گابینیوس به میترادات پیمان دادهبود که با دادن سپاهیانی به او، وی را به تخت پادشاهی ایران باز خواهد گردانید. در این هنگام به گزارش جوزفوس؛ گابینوس که میخواست به سوی پارت درتازد، از ناآرامیهای مصر و برکناری پتولیموس دوازدهم، فرعون آن کشور، آگاهی یافت. پس از لشگرکشی به ایران دست کشید و به سوی مصر در شتافت. در این هنگام یهودیان اورشلیم از دوری گابینیوس از سوریه بهره جسته و سر به شورش برداشتند و بسیاری از سپاهیان رم را بکشتند. گابینیوس به ناچار از مصر برای سرکوبی آن شورش بازگشت و پس از آرام نمودن اورشلیم برای آرام نمودن عربهای نباتیه به آن سو درتازید . جوزفوس مینویسد:
Quos cum in pugna uicisset, parthorum transfugas mitridatem et orsanem dimisit, qui fide non seruata ad proprios remearunt. Sed gauinius cum opera maxima uel clarissima in expeditione fecisset, romam rediit, crasso tradens ducatum. (...) Crassus autem cum contra parthorum mili tiam produceret ad iudaeam peruenit, et pecunias peruenit templi quas pompeius non tetigerat, duo milia talentorum abstulit, nec non et totum reliquum aurum usque ad octo milia talentorum, tulit etiam et trabem auream uersatilem trecentas mnas pensantem.
او میترادات و هوردات (اورسانم Orsanem) را که از پارت گریخته بودند به پنهان بازگردانید، اما در میان سپاهیان چنین پخشار بنمود که آنها از نزد وی بگریختهاند. (...) در این میان کراسوس به آوند جانشین گابینیوس به سوریه اندرآمد و او ماندهی زرهای نیایشگاه اورشلیم را، برای هزینهی لشگرکشیاَش به پارت، به چنگ درگرفت. و به همینسان وی دو هزار تلنت زری را که پمپی هنوز دست نخورده به جای گذاشته بود باخود ببرد.
اما سردار بزرگ پارت، سورن (سوریناس Σουρήνας) به زودی دریافت که هوردات برادر کِهتر در دیسهچینی برای کشتن پدر فریب برادر بزرگتر را خورده و خود بیگناهست و زینروی ازپادشاهی او پشتیبانی نمود و اورا با خود به صددروازه برد و بر تخت پادشاهی بنشاند. به گزارش پلوتارخ:
οὐδὲ γὰρ ἦν τῶν τυχόντων ὁ Σουρήνας, ἀλλὰ πλούτῳ μὲν καὶ γένει καὶ δόξῃ μετὰ βασιλέα δεύτερος, ἀνδρείᾳ δὲ καὶ δεινότητι τῶν καθ᾽ αὑτὸν ἐν Πάρθοις πρῶτος ἔτι δὲ μεγέθει καὶ κάλλει σώματος ὡς οὐδεὶς ἕτερος, ἐξήλαυνε δὲ καθ᾽ ἑαυτὸν ἀεὶ χιλίαις σκευοφορούμενος καμήλοις, καὶ διακοσίας ἀπήνας ἐπήγετο παλλακίδων, ἱππεῖς δὲ κατάφρακτοι χίλιοι, πλείονες δὲ τῶν κούφων παρέπεμπον, εἶχε δὲ τοὺς σύμπαντας ἱππεῖς ὁμοῦ πελάτας τε καὶ δούλους μυρίων οὐκ ἀποδέοντας. κατὰ γένος μὲν οὖν ἐξ ἀρχῆς ἐκέκτητο βασιλεῖ γενομένῳ Πάρθων ἐπιτιθέναι τὸ διάδημα πρῶτος, Ὑρώδην δὲ τοῦτον αὐτὸν ἐξεληλαμένον εἰς Πάρθους κατήγαγε, καὶ Σελεύκειαν αὐτῷ τὴν μεγάλην εἷλε πρῶτος ἐπιβὰς τοῦ τείχους καὶ τρεψάμενος ἰδίᾳ χειρὶ τοὺς ἀντιστάντας. οὔπω δὲ γεγονὼς ἔτη τριάκοντα κατ᾽ ἐκεῖνον τὸν χρόνον εὐβουλίας καὶ συνέσεως δόξαν εἶχε μεγίστην, οἷς οὐχ ἥκιστα καὶ τὸν Κράσσον ἔσφηλε, διὰ θάρσος καὶ φρόνημα πρῶτον, εἶτα ὑπὸ δέους καὶ συμφορῶν ταῖς ἀπάταις εὐχείρωτον γενόμενον.
