینکه بکوشد تا آرش آک دوم پادشاه ارمنستان را به هموندی با خود درآورد.
چنین بود که وی به آرش آک پیمان دوستی داد و خواهر دیگر خود، اُلیمپیا، را به همسری با آرش آک پیشنهاد نمود تا پیوندی خانوادگی در میانشان برپا شود. کنستانتیوس همچنین پرداخت سالانه ی یارانه یی را برای کمک به هزینه های دفاعی ارمنستان بر دوش گرفت. و پس از اینکه آرش آک آن پیمان را به خشنودی پذیرفت؛ خزانه دارش quaestor تائوروس Taurus را به همراه خواهرش در ۳۵۴م به ارمنستان فرستاد و زمینهای جهیزیه او را در رم از پرداخت مالیات معاف داشت و افزون بر آن، به نشان دوستی، دوشاهزاده ی ارمن، گنل Gnel و تیریث Tirith ، که در نبرد سینگارا به گروگان گرفته بود، را آزاد ساخت. به نوشته ی فستوس شاپور نیز پیشنهاد ازدواج دختر خویش را به آرش آک داده بود، و اگر این راست باشد، نشان می دهد که چرا شاپور در کیفردادش به او سختگیری نشان داد. و افرون برآن، با همه ی اینکه نرسه پدروالای Patriarch کلیسای ارمنستان، پسر یوسیک اسقف بزرگ ارمنستان، از شاخه ی ارتدکس بود، اینکه آرش آک پیشنهاد هموندی با کنستانتیوس را پذیرفت نشان ازین بود که او می خواست با مسیحیت آرین گرای کنستانتیوس، که ارتدکس ها را به هیچ روی برنمی تابید، هموند شود . و شاید از اینرو بود که پسرش، پاپ، پس از رسیدن به پادشاهی ارمنستان نرسه را مسموم نمود و کشت.
به نوشته ی آمینیاس مارسیلنوس؛ تائوروس، فرستاده ی کنستانتیوس، به همراه لیمپیا، ازکنستانتینوپل یکراست به ارمنستان رفت و در سر راه خود به هنگام گذشتن از آنتیوک برای دیدار گالوس نایستاد و این بیگمان نشان از آن بود که روزهای گالوس به شمار افتاده اند. تائوروس در دیدارش با آرش آک وی را از برکناریِ بزودی گالوس، سزار رم در سوریه، آگاه ساخت و به او زنهار داد که این برکناری در پیوند هموندی ارمنستان و رم هنایشی نخواهد داشت. به نوشته ی آثنازیوس ازدواج آرش آک دوم و اُلیمپیا در همان سال برگزار شد.
با این همه، آرش آک دلبسته ی همسر زیباروی گنِل، بنام پَرَندزِم Parandzem بود و هنگامی که گنِل در گروگان بود، به پنهان با او در پیوند آمده بود. وینک در ۳۵۹ م هنگامیکه کنستانتیوس گنِل را آزاد نمود و به ارمنستان بازگرداند، آرش اک که تاب او را نداشت وی را کشت. اسقف نرسه، که ازدواج آن دو را ناشایست می یافت بر او خرده می گرفت و چنین بود که آرش آک نرسه را به این بهانه از ارمنستان بیرون نمود، و چنانکه خواهیم دید او به دربار شاپور راه یافت. راستی این بود که کنستانتیوس که می خواست مسیحیت آرین گرا را کیش دهناد رم و ارمنستان سازد، نرسه را که به ارتدکس ها گرایش داشت بر نمی تابید و از آرش آک تبعید او را خواسته بود. به نوشته ی موسی خورِنِه Moses of Chorene نرسه در کنستانتینوپل بود که:
پرندزم مادرِ تنها پسر آرش آک، بود که پاپ Pap نام داشت و پس از وی به پادشاهی ارمنستان رسید. این پرندزم بود که پس از در گذشت کنستانتیوس در ۳۶۱م. خواهر او، الیمپیای نگونبخت، را با دادن زهر کشت. پرندزم دختر آندُوک سیونیک Andovk of Siwnik بود که به گزارش مُوسِس داسخورانچی Movses Dasxuranci از شاپور آزرده خاطر بود، زیرا که شاه ایران در میهمانیی که برای مهینان ارمنستان داده بود او را در میان رده ی چهاردهم مهینان نشانده بود و او که خویشتن را در رده یی بالاتر برمی شمرد هرگز این ناروایی شاپور را بر او نمی بخشائید. به هر روی چنانکه خواهیم دید، پس از آنکه شاپور آرش آک را دستگیر نمود پرندزم سر به شورش برداشت تا که سرانجام شاپور وی را دستگیر و اعدام نمود.
به هر روی، چنین بود که کنستانتیوس، برای از میان برداشتن گالوس، فرماندار نظامی رم خاوری praefectus praetorio Orientis که اسپهبدی بنام دومیتیانوس Domitianus بودرا به همراه خزانه داری بنام مونتیاس Montias به نزد وی در آنتیوک فرستاد، تا بادادن پیامی از او، وی را برای دیدار امپراطور به ایتالیا دعوت نماید. هنگامی که گالوس در پاسخ به پیام کنستانتیوس اندک دودلی نشان داد، دومیتیانیوس با آوایی سرد به او گفت؛ "آیا نمی فهمید که این یک دستور است و اگر از آن سر پیچی کنید من ناچارم که از پرداختن هزینه ها ی کاخ باز ایستم" . گالوس که می دانست سرنوشت او با رفتن به ایتالیا جز مرگ نخواهد بود . سپاهیان وفادارش را به کشتن آن دو فرستاده بر انگیخت و فرمان داد تا جسدهای آنان را به نشان قدرت خود در خیابان های آنتیوک بگردانند.
گالوس سپس با برپایی دادگاه های فرمایشی بسیار از کسان را که به آنها بدگمان بود به کیفرداد مرگ رسانید. چنین بود که کنستانتیوس به وانمود به اینکه به داستان گالوس در باره ی ترپندی بر علیه وی باور نموده ست ، با فرستادن پیام شادباشی برای سرکوبی آن ترپند، تیلسان بنفش امپراطوری رم خاوری، که "اینک در شهر تایر دارد بافته می شود"، را به او پیمان داد. وی در پیامش به گالوس پیشنهاد می داد که دو هم-امپراطور می باید در ایتالیا با یکدگر دیدار کنند تا در باره ی چگونگی بخش نمودن مسئولیتهاشان به سازش برسند و در ضمن از او می خواست که همسر خود کنستانتینا را به همراه بیاورد ، زیرا که "امپراطور بسیار مایل است که با آن خواهر دلبند دیدار تازه نماید." کنستانتیوس در همان حال بسیاری از افسران گالوس را با دادن مأموریتهایی از کنار او دور نمود. کنستانتیوس همچنین فرمانده ی کارکشته ی نیروهای خاور، ارسکینیوس، را به دربار فراخواند، زیرا که این او بود که با برانگیختن گالوس به نبرد با نوهودار و تهم شاپور هوای خودسری را در او بیدار نموده بود.
کنستانتینا پیش از گالوس برای دیدار برادر به سوی ایتالیا رهسپار شد اما در میانه ی را به بیماریی درگذشت. سپس هنگامیکه گالوس برای دیدار امپراطور به سوی ایتالیا رهسپار شد در هاردیانوپل Hadrianople به او دستور داده شد که افسران گارد خود را مرخص نماید و چون به پوئتویوم Poetovium در نوریکوم Noricum رسید، کنت بارباتیو Barbatio فرمانده ی نیروهای پاسدارش وی را دستگیر نمود ونشان سزاری از او بازستانید و در پُلا Pola در استان ایستریا Istria پس از یک دادگاه فرمایشی در ۳۵۴ م، در بیست ونه سالگی، سر از پیکر او جداشد .
به نوشته ی امیانوس مارسلینوس، لیبیانوس و فیلوستورگیوس در هنگامیکه شاپور در شمال شرقی با خیون ها در نبرد بود به ساتراپهای مرزبان ایران، تهم-شاپور Tamsapur ساتراپ آدیابنه و نوهودار Nohodares ساتراپ آشورستان دستور داده بود تا با پیگیری نبردهای مرزی از بازسازی دژهای رم و سخت سازی دیوارهای دفاعی شهرهای مرزی رم پیشگیری نمایند . آن دو ساتراپ در تاخت و تازهایشان در میانرودان بسیار کامیاب بودند. و چنین بود که کنستانتیوس، در ۳۵۱ م. هنگامی که در گیر سرکوبی شورش های گاول و ایتالیا بود، از برای آرام نمودن استانهای مرزی رم با ایران که در زیر آفندها ی دو ساتراپ دستخوش نابسامانی و آشفتگی شده بودند، گالوس پسر عمویش را به سزاری رم خاوری در آنتیوک سوریه برگمارد. اگرچه به خاطر بدگمانی و بی اعتمادیِ بسیارِ او، گالوس براستی ازخود هیچ اختیاری نداشت و چنانکه خواهیم دید همواره در زیر دید نگاه داشته شده بود.
گالوس و برادر ناتنیش جولیان دو عموزاده ی کنستانتیوس بودند که ، همانگونه که در پیش دیدیم، در کشتار هانیبالیانوس و دلماتیوس به همراه خانواده هاشان و نزدیکانشان، هنگامی که کودکانی بیش نبودند، جان سالم بدر برده بودند . هرچند که رفتار با آنها بسیار سخت و سنگدلانه بود. دوبرادر خردسال در نخست برای نگاهداری به اسقف یوسبیوسِ نیکومدیا، سپرده شده بودند که وی آنها را در برنامه یی فشرده به خواندن انجیل با صدای بلند در همایشها و زیارت آرامگاه شهدا و خواندن اورادها و آوازهای مذهبی وامیداشت. و شاید از اینرو بود که جولیان از مسیحیت بیزار شد و بهنگام امپراطوریش به آئین چند ایزدی میترائی بازگشت وزینروست که به آوند "جولیان از دین برگشته" Iulianus apostata شناخته می شود. پس از درگذشت یوسیبیوس،به فرمان کنستانتیوس دو برادر را به نزد مارسلیوم Marcellum در کاپادوک به تبعید فرستادند و آنها در آنجا همواره زیر دید و در بازداشت بودند. دو برادر همانگونه که جولیان در نامه هایش به آتنی ها و سوکراتیس می نویسد همواره خاطره ی کشتار خانواده اشان را به یادداشتند و هر دم به انتظار ورود جلادی بودند که آنها را نیز به سرنوشت خانواده شان برساند.
![]() |
| گالوس |
اینک کنستانتیوس که درگیر سرکوبی ماگنتیوس بود، چون از خود فرزندی نداشت و از برای تاخت و تازهای تهم-شاپور و نو هودار، ساتراپ های مرزبان شاپور ، نیاز به سزاری در خاور داشت، گالوس را به سزاری رم خاوری برگزید و از او سوگند وفاداری گرفت . اگرچه گالوسِ بیست و پنج ساله تنها به نام سزار بود و کنستاتیوس افسر مورد اعتماد خود، لوسیلانوس Lucillianus ، را به همراه وی به آوند سرپرست فرستاده بود تا او را در زیر دید داشته باشد و همچنین خواهر خود کنستانتینا، بیوه ی جاه طلبِ هانیبالیانوسِ، را به همسری او درآورده بود تا که به وی از کارکردهایش گزارش دهد.
لوسیلیانوس با سزار گالوس به گونه یی بی آذرمانه رفتار می نمود و به او نشان می داد که براستی وی تنها به نام سزار است و این اوست که به نمایندگیِ امپراطور همه کاره ست و راهکارها و باره های فرمانروایی را در سرزمین های خاور برمی گزیند و انجام می دهد. برای نمون، وی برای اینکه قدرت خودرا به مردم و سپاهیان سزار نشان دهد هنگامی که گالوس فرماندار یکی از شهرهارا به زندان افکند، در زندان را بازگشود و زندانی را آزاد ساخت.
چنین بود که گالوس بجای رویارویی با تهم-شاپور و نو هودآر خویشتن را به خوشگذرانی و تن بارگی سپرد . تا بدانجا که سرنشینان آنتیوک، که خود به فساد و شهوت پرآوازه بودند، از نابکاری های او در شگفت می شدند. از سویی دیگر گالوس و همسرِ زیاده خواهش، کنستانتینا، که از وی در بزهکاری و پلیدی دست کم نداشت، برای خوشگذرانی هایشان نیاز به پول داشتند . وبنابرین از هرگونه ستم و پرونده سازی برای شهروندان و بخشودن آنها در برابر دریافت تاوان های هنگفت ابایی نداشتند.
چنین بود که هنگامی که آنتیوک را قحطی درگرفت و مردمان گرسنه در برابر کاخ سزار به درخواست نان گرد آمدند؛ گالوس از سر کینه توزی به آنها گفت؛ "می باید خواسته هاتان را از فرماندار استان در خواست کنید. اگر که خواربار کمیابست از اینروست که او چنین می خواهد." در این هنگام همه ی استانهای خاوری رم در ژرفای آشفتگی بودند، عرب های دست نشانده ی رم از یک سو در کناره های سرزمین های خویش به تاخت و تاز بودند. راهزنان ایسائوری از سویی دیگر به تاراج استانهایِ آسیایِ خُردِ رم پرداخته بودند و تهم-شاپور و نو هودآر که چشم براه بازگشت شاپور از نبرد با خیون ها بودند، رفته رفته سزمین های زیر ساتراپی خود را در میانرودان گسترده تر می ساختند.
چنین بود که در ۳۵۴ م نوهودار به به آفندی غافلگیرانه در باتنه Batne در بخش آنثِموزیا Anthemusia در اوسدرونه Osdroene در تازید. باتنه یک دیدارگاه بازرگانی بود که به هنگام جشن میترائی مهرگان، نمایشگاهایی از کالاها برپا میداشت و فروشندگان کالاهای هندی و چینی در آن غرفه برپا می نمودند و همچنین فرآورده های کشاورزی و ابزارها و کالاهای دست ساخت آهنگران ومسگران و پارچه بافان و درودگران در آن داد و ستد می شد. گالوس با فشار فرمانده ی نیروهای رم در خاور، اسپهبد ارسیکینوس، ناچار شد که برای رویارویی با نوهودار از آنتیوک به هیروپولیس Hieropolis درشتابد، تا از آنجا بسوی میانرودان شود ؛ هرچند باهمه پرده پوشی های آمینیاس مارسلیانوس در تاریخش ، از آوای سرزنش بار او چنین بر میاید که گالوس در برابر نوهودار نتوانست ایستادگیی چندان داشته باشد.
کنستانتیوس با آگهی از آشفتگی ها ی آنتیوک و اینکه گالوس به سرخود به نبرد و رویارویی با نوهودار رفته نگران شد. از سویی دیگر او از کامیابی شاپور در استانهای شمال خاوری آگاهی یافته بود و می دانست که خیون ها و گیلانی ها به شاپور پیمان هموندی داده اند و وی بزودی به تیس پاون باز خواهدگشت . کنستانتیوس خود را ناچار می دید که نخست پیش از آنکه گالوس برایش دردسر فراهم نماید کار را بر او بسازد و دوم اینکه بکوشد تا آرش آک دوم پادشاه ارمنستان را به هموندی با خود درآورد.
چنین بود که وی به آرش آک پیمان دوستی داد و خواهر دیگر خود، اُلیمپیا، را به همسری با آرش آک پیشنهاد نمود تا پیوندی خانوادگی در میانشان برپا شود. کنستانتیوس همچنین پرداخت سالانه ی یارانه یی را برای کمک به هزینه های دفاعی ارمنستان بر دوش گرفت. و پس از اینکه آرش آک آن پیمان را به خشنودی پذیرفت؛ خزانه دارش quaestor تائوروس Taurus را به همراه خواهرش در ۳۵۴م به ارمنستان فرستاد و زمینهای جهیزیه او را در رم از پرداخت مالیات معاف داشت و افزون بر آن، به نشان دوستی، دوشاهزاده ی ارمن، گنل Gnel و تیریث Tirith ، که در نبرد سینگارا به گروگان گرفته بود، را آزاد ساخت. به نوشته ی فستوس شاپور نیز پیشنهاد ازدواج دختر خویش را به آرش آک داده بود، و اگر این راست باشد، نشان می دهد که چرا شاپور در کیفردادش به او سختگیری نشان داد. و افرون برآن، با همه ی اینکه نرسه پدروالای Patriarch کلیسای ارمنستان، پسر یوسیک اسقف بزرگ ارمنستان، از شاخه ی ارتدکس بود، اینکه آرش آک پیشنهاد هموندی با کنستانتیوس را پذیرفت نشان ازین بود که او می خواست با مسیحیت آرین گرای کنستانتیوس، که ارتدکس ها را به هیچ روی برنمی تابید، هموند شود . و شاید از اینرو بود که پسرش، پاپ، پس از رسیدن به پادشاهی ارمنستان نرسه را مسموم نمود و کشت.
به نوشته ی آمینیاس مارسیلنوس؛ تائوروس، فرستاده ی کنستانتیوس، به همراه لیمپیا، ازکنستانتینوپل یکراست به ارمنستان رفت و در سر راه خود به هنگام گذشتن از آنتیوک برای دیدار گالوس نایستاد و این بیگمان نشان از آن بود که روزهای گالوس به شمار افتاده اند. تائوروس در دیدارش با آرش آک وی را از برکناریِ بزودی گالوس، سزار رم در سوریه، آگاه ساخت و به او زنهار داد که این برکناری در پیوند هموندی ارمنستان و رم هنایشی نخواهد داشت. به نوشته ی آثنازیوس ازدواج آرش آک دوم و اُلیمپیا در همان سال برگزار شد.
با این همه، آرش آک دلبسته ی همسر زیباروی گنِل، بنام پَرَندزِم Parandzem بود و هنگامی که گنِل در گروگان بود، به پنهان با او در پیوند آمده بود. وینک در ۳۵۹ م هنگامیکه کنستانتیوس گنِل را آزاد نمود و به ارمنستان بازگرداند، آرش اک که تاب او را نداشت وی را کشت. اسقف نرسه، که ازدواج آن دو را ناشایست می یافت بر او خرده می گرفت و چنین بود که آرش آک نرسه را به این بهانه از ارمنستان بیرون نمود، و چنانکه خواهیم دید او به دربار شاپور راه یافت. راستی این بود که کنستانتیوس که می خواست مسیحیت آرین گرا را کیش دهناد رم و ارمنستان سازد، نرسه را که به ارتدکس ها گرایش داشت بر نمی تابید و از آرش آک تبعید او را خواسته بود. به نوشته ی موسی خورِنِه Moses of Chorene نرسه در کنستانتینوپل بود که:
برخی از جداباوران heretics کیش آرین به نزد او آمدند و گفتند"اگر تو باور ما را پذیرش دهی، پدر ما ماسدونیوس تو را از کیفر رهایی خواهد داد " . چون او این نپذیرفت به دوردست فرستاده شد.
پرندزم مادرِ تنها پسر آرش آک، بود که پاپ Pap نام داشت و پس از وی به پادشاهی ارمنستان رسید. این پرندزم بود که پس از در گذشت کنستانتیوس در ۳۶۱م. خواهر او، الیمپیای نگونبخت، را با دادن زهر کشت. پرندزم دختر آندُوک سیونیک Andovk of Siwnik بود که به گزارش مُوسِس داسخورانچی Movses Dasxuranci از شاپور آزرده خاطر بود، زیرا که شاه ایران در میهمانیی که برای مهینان ارمنستان داده بود او را در میان رده ی چهاردهم مهینان نشانده بود و او که خویشتن را در رده یی بالاتر برمی شمرد هرگز این ناروایی شاپور را بر او نمی بخشائید. به هر روی چنانکه خواهیم دید، پس از آنکه شاپور آرش آک را دستگیر نمود پرندزم سر به شورش برداشت تا که سرانجام شاپور وی را دستگیر و اعدام نمود.
به هر روی، چنین بود که کنستانتیوس، برای از میان برداشتن گالوس، فرماندار نظامی رم خاوری praefectus praetorio Orientis که اسپهبدی بنام دومیتیانوس Domitianus بودرا به همراه خزانه داری بنام مونتیاس Montias به نزد وی در آنتیوک فرستاد، تا بادادن پیامی از او، وی را برای دیدار امپراطور به ایتالیا دعوت نماید. هنگامی که گالوس در پاسخ به پیام کنستانتیوس اندک دودلی نشان داد، دومیتیانیوس با آوایی سرد به او گفت؛ "آیا نمی فهمید که این یک دستور است و اگر از آن سر پیچی کنید من ناچارم که از پرداختن هزینه ها ی کاخ باز ایستم" . گالوس که می دانست سرنوشت او با رفتن به ایتالیا جز مرگ نخواهد بود . سپاهیان وفادارش را به کشتن آن دو فرستاده بر انگیخت و فرمان داد تا جسدهای آنان را به نشان قدرت خود در خیابان های آنتیوک بگردانند.
گالوس سپس با برپایی دادگاه های فرمایشی بسیار از کسان را که به آنها بدگمان بود به کیفرداد مرگ رسانید. چنین بود که کنستانتیوس به وانمود به اینکه به داستان گالوس در باره ی ترپندی بر علیه وی باور نموده ست ، با فرستادن پیام شادباشی برای سرکوبی آن ترپند، تیلسان بنفش امپراطوری رم خاوری، که "اینک در شهر تایر دارد بافته می شود"، را به او پیمان داد. وی در پیامش به گالوس پیشنهاد می داد که دو هم-امپراطور می باید در ایتالیا با یکدگر دیدار کنند تا در باره ی چگونگی بخش نمودن مسئولیتهاشان به سازش برسند و در ضمن از او می خواست که همسر خود کنستانتینا را به همراه بیاورد ، زیرا که "امپراطور بسیار مایل است که با آن خواهر دلبند دیدار تازه نماید." کنستانتیوس در همان حال بسیاری از افسران گالوس را با دادن مأموریتهایی از کنار او دور نمود. کنستانتیوس همچنین فرمانده ی کارکشته ی نیروهای خاور، ارسکینیوس، را به دربار فراخواند، زیرا که این او بود که با برانگیختن گالوس به نبرد با نوهودار و تهم شاپور هوای خودسری را در او بیدار نموده بود.
کنستانتینا پیش از گالوس برای دیدار برادر به سوی ایتالیا رهسپار شد اما در میانه ی را به بیماریی درگذشت. سپس هنگامیکه گالوس برای دیدار امپراطور به سوی ایتالیا رهسپار شد در هاردیانوپل Hadrianople به او دستور داده شد که افسران گارد خود را مرخص نماید و چون به پوئتویوم Poetovium در نوریکوم Noricum رسید، کنت بارباتیو Barbatio فرمانده ی نیروهای پاسدارش وی را دستگیر نمود ونشان سزاری از او بازستانید و در پُلا Pola در استان ایستریا Istria پس از یک دادگاه فرمایشی در ۳۵۴ م، در بیست ونه سالگی، سر از پیکر او جداشد .
گفتگوهای آشتی میان کنستانتیوس و شاپور
کنستانتیوس در ۳۵۴ م. هنگامیکه خود در گیر سرکوبی شورشهای ماگنتیوس در گاول و وترانیو در ایللیریکوم و تاخت و تاز سرمتی ها بود برای آنکه خیالش از مرزهای ایران آسوده باشد، موسونیانوس Musonianus، فرمانده ی نظامی خاور را برای گفتگو و درخواست آشتی به نزد ساتراپ شاپور، تهم شاپور فرستاد. اگرچه نقشه این بود که موسونیانوس چنین وانمود نماید که این پیشنهاد از سوی خود اوست و کنستانتیوس هنوز از آن آگاهی ندارد. نوشته ی آمیانوس مارسلیانوس :
موسونیانوس، فرمانده ی نظامی خاور ، مردی که برای دستاوردهای بزرگ بختی به بسیار داشت، اما فاسد بود و به اندک رشوه بر راستی دیده می پوشانید، درباره ی برنامه ی ایرانیان از کسانی که آماده ی فریب و نادرستی بودند به کاوش پرداخت و در این باره با کاسیانوس Cassianus فرماندار میانرودان، که با درگیری در بسی نبردهای گوناگون و خطرها کارآزموده گشته بود رایزنی نمود. این دو از اتفاق نظر جاسوسانشان در این باره آگاهی یافتند؛ که شاپور در مرزهای دوردست قلمرو خود بادشواری بسیار روبرو شده و خون بسیار از سربازانش در سرکوبی رزمجویان تبارگرا ریخته شده است، پس آنان به پنهان با مأمورینی مخفی با تَهَم شاپور Tamsapor فرماندار استانی ایرانی همسایه مان به گفتگو پرداختند و پیشنهادشان این بود که وی در هنگامی مناسب به پادشاهش اندرز دهد که او می تواند با امپراطور رم به پیمان آشتیی انجامین دست یابد و بدین سان بتواند آرامش را در مرزهای باختری اَش برپاسازد تا بتواند به دشمنان نابکار خود بپردازد . تهم-شاپور این بپذیرفت که پیام را به شاه برساند و به او گفت که کنستانتیوس که در گیر نبردهای دشواریست به خواهشمندی در خواست صلح نموده است ولی رساندن این پیام به شاپور که در سرزمین خیون ها و کوشانی ها در گیر نبردی زمستانی بود وقت بسیار گرفت .
بیگمان کنستانتیوس، بر خلاف آنچه که بعدها داوش نمود، از این پیشنهاد پیشکارانش بی خبر نبود و خود در فرستادن آن پیام دست داشت. چرا که این باور کردنی نیست که با همه محاکمات فرمایشی و اعدامها، موسونیانوس جرأت آن داشته باشد که بدون اطلاع امپراطور و به سرخود با تَهم-شاپور ارتباط برقرار نماید و با همه ی پرده پوشی مارسلیانوس از این جریان، او خود می نویسد: هنگامیکه کنستانتیوس در ایللیریکوم بود اورسیکینوس Ursicinus به او درباره ی پیشنهاد صلح موسونیانوس به شاپور گزارش داد و میان آنها گفتگویی به درازا در این باره در گرفته بود. پس از آن گفتگو بود که کنستانتیوس وی را به فرماندهی کل نیروهای خاور رم بر گماشت. به هر روی، شاپور که اینک پیمان وفاداری قُرُم پات پادشاه خیونی ها و متحدین کوشانی آنها را در دست داشت، پس از آنکه از پیوستن سپاهیان آنها به لشگرش زنهار یافت فرستادگانی به کنستانتیوس گسیل داشت و درخواست آشتی او را به تواندستی رد نمود، به نوشته ی مارسلیانوس:
... پادشاه ایران هنوز درگیر نبرد با تبارگرایان مرزی بود و اینک پس از پیمانی که با خیون ها و گیلانی ها، که سرسخت ترین رزم آوران بودند، بست و در حال بازگشت به سر زمین خویش بود که پیام تهم-شاپور را مبنی بر اینکه امپراطور رم به خواهشمندی درخواست آشتی دارد را دریافت نمود، بنابراین با این برداشت که چنین گامی برداشته نمی شود مگر اینکه یک پارچگی امپراطوری سست شده باشد، مغرور از سرفرازیی بیشتر، پیام آشتی وی را با پیشنهاد بروندهایی سخت در نامه یی به وی، با فرستاده یی بنام نرسه، به همراه هدیه هایی گسیل داشت .همانگونه که اِن. جی. گارسویان N.G. Garsoian , در نوشته اش "نقش رده بندی مسیحیت در پیوندهای دیپلماتیک بیزانس و ساسانیان" Le role de la hiérarchie chretienne dans la rapports diplomatiques entre Byzance et les Sassanides گزارش می دهد؛ چنین پیداست که شاپور در ۳۵۵ م پاسخ خودرا به همراه فرستاده اش اسقف ارمن نرسه به دربار کنستانتیوس گسیل داشت. فرستادن اسقف نرسه پیامی نمادین بود، زیرا نه تنها نام وی، به کین ستانی از گروگانگیری گالریوس، همنام نیای او نرسه بود، و نه تنها نرسه کشیشی ارتدکس بود که به دربار آرین گرای کنستانتیوس می رفت که فرمان تبعید او را از ارمنستان داده بود، که بل همچنین او از خاندان سورنا بود واز این رو نمادی از پیمان آشتی میان آرش اکیان و ساسانیان بود.
به هر روی، شاپور به آشکار می دانست که کنستانتیوس بروندهای وی را نمی تواند بپذیرد. اما در نامه یی که با سفیر خویش فرستاد به جنگی روانی پرداخته بود . وی در آغاز نامه اش از اینکه کنستاتیوس به فرجام دریافته است که گرفتن آزمندانه ی سرزمین های دیگران به برآیندی ناخوش خواهد انجامید ابراز خشنودی می نمود و سپس با یاد آوری اینکه مرزهای ایران به راستی مرزهای هخامنشی، از رود استریمون ( در ثراس یا بلغارستان کنونی) تا مرزهای مقدونیه ، است، بگونه یی نه چندان ناآشکار به او پیشنهاد می داد که به کماترین اندازه، برای اینک، او می باید از میانرودان و ارمنستان بیرون رود تا که مرزهای ایران و رم به هنگام پیش از پیمان سال ۲۹۹ م با نرسه باز گردد . و تنها در آن روی کنستانتیوس می توانست آسوده خاطر از آرامش مرزهایش با ایران باشد. ولی وی از اینکه از آماجش درباره ی بازگشت به مرزهای هخامنشی دست خواهد برداشت خاموش بود و هیچ پیمانی نمی داد. وین به این میانا بود که پس از پایان امپراطوری کنستانتیوس، ایران می توانست بازگشت به آن مرزها را خواستار شود. در پایان نامه شاپور به گونه یی رک و راست تهدید می نمود که اگر رم پیشنهاد وی را نپذیرد او در بهار سال ۳۵۶ آفند خویش را آغاز خواهد نمود. چنین ست متن نامه ی شاپور :
من شاپور، شاه شاهان، هم یار با ستارگان، برادر خورشید و ماه، به برادرم کنستانتیوس فراوانترین درودهایم را می فرستم.
من بسیار خشنودم از این که تو به فرجام به بهترین گذر گاه بازگشته یی و آشاوانیِ خدشه ناپذیرِ آنچه که به "داد" ست را پذیرفته یی. زیرا در اینک خودت با آزمودِ کارکرد، برآمدِ آشفتگیی را دریافته یی که هرازگاه از آزمندی خیره سرانه ی چشم داشتن به آنچه که از " آن" دیگرانست بر می خیزد. از آنجا که می باید از هر دیدگاه "راستی"، آزادانه و نا به بند باشد و مَر آنان را، که جایگاه بلندست، شایسته آنست که آنچه که در دل دارند را برزبان آرند. من پیشنهادهای خودرا در بندهایی کوتاه به گفته میاورم، و بیاد می آورم که آنچه را که خواهم گفت بارها به پیاپی ازین پیشتر نیز گفته ام. این که امپراطوریِ نیاکان من تا رود استریمون و مرزهای مقدونیه بوده ست را حتی نوشته های باستانی خود شما هم گواهه می دهند. پس این سزاوارست که من این سرزمین ها را باز بخواهم. زیرا که من (و امیدوارم آنچه را که میگویم خودپسندانه ننماید) از پادشاهان پیشین از شکوهمندی و تابشه های توانائی هایِ خیره کننده برترم. اما برای من در همه گاه ها زیروندهای "درستی" ارجمندست وَز همان آغاز نوجوانی من چنین پرورش یافته ام. من هرگز به خود پروا نداده ام که دست بکاری زنم که برآیندش سرخوردگی باشد. وَز ینروست کین برمن گمارده شده ست که ارمنستان و میانرودان را که به نیرنگ از نیای من ربوده شده بازستانم. .
در میان ما این بنیان هرگز نمی باید پذیرفته شود ، که تو خود نیز آنرا به خشنودی برپا داشته یی، که همه ی دستاورد های نبرد می باید بدون هیچ شناخت از ناهمسانی "درستی" و "نیرنگ" پذیرفته شوند. به فرجام اگر که تو بخواهی که از اندرز درست من پیروی نمائی ،و از این تکه خاک کوچک، که همیشه خاستگاه اندوه و خونریزی بوده است ، چشم بپوشی تا که بر مانده ی سرزمین هایت به آسایش باشی و به فرزانگی بیاد داشته باش که حتی پزشکان آزموده گاه زخمی را می سوزانند، گاه نیشتر میزنند و حتی گاهی پاره یی از اندام را می بُرند تا که مانده ی پیکر را برای بهبودی درمان کنند. و حتی حیوان های وحشی نیز چنین می کنند. زیرا هنگامی که در می یابند که برای چه چیزی از داشته ها شان دارند به همیشه شکار می شوند از آن داشته خود داو خواهانه چشم می پوشند تا که از آن پس بدون هراس بزیوند. من هشدار می دهم که اگر این فرستادگان من به ناکامیابی بازگردند ، پس از آنکه هنگام آسوده باش زمستانی سپری شود، چون برونَدهایم به داد ودرست ست، از برای آنکه آماجم را به بَرآیندی کامرانه برسانم، با همه ی نیرومندی و توانم کمر به نبرد خواهم بست ، و تا بدانجا که بخردی پروا می دهد به شتاب به سویت خواهم آمد.
همانگونه که شاپور دردید داشت رم بروندهای از دست دادن ارمنستان و میانرودان را در پیشنهاد آشتی وی نپذیرفت ، اما از آنجا که کنستانتیوس در کرانه های دانوب در گیر نبرد باماگنتیوس بود بر آن شد که راهکار های آشتی جویانه و گفتگو های فرستادگانی (دیپلماتیک) را دنبال نماید و بکوشد تا به شاپور بپذیراند که اگر او بروندهایی آذرمگین را پیشنهاد کند که موجب بی آبرویی برای او نباشند وی آماده ی آشتی و دوستی است . او در پاسخ به شاپور نوشت:
من کنستانتین پیروزمند در دریا و خشکی ، فرمانفرمای جاودان، به برادرم شاپور، پس از فراوانترین درودها.
من از تندرستی تو بسیار شادمانم، و اگر بخواهی، از این پس با تو دوست خواهم بود، اما من این آزمندی تو را، که همیشه بی نرمش پذیر و با دست درازیی گسترده تر ست ،به سرسختی نمی پذیرم. تو میانرودان را از آن خود می خواهی و به همین سان ارمنستان را، و اندرز می دهی که برخی از اندامها از پیکری بُرنا بریده شوند تا که زان پس تندرستی آن اندام بر بنیانی استوار تر برپا شود! اندرزی که از هرنگاه سزاوار رد کردن است و نه درخور پذیرفتن. پس از اینروی راستی را بِشِنو. که به هیچ گونه زبان بازی، گنگ و پیچیده نشده است. که بل شفاف ونیالوده ست و سر آن هم ندارد که با تهدیدی پوچ هراس بر انگیزاند. فرمانده ی گارد امپراطوری من ، به این انگار که به کارکردی برای خدمت به مردم پرداخته است، به کمک شخصی نه چندان با ارزش، و بدون رایزنی بامن ، در گفتگویی در باره ی آشتی با یکی از اسپهبدان تو اندر شد. چنین برآیند را ما نه به پس میزنیم و نه ناخوش می داریم، تنها اگر که به آذرم و فرازمندی باشد و هیچگونه زیانی برای آزرم-داشت ما بخودمان و شکوه امپراطوری مان نداشته باشد. زیرا در اینک که دنباله یی از رویدادها از چندین سو از ما برتابیده است ؛ هنگامیکه با سرکوب شورشیان، همه ی جهان رم در زیر فرمان ما آمده است (به این امید که بادهای رشک آرام بگیرد!) ، این پوچ و ابلهانه است که آنچه را کهچنین بود که کنستانتیوس برآن شد که نیروهای خود را به پدافند از دژهای دوریک-برنامه یی (استراتژیک ) متمرکز نماید و به دنبال ارسال این نامه فرستادگان دیگری را با پیامی دیگر به درخواست صلح با بروندِ "ماندگاری هرآنچه که هست" Status quo به همراه هدایایی به دربار شاپور گسیل داشت و از فرستادگان اَش خواست تا هر زمان که ممکن باشد آمادگی جنگی شاپور را به واپس اندازند. زیرا اینک می دانست که نبرد با شاپور گزیر ناپذیرست اما برآن بود که تا آنجا که می تواند آنرا به واپس اندازد تا بتواند آرامش را به دانوب بازگرداند.