سورن به هیچ روی مردی همچونهمگان نبود ، اگرچه از دیدگاه دارائی ، زادش و مهینائی در کنار پادشاه میایستاد، و به همان دَم از نگاه دلیری و توانایی ، بزرگترین مهین پارت در روزگار خود بود، و افزون بر این، از دید اندام و زیباییچهر هیچکس بااو همتا نبود. وی خوی به آن داشت که در مسافرتهایِ کاری خویش با بار و بنهئی در برگیر هزار شتر به رهسپار شود، و دویست اَرٌاده برای همسراناَش وی را دنبال مینمودند، و به همراهشانهزار سوار زره پوشیده و شماری بیشتر از سواران سبک-رزماپزار به آوند پاسداران وی در پَرَست (در خدمت) او بودند. وبه روی هم ، او به آوند اسواران ، پرستکاران و بردگان ، نه کمتر از ده هزار زیردست داشت. وزان بیش این که، وی از این برتری کهن و نیاریگ (موروثی) برخوردار بود که نخست از مهینان بود که بر سر پادشاه پارت تاج مینهاد. و هنگامی که این هوردات از پارت به بیرون رانده شد ، این او بود که وی را به تخت پادشاهی بازگردانید و از برای او سلوسیای بزرگ را به چنگ آورد ، واو نخستین کس بود که ازدیوارهای آنشهر بالارفت، وبا دستهای خود چالشگران را از پا بیانداخت. و گرچه در این هنگام او هنوز بیش از سی سال نداشت ، بالاترین آوازهها را ازبرای دوراندیشی و فرزانگی داشت، و به ویژه از برای داشتن این چگونگیها بود که او همچنین کراسوس را نیز نابود کرد، که در آغاز از برای گستاخی و خودستایی، و سپس در پیآمد آسیبها و بدآوردهایاَش، به آسانی به دام فریب افتاد.
καταστήσασθαι δυνησόμενος. ὁ δὲ δὴ Κράσσος ἐπιθυμήσας τι καὶ αὐτὸς δόξης τε ἅμα καὶ κέρδους ἐχόμενον πρᾶξαι, ἔπειτ᾽ ἐπειδὴ μηδὲν ἐν τῇ Συρίᾳ τοιοῦτό τι εἶδεν ὄν ῾αὐτοί τε γὰρ ἡσύχαζον, καὶ οἱ πρόσθε προσπολεμήσαντές σφισιν οὐδὲν ὑπ᾽ ἀδυνασίας παρεκίνουν᾽, ἐπὶ τοὺς Πάρθους ἐπεστράτευσε, μήτε ἔγκλημά τι αὐτοῖς ἐπιφέρων μήτε τοῦ πολέμου οἱ ἐψηφισμένου: αὐτούς τε γὰρ παμπλουσίους ἤκουεν ὄντας, καὶ τὸν Ὀρώδην εὐάλωτον ἅτε καὶ νεοκατάστατον εἶναι προσεδόκησε.
τόν τε οὖν Εὐφράτην ἐπεραιώθη, καὶ προῆλθεν ἐπὶ πολὺ τῆς Μεσοποταμίας, φέρων τε αὐτὴν καὶ πορθῶν: τῆς γὰρ διαβάσεως αὐτοῦ ἀδοκήτου τοῖς βαρβάροις γενομένης οὐδεμία ἀκριβὴς φυλακὴ αὐτῆς καθειστήκει, ὥστε ταχὺ μὲν ὁ Σιλάκης ὁ τότε τῆς χώρας ἐκείνης σατραπεύων ἡττήθη τε περὶ Ἰχνίας, τεῖχός τι οὕτω καλούμενον, ἱππεῦσιν ὀλίγοις μαχεσάμενος, καὶ τρωθεὶς ἀπεχώρησεν αὐτάγγελος 35 τῷ βασιλεῖ τῆς ἐπιστρατείας αὐτοῦ.
اما کراسوس ، که دل به آنداشت تا به کاری دست زند که مر او را فرازمندی و درهمانک سودآور باشد، و بادیدن این که در سوریه، چنین چیزی شدنی نیست ، زیرا اینجا سرزمینی بودکه مردمانی سَربهزیر داشت ، و آن کسانی که در پیشترها با رمیها جنگیده بودند از برای سرکوبشدگیشان، دیگر هیچ گونه دردسری نمیآفریدند، پس او به سوی پارتها لشگر کشید. هرچند او هیچ برائی برای آزردن آنها نداشت و نیز او را به جنگی برنگماریده بودند. اما او شنیده بود که آنها بیش از اندازه دارا میباشند و امید به آن داشت که بتواند به آسانی هوردات را به چنگ آورد، زیرا که او هنوز تازهکار بود.
چنین بود که او از فرات درگذرید و تا به دوردست میانرودان به پیشرفت و کشور را ویران و درهمپاشید. زیرا از آنجا که بربرها (ایرانیها) چشم به اندرتازی او نداشتند، هیچ پاسداریئی پائیدَنانه از کرانهی رود برپانداشته بودند. در پیآمد، ژیلاآک** ، ساتراپ آن سرزمین در آن روزگار، پس از درگیریی به تندی با آنها، با تنی چند از اسواراناَش، در نزدیکی ایخنیای Ἴχνιαι (در نزدیکی کارهائه باستانی در شمال میانرودان، یا هران کنونی در ترکیه)، و باروئی به همین نام، شکست خورد و زخمی شد، پس به نزد پادشاه رفت تا خودش، وی را از آفند رمیها آگاهی رساند.
کراسوس همچنین پیشنهاد دستیار نظامی خود کاسیوس را نیز، که میگفت بهترست در روندراه رودخانهی فرات بسوی بابل پیشروی بنمایند، نادیده گرفت. به گزارش پلوتارخ او پیشنهاد شیخ عربی بنام آریامنیس Ἀριάμνης را پذیرفت. اما نام آریامنیس نامی ایرانی ست، هرچند در دیگر گزارشها نام آن شیخ را عبیر یا عبقر (ابگاروس Ἄβγαρος) شهردار اِدِسا نوشتهاند. همانگون که در بخشهای آینده خواهیم دید، در این روزگار بسیاری از تبارهای عرب خویشتن را شهروندان ایران درمیشمردند و بسیاری از پیروزیهای ایران در برابر رم با یاری آنها رخ داد. ازگزارش پلوتارخ چنین برمیآیدکه این شیخ میباید از سوی سورن برگزیده شده بود تا که کراسوس را به سوی پهنهئی هموار از شنزار و به دور از رودخانه بکشاند تا نیروی اسواران پارت کارآئی و توان پیکارشان در چنین پهندشت به بالاترین باشد. و سپاهیان رم از دسترسی به آب آشامیدنی به دوربمانند. پلوتارخمینویسد:
ταῦτα τοῦ Κράσσου διασκοποῦντος ἔτι καὶ βουλευομένου παραγίνεται φύλαρχος Ἀράβων, Ἀριάμνης ὄνομα, δολερὸς καὶ παλίμβολος ἀνὴρ καὶ πάντων ὅσα συνήνεγκεν εἰς ὄλεθρον ἡ τύχη κακὰ, μέγιστον αὐτοῖς καὶ τελειότατον [p. 376] γενόμενος:
در همانک که کراسوس هنوز در پژوهش و بررسی این دشواریها بود ، شیخی عرب ،به نام آریامنس ، مردی فریبکار و بدنهاد ، و کسی که نشان داد، که از میان همه بدآوریهایی که بخت برای نابودی رمیها درچیده بود ، بزرگترین و پرآسیبترینشان بود.