توانسته بودیم پاسداری کنیم و بی آسیب نگاه بداریم در هنگامی که فرمانروای تنها خاور بودیم اینک که فرمانروای همه ی رم یکپارچه ایم از آن چشم بپوشیم. افزون برآن آرزو می دارم که هراساندنی که بسوی ما نشانه رفته است را به پایان رسانی ، زیرا که هیچ تردیدی نیست، که این نه از سر سستی و ناتوانی که بل از روی خود-نگهداریست که اگر هرازگاه ما بجای آنکه خود جنگ را آغاز کنیم ، آغاز جنگ را از دشمن پذیرفته ایم . اما هنگامیکه ما به جنگی درگیر می شویم، از سرزمینمان با دلاورانه ترین روحیه ی برآمده از وجدانی نیک پدافند می کنیم ؛ زیرا که هم به آزمودگی و هم با خواندن تاریخ میدانیم که اگرچه در برخی از نبردها، هرچند بس به ندرت، آماجِ رم به بر نیامده است، ولی هدف اصلی در نبردهای ما هرگز به شکست نیانجامیده است.
نامه پراکنی های کنستانتیوس آفند شاپور را برای چهار سال به واپس انداخت. هرچند راستی این بود که شاپور که از محاصره ی نابکام نیسی بیس درس گرفته بود اینک با برنامه ریزیی هشیارانه خویشتن را برای نبردی پیروزمندانه آماده می نمود.
آفند شاپور به آمیدا
همانگونه که دیدیم از سال ۳۳۷ م شاپور پیاپی سپاهیانش را به آنسوی رودخانه ی تیغ ریز (دجله) می فرستاد تا که سپاهیان رم را از شمال میانرودان و ارمنستان بیرون نماید . پس از بیشتر از دودهه محاصره ها و نبردها، و باهمه ی کامیابی هایی که شاپور به دست آورده بود، پیروزی هایی مانند با خاک یکسان نمودن دژ هیلیا Hieia در ۳۴۸ م ، و نبرد سینگارا که بنوشته ی آمیانوس " آوردی سهمناک که شبانه روی داد و سپاهیانمان در خونریزی بزرگ پاره پاره شدند. " شاپور هنوز نتوانسته بود بر آماج خود که چیرگی بر شهر اِدِسا و پلهایی رود فرات بود دست یابد، تا که بتواند تپش روند اقتصاد رم را به دست گیرد، زیرا که اِدِسا گرانیگاه بازرگانی و داد وستد رم بود و با گذشتن ازپلهای فرات او می توانست به کاپادوک، لیسیا و دیگر استانهای زر خیز رم در آسیای خُرد دست یابد .
![]() |
| دستگاه پرتابه |
![]() |
| دستگاه دژ کوبه |
اینک در ۳۵۸ م شاپور که می دانست کنستانتیوس که در گیر نبردی دشوار با سرمتی ها و کادی ها Quadi و سوئبی ها Suebi ست که از آنسوی دانوب به سرزمین او در تازیده بودند با آگاهی از اینکه امپراطور، فرمانده ی نیروهای خاور خود، اسپهبد کارکشته و جنگ آزموده، اورسیکینوس Ursicinus را به رم فرا خوانده و سابینیانوس Sabinianus کهنسال را بجای او برگزیده است، هنگام را برای آفند به رم بهنگام دید. وی که توانسته بود نیرویی بزرگ فراهم نماید و اینک قرُم پات پادشاه خیون ها را با سپاهیان تبارهای سکاها و گیلانی ها و کوشانی ها و هیاتلی ها به همراه پادشاه هندوستان با تیپ فیلهای رزمی در کنار اسواران مادی و ایلامی وپارسی خود داشت بسوی شمال میانرودان به پیشروی پرداخت.
شاپور چگونه آگهش های رزمی خود را به دست آورده بود؟ به نوشته ی آمیانوس مارسلینوس؛ بازرگانی بنام آنتونینوس Antoninus که در میانرودان پر آوازه بود و سپس کارهای مالی فرماندار میانرودان را بر عهده گرفته بود و به فرجام نگاهبان پاسدار او گشته بود از برای بدهی هنگفتی که از سوی کارگزاران امپراطوری کنستانتیوس به نیرنگ و نادرستی بر او پیش آمده بود و از برايند آن بسیار ازدارائی ها و زمینهای خودرا ازدست داده بود بر آن شد که با خانواده ی خویش به ایران پناهنده شود. چنین بود که وی پرونده ی پرگنجایشی را از آگهش های نظامی ، حرکت ومسیر سپاهیان و برنامه های نبرد رم فراهم نمود و سپس به زیرکی برنامه ی گریز خود را به انجام آورد. وی نخست زمینی را در یاسپیس Iaspis در کناره ی رود تیغ ریز (دجله) خریداری نمود و هنگامی که در آنجا نشیمن گرفت با تهم-شاپور ساتراپ مرزبان ایران پیوند بر پانمود و او را از پرونده ی آگهش های خود آگاهی داد.
تهم-شاپور پس از آنکه از ارزش پرونده یی که آنتونینوس فراهم نموده بود زنهار یافت بی درنگ با کاردانی و کار آئی بسیار ترتیب سفر وی به همراه همه ی خانواده اش را به تیس پاون (تیسفون) در این سوی رود تیغ ریز (دجله) فراهم نمود و همینکه او تندرست و بی آسیب به ایران اندر آمد، وی را در پناه خویش گرفت. تهم -شاپور سپس شاه را در روند این باره آگاهی داد و شاپور بی درنگ آنتونینوس را به اردوگاه زمستانی خویش فراخواند و او را به آذرم بسیار در میان رایزنان نبرد خویش برگمارد.
کنستانتیوس پس از اینکه از آفند شاپور آگهی یافت بی درنگ به اورسیکینوس فرمان فرستاد که به خاور بازگردد و فرماندهی نبرد را بر عهده بگیرد. اورسیکینوس که در راه بازگشت به ایتالیا بود پیام امپراطور را در ثراس دریافت نمود و آمیانوس مارسلینوسِ تاریخ نگار، که اورا همراهی می نمود، می نویسد؛ که وی بی درنگ در چهره ی اسپهبد آزموده نشانی از آزردگی دید، زیرا که امپراطور نوشته بود سابینیانوس را در جایگاه فرماندهی پیاده نظام خاور magister peditum Orientis نگاه خواهد داشت و بنابراین، اینک اورسیکینوس به آوند فرمانده ی اسواران خاور magister equitum Orientis در زیر فرمان سابینیانوس کهن سال و تن آسان بود، که هیچ گستاخی آن نداشت که درگیرِ باکِ نبرد با شاپور شود، و چنین بود که این اورسیکینوس بود که براستی فرمانده ی نیروهای مرزیِ Limitanei میانرودان و اُسرونه شد و سابینیانوس به این خشنود بود که فرمانده ی میدان کوچک Comitatus در خاور باشد هرچند به آوند فرمانده نیروها هر گونه پیروزی به نام او تمام می شد.
امپراطور در نامه اش به اورسیکینوس، به وی چنین پروا نداده بود که هیچ یک از سپاهیانش را، به جز گاردهای نگهبانش ، با خود به خاور باز گرداند. هرچند اورسیکینوس در یافته بود که این فرمان، کار دشمنان او در دربارست، که توانسته بودند کنستانتیوس را بدگمان نمایند که وی با گالوس سر و سری داشته است. ولی وی به آوند سربازی وفادار ناچار به پیروی از دستور بود و از سوی دیگر نمی خواست که شاپور بر کشورش چیره شود. ازاینرو، او به همراه دستیارش آمیانوس و پاسداران نگهبانش بسوی سوریه بازگشت.
اورسیکینوس پس از بازگشتش، آمیانوس را به گردآوری آشنه هایی در باره ی سپاه شاپور برگمارد و وی برای بجا آوردن این دستور به همراه گردانش بسوی سپاه شاپور شتافت و از دور برفراز تپه یی به تماشای چگونگی گذر نیروهای شاپور از رود آنزبا Anzba (زاب بزرگ در شمال عراق) پرداخت. به نوشته ی وی؛ نیروهای ایران بر روی پلهایی ساخته شده بروی زورق ها به دهناد یشتن (مراسم قربانی کردن) پرداختند و توده ی انبوه سپاهیان در کنار رودخانه پس از آنکه موبدان نشانه های نیک پیروزی را در برابر نیروهای رم پیشگویی نمودند فریاد بلند شادی سر دادند و درگذشتن به این سوی رودخانه را از روی آن پلها آغاز نمودند. درگذشتنی که سه روز بدرازا کشید تا آن که همه ی سپاهیان از رودخانه به اینسو آمدند و اینک مارسیانوس به شتاب برای دادن گزارش به اردوگاه اورسیکینوس بازگشت.
اورسیکینوس اردوگاه خویش را که در بر گیر هفت تیپ رزمی بود در آمیدا Amida در جنوب ارمنستان (دیار بکر کنونی در ترکیه) در کرانه ی باختری رود تیغ ریز (دجله) بر پانموده بود . سابینیانوس که در ادسا Edessa در اوسرونه Osrone در کرانه ی خاوری رودفرات با سپاهیان خود اردو زده بود، هیچگونه واکنشی برای پیشگیری از رسیدن نیروهای شاپور به رود فرات از خود نشان نداد. اورسیکینوس با فرستادن پیام هایی به میانرودان فرمان داد که کشاورزان همه ی کشت های گندم و جو و دیگر غلات خود را که به موسم درو نزدیک بود بسوزانند و همچنین آنها علفزار ها را برای گرسنه داشتن اسبها و پیل های جنگی به آتش کشیدند و چنین بود که سرتاسر میانرودان رنگ خاکستر گرفت . از سوی دیگر همه ی سرنشینان شهر کارهائه را با دام ها یشان به پناهگاه هایی امن تر در باختر فرستاد .
شاپور با نیروهایش از کنار شهر نینوا که در دست رم بود بسوی اِدِسا گذشت. اما همینکه به روستای بِباس Bebase رسید، آشنه گِردآوران سپاهش به او آگهی دادند که آب شدن برفهای زمستانی رودخانه ی فرات را از سیلابه ها خروشان نموده و گذشتن از فرات برای چند هفته ناشدنی ست. آنتونینوس پیشنهاد نمود که بهترست به سوی شمال خاوری چرخیده و بر آمیدا در تازند. اورسیکینوس به باور اینکه شاپور هنوز در پیشروی بسوی اِدِسا ست برآن بود تا به شتاب بسوی باختر رود و در ساموساتا Samosata در کماجن Commagene از رود فرات بگذرد و با شاپور رویاروی شود.
در این هنگام نزدیک به صدو بیست هزار نفر از مردمان در آمیدا بودند، اگرچه در متن لاتین تاریخ آمیانوس این شمار را بیست هزار نفر نوشته اند ولی پژوهش ها نشان میدهند که این اشتباه نسخه برداران بوده است که گیبون را نیز به سنجه یی نادرست گمراه نموده است. زیرا وی شمارِ سپاهیان رم را در آمیدا به میان هزار تا هزار و پانصدتن برآورد می کند و حال آنکه شمار سپاهیان در آمیدا، کم وبیش نزدیک به دوهزار و پانصدتن بوده اند . به هر روی سواره نظام و تیر اندازان اورسیکینوس بروی هم لشگری نزدیک به سی هزارتن بودند که می باید در دژی که کنستانتیوس چندی پیش،سخت سازی نموده بود در برابر نیروی یکصدهزار نفره شاپور ایستادگی نمایند.
در حالیکه نیروهای پیش آهنگ شاپور برای بستن پیرامون شهر بسوی آمیدا در پیشروی بودند، شاپوربا سپاهش بسوی دو دژ سخت ساز دمان Deman و بوسا Busa در میانرودان در تازید و در اندک زمانی کوتاه گردانهای جاگرفته در آن پایگاه ها دربرابرش به پا افتادند. وی همه ی مردان سپاهی را به بند گرفت، ولی همگی زنها ، از جمله گروهی راهبه های جوان مسیحی، را آزاد نمود.
پس از آنکه نیروهای پیشاهنگ ایران برای سه روزگرداگرد آمیدا را بسته بودند ، شاپور در سر پیکره ی لشگر ایران در روز گرمی در تیرماه به آمیدا رسید . در واپسین لشگر او کاروانی بزرگ با توشه بار و خواربار و چادرها وکرسی های فرماندهی و ابزارهای بارو شکن، دژکوبه ها و همچنین پرتابه های سنگ و آتش که از رمی ها به تاراج گرفته بودند همراه بود. به گزارش وجتیوس Vegetius کارشناس باره های جنگی رم که تنها سی سال پس از این نبرد نوشته شده است:
ایرانی ها، به پیروی از رمی های باستان، گرداگرد اردوگاه خویش را خندق می زنند. و از آنجا که بیشتر زمینهای کشورشان شنی است ، آنها همواره باخود کیسه ها یی را به همراه می آورند تا آنها را با شنی که از خندق کنده اند پر نمایند . و با روی هم نهادن آن کیسه ها دیواره ی پدافندی بر پاسازند .آمینیانوس که از فراز دیوارهای آمیدیا اردوگاه گسترده و خیره کننده ی ایرانیان را تماشا می نمود نوشت:
هنگامی که نخستین تابشه ها پگاه در رسید؛ همه چیز تا آنجا که دیده می توانست ببیند از برقِ نبرد ابزارها و برگستوانهای زره یی سوارها که همه ی تپه ماهور ها را پوشانده بودند درخشان شد.شاپور سوار بر گردونه ی شاهوار خود با کلاهخودِ زرینِ جواهر نشان اش، که به ریخت سرِ بز کوهی با شاخهایی بلند بود، به همراهیِ هنگ اسوارانِ پاسدارش در پی او، و پادشاهان و شاهزادگان و ساتراپ های بسیاری که از استان های خاوری ایران بودند خود دلیرانه بسوی دروازه های آمیدا درتازید . به نوشته ی آمیلیانوس:
او بسوی دروازها درتاخت و همراهان شاهنشاهی در پی اش ، و با بخود باوری بسیار به آن اندازه نزدیک آمد که ویژگی های چهره اش به آشکاری دیده میشد و از برای پیرایه های خیره کننده اش آماج خدنگ ها و نیزه ها شد و اگر از برای گردوغباری نبود که دید تیراندازان را کور نموده بود او به خاک در میغلتید و چنین بود که پس از آنکه بخشی از جامه اش به ضرب نیزه یی پاره شد او بگریخت تا که مرگ هزاران نفر را در گاهی پس از آن باعث شود . در برآیند این پاتک چنان می نمود که از دید او نیایشگاهی به گناه آلوده شده است ، پس آگهداد نمود که فرمانروای آن همه پادشاهان و کشورها به خشم آمده است ، وی سپس از همه سو با هر گونه تکاپوی بزرگ برای نابودی شهر پاتک آورد؛چنین بود که گران ارج ترین اسپهبدان شاپور به خواهش از او خواستند که در زیر تیرگی خشم از برنامه ی پرشکوه خویش چشم پوشی ننماید و روزی دیگر را شکیبا باشد تا که شاید آمیدا ازبیم نابودی به فرزانگی آید و دریابد که چاره یی برای رهایی ندارد و می باید در برابر او زانو زند. در پگاه روز بعد قرُم پات پادشاه خیون ها به همراه پسر نوجوان و سپاه بزرگش بسوی دیوارهای خاوری آمیدا در تازید و پدافندیان شهر را به همایشی برای گفتگوهای آشتی با شاپور فراخواند ولی پیش از آنکه سخنش به پایان رسد یکی از کمانداران از فراز دیوار، پیکانی با سرخدنگ پولادین را بسوی وی نشانه گرفت و آن تیر بر "سینه ی ولیعهدِ شانزده ساله، ی بلند بالا و خوش چهره ی قُرم پات فرود آمد و او در برابر دیدگان دهشت زده ی پدر از فراز باره ش بی جان به خاک افتاد" . قرم پات در زیر رگبار پیکانها و خدنگ ها ناگزیر به گریز به واپس شد.
در پایان هفت روز تخته بندی ها به آتش کشیده شد و خاکستر شاهزاده ی خیون را در ظرفی سیمین نهادند و به سوی آمودریا فرستادند . شاپور و رایزنانش اینک به این برآیند رسیدند که به کین خواهی از خون شاهزاده شان، آمیدا می باید نابود شود . صدای آنتونینوس، که پیشنهاد نموده بود شاپور نمی باید به محاصره ی بلندمدت بپردازد زیرا نیروهای رم وقت آن خواهندداشت که با برنامه ریزی بسوی آنها بیایند، اینک دیگر گم شده بود و گوشی شنوا برای اندرزهایش نبود، چرا که اینک شاه و همه ی اسپهبدانش یک آوا برآن بودند که روزهای آمیدا به سر رسیده است.
برای دو روز سبک سواران شاپور کشتزارهای کناره های آمیدا را به آتش کشیدند و سپس در پگاه روز سوم شاپور درفش سرخ خودرا بر فراز نمود و این نشان آغاز نبرد بود . همانگونه که نشست رایزنان شاپور سودای نبرد را ریخته بودند سپاهیان شاپور در گرداگرد آمیدا در پنج رده در پشت سپرهایشان به یک آن و به خاموشی از هر سو به پیشروی پرداختند. قرُم پات و خیونی ها از همان سو که شاهزاده شان افتاده بود بسوی دیوارهای خاوری آمیدا به پیش می رفتند . گیلانی ها از جنوب بسوی دیوارها ی جنوبی جلو می آمدند. آلبانی های قفقاز از سوی شمال و سکاها از دیوارهای باختری در پس آنها پرتابه ها ی سنگ و دژکوبه ها می آمدند . شاپور جنگ آزموده اینک به مهینایی جنگی روانی را با هنر نمایشی درهم آمیخته بود. آمیانوس از فراز دیوارهای شهر سامانه ی آفند سهمگین ایران را تماشا می نمود که به همراه پیلهای جنگی "با بدنهایی پر چین و چروک سپاهیان رزمنده را " به پیش می آوردند و سپاهیان رم در آمیدا می دانستند که مر آنانرا دیگر در برابر سپاهی اینچنین هراس انگیز دیگر هیچ امیدی نیست، پس بایکدگر پیمان کردند که "به مرگی دلیرانه به زیوش خود پایان دهند."
با این همه شاپور که نمایش جنگی خودرا با گونه یی پیچیده و به گونه ی یک کار هنری به جای می آورد، اینک به سپاهیانش فرمان داد تا درهمه دَم های آن روز در خاموشی مطلق و بی هیچ گونه جنبش تنها به آمیدا خیره شوند. پاسداران آمیدا با دلواپسی و نگرانی به این نمایش می نگریستند، و نمی دانستند که آفند از کجا آغاز خواهد شد. به انجام چون شب هنگام در رسید نیروهای شاپور به همان خاموشی به اردوگاه شان باز گشتند. هنایش روانی این راهکار جنگی بر روحیه ی پدافندگران تا بدانجا بود که آمیانوس بعدها آنرا "چشم اندازی بیمناک، هراس انگیز تر از هرگونه دهشت " توصیف می نمود.
در پگاه روز دیگر سپاهیان و پیلها و تیراندازان به همان بسامانی به جایگاه های خویش در گرداگرد آمیدا بازگشتند و این بار قرُم پات با نیزه یی به خون آغشته بسوی دروازه ی خاوری در تازید و نیزه اش را باهمه توانایی به سوی آمیدا پرتاب نمود و این نشانه آغاز جنگ را آگهداد می نمود. بی درنگ شیپورهای و طبل های جنگ به صدا آمدند و پیاده نظام و سواره نظام در آرایشی جنگی بسوی شهر هجوم آوردند. پرتابه گارهای رم از فراز دیوارها به کارافتادند و به نوشته ی آمیانوس: "سرها از هم پاشیده می شد وسنگهای سنگینی که پرتابه گارهای اسکورپیون پرتاب می نمودند شمار بسیار از دشمن را درهم می شکست. برخی با خدنگ سوراخ می شدند و برخی بانیزه به خاک در می غلطیدند." با این همه سپاهیان ایران به پیش می آمدند. به نوشته ی آمیانوس:" ابری کلفت از پیکان ها هوا را تار نمود ، در حالیکه پرتابگاره هایی که ایرانیان از تاراج سینگارا به دست آورده بودند موجب زخمهای بسیار بود."
یورش های پی در پی ایرانیان تا دیرگاه شب دنبال شد و اینچنین آفند با نخستین تابشه های پگاه به دیگر بار هر روز از سر گرفته می شد . در اندرون شهر آنها که از زخم خدنگ کشته نشده بودند با خونریزی تدریجی به آهستگی می مردند و شمار کشته شدگان آنقدر بود که دیگرجایی برای به خاکسپاریشان نمانده بود و از اینرو جسدها رادر خیابان ها روی هم می انداختند و بزودی طاعون پدیدار شد. اینک پیام اورسیکینوس به ادسا رسیده بود که از سابینیانوس می خواست که با نیرویش برای رهایی آمیدا به او بپیوندد. اما سابینیانوس شانه بالا می انداخت و نامه های امپراطور را نشان می داد که در آنها کنستانتیوس به وی دستور داده بود که به هیچ روی نمی باید نیروهای زیرفرمان خویش را در جنگ با شاپور به خطر افکند.
این درگیری در برابر دیوارهای آمیدا در تمام تابستان ادامه داشت . شاپور برای سپاهیانی که می کوشیدند دیوارهای شهر را از زیر نقب زنند فرمان به ساختن اتاقک های سرپوشیده داد تا آنها را از گزند تیرهای دشمن در امان دارد . اینک آمیانوس برجهای چوبی شهرگیری را میدید که در کناره ی دیوارهای آمیدا در حال ساخته شدن هستند. شهرگیر helepolis برجهایی بود که از دیوارهای باروی دژ بلند تر بود وبه سپاهیان این توان را می داد که از فراز آن به روی دیوارهای بارو به جهند و برای هزینه ی بالایی که برای ساختن داشت برای گرفتن شهرهای بزرگ به کار گرفته می شد جلو ی این برجها با آهن پوشیده شده بودندو بر فراز آنها پرتابه گار نهاده شده بود. همچنین ایرانیها در برابر دیوارها آغاز به ساختن تپه هایی نمودند که سپاهیانشان به آسانی بتوانند بر فراز دیوارها شوند به هرروی هنگامیکه برجها ساخته شد و شیپورها و طبل ها با گامهای آهسته به نواختن پرداختند ؛ همه ی سپاه ایران با بسامانی و هماهنگی بسیار با گامهای آهسته از تپه ها بسوی دیوارها به پیشروی پرداختند. آمیدایی ها به هرگونه ی ممکن کوشیدند تا سرنوشت محتو م خود را به واپس اندازند اما خود می دانستند که سرانجامشان رسیده ست.
پس از هفتاد وسه روز نیروهای شاپور بر آمیدا چیره شدند و آن شهر را ویران نمودند و از سرنشینانش کسی را زنده بر جای نگذاشتند. شاپور سپس به سوی سینگارا در تازید و پس از چیرگی بر آن دیوارهای سخت ساخت آنرا ویران نمود و سپس به سوی بزابده Bezabdeh ، که سه تیپ از لشگر رم از آن دفاع می نمودند درتازید. سرنشینان بزابده نیز برای دوروز به دلیری در برابر نیروهای ایران ایستادگی نمودند . وپس از دادن کشته ها و زخمی های بسیار از هردو سو برای یک روز آتش بس داده شد تا سپاهیان خستگی از تن بدر کنند. سپس اسقف مسیحی بزابده بر فراز دیوارها نشانه داد که می خواهد باشاپور گفتگو نماید . هنگامی که به او پروا داده شد که به نزد شاه آید او با سخنانی نرم و دلنشین از اینکه هردو سو ی نبرد بسی کشته و زخمی داده اند، اندوه خود را آشکار نمود و سپس درخواست نمود که به این نبرد بیهوده پایان داده شود. اما شاپور درخواستهای پیاپی وی را برای بازگشت ایرانی ها به سرزمینشان ناشنیده گرفت و سوگند یاد کرد که اگر بزابده در برابرش بر زمین زانو نزند، همانند آمیدا نابود و ویران خواهدش نمود. به هر روی شاپور پس از چند روز نبرد دشوار بر آن شهر که از همه سو رودتیغ ریز (دجله) پیرامونش را فرا گرفته بود چیره شد. به نوشته ی آمیانوس:
اما آن اسقف سایه یی از بد گمانی را برای خویش خرید، که به باور من بی پایه بود ، اگرچه در میان بسیاری با اطمینان بسیار چنین باور می شد که وی در دیداری پنهانی با شاپور به او آگهی داده بود که آفند خویش را از کدام بخش از دیوار آغاز کند، زیرا که در آنجا دیوار سست و رو به ویرانی بود و در پایان چنین می نمود که این داستان را بنیانی بود زیرا پس از این دیدار بود که دژ-کوبه های دشمن بر بخشهایی از دیوار متمرکز شدند که سست و رو به ویرانی بودند.اینک شاپور پس از چیرگی برآن شهر گردانی را درآنشهر برپا داشت و سخت سازی های آن شهر را برای برپایی پایگاهی ایرانی باز سازی نمود.
چنین بود که سرانجام کنستانتیوس که از پیشروی های شاپور به هراس افتاده بود برآن شد که با سپاهش بسوی میانرودان بشتابد. وی جولیان برادر کوچک گالوس را به نزدخویش خواند و وی را به سزاری رم باختری برنشاند، تا با شورشیان آنسوی دانوب دست و پنجه نرم نماید. اینک برای جولیان چنین می نمود که گویی به دیگر بار داستان برادرش گالوس تکرار می شد. جولیان که همانگونه که در پیش دیدیم در کودکی زیر سرپرستی یوسیبیوس پرورشی پررنگ از مسیحیت گرفته بود و شاید از همین رو بود که از آن آئین بیزار و برتافته بود دلبستگیی سخت به فلسفه ی یونان داشت و به راستی جای خویشتن را در میان خردورزان میدید. وی در نامه یی به ثمیستیوس Themistius نوشته بود: "سه یا چهار فیلسوف بیش از توده یی از پادشاهان می توانند به نوع بشر خدمت کنند". و شاید از همین رو بود که کنستانتیوس از او احساس خطر نمی نمود.
![]() |
| جولیان از دین برگشته |
همانگونه که جولیان در نامه اش به آتنی ها می نویسد، او چهار گردان پیاده نظام و سه هنگ سواره نظام و دوتیپ کمکی به نزد کنستانیوس در سوریه فرستاد. وینک امپراطور به او فرمان می داد که سپاه کمکی گاولیک ها را به همراه ۳۰۰ تن از سپاهیان پادگانی به او بفرستد. ولی سپاهیان کمکی Auxuliariies گاولیک که در لشگر رم سپاهیانی پادگانی نبودند از گسیل شدن بسوی آسیا ناخشنود بودند. زیرا آنها به این پیمان به لشگر رم پیوسته بودند که هرگز از آنها خواسته نخواهد شد که در نبردهای ماورای کوه های آلپ به رزم درآیند . این سپاهیان از رفتن به ژرفای آسیا دهشت داشتند، زیرا به خوبی می دانستند که از این سفر برایشان هیچ امیدی به بازگشت نخواهد بود، چراکه حتی اگر در نبردها پیروز هم می شدند، می دانستند که برای همیشه در آسیا نگاه داشته خواهند شد و چنین شد که پچ پچی در میان سپاهیان تیپ های کِلتز Celts و پتولانتِز Petulantes در گرفت که " گاول ها را می خواهند سپر بلای خود کنند."
جولیان که نگران این ناخشنودی ها بود برآن شد که سپاهیان درخواستی را درگروه های کوچک به نزد امپراطور بفرستد . و لی در نزدیکی ها ی شب، پس از اینکه وی در سخنرانی اش به سربازان از آنها خواست که به امپراطوری وفادار بمانند و گاری های بزرگی از برایشان فراهم نمود که همسران و فرزندان خود را نیز با خود ببرند، سپاهیان در برابر کاخش گرد آمدند و فریاد "جولیان، امپراطور "را سر دادند. جولیان که اینک به نگرانی خویشتن را در میان گزینشِ نشستن بر تخت امپراطوری و یا مرگ می دید برای پایان بخشیدن به دودلی خویش از خدایان کمک خواست، او می نویسد:
از روزنه یی باریک دیدگانم را بسوی آسمان بالا بردم و در برابر ژوپیتر سر به زمین نهادم . من از او خواستم که بر من نشانه یی فراهم آرد، و او بی درنگ این درخواست من بپذیرفت.جولیان بی گمان، سرنوشت شوم برادرش گالوس را در دید داشت و می دانست که دیر یا زود کنستانتیوس باوی همان خواهد کرد که با گالوس، هانیبالیانوس ، دالماتیوس و پدرش کرده بود پس براستی پذیرش امپراطوری برایش تنها چاره بود که وی آنرا به آوند نشانه یی از ژوپیتر وانمود می نمود. وی اینک با دلی استوار بسوی سپاهیانش رفت و با پذیرفتن پیشنهادشان به هر یک از آنان پنج پاره زر و اندکی کمتر از نیم کیلو سیم به پاداش پیمان داد و چون دیهیمی در میان نبود یکی از سپاهیان گریبان خویش را به آوند دیهیم بر سر او نهاد. بعدها هم خود جولیان و هم آمینیاس مارسلینوس داوش داشتند که نشانه یی که ژوپیتر فرستاده بود فَرٌِه ی امپراطوری genio imperiale بوده است!
امپراطور نو به هواداران کنستانتیوس پروا داد که آزادانه به سوی او روند. بااین همه گرگوری نازیانزن Gregory Nazianzen تا اندازه یی به گزاف نوشته است که" او تاج را بربود تا خویشتن را بر همه جا سرور سازد" زیرا اگرچه او با پذیرفتن امپراطوری یک شورشی بود ولی براستی نه او آغازگر آن شورش بود و نه از آن شورش پیشگیری نموده بود. جولیان دریافته بود که کنستانتیوس ناچار ست که به گزینش و خواست سپاهیان گاولیک تن در دهد زیرا در آن شرایط حساس، هنگامی که شاپور بر تمامی میانرودان دست دراز نموده بود، جنگی داخلی برای رم چیزی به جز خودکشی نمی بود .
جولیان در نامه یی رک و راست به امپراطور، که در کیسرائه (قیصریه) در پایتخت کاپادوک به سر میبرد، گزارشی بدون هیچ پرده پوشی از آنچه که رخ داده بود را نوشت. و به او پیمان داد که به وی وفادار خواهد ماند و آماده است که اگر او بخواهد برایش فرمانده ی گارد امپراطوری برگزیند آن فرمانده را خواهد پذیرفت. وی همچنین پیمان داد که نیروهایی را برای پشتیبانی و یاری وی به او خواهد فرستاد، هرچند نه به آن شمار که وی درخواست نموده بود. سپاهیان گاول نیز در نامه یی به امپراطور از او خواستند که پروا دهد که سزارشان آوند امپراطوریِ آگوستوس را نگاهدارد.
نامه ی جولیان در میانه ی سال ۳۶۰ م به دست کنستانتیوس رسید. او که خودرا برای نبرد با شاپور آماده می ساخت. چون چاره یی به جز مدارا نداشت در پاسخ با آوایی دوستانه به او نوشت که بهترست به آوند سزاری خشنود باشد و افسرانی را که وی برای جایگاه های گوناگون در سپاه گاول به نزد او می فرستد را بپذیرد.
هنگامی که پیام رسان کنستانتیوس که خزانه داری بنام لئوناس Leonas بود به دربار جولیان در لوتتیا Lutetia رسید ، جولیان به وی گفت "چون این سپاهیان هستند که مرا به امپراطوری برگزیده اند تو می باید نامه ی کنستانتیوس را با صدایی بلند در برابر همه ی سپاه بخوانی." و هنگامی که لئوناس بخواندن نامه آغاز نمود، هنوز به پایان نامه نرسیده، سپاهیان به فریادهای بلند "جولیان، امپراطور!" خواندن وی را بریدند . چنین بود که جولیان رو به او کرد .گفت: "چنانگونه که می بینی این آرتش است که فرمان برنمی دارد، نه من! " و در پاسخ اینکه کنستانتیوس وی را در آن نامه ناسپاس خوانده بود جولیان تنها گفت: "راستی این ست که هنگامی که امپراطور بر تخت نشست من یتیم شدم؛ و او بخوبی میداند که چرا و چگونه چنین شد!"
با این همه، جولیان برای آنکه آذرم خود را به امپراطور نشان دهد و اینکه وی را با او سر جنگ نیست، فرمانده ی گارد امپراطوری را که کنستانتیوس برایش برگمارده بود پذیرفت اما افسران دیگر را پس فرستاد وگفت که وی می خواهد خودش افسرانش را برگزیند. کنستانتیوس پس از اینکه از دریافت کمک از جولیان نومید شد، به آهستگی بسوی آمیدا حرکت نمود و هنگامیکه به آن شهر ، که هنوز ویرانه هایش از خاکستر پوشیده شده بود رسید، به تلخی و با مویه یی بلند به گریه افتاد. شاید او این دریافته بود که پایان کارش نزدیک است.
وی سپس بسوی شهر بزابده که شاپور گردانی ایرانی را در آن جای داده بود رفت و آن شهر را با سپاهش گرداگرد بست . اما کوبش پیاپی دژ-کوبه های Battering-rams وی در برابر دیوارها و دروازه های بزابده که شاپور آنها را سخت سازی نموده بود به کار نمی آمدند . با همه ی اینکه نیروهای وی آن شهر را از همه سو زیر بارانی از سنگها و تیرها نهادند اما پادگان ایرانی با دلاوری و شکیب در برابر او ایستادگی نمود تا بفرجام موسم باران رسید و کنستانتیوس به سرافکندگی ناچار شد تا به آنتیوک باز گردد. این شگفت آورست که تاریخ نویسان غرب از گیبون و دوروی تا بسیاری دیگر از همزمانان ما از این نبرد و از شکست کنستانتیوس در برابر شاپور به شتاب و به کوتاهی می گذرند و حال آنکه به نوشته ی آمیانوس که خود در نبرد آمیدا بوده و از نزدیک از نبرد بزابده آگهی داشته است می نویسد، کنستانتیوس :
ازاین روی پس از انکه از شکستی سخت و سنگین رنج برد کوشش بیهوده ی خودرا رها نمود و به سوریه بازگشت تا که زمستان را در آنتیوک بسر کند، زیرا که شکستی که ایرانی ها بر او آورده بودند اندک نبود و دهشتناک بود و برای سالیان دراز می باید مارا افسرده می داشت. زیرا که این شکست آنچنان رخ داده بود که گویی گردش اختران برآورنده ی چند رویداد بود، که هنگامیکه کنستانتیوس خود با ایرانی ها در نبرد بود ، بختی نابکام با او همراه باشد . از اینروبود که او آرزو داشت، که به کمترین، اسپهبدانش به پیروزی دست یابند ، که اگر بیاد بیاوریم، هراز گاه رخ داده بود.
Quas ob res omisso vano incepto, hiematurus Antiochiae redit in Syriam, aerumnosa perpessus et gravia; nec enim levia erant damna quae Persae intulerant, sed atrociora diuque deflenda. Evenerat enim hoc, quasi fatali constellatione ita regente diversos eventus, ut ipsum Constantium dimicantem cum Persis, fortuna semper sequeretur afflictior, unde vincere saltim per duces optabat, quod aliquotiens meminimus contigisse.در بهار ۳۶۰ میلادی کنستانتیوس برآن شد که میباید جولیان را از میان بردارد و ی سپاهیان گرد آورد و توشه ی بسیار در غرب کوهستانهای آلپ انبار نمود و فرستادگانی پنهانی به سوی تبارهای آلِمانی فرستاد و آنانرا به درتازیدن به گاول برانگیخت و درنامه یی فرجامین به او که با "به سزار" آغاز می شد و نه "به امپراطور" به جولیان پیمان می داد که اگر سر به فرمان نهد، جانش را بر او به کیفر نخواهد خواست. نامه ی گزافه نمایانه ی کنستانتیوس، امپراطور گاول را به هراس نیفکند . جولیان، برای استواری دادن به همبستگی گاولیک ها همه ی هواداران ماگنیتوس را که برای هفت سال بود که در بند و یا در تبعید و یا زیر دید بودند بخشودگی داد وی سپس برای آنکه در هنگام نبودنش در گاول، آن سرزمین به زیر تاخت و تاز تبارهای گوث و سرمتی درنیاید برای سه ماه در شهرهای کرانه راین و دانوب به سخت سازی دژ ها و باروهای خود پرداخت . وی سپس سپاهیان خودرا به سه لشگر بخش نمود . نخستین لشگر را از آلپ بسوی شمال ایتالیا فرستاد . دومین لشگر را از را رهائتیا Rhaetia بسوی نوریکوم Noricum گسیل نمود و خود با سه هزار سپاهی گزیده از سوی جنگلهای سیاه به سوی کرانه ی دانوب رهسپار شد. برنامه این بود که سه لشگر در سیرمیوم Sirmium پایتخت ایللیریای باختری به هم رسند . سپاهیان وی با آفندی ناگهانی ناوگان دانوب را گرفتند و در یازده روز توانستند بدون هیچ نبرد و خونریزی به پانونیا برسند. اندکی پس از آن سه لشگر بدون رویارویی با هیچگونه ایستادگی به سیرمیوم رسیدند و سیرمیوم بدون نبرد بر آنان دروازه های خود را گشود. او سپس به شتاب بسوی نایسوس Naiissus (نیس امروز) درتازید و پس از چیرگی برآن بندر جایگاه سرفرماندهی خودرا درآنجا برپاساخت .