پلوتارخ و کاسیوس دیُو بر کراسوس خرده گرفتهاندکه چرا او در نخست، در آن هنگامکه هنوز میترادات چهارم سرنگون نشده بود، به سلوسیا در نتازید. زیرا که میترادات که زیر پشتیبانی گابینوس بود، میتوانست به وی یاری دهد و چرا او در کرانهي رود تیغریز (دجله) به نبرد نپرداخت تا به آب آشامیدنی نزدیک باشد. شاید که کراسوس از اینرو نبرد خویش را در سرزمینهای شمالی میانرودان آغاز نمود که میخواست نزدیک به سپاهیانی باشد که برای پاسداری شهرها گمارده بود . در گزارش دیو آگهداد بیشتری را در بارهی شگردهای رزمی شیخ عبقر از اهالی اوسورون (اُرُها) به دست میآوریم :
μέγιστον δὲ ὅμως αὐτοὺς ὁ Ἄβγαρος ὁ Ὀρροηνὸς ἐλυμήνατο: ἔνσπονδος γὰρ τοῖς Ῥωμαίοις ἐπὶ τοῦ Πομπηίου γενόμενος ἀνθείλετο τὰ τοῦ βαρβάρου. καὶ τοῦτο μὲν καὶ ὁ Ἀλχαυδόνιος ὁ Ἀράβιος ἐποίησε: πρὸς γὰρ τὸ ἰσχυρὸν ἀεὶ μεθίστατο. ἀλλ᾽ ἐκεῖνος μὲν ἐκ τοῦ προφανοῦς ἀπέστη, καὶ κατὰ τοῦτο οὐ δυσφύλακτος ἦν: ὁ δ᾽ Ἄβγαρος ἐφρόνει μὲν τὰ τοῦ Πάρθου, ἐπλάττετο δὲ τῷ Κράσσῳ φιλικῶς ἔχειν, καὶ χρήματά τε ἀφειδῶς αὐτῷ ἀνήλισκε, καὶ τά τε βουλεύματα αὐτοῦ πάντα καὶ ἐμάνθανε καὶ ἐκείνῳ διήγγελλε, καὶ προσέτι εἰ μέν τι χρηστόν σφων ἦν, ἀπέτρεπεν αὐτόν, εἰ δ᾽ ἀσύμφορον, ἐπέσπερχε. καὶ δὴ καὶ τοιόνδε τι τελευτῶν ἔπραξε. τοῦ γὰρ Κράσσου πρὸς Σελεύκειαν ὁρμῆσαι διανοουμένου, ὥστε ἐκεῖσέ τε ἀσφαλῶς παρά τε τὸν Εὐφράτην καὶ δἰ αὐτοῦ τῷ τε στρατῷ καὶ τοῖς ἐπιτηδείοις κομισθῆναι, καὶ μετ᾽ αὐτῶν ῾προσποιήσεσθαι γάρ σφας ἅτε καὶ Ἕλληνας ῥᾳδίως ἤλπιζεν᾽ ἐπὶ Κτησιφῶντα μὴ χαλεπῶς περαιωθῆναι, τούτου μὲν ὡς καὶ χρονίου ἐσομένου ἀμελῆσαι αὐτὸν ἐποίησε, τῷ δὲ δὴ Σουρήνᾳ ὡς καὶ ἐγγὺς καὶ μετ᾽
با این همه ، بزرگترین آسیب بر آنهارا اَبگاروسِ اُرُها روا داشت. زیرا او در روزگار پُمپی خود را پیماندار به صلح با رمیها نموده بود، اما اینک هواداری از بربرها را برگزید؛ همانند همان رفتاری که اَلخودونیِ عرب مینمود، که همیشه به سوئی که نیرومندتر بود میپیوست . اگرچه او به ، آشکارا به شورش برخاسته بود، و از این روی رویاروئی در برابر او کاری دشوار نبود. اما اَبگاروس ، گرچه هوادار پارتها بود ، چنان وانمود مینمود که به کراسوس بس گرایش دارد. وی به دستودلبازانه برای او هزینه مینمود ، و از همهی برنامههای رزمی وی آگاهی مییافت و آنها را به دشمن گزارش مینمود، و افزون برآن ، اگر برنامهئی به سود رمیها بود، اومی کوشید تا وی را از انجام آن گمراه سازد ، اما اگر برنامهئی به زیانشان بود،وی را به پیشبردن آن برمیانگیخت. به فرجام این او بود که رویداد را چنین پینهاد: که چون کراسوس بر سر آن بود که با سپاهش با سرآسودگی و داشتن بُنه