در این هنگام شاپور به دیگر بار برای گرفتن اِدِسا، که آماج بزرگ نبردهایش بود، به آنسوی تیغ ریز (دجله) در تازید . کنستانتیوس که در اردوگاه زمستانی خود در آنتیوک به سر می برد نگران و دودل از اینکه اینک چه می بایدش کرد، زیرا نمیدانست که بهتر کدامست؟ آیا می باید به رویارویی بسوی شاپور برود و یا که به نبرد با جولیان؟ سرانجام به ناچار بخشی از سپاهیانش را برا ی پیشگیری از پیشروی جولیان به ثراس فرستاد و خود با آنکه بیمار بود با بخشی پر شمارتر از سپاهش برای پدافند از اِدِسا به سوی آن شهر شتافت، و دو اسپهبد خود آربیتیو Arbitio و آجیلو Agilo را بادوتیپ سواره وپیاده نظام به سوی نیروهای شاپور در کرانه ی رود تیغ ریز (دجله) فرستاد هرچند به آنها دستور داد تا از برانگیختن نیروهای شاپور به نبرد بپرهیزند و چنانکه شاپور به نبرد پردازد، آنها می بایست بدون دادن کمترین خونریزی و به شتاب بسوی ادسا واپس نشینی نمایند. شاپور که از اردو زدن نیروهای جولیان در ایللریا آگاهی یافته بود؛ بخردانه و فرزانه آن دید که شکیبایی در پیش گیرد و بگذارد تا نیروهای جولیان و کنستانتیوس در نبرد با هم کار را بر یکدگر تنگ و بر او آسان سازند.
اینک کنستانتیوس که می دید نیروهای شاپور از پیشروی بسوی ادسا باز ایستاده اند، برای رویارویی با جولیان به شتاب به سوی آنتیوک بازگشت، اما در تارسوس Tarsus در سیلیسیا Cilicia به تبی سخت دچار آمد و در شهرک موپسوکرین Mopsucrene در شمال تارسوس و در نزدیک رودخانه ی سیدنوس Cydnus در چهل و پنج سالگی در گذشت.
نبرد جولیان و شاپور
جولیان پس از آگاهی از در گذشت کنستانتیوس بسوی کنستانینوپل شد و پایتخت امپراطوری بدون هیچ ایستادگی وی را به آوند امپراطور رمِ یک پارچه پذیرفت و سنای رم که در چندی پیش نامه یی از او را، در خرده گیری بر کنستانتیوس، به ناپاسخ گرفته بود اینک برای جبران خطای خود با فرستادن آگهداد-سنا senatus-consultum بر وی آزرمداشت های امپراطوری را روا داشت.
آمیانوس که دربار کنستانتینوس را لَگنی سرشار از هر گونه بزه کاری خوانده بود، در شگفت نبود که جولیان از همان آغاز ورودش به کنستانتینوپل با شِکوِه ها و گلایه های بسیار در باره ی آن "حیوانات درنده خو" روبروشده بود . وی که نمی خواست آغاز امپراطوریش را با اعدامهای فرمایشی آغاز نماید در چالسدون دادسرایی از برگزیدگان امپراطوری برپانمود تا از یغماگران تاوان ستانند و وزرای کنستانتیوس، که چه بسیار از بی گناهان را از برای بزهکاری هایی ساختگی به کیفر رسانیده بودند، را به داوری و داد بکشانند. و البته همانگونه که می توان چشمداشت این دادگاه نیز خود همانند دادگاه هایی گشت که همواره در زیر پوشش دادوری به بیداد می انجامند . جولیان بسیاری از هزینه های گزاف در بار امپراطور پیشین را کاهش داد و بسیار از خواجگان دربار را که "شمارشان از مگسهای یک روز تابستانی بیشتر بود " به فروش رسانید.
وی که باور داشت همه ی بی نوایی و دشواری های رم را از مسیحیان می دید؛ که با باره هایی شگفت انگیز و پوچ و بیهوده، تنش و چالش برپا می دارند برآن شد که آئین میترا باوری سپاهیان را به دگر باره رونق دهد و چنین بود که نیایشگاه های ایزدان رم را برگشود. و هر روز دهناد یشتن دام ها (قربانی کردن) را بر گذار داشت. نامه ی وی به آتنی ها که نسخه هایی دیگر از آنرا به دیگر شهر ها فرستاد به شهروندان آگهی می داد که اینک پس از دو امپراطور مسیحی، بار دیگر در رم امپراطوری میترا باور برتخت نشسته است . بر درفشها و نشانهای رم نمادهای مسیحیت جای خود را به نمادهای خورشیدی آئین باستانی داد .
به فرجام در زمستان سال ۳۶۲ م جولیان برآن شد که هنگام آن رسیده است که در برابر آفندهای شاپور در میانرودان ایستادگی نماید . .
و ی به فرمانی به آرش آک دوم Arsaces II , پادشاه ارمنستان، دستور داد که با لشگرش به یار ی پرکوپیوس شتابد. همانگونه که در پیش دیدیم، تیگران پدر آرش آک دوم به دست ساتراپ آتروپاتان دستگیر و نابینا شده بود .و شاپور آرش آک رابر تخت پادشاهی ارمنستان بر نشانده بود. و هنگامیکه شاپور به نبرد با خیون ها به کرانه های آموی رفته بود، کنستانتیوس خواهرش الیمپیا را به همسری او داده بود و وی اینک با رم هموند بود. هرچند پس از در گذشت کنستانتیوس پرندزم همسر جاه طلب آرش آک، اُلیمپیا را زهر داده و کشته بود و اینک آرش آک و همسرش سر بفرمان جولیان بودند.
جولیان همچنین برای نبرد با شاپور از تبارهای عربِ ساراسن در خواست یاری نمود . اما عربهای مسیحی که نمی خواستند با امپراطوری میتراباور هموند باشند، برای پیوستن به او این بروند را پیش نهادند که رم می باید یارانه هایی را که در گذشته به آنها می داد به دیگر بار به پردازد . جولیان در پاسخ به آنها گفت : "من زر ندارم، تنها آهن دارم" . از میان عرب ها، تنها لخمی ها مانند همیشه به وی پیمان هموندی دادند و در نوک آفند وی جا گرفتند.
به نوشته ی آمینیاس مارسلینوس جولیان که بسیار خرافاتی بود هر روز به یشتن در نیایشگاه ها می پرداخت تا آنجا که هر از گاه صد گاو و شماری بسیار از چارپایان دیگر و پرندگان سپید را برای دستیابی به پیروزی یشت می نمود و در برآیند سپاهیانش از فراوانی گوشت به پرخوری و بدمستی افتاده بودند تا آنجا که چه بسا که بسیاری از آنان را افتاده، مست و مدهوش ، رهگذران از کناره های گذرگاه بر دوش گرفته به پادگان ها می آوردند. جولیان گوش به هر آنکس می داد که داوش می کرد که می تواند با دیدن درهم پیچش روده ها در شکم های دریده ی حیوانات و یا چگونگی ریخت پرواز گروه های پرندگان پیشگویی نماید. به ویژه به نوشته ی آمیانوس ؛ فرماندار مصر به او نوشت که گاو آپیس را یافته اند که نشان از سالی پر رونق بود. در مصر دو گاوِ آپیس Apis و نویس Mnevis را به ماه و خورشید یشت می نمودند هرچند بعدها آپیس را نیز به خورشید می یشتند. پس از یشتن آپیس به دنبال یافتن آپیس جدیدی می گشتند که می باید ۲۹ نشان داشت که مهمترین آن نقش هلال ماه در سوی راستش بود.
به فرجام، درنیمه ی دوم اسفندماه سال ۳۶۳ م جولیان برای نبرد با شاپور به همراه سپاهی شصت هزار نفره آنتیوک را بسوی تیس پاون (تیسفون) ترک نمود و از بلیاس Belias یکی از شاخه های رود فرات درگذشت. در کاراهائه در ششصد وسی کیلومتری تیس پاون وی لشگرش را به دو بخش جدا نمود و هجده هزار سپاهی را در زیر فرمان پروکوپیوس Procopius و کنت سباستیانوس فرمانده ی نیروهای رم در مصر بسوی شمال میانرودان ودر کرانه ی خاوری تیغ ریز (دجله) فرستاد . خود بر سر تنه ی بزرگ سپاهش با ناوگانی در بر گیر هزار ناو و پنجاه ناو رزمی رود فرات را بسوی کشتزارهای بارور میانرودان درنوردید . نقشه ی نبرد وی این بود که شاپور را به نیرنگ فریب دهد که وی را سر آزاد کردن سه شهر سینگارا و بزادبه و آمیدا ست و همینکه شاپور با نیروهایش بدآنسو شتافت وی آنگاه به تندی بسوی تیس پاون بازمیگشت و سپس دولشگر رم پس از چیرگی بر تیس پاون ، هرمزداد برادر شاپور را که در نزد آنها پناهنده بود بر تخت پادشاهی می نشانند و سپس هنگامی که در ایران دودستگی و آشوب برپا بود با شاپور به رویارویی در میامدند.
چنین بود که هزار و پانصد پیشاهنگ سپاه او که در برگیر اسواران سبک اسلحه عربهای لَخمی و کمانداران سکایی بودند به شتاب بسوی جنوب میانرودان پیشروی نمودند و هرمزداد توانست برخی از باروهای روستاهای سر راه را به خود به با خود هموندی دهد . سپاهیان رم که می دانستند آفند به ایران همیشه برای رم فاجعه آمیز بوده است ، بس دل نگران و آشفته سر بودند و گواهه های تاریخ نشان میدهند که بسیار کسان میکوشیدند تا جولیان را از آفند به درون ایران بازدارند. و اینک وی از هر بهنگام که پدید می آمد بهره میگرفت تا سپاهیان خویش را دلگرمی دهد. و چنین بود که هنگامی که در پگاهان اسبی را که بابیلون نام داشت برایش آوردند، ان اسب به ناگهان با پیکانی از پا افتاد و با دست و پازدن در زیر درد همه ی زین و لگام زرین و جواهر نشان او بر زمین پخش شد، جولیان این رویداد را به فال نیک گرفت، به فریادی بلند گفت که این نشان آنست که بابیلون (به نماد ایران) سرنگون خواهد شد و همه دارائی هاش پراکنده خواهندگشت.
از سویی دیگر، شاپور در برنامه ریزی این نبرد، چنانکه شیوه ی او بود، باز از شیوه های هنر نمایش و بهره گیری از زیرساختهای روانی برآن بود که رفته رفته نیروهای رم را فرسوده و به آسیمگی آورد . آماج شاپور جنگی فرسایشی بود که کشته شدگان سپاه ایران را به کمترین شمار به رساند. پاسداری شاپور از جان سپاهیانش تا بدان اندازه بود که از هیچ گونه هزینه ی هنگفت برای نگاهداریشان رو برنمی تابید. همان گون که آمیانوس می نویسد؛ اسواران او با برگستوان ها و تَرگ های درخشان آهنین پوشانده شده بودند و حتی اسبهای وی را نیز در زیر زره بودند. در برنامه ی دوریک جنگ فرسایشی شاپور شگرد جنگی " خدنگ پارتی" بگونه یی که خواهیم دید بهینی یافته و به برازا رسیده بود. باهوده است که به یادآوریم که در شیوه ی "خدنگ پارتی" اسواران پارت پس از آفندی کوتاه و تندشتاب، وانمود به گریختن از برابر سپاه دشمن می نمودند و هنگامی که دشمن فریب خورده مغرور از پیروزی، آرایش جنگی خود را به هم می زد و بی باکانه آنها را دنبال می نمود ، آنها به ناگهان سر اسب خویش را بسوی دشمن بر می گردانیدند و باخدنگ مرگ آسای خود کار او را می ساختند. در نبردهای شاپور و نخست وزیر او سورنا ما بارها شاهد آنیم که سپاهیان ایران وانمود به گریختن از برابر دشمن می کنند و اندکی کوتاه پس ازآن نبرد را ازسر می گیرند و بی گمان هنایش روانی این بازی بر دشمن آنچنان بود که هرگز نمی توانستند حتی به پیروزی خویش باور داشته باشند.
شاپور پدافند تیس پاون را به نخست وزیر کاردان خود سورنای پارتی سپرد و خود با اسواران زبده اش به سوی ارمنستان درشتافت، تا از پیوستن نیروهای بیست هزار نفره ی ارمن به کورپیوس پیشگیری نماید. به گواهه ی تاریخ نویس ارمن موسی خورنه؛ شاهزاده زاورِی Zawray استاندار رشتونیک Rshtunik در ارمنستان که فرماندهی نیروهای جنوب ارمنستان را بر عهده داشت و از سوی آرش آک مأموریت داشت که به نیروهای کورپیوس به پیوندد، پس از اینکه شنید که تیگران پدر آرش-آک، اسقف یوسیک Yusik (یا هوسیک Houssik) را به تازیانه کشته است، . به سپاهیانش گفت: "بیائید سر به فرمان مردی ننهیم که در برابر پرستش مسیح سد می سازد و مقدسین او را می کشد . بگذارید تا این پادشاه ناپرهیزگار را همراهی نکنیم" او سپس با سپاهیانش به پناهگاه تموریک Tmorik رفت و در آنجا سنگر گرفت تا ببیند دیگر مهینان ارمنستان چه خواهند کرد.
داستان این بود که تیگران پادشاه پیشین یک چشم، از سوی پسرش آرش آک به اداره ی باره های مذهبی گمارده شده بود و هنگامیکه جولیان به همه ی کلیساها فرمان داده بود که نمادهای چندایزدی میترائی را جایگزین صلیب ودیگر تندیس ها ونگارهای مسیحی نمایند یوسیک یکم، که از نوادگان گریگوری و شوهر خواهر تیگران بود، بر تیگران برای سر بفرمانی اَش از این دستور خرده گرفته بود و در جشنی کلیسایی به او پروای درون شدن به کلیسا را نداد . و چنین بود که تیگران بر او خشم گرفته و فرمان داده بود تا وی را به تازیانه ببندند و او در زیر تازیانه جان داد.
با این همه چنین می نماید که زاوری این رویداد را بهانه نموده بود تا از نبرد با شاپور دوری گزیند، زیرا که شاید وی در میان آن گروه از مهینان ارمنستان بود که هوادار شاپور بودند. و یا که او به درستی می توانست پیش بینی نماید که تازش جولیان به ایران، همانند آفندهای کراسوس و تارجان ودیگران ، نمی تواند فرجامی نیک در پی داشته باشد.
آمیانوس در باره ی نبرد شاپور و جولیان می نویسد: "بدآمد دیگری نیز پیش آمد که چندان کم گران نبود. زیرا نیروی کمکیی که ما در زیر فرماندهی آرش آک و برخی از اسپهبدانِ مان چشم براه بودیم خود را پدیدار نساخت." لیبانیوس نیز دریکی از نوشته های در سوگ اَش می نویسد که بیست هزار سپاهی ارمن نتوانستند به لشگر میانرودان رم به پیوندند. موسی خورنی از نامه یی از جولیان به تیگران در این باره گواه می آورد . که به زبان ارمن چنین برگردان شده بود:
امپراطور جولیان، نواده ی ایناک، پسر آرامزد (اهورامزدا) و به سرنوشت انوشه، به تیگران فرماندار مان، بادرودها.
سپاهی را که تو به ما فرستادی اسپهبدش با خود برداشته و گریخته است . ما باسپاه بیشمار خود می توانستیم به دنبالشان بفرستیم و به ایست آوریمشان . و لی به آنها از دو دید پروا دادیم که بگریزند . نخست اینکه ، مبادا ایرانی ها بگویند که وی به زور فرمانده ی سپاه بود و نه به خواست خودش . و دو دیگر اینکه وفاداری تو را بیازمائیم. اینک، اگر که او این کردار را با سازش به تو نکرده، خودش و همه ی خاندان اورا بکش تا که از وی جانشینی نماند. و گرنه به آرِس، که تخت پادشاهی را به ما ارزانی داشته، و به آثِنا، که به ما پیروزی را داده است، سوگند؛ که به هنگام بازگشتمان با نیروی شکست ناپذیرمان تو و کشورت را نابود خواهیم ساخت.زوسیموس نیز در تاریخش از این نامه یاد می کند. گرچه برخی از پژوهشگران هر دونامه را ساختگی میدانند، چرا که متن های یونانی و برگردان ارمنی آن باهم سازگاری ندارند . با این همه این خرده گیریی سست و بی مایه است ؛ چون برگردان کنندگان متن ها از زبان یونانی به ارمنی در سده ی چهارم میلادی به آزادی بسیار کار میکرده اند، و هیچ شگفتی ندارد که این متن ها هماهنگ نیستند. به هر روی آرش آک از دریافت این نامه در هراس شد و همه ی مهینان و زاوری را به دربار خود فراخواند. اما به نوشته ی موسی خورنی، "هنگامی که سپاه وی دید که همه ی بزرگان ارمنستان، به شیوه ی همیشگیِ در میهن ما که در آن کسی را دلِ پایداری نیست، خاموش مانده اند ، هرکدام از آنان را به خانه هاشان پراکنده نمود و زاوری تنها بجای ماند." وچنین بود که آرش آک، او و همه ی خانواده ی وی را بر طبق دستور جولیان کشت. از سویی دیگر، بسیاری ار گواهه های تاریخ نشان میدهند که شماری از مهینان ارمنستان را همدلی با ایران بوده ست. و بنابراین خاموشی مهینان ارمن شاید از اینرو بوده ست.
به هر روی، شاپور در انجام دادن به برنامه ی پدافند خود. نخست بر موکسوئِنه Moxoëne ( موکس کنونی در استان وان ترکیه) چیره شد تا در شهر بیتلیس Bitlis گردنه ی باغش Baghesh Pass را در زیر دید داشته باشد تا از ورود پرکوپیوس پیشگیری نماید. این گردنه ی دوریک بَرنامه یی (استراتژیک) دشتهای جنوبی ارمنستان را به شمال میانرودان پیوست میدهد، و نیروهای شاپور با داشتن آن می توانستند که به سپاهیان آرش آک این پروا ندهند که به سپاهیان پرکوپیوس به پیوندند . اینک اما بر رمی ها چنان می نمود که شاپور از برابر نیروهایشان به پناهگاه های کوهستانی ارمن گریخته است. چنانکه مالالاس Malalas می نویسد:
همین که شاپور آگهی یافت، که سپاه جولیان در پشت سر اوست و در پیشِ رو نیروهای بزرگِ اسپهبدان رم به رویارویی اَش آمده اند دریافت که محاصره شده است و بسوی پرسارمن Persarmenia (ارومیه کنونی) گریخت .پس اینچنین بود که برنامه یی که شاپور ریخته بود به اجرا در آمد. چرا که نخست جولیان به نگرانی دریافت که نیروهای سورنا در برابر وی هیچ ایستادگی نمی کنند و او به آسانی به سوی تیس پاون در حال پیشرفت است . از سوی دیگر از نیروهای پروکوپیوس هنوز خبری نبود و هیچ نه پیدا بود که خود شاپور در کجاست. این بازی روانی هنگامی نگران کننده تر شد که آبهای رودفرات در جایگهایی نشان دار ناگهان به طغیان درآمدند و شماری از کشتی هایی را که بار آذوقه ی سپاه جولیان را باخود میاوردند غرق نمودند . جو لیان به آن اندازه کم هوش نبود که در نیابد خرابکاریی در کارست زیراکه سنگهای آبراهه های سدهای آبیاری جابجا شده بودند تا برفشار آب به ناگهان افزوده شود . جولیان میدانست که شاپور درنیسی بیس از فشار آب برای ویران ساختن دیوارهای آن شهر بهره گرفته بود و اینک به همان ترفند بخشی بزرگ بارهای آذوقه سپاهیان رم از میان رفته بود. از سویی دیگر هر از گاهان گروه هایی از سپاهیان ایرانیان از کمین گاه های شان پدیدار می شدند و پس از آوردن آسیبی چند از برابر لشگر رم می گریختند. به هر روی اینک پیدا بود، که شاپور به دیگر بار نبرد را با هنرنمایش در هم آمیخته است و چنین می نمود که او از کارگردانی این نمایش پر از شگفتی و گاه شوخ و شنگ لذت می برد.
اینک جولیان، خود، همانند سپاهیان دهشتزده اش دچار دلهره شده بود، زیرا که بازی های شاپور بازی هایی خطرناک بود. چراکه همو و هم هرمزداد آماج در کمین هایی بودند که به یاری بخت توانسته بودند از آنها جان سالم بدر برند. پس از دستگیری یکی دوتن از کمین زنندگان چنین آشکار شد که سورنا نخست وزیر شاپور در پس آنهاست. از آن پس جولیان، که در یافته بود، سپاهیان ایران از جای او در میانه ی سپاه آگاهی دارند، به ناچار هر از گاه به گاهی کوتاه جایگاه خویشتن و پاسدارانش را در میان گردان های گوناگون از سپاهیانش تغییر می داد.
اینک با نزدیک شدن تابستان و گرمی هوا پیشروی نیروهای رم در هوای گرم و نمناک میانرودان با توده های انبوه مگس ها و پشه های گزنده دشوار تر شده بود. به گزارش زوسیموس:
امپراطور که درشگفت از این بود که با اینکه سپاه این همه به پیش آمده ولی هنوز هیچگونه دشمنیی از ایرانیان، چه بگونه ی شبیخون و یا در زمین باز روی نداده است، هرمزداد را باگروهی از پیشاهنگان سپاه به گردآوری آگهش فرستاد؛ زیرا که او دانشی درست و ریزبین از کشور داشت. او و سپاهیانش نزدیک بود که نابود شوند، اما بدون پیش بینی و تنها به یاری بخت نجات یافتند، زیرا که سورنا در مسیر آنها به انتظار هرمزداد و سپاهیانش در کمین نشسته بود و به راستی برنامه ی ایرانیها به جا آورده میشد اگر که رود فرات طغیان نمی نمود تا درگذر نمودن هرمزداد و همراهانش را از رود به واپس اندازد .در این پیشروی بود که به نوشته ی آمیانوس، جولیان که در جستجوی آبراهه یی برای رسیدن کشتی هایش بسوی دو شهر تیس پاون (تیسفون) و سلوسیا (وه-اردشیر یا کچه Coche) در کناره ی تیغریز بود به دژی در کنار آبراهه ی پادشاهی (نهرملک یا به زبان آرامی؛ نارامالکا Narramalcha) رسید . بروک و دیللمن Brok and Dillemann برآنند که آمیانوس در اشتباه بوده است و این آبراهه یی بوده که به گزارش زوسیموس امپراطور تارجان کنده بوده است Tarjan Canal، که از آبراهه ی شاهنشاهی جدا می شده وبه تیغریز (دجله) می پیوسته است . آبراهه ی تارجان را ایرانیان با سنگهای درشت و گران بسته بودند و به گزارش لیبیانوس جولیان که با خواندن کتابهایی از بودن چنین آبراهه یی آگهی داشت جای آنرا به یاری پیرمردی که در بند او افتاده بود یافت. هرچند به نوشته ی کاسیوس دیو، کندن این آبراهه را تارجان در برنامه داشت ولی هرگز نتوانست که به آن آغاز نماید.
دو دژ و باروی سخت ساخته در کنار این آبراهه بود نخست دژِ پیروزشاپور که رمی ها آنرا پیری سابورا Pirisabora می خواندند و آن شهر انبار کنونی (الانبار) در عراق است. که انباری از ابزارها وتوشه های رزمی نیروهای ایران در آن بود. دیوارهای شهر با آجرهای پخته ی قیر اندود سخت سازی شده بود. و پدافندیان دژ که از سر تا به پا زره هایی پوشیده از گستوان هایی آهنین بودند در برابر آفند نیروی بزرگ جولیان به دلیری ایستادگی نمودند . و هنگامی که جولیان آنها را به گفتگو خواند آنها از او خواستند که هرمزد داد را به نزدشان بفرستد و چون هرمزد داد به زیر دیوارها آمد .پدافندیان او را به سرزنش و پرخاش خود فروخته یی بی آبرو و فراریی دون مایه خواندند.
جولیان بناچار دژ کوبه ها و پرتابه هایش را به میدان آورد و آن دژ را از پگاهان تا تارگاهان با پرتابه هایش سنگ باران نمود. سنگهایی که در سر پوششی آهنین داشتند که با برآمدگی میخ مانندشان می توانستند بر سر هر آنکس فرود بیایند وی را در جا تباه نمایند. وی در همان حال با دژ کوبه هایش که از تنه ی درختی با سری آهنین به شکل بز کوهی در یک اتاقک چوبی بود که چند مرد سپاهی آنرا به عقب و جلو می بردند و به پیاپی مانند پتک بر دیوارهای دژ می کوبید تا آنرا ویران نماید. اگرچه پدافندیان دیوارهای دژ را با پرده هایی کلفت بافته از پشم بز که پیاپی خیس می شدند پوشانده بودند تا از توان کوبه های دژ کوبه ها به کاهند. گرمای تاب فرسا سپاهیان رم را فرسوده و خشمگین نموده بود. و جولیان سرخورده به هر گونه راهکار که به اندیشه اش میرسید به ناکامی برای در هم شکستن ایستادگی پدافندان دست آویخت و این همه از نوشته آمیانوس آشکارست. سر انجام بناچار وی به ساختن برجِ شهرگیر فرمان داد، که از برای هزینه ی بالایی که برای ساختن داشت برای گرفتن شهرهای بزرگ مانند تیس پاون به کار گرفته می شد نه برای شهرکی مانند پیروزشاپور. به هر روی هنگامیکه پدافندیان دریافتند که دیگر امیدی به ایستادگی نمانده ، نشانه دادند که برای گفتگو آماده اند و جولیان فرمان داد که از ساختن شهرگیر باز ایستند. سپس پدافندیان از جولیان برای باری دیگر خواستند که با هرمز داد خودفروخته روبرو شوند، و جولیان این به پذیرفت، و چنین بود که فرمانده ی ایرانی دژ ، مَهامیثر (به یونانی Μομόσειρος به لاتین Mamersides = میترای بزرگ) ، از فراز دژ با طنابی به زیر آمد و از جولیان پیمان گرفت که زندگی پدافندیان را پاس بدارد و به نوشته ی آمیانوس به جولیان سوگندی باور کردنی داد و چنین بود که مهامیثر به دژ بازگشت و دروازه ها برگشود تا دوهزار و پانصدتن از سرنشینان دژ برون آیند. هرچند به نوشته ی امیانوس دیگر سرنشینان دژ با زورق های خود به سوی تیس پاون گریختند واینان بی گمان تواناترین و نیرومندترین اسواران بودند. به نوشته ی آمیانوس در این شهر شمار بسیار از نبردابزار و توشه انبار بود که سپاهیان تا آنجا که می توانستند از آنها به تاراج بردند و سپس آن شهرک را به آتش کشیدند.
اینک جولیان به هر کدام از سپاهیان رم صد دینار پاداش داد ولی سپاهیان سر به شورش داشتند و چنین می نماید که هم اکنون آنان در یافته بودند که اگر شهرکی مانند پیروزشاپور می تواند چنین ایستادگی کند و آنهمه کشته از رم بگیرد داستان تیس پاون چگونه در برابرشان گشوده خواهد شد. جولیان برای آنکه شورش آنان را آرام سازد، در سخنرانیی، که براستی چگونگی رم را در هنگام شاپور آشکار می نماید، به آنان چنین گفت:
بدانید که ایرانی ها از هرگونه دارائیی به سرشاری برخوردارند و ثروت این مردمان تا به آن اندازه است که می تواند هر کدام از همه ی شما را توانمند سازد، تنها به این بروند که ما خودرا آنچنان بنمائیم که دلاور انی هستیم که در یک آماج باهم هموندیم. اما (امیدوارم که باور بدارید) امپراطوری رم با دارائی ها ی بسیارش از برای آزمندی مردانی (که برای گردآوردن مال برای خود) به شهریاران آموزانده بودند که برای خریدن آشتی از بر بر ها باید به آنها زر داد، به ژرفا فرو شده . خزانه به یغما رفته است، شهرها خالی از مردم شده، و استانها ویران شده اند. من نه ثروتی دارم و نه پیوند خانوادگیی با توانمندان دارم (اگرچه بزرگ زاده ام) تنها دارائیم دلی ست که نترس است و امپراطوری هستم که تنها شادی را در پرورش اندیشه ی خودمی داند و شرم از این ندارد که به ناداری پر آزرم خود اعتراف نماید ...در این هنگام بود که به گزارش زوسیموس سورنا از کمینگاهی در شهری از آشورستان با سپاهی بزرگ به پیش آهنگان سپاه رم حمله نمود و یکی از سه فرماندهان آنهارا با شماری از سپاهیانشان کشت و درفش ارتش رم را با نگاره ی یک اژدها از آنان به یغما گرفت. چنین می نماید که سورنا بر پایه ی راهکار جنگ و گریز فرسایشی سپس به گریز پرداخت و چنین ست که زوسیموس گریز او را به آوند دلاوری جولیان وانمود می دهد و می نویسد او سپس شهر کمینگاه سورنا در تاخت و آنرا بسوزاند. و البته همانگونه که خواهیم دید این شیوه ی جنگ و گریز فرسایشی را ایرانیان پس از شکست و عقب نشینی جولیان دنبال می نمودند. به هر روی، جولیان از این شکست بس خشمگین و آذرده شد تا بدانجا که آن یگان پیشاهنگ را با پخش کردن سپاهیانش در میان یگانهای دیگر از میان برد و فرمانده ی یگان را از برای از دست دادن درفش اژدها بی درجه نمود و کمربند افسری را از او بازستانید.
سپاهیان رم سپس گذارشان را به سوی جنوب دنبال نمودند و به نوشته ی زوسیموس به شهرکی یهودی نشین به نام بیرثا Birtha (که در زبان سریانی به میانه ی دژ است و او به نادرست آنرا بیثرا Bithra می خواند)، رسیدند که سرنشینان آن یهودی ستیزی رمی ها را بر نمی تابیدند، و پیش از رسیدن آنها شهر را رها کرده بودند. جولیان آن شهرک را به آتش کشیدند . سپس آنها در هوایی داغ و تاب فرسا به سوی دژی دیگر به نام مزدا شاه ( به زبان آرامی مائوزا مالکا Maozamalcha) براه افتادند وینک نیروهای سورنا با شکستن سدها ی فرات و روانه کردن سیلاب ها پیشروی آن ها را بس دشوار و شاق ساخته بودند، تا بدآنجا که، شاید به گزافه پردازی آمیانوس، آنها ناچار شده بودند بر مشک های باد کرده سوارشوند تا روی آب شناور بمانند!
این که چرا جولیان به سرراست به سوی تیس پاون نمی رفت و می کوشید تا از راه های پرپیچ وخم و چیرگی بر دژهای مسیرش بسوی پایتخت ایران برود را آمیانوس چنین آشکاری میدهد که جولیان از رویارویی با سپاهیان ایران در دشت های باز هراس داشت زیرا که "همه ی مردمان از آفند اسواران ایران، در میدانهای باز در هراسی بزرگ بودند."
به هر روی، سپاه رم پس از رسیدن به مزداشاه بزودی دریافت که چیرگی بر این دژ، که در جزیره یی میان آب ساخته شده بود، نیز کاری آسان نیست . آنها برای به کارگیری دژکوبه ها و پرتابه ها ناچار به ساختن پلهایی شناور شدند و به هنگامیکه توانستند به نزدیک دیوارهای دژ برسند بسیاری از مردم آن شهرک با زورق به سوی تیس پاون گریختند و رمی ها توانستند بسیاری از آنان را بکشند. اما سپاهیان ایران در دژ به استواری ایستادگی نمودند و هر گونه پیشنهاد جولیان را برای گشودن دژ نمی پذیرفتند. دو روز نبردسخت و خونین که به نوشته ی آمیانوس به کشته شدن بسیاری از سپاهیان هردو سو انجامید
سر انجام با کندن نقبی در زیر دیوارهای دژ چاره شد و گروهی از سپاهیان رم توانستند در دیرگاه شب دومین روز نبرد به زیر شهر اندرشوند و در همان هنگام جولیان دستور داد که شیپور ها به صدا آیند و آفندی در سوی دیگر شهر آغاز شود، تا که پدافندان به پندارند که رمی ها از آنسوی دیگر آفند خودرا آغاز خواهند نمود. آنها همچنین باصدای دژ کوبه ها و پرتابه هاشان صدای کلنگ و تیشه ی نقب زنان را در زیر شهر پوشاندند. و بدین گونه سپاهیان رم توانستند به دژ اندر شوند و به نوشته ی زوسیموس:
با باز شدن آن رخنه که رفته رفته گسترده تر میشد، آنها به میانه ی شهرک ریختند و از آنجا بسوی دیوارها دویدند که ایرانیان، بر فراز آن به خواندن سرودهای میهنی خود در ستایش ارجمندی پادشاهشان و سرزنشِ امپراطور رم از برای ناکاردانی و نا توانیش بودند و می خواندند که وی به کاخ زئوس آسانتر دست خواهد یافت تا به دژ شان. و اینک سپاهیان رم در درون شهر آنها را به شگفت زدگی واداشتند.
فرمانده ی دژ، به نام ناپاتداد (که آمیانوس نباداتز Nabdates می خواندش و زوسیموس آنابداتز Anabdates ناپات در پهلوی به میانای آسمان است که در نام آپان ناپات پدر فریدون آنرا می بینیم. در سانسکریت این واژه نابها नभ به میانای آسمان است. پس ناپاتداد یا نابهاتدات به میانه ی داد آسمانی است.) که در آغاز نبرد به وانمود به جولیان قول داده بود که دژ را به او تسلیم خواهد نمود اما به جای آن با شور و گستاخی بسیار به نبرد ادامه داده و شمار بسیاری از سپاهیان رم را کشته بود به همراه هشتاد تن از همرزمانش، برای کیفری شوم، به بند کشیده شدند.
هنگامیکه سپاه رم آماده ی پیشروی بسوی تیس پاون بود به جولیان آگهی دادند که گروهی از سپاهیان ایران در دخمه ئی پنهان شده و به کمین نشسته اند تا از پشت بر سپاه رم آفند آرند پس از اینکه رمی ها هر آنچه را که می توانستند کردند تا آنانرا از دخمه به بیرون برکشند و کارشان به جائی نرسید، در پایان پشته های از خار و خاشاک را در برابر دهانه ی آن دخمه به آتش کشیدند ودود غلیظی که از آتش برخاست برخی از آن سپاهیان را خفه و برخی دیگر که بناچار به بیرون گریختند بیدرنگ به دَم شمشیر کشته شدند . سپس آن شهر نیز به آتش کشیده و ویران شد . با این همه یکبار دیگر سپاهیان رم در یافتند که نبرد تیس پاون نبردی دهشتناک خواهد بود زیرا هم اکنون دیده بودند که برای گرفتن دژی کوچک چه بسیار کشته داده اند.
هنگامی که سپاهیان به پیشرو ی خود ادامه دادند در راه پیکرهای خانواده ی سپاهیان ایران در پیروزشاپور را دیدند که به کیفر گشودن آن دژ به صلیب کشیده شده بودند. وچنین بود که هنگامی که آنها به باغ وحش شاپور رسیدند، که در آن شیرها و خرس ها و گرازها ودیگر حیوانات درنده نگاهداری میشدند، سپاهیان رم وحشیانه به جان حیوانات افتادند و آنها را تکه پاره نمودند تا دلشورگی و نگرانی از خود بزدایند. و در اینجا بود که ناپاتداد و هشتاد تن همرزمش که پس از به بند کشیده شدنشان هرمزداد را به سخت ترین سرزنش ها دشنام داده بودند زنده زنده سوزاندند.
سر انجام سپاهیان رم به دروازه های تیس پاون رسیدند و برق خیره کننده ی برگستوان اسواران که در پیشاپیش آنها سورنا سوار بر باره یی آبنوس فام فرماندهی سپاه را بر عهده داشت و در پشت او پیادگان سنگین نبرد افزار در پس آنها در میان سواران سبک افزار در دو سوی چپ و راست در زیر فرماندهی دو اسپهبد نرسه و پی گران بودند، و در پشت سر آنها نیروهای دوریک برنامه ییِ (استراتژیک) یدکی بر جا بودند .
سواران سبک افزار ایران نبرد را با رگباری از پیکانهای مرگ زای خود آغاز نمودند و سپس پیلهای تنومندی که به گزارش آمیانوس: "به تپه هایی متحرک میماندند و جنبش تنه های غول پیکرشان ،هر آنچه را که به نزدیکشان می آمد در هم می شکستند " به حرکت آمدند. پس از نبردی سخت و خونین با کشته و زخمی های بیشمار، به باری دیگر ایرانیان به شیوه ی جنگ فرسایشی خود، دست از نبرد کشیدند و به پشت دیوارهای تیس پاون بازگشتند. سپاهیان رم به این اندیشه که آنان در گریزند در پی آنان بسوی دروازه ها تاختند ولی یکی از اسپهبدان کارکشته ی رم، بنام ویکتور، که پیکانی در کتفش فرو شده بود به ترفند ایرانیان آشنا بود و با فریاد سپاهیان رم را از افتادن به دامی که از برایشان چیده شده بود بازداشت. اگرچه آمیانوس، زوسیموس و بسیاری از تاریخ نویسان بعدی غرب این راهکار سورنا را به آوند گریز او از میدان نبرد نوشته اند، و شمار تلفات ایرانیان به نوشته ی زوسیموس ۲۵۰۰ تن در برابر ۷۵ تن! از رمی ها و به نوشته ی آمیانوس ۷۰ تن! گزارش داده اند که بی گمان به گزافه است، زیرا اگر سپاهیان جولیان براستی چنان بازده یی بالا داشتند هرگز به آنگونه رقت بار و سرشکسته، که خواهیم دید، عقب نشینی نمی نمودند.
راستی اینست که هنایشی روانی دست کشیدن از نبرد در پایان روز به گونه یی نمادین در انگار سپاهیان رم بسیار زیانبار بود، چرا که از دید سپاهیان نیمه گرسنه ی رم چنین می نمود که ایرانیان پس از کارزاری سخت به خانه هایشان باز گشته اند تا خویشتن را برا ی نبرد فردا آماده کنند و حال آنکه سپاهیان خسته و گرسنه و فرسوده ی رم که بخش بزرگی از آذوقه ی خودرا از دست داده اَند می باید با جیره یی اندک در پس دیوارهای شهر با دشواری هایشان در زیر نیش حشرات گزنده در آن موسم بسازند، و افزون برآن با هوده است که پرسیده شود که چرا جولیان پس از واپس نشینی ایرانیان دست از نبرد کشید و خواست به آن شیوه یی شرم آور به رم بازگردد،
چنین می نماید که پس از واپس نشینی ایرانیان به داخل شهر، سپاهیان رم به چگونگی دهشتزای بیچارگی خویش پی بردند. از نیروهای پرکوپیوس وآرش آک هنوز هیچ خبر ی نبود، و نیروهای بزرگ شاپور می توانستند در هر آن پدیدار شوند. رایزنان نظامی جولیان در نشستی با وی برآوردشان چنین بود که تیس پاون " با سخت سازی هایش به تنهایی رخنه ناپذیر است." تا چه رسد به اینکه سپاهی چنین نیرومند از آن در پدافند باشد. و بی گمان سپاه شاپور می باید اینک در راه باشد، چون اگر پرکوپیوس توانسته بود به نیروهای آرش آک به پیوندد حتما تا به اینک به تیس پاون رسیده بود. از سوی دیگر هیچ یک از سپاهیان و حتی اسپهبدان رم دیگر توان آن نداشتند که به این جنگ فرسایشی ادامه دهند، غافل از آنکه ، چنانکه خواهیم دید، این نبرد برای ایرانیان تازه آغاز شده بود. در نشست فرماندهی نبرد رم، تصمیم برآن شد که از ادامه ی محاصره تیس پاون دست کشیده شود و با این که سپاهیان رم به خشم و ناخشنودی می خواستند که از همان راه تیغ ریز که آمده بودند به رم باز گردند و یا که به کما اینکه از راه فرات بازگردند، جولیان و دیگر فرماندهان برآن شدند که از راه خشکی بسوی ارمنستان پیش روند، چرا که همانگونه که لیبیانوس می نویسد آب شدن برفها در کوهستانهای ارمنستان رودخانه ها را به طغیان آورده بود و کشتیرانی در مسیری سر بالا بسیار دشوار می بود. و از سوی دیگر آذوقه ی سپاهیان اینک به ته کشیده شده بود، و گذشتن از خشکی به سپاهیان پروا می داد تا از کشتزارها ی مسیرشان آذوقه فراهم نمایند.
در این هنگام پیام رسانی از سوی شاپور پیمان آشتیی را پیشنهاد نمود، ولی جولیان آن پیام را باخشم رد نمود. به نوشته ی تاریخ نویسان غرب در این پیام شاپور حاضر شده بود که از برخی از سرزمین ها چشم پوشی نماید و این به آشکار ساختگی بودن این گزارش ها را نشان می دهد. زیرا بی گمان شاپور همانگونه که پس از کشته شدن جولیان در پیمان آشتی اش با جوویان همه ی میان رودان و ارمنستان را باز پس گرفت، می باید بروندهایی همسان با آن پیمان را در خواست نموده باشد وزینرو بود که جولیان به خشم آن در خواست را رد نمود. به هر روی، چنین می نماید که شاپور که از ناخشنودی سپاهیان رم به خوبی آگاهی داشت و می دانست که بسیاری از آنان از آفندخودرأی و زیانبار جولیان خشمگین اَند می خواست با این پیشنهاد بر دشواری او با سپاهیانش بی افزاید.
در این هنگام جولیان دستور داد تا تمام کشتی های رم به آتش کشیده شود و گرچه برخی از تاریخ نویسان غرب از این دستور وی ابراز شگفتی می نمایند اما راستی، همانگونه که لیبیانوس می نویسد؛ این بود که جولیان نمی خواست که کشتی هایش با دژ کوبه ها و پرتابه های سنگینش بدست نیروهای ایران بیفتد. و گرچه این درست است که به آتش کشیدن این کشتی ها بر روحیه سربازان رم هنایشی بسیار زیان بار داشت. تا آنجا که سپاهیان دهشتزده سر به شورش برداشتند که می باید از همان راه که آمده بودند به رم باز گردند. و این ناممکن بود زیرا که همه کشتزارها در آن راه سوخته و از میان رفته بودند و شاپور سیلابه های فرات را بر آنها رها ساخته بود. جولیان برای آرام نمودن سپاهیان فرمان داد که آتش کشیدن کشتی ها متوقف شود، اما دیگر کار از کار گذشته بود. به هر روی در هوایی داغ، با پشه هایی گزنده که زمینهای نمناک و خیس فراهم نموده بودند، سپاهیان رم بسوی دیالا Diyala (دیاله - عربی دیالی) به راه افتادند و اینک سپاهیان سورنا گاه و بیگاه در مسیرشان پدیدار می شدند و برآنها که گریبانگیر گرسنگی و فرسودگی بودند با خدنگ های تیزپر خود آسیبهایی جانکاه میرساندند.
اینک بود که از دور دست ابری از گرد و غبار به هوا برخاست، و این به جولیان و سپاهیانش امید از رسیدن کمک از سپاهیان آرش آک و پرکورپیوس را می داد. اما سپاهیان رم بزودی از بازتاب آفتاب در برق درخشنده ی سینه ی برگستوانهای آهنین و تَرگ های سواران ( کلاه خودهایی که تنها دو روزنه برای دیدن در برابر چشمان داشت، و به ریخت چهره ی انسانی آهنین بود،) و دامنک های زنجیره یی سپاهیان دریافتند که اینان اسواران شاپورند که از دوردست پدیدار شده اند. در شبان هنگام آن روز گروهی از اسواران سورنا به کاروان توشه ی سپاه رم آفند آوردند و سپاهیان رم که اینک همچون حیوانات به دام افتاده به ناچار و به جانگذشتگی به رزم پرداخته بودند توانستند این آفند را، به برداشت تاریخ نویسان غرب، بسپوزند (دفع نمایند). هرچند این گونه آفند و واپس نشینی شیوه ی نبرد روانی سورنا بود. چرا که سپاهیان رم، بهنگام در گیری باشاپور، می باید دلواپس آفند به کاروان توشه اشان هم باشند که اینک به بسیار کاهش یافته بود زیرا در برابر سپاه اینک هیچ کشتزاری نبود.
به نوشته ی لیبیانوس پیرمردی ایرانی که در بند جولیان بود وی را اینچنین فریب داده بود که "می توانم تو را به راهی در گذر از زمینهای بارور و فراوانی آذوقه راهنمائی کنم". اما بر واژ گفته اش سپاه رم را به راهی آورده بود که زمینهایش همه سترون و بی بار بودند و چون جولیان بر او خشم آورد و به زیر شکنجه اش کشید؛ پیرمرد اعتراف نمود که به آوند یک ایرانی بر خود این گمارده بود که به هرگونه که می تواند میهنش را پاس بدارد.
به هر روی در بخشی Tractum بنام مرنگا Maranga پیشاهنگان گِردآور آشنه به جولیان آگهی دادند که بخشی از نیروهای شاپور به فرماندهی اسپهبد اسواران، مهران و دوتن از پسران پادشاه با پیل ها و نیزه دارانشان برای در هم شکستن رمی ها به آرایش رزمی در آمده اند و همه ی پستی بلندی ها با کمانداران ایرانی پوشانده شده اند. برای سپاهیان گرسنه و درمانده ی رم اینک تنها امید بازگشت به سرزمین و خانه هاشان پیروزی در این نبرد بود. وز همینرو بود که آنان با از جان گذشتکی همه ی توان خود را به این نبرد پرداختند . پیروزی نیروهای ایران امری قطعی بود و بنابراین شاپور مانند همیشه بر آن بود که تا این پیروزی را به کمترین تلفات به سپاهیانش به دست آورد، چنین بود که پس از یک روز نبرد که شمارکشته شدگان از هر دوسو بسیار بود، وی درخواست رمی ها را برای سه روز آتش بس پذیرفت تا هردوسو به گردآوری و سوگ برای کشته شدگان بپردازند. اگرچه برای رمی ها، که توشه اشان نزدیک به پایان بود، این سه روزی بس پر هزینه و فرساینده بود.
اینک پس از سه روز آتش بس، شاپور فرمان داد که نیروهای ایران به شگرد کم هزینه ی جنگ و گریز فرسایشی بازگردند. زیرا آشکار بود که سپاهیان رم در دامی افتاده اند که رهایی ازآن برایشان ممکن نیست. رمی ها هنگامی که دیدند سپاهیان ایران به میدان نبرد باز نگشته اند در مسیر بازگشت خویش به سوی ارمنستان به راه افتادند. اما ناگهان گردانی از سپاهیان از پشت سر به سپاهشان آفند آوردند و هنگامی که به جولیان از این آفند آگهی داده شد او بدون آنکه خفتان جنگ به بر کشد برای فرماندهی به آن سو شتافت. و اینک به او خبر رسید که کاروان توشه باز در زیر آفند آمده ست و هنوز اندکی نگذشته بود که خبر آفندی دیگر از گردانی از پارت ها به میانه ی سپاه در رسید. در این آفندهای پیاپی فرسایشی بود که ساتراپ برجسته ایران نوهودار و اسپهبد مهران کشته شدند . و چنین بود که ناگهان نیزه یی در پرواز سینه ی جولیان را شکافت و او را از اسب بر زمین افکند.
به گزارش آمیانوس شایعه یی در میان سپاهیان ایران در پیچید که جولیان به دست یکی از سپاهیان ناخشنود رم کشته شد. لیبیانوس در چند سخنرانی اَش در باره ی کشته شدن جولیان، که ادعا میکند از گواهانی به چشم خویش دیده، مانند فیلاگریوس Philagrius فرماندهی وفادار در سپاه جولیان، شنیده می نویسد که؛ قاتل او یا یک سرباز مسیحی رمی بود یا یک سپاهی عرب ساراسن که مسیحیان به کارش گرفته بودند تا جولیان رابکشد. گرگوری نازیانزوس Gregory Nazianzus اسقف مسیحی که باجولیان در کاپادوک در بیست سالگی همکلاس بود، در سرزنش نامه های Invectives خود در ۳۶۴ م بر علیه جولیان ادعا می نماید که آگهی های خودرا در باره ی کشته شدن وی از خبرچینانی که باجولیان همراه بوده اند گرفته است و می نویسد:
از گواهه های تاریخی چنین بر میاید که جوویان با مسیحیان ارتدکس همدل بود چراکه در چندین بار که آرین گرایان از آثنازیوس، اسقف ارتودکس اسکندریه، شکایت داشتند آنها را از خود راند. برای نمون آنها از او می خواستند که چون آثنازیوس آنها را به کلیسا راه نمی دهد وی را برکنار نماید اما او از اسقف پشتیبانی می کرد و حتی به پاسدارانش فرمان میداد تا شاکیان را از کنار وی دور نمایند.
به گزارش آمیانوس، پس از کشته شدن جولیان، دوستان اسپهبدی سی ساله در سپاه رم بنام جوویان که در نزدیکی آن رویداد بودند؛ پس از آگاهی از کشته شدن امپراطور با فریاد های "جوویان، امپراطور " ، وی را به امپراطوری برگزیدند. و سپاهیان گردانهای دورتر به گمان اینکه آنها فریاد میزنند "جولیان، امپراطور" با آنها هم آوا شدند. و هنگامیکه پی به اشتباه خود بردند دیگر دیر شده بود. و هیچ کس جرأت آن نداشت که این گزینش را به چالش بگیرد. در این میان یکی از کُتَل بران سپاه رم بنام وارُنیانوس Varronianus که با جوویان و پدرش دشمنیی دیرینه داشت در هراس از اینکه وی اینک که به جایگاه امپراطوری برفراز شده می تواند از او کینی سخت بگیرد به اردوگاه شاپور گریخت و ایرانیان را از کشته شدن جولیان آگاهی داد.
اینک، عرب های ساراسن غسانی بر سپاهیان رم که در زیر فرماندهی امپراطور جوویان در گریز بسوی ارمنستان بودند افند می آوردند و چنین بود که سپاهیان رم، که دیگر نمی خواستند در آن مسیر راهشان را ادامه دهند، با همه ی مخالفت جوویان و دیگر فرماندهاشان سر به شورشی، این بار بسیار جدی، برداشتند؛ که بهتر آنست که هم اینک از رود تیغ ریز به آن سو درگذرند. جوویان به ناچار قرار بر این نهاد که سپاهیان گاول که در سرزمینشان از کودکی با فن شنا آشنایند در نخست پیش از همه به آن سوی رود بروند و اگر که آنها توانستند به آن سو برسند آنگاه دیگر سپاهیان نیز می توانند بختشان را به آزمون گیرند و لی اگر گاولیک ها در توانشان نبود که به آن سوی رود برسند، دیگر سپاهیان، می باید از یک دندگی دست بردارند و در یابند که چنین خطر کردن راهی به خطاست.
چنین بود که پانصد تن سپاهی زبده ی گاول برگزیده شدند و آنان درنیمه ی شب به آب زدند و پس از رسیدن به آنسوی رودخانه گروهانی از پاسداران ایران را، که در آن سو به خواب رفته بودند، کشتار نمودند و سپس به هم رزمان خویش نشانه دادند که گذار از دجله چندان هم ناشدنی نیست. با این همه جوویان که می دانست بسیار از سپاهیانش را چنین توانی نیست اینک فرمان داد تا سپاهیان به ساختن پلهایی شناور بر روی مَشک بپردازند و این ادامه ی باز گشتشان را چند روزی دیگر به واپس انداخت. به گزارش آمینیاس:
به هر روی شاپور با پیمان ۳۶۳ م، نه تنها معاهده ی ۲۹۸ م نرسه و دیوکلیتانوس را ازهم دریده ساخت که بل از دیدگاه کشور رم سرزمینهایی، که اندامهای جدانشدنی از پیکره ی آن امپراطوری در شُمُر میامدند را از آنها گرفت . و همانگون که از گواهه ها دیدیم رم نزدیک به همه ی شمال میانرودان، و به ویژه نیسی بیس و سینگارا را ازدست داد و این بر حیثیت و اعتبار آن امپراطوری خدشه و آسیبی جبران ناپذیر آورد. آمیانوس مارسلینوس، بر پایه ی این پیمان، گزارش بلندبالایی را از کوچ اجباری مردمان نیسی بیس به رم و تحویل آن شهر به ایرانیان فراهم نموده است. و این گزارش همانگونه که دینگاس و وینترز Dingas and Winters می نویسند: نشان میدهد که تا چه اندازه این شهر برای بازرگانی و تجارت رم حائز اهمیت بوده است.
بر پایه ی متن پیمان ۳۶۳ سینگارا و نیسی بیس می باید تهی از سرنشیناشان sine incolis به ایران تحویل داده می شدند و این نشان می دهد که شاپور دوم نمی خواست که راهکارهای شاپور یکم را در انتقال مردمان مسیحی رم به شهرهای ایران دنبال نماید. زیرا نمی خواست که دودستگی و تنش در میان ایرانیان که با انتقال مسیحیان رم به شهرهای ایران پدیدار شده بود به دیگر بار آشکار شود و افزون بر آن این مسیحیان نستوری بودند که در جریان جنگ با ارمنستان با آگهی دهی های پنهانی شان موجب شکست شاهزاده نرسه برادر شاپور شده بودند.
مهمتر از هرچیز دیگر، جنبه های ی اقتصادی پیمان ۳۶۳ م در باره ی نیسی بیس و ارمنستان بود، که به نوشته ی آر. سی. بلوکلی R.C. Blockly به دست آوردن مرکز های بازرگانی در میانرودان و چیرگی بر ارمنستان می باید از این چشم انداز بررسی شود. به ویژه در این باره بندی از پیمان که در باره ی به دست آوردن نیسی بیس است به آشکار "تک-داشت (مونوپلی) رمی ها را در به دست آوردن درآمدهای میان مرزی نیسی بیس نابود می ساخت." و رمی ها برای سالیان دراز ناچار بودند درآمد های گمرکی خود را با ایران تقسیم نمایند. گواهه ی تاریخی بر این گزاره را می توان در زمانیاد سوریه یی جاشوا ی استایلایت Joshua the Stylite یافت که در آغاز سده ی ششم میلادی در اِدِسا نوشته شده، که به گزارش آن بلاش پادشاه ساسانی (۸۸-۴۸۴م) از امپراطور رم زنو Zeno ، بر پایه ی اینکه باجی که به ایرانی ها برای نیسی بیس پرداخت می شده برای هزینه های نبردش با هفتالی ها می باید پرداخت شود چرا که این باج در هنگام پادشاه پیشین پیروز (۸۴-۴۵۹م) پرداخت می شده است. به گزارش جاشوا ایرانیان در سال ۳۶۳ فرمانروایی بر نیسی بیس را برای یکصدوبیست سال پذیرفته بودند که پس از آن به رمی ها بازگردانده می شد. اما ساسانیان از بازگرداندن شهر به آنها خودداری نموده بودند و این موجب تنش میان دوکشور شده بود که در جای خود به آن خواهیم پرداخت.
به هر روی آمینیاس مارسلینیوس، که خود در این نبردها شرکت داشت و با همه ی اینکه در گزارش خود با همه هواداری بی پرده اش از رم، که حتی شکست های آن کشور را به گونه ی پیروزی نمایش میدهد، نمی تواند بر این راستی پرده به پوشاند که شکست رم از ایران شکستی شرم آور و ننگین بود او می نویسد:
به دست آوردن پنج سرزمین در ماورای رود تیغریز مایه ی سر افکندگی رم بود و به ویژه بدست آوردن نیسی بیس به شاپور توانایی تاباندن نیرو در استانهای مرزی رم را داد و اینک مرزهای limites رم از رود تیغریز به رود شاپور (خابور کنونی که پلینی کهن آن را چابُراس Chaboras می خواند و پرکوپیوس چابورا Chabura و زوسیموس و آمیانوس و استرابو آنرا آبُرهاس Aborrhas می نامند) به واپس برد. مرز نو در نزدیک دژ کیرسیوم Circesium در هم-برخورد رودشاپور و فرات بود که تیپ چهارم پارت رم از آن پاسداری می نمود.
پس از آنکه این پیمان به سوگند رسید ، جوویان و بازماندگان سپاه رم با فرستادن پیامهایی به رم درخواست آذوقه نمودند و پس از شش روز راه پیمائی دشوار از بیابان به دشتهای بارور رسیدند و دوک کاسیانوس Duke Cassianus با آذوقه آنها را در دژ اور Fort Ur دیدار نمودند. سپس در شهر ثیلسافاتا Thilsaphata سپاه وی به سپاه پروکوپیوس رسید و گفته شده است که جوویان وی را به جانشینی خود برگزید و حتی بر او تیلسان بنفش هم- امپراطوری پوشاند. ناتوانی پرکوپیوس از پیوستن به نیروی آرش آک موجب شد که وی نتواند به هم امپراطوری ماندگاربماند. وی تا به خاکسپاری جولیان در ارتش ماند و سپس با پروای جوویان بر سر زمینهایش در کائسرا (قیصریه) در کاپادوک رفت و چنانکه خواهیم دید هنگامی که والنز به امپراطوری رسید ادعای امپراطوری نمود.
هنگامی که جوویان وسپاهش به نیسی بیس رسیدند ، جوویان برپایه ی پیمان ۳۶۳ از به اندر آئیدن در آن شهر خودداری نمود و با سپاهش در برون از شهر اردو زد سپس اسپهبد ایران بینش Bineses برای به انجام رساندن فرمان شاه از او در خواست نمود که بروند های ضروری و بایسته را در پیمان می باید بی درنگ به جا آورد . اسپهبد بینش سپس به دژ اندرآمد و درفش ایران را بر فراز باروی آن برافشانید. با همه ی اینکه اهالی نیسی بیس به خواهش وزاری از جوویان خواستند که به آنها پروا دهد که خود از شهر خویش پدافند نمایند و به او یاد آوری نمودند که سه بار نیسی بیس در برابر شاپور ایستادگی نموده است ، جوویان به خشم پاسخ داد؛ که آنها سه روز وقت دارند که شهر را ترک نمایند . پس از آنکه شهر از سرنشینان اَش تهی شد شهردار کنستانتیتوس نیسی بیس را به بزرگان ایران تحویل داد . جوویان سپس در میان خشم و خروش فراریان و مردم شهرهای درمسیرش، که حتی برخی از کارگزاران اورا سنگسار می نمودند، به شتاب به همراه سپاهش به آنتیوک در شتافت.
در برآیند پیمان ۳۶۳ م ، زوسیموس پس از آنکه تاریخچه یی از شکست های امپراطوران رم را به یاد می آورد که در هیچیک از آنها امپراطور شکست خورده سرزمینی را از دست نداده بود درباره ی سرزمینهای از دست داده رم به شاپور می نویسد:
جوویان پس از رسیدن به آنتیوک بی درنگ مسیحیت را در مهرماه ۳۶۳ آئین دهناد رم آگهداد نمود و کارگزاران مسیحی را جایگزین کارگزاران میترا باور جولیان نمود . به فرجام هنگامی که وی در اسفندماه آن سال از آنتیوک بسوی کنستانتینوپل میرفت در دادستانا Dadostana در بیثینیا Bithinia بیمار شد و تنها پس از هشت ماه امپراطوری در گذشت. شاید که مرگ او به ترپند میتراباورانِ هوادار جولیان بود .
امپراطوری والنز بر رم خاوری
هنگامیکه سپاه جوویان که قرار بود در پی او به کنستانتینوپل بیاید به نایسیا Nicea رسید، از مرگ امپراطور آگاهی یافت و در همانجا از پیشروی بازایستاد. وفرماندهان ارتش و کارگزاران دیوانی گردهم آمدند که اینک چه می بایدشان کرد و چنین بود که آنها فرمانده یی بنام والنتینیان Valentinianرا به امپراطوری برگزیدند. و او که در آنسیرا Ancyra (آنکارای کنونی در ترکیه) بود بی درنگ به نایسیا شتافت تا به سپاه به پیوندد. اودر اسفند ماه سال ۳۶۴ برتخت امپراطوری نشست و هنگامیکه وی خواست که نخستین سخنرانی Adlocutio سپاسگذاری خود را آغاز نماید سربازان با فریادهای بلند و با صدایی که از کوبیدن بر سپرهایشان برمی خاست از او خواستند که بی درنگ هم-امپراطوری را برای خود برگزیند. به نوشته ی آمیانوس، والنتینیان در سخنرانی خود این به پذیرفت که رم نیاز به دو امپراطور با "نیروی برابر باهم" دارد. اوهمچنین گفت هر آنکس را که بر خواهدگزید می باید مورد اعتمادش باشد و بنابراین از سپاهیان وقت خواست تا در باره ی گزینش خود بیاندیشد.
والنتیان می دانست که پس از پیروزی ایران بر جولیان و جوویان رم نیاز به یک امپراطور با قدرت تصمیم گیری در خاور دارد تا که بتواند در برابر هر گونه گسترش خواهی بیشتر شاپور ایستادگی نماید و در این تماشاگاه جنگ، فرمانده ی نیروهای رم نیاز به تصمیم گیری فوری دارد و نمی تواند برای دریافت دستور از رم باختری شکیبا بماند، زیرا هرگونه درنگ را ایرانیان به نشانه ی سستی و دودلی خواهند گرفت. از سوی دیگر امپراطوری رم در باختر هم کاری چندان آسان نبود، او می باید تبارهای گوث و سرمتی و فرانک و غیره را آرام نگاه دارد و به کاردانی سرزمین های اسپانیا، بریتانیا و گاول را اداره نماید. چنین بود که وی فرمان داد که سپاهیان تا دو روز دیگر می باید به نیکومدیا بروند تا در آنجا در این باره از تصمیم او آگاهی یابند. در نشست نیکومدیا، وی از فرماندهان سپاه خود در باره ی نامزدهای هم-امپراطوری پیشنهاد خواست و فزمانده یی بنام داگالایفوس به او گفت: "اگر که به خانواده ات دلبستگی داری ... تو را برادری هست و اگر کشورت را دوست داری کسی دیگر را جستجو کن!"
چنین بود که والنتینیان برادرش والنز را ،که هفت سال ازو جوانتر بود، به امپراطوری رم خاوری برگزید . والنز مردی فربه با چشمانی بیمار و زانوانی کج بود . او که مانند کنستانتیوس در رم خاوری از کیش مسیحی آرین هواداری می نمود و از اینروست که، به گمان برخی از پژوهشگران، تاریخ نویسان مسیحی غالبا در باره ی او به ناروایی داوری نموده اند وکمتر به دشواری های پیچیده یی که گریبانگیر وی بوده توجه نموده اند، چرا که آنها پس از چیرگی باورهای نایسیا تاریخ های شان را در هواداری از باور ارتدکس ها به عیسایی که خداوندی ازلی بود نوشته اند، و نه به عیسای آریوس و آرین ها که خدایی کهتر از خداوند پدر بود،
به ویژه در هنگام امپراطوری ثئودوسیوس یکم ، که از کیش ارتدوکس به از خودگذشتگی هواداری می نمود ، تاریخ نویسان کلیسای نایسیائي، مانند سوکراتیس و سوزومن از والنز شخصیتی پلید ساختند، و نوشتند که وی پیشوایان ارتدکس را به ناروا زیر پیگرد و کیفرداد می گرفت، و فرمانروایی وی را در سنجه با جانشین "کاتولیک" اَش، ثئودوسیوس، مصیبت بار می دانستند و چنین برداشت بر بسیاری از تاریخ نویسان معاصر نیز هنایش نهاده است . اگرچه پژوهش های تازه در تاریخ هایی مانند فیلوستورگیوس Philostorgius نشان می دهند که اتهام های پیگردها و کیفردادها ناروای وی ساختگی اَند و او تنها دینکارانی را برکنار می نمود که با سخنرانی ها ی آتشین خود تخم نفاق و دودستگی را در امپراطوری می پراکندند. به هر روی به نوشته ی آمیانوس :
شاپور و دشواری ارمنستان پس از پیمان ۳۶۳ م
با همه ی بی میلی تاریخ نویسان غرب به پذیرش بروندهای پیمان ۳۶۳ در باره ی ارمنستان و کوشش آنها در به کاهش کشیدن دیگر بروندهای آن، همانگونه که از گواهه های تاریخی بر میاید رم وادار شده بود که ارمنستان را به ایران واگذارد. به گزارش "زمانیاد برخی رویدادها سال ۷۲۴" Le Chronicon miscellaneum ad annum Domini 724 که در سوریه ی باستان نوشته شده است و رنگ هوادارانه ی رم در آن تا اندازه ئی پریده تر ست، گزارش این ست که "همه ی ارمنستان به افزوده ی سرزمین های زیر فرمان ارمنستان" به ایران وانهاده شده بود و حتی لیبیانوس نیز در گزارش خود می نویسد که رم "همه ی ارمنستان" را رها نمود. ولی به نوشته ی تاریخ نویس ارمن پئاوستوس بوزاند (فستوس بیزانتیوم)، در "تاریخ گردانگی"، همانگونه که در پیش دیدیم؛ رم دست ایران را در "میانه ی ارمنستان" باز نهاده بود. همچنین به گزارش زوسیموس پیمان ۳۶۳ "بیشتر سرزمین ارمنستان " را به ایران تسلیم نمود و به گزارش آمیانیوس رم حق تاریخی خود را در پشتیبانی از پادشاه ارمنستان، آرش آک، پایمال نمود، و با این همه چنان می نماید که در بخشی دیگر از تاریخ خود، که گزارش می دهد که رم بر پایه ی پیمان ۳۶۳ حق نداشت که پاپ Pap پسر آرش آک را به جانشینی پدر بنشاند و از او پشتیبانی نماید، این را پذیرفته بود که پس از آن پیمان دیگر رم چنین حقی را نداشت.
به باور اِن. جِ . ای . آوستین N J E Austin بخشی از میان رفته در تاریخ آمیانوس شاید به ناوفاداری آرش آک به رم، به آوند اینکه چرا نیروهای پرکوپیوس به او نه پیوست، پرداخته بود. همانگونه که در پیشتر دیدیم؛ آرش آک با خواهر کنستانتیوس که الیمپیا نام داشت ازدواج کرده بود و به یگانگی و هموندی با رم در آمده بود. اما پس از درگذشت کنستانتیوس همسر او پرندزم با دادن زهر الیمپیا را ازمیان برداشت. پس از آفند جولیان به ایران آرش اک به وی پیمان داده بود که با بیست هزار سپاهی ارمن به پرکوپیوس خواهد پیوست، اما شاپور توانست به آسانی از پیوستن دوسپاه پیشگیری نماید و پس از آنکه سپاه جولیان را به گونگیی شرم آور برای رم شکست داد و جوویان را وادار به پیمان پیروزمندانه ی ۳۶۳ م برای ایران نمود که بر پایه ی آن رم از ارمنستان به کلی چشم پوشید و حق آنرا هم نداشت که در صورت آفند شاپور به ارمنستان از آن کشور پشتیبانی نماید، آشکار بود که والنز بخواهد از هر فرصتی بهره گیرد تا آن پیمان را بشکند ولی دشواری های بسیار وی در نبردهای داخلی رم با پُرکوپیوس، که ازسوی گوث ها یاری میشد، به او این امکان را نمی داد که به جز فتنه برانگیزی واکنشی دیگر نشان دهد. از سویی دیگر شاپور که از دشواری های والنز به خوبی آگاه بود اینک هنگام را بهنگام دید تا آرش آک را از برای ناوفاداری و هموندیش با رم کیفری بسزا دهد و ارمنستان را به ایرانِ ساسانی باز گرداند.
باید به یاد آورد که شاپور همواره می کوشید تا به آماج های خود به کمترین هزینه و با دیپلماسی و دور اندیشی دست یابد. و چنین بود که برای نمون به هنگام چالش جولیان با کنستانتیوس وی بهتر آن دید که پروا دهد تا دو امپراطور باهم بجنگند و کار را بر او آسان نمایند و اینکه برخی از پژوهشگران معاصر مانند سی. اِس لایتفوت C.S. Lightfoot نوشته اند که علت اینکه شاپور از شورش جولیان بر علیه کنستانتیوس بهره نگرفت وبه میانرودان آفند نیاورد از ترس او مایه میگرفت زیرا که او در نبردهای پیشین از کنستانتیوس شکست خورده بود، همانگون که دیده ایم، یاوه یی بیش نیست و حتی خود آمیانوس هم، که همواره می کوشد تا به پیروزی های شاپور رنگی از شکست بپاشاند، واکنش نشان ندادن شاپور را به نشانه های بدیُمنِ آسمانی پیوند می دهد، زیرا او، به آوند یک فرمانده ی نظامی که در بسیاری از نبردهای رم با شاپور شرکت داشت، بخوبی از توانمندی ایران با خبر بود و این را به ويژه از سخنرانی جولیان در برابر سپاهش، که او در تاریخ خود گزارش نموده، به آشکاری می توان دید. و براستی، آفتاب آمد دلیل آفتاب، چرا که در پایان این شاپور بود که بر ارمنستان و میانرودان دست یافته بود، و این بهترین نشان از توانمندی او بود.
به هر روی، شاپور بدون آنکه نیازی داشته باشد که به پنج سرزمین تازه به دست یافته اش در پیمان ۳۶۳ م. نیرو بفرستد آنها را در دوساتراپی سازمان داد و آذرداد Adurad و زاماسپ Zamasp را به فرمانروایی آن دوساتراپی برگمارید. به گزارش کشیشان سوریه این دو ساتراپ به پیگرد و کیفرداد مسیحیان پرداختند. و بی گمان این کیفرها از برای پشتیبانی آنها از کنستانتیوس و اینک از والنز بود که به دیگر بار مسیحیت را آئین دهناد رم نموده بود .
آماج شاپور در پیمان ۳۶۳ این بود که به پادشاهی دودمان مسیحی آرش آکیان ارمنستان پایان دهد. زیرا او دریافته بود که ارمنستانی میترا باور برای ایران بهتر از ارمنستانی مسیحی است که با رم مسیحی هم پیمان باشد. و از سوی دیگر او اینک با پارتها ی میترا باور ایران هموند و یگانه شده بود و بسیاری از دولت مردان و اسپهبدان او از میترا باوران بودند. چنین بود که به هر راهبرد وی می کوشید تا وفاداری مهینان میترا باور ارمنستان یا نخارار ها را به سوی ساسانیان جلب نماید، تا بتواند فرمانروایی آن کشور را به "مرزبانی" از میان آنان بسپارد .
در برآورد شاپور از پیمان ۳۶۳ م ،وی می توانست با کنار نهادن آرش آک، استان مرکزی آیرارات Ayrarat و سرزمینهای خاوری و جنوبی ارمنستان را به زیر فرمان خود درآورد. و برای او بهتر آن بود که بخشهای کوچک فقیر نشین باختری ارمنستان ، که در زیر هنایش یونان به فشردگی مسیحی شده بودند، به خود آنها وانهد، و یا به آوند تاوان برای به دست آوردن زمینها و یا بهره وریی هایی دیگر در دادوستد با رم به کار برده شوند ، زیرا همانگونه که در پیش گفتیم شاپور دوم برآیندِ آزمودِه ی نشیمن دادن مسیحیان را در ایران، در هنگام پادشاهی شاپور یکم، برآیندی به سود ایران نمی دید. به ویژه وی از اینکه آنان به گونه ی پیمانکاران دولت رم رفتار می نمودندچندان خشنود نبود. همانگونه که راجر سی. بلوکلی Roger C Blockley می نویسد؛ "شاپور ایگلنه و و سوفانن را در دست رمی ها نهاد و این پذیرفت که در امور استانهای باختری و دور باختری ارمنستان مانند آکیلیسنه، درکسنه ، خورازنه و کارینیتیس دخالت ننماید" . اما اینک با فتنه بر انگیزی های والنز شاپور خود را ناچار از دادن پاسخی به سزا به او می دید.
به نوشته ی آمیانوس شاپور برای به دست آوردن پشتیبانی مهینان و ساتراپ های optimates et satrapas ارمنستان با فرستادن پیامهایی همراه با پیشنهادهای پیمان و پاداش و پادافره می کوشید تا دوستی آنان را به دست آورد . آمیانوس با به کار بردن واژه ی مهینان optimates منظورش "نخارارهای" ارمن می باشد و ساتراپ ها همان فرمانداران استانهای جنوبی آن کشورند که سرزمینشان به تازگی به قلمرو ایران پیوسته شده بود. شاپور در این راهکار خود بس کامیاب بود تا آنجا که حتی برخی از ساتراپهای ارمنستان در سرزمینهایی دوردست، که شاپور برآنها داوشی قانونی نداشت، با او از در دوستی و هم پیمانی در آمدند. برای نمون برخی از پژو هشگران مانند نوئل لنسکی Noel Lenski در کتابش "شکست امپراطوری، والنز و دولت رم در سده ی چهاردهم م" Failure of Empire: Valens and the Roman State in the Fourth Century A.D بر این باور ست که فرماندار سوفنه بنام مهرروشن آرش آکانی (یا مروژان آرشاکونی Merouzhan Arshakuni) که بر پایه ی پیمان ۳۶۳ در زیر سرپرستی رم بود به شاپور پیوست ، و به او جای پایی برای در تازش به دیگر ساتراپی های زیرفرمان رم را فراهم آورد.