در درازای کرانههای فرات و چشمهسارهایی که به آن میپیوندند، راه بپیماید و به سوی سلوسیا پیشروی کند؛ تا با همکاری مردم آن شهر، که وی امیدوار بود، چون یونانی بودند، به آسانی هواداریشان را به سوی خود گرایش دهد، تا که بتواند بدون هیچ دشواری به تیسپاون (تیسفون) تراشود، اَبگاروس مایهي آن شد که وی این دیسه را رها کند ، به این بهان که انجام آن هنگامی زیادی به درازا خواهد کشید. او به وی بپذیرانید که به سورن آفند آرَد ، زیرا که وی در همان نزدیکیها تنها با تنی چند سپاهی به سر میبرد. سپس ، هنگامیکه بارهها را چنان سامان داد تا آفندگر از میان برود و سوی دیگر چیره شود (زیرا که او به بهانه آگهیچینی، به پیاپی به نزد سورن میرفت) ، چنین بود که او رمیها را در بیاندیشگیشان به آنچه که وی آنرا پیروزیی در دسترس نشان میداد، در میانهی راه رها نمود و به آفندِ دشمنان پیوست.
و چنین بود که او برای گذراندن زمستان به سوریه بازگشت . و بابستن مالیاتهای سنگین برشهرهای سوریه و آسیای کِهتر کوشید که سپاهیانی را گرداوری نماید و البته گزارشها نشان میدهند که اگر شهری به او به اندازهئی کافی رشوه میداد از پرداخت مالیات و سپاه معاف میشد. او نیایشگاهها را از زر و سیم تهی کرد و خود آزمندانه همهی این چپاولها را با ترازو وزن مینمود. به هر روی به ارزیابی کاسیوس دیُو این تعطیل زمستانی در نبرد به پارت فرصت آن داد تا سپاه خویش را گردهم آورد وآماده برای رزم سازد.
![]() |
| کراسوس |
ἤδη δὲ τὰς δυνάμεις ἐκ τῶν χειμαδίων συναθροίζοντος αὐτοῦ πρέσβεις ἀφίκοντο παρ᾽ Ἀρσάκου βραχύν τινα λόγον κομίζοντες, ἔφασαν [p. 368] γάρ, εἰ μὲν ὑπὸ Ῥωμαίων ὁ στρατὸς ἀπέσταλται, πόλεμον ἄσπονδον εἶναι καί ἀδιάλλακτον, εἰ δὲ τῆς πατρίδος ἀκούσης, ὡς πυνθάνονται, Κράσσος ἰδίων ἕνεκα κερδῶν ὅπλα Πάρθοις ἐπενήνοχε καί χώραν κατείληφε, μετριάζειν Ἀρσάκην καὶ τὸ μὲν Κράσσου γῆρας οἰκτείρειν, ἀφιέναι δὲ Ῥωμαίοις τοὺς ἄνδρας, οὓς ἔχει φρουρουμένους μᾶλλον ἢ φρουροῦντας:
به همان زودی که او در ارودگاه زمستانی خویش به گردآوری نیروهای خود پرداخت، فرستادگان آرشآک (هوردات) با پیامی به شیوا کوتاه به نزد او آمدند. آنها گفتند که اگر آن سپاه از سوی مردم رم فرستاده شده باشد ، این به میانای جنگی بدون آتشبس و بدون پیمان است. اما اگر چنانکه به آگهیشان رسیده است، به سرپیچی از خواست کشورش باشد، و تنها از برای بهرهوری خود اوست که کراسوس به چالش با پارت دست به رزماپزار برده و به سرزمین آنها دستدرازی نمودهست، در آن روی آرشآک به دادگری واکنش نشان میدهد، و به دلسوزی برای کهنسالی کراسوس، به جای آنکه از سپاهیانی که وی برای پاسداری و نگهبانی برگزیده، پاسداری کند ، آنها را به رمیها بازمیگرداند.