در نزدیکی های سال ۳۶۷ م شاپور آفند خود را به ارمنستان آغاز نمود. آرش اک که انگار می نمود که شاپور از آذربایگانِ ماد به مرزهای جنوبی ارمنستان در خواهد تاخت، نیروهایش را درآنجا متمرکز نموده و به انتظار آفند نشسته بود. وی بر این انگار بود که والنز در آنجا به یاری او خواهد شتافت، اما والنز که در گیر نبرد با پرکوپیوس و گوث ها یی که به پشتیبانی وی آمده بودند بود توانایی یاری رساندن به اورا نداشت . و چنین بود که شاپور در راهکاری شگفت انگیز آفند خودرا از بخش باختری ارمنستان، از همانجا که آرش آک انتظار داشت والنز به یاریش بیاید، آغاز نمود. نیروهای شاپور تا دژِ انی Any (امروز کِمِاه Kemah) در اکیلیسنه Akilisene در دوردست شمال رود فرات روبروی شهر رمی ساتالا Satala (کلکیت Kelkit) پیشروی نمودند. و گنجینه های آن دژ را به تاراج کشیده و در پیامی نمادین به آرش آک، آرامگاه های شاهان آرش آکانی Arshakuni ارمنستان را ویران نمودند.
شاپور همچنین در آفندی گستاخانه و پیامی در کیفرداد به والنز در باره ی هزینه های دخالت های او در ارمنستان، استانهای اینگیلنه Ingilene و سوفونه های کهتر و بزرگ را به زیر فرمان خود آورد. این دو استان در پیمان نرسه به رم واگذارشده بود و در پیمان ۳۶۳ با جوویان در دست رم مانده بود، شاپور به دو آماج برنامه ی این آفند را به آرایشی بسیار نیرومند و بزرگ ریخته بود؛ نخستین آماج وی این بود که ارمن ها با دیدن توان درهم کوبی نیروهای او، هر گونه ایستادگی را بیهوده یافته و هرچه زودتر از در آشتی در آیند و دو دیگر آماج اَش این بودکه همه ی استانهای مسیحی نشین دریابند که هزینه ی هموندیشان با رم تا چه اندازه هنگفت و سرشکن ست.
ارش آک پس از اینکه شگفت زده دریافت که شاپور آفند خود را از باختر آغاز نموده، و با نیروهایش تا میانه ی ارمنستان در تاخته است، به شتاب به همراه اسپهبد ( sparapet) خود بنام واساک مامیکونیان Vassak Mamikonian از مرزهای ارمنستان و ماد بسوی اکیلیسنه در شتافت . به نوشته ی موسی خورنی، او جاثلیق (کاتولیکوس) نرسه را به سفارت به نزد والنز برای دریافت کمک فرستاد. اما والنز که هوادار کیش آریان گرایان مسیحی بود به درخواست نرسه ی ارتدکس وقعی ننهاد و حتی اورا در جزیره ی تولیس Toulis بازداشت نمود. هرچند، همانگونه که در پیش گفتیم، راستی این بود که والنز در در گیر نبرد با پروکوپیوس و نیروهای گوث که به یاری او آمده بودند بود. داستان این بود، که پروکوپیوس، همان اسپهبدی که نتوانسته بود با نیروهایش به نیروهای آرش آک به پیوندد و به یاری جولیان آید، و جوویان در هراس از اینکه او ادعای امپراطوری نماید می خواست هرچه زودتر از ایران گریخته وخودرا به آنتیوک برساند، سرانجام در مهرماه ۳۶۵ م در کنستانتینوپل ادعای امپراطوری نموده بود و چون پسر خاله ی جولیان بود و همچنین دختر خردسال کنستانتیوس را توانسته بود به زیرسرپرستی خود بگیرد، با این ادعا که چون او از خاندان کنستانتین است امپراطوری سزاوار اوست، توانسته بود گروه زیادی از سپاهیان رم را به هواداری خود جلب نماید. وی بر ثراس چیره شده بود و بنابر گواهه های تاریخ کامیابی های او تا بدانجا بود که حتی والنز را به اندیشه ی کناره گیری از امپراطوری افکنده بود.
به هر روی شاپور، که پشتیبانی مهینان ارمن (نخارارها Nakharars) را به دست آورده بود، باهمه ی ایستادگی ودلاوری که واساک مامیکونیان از خود نشان داد نیروهای او را درهم شکست، و آرش آک را به همراه وی به بند کشید. گفته شده است که جسد واساک را از کاه پرکردند و بر دروازه های شهر آویختند. به گزارش های آمینیاس، بوزندران پاتموتئیونک Buzandaran Patmut'iwnk در تاریخ گردانگیِ پئاوستس بوزاندP'awstos Buzand ( فستوس بیزانتیوم) و تاریخ پنهان پرکوپیوس Procopius Bella و زندگی نرسه Vita Nerses آرش آک سوم را به کیفر ناوفاداریش همانند پدرش تیگران از یک چشم نابینا نمودند و در "دژ فراموشی" یا "انوش بَرد Anusbard" در دزفول زندانی کردند و پس از چندی، به گزارش تاریخ پنهان پرکوپیوس، او به یاری یکی از هوادارانش در زندان خودکشی نمود.
پس از شکست آرش آک، همسر وی پرندزم فرماندهی نیروهای ارمنستان را بر عهده گرفت و به همراه پسرش پاپ و خزانه ی آرش آک در دژ ارتاکرز Artakers (در لاتین آرتوگراسا Artograssa) سنگر گرفت. به گزارش آمیانوس، شاپور به دوتن از مهینان اَرمن که به او پیوسته بودند فرمان داد تا بر آن دژ در تازند. این دومهین یکی ساتراپ سیلاس Cylaces و دیگری اسپهبدی بنام آرته بان ( آرابان Arrabanes ) بود، که در زمان آرش آک فرماندهی نیروهای ارمنستان را بر دوش داشت. برپایه ی "تاریخ گردانگی" دو مهین ارمن که از سوی شاپور به گرفتن دژ گمارده شدند ؛ زیگ Zig و کارن Caren نام داشتند. چنین می نمایدکه سیلاس از خاندانِ زیگ و ارته بان (آرابان) از خاندان کارِنِ آرش اکیان بودند. شاپور همچنین نیروهایی به ایبریا (گرجستان) فرستاد و هورماز (ساروماسز Sauromaces ) پادشاه آنجا را برکنار و اسپاکور (اسپاکورس Aspacures)، عموزاده ی وی، را به جای او برتخت نشاند.
پرند زم، اما به رویارویی شاپور برخاست. و برای هنگامی بلند توانست به یاری "آزاد" های ارمنستان در برابر نیروهای ایران به فرماندهی سیلاس و آرته بان ایستادگی نماید. "آزاد" ها ( در لاتین آزاتز، Azats ) رده یی از مهینان ارمن بودند که از نخارارها Nakharars پائین تر بودند. به هر روی به نوشته ی آمیانوس دو فرمانده ی ارمن پس از آنکه باپرندزم دیدار کردند، از شاپور گسستند . اگرچه داستانی که آمیانوس بازگو می نماید تا اندازه یی ساختگی می نماید، زیرا او می نویسد که سیلاس خواجه یی بود که می دانست چگونه به زبان زنها سخن گوید و توانست پرندزم را فریب دهد، ولی پس از اینکه پرندزم فریب خورد و وبه مویه برای همسرش، خواست که سربفرمان شاپور نهد، سیلاس از وفاداری به شاپور دست کشید!
چنین می نماید که راستی این بود؛ که پرندزم که خزانه ی آرش آک را در دسترس داشت، آن ساتراپ را خرید. چنین بود که آن ساتراپ در ترپندی به همدستی آزادها چنین برنامه نمود که او به سپاهیان ایران فرمان آسوده باش خواهد داد و درنیمه های شب سپاهیان پرندزَم به خاموشی درهای دژ را باز نموده و برنیروهای به خواب رفته ی ایران شبیخون زنند. و با همه اینکه مارسیانوس در باره ی این ترپند و خیانت سیلاس به آشکاری آگهی می دهد، تاریخ نویسان معاصر مانند نوئل لنسکی Noel Lenski در کتابش "شکست امپراطوری: والنز و دولت رم در سده ی چهارم " چنان می نمایاند که نیروهای ایران در نبردی راستین شکستی سخت خوردند!
به هر روی، در این شبیخون بود که بسیاری از نیروهای ایران کشته شدند. پرندزم، سپس پسرش، پاپ را به همراه گروهی پاسدار به مارسیانوپل Marcianople به نزد امپراطور والنز فرستاد و وی پس از اینکه خوشامد به او، شاهزاده ی جوان را به نئوکائیسرا Neocaesarea (نیکسر امروز در استان توکَت ترکیه) فرستاد تا در آنجا به آموختن بپردازد.
به گزارش آمینیانوس، در بهار ۳۷۰ م. سیلاس و آرته بان در نامه یی به والنز از وی درخواست پشتیبانی نمودند و از وی خواستند که پاپ را به آوند پادشاه ارمنستان به نزد آنها بفرستد. فرستاده ی آنها موشق مامیکونیان Mushegh Mamikonian به والنز اطمینان داد که شاپور نمی تواند همه ی سرزمین های کوهستانی ارمنستان را در زیر فرمان داشته باشد و ارمن ها با کمک رم می توانند در باگروند Bagrevand ، سرزمینی در جنوب دریاچه ی وان و در شمال رود ارس که در زیر فرمانروایی خاندان مامیکونیان ها بود ، پاپ را بر تخت پادشاهی ارمنستان بنشانند و رفته رفته فرمانروایی وی را به سراسر ارمنستان گسترش دهند. چنین بود که والنز پاپ را به همراه سپاهی به فرماندهی یکی از اسپهبدانش به نام ترنتیوس Terentius به باگروند فرستاد. اما برای آنکه پیمان ۳۶۳ را نشکسته باشد و دلیلی برای آغاز جنگ به شاپور نداده باشد، پروا نداد که پاپ بر تخت پادشاهی ارمنستان بنشیند. به گزارش امینیانوس بروند والنز این بود که :
چون شاپور از خیانت آن دو ارمن وشکست مهر روشن آگاهی یافت، دخالت رم را در برنشاندن پاپ به فرمانروایی شکستن آشکار پیمان ۳۶۳ اعلام نمود و با نیرویی سهمگین بسوی ارتاکرز درتازید. پاپ، سیلاس و آرته بان به نوشته ی آمیانوس از دهشت به ژرفای جنگل های ارمنستان گریختند. اما پرندزم در دژ ارتاکرز برجا ماند. شاپور چون جستجو برای پاپ و دو ارمن ناوفادار در میانه ی جنگل ها بیهوده یافت ، دژ آرتاکرز را به محاصره کشید و پس از پیروزی پرندزم را دستگیر نمود و خزانه ی پاپ را به یغما گرفت. به گزارش آمیانوس:
چنان می نماید که آشنه گردآوران شاپور از ناوفاداری سیلاس و آرته بان باخبر شده بودند و شاپور در پیامی به پاپ، اورا از ترپندهایی آنان اگاه نموده بود. و چنین بود که پاپ شتابزده فرمان به کشتن آنان داد و سرهایشان را به نشان سر سپردگی به دربار شاپور فرستاد. به نوشته ی مارسیانوس:
چنین می نماید که شاپور ، که به خواسته های دوریکش رسیده بود، با به کار گیری راهبردهای خردمندانه ی خویش، دیگر این درست نمی دیدکه موقعیت والنز را در رم بیشتر از این متزلزل نماید . زیرا اینک به بهره ی او بود که به وضع موجود ثبات و استواری دهد و بستن پیمانی برای دوستی و آشتی با والنز می توانست دستاوردهای او را در ارمنستان همیشگی سازد . از سوی دیگر والنز به راستی توان آن را نداشت که به رویارویی او برخیزد.
از گزارش ثئودوسیانوس Theodosianus پیداست که والنز در پایان تابستان ۳۷۳ م در هیراپولیس Hierapolis بود و در آنجا بود که شاید پیام آشتی شاپور به همراه آگهش کشته شدن دو ساتراپ ارمنی سیلاس و آرته بان که در زیر پشتیبانی او بودند را دریافت نمود. به هر روی، دشواری های والنز را می توان در گزارش زوسیموس به آشکار دید. او می نویسد:
والنز از سال آغاز امپراطوریش در ۳۶۴ م، همه ی وقت خود را در نخست به نبردی هشت ماهه با پرکوپیوس، که در کنستانینوپل خویشتن را امپراطور خوانده بود، گذرانده بود . و همانگونه که گفتیم، وی در نخست تا به آنجا کامیابی داشت که والنز را به اندیشه ی کناره گیری از امپراطوری انداخته بود. پس از سرکوبی پرکوپیوس، والنز برای نزدیک به پنج سال با گوث ها در کرانه های دانوب درگیر بود. زیرا وی پس از پیروزی بر آنها که برای یاری به پرکوپیوس آمده بودند، سپاهیان شکست خورده ی گوث را در شهرهای ثراس که در نبردهای با ایران ویران و تهی از سرنشین شده بودند نشیمن داده بود، و هنگامیکه آثاناریک Athanaric فرمانروای آنها به او پیام فرستاده بود که می باید آنها را به سرزمینش باز گرداند، زیرا که آنها برای یاری دادن به امپراطور رم آمده بودند و نه برای یاری به پرکوپیوس. والنز پیام وی را نادیده گرفت. و این موجب نبردی درازهنگام میان آنها شد.
به هر روی از سخنرانیی که ثمیستیوس در دهمین سالگرد decennalia امپراطوری والنز در ۳۷۳ م ایراد نمود چنین پدیدار است که والنز برای نبرد با ایرانیان که آنها را "نابکار و فریبکار" می خواند با سکاها ی گوث که " کم هوش و جنگجو " بودند، از در صلح در آمد، او می نویسد:
چنین می نماید که والنز نیز پس از دریافت پیام آشتی شاپور در ۳۷۳ م به این برآیند رسیده بود که آشتیی کوتاه مدت به بهره ی اوست، زیرا به او فرصتی می داد که خزانه ی تهی اش را بازسازی نماید تا که بتواند هزینه های هنگفت گردآوری نیرو و نبرد با وی را فراهم نماید . از سوی دیگر، همانگون که در پیش گفتیم، شاپور که بر استانهایی بارآور ارمنستان وشهرهای مهم نیسی بیس و سینگارا چیره شده بود، نمی خواست استانهای فقیر مسیحی نشین ارمن را در باختر ارمنستان نگاه دارد و حاضر بود آنها را برای معامله با والنز به کار گیرد. برای والنز که هنور به آوند امپراطور رم هنوز هیچ پیروزیی را در پرونده ی پیشینه ی خودنداشت، اینک ، بدون صرف هزینه های هنگفت نبرد، با چنین پیمان آشتی می توانست وانمود نماید که شاپور را وادار به صلح نموده و سرزمین هایی مسیحی نشین ارمنستان را بازگرفته ست و بدینسان در برابر سنا و ارتش رم از اعتبار و آبرویی نظامی برخودار شود و برای خود وقت خریداری نماید تا بتواند به خزانه اش سامان دهد تا در فرصتی مناسب به رویارویی با شاپور بپردازد. در اینچنین بافتی پیچیده است که گزارش زوسیموس را می توان دریافت که می نویسد:
به هر روی چنین می نماید که والنز پیشنهاد آشتی شاپور را در ۳۷۳ م با بستن پیمانی هفت ساله پذیرفت. وی اسپهبد خود ترنتیوس Terentius را به همراه هورماز (ساروماسز Sauromaces ) برای تقسیم ایبریا (گرجستان) به آن کشور فرستاد. هنگامیکه آنها به رودخانه ی سیروس رسیدند در دیداری با اسپاکور Aspacures ایبریا را به دوبخش در دوسوی آن رودخانه به آوند مرز میان دوکشور تقسیم نمودند . گفته شده است که شاپور برای اطمینان از وفاداری اسپاکور پسر او را به گروگان در دربار خویش نگاه داشته بود.
در همان سال والنز در پیامی به پاپ او را به نشستی برای گفتگو در شهر تاروس در سیلیسیا فراخواند. پاپ فراخوان او را پذیرفت و با ۳۰۰ تن سوار به تارسوس آمد ، اما پس از اینکه درآنجا او را از پاسدارانش جدا ساختند و وی دید که امپراطور به دیدارش نیامده است، نگرانی بر وی چیره شد و سپس، به گزارش آمیانوس، آگهی یافت که ترنتیوس Terentius به پنهان به والنز اندرزِ از میان برداشتن او را داده ست. چنین بود که او گروهی از هوادارانش را گرد آورد و با هراساندن شهردار تارسوس به مرگ، و ستیزه با گُردانی که در پی اش آمده بود به ارمنستان گریخت . گفته شده است که دو افسری که به والنز از گریختن پاپ آگهی داده بودند از نیروی جادوی وی سخن گفته بودند، و چنین پیداست که واژه ی "مغان" magis را یکی از نسخه برداران با واژه ی جادو magicae به اشتباه گرفته بود، و سپس در باره ی قدرت جادوگری پاپ افسانهسرایی شده بود.
راستی این بود که مغان میترا باوری که والنز بر سر نابودیشان بود به پاپ در گریزش یاری داده بودند. پس از اینکه پاپ به ارمنستان بازگشت، والنز ترنتیوس را برکنار نمود و ترایانوس Trajanus را به فرماندهی نیروهای رم در ارمنستان بر گمارید. ترایانوس سپس با پاپ به دوستی پرداخت و نامه های از والنز را به او نشان داد که سرشار از دلبستگی و دوستی او به پاپ بود. و پس از اینکه بدینسان زنهار او را به دست آورد وی را به میهمانیی در باگروند Bagrawand ، دعوت نمود و در میان نوای آهنگ سازها و مستی میگساری پاسداری تنومند با دشنه ئی کار او را ساخت. والنز سپس یکی از خویشاوندان پاپ به نام فرازدات (ورازدات Varazdat) را که نوجوانی بیش نبود در زیر سرپرستی موشق مامیکونیان به جانشینی او برگزید. مهینان مسیحی ارمنستان در باگروند، که هوادار رم بودند، چاره یی نداشتند که این رویداد را بدون ایستادگی بپذیرند زیرا به نوشته ی فستوس آنها می گفتند: "ما نمی توانیم بندگان ایرانی های دُژ آئین بشویم و یا با پادشاه یونانی ها از سر دشمنی درآئیم و نه می توانیم با هردوشان درستیزه باشیم . ما نمی توانیم بدون پشتیبانی یکی از آنها از خود پاس بداریم. "
شاپور پس از آگاهی از کشته شدن پاپ در ۳۷۵ م. به این برايند رسید، که والنز از دوراندیشی بی بهره ست و بنابراین نیازمند به کیفردادی دیگر ست. او فرستاده یی به نام آرش آک را به در بار والنز فرستاد - یکبار دیگر نام فرستاده سرنوشت ناوفاداری آرش آک را به خاطر می آورد- به گزارش آمیانوس، فرستاده ی شاپور به والنز پیشنهاد نمود که رمی ها می باید یا از استانهای مسیحی ارمنستان بدر شوند. و یا که نیمه ی ایبریا (گرجستان) را که در زیر فرمان هورماز شاه دست نشانده ی آنها بود به اسپاکور (اسپاکورِس Aspacures) گزینه ی شاپور وانهند. و بدینسان "دشواری" ارمنستان میان رم و ایران را می توان برای همیشه از میان برد. پیداست که شاپور اینک بر سر آن بود که رمی ها را از سرزمینهای مسیحی ارمنستانِ در زیر فرمان فرزادات (در زیر سرپرستی ماموکیان) بیرون نماید و پس از آنکه ارمنستان به ایران می پیوست، برای رم نگاهداری ایبریا نیز دیگر ممکن نبود. آمیانوس می نویسد:
بلوکلی Blockley و کریسوس Chrysos در خوانش این پاره به زبان لاتین deseri penitus suadebat Armeniam را به گونه ی deleri ...penitus Armeninem یا "نابودی کامل ارمنستان" برگردان می کنند . به باور راجر بلوکلی پیشنهاد شاپور نابودی دودمان آرش اکیان ارمنستان بوده و او می خواسته که مهینان ارمنستان آن کشور را برپایه ی گزینش خودشان میان رم و ایران بخش نمایند . به باور من بلوکلی تا اندازه یی درست دریافته است که شاپور به راستی می خواست بادادن آزادی گزینش به مهینان ارمنستان (نخارار ها) ، که بسیاری از آنها در جایگاه ساتراپی بودند، دشواری "تنش همیشگی در ارمنستان" را از میان بردارد. اما اینکه به باور بلوکلی، این پیشنهاد از اینرو به بهره ی شاپور بود که "مهینان ارمنستان ساخت وست زمینداری (فئودالی) ایران را به ساختوست دیوانی (بوروکراتیک) رم ترجیح می دادند زیرا که خود زمین دار بودند" درست نمی نماید. زیرا براستی میان فئودالیسم ایران و رم تفاوت چندانی نبود و بل راستی اینست که، همانگونه که بسیاری از گواهه های تاریخی نشان می دهند، شمار بسیاری از مهینان ارمنستان میتراباور بودند و از سربفرمانی در برابر مسیحیان رم رویگردان بودند. و در برآورد شاپور ، آنها با داشتنن حق گزینشی آزادانه، مرزبانی ایران را به دست نشاندگی در زیر فرمان رم ترجیح می دادند.
به هر روی، گفتگو در باره ی درخواست شاپور به درازا کشید و پاسخ والنز در سال بعد تا اندازه یی ناروشن بود ولی شاپور به گفتگوی دو کشور ادامه داد و پافشاری نمود که سوی رمی گفتگو می باید همان کسانی باشند که پیمان ۳۶۳ م را با او بسته بودند و این نشان می دهد که همه ی بروندهای آن پیمان به نوشته درنیامده بود. و یا که شاپور بروندهایش را رفته رفته سخت تر می نمود.
در ۳۷۶ م والنز به این نتیجه رسیده بود که برای آنکه بتواند به امپراطوری خویش استواری دهد چاره یی ندارد مگر آنکه در برابر خواسته های شاپور سرفرود آورد. اگرچه او همانند کنستانتیوس می خواست که این کرنش او بگونه یی آبرومندانه باشد. چنین بود که او فرستادگانی را با بروندهایی سخت و هشداری پایانی به شاپور فرستاد، ولی در دستورکار آن فرستادگان این بود که در گفتگوها بسیار نرمش پذیر باشند. به گزارش آمیانوس؛ والنز سرانجام در آن سال دو فرستاده بنام های ویکتور، فرمانده ی اسواران magister equitum praesentalis و اوربیکیوس Urbicius ، فرماندار رم در میانرودان dux Mesopotamiae ، را به دربار شاپور فرستاد. آنها به شاپور هُشداری پایانی (اولتیماتوم) دادند که می باید ارمنستان را رها نماید و شاه دست نشانده ی آنها ، هورماز (ساورماسز Sauromaces = هرمز) را در ایبریا به جای اسپاکور به فرمانروایی بپذیرد، و گرنه والنز وی را به زور وادار به پذیرش این بروندها خواهد نمود.
البته گواهه های تاریخ نشان می دهند که این هشداری پوچ بود و تنها گونه یی پرده پوشی را برای پذیرش والنز از پیشنهادهای شاپور فراهم می نمود ، چرا که آن فرستادگان در راه بازگشتشان همه ی پیشنهادهای شاپور را تنها با به دست آوردن دو سرزمین کوچک پذیرفتند. به گزارش پرده پوشانه ی آمیانوس، آن فرستادگان، به سرخود عمل کرده و از والنز اجازه ی پذیرش آن سرزمین های کوچک regiones exiguas را نداشتند، وی می نویسد:
اگرچه، این تهدید والنز تهدیدی برپایه ی امیدی پوچ بود، زیرا در همان سال ۳۷۶ م. والنز در آنتیوک آگهی یافته بود که توده ها یی انبوه از تیره های تِروینگی Tervingi (که بعدها به آوند ویسیگوث ها Visigoths شناسایی می شدند) و گرئوثونگی Greuthungi (بعدها استروگوث Ostrogoths ) از مردمان گوث و برخی از آلان ها Alans ، که در زیر آفند ناگهانی هون ها سرزمینهای خود را از دست داده بودند، از کرانه های پائینی دانوب به سوی ثراس سرازیر شده اَند و از والنز پناه می خواهند. همانگونه که در پیشتر گفتیم، والنز نزدیک به ده سال پیش با گوث های تِروینگی که برای یاری پرکوپیوس آمده بودند به نبرد شده بود، و هنگامی که می خواست به نبرد با شاپور برود با آثاناریک Athanaric، که در آن هنگام رهبر آنها بود ، پیمان آشتی بسته بود. اینک ویسیگوث های پناه جو از آثاناریک بریده بودند، زیرا وی بر آن بود که می باید در برابر هون ها ایستادگی نمود. رهبران پناه جویان در این هنگام آلاویوس Alavivus و فریتیجِرن Fritigern نام داشتند . والنز با این اندیشه که با بهره جویی از این پناه جویان، می تواند دشواری های خود را در گردآوری سپاه چاره نماید، آنها را در ثراس Thrace نشیمن داده بود و اینک بر این انگار پوچ بود که سپاهی بسنده و نیرومند برای رویارویی با شاپور در دست دارد. از سویی دیگر، یکسال پیش برادر او، والنتیان امپراطور رم باختری، در گفتگویی خشمگینانه با یکی از فرستادگان کشورهای بیگانه سکته کرده و جان سپرده بود و اینک پسر نوجوان او گرتین Gratian امپراطور رم باختری بود. چنین می نماید که والنز بر این انگار بود که به آوند امپراطور مهتر اینک می تواند به گرتین دستور دهد که با نیروهایش به یاری او بیاید. انگاری که بس خوش بینانه بود، زیرا که گرتین دشواری های خود را داشت.
به زودی والنز دریافت که شمار پناه جویان ویسیگوث بس بیشتر از آن بود که رم توان نگاهداری شان را داشت . چنین بود که پناه جویان گرسنه ی گوث بزودی با دیدن و آزمودِ بدرفتاری های افسران رم و سود جویی کارگذاران آن کشور سر به شورش برداشتند. مأمورین رم که وظیفه ی اسکان دادن و تغدیه ی آنها را بر گمارد داشتند؛ کنتی بنام لوپیسینیوس Lupicinus ودستیارش بنام ماکزیموس Maximus بودند که بیشتر به فکر سودجویی خوشان بودند تا به اندیشه ی اسکان پناهندگان. بدرفتاری ها تا بدانجا بود که برای خوراک شان به آنها گوشت سگ فروخته می شد و چون پول نداشتند، می باید فرزندانشان را برای بردگی به آنها بفروشند .
به راستی، پس از شورش پناه جویان لوپیسینیوس برآن شد تا آنها را به سرزمینهای درونی تر در امپراطوری انتقال دهد . و هنگامی که سپاهیانش به انجام این کار مشغول بودند گروثنگی هایِ استروگوث نیز از والنز درخواست پناهندگی نمودند و والنز که اینک از اندازه ی بزرگ دشواری و شمار پناه جویان آگاه شده بود از دادن پناهندگی به آنان سر باز زد. ولی استروگوث ها که سپاهی در برابر خویش نمی دیدند در زیر رهبری آلاثئوس Alatheus و سافراکس Saphrax ، با جنگ افرارهایشان از دانوب در گذشتند تا به ویسی گوث ها بپیوندند. به زودی هموندی ویسی گوث ها Visigothes که در میان گوث ها و آلن ها وبرخی از هون ها پدید آمد توانستند نیروهای لوپیسینیوس را در ۳۷۷ م در ثراس شکست دهند.
در تابستان سال ۳۷۷ م. والنز که از شکست نیروهای لوپیسینیوس در نبرد با ویسی گوث ها آگاهی یافته بود ویکتور را به نزد سورنا فرستاد تا با سرافکندگی همان پیمان آشتی شاپور را با بروندهای خواری بار او بپذیرد . پس از بازگشت ویکتور ، امپراطور در پایان آنسال برای سرکوبی شورش ویسی گوث ها از آنتیوک به سوی ثراس رهسپارشد و چنین بود که کوشید عرب ها را با خود همراه سازد. اما شورش سخت عرب ها رفتن او را تا بهار ۳۷۸ به واپس انداخت .
به هر روی، در همان هنگام که ویکتور و سورنا در گفتگو بودند، والنز به ناچار نیروهایش را از باگروند در ارمنستان بیرون کشید و آنها را برای سرکوبی شورش پناهندگان گوث به باختر فرستاد . در پایان تابستان آن سال گوث ها توانستند در دو نبرد در اسکیثیای کهتر Scythia Minor سپاهیان رم را در هم شکنند. والنز به ناگزیر خود با باقی مانده ی سپاهش در بهار سال ۳۷۸ از آنتیوک به سوی ثراس به راه افتاد و در اردیبهشت آن سال به کنستانتینوپل رسید. اینک ویسی گوث ها در میانه ی رم بودند و نیروهای فرتیجرن در ثراس و موئیسیا به تاخت وتاز پرداخته و بسیاری از بردگان، و کارگران معدن ها و کشاورزان به آنها پیوسته بودند. و گرئوثونگی های استروگوث که اینک در جنوب دانوب بودند بر این دشواری بیمناک می افزودند.
وچنین بود که در شهریور آن سال والنز در نبرد آدریانوپل با گوث ها کشته شد.
شاپور و اندیشه ی دو پاره نمودن ارمنستان
در ۳۷۷م.، پس از اینکه والنز نیروهایش را از باگروند ارمنستان بیرون کشیده بود، فرازدات، در زیر هنایش برخی از مهینان ارمن، دیگر سرپرستی موشق مامیکونیان را بر نمی تابید و چنین بود که به فرمان وی موشق کشته شد. پس از کشته شدن او، به نوشته ی فاستوس، مانوئل مامیکونیان Manuel Mamikonians (که در برخی گزارش ها وی را پسر موشق خوانده اند) به کمک زَرماندُخت Zarmandukht ملکه ی بیوه ی پاپ، بر علیه فرازدات به پاخاست و از شاپور تقاضای هموندی و پشتیبانی نمود. شاپور سورنا را به همراه سپاهی نیرومند به یاری او فرستاد و سورنا فرازدات را تنها پس از چهارسال پادشاهی در ۳۷۸م. به گریز واداشت. و چنین بود که شاپور پس از این پیروزی سورنا را به مرزبانی ارمنستان بر گمارد.
با این همه یکبار دیگر مسیحیان به شاپور نشان دادند که نمی توانند به ایران وفادار بمانند. چرا که اندکی پس از برپایی آرامش در ارمنستان، مانوئل مسیحی سر به شورش برداشت و در ترپندی ناوفادارانه سورنای میترا باور را کشت. چنین بود که به باور کریسوسیوم Chrysosium شاپور بر آن شد که ارمنستان را با رم بخش نماید، چراکه هزینه های نگاهداری آرامش در این پاره ی فقیر ارمنستان در دامنه ی کوهستان تائوروس بیشتر از هرگونه بهروری از آن برای ایران بود. هرچند به خاطر در گیری والنز با گوث ها و کشته شدن او در نبرد آدریانوپل این برنامه ی شاپور به زمانی موکول شد که اوضاع در رم آرام گرفته باشد.
مانوئل دو پسر پاپ، آرش آک چهارم و والارساهاک، را برتخت پادشاهی ارمنستان نشانید. آرش آک چهارم دختر مانوئل را به همسری گرفت و والارساهاک دختر ساهاک از خاندان باگراتید را تا بدین سان پادشاهی اورا استواری بخشد. و به گزارش فاوستوس مانوئل در پایان زندگیش می کوشید تا به رم نزدیک شود و آرش آک چهارم را در زیر پشتیبانی آنان قرار دهد. اما پس از مرگ او، چنانکه در بخش شاهنشاهی شاپور سوم خواهیم دید، مهینان میترا باور ارمن بر علیه آرش آک چهارم به پاخاستند، و شاپور سوم، خسرو سوم را به پادشاهی ارمنستان برگزید و او بر استان مرکزی آیرارات فرمان می راند وآرش آک چهارم در استان باختری اکیلیسنه Akilisene به انتظار کمک رمی ها بود ولی رمی ها در آن هنگام با ایرانی ها در حال بستن پیمان تقسیم ار منستان میان دو کشور بودند که در جای خود به آن پیمان خواهیم پرداخت.
شاپور دوم و امپراطوری ثئودوسیوس
درهم شکستن نیروهای رم و کشته شده والنز در نبرد آدریانوپل جغرافیای سیاسی جهان باستان دیریک late antiquity را دگرگون ساخت . دوسوم ارتش رم نابود شد. امپراطوری رم خاوری اینک فرمانروایی نداشت. و نمی توانست دربرابر اندرتاخت هیچ یک از همسایگانش پایداری نماید. هراس و درشگفتی رم را می توان از نوشته ها و گزارش های آن دوران به آشکاری پدیدار دید. اما اگرچه گوث های جرمن توانسته بودند رم را شکست دهند آنها از لحاظ فناوری مانند ایرانیان پیشرفته نبودند که بتوانند بر دژهای سخت ساز مانند دژ آمیدا بابهره گیری از دژکوبه ها و پرتابه ها چیره شوند ونیروهای فریتیجن پس از چندگاهی کوشش در برابر دیوارهای پرینثوس Perinthus از محاصره ی آن شهر دست کشید . و سپس در نزدیکی های کنستانتینوپل عرب های ساراسن توانستند آنها را به واپس رانند. چنین بود که گوث ها بسوی باختر تاختند که در آنجا هیچگونه ایستادگی دربرابر خود نمی دیدند.
اینک امپراطور رم باختری، گرتین بیست و دوساله، برادرزاده ی والنز، در سیرمیوم Sirmium امپراطور رمی یک پارچه شده بود. ولی درسرزمین های خاور ی رم اینک نه ارتشی برجا مانده بود و نه دولتی. گرتین به زودی دریافت که برای ایستادگی در برابر شاپور کهنسال و کارآزموده ، وی نیاز به اسپهبدی توانا در سرزمین های خاور دارد و آشکار بود که چشم داشت چنین اسپهبدی، از پذیرفتن گمارشی چنین سخت به بر کشیدن تیلسان بنفش هم-امپراطوری خواهد بود.
چنین بود که گرتین ثئودوسیوس Theodosius، سی ودو ساله، که چندسال پیش در نبردهای موئسیا از خود دلاوری نشان داده بود، را به اَبَرفرماندهی نیروهای خاور برگزید. او پسر کنت ثئودوسیوس فرمانده ی اسواران والنتیان، پدر گرتین ، Magister Equitum بود که باهمه وفاداریش به امپراطور پیشین پس از درگذشت ناگهانی وی در ۳۷۵م ، به نیرنگ و سخن چینی درباریان، وفاداریش به امپراطور زیر پرسش گرفته شده بود. و به فرمان والنز، که پس از درگذشت برادرش امپراطور مهتر شده بود، به کیفرداد کشته شده بود.
ثئودوسیوس که پس از کشته شدن پدرش، به زندگیی دور از تنش در زمین هایش در سئوتا Ceuta در والادولیدِ Valladolid اسپانیا پرداخته بود، این گمارش دشوار را از گرتین بپذیرفت و توانست در پائیز ۳۷۸ سرمتی ها را سرکوب نماید. سرمتی ها در زیر تازش سپاه آثاناریک فرمانده گوث ها از سرزمینشان رانده شده بودند و به مرزهای باختری دانوب در روبروی پانونیا به پناه جویی از رم آمده بودند، و باهوده ست که به یاد آوریم که آثاناریک و گوث های زیرفرمان او که به پناه جویی از رم نیامده بودند، خود از سرزمینشان به دست هون ها رانده شده بودند. و اینک سرکوبیِ این پناه جویان سرمتی برای ثئودوسیوس یک پیروزی بزرگ در شمار می آمد!
و چنین بود که در دی ماه (ژانویه) ۳۷۹ میلادی در سیرمیوم ثئودوسیوس به آوند امپراطور خاور بر تخت نشست و گرتین مقدونیه را نیز به سرزمین های او افزود. شاپور درهمان سال در هنگامیکه ایران در اوج نیرومندی بود، با زنهار به اینکه رم اینک نیازمند به پشتیبانی ایران است و دیر یا زود تقاضای آشتی خواهد نمود، دیده بر جهان بربست. و تا هنگامی که پسر شاپور، شاپور سوم، به سن پادشاهی رسد. برادر توأمانش اردشیر دوم از سوی مهینان شاهنشاهی ایران به جانشینی او برگزیده شد ، اردشیر دوم و مهینان ایران می دانستند که ثئودیسیوس با دشواری های بزرگی که گریبانگیرش بود چاره یی به جز درخواست آشتی با ایران ندارد، و تا هنگامی که او خودرا در موقعیتی ببیند که بتواند بدون آنکه تخت امپراطوری خودرا به خطراندازد چنین درخواست آشتی را به ایران عرضه نماید می باید شکیبا بود. و چنانکه خواهیم دید، در هنگام پادشاهی شاپور سوم بود که او از ایران درخواست آشتی نمود.
سواران سبک افزار ایران نبرد را با رگباری از پیکانهای مرگ زای خود آغاز نمودند و سپس پیلهای تنومندی که به گزارش آمیانوس: "به تپه هایی متحرک میماندند و جنبش تنه های غول پیکرشان ،هر آنچه را که به نزدیکشان می آمد در هم می شکستند " به حرکت آمدند. پس از نبردی سخت و خونین با کشته و زخمی های بیشمار، به باری دیگر ایرانیان به شیوه ی جنگ فرسایشی خود، دست از نبرد کشیدند و به پشت دیوارهای تیس پاون بازگشتند. سپاهیان رم به این اندیشه که آنان در گریزند در پی آنان بسوی دروازه ها تاختند ولی یکی از اسپهبدان کارکشته ی رم، بنام ویکتور، که پیکانی در کتفش فرو شده بود به ترفند ایرانیان آشنا بود و با فریاد سپاهیان رم را از افتادن به دامی که از برایشان چیده شده بود بازداشت. اگرچه آمیانوس، زوسیموس و بسیاری از تاریخ نویسان بعدی غرب این راهکار سورنا را به آوند گریز او از میدان نبرد نوشته اند، و شمار تلفات ایرانیان به نوشته ی زوسیموس ۲۵۰۰ تن در برابر ۷۵ تن! از رمی ها و به نوشته ی آمیانوس ۷۰ تن! گزارش داده اند که بی گمان به گزافه است، زیرا اگر سپاهیان جولیان براستی چنان بازده یی بالا داشتند هرگز به آنگونه رقت بار و سرشکسته، که خواهیم دید، عقب نشینی نمی نمودند.
راستی اینست که هنایشی روانی دست کشیدن از نبرد در پایان روز به گونه یی نمادین در انگار سپاهیان رم بسیار زیانبار بود، چرا که از دید سپاهیان نیمه گرسنه ی رم چنین می نمود که ایرانیان پس از کارزاری سخت به خانه هایشان باز گشته اند تا خویشتن را برا ی نبرد فردا آماده کنند و حال آنکه سپاهیان خسته و گرسنه و فرسوده ی رم که بخش بزرگی از آذوقه ی خودرا از دست داده اَند می باید با جیره یی اندک در پس دیوارهای شهر با دشواری هایشان در زیر نیش حشرات گزنده در آن موسم بسازند، و افزون برآن با هوده است که پرسیده شود که چرا جولیان پس از واپس نشینی ایرانیان دست از نبرد کشید و خواست به آن شیوه یی شرم آور به رم بازگردد،
چنین می نماید که پس از واپس نشینی ایرانیان به داخل شهر، سپاهیان رم به چگونگی دهشتزای بیچارگی خویش پی بردند. از نیروهای پرکوپیوس وآرش آک هنوز هیچ خبر ی نبود، و نیروهای بزرگ شاپور می توانستند در هر آن پدیدار شوند. رایزنان نظامی جولیان در نشستی با وی برآوردشان چنین بود که تیس پاون " با سخت سازی هایش به تنهایی رخنه ناپذیر است." تا چه رسد به اینکه سپاهی چنین نیرومند از آن در پدافند باشد. و بی گمان سپاه شاپور می باید اینک در راه باشد، چون اگر پرکوپیوس توانسته بود به نیروهای آرش آک به پیوندد حتما تا به اینک به تیس پاون رسیده بود. از سوی دیگر هیچ یک از سپاهیان و حتی اسپهبدان رم دیگر توان آن نداشتند که به این جنگ فرسایشی ادامه دهند، غافل از آنکه ، چنانکه خواهیم دید، این نبرد برای ایرانیان تازه آغاز شده بود. در نشست فرماندهی نبرد رم، تصمیم برآن شد که از ادامه ی محاصره تیس پاون دست کشیده شود و با این که سپاهیان رم به خشم و ناخشنودی می خواستند که از همان راه تیغ ریز که آمده بودند به رم باز گردند و یا که به کما اینکه از راه فرات بازگردند، جولیان و دیگر فرماندهان برآن شدند که از راه خشکی بسوی ارمنستان پیش روند، چرا که همانگونه که لیبیانوس می نویسد آب شدن برفها در کوهستانهای ارمنستان رودخانه ها را به طغیان آورده بود و کشتیرانی در مسیری سر بالا بسیار دشوار می بود. و از سوی دیگر آذوقه ی سپاهیان اینک به ته کشیده شده بود، و گذشتن از خشکی به سپاهیان پروا می داد تا از کشتزارها ی مسیرشان آذوقه فراهم نمایند.
در این هنگام پیام رسانی از سوی شاپور پیمان آشتیی را پیشنهاد نمود، ولی جولیان آن پیام را باخشم رد نمود. به نوشته ی تاریخ نویسان غرب در این پیام شاپور حاضر شده بود که از برخی از سرزمین ها چشم پوشی نماید و این به آشکار ساختگی بودن این گزارش ها را نشان می دهد. زیرا بی گمان شاپور همانگونه که پس از کشته شدن جولیان در پیمان آشتی اش با جوویان همه ی میان رودان و ارمنستان را باز پس گرفت، می باید بروندهایی همسان با آن پیمان را در خواست نموده باشد وزینرو بود که جولیان به خشم آن در خواست را رد نمود. به هر روی، چنین می نماید که شاپور که از ناخشنودی سپاهیان رم به خوبی آگاهی داشت و می دانست که بسیاری از آنان از آفندخودرأی و زیانبار جولیان خشمگین اَند می خواست با این پیشنهاد بر دشواری او با سپاهیانش بی افزاید.
در این هنگام جولیان دستور داد تا تمام کشتی های رم به آتش کشیده شود و گرچه برخی از تاریخ نویسان غرب از این دستور وی ابراز شگفتی می نمایند اما راستی، همانگونه که لیبیانوس می نویسد؛ این بود که جولیان نمی خواست که کشتی هایش با دژ کوبه ها و پرتابه های سنگینش بدست نیروهای ایران بیفتد. و گرچه این درست است که به آتش کشیدن این کشتی ها بر روحیه سربازان رم هنایشی بسیار زیان بار داشت. تا آنجا که سپاهیان دهشتزده سر به شورش برداشتند که می باید از همان راه که آمده بودند به رم باز گردند. و این ناممکن بود زیرا که همه کشتزارها در آن راه سوخته و از میان رفته بودند و شاپور سیلابه های فرات را بر آنها رها ساخته بود. جولیان برای آرام نمودن سپاهیان فرمان داد که آتش کشیدن کشتی ها متوقف شود، اما دیگر کار از کار گذشته بود. به هر روی در هوایی داغ، با پشه هایی گزنده که زمینهای نمناک و خیس فراهم نموده بودند، سپاهیان رم بسوی دیالا Diyala (دیاله - عربی دیالی) به راه افتادند و اینک سپاهیان سورنا گاه و بیگاه در مسیرشان پدیدار می شدند و برآنها که گریبانگیر گرسنگی و فرسودگی بودند با خدنگ های تیزپر خود آسیبهایی جانکاه میرساندند.
اینک بود که از دور دست ابری از گرد و غبار به هوا برخاست، و این به جولیان و سپاهیانش امید از رسیدن کمک از سپاهیان آرش آک و پرکورپیوس را می داد. اما سپاهیان رم بزودی از بازتاب آفتاب در برق درخشنده ی سینه ی برگستوانهای آهنین و تَرگ های سواران ( کلاه خودهایی که تنها دو روزنه برای دیدن در برابر چشمان داشت، و به ریخت چهره ی انسانی آهنین بود،) و دامنک های زنجیره یی سپاهیان دریافتند که اینان اسواران شاپورند که از دوردست پدیدار شده اند. در شبان هنگام آن روز گروهی از اسواران سورنا به کاروان توشه ی سپاه رم آفند آوردند و سپاهیان رم که اینک همچون حیوانات به دام افتاده به ناچار و به جانگذشتگی به رزم پرداخته بودند توانستند این آفند را، به برداشت تاریخ نویسان غرب، بسپوزند (دفع نمایند). هرچند این گونه آفند و واپس نشینی شیوه ی نبرد روانی سورنا بود. چرا که سپاهیان رم، بهنگام در گیری باشاپور، می باید دلواپس آفند به کاروان توشه اشان هم باشند که اینک به بسیار کاهش یافته بود زیرا در برابر سپاه اینک هیچ کشتزاری نبود.
به نوشته ی لیبیانوس پیرمردی ایرانی که در بند جولیان بود وی را اینچنین فریب داده بود که "می توانم تو را به راهی در گذر از زمینهای بارور و فراوانی آذوقه راهنمائی کنم". اما بر واژ گفته اش سپاه رم را به راهی آورده بود که زمینهایش همه سترون و بی بار بودند و چون جولیان بر او خشم آورد و به زیر شکنجه اش کشید؛ پیرمرد اعتراف نمود که به آوند یک ایرانی بر خود این گمارده بود که به هرگونه که می تواند میهنش را پاس بدارد.
به هر روی در بخشی Tractum بنام مرنگا Maranga پیشاهنگان گِردآور آشنه به جولیان آگهی دادند که بخشی از نیروهای شاپور به فرماندهی اسپهبد اسواران، مهران و دوتن از پسران پادشاه با پیل ها و نیزه دارانشان برای در هم شکستن رمی ها به آرایش رزمی در آمده اند و همه ی پستی بلندی ها با کمانداران ایرانی پوشانده شده اند. برای سپاهیان گرسنه و درمانده ی رم اینک تنها امید بازگشت به سرزمین و خانه هاشان پیروزی در این نبرد بود. وز همینرو بود که آنان با از جان گذشتکی همه ی توان خود را به این نبرد پرداختند . پیروزی نیروهای ایران امری قطعی بود و بنابراین شاپور مانند همیشه بر آن بود که تا این پیروزی را به کمترین تلفات به سپاهیانش به دست آورد، چنین بود که پس از یک روز نبرد که شمارکشته شدگان از هر دوسو بسیار بود، وی درخواست رمی ها را برای سه روز آتش بس پذیرفت تا هردوسو به گردآوری و سوگ برای کشته شدگان بپردازند. اگرچه برای رمی ها، که توشه اشان نزدیک به پایان بود، این سه روزی بس پر هزینه و فرساینده بود.
اینک پس از سه روز آتش بس، شاپور فرمان داد که نیروهای ایران به شگرد کم هزینه ی جنگ و گریز فرسایشی بازگردند. زیرا آشکار بود که سپاهیان رم در دامی افتاده اند که رهایی ازآن برایشان ممکن نیست. رمی ها هنگامی که دیدند سپاهیان ایران به میدان نبرد باز نگشته اند در مسیر بازگشت خویش به سوی ارمنستان به راه افتادند. اما ناگهان گردانی از سپاهیان از پشت سر به سپاهشان آفند آوردند و هنگامی که به جولیان از این آفند آگهی داده شد او بدون آنکه خفتان جنگ به بر کشد برای فرماندهی به آن سو شتافت. و اینک به او خبر رسید که کاروان توشه باز در زیر آفند آمده ست و هنوز اندکی نگذشته بود که خبر آفندی دیگر از گردانی از پارت ها به میانه ی سپاه در رسید. در این آفندهای پیاپی فرسایشی بود که ساتراپ برجسته ایران نوهودار و اسپهبد مهران کشته شدند . و چنین بود که ناگهان نیزه یی در پرواز سینه ی جولیان را شکافت و او را از اسب بر زمین افکند.
به گزارش آمیانوس شایعه یی در میان سپاهیان ایران در پیچید که جولیان به دست یکی از سپاهیان ناخشنود رم کشته شد. لیبیانوس در چند سخنرانی اَش در باره ی کشته شدن جولیان، که ادعا میکند از گواهانی به چشم خویش دیده، مانند فیلاگریوس Philagrius فرماندهی وفادار در سپاه جولیان، شنیده می نویسد که؛ قاتل او یا یک سرباز مسیحی رمی بود یا یک سپاهی عرب ساراسن که مسیحیان به کارش گرفته بودند تا جولیان رابکشد. گرگوری نازیانزوس Gregory Nazianzus اسقف مسیحی که باجولیان در کاپادوک در بیست سالگی همکلاس بود، در سرزنش نامه های Invectives خود در ۳۶۴ م بر علیه جولیان ادعا می نماید که آگهی های خودرا در باره ی کشته شدن وی از خبرچینانی که باجولیان همراه بوده اند گرفته است و می نویسد:
جولیان بر ای آنکه چشم اندازی از سپاهیانش داشته باشدبر فراز تپه یی بلند شد تا به سنجه آرَد که چه شمار از سپاهیانش برای ادامه ی جنگ باقی مانده اند و پس از اینکه دریافت که شمار آنان هنوز در خور توجه است و بیشتر ازآن شماری ست که در چشم داشت، به همراهانش گفت : "چه حیف خواهد بود که اگر این همه سپاهیان را به سرزمین رم بازگردانیم" چنانکه گویی از اینکه آنها را به تندرستی باز گرداند ناخشنود بود. چنین بود که یکی از فرماندهان وی، که از این گفته ی وی برآشفته بود و نمی توانست خشم خودرا پنهان دارد، بدون هراس برای جان خویش روده های او را درهم درید.این آیِنِه نیز بسیارست که شاید مسیحیان ارتودکس که بی درنگ یکی از گاردهای امپراطوری بنام جوویان را به امپراطوری برگزیدند در ترپند کشتن جولیان دست داشتند . به نوشته ی سوکراتیس Socrates در تاریخ کلیسا Historia Ecclesiastica :
فریاد همصدای آنان بنا بر این نشان داد که آنها مسیحی اَند؛ جوویان تخت امپراطوری را پذیرفت. و ناگهان، در سرزمین ایران، با سربازانی که از گرسنگی به حال مرگ بودند، بحران بردوش او افتاد. وی جنگ را با پیمانی پایان داد. آن پیمان برای شکوهمندی رم ننگین بود اما برای آن موقعیت ضروری بود. زیرا که او با مرزهای امپراطوری جریمه پرداخت و نیسی بیس - شهری بزرگ و پر جمعیت، در میانرودان را به ایرانیان وانهاد و سپس آنجا را ترک نمود.در گزارش گرگوری نازیانزنوس Gregory Nazianzenus می توان اندازه ی شکست رم، و دشواری رهبری جوویان را به آشکاری دید. و ی می نویسد:
پس از جولیان ، تنها کسی که بیدرنگ بر تخت امپراطوری نشست و در خود اردوگاه برگزیده شد- زیرا که رویارویی با خطر بزرگ مطلقا نیاز به گزینش یک رهبر را داشت- مردی بود برجسته ، از برای پرهیزگاریش در میان دیگر ویژگی هایش، که در آراستگی اَش برای بدست گرفتن قدرت بس شایسته بود. او به هیچگونه نمی توانست ایرانیان را در نبردی درگیر نماید و یا که به پیشروی ادامه دهد. و بااین همه وی به هیچ روی از دلیری یا شور بی بهره نبود. ارتش از همه چیز دست کشیده بود و همه ی امید خود از دست داده بود، اما او برآن شد که اردوگاه را برچیند و درجستجوی راهی بود که این کار را به ایمنی به انجام رساند، زیرا آنچه که او به ارث برده بود امپراطوری نبود که بل یک شکست بود. اگر که ایرانیان، که در پیروزی میانه رو نبودند - زیرا که آنها برای آنکه به دانند چگونه پیروزی را اندازه بگیرند معیاری دارند- و یا از هراس از اینکه چیزی دیگری گفته شود، به این راضی شدند ، که بسیار به دور از انتظار و انسانی بود، هیچ چیز جلوگیر از این نمی شد که به اصطلاح حتی آتش آوری برای ارتش باقی بماند . بدینسان بود که ایرانی ها ، که در زمین خود می جنگیدند و از رویدادهایی که رخ داده بود حتی بیشتر گستاخ شده بودند آنها را در چنگال خود داشتند زیرا که آزمون اندکی بخت خوش برای امید به آینده کافی ست . اما اینک همانگونه که گفتم وظیفه ی این مرد آن بود که ارتش را نجات دهد و به رمی ها توانشان را بازگرداند زیرا که سربازان آن توان بودند، هرچند آنها، از برای بی اندیشگی اسپهبدشان و نه از برای نداشتن دلیری، در رسیدن به آماجشان کامیاب نبودند. بکوتاه سخن، ایرانی ها به پیمانی با این بروندها دست یافتند که ارزش رم نیرومند را نداشت وشرم آور بود. اگر کسی می توانست جولیان را از مسئولیتی که داشت بری بداند و جوویان را مقصر بداند من خواهم گفت که او از همه رویدادها که رخ داد نا آگاه بوده است.
از گواهه های تاریخی چنین بر میاید که جوویان با مسیحیان ارتدکس همدل بود چراکه در چندین بار که آرین گرایان از آثنازیوس، اسقف ارتودکس اسکندریه، شکایت داشتند آنها را از خود راند. برای نمون آنها از او می خواستند که چون آثنازیوس آنها را به کلیسا راه نمی دهد وی را برکنار نماید اما او از اسقف پشتیبانی می کرد و حتی به پاسدارانش فرمان میداد تا شاکیان را از کنار وی دور نمایند.
پیمان آشتی شاپور دوم با امپراطور جوویان در ۳۶۳ میلادی
به گزارش آمیانوس، پس از کشته شدن جولیان، دوستان اسپهبدی سی ساله در سپاه رم بنام جوویان که در نزدیکی آن رویداد بودند؛ پس از آگاهی از کشته شدن امپراطور با فریاد های "جوویان، امپراطور " ، وی را به امپراطوری برگزیدند. و سپاهیان گردانهای دورتر به گمان اینکه آنها فریاد میزنند "جولیان، امپراطور" با آنها هم آوا شدند. و هنگامیکه پی به اشتباه خود بردند دیگر دیر شده بود. و هیچ کس جرأت آن نداشت که این گزینش را به چالش بگیرد. در این میان یکی از کُتَل بران سپاه رم بنام وارُنیانوس Varronianus که با جوویان و پدرش دشمنیی دیرینه داشت در هراس از اینکه وی اینک که به جایگاه امپراطوری برفراز شده می تواند از او کینی سخت بگیرد به اردوگاه شاپور گریخت و ایرانیان را از کشته شدن جولیان آگاهی داد.
![]() |
| جوویان |
اینک، عرب های ساراسن غسانی بر سپاهیان رم که در زیر فرماندهی امپراطور جوویان در گریز بسوی ارمنستان بودند افند می آوردند و چنین بود که سپاهیان رم، که دیگر نمی خواستند در آن مسیر راهشان را ادامه دهند، با همه ی مخالفت جوویان و دیگر فرماندهاشان سر به شورشی، این بار بسیار جدی، برداشتند؛ که بهتر آنست که هم اینک از رود تیغ ریز به آن سو درگذرند. جوویان به ناچار قرار بر این نهاد که سپاهیان گاول که در سرزمینشان از کودکی با فن شنا آشنایند در نخست پیش از همه به آن سوی رود بروند و اگر که آنها توانستند به آن سو برسند آنگاه دیگر سپاهیان نیز می توانند بختشان را به آزمون گیرند و لی اگر گاولیک ها در توانشان نبود که به آن سوی رود برسند، دیگر سپاهیان، می باید از یک دندگی دست بردارند و در یابند که چنین خطر کردن راهی به خطاست.
چنین بود که پانصد تن سپاهی زبده ی گاول برگزیده شدند و آنان درنیمه ی شب به آب زدند و پس از رسیدن به آنسوی رودخانه گروهانی از پاسداران ایران را، که در آن سو به خواب رفته بودند، کشتار نمودند و سپس به هم رزمان خویش نشانه دادند که گذار از دجله چندان هم ناشدنی نیست. با این همه جوویان که می دانست بسیار از سپاهیانش را چنین توانی نیست اینک فرمان داد تا سپاهیان به ساختن پلهایی شناور بر روی مَشک بپردازند و این ادامه ی باز گشتشان را چند روزی دیگر به واپس انداخت. به گزارش آمینیاس:
اینک، چون آبهای خروشنده ی تیغ ریز ساختن پل را ناممکن نموده بود، و هر آنچه که خوردنی بود خورده شده بود، مردان ما که دو روز سخت را ، محروم از هر چیزِ با هوده، در بیچارگی به سر برده بودند، از گرسنگی و خشم به هیجان آمده و به گونه یی حالت جنون رسیده بودند و می خواستند که زندگیشان به شمشیر گرفته شود تا که به گرسنگی، زیرا که این گونه مردن شرم آورترین گونه ی مرگ است .در این هنگام بود که سورنا نخست وزیر شاپور با پیام آشتیی به نزد جوویان آمد و گفت که: شاپور این بخشنده ترین شاهان، که از روی انسانیت از محنت سپاهیان رم غمگین است، اجازه می دهد که باقیمانده ی سپاه رم به بازگشت شان ادامه دهند، اگر که امپراطور و اسپهبدان برجسته ی وی بروندها ی او را بپذیرند . رمی ها در پاسخ آرینثئوس Arintheus را به همراه بزرگ مدار praefectus سالوتیوس Salutius برای گفتگویی چهار روزه، به نزد شاپور فرستادند؛ چهار روزی که به گزارش آمینیاس همراه بود "با شکنجه ی گرسنگی و سخت ترین گونه ی مرگ." به گزارش یوتروپیوس Eutropius در "تاریخ کوتاه رم از هنگام پی افکنی" Breviarium ab urbe condita پیمان ۳۶۳ م یکی از ننگین ترین پیمانهای تاریخ رم بود او می نویسد:
پس از جولیان، جوویان که در آن هنگام یکی از پاسداران بود ، و بیشتر به خاطر مهینی پدرش ونه به دست آوردهای خودش شناخته میشد، از سوی سپاهیان به امپراطوری برگزیده شد، و گزینش او از برای آشفتگی و نیاز آرتش به توشه بود. هنگامیکه ایرانی ها در چند نبرد بر وی چیره شدند، به ناچار به آشتیی اجباری اما ننگین با شاه شاپور تن در داد، و وادارشد تا مرزهای کشور را کاهش دهد و از برخی سرزمین ها چشم بپوشد، که در هزار و صد و هیجده سال از تاریخ پیدایش رم تا کنون هرگز چنین رخ نداده بود ."تاریخ کوتاه رم از هنگام پی افکنی" Breviarium ab urbe condita به نوشته ی روفیوس فستوس Rufius Festus نیز که در زمانی نزدیک به پیمان ۳۶۳ نگاشته شده ، پس از اینکه برجولیان از برای چیرگی هایش بر دژهای پیروزشاپور و مزداشاه و درتاختن اَش به تیس پاون ارج می نهد tantam adeptus gloriam اما واپس نشینی سرشکستگی آور وی و همچنین به آتش کشاندن کشتی هایش را پرده پوشی نمی نماید، و با همه اینکه نشان میدهد که دشواری جوویان را درمی یابد، اما پذیرفتن پیمان شرم آور شاپور را از سوی وی بیشتر ازینرو می بیند که او بجای آنکه در اندیشه ی سرافرازی باشد، به آوند فرمانروایی خام و ناآزموده in imperio rudis ، بی شکیب برای نشستن بر تخت امپراطوری بود . برای فستوس نیز در "کوتاهه" Breviarium از دست دادن نیسی بیس و تهی نمودن آن از سرنشینانش در همه ی تاریخ رم بی پیشینه بوده است. او می نویسد:
جوویان سرکردگی ارتشی برتر در نبرد را به دست آورده بود که اینک با در گذشت ناگهانی امپراطوری که از دست داده بود به سر درگمی دچار آمده بود. هنگامیکه توشه ی سپاه به ته رسیده بود و راه بازگشت به هراس انگیزی دراز بود، ایرانی ها پیشروی ستونها ی سپاه را با پاتک های پیاپی شان به کندی می کشاندند،در بکدم از پیش رو، در دمی دیگر از پس سر ، و به همان سان از هردوسوی میانه، پس از چند روزی که بدینسان سپری شد، آزرم به نام رم آنچنان بود که نخستین پیشنهاد به آشتی از سوی ایرانیان بود ، و به ارتش، فرسوده از گرسنگی ، پروا داده شد که به بازگشت رهبری شود. بروندهایی که بر ما گرانبار شد- چیزی که در پیش از آن هرگز رخ نداده بود - برای کشور رم پر هزینه بود زیرا نیسی بیس و بخشی از میانرودان از دست داده شد، جوویان تازه به تخت وتاج رسیده و آزمند تر برای بدست گرفتن قدرت تا افتخار ، به آنها رضایت داد.سوزومِن Sozomen نیز دز تاریخ کلیسایش Historia Ecclesiastica می نویسد :
چون وضعیت به خاطر درتازش جولیان وخیم و درهم شد و ارتش از کمبود آذوقه در مرارت شد جولیان این ضرورت را دریافت که می باید به بروندها گردن نهد و یکی از سرزمینهای باج پرداز رم را به ایرانیان وانهاد.یوناپیوس Eunapius در نوشته اش که تنها بخش هایی از آن بجامانده به اندکی روشنتر می نویسد:
جوویان به شهر پرجمعیت نیسی بیس آمد، و در آنجا تنها برای دو روز به سر برد، و به زیاده روی از همه دارائی های آن شهر مصرف نمود و نه سخنی به مهر با کسی گفت و نه کارِ نیکی برای سرنشینان انجام داد (...) هنگامیکه ، چنانکه گفته شده است ، او پس از جولیان امپراطور رمی ها شد و در اشتیاق اَش برای نمایش بخت خوش خود، برای برخورداری از توانمندی های جایگاهی که به آن رسیده بود، برای رسیدن به استانهای رم، با شتاب از ایران بگریخت و شهر نیسی بیس را که از آنِ رمی ها بود به دست ایرانیان سپرد.لیبیانوس در گزارش خود،به اندازه یی آشکارتر اینکه شاپور ارمنستان، و به راستی آنچه که از سرزمین های رم می خواست، را به دست آورد اشاره می کند و می نویسد:
ما اطمینان داشتیم که این مصیبت ها نشانه یی است ازآسمان که به ما از رخداد فاجعه یی آگاهی می دهد ، و ما نیایش نمودیم که این دریافت ما راست نباشد، تا که این آگهی تلخ به گوش ما رسید که جولیان بزرگ ما را به تابوت می برند، و که کسی بی نام ونشان بر تخت نشسته است، و که ارمنستان و به هر آن اندازه از بقیه ی امپراطوری که دوست داشته باشند ، در دست ایرانیان افتاده است.در "تاریخ گُردانگی" The Epic Histories که گمان میرودکه نویسنده ی آنرا پئاوستوس بوزاند P'Awstos Buzand یا بوزانداران پاتموئتیونک Buzandaran Patmut'iwnk (فستوس بیزانتیوم ) است، در تأیید لیبیانوس در باره ی پیمان ۳۶۳ م چنین مینویسد:
(...) و جوویان در پیمان چنین نوشت: "من شهر نیسی بیس، که در آشورستان است ، و میانرودان سوریه یی را به شما می سپرم . و من از کشور میانه یی ارمنستان نیروهایم را بیرون می کشم و اگر که شما توانستید بر آنها چیره شوید و به زیر فرمان آوریدشان من از آنها پشتیبانی نخواهم نمود" پادشاه یونانی ها آنگاه در وضع دشواری بود و چون در موقعیتی ناخشنود بود، بدینگونه با این واژه ها عهدنامه را به مُهر به بست و آنرا به پادشاه ایران داد و خویشتن را از بند او آزاد ساختکشیش چالسدونی پائولوس اُروسیوس Paulus Orosius نیزدر تاریخ خود چنین می نویسد:
در هزارو یکصدو هفدهمین سال پس از بنیان نهادن رم، جوویان در بزنگاهی بحرانی سی و هفتمین امپراطور گشت. هنگامی که وی در سرزمینی دشوار در محاصره ی دشمن بدام افتاد و نتوانست هیچ بختی برای گریز بیابد، وی با پادشاه ایران شاپور پیمانی بست که اگرچه برخی آنرا بی ارزش می شمرند به هر روی بس ضروری بود و چنین شد که از برای آنکه او بتواند آرتش رم را بدون آسیب و در پناه، نه تنها از پاتک دشمن، که بل همچنین از آن سرزمین خطرناک برهاند شهر نیسی بیس و بخش بالایی میانرودان را به ایرانیان وانهاد.و این زوناراس Zonaras است که در تاریخ خود پرده پوشی را تا اندازه یی بازتر به کنار میزند و می نویسد :
جوویان آوند امپراطوری را بپذیرفت و با ایرانیان پیمانی بست که شایسته ی رمی ها نبود، اما در زیر زور او به ناچار از آن بود. وی دوشهر پر آوازه ی نیسی بیس و سینگارا را به آنها وانهاد، و مردمان آنها را ، که در سوگواری، ناسزاهایی پرخاشگرانه به وی میدادند به سرزمین هایی دیگر فرستاد. او به ایرانیان بسیاری از استانها و حقوقی را که برای زمانهایی دراز از آن رم بود تقدیم نمود. هنگامیکه هردو سو گروگان های شان را مبادله نمودند، آن پیمان به جا آورده شد. رمی ها سپس آنجا را ترک نمودند و به ناچار کمبود آذوقه شان را برتابیدند چرا که آنها به اندازه یی بسنده حتی آب هم نداشتند.و به فرجام جان کریستوم John Chrysostom در De Sancto Babylo می نویسد :
بنابراین هنگامی که جولیان چنین شرم آور به خاک درغلطید و سپاهیان اَش خویشتن را در چنین خطری هراسناک دیدند، خویشتن را بر پای دشمنان خود افکندند و سوگند خوردند که از این ایمن ترین سرزمین که همچون دیوارهای رخنه ناپذیر ترین زیستگاه های دنیاست خارج خواهند شد. از آنجا که آنها با بربر هایی انسانی طرف بودند، تنی چند از میان بسیار، توانستند بدین سان بگریزند و حتی آنها، پس از برتابیدن آسیب ورنج بسیار ، در شرم از بروندهایی که وادار شده بودند به سوگند از داشته های نیاکانشان در گذرند.
به هر روی شاپور با پیمان ۳۶۳ م، نه تنها معاهده ی ۲۹۸ م نرسه و دیوکلیتانوس را ازهم دریده ساخت که بل از دیدگاه کشور رم سرزمینهایی، که اندامهای جدانشدنی از پیکره ی آن امپراطوری در شُمُر میامدند را از آنها گرفت . و همانگون که از گواهه ها دیدیم رم نزدیک به همه ی شمال میانرودان، و به ویژه نیسی بیس و سینگارا را ازدست داد و این بر حیثیت و اعتبار آن امپراطوری خدشه و آسیبی جبران ناپذیر آورد. آمیانوس مارسلینوس، بر پایه ی این پیمان، گزارش بلندبالایی را از کوچ اجباری مردمان نیسی بیس به رم و تحویل آن شهر به ایرانیان فراهم نموده است. و این گزارش همانگونه که دینگاس و وینترز Dingas and Winters می نویسند: نشان میدهد که تا چه اندازه این شهر برای بازرگانی و تجارت رم حائز اهمیت بوده است.
بر پایه ی متن پیمان ۳۶۳ سینگارا و نیسی بیس می باید تهی از سرنشیناشان sine incolis به ایران تحویل داده می شدند و این نشان می دهد که شاپور دوم نمی خواست که راهکارهای شاپور یکم را در انتقال مردمان مسیحی رم به شهرهای ایران دنبال نماید. زیرا نمی خواست که دودستگی و تنش در میان ایرانیان که با انتقال مسیحیان رم به شهرهای ایران پدیدار شده بود به دیگر بار آشکار شود و افزون بر آن این مسیحیان نستوری بودند که در جریان جنگ با ارمنستان با آگهی دهی های پنهانی شان موجب شکست شاهزاده نرسه برادر شاپور شده بودند.
با این همه از نوشته ی افرائم زیر آوند " سروده در چالش با جولیان" Hymns Against Julian چنین پیداست که شاپور پس از چیرگی به نیسی بیس، پس از شکست جولیان، کلیساهای مسیحیان را ویران ننمود. اگرچه چنین می نماید که نیایشگاه های مانویان را ازمیان برداشت: او می نویسد:
آنچه که مایه ی شرم ماست اینست که مغی که به نیایشگاه ما در آمد آنرا آشاوان یافت. او آتشکده ی خود را نادیده گرفت اما آشاوگاه را به آزرم داشت. او معبدی را که به پروای سستی ما ساخته شده بود به خاک کشید. و مایه شرم ماست که او بود که پناهگاه را ویران نمود.به باور بک Beck "پناهگاه" در این نوشته همان اتاق های کیش های جداباور the Bardaisanites. است . پس شاپور مایه ی شرمزدگی مسیحیان شد زیرا این او بود که نیایشگاه های کیش های جدا باور را ویران نمود و حال آنکه مسیحیان می باید خود آن نیایشگاه ها را ویران می نمودند. به گمان من واژه ی هبوشت hbwšt’ به میانای گروهی از نیایشگران در یک دیر می باید اشاره به مانویان باشد.
مهمتر از هرچیز دیگر، جنبه های ی اقتصادی پیمان ۳۶۳ م در باره ی نیسی بیس و ارمنستان بود، که به نوشته ی آر. سی. بلوکلی R.C. Blockly به دست آوردن مرکز های بازرگانی در میانرودان و چیرگی بر ارمنستان می باید از این چشم انداز بررسی شود. به ویژه در این باره بندی از پیمان که در باره ی به دست آوردن نیسی بیس است به آشکار "تک-داشت (مونوپلی) رمی ها را در به دست آوردن درآمدهای میان مرزی نیسی بیس نابود می ساخت." و رمی ها برای سالیان دراز ناچار بودند درآمد های گمرکی خود را با ایران تقسیم نمایند. گواهه ی تاریخی بر این گزاره را می توان در زمانیاد سوریه یی جاشوا ی استایلایت Joshua the Stylite یافت که در آغاز سده ی ششم میلادی در اِدِسا نوشته شده، که به گزارش آن بلاش پادشاه ساسانی (۸۸-۴۸۴م) از امپراطور رم زنو Zeno ، بر پایه ی اینکه باجی که به ایرانی ها برای نیسی بیس پرداخت می شده برای هزینه های نبردش با هفتالی ها می باید پرداخت شود چرا که این باج در هنگام پادشاه پیشین پیروز (۸۴-۴۵۹م) پرداخت می شده است. به گزارش جاشوا ایرانیان در سال ۳۶۳ فرمانروایی بر نیسی بیس را برای یکصدوبیست سال پذیرفته بودند که پس از آن به رمی ها بازگردانده می شد. اما ساسانیان از بازگرداندن شهر به آنها خودداری نموده بودند و این موجب تنش میان دوکشور شده بود که در جای خود به آن خواهیم پرداخت.
به هر روی آمینیاس مارسلینیوس، که خود در این نبردها شرکت داشت و با همه ی اینکه در گزارش خود با همه هواداری بی پرده اش از رم، که حتی شکست های آن کشور را به گونه ی پیروزی نمایش میدهد، نمی تواند بر این راستی پرده به پوشاند که شکست رم از ایران شکستی شرم آور و ننگین بود او می نویسد:
اما پادشاه در گرفتن آنچه که او آنرا "از آن خویش" می خواند و آنچه که در زمانهایی دور ماکزیمیانوس از ایران گرفته بود، پافشاری می نمود. اما براستی این ضرورتی برای رهایی ما بود که پنج منطقه در ماورای تیغ ریز (دجله): آرزاننه Arzanena، موکسوئنه Moxoëna، زابدیکِنه Zabdicena و همچنین رهیمنه Rehimena و کوردوئنه Corduena به همراه پانزده دژ و نیسی بیس و به همین سان سینگارا و کاسترا مائوروروم Castra Maurorum که دژی بسیار باهوده ست، و با همه ی اینکه ده بار بهتر بود که جنگید تا هریک از این سرزمین ها را از دست داد، اما بسیاری از چاپلوسان امپراطور کم جرأت را با آوردن نام هراسناک پروکوپیوس زیر فشار نهاده بودند و پیشگویی می نمودند که اگر وی با شنیدن خبر مرگ جولیان با سپاهی تازه نفس، که در زیر فرماندهی او بود ، در رسد؛ به آسانی و بدون رویارویی با هیچ ایستادگی فرمانروایی او را سرنگون خواهد نمود. امپراطور بدون هیچ دودلی و شعله ور از این گفته های مداوم و خطرناک، هرچه را که ایرانیان خواسته بودند به آنها وانهاد. و به سختی میتوان گفت که حتی از آنان اطمینان گرفت که مردمان نیسی بیس و سینگارا که بدون سرنشین به زیر فرمان ایران می آمد اجازه داشته باشند که در زیر پناه ما قرار گیرند.