τοιαῦτα μὲν τὰ τῶν Πάρθων ἐστίν, ἐσβαλόντος δὲ ἐς τὴν Μεσοποταμίαν τοῦ Κράσσου ὥσπερ εἴρηται, ὁ Ὀρώδης ἔπεμψε μὲν καὶ πρὸς ἐκεῖνον ἐς τὴν Συρίαν πρέσβεις, τῆς τε ἐσβολῆς αἰτιώμενος καὶ τὰς αἰτίας τοῦ πολέμου πυνθανόμενος, ἔπεμψε δὲ πρός τε τὰ ἑαλωκότα τά τε μεθεστηκότα Σουρήναν σὺν στρατῷ: αὐτὸς γὰρ τῇ Ἀρμενίᾳ τῇ τοῦ Τιγράνου ποτὲ γενομένῃ διενοεῖτο ἐπιστρατεῦσαι, ὅπως ὁ Ἀρταβάζης ὁ τοῦ Τιγράνου παῖς ὁ τότε αὐτῆς βασιλεύων μηδεμίαν τοῖς Ῥωμαίοις, ἅτε καὶ περὶ τῇ οἰκείᾳ δεδιώς, βοήθειαν πέμψῃ. ὁ οὖν Κράσσος ἐκείνῳ τε ἐν Σελευκείᾳ ῾ἔστι δὲ πόλις ἐν τῇ Μεσοποταμίᾳ, πλεῖστον τὸ Ἑλληνικὸν καὶ νῦν ἔχουσἀ τὰς αἰτίας τοῦ πολέμου ἐρεῖν ἔφη: καὶ αὐτῷ τῶν Πάρθων τις ἐς τὴν χεῖρα τὴν ἀριστερὰν τοῖς τῆς ἑτέρας δακτύλοις κρούσας εἶπεν ὅτι ‘θᾶσσον ἐντεῦθεν τρίχες ἀναφύσονται ἢ σὺ ἐν Σελευκείᾳ γενήσῃ.
به همانسان که گفته شد ، هنگامی که کراسوس به میانرودان آفندآورد ، هوردات پیامرسانهایی را به سوریه درفرستاد تا وی را از برای آفندش سرزنش کرده، و از وی برائی جنگ را بپرسند. وی در همان زمان سورن را با سپاهی به سرزمینهای چیره شده و بپاخاسته گسیل داشت. زیرا که برسر آن بود كه خود لشگری را به نبرد با آن بخش از ارمنستان، كه چندی پیش از آنِ تیگران بود، فرماندهی كند تا آرتاواز ، پسر تیگران ، پادشاه آن سرزمین در آن روزگار ، از بیم خطر برای سرزمین خویش نتواند هیچ كمكی به رمیها برساند. اینک کراسوس پاسخ داد که برائی جنگ را در سلوسیا به او میگوید؛ که این شهری در میانرودان است که حتی در هماکنون نیز شماری بسیار زیاد از یونانیها در آن به سرمیبرند. پس یکی از پارتها ، با انگشتان دست خود به کف دست