افزون بر آن بروند ننگین و شرم آور دیگری نیز بود و آن اینکه پس از به بار آمدن این گفتگوها ، می باید درخواست دوست وفادار و دیرینه ی ما آرش آک، اگر که از ما برای رویارویی با ایرانیان کمک خواست، پذیرفته نشود. واین برای دو آماج انگاریده شده بود: نخست برای اینکه مردی که چیلیوکوموم Chiliocomum را ویران نموده بود کیفر بیند، و دو دیگر اینکه در صورت آفندی به زودی در ارمنستان آن کشور از پشتیبانی رم محروم بماند و برآیند این بروند چنین بود که اندکی پس از این آرش آک زنده دستگیرشد و پارتها در میان درگیری ها و آشوب های گوناگون بخش بزرگی از ارمنستان را که هم مرز با ارمنستان و آرتخشاتا Artaxata بود را گرفتند.باهوده است که بگوئیم که شماری از تاریخ پژوهان غرب که همواره برآنند که پیروزی های ایران بر رم کوچکتر از آنچه بود نشان دهند در مقایسه پیمان ۳۶۳ م شاپور دوم با جوویان و پیمان ۲۹۹ نرسه با دیوکلیتانوس می نویسند که پیمان شاپور تنها پنج استان از نه استانی را که نرسه از دست داده بود بازگرفت و حال آنکه آنها تفاوت سرزمین gentes/ἔθνη که فستوس، آمییانوس و زوسیموس به کار می برند و استان Provinciae را در نیافته اند. برای نمون فستوس در باره ی پیمان ۳۶۳ می نویسد که پایه های بنیانی آن پیمان بر بازگرداندن پنج سرزمین در ماورای تیغ ریز (دجله) quique gentes trans Tigridem consttutas استوار بود که مارسلیانوس نیز آنرا به گونه ی quinque regiones Transtigritanas گزارش میکند. برای نمون سرزمین سوفنه Sophene دربرگیر استانهای سوفنه بزرگ Greater Sophene ، اینگلنه Inggilene ، آنزیتنه Anzitene و سوفنه کهتر Lesser Sophene بود.
به دست آوردن پنج سرزمین در ماورای رود تیغریز مایه ی سر افکندگی رم بود و به ویژه بدست آوردن نیسی بیس به شاپور توانایی تاباندن نیرو در استانهای مرزی رم را داد و اینک مرزهای limites رم از رود تیغریز به رود شاپور (خابور کنونی که پلینی کهن آن را چابُراس Chaboras می خواند و پرکوپیوس چابورا Chabura و زوسیموس و آمیانوس و استرابو آنرا آبُرهاس Aborrhas می نامند) به واپس برد. مرز نو در نزدیک دژ کیرسیوم Circesium در هم-برخورد رودشاپور و فرات بود که تیپ چهارم پارت رم از آن پاسداری می نمود.
پس از آنکه این پیمان به سوگند رسید ، جوویان و بازماندگان سپاه رم با فرستادن پیامهایی به رم درخواست آذوقه نمودند و پس از شش روز راه پیمائی دشوار از بیابان به دشتهای بارور رسیدند و دوک کاسیانوس Duke Cassianus با آذوقه آنها را در دژ اور Fort Ur دیدار نمودند. سپس در شهر ثیلسافاتا Thilsaphata سپاه وی به سپاه پروکوپیوس رسید و گفته شده است که جوویان وی را به جانشینی خود برگزید و حتی بر او تیلسان بنفش هم- امپراطوری پوشاند. ناتوانی پرکوپیوس از پیوستن به نیروی آرش آک موجب شد که وی نتواند به هم امپراطوری ماندگاربماند. وی تا به خاکسپاری جولیان در ارتش ماند و سپس با پروای جوویان بر سر زمینهایش در کائسرا (قیصریه) در کاپادوک رفت و چنانکه خواهیم دید هنگامی که والنز به امپراطوری رسید ادعای امپراطوری نمود.
هنگامی که جوویان وسپاهش به نیسی بیس رسیدند ، جوویان برپایه ی پیمان ۳۶۳ از به اندر آئیدن در آن شهر خودداری نمود و با سپاهش در برون از شهر اردو زد سپس اسپهبد ایران بینش Bineses برای به انجام رساندن فرمان شاه از او در خواست نمود که بروند های ضروری و بایسته را در پیمان می باید بی درنگ به جا آورد . اسپهبد بینش سپس به دژ اندرآمد و درفش ایران را بر فراز باروی آن برافشانید. با همه ی اینکه اهالی نیسی بیس به خواهش وزاری از جوویان خواستند که به آنها پروا دهد که خود از شهر خویش پدافند نمایند و به او یاد آوری نمودند که سه بار نیسی بیس در برابر شاپور ایستادگی نموده است ، جوویان به خشم پاسخ داد؛ که آنها سه روز وقت دارند که شهر را ترک نمایند . پس از آنکه شهر از سرنشینان اَش تهی شد شهردار کنستانتیتوس نیسی بیس را به بزرگان ایران تحویل داد . جوویان سپس در میان خشم و خروش فراریان و مردم شهرهای درمسیرش، که حتی برخی از کارگزاران اورا سنگسار می نمودند، به شتاب به همراه سپاهش به آنتیوک در شتافت.
در برآیند پیمان ۳۶۳ م ، زوسیموس پس از آنکه تاریخچه یی از شکست های امپراطوران رم را به یاد می آورد که در هیچیک از آنها امپراطور شکست خورده سرزمینی را از دست نداده بود درباره ی سرزمینهای از دست داده رم به شاپور می نویسد:
تنها مرگ امپراطور جولیان کافی بود که مارا وادار به از دست دادن آنها نماید. و آنهم به آنچنان نابازگشتنی، که تا به امروز امپراطوران رم نتوانسته اند بازشان گردانند. و براستی رفته رفته آنها استانهای دیگری را از دست داده اند. چنانکه برخی از آنان ناوابستگی خودرا بدست آوردند، و برخی دیگر به زیر فرمان بربرها در آمدند و دیگران به گونه یی همه گیر متروکه و تهی از سرنشین شدند.
جوویان پس از رسیدن به آنتیوک بی درنگ مسیحیت را در مهرماه ۳۶۳ آئین دهناد رم آگهداد نمود و کارگزاران مسیحی را جایگزین کارگزاران میترا باور جولیان نمود . به فرجام هنگامی که وی در اسفندماه آن سال از آنتیوک بسوی کنستانتینوپل میرفت در دادستانا Dadostana در بیثینیا Bithinia بیمار شد و تنها پس از هشت ماه امپراطوری در گذشت. شاید که مرگ او به ترپند میتراباورانِ هوادار جولیان بود .
امپراطوری والنز بر رم خاوری
![]() |
| والنز |
هنگامیکه سپاه جوویان که قرار بود در پی او به کنستانتینوپل بیاید به نایسیا Nicea رسید، از مرگ امپراطور آگاهی یافت و در همانجا از پیشروی بازایستاد. وفرماندهان ارتش و کارگزاران دیوانی گردهم آمدند که اینک چه می بایدشان کرد و چنین بود که آنها فرمانده یی بنام والنتینیان Valentinianرا به امپراطوری برگزیدند. و او که در آنسیرا Ancyra (آنکارای کنونی در ترکیه) بود بی درنگ به نایسیا شتافت تا به سپاه به پیوندد. اودر اسفند ماه سال ۳۶۴ برتخت امپراطوری نشست و هنگامیکه وی خواست که نخستین سخنرانی Adlocutio سپاسگذاری خود را آغاز نماید سربازان با فریادهای بلند و با صدایی که از کوبیدن بر سپرهایشان برمی خاست از او خواستند که بی درنگ هم-امپراطوری را برای خود برگزیند. به نوشته ی آمیانوس، والنتینیان در سخنرانی خود این به پذیرفت که رم نیاز به دو امپراطور با "نیروی برابر باهم" دارد. اوهمچنین گفت هر آنکس را که بر خواهدگزید می باید مورد اعتمادش باشد و بنابراین از سپاهیان وقت خواست تا در باره ی گزینش خود بیاندیشد.
والنتیان می دانست که پس از پیروزی ایران بر جولیان و جوویان رم نیاز به یک امپراطور با قدرت تصمیم گیری در خاور دارد تا که بتواند در برابر هر گونه گسترش خواهی بیشتر شاپور ایستادگی نماید و در این تماشاگاه جنگ، فرمانده ی نیروهای رم نیاز به تصمیم گیری فوری دارد و نمی تواند برای دریافت دستور از رم باختری شکیبا بماند، زیرا هرگونه درنگ را ایرانیان به نشانه ی سستی و دودلی خواهند گرفت. از سوی دیگر امپراطوری رم در باختر هم کاری چندان آسان نبود، او می باید تبارهای گوث و سرمتی و فرانک و غیره را آرام نگاه دارد و به کاردانی سرزمین های اسپانیا، بریتانیا و گاول را اداره نماید. چنین بود که وی فرمان داد که سپاهیان تا دو روز دیگر می باید به نیکومدیا بروند تا در آنجا در این باره از تصمیم او آگاهی یابند. در نشست نیکومدیا، وی از فرماندهان سپاه خود در باره ی نامزدهای هم-امپراطوری پیشنهاد خواست و فزمانده یی بنام داگالایفوس به او گفت: "اگر که به خانواده ات دلبستگی داری ... تو را برادری هست و اگر کشورت را دوست داری کسی دیگر را جستجو کن!"
چنین بود که والنتینیان برادرش والنز را ،که هفت سال ازو جوانتر بود، به امپراطوری رم خاوری برگزید . والنز مردی فربه با چشمانی بیمار و زانوانی کج بود . او که مانند کنستانتیوس در رم خاوری از کیش مسیحی آرین هواداری می نمود و از اینروست که، به گمان برخی از پژوهشگران، تاریخ نویسان مسیحی غالبا در باره ی او به ناروایی داوری نموده اند وکمتر به دشواری های پیچیده یی که گریبانگیر وی بوده توجه نموده اند، چرا که آنها پس از چیرگی باورهای نایسیا تاریخ های شان را در هواداری از باور ارتدکس ها به عیسایی که خداوندی ازلی بود نوشته اند، و نه به عیسای آریوس و آرین ها که خدایی کهتر از خداوند پدر بود،
به ویژه در هنگام امپراطوری ثئودوسیوس یکم ، که از کیش ارتدوکس به از خودگذشتگی هواداری می نمود ، تاریخ نویسان کلیسای نایسیائي، مانند سوکراتیس و سوزومن از والنز شخصیتی پلید ساختند، و نوشتند که وی پیشوایان ارتدکس را به ناروا زیر پیگرد و کیفرداد می گرفت، و فرمانروایی وی را در سنجه با جانشین "کاتولیک" اَش، ثئودوسیوس، مصیبت بار می دانستند و چنین برداشت بر بسیاری از تاریخ نویسان معاصر نیز هنایش نهاده است . اگرچه پژوهش های تازه در تاریخ هایی مانند فیلوستورگیوس Philostorgius نشان می دهند که اتهام های پیگردها و کیفردادها ناروای وی ساختگی اَند و او تنها دینکارانی را برکنار می نمود که با سخنرانی ها ی آتشین خود تخم نفاق و دودستگی را در امپراطوری می پراکندند. به هر روی به نوشته ی آمیانوس :
در این هنگام چنان می نمود که شیپورهای جنگ در سراسر جهان رم به آوا درآمده اند ، زیرا که وحشی ترین مردمان به سرکشی برخاسته و به نزدیکترین مرزها در تاخته بودند. در هنگامی همزمان، تبارهای آلامانی سرزمین های گاول و رآئتیا را به ویرانی کشیده بودند و سرمتی ها و کادی ها سرزمین پانونیا را زیر تاخت و تاز گرفته و درهمانگاهان پیکت ها، ساکسون ها ، اسکات ها و آتاکوت ها بریتانیا را با مصیبت هایی پیاپی روبرو ساخته بودند. آسترویان ها و دیگر تبارهای مور بر آفریقا به تاخت و تازی پرداخته بودند که شدیدتر از گروه های راهزن گوث بود که به غارت ثراس و پانونیا پرداخته بودند . پادشاه ایران بر ارمنستان دست درازی نموده بود و به این زیربافت نادرست، که پس از مرگ جوویان، که با وی پیمان آشتی بسته بود ، هیچ چیز نمی باید از بازگیری سرزمینهایی که در پیشتر از آن نیاکان اوبود پیشگیری نماید، به شتاب می کوشید تا آن کشور را به زیر فرمان خود درآورد.
به باور شماری از پژوهندگان این که چرا والنتینیان همانند دیوکلیتانوس و یا کنستانتین نخواست که امپراطوری رم خاوری را خود بر عهده گیرد و آن جایگاه مهین را به والنز سپرد ازینرو بود که نمی خواست مانند جولیان با شاپور نیرومند روبرو شود. و از سویی دیگر رم با از دست دادن منابع مالی خود و هزینه های هنگفت اندرتاخت جولیان به ایران از لحاظ مالی ورشکسته شده بود. چنین برآورد شده است که در این هنگام دولت رم به سپاهیانش نزدیک به چهار تن زر و پانصد تن سیم پاداش و حقوق عقب افتاده بدهکار بود ولی خزانه اش تهی بود، و گفته شده است که پرداخت این مبلغ به ناچار تا دوسال دیگر نیز به عقب افتاد و زینرو والنتیان برای نبرد باشاپور نمی توانست ارتشی بزرگ فراهم آورد و چنین بود که وی امپراطوری سرزمین های ایلیریکوم ، ایتالیا، گاول، بریتانیا، هیسپانیا، و آفریقا را برعهده گرفت .و فرمانروایی ثراس، بیثینیا ، اُریِن ، آجیپتوس Aegyptus (مصر) , و کرانه ی خاوری لیبی Libya Cyrenica را به برادرش والنز واگذار نمود.
شاپور و دشواری ارمنستان پس از پیمان ۳۶۳ م
با همه ی بی میلی تاریخ نویسان غرب به پذیرش بروندهای پیمان ۳۶۳ در باره ی ارمنستان و کوشش آنها در به کاهش کشیدن دیگر بروندهای آن، همانگونه که از گواهه های تاریخی بر میاید رم وادار شده بود که ارمنستان را به ایران واگذارد. به گزارش "زمانیاد برخی رویدادها سال ۷۲۴" Le Chronicon miscellaneum ad annum Domini 724 که در سوریه ی باستان نوشته شده است و رنگ هوادارانه ی رم در آن تا اندازه ئی پریده تر ست، گزارش این ست که "همه ی ارمنستان به افزوده ی سرزمین های زیر فرمان ارمنستان" به ایران وانهاده شده بود و حتی لیبیانوس نیز در گزارش خود می نویسد که رم "همه ی ارمنستان" را رها نمود. ولی به نوشته ی تاریخ نویس ارمن پئاوستوس بوزاند (فستوس بیزانتیوم)، در "تاریخ گردانگی"، همانگونه که در پیش دیدیم؛ رم دست ایران را در "میانه ی ارمنستان" باز نهاده بود. همچنین به گزارش زوسیموس پیمان ۳۶۳ "بیشتر سرزمین ارمنستان " را به ایران تسلیم نمود و به گزارش آمیانیوس رم حق تاریخی خود را در پشتیبانی از پادشاه ارمنستان، آرش آک، پایمال نمود، و با این همه چنان می نماید که در بخشی دیگر از تاریخ خود، که گزارش می دهد که رم بر پایه ی پیمان ۳۶۳ حق نداشت که پاپ Pap پسر آرش آک را به جانشینی پدر بنشاند و از او پشتیبانی نماید، این را پذیرفته بود که پس از آن پیمان دیگر رم چنین حقی را نداشت.
به باور اِن. جِ . ای . آوستین N J E Austin بخشی از میان رفته در تاریخ آمیانوس شاید به ناوفاداری آرش آک به رم، به آوند اینکه چرا نیروهای پرکوپیوس به او نه پیوست، پرداخته بود. همانگونه که در پیشتر دیدیم؛ آرش آک با خواهر کنستانتیوس که الیمپیا نام داشت ازدواج کرده بود و به یگانگی و هموندی با رم در آمده بود. اما پس از درگذشت کنستانتیوس همسر او پرندزم با دادن زهر الیمپیا را ازمیان برداشت. پس از آفند جولیان به ایران آرش اک به وی پیمان داده بود که با بیست هزار سپاهی ارمن به پرکوپیوس خواهد پیوست، اما شاپور توانست به آسانی از پیوستن دوسپاه پیشگیری نماید و پس از آنکه سپاه جولیان را به گونگیی شرم آور برای رم شکست داد و جوویان را وادار به پیمان پیروزمندانه ی ۳۶۳ م برای ایران نمود که بر پایه ی آن رم از ارمنستان به کلی چشم پوشید و حق آنرا هم نداشت که در صورت آفند شاپور به ارمنستان از آن کشور پشتیبانی نماید، آشکار بود که والنز بخواهد از هر فرصتی بهره گیرد تا آن پیمان را بشکند ولی دشواری های بسیار وی در نبردهای داخلی رم با پُرکوپیوس، که ازسوی گوث ها یاری میشد، به او این امکان را نمی داد که به جز فتنه برانگیزی واکنشی دیگر نشان دهد. از سویی دیگر شاپور که از دشواری های والنز به خوبی آگاه بود اینک هنگام را بهنگام دید تا آرش آک را از برای ناوفاداری و هموندیش با رم کیفری بسزا دهد و ارمنستان را به ایرانِ ساسانی باز گرداند.
باید به یاد آورد که شاپور همواره می کوشید تا به آماج های خود به کمترین هزینه و با دیپلماسی و دور اندیشی دست یابد. و چنین بود که برای نمون به هنگام چالش جولیان با کنستانتیوس وی بهتر آن دید که پروا دهد تا دو امپراطور باهم بجنگند و کار را بر او آسان نمایند و اینکه برخی از پژوهشگران معاصر مانند سی. اِس لایتفوت C.S. Lightfoot نوشته اند که علت اینکه شاپور از شورش جولیان بر علیه کنستانتیوس بهره نگرفت وبه میانرودان آفند نیاورد از ترس او مایه میگرفت زیرا که او در نبردهای پیشین از کنستانتیوس شکست خورده بود، همانگون که دیده ایم، یاوه یی بیش نیست و حتی خود آمیانوس هم، که همواره می کوشد تا به پیروزی های شاپور رنگی از شکست بپاشاند، واکنش نشان ندادن شاپور را به نشانه های بدیُمنِ آسمانی پیوند می دهد، زیرا او، به آوند یک فرمانده ی نظامی که در بسیاری از نبردهای رم با شاپور شرکت داشت، بخوبی از توانمندی ایران با خبر بود و این را به ويژه از سخنرانی جولیان در برابر سپاهش، که او در تاریخ خود گزارش نموده، به آشکاری می توان دید. و براستی، آفتاب آمد دلیل آفتاب، چرا که در پایان این شاپور بود که بر ارمنستان و میانرودان دست یافته بود، و این بهترین نشان از توانمندی او بود.
به هر روی، شاپور بدون آنکه نیازی داشته باشد که به پنج سرزمین تازه به دست یافته اش در پیمان ۳۶۳ م. نیرو بفرستد آنها را در دوساتراپی سازمان داد و آذرداد Adurad و زاماسپ Zamasp را به فرمانروایی آن دوساتراپی برگمارید. به گزارش کشیشان سوریه این دو ساتراپ به پیگرد و کیفرداد مسیحیان پرداختند. و بی گمان این کیفرها از برای پشتیبانی آنها از کنستانتیوس و اینک از والنز بود که به دیگر بار مسیحیت را آئین دهناد رم نموده بود .
آماج شاپور در پیمان ۳۶۳ این بود که به پادشاهی دودمان مسیحی آرش آکیان ارمنستان پایان دهد. زیرا او دریافته بود که ارمنستانی میترا باور برای ایران بهتر از ارمنستانی مسیحی است که با رم مسیحی هم پیمان باشد. و از سوی دیگر او اینک با پارتها ی میترا باور ایران هموند و یگانه شده بود و بسیاری از دولت مردان و اسپهبدان او از میترا باوران بودند. چنین بود که به هر راهبرد وی می کوشید تا وفاداری مهینان میترا باور ارمنستان یا نخارار ها را به سوی ساسانیان جلب نماید، تا بتواند فرمانروایی آن کشور را به "مرزبانی" از میان آنان بسپارد .
در برآورد شاپور از پیمان ۳۶۳ م ،وی می توانست با کنار نهادن آرش آک، استان مرکزی آیرارات Ayrarat و سرزمینهای خاوری و جنوبی ارمنستان را به زیر فرمان خود درآورد. و برای او بهتر آن بود که بخشهای کوچک فقیر نشین باختری ارمنستان ، که در زیر هنایش یونان به فشردگی مسیحی شده بودند، به خود آنها وانهد، و یا به آوند تاوان برای به دست آوردن زمینها و یا بهره وریی هایی دیگر در دادوستد با رم به کار برده شوند ، زیرا همانگونه که در پیش گفتیم شاپور دوم برآیندِ آزمودِه ی نشیمن دادن مسیحیان را در ایران، در هنگام پادشاهی شاپور یکم، برآیندی به سود ایران نمی دید. به ویژه وی از اینکه آنان به گونه ی پیمانکاران دولت رم رفتار می نمودندچندان خشنود نبود. همانگونه که راجر سی. بلوکلی Roger C Blockley می نویسد؛ "شاپور ایگلنه و و سوفانن را در دست رمی ها نهاد و این پذیرفت که در امور استانهای باختری و دور باختری ارمنستان مانند آکیلیسنه، درکسنه ، خورازنه و کارینیتیس دخالت ننماید" . اما اینک با فتنه بر انگیزی های والنز شاپور خود را ناچار از دادن پاسخی به سزا به او می دید.
به نوشته ی آمیانوس شاپور برای به دست آوردن پشتیبانی مهینان و ساتراپ های optimates et satrapas ارمنستان با فرستادن پیامهایی همراه با پیشنهادهای پیمان و پاداش و پادافره می کوشید تا دوستی آنان را به دست آورد . آمیانوس با به کار بردن واژه ی مهینان optimates منظورش "نخارارهای" ارمن می باشد و ساتراپ ها همان فرمانداران استانهای جنوبی آن کشورند که سرزمینشان به تازگی به قلمرو ایران پیوسته شده بود. شاپور در این راهکار خود بس کامیاب بود تا آنجا که حتی برخی از ساتراپهای ارمنستان در سرزمینهایی دوردست، که شاپور برآنها داوشی قانونی نداشت، با او از در دوستی و هم پیمانی در آمدند. برای نمون برخی از پژو هشگران مانند نوئل لنسکی Noel Lenski در کتابش "شکست امپراطوری، والنز و دولت رم در سده ی چهاردهم م" Failure of Empire: Valens and the Roman State in the Fourth Century A.D بر این باور ست که فرماندار سوفنه بنام مهرروشن آرش آکانی (یا مروژان آرشاکونی Merouzhan Arshakuni) که بر پایه ی پیمان ۳۶۳ در زیر سرپرستی رم بود به شاپور پیوست ، و به او جای پایی برای در تازش به دیگر ساتراپی های زیرفرمان رم را فراهم آورد.
در نزدیکی های سال ۳۶۷ م شاپور آفند خود را به ارمنستان آغاز نمود. آرش اک که انگار می نمود که شاپور از آذربایگانِ ماد به مرزهای جنوبی ارمنستان در خواهد تاخت، نیروهایش را درآنجا متمرکز نموده و به انتظار آفند نشسته بود. وی بر این انگار بود که والنز در آنجا به یاری او خواهد شتافت، اما والنز که در گیر نبرد با پرکوپیوس و گوث ها یی که به پشتیبانی وی آمده بودند بود توانایی یاری رساندن به اورا نداشت . و چنین بود که شاپور در راهکاری شگفت انگیز آفند خودرا از بخش باختری ارمنستان، از همانجا که آرش آک انتظار داشت والنز به یاریش بیاید، آغاز نمود. نیروهای شاپور تا دژِ انی Any (امروز کِمِاه Kemah) در اکیلیسنه Akilisene در دوردست شمال رود فرات روبروی شهر رمی ساتالا Satala (کلکیت Kelkit) پیشروی نمودند. و گنجینه های آن دژ را به تاراج کشیده و در پیامی نمادین به آرش آک، آرامگاه های شاهان آرش آکانی Arshakuni ارمنستان را ویران نمودند.
شاپور همچنین در آفندی گستاخانه و پیامی در کیفرداد به والنز در باره ی هزینه های دخالت های او در ارمنستان، استانهای اینگیلنه Ingilene و سوفونه های کهتر و بزرگ را به زیر فرمان خود آورد. این دو استان در پیمان نرسه به رم واگذارشده بود و در پیمان ۳۶۳ با جوویان در دست رم مانده بود، شاپور به دو آماج برنامه ی این آفند را به آرایشی بسیار نیرومند و بزرگ ریخته بود؛ نخستین آماج وی این بود که ارمن ها با دیدن توان درهم کوبی نیروهای او، هر گونه ایستادگی را بیهوده یافته و هرچه زودتر از در آشتی در آیند و دو دیگر آماج اَش این بودکه همه ی استانهای مسیحی نشین دریابند که هزینه ی هموندیشان با رم تا چه اندازه هنگفت و سرشکن ست.
به هر روی شاپور، که پشتیبانی مهینان ارمن (نخارارها Nakharars) را به دست آورده بود، باهمه ی ایستادگی ودلاوری که واساک مامیکونیان از خود نشان داد نیروهای او را درهم شکست، و آرش آک را به همراه وی به بند کشید. گفته شده است که جسد واساک را از کاه پرکردند و بر دروازه های شهر آویختند. به گزارش های آمینیاس، بوزندران پاتموتئیونک Buzandaran Patmut'iwnk در تاریخ گردانگیِ پئاوستس بوزاندP'awstos Buzand ( فستوس بیزانتیوم) و تاریخ پنهان پرکوپیوس Procopius Bella و زندگی نرسه Vita Nerses آرش آک سوم را به کیفر ناوفاداریش همانند پدرش تیگران از یک چشم نابینا نمودند و در "دژ فراموشی" یا "انوش بَرد Anusbard" در دزفول زندانی کردند و پس از چندی، به گزارش تاریخ پنهان پرکوپیوس، او به یاری یکی از هوادارانش در زندان خودکشی نمود.
پس از شکست آرش آک، همسر وی پرندزم فرماندهی نیروهای ارمنستان را بر عهده گرفت و به همراه پسرش پاپ و خزانه ی آرش آک در دژ ارتاکرز Artakers (در لاتین آرتوگراسا Artograssa) سنگر گرفت. به گزارش آمیانوس، شاپور به دوتن از مهینان اَرمن که به او پیوسته بودند فرمان داد تا بر آن دژ در تازند. این دومهین یکی ساتراپ سیلاس Cylaces و دیگری اسپهبدی بنام آرته بان ( آرابان Arrabanes ) بود، که در زمان آرش آک فرماندهی نیروهای ارمنستان را بر دوش داشت. برپایه ی "تاریخ گردانگی" دو مهین ارمن که از سوی شاپور به گرفتن دژ گمارده شدند ؛ زیگ Zig و کارن Caren نام داشتند. چنین می نمایدکه سیلاس از خاندانِ زیگ و ارته بان (آرابان) از خاندان کارِنِ آرش اکیان بودند. شاپور همچنین نیروهایی به ایبریا (گرجستان) فرستاد و هورماز (ساروماسز Sauromaces ) پادشاه آنجا را برکنار و اسپاکور (اسپاکورس Aspacures)، عموزاده ی وی، را به جای او برتخت نشاند.
پرند زم، اما به رویارویی شاپور برخاست. و برای هنگامی بلند توانست به یاری "آزاد" های ارمنستان در برابر نیروهای ایران به فرماندهی سیلاس و آرته بان ایستادگی نماید. "آزاد" ها ( در لاتین آزاتز، Azats ) رده یی از مهینان ارمن بودند که از نخارارها Nakharars پائین تر بودند. به هر روی به نوشته ی آمیانوس دو فرمانده ی ارمن پس از آنکه باپرندزم دیدار کردند، از شاپور گسستند . اگرچه داستانی که آمیانوس بازگو می نماید تا اندازه یی ساختگی می نماید، زیرا او می نویسد که سیلاس خواجه یی بود که می دانست چگونه به زبان زنها سخن گوید و توانست پرندزم را فریب دهد، ولی پس از اینکه پرندزم فریب خورد و وبه مویه برای همسرش، خواست که سربفرمان شاپور نهد، سیلاس از وفاداری به شاپور دست کشید!
چنین می نماید که راستی این بود؛ که پرندزم که خزانه ی آرش آک را در دسترس داشت، آن ساتراپ را خرید. چنین بود که آن ساتراپ در ترپندی به همدستی آزادها چنین برنامه نمود که او به سپاهیان ایران فرمان آسوده باش خواهد داد و درنیمه های شب سپاهیان پرندزَم به خاموشی درهای دژ را باز نموده و برنیروهای به خواب رفته ی ایران شبیخون زنند. و با همه اینکه مارسیانوس در باره ی این ترپند و خیانت سیلاس به آشکاری آگهی می دهد، تاریخ نویسان معاصر مانند نوئل لنسکی Noel Lenski در کتابش "شکست امپراطوری: والنز و دولت رم در سده ی چهارم " چنان می نمایاند که نیروهای ایران در نبردی راستین شکستی سخت خوردند!
به هر روی، در این شبیخون بود که بسیاری از نیروهای ایران کشته شدند. پرندزم، سپس پسرش، پاپ را به همراه گروهی پاسدار به مارسیانوپل Marcianople به نزد امپراطور والنز فرستاد و وی پس از اینکه خوشامد به او، شاهزاده ی جوان را به نئوکائیسرا Neocaesarea (نیکسر امروز در استان توکَت ترکیه) فرستاد تا در آنجا به آموختن بپردازد.
به گزارش آمینیانوس، در بهار ۳۷۰ م. سیلاس و آرته بان در نامه یی به والنز از وی درخواست پشتیبانی نمودند و از وی خواستند که پاپ را به آوند پادشاه ارمنستان به نزد آنها بفرستد. فرستاده ی آنها موشق مامیکونیان Mushegh Mamikonian به والنز اطمینان داد که شاپور نمی تواند همه ی سرزمین های کوهستانی ارمنستان را در زیر فرمان داشته باشد و ارمن ها با کمک رم می توانند در باگروند Bagrevand ، سرزمینی در جنوب دریاچه ی وان و در شمال رود ارس که در زیر فرمانروایی خاندان مامیکونیان ها بود ، پاپ را بر تخت پادشاهی ارمنستان بنشانند و رفته رفته فرمانروایی وی را به سراسر ارمنستان گسترش دهند. چنین بود که والنز پاپ را به همراه سپاهی به فرماندهی یکی از اسپهبدانش به نام ترنتیوس Terentius به باگروند فرستاد. اما برای آنکه پیمان ۳۶۳ را نشکسته باشد و دلیلی برای آغاز جنگ به شاپور نداده باشد، پروا نداد که پاپ بر تخت پادشاهی ارمنستان بنشیند. به گزارش امینیانوس بروند والنز این بود که :
... که او برای هنگامی چند برآن سرزمین بدون برخورداری از نشان و تخت پادشاهی فرمانروایی نماید و این بروندی بود برپایه ی دلیلی قانونمند، که ما را متهم به شکستن پیمان و برهم زدن شرایط صلح ننمایند.پس از آنکه پاپ به باگروند رسید، مامیکونیان در نبردی با مهرروشن، ساتراپِ ارمنِ سوفنه، که به نیروهای شاپور پیوسته بود، وی را شکست داد. در نبرد باگروند خاندان های کامسرآکان Kamsarakan و باگراتید Bagratid از مامیکونیان پشتیبانی می نمودند. به هر روی، پاپ، که آن نبرد را از فراز تپه ی نپات Npat تماشا می نمود، در ۳۷۱ م بر تختِ پادشاهی آرش آکیانِ ارمنستان نشست .
چون شاپور از خیانت آن دو ارمن وشکست مهر روشن آگاهی یافت، دخالت رم را در برنشاندن پاپ به فرمانروایی شکستن آشکار پیمان ۳۶۳ اعلام نمود و با نیرویی سهمگین بسوی ارتاکرز درتازید. پاپ، سیلاس و آرته بان به نوشته ی آمیانوس از دهشت به ژرفای جنگل های ارمنستان گریختند. اما پرندزم در دژ ارتاکرز برجا ماند. شاپور چون جستجو برای پاپ و دو ارمن ناوفادار در میانه ی جنگل ها بیهوده یافت ، دژ آرتاکرز را به محاصره کشید و پس از پیروزی پرندزم را دستگیر نمود و خزانه ی پاپ را به یغما گرفت. به گزارش آمیانوس:
( با آگاهی از فرارسیدن سپاه شاپور) ... پاپ و همچنین سیلاس و آرابان را آنچنان دهشتی فراگرفت، که پس از اینکه به هرسو که نگریستند از هیچ نیرویی برای خود کمکی نیافتند، به کوهستان های بلندی که سرزمین رم را از لازیکا Lazica جدا می نماید گریختند، و در آنجا در ژرفای جنگل و پستی بلندی های تپه ها برا ی پنج ماه پنهان شدند، و چون توانستند هرگونه کوشش پادشاه را برای یافتنشان بی برایند نمایند، شاپور با دیدن اینکه سرمای زمستان نزدیک است و همه ی تلاش او برای یافتن آنها به هدر دادن زمان به بیهودگی ست، پس از به آتش کشیدن درختان میوه و ویران نمودن دژهای سخت سازی که او به توان نیرویش و یا خیانت سرنشینان شان بر آنها چیره شده بود، با همه ی نیروی سنگین خود آرتاکرز را محاصره نمود و پس از چند نبرد با برآیندها ی گوناگون و فرسودگی پدافند گران به زور بر آن دژ چیره آمد و خزانه و همسر آرش آک را با خود برد.در باره ی سرنوشت پرندزم، پس از چیره شدن شاپور بر دژ آرتاکرز گزارش ها گوناگونند، اما نزدیک به همه ی آن گزارشها برآنند که وی کشته شد. اما این آشکار نیست که شاپور فرمان به کشتن او داده باشد. چرا که، چندی پس از کشته شدن پرندزم، پاپ با شاپور هموند و یگانه شد.
چنان می نماید که آشنه گردآوران شاپور از ناوفاداری سیلاس و آرته بان باخبر شده بودند و شاپور در پیامی به پاپ، اورا از ترپندهایی آنان اگاه نموده بود. و چنین بود که پاپ شتابزده فرمان به کشتن آنان داد و سرهایشان را به نشان سر سپردگی به دربار شاپور فرستاد. به نوشته ی مارسیانوس:
... شاپور که بسیار زیرک بود و بر پایه آنکه چه به سودش بود گاه فروتنی نشان می داد و گاه خودپسندی، به وانمودبه هم پیمانیی در آینده، پاپ را با پیامهای پنهانی به زیر خرده گرفت که آنچه که به بهره ی اوست را نادیده می گیرد، و برده وار در خدمت سیلاس و ارته بان تنها به این دلخوش میدارد که پادشاه است. پاپ با شتابی آسیمه سر، با فریفتگیی چاپلوسانه، آن دو تن را بکشت و سرهایشان را به نشانه ی سرسپردگی به شاپور درفرستاد.اینک ترنتیوس اسپهبد رم در ارمنستان که از کارکردهای خودسرانه ی پاپ خشمگین بود، به نوشته ی آمیانوس در نامه هایی به دربار والنز از خودپسندی و رفتار خشونت انگیز وی با ارمنها گزارش می داد، و به او یاد آور می شد که وی به خودسری سیلاس و آرته بان را کشته است. در این هنگام پاپ آنچنان به پشتیبانی شاپور پشت گرم بود که حتی، به نوشته ی تاریخ گردانگیِ فستوس Epic Histories، در نامه هایی به والنز از اومی خواست که اِدِسا و ده شهر دیگر، مانند کائیسرا پایتخت کاپادوک (قیصریه) ، که آرش آکیان بنیان نهاده بودند را به او وانهد.
چنین می نماید که شاپور ، که به خواسته های دوریکش رسیده بود، با به کار گیری راهبردهای خردمندانه ی خویش، دیگر این درست نمی دیدکه موقعیت والنز را در رم بیشتر از این متزلزل نماید . زیرا اینک به بهره ی او بود که به وضع موجود ثبات و استواری دهد و بستن پیمانی برای دوستی و آشتی با والنز می توانست دستاوردهای او را در ارمنستان همیشگی سازد . از سوی دیگر والنز به راستی توان آن را نداشت که به رویارویی او برخیزد.
از گزارش ثئودوسیانوس Theodosianus پیداست که والنز در پایان تابستان ۳۷۳ م در هیراپولیس Hierapolis بود و در آنجا بود که شاید پیام آشتی شاپور به همراه آگهش کشته شدن دو ساتراپ ارمنی سیلاس و آرته بان که در زیر پشتیبانی او بودند را دریافت نمود. به هر روی، دشواری های والنز را می توان در گزارش زوسیموس به آشکار دید. او می نویسد:
والنز که از هرسو با دشواری روبرو بود، از آنجا که در گذشته زندگیی بی سروصدا داشت با برفراز شدن ناگهانیش به تخت امپراطوری توان به تاب آوردن بار سنگین آن جایگاه را نداشت. وایرانیان، برانگیخته از آزمندیشان بخاطر پیمانشان با جوویان، اینک که برنیسی بیس دست یافته بودند به تاخت و تازهایی جسورانه پرداخته و شهرهای خاوری را به هرج ومرج کشانده بودند و امپراطور را ناچار به رویارویی ساختند . اما همینکه او کنستانتینوپل را ترک نمود شورش پرکوپیوس آغاز شد.
والنز از سال آغاز امپراطوریش در ۳۶۴ م، همه ی وقت خود را در نخست به نبردی هشت ماهه با پرکوپیوس، که در کنستانینوپل خویشتن را امپراطور خوانده بود، گذرانده بود . و همانگونه که گفتیم، وی در نخست تا به آنجا کامیابی داشت که والنز را به اندیشه ی کناره گیری از امپراطوری انداخته بود. پس از سرکوبی پرکوپیوس، والنز برای نزدیک به پنج سال با گوث ها در کرانه های دانوب درگیر بود. زیرا وی پس از پیروزی بر آنها که برای یاری به پرکوپیوس آمده بودند، سپاهیان شکست خورده ی گوث را در شهرهای ثراس که در نبردهای با ایران ویران و تهی از سرنشین شده بودند نشیمن داده بود، و هنگامیکه آثاناریک Athanaric فرمانروای آنها به او پیام فرستاده بود که می باید آنها را به سرزمینش باز گرداند، زیرا که آنها برای یاری دادن به امپراطور رم آمده بودند و نه برای یاری به پرکوپیوس. والنز پیام وی را نادیده گرفت. و این موجب نبردی درازهنگام میان آنها شد.
به هر روی از سخنرانیی که ثمیستیوس در دهمین سالگرد decennalia امپراطوری والنز در ۳۷۳ م ایراد نمود چنین پدیدار است که والنز برای نبرد با ایرانیان که آنها را "نابکار و فریبکار" می خواند با سکاها ی گوث که " کم هوش و جنگجو " بودند، از در صلح در آمد، او می نویسد:
ما می بینیم که امپراطور والنز داوری خویش را نه تنها در باره های خصوصی که همچنین در امور عمومی نشان می داد. چرا که او با سکاها از در آشتی در آمد، اما آنرا از ایرانیان دریغ داشت. این هردو تبار بربر با امپراطوری رم دشمن بودند، اما یکی کم هوش و جنگجو بود و دیگری نابکار و فریبکار.
چنین می نماید که والنز نیز پس از دریافت پیام آشتی شاپور در ۳۷۳ م به این برآیند رسیده بود که آشتیی کوتاه مدت به بهره ی اوست، زیرا به او فرصتی می داد که خزانه ی تهی اش را بازسازی نماید تا که بتواند هزینه های هنگفت گردآوری نیرو و نبرد با وی را فراهم نماید . از سوی دیگر، همانگون که در پیش گفتیم، شاپور که بر استانهایی بارآور ارمنستان وشهرهای مهم نیسی بیس و سینگارا چیره شده بود، نمی خواست استانهای فقیر مسیحی نشین ارمن را در باختر ارمنستان نگاه دارد و حاضر بود آنها را برای معامله با والنز به کار گیرد. برای والنز که هنور به آوند امپراطور رم هنوز هیچ پیروزیی را در پرونده ی پیشینه ی خودنداشت، اینک ، بدون صرف هزینه های هنگفت نبرد، با چنین پیمان آشتی می توانست وانمود نماید که شاپور را وادار به صلح نموده و سرزمین هایی مسیحی نشین ارمنستان را بازگرفته ست و بدینسان در برابر سنا و ارتش رم از اعتبار و آبرویی نظامی برخودار شود و برای خود وقت خریداری نماید تا بتواند به خزانه اش سامان دهد تا در فرصتی مناسب به رویارویی با شاپور بپردازد. در اینچنین بافتی پیچیده است که گزارش زوسیموس را می توان دریافت که می نویسد:
هنگامی که در باختر اوضاع بدین سان بود، امپراطور والنز برای رویارویی با ایرانیان، که این را از آغاز امپراطوری بر سر داشت، به خاور شتافت، او به آهستگی پیشروی نمود، و برای شهرهایی که به نزدش سفیر فرستاده بودند کمک فراهم نمود و به همه ی امور به گونه یی شایسته رسیدگی نمود. و به آنها که درخواستی عادلانه داشتند آنچه را که می خواستند داد. و چون به آنتیوک رسید با همه ی احتیاط برای نبرد آماده شد و زمستان را در آنجا در کاخ به سر برد. و در بهار برای رویارویی با ایرانیان به هیراپولیس Hierapolis روان شد و چون زمستان فرارسید به آنتیوک بازگشت. و نبرد با ایرانیان آنگاه به درازا کشیدچنانکه آشکارست، زوسیموس با تأکید به پیشروی آهسته و بی دغدغه ی والنز نشان میدهد که براستی وی شتابی برای نبرد با شاپور نداشت. اینگونه وانمود کردن آشکار ، حتی برخی از تاریخ نویسان دوران نو را به گمراهی افکنده ست؛ برای نمون ویکتور دوروی در تاریخش می نویسد "چنین بود که دو امپراطوری در رویارویی با یکدگر بانیرویی سترگ شتابی نداشتند، وین بدان می ماند که دوپیرمرد ناتوان، از روی عادت، بایکدیگر به حالی نزار در گیر باشند."
به هر روی چنین می نماید که والنز پیشنهاد آشتی شاپور را در ۳۷۳ م با بستن پیمانی هفت ساله پذیرفت. وی اسپهبد خود ترنتیوس Terentius را به همراه هورماز (ساروماسز Sauromaces ) برای تقسیم ایبریا (گرجستان) به آن کشور فرستاد. هنگامیکه آنها به رودخانه ی سیروس رسیدند در دیداری با اسپاکور Aspacures ایبریا را به دوبخش در دوسوی آن رودخانه به آوند مرز میان دوکشور تقسیم نمودند . گفته شده است که شاپور برای اطمینان از وفاداری اسپاکور پسر او را به گروگان در دربار خویش نگاه داشته بود.
در همان سال والنز در پیامی به پاپ او را به نشستی برای گفتگو در شهر تاروس در سیلیسیا فراخواند. پاپ فراخوان او را پذیرفت و با ۳۰۰ تن سوار به تارسوس آمد ، اما پس از اینکه درآنجا او را از پاسدارانش جدا ساختند و وی دید که امپراطور به دیدارش نیامده است، نگرانی بر وی چیره شد و سپس، به گزارش آمیانوس، آگهی یافت که ترنتیوس Terentius به پنهان به والنز اندرزِ از میان برداشتن او را داده ست. چنین بود که او گروهی از هوادارانش را گرد آورد و با هراساندن شهردار تارسوس به مرگ، و ستیزه با گُردانی که در پی اش آمده بود به ارمنستان گریخت . گفته شده است که دو افسری که به والنز از گریختن پاپ آگهی داده بودند از نیروی جادوی وی سخن گفته بودند، و چنین پیداست که واژه ی "مغان" magis را یکی از نسخه برداران با واژه ی جادو magicae به اشتباه گرفته بود، و سپس در باره ی قدرت جادوگری پاپ افسانهسرایی شده بود.
راستی این بود که مغان میترا باوری که والنز بر سر نابودیشان بود به پاپ در گریزش یاری داده بودند. پس از اینکه پاپ به ارمنستان بازگشت، والنز ترنتیوس را برکنار نمود و ترایانوس Trajanus را به فرماندهی نیروهای رم در ارمنستان بر گمارید. ترایانوس سپس با پاپ به دوستی پرداخت و نامه های از والنز را به او نشان داد که سرشار از دلبستگی و دوستی او به پاپ بود. و پس از اینکه بدینسان زنهار او را به دست آورد وی را به میهمانیی در باگروند Bagrawand ، دعوت نمود و در میان نوای آهنگ سازها و مستی میگساری پاسداری تنومند با دشنه ئی کار او را ساخت. والنز سپس یکی از خویشاوندان پاپ به نام فرازدات (ورازدات Varazdat) را که نوجوانی بیش نبود در زیر سرپرستی موشق مامیکونیان به جانشینی او برگزید. مهینان مسیحی ارمنستان در باگروند، که هوادار رم بودند، چاره یی نداشتند که این رویداد را بدون ایستادگی بپذیرند زیرا به نوشته ی فستوس آنها می گفتند: "ما نمی توانیم بندگان ایرانی های دُژ آئین بشویم و یا با پادشاه یونانی ها از سر دشمنی درآئیم و نه می توانیم با هردوشان درستیزه باشیم . ما نمی توانیم بدون پشتیبانی یکی از آنها از خود پاس بداریم. "
شاپور پس از آگاهی از کشته شدن پاپ در ۳۷۵ م. به این برايند رسید، که والنز از دوراندیشی بی بهره ست و بنابراین نیازمند به کیفردادی دیگر ست. او فرستاده یی به نام آرش آک را به در بار والنز فرستاد - یکبار دیگر نام فرستاده سرنوشت ناوفاداری آرش آک را به خاطر می آورد- به گزارش آمیانوس، فرستاده ی شاپور به والنز پیشنهاد نمود که رمی ها می باید یا از استانهای مسیحی ارمنستان بدر شوند. و یا که نیمه ی ایبریا (گرجستان) را که در زیر فرمان هورماز شاه دست نشانده ی آنها بود به اسپاکور (اسپاکورِس Aspacures) گزینه ی شاپور وانهند. و بدینسان "دشواری" ارمنستان میان رم و ایران را می توان برای همیشه از میان برد. پیداست که شاپور اینک بر سر آن بود که رمی ها را از سرزمینهای مسیحی ارمنستانِ در زیر فرمان فرزادات (در زیر سرپرستی ماموکیان) بیرون نماید و پس از آنکه ارمنستان به ایران می پیوست، برای رم نگاهداری ایبریا نیز دیگر ممکن نبود. آمیانوس می نویسد:
پس او آرش آک را به سفارت نزد امپراطور فرستاد، و به او پیشنهاد داد که از ارمنستان به کلی برون شود زیرا که بودن او در آنجا موجب تنشی همیشگی است و یا که به جدایی ایبریا پایان دهد و گردانهایش را از بخش رمی بیرون کشد و می باید پروا دهد که اسپاکور ، که او (شاپور) وی را به فرمانروایی آن سرزمین برگزیده بود، به تنهایی فرمانروایی نماید.
“Arrace legato ad principem misso, perpetuam aerumnarum causam deseri penitus suadebat Armeniam: si id displicuisset, aliud poscens, ut Hiberiae divisione cessante, remotisque inde partis Romanae praesidiis, Aspacures solus regnare permitteretur, quem ipse praefecerat genti.”
بلوکلی Blockley و کریسوس Chrysos در خوانش این پاره به زبان لاتین deseri penitus suadebat Armeniam را به گونه ی deleri ...penitus Armeninem یا "نابودی کامل ارمنستان" برگردان می کنند . به باور راجر بلوکلی پیشنهاد شاپور نابودی دودمان آرش اکیان ارمنستان بوده و او می خواسته که مهینان ارمنستان آن کشور را برپایه ی گزینش خودشان میان رم و ایران بخش نمایند . به باور من بلوکلی تا اندازه یی درست دریافته است که شاپور به راستی می خواست بادادن آزادی گزینش به مهینان ارمنستان (نخارار ها) ، که بسیاری از آنها در جایگاه ساتراپی بودند، دشواری "تنش همیشگی در ارمنستان" را از میان بردارد. اما اینکه به باور بلوکلی، این پیشنهاد از اینرو به بهره ی شاپور بود که "مهینان ارمنستان ساخت وست زمینداری (فئودالی) ایران را به ساختوست دیوانی (بوروکراتیک) رم ترجیح می دادند زیرا که خود زمین دار بودند" درست نمی نماید. زیرا براستی میان فئودالیسم ایران و رم تفاوت چندانی نبود و بل راستی اینست که، همانگونه که بسیاری از گواهه های تاریخی نشان می دهند، شمار بسیاری از مهینان ارمنستان میتراباور بودند و از سربفرمانی در برابر مسیحیان رم رویگردان بودند. و در برآورد شاپور ، آنها با داشتنن حق گزینشی آزادانه، مرزبانی ایران را به دست نشاندگی در زیر فرمان رم ترجیح می دادند.
به هر روی، گفتگو در باره ی درخواست شاپور به درازا کشید و پاسخ والنز در سال بعد تا اندازه یی ناروشن بود ولی شاپور به گفتگوی دو کشور ادامه داد و پافشاری نمود که سوی رمی گفتگو می باید همان کسانی باشند که پیمان ۳۶۳ م را با او بسته بودند و این نشان می دهد که همه ی بروندهای آن پیمان به نوشته درنیامده بود. و یا که شاپور بروندهایش را رفته رفته سخت تر می نمود.
در ۳۷۶ م والنز به این نتیجه رسیده بود که برای آنکه بتواند به امپراطوری خویش استواری دهد چاره یی ندارد مگر آنکه در برابر خواسته های شاپور سرفرود آورد. اگرچه او همانند کنستانتیوس می خواست که این کرنش او بگونه یی آبرومندانه باشد. چنین بود که او فرستادگانی را با بروندهایی سخت و هشداری پایانی به شاپور فرستاد، ولی در دستورکار آن فرستادگان این بود که در گفتگوها بسیار نرمش پذیر باشند. به گزارش آمیانوس؛ والنز سرانجام در آن سال دو فرستاده بنام های ویکتور، فرمانده ی اسواران magister equitum praesentalis و اوربیکیوس Urbicius ، فرماندار رم در میانرودان dux Mesopotamiae ، را به دربار شاپور فرستاد. آنها به شاپور هُشداری پایانی (اولتیماتوم) دادند که می باید ارمنستان را رها نماید و شاه دست نشانده ی آنها ، هورماز (ساورماسز Sauromaces = هرمز) را در ایبریا به جای اسپاکور به فرمانروایی بپذیرد، و گرنه والنز وی را به زور وادار به پذیرش این بروندها خواهد نمود.
البته گواهه های تاریخ نشان می دهند که این هشداری پوچ بود و تنها گونه یی پرده پوشی را برای پذیرش والنز از پیشنهادهای شاپور فراهم می نمود ، چرا که آن فرستادگان در راه بازگشتشان همه ی پیشنهادهای شاپور را تنها با به دست آوردن دو سرزمین کوچک پذیرفتند. به گزارش پرده پوشانه ی آمیانوس، آن فرستادگان، به سرخود عمل کرده و از والنز اجازه ی پذیرش آن سرزمین های کوچک regiones exiguas را نداشتند، وی می نویسد:
این سفارت اگر تنها در در یک باره ی ویژه اشتباه نکرده بود، براستی رک و راست و بی پرده بود، زیرا بدون آنکه فرمان داشته باشد چند سرزمین کوچک در همان ارمنستان را که خود به آنها داده بودند را از آنها پذیرفتند.
quae legatio recta quidem et libera, ni deviasset in eo, quod absque mandatis, oblatas sibi regiones in eadem Armenia suscepit exiguasو این به آشکار پرده پوشی آمینیاس را نشان میدهد. حتی نوئل لنسکی Noel Lenski تاریخ نویس معاصر از برای آنکه از والنز قهرمانی بسازد این پرده پوشی آمیانوس را بدون هیچگونه پرسش و اندیشه تکرار می نماید و می نویسد:
خوشبختانه از دید شاپور دو فرستاده ی رم ناشی گری به خرج دادند . و در جریان سفر سیاسی شان، بگونه یی ندانم کارانه پیشنهاد دو سرزمین کوچک regiones exiguae را در زیر فرامانروایی رم پذیرفتند. این سیاست غیرقانونی به شاپور برگ برنده ی تازه ایی را برای بازی در گفتگوهای دیگر داد . چندی بعد در ۳۷۶ م سفارت سومی به رهبری سورنا به والنز ، وی دو سرزمینی را که ویکتور و اوربیکوس به گونه یی غیرقانونی در مبادله برای امتیاز پذیرفته بودند را به دیگر بار به رم عرضه می نمود . والنز سورنا را به گرمی پذیرفت ولی او را با همان پیام پیشینش بازگرداند که : رمی ها مایل به گفتگو نیستند و آفندی سه سویه را در بهار سال آینده در ۳۷۷ م آغاز خواهد نمود.
اگرچه، این تهدید والنز تهدیدی برپایه ی امیدی پوچ بود، زیرا در همان سال ۳۷۶ م. والنز در آنتیوک آگهی یافته بود که توده ها یی انبوه از تیره های تِروینگی Tervingi (که بعدها به آوند ویسیگوث ها Visigoths شناسایی می شدند) و گرئوثونگی Greuthungi (بعدها استروگوث Ostrogoths ) از مردمان گوث و برخی از آلان ها Alans ، که در زیر آفند ناگهانی هون ها سرزمینهای خود را از دست داده بودند، از کرانه های پائینی دانوب به سوی ثراس سرازیر شده اَند و از والنز پناه می خواهند. همانگونه که در پیشتر گفتیم، والنز نزدیک به ده سال پیش با گوث های تِروینگی که برای یاری پرکوپیوس آمده بودند به نبرد شده بود، و هنگامی که می خواست به نبرد با شاپور برود با آثاناریک Athanaric، که در آن هنگام رهبر آنها بود ، پیمان آشتی بسته بود. اینک ویسیگوث های پناه جو از آثاناریک بریده بودند، زیرا وی بر آن بود که می باید در برابر هون ها ایستادگی نمود. رهبران پناه جویان در این هنگام آلاویوس Alavivus و فریتیجِرن Fritigern نام داشتند . والنز با این اندیشه که با بهره جویی از این پناه جویان، می تواند دشواری های خود را در گردآوری سپاه چاره نماید، آنها را در ثراس Thrace نشیمن داده بود و اینک بر این انگار پوچ بود که سپاهی بسنده و نیرومند برای رویارویی با شاپور در دست دارد. از سویی دیگر، یکسال پیش برادر او، والنتیان امپراطور رم باختری، در گفتگویی خشمگینانه با یکی از فرستادگان کشورهای بیگانه سکته کرده و جان سپرده بود و اینک پسر نوجوان او گرتین Gratian امپراطور رم باختری بود. چنین می نماید که والنز بر این انگار بود که به آوند امپراطور مهتر اینک می تواند به گرتین دستور دهد که با نیروهایش به یاری او بیاید. انگاری که بس خوش بینانه بود، زیرا که گرتین دشواری های خود را داشت.
به زودی والنز دریافت که شمار پناه جویان ویسیگوث بس بیشتر از آن بود که رم توان نگاهداری شان را داشت . چنین بود که پناه جویان گرسنه ی گوث بزودی با دیدن و آزمودِ بدرفتاری های افسران رم و سود جویی کارگذاران آن کشور سر به شورش برداشتند. مأمورین رم که وظیفه ی اسکان دادن و تغدیه ی آنها را بر گمارد داشتند؛ کنتی بنام لوپیسینیوس Lupicinus ودستیارش بنام ماکزیموس Maximus بودند که بیشتر به فکر سودجویی خوشان بودند تا به اندیشه ی اسکان پناهندگان. بدرفتاری ها تا بدانجا بود که برای خوراک شان به آنها گوشت سگ فروخته می شد و چون پول نداشتند، می باید فرزندانشان را برای بردگی به آنها بفروشند .
به راستی، پس از شورش پناه جویان لوپیسینیوس برآن شد تا آنها را به سرزمینهای درونی تر در امپراطوری انتقال دهد . و هنگامی که سپاهیانش به انجام این کار مشغول بودند گروثنگی هایِ استروگوث نیز از والنز درخواست پناهندگی نمودند و والنز که اینک از اندازه ی بزرگ دشواری و شمار پناه جویان آگاه شده بود از دادن پناهندگی به آنان سر باز زد. ولی استروگوث ها که سپاهی در برابر خویش نمی دیدند در زیر رهبری آلاثئوس Alatheus و سافراکس Saphrax ، با جنگ افرارهایشان از دانوب در گذشتند تا به ویسی گوث ها بپیوندند. به زودی هموندی ویسی گوث ها Visigothes که در میان گوث ها و آلن ها وبرخی از هون ها پدید آمد توانستند نیروهای لوپیسینیوس را در ۳۷۷ م در ثراس شکست دهند.
دشواری دیگر والنز ، که تهدید او به شاپور را پوچ میساخت شورش ایسائوری ها Isaurians در ۳۷۵ م. بود. به گزارشهای زوسیموس و یوناپیوس Eunapius شورش ایسائوری ها والنز را وادارساخته بود تا بخش بزرگی از نیروهایش را زیر فرماندهی اسپهبدی بنام ساتورنیوس Saturninus از جنوب و شمال به کوه های تائوروس Taurus بفرستد و برای پاسداری از آرامش در آنجا ناچار بود آن سپاهیان را تا سال ۳۷۷ م در آنجا نگاه دارد. واین بر دشواری کمبود نیروهای رم می افزود (لنسکی نشان میدهد که به نوشته ی بَزیل Basil لشگریان ساتورنیوس از ایکونیوم Iconium (قونیه) در شمال تائوروس به نبرد رفته بودند و به گزارش " زندگی و معجزه های قدیسه تِکِلا " Vie et miracles de Sainte Thecle لشگر وی ازجنوب تائوروس نیز به ایسائوری ها درتاخته بودند). از سوی دیگر از گزارش آمیانوس پیداست که والنز برای نبرد با ایران و چاره ی کمبود سپاه نیاز به کرایه نمودن سربازان از میان سکاها (گوث ها) داشت.
افزون بر همه ی این دشواری ها، والنز اینک با شورش عربهای سارسن در زیر فرماندهی ملکه ی آنها بنام ماویا Mavia نیز روبرو بود که برپایه ی گزارش ثئوفانس در سال ۳۷۷ م آغاز گردید. به باور برخی پژوهشگران شورش عربهای ساراسن ازاینرو بود که والنز از ماویا خواسته بود که نیروهای کمکی برای سرکوبی شورش گوث ها فراهم نماید. اگرچه ملکه ماویا با دیدن سستی و ضعف رم هنگام را برای تاخت و تاز و گسترش بهره وری های خود بهنگام می دید.
شاپور از این دشواری های والنز به نیکی آگاه بود وزین رو نه تنها تهدید والنز را به هیچ گرفت که بل سورنا را با پیامی نمادین در دیپلماسی به نزد او فرستاد. سورنا به دیگر بار، همان دو سرزمین کوچک ، که فرستادگان رم، ویکتور و اوربیکیوس، به گزارش آمیانوس به گونه ی به اصطلاح "غیر قانونی" پذیرفته بودند، را به والنز پیشنهاد می داد. میانای آن پیام این بود که رم در هیچ موقعیتی نیست که بتواند هیچ تقاضایی از او داشته باشد. و آنچه که سورنا به رم عرضه می داشت براستی هیچ بود. والنز میانای این پیام طنزآمیز را دریافت و به خشم پاسخ داد که در پایان زمستان آن سال با سه لشکر بر ایران در خواهد تازید. آمیانوس می نویسد:
افزون بر همه ی این دشواری ها، والنز اینک با شورش عربهای سارسن در زیر فرماندهی ملکه ی آنها بنام ماویا Mavia نیز روبرو بود که برپایه ی گزارش ثئوفانس در سال ۳۷۷ م آغاز گردید. به باور برخی پژوهشگران شورش عربهای ساراسن ازاینرو بود که والنز از ماویا خواسته بود که نیروهای کمکی برای سرکوبی شورش گوث ها فراهم نماید. اگرچه ملکه ماویا با دیدن سستی و ضعف رم هنگام را برای تاخت و تاز و گسترش بهره وری های خود بهنگام می دید.
شاپور از این دشواری های والنز به نیکی آگاه بود وزین رو نه تنها تهدید والنز را به هیچ گرفت که بل سورنا را با پیامی نمادین در دیپلماسی به نزد او فرستاد. سورنا به دیگر بار، همان دو سرزمین کوچک ، که فرستادگان رم، ویکتور و اوربیکیوس، به گزارش آمیانوس به گونه ی به اصطلاح "غیر قانونی" پذیرفته بودند، را به والنز پیشنهاد می داد. میانای آن پیام این بود که رم در هیچ موقعیتی نیست که بتواند هیچ تقاضایی از او داشته باشد. و آنچه که سورنا به رم عرضه می داشت براستی هیچ بود. والنز میانای این پیام طنزآمیز را دریافت و به خشم پاسخ داد که در پایان زمستان آن سال با سه لشکر بر ایران در خواهد تازید. آمیانوس می نویسد:
سورنا، که جایگاهش بلافاصله پس از پادشاه بود، پس از بازگشت فرستادگان ما به نزد امپراطور آمد و همان سرزمینهایی که فرستادگان مان به ناپختگی پذیرفته بودند، را به ما پیشنهاد نمود. او به میهمان نوازی پذیرفته شد وزو به شایانی پذیرائی شد ولی بدون بدست آوردن آنچه که درخواست کرده بود بازگردانده شد و در برایند به انتظار آنکه پس از آنکه از سرمای زمستان کاسته شود، امپراطور با سه لشگر به ایران در خواهدتاخت و به شتابی بسیار ، برای آمادگی به جنگی بزرگ، به استخدام سپاهیان کرایه یی سکایی پرداخت.از سوی دیگر، از واکنش های شاپور و بروندهای سختگیرانه او در گفتگوها پیداست، که او برای نبرد آماده بود و بیگمان بروندهای شرم آوری که سورنا به والنز پیشنهاد نموده بود بر پایه ی پشتگرمی شاپور به توانایی نیروهای خویش و آگاهی از دشواری های والنز بود. با این همه آمیانوس شاپور را پوچ اندیش می خواند و می نویسد:
چنین بود، که شاپور پس از آنکه آنچه را که، به پوچ اندیشی، می خواست بگیرد نتوانست به دست آورد و از همیشه خشمگین تر بود زیرا که آگهی یافته بود که فرمانروای ما دارد برای نبرد با او آماده میشود. او خشم والنز را در ستیزید و به سورنا دستور داد تا پاسخ وی را به جنگ افزار دهد وگر کسی با او رویارویی نمود، سرزمینهایی را که کنت ویکتور و اوربیکیوس بدست آورده بودند را هم بازپس گیرد و همچنین همه ی سپاهیان رم را که برای یاری به هورماز در ایبریا گمارده شده بودند را تارومار نماید. این فرمانها، به همانگونه که دستور داده شده بود، به شتاب به انجام رسید و هیچ ایستادگی یا کیفر داد در برابرشان ممکن نبود، زیرا که کشور رم در زیر خطری دیگر، از سوی همه ی مردمان گوث، بود که آشوبگرانه ثراس را به زیر تاخت وتاز کشیده بودند.
در تابستان سال ۳۷۷ م. والنز که از شکست نیروهای لوپیسینیوس در نبرد با ویسی گوث ها آگاهی یافته بود ویکتور را به نزد سورنا فرستاد تا با سرافکندگی همان پیمان آشتی شاپور را با بروندهای خواری بار او بپذیرد . پس از بازگشت ویکتور ، امپراطور در پایان آنسال برای سرکوبی شورش ویسی گوث ها از آنتیوک به سوی ثراس رهسپارشد و چنین بود که کوشید عرب ها را با خود همراه سازد. اما شورش سخت عرب ها رفتن او را تا بهار ۳۷۸ به واپس انداخت .
به هر روی، در همان هنگام که ویکتور و سورنا در گفتگو بودند، والنز به ناچار نیروهایش را از باگروند در ارمنستان بیرون کشید و آنها را برای سرکوبی شورش پناهندگان گوث به باختر فرستاد . در پایان تابستان آن سال گوث ها توانستند در دو نبرد در اسکیثیای کهتر Scythia Minor سپاهیان رم را در هم شکنند. والنز به ناگزیر خود با باقی مانده ی سپاهش در بهار سال ۳۷۸ از آنتیوک به سوی ثراس به راه افتاد و در اردیبهشت آن سال به کنستانتینوپل رسید. اینک ویسی گوث ها در میانه ی رم بودند و نیروهای فرتیجرن در ثراس و موئیسیا به تاخت وتاز پرداخته و بسیاری از بردگان، و کارگران معدن ها و کشاورزان به آنها پیوسته بودند. و گرئوثونگی های استروگوث که اینک در جنوب دانوب بودند بر این دشواری بیمناک می افزودند.
وچنین بود که در شهریور آن سال والنز در نبرد آدریانوپل با گوث ها کشته شد.
شاپور و اندیشه ی دو پاره نمودن ارمنستان
در ۳۷۷م.، پس از اینکه والنز نیروهایش را از باگروند ارمنستان بیرون کشیده بود، فرازدات، در زیر هنایش برخی از مهینان ارمن، دیگر سرپرستی موشق مامیکونیان را بر نمی تابید و چنین بود که به فرمان وی موشق کشته شد. پس از کشته شدن او، به نوشته ی فاستوس، مانوئل مامیکونیان Manuel Mamikonians (که در برخی گزارش ها وی را پسر موشق خوانده اند) به کمک زَرماندُخت Zarmandukht ملکه ی بیوه ی پاپ، بر علیه فرازدات به پاخاست و از شاپور تقاضای هموندی و پشتیبانی نمود. شاپور سورنا را به همراه سپاهی نیرومند به یاری او فرستاد و سورنا فرازدات را تنها پس از چهارسال پادشاهی در ۳۷۸م. به گریز واداشت. و چنین بود که شاپور پس از این پیروزی سورنا را به مرزبانی ارمنستان بر گمارد.
با این همه یکبار دیگر مسیحیان به شاپور نشان دادند که نمی توانند به ایران وفادار بمانند. چرا که اندکی پس از برپایی آرامش در ارمنستان، مانوئل مسیحی سر به شورش برداشت و در ترپندی ناوفادارانه سورنای میترا باور را کشت. چنین بود که به باور کریسوسیوم Chrysosium شاپور بر آن شد که ارمنستان را با رم بخش نماید، چراکه هزینه های نگاهداری آرامش در این پاره ی فقیر ارمنستان در دامنه ی کوهستان تائوروس بیشتر از هرگونه بهروری از آن برای ایران بود. هرچند به خاطر در گیری والنز با گوث ها و کشته شدن او در نبرد آدریانوپل این برنامه ی شاپور به زمانی موکول شد که اوضاع در رم آرام گرفته باشد.
مانوئل دو پسر پاپ، آرش آک چهارم و والارساهاک، را برتخت پادشاهی ارمنستان نشانید. آرش آک چهارم دختر مانوئل را به همسری گرفت و والارساهاک دختر ساهاک از خاندان باگراتید را تا بدین سان پادشاهی اورا استواری بخشد. و به گزارش فاوستوس مانوئل در پایان زندگیش می کوشید تا به رم نزدیک شود و آرش آک چهارم را در زیر پشتیبانی آنان قرار دهد. اما پس از مرگ او، چنانکه در بخش شاهنشاهی شاپور سوم خواهیم دید، مهینان میترا باور ارمن بر علیه آرش آک چهارم به پاخاستند، و شاپور سوم، خسرو سوم را به پادشاهی ارمنستان برگزید و او بر استان مرکزی آیرارات فرمان می راند وآرش آک چهارم در استان باختری اکیلیسنه Akilisene به انتظار کمک رمی ها بود ولی رمی ها در آن هنگام با ایرانی ها در حال بستن پیمان تقسیم ار منستان میان دو کشور بودند که در جای خود به آن پیمان خواهیم پرداخت.
شاپور دوم و امپراطوری ثئودوسیوس
درهم شکستن نیروهای رم و کشته شده والنز در نبرد آدریانوپل جغرافیای سیاسی جهان باستان دیریک late antiquity را دگرگون ساخت . دوسوم ارتش رم نابود شد. امپراطوری رم خاوری اینک فرمانروایی نداشت. و نمی توانست دربرابر اندرتاخت هیچ یک از همسایگانش پایداری نماید. هراس و درشگفتی رم را می توان از نوشته ها و گزارش های آن دوران به آشکاری پدیدار دید. اما اگرچه گوث های جرمن توانسته بودند رم را شکست دهند آنها از لحاظ فناوری مانند ایرانیان پیشرفته نبودند که بتوانند بر دژهای سخت ساز مانند دژ آمیدا بابهره گیری از دژکوبه ها و پرتابه ها چیره شوند ونیروهای فریتیجن پس از چندگاهی کوشش در برابر دیوارهای پرینثوس Perinthus از محاصره ی آن شهر دست کشید . و سپس در نزدیکی های کنستانتینوپل عرب های ساراسن توانستند آنها را به واپس رانند. چنین بود که گوث ها بسوی باختر تاختند که در آنجا هیچگونه ایستادگی دربرابر خود نمی دیدند.
اینک امپراطور رم باختری، گرتین بیست و دوساله، برادرزاده ی والنز، در سیرمیوم Sirmium امپراطور رمی یک پارچه شده بود. ولی درسرزمین های خاور ی رم اینک نه ارتشی برجا مانده بود و نه دولتی. گرتین به زودی دریافت که برای ایستادگی در برابر شاپور کهنسال و کارآزموده ، وی نیاز به اسپهبدی توانا در سرزمین های خاور دارد و آشکار بود که چشم داشت چنین اسپهبدی، از پذیرفتن گمارشی چنین سخت به بر کشیدن تیلسان بنفش هم-امپراطوری خواهد بود.
چنین بود که گرتین ثئودوسیوس Theodosius، سی ودو ساله، که چندسال پیش در نبردهای موئسیا از خود دلاوری نشان داده بود، را به اَبَرفرماندهی نیروهای خاور برگزید. او پسر کنت ثئودوسیوس فرمانده ی اسواران والنتیان، پدر گرتین ، Magister Equitum بود که باهمه وفاداریش به امپراطور پیشین پس از درگذشت ناگهانی وی در ۳۷۵م ، به نیرنگ و سخن چینی درباریان، وفاداریش به امپراطور زیر پرسش گرفته شده بود. و به فرمان والنز، که پس از درگذشت برادرش امپراطور مهتر شده بود، به کیفرداد کشته شده بود.
ثئودوسیوس که پس از کشته شدن پدرش، به زندگیی دور از تنش در زمین هایش در سئوتا Ceuta در والادولیدِ Valladolid اسپانیا پرداخته بود، این گمارش دشوار را از گرتین بپذیرفت و توانست در پائیز ۳۷۸ سرمتی ها را سرکوب نماید. سرمتی ها در زیر تازش سپاه آثاناریک فرمانده گوث ها از سرزمینشان رانده شده بودند و به مرزهای باختری دانوب در روبروی پانونیا به پناه جویی از رم آمده بودند، و باهوده ست که به یاد آوریم که آثاناریک و گوث های زیرفرمان او که به پناه جویی از رم نیامده بودند، خود از سرزمینشان به دست هون ها رانده شده بودند. و اینک سرکوبیِ این پناه جویان سرمتی برای ثئودوسیوس یک پیروزی بزرگ در شمار می آمد!
و چنین بود که در دی ماه (ژانویه) ۳۷۹ میلادی در سیرمیوم ثئودوسیوس به آوند امپراطور خاور بر تخت نشست و گرتین مقدونیه را نیز به سرزمین های او افزود. شاپور درهمان سال در هنگامیکه ایران در اوج نیرومندی بود، با زنهار به اینکه رم اینک نیازمند به پشتیبانی ایران است و دیر یا زود تقاضای آشتی خواهد نمود، دیده بر جهان بربست. و تا هنگامی که پسر شاپور، شاپور سوم، به سن پادشاهی رسد. برادر توأمانش اردشیر دوم از سوی مهینان شاهنشاهی ایران به جانشینی او برگزیده شد ، اردشیر دوم و مهینان ایران می دانستند که ثئودیسیوس با دشواری های بزرگی که گریبانگیرش بود چاره یی به جز درخواست آشتی با ایران ندارد، و تا هنگامی که او خودرا در موقعیتی ببیند که بتواند بدون آنکه تخت امپراطوری خودرا به خطراندازد چنین درخواست آشتی را به ایران عرضه نماید می باید شکیبا بود. و چنانکه خواهیم دید، در هنگام پادشاهی شاپور سوم بود که او از ایران درخواست آشتی نمود.
فهرست بخش ها
| ||||||
|
| ||||||














هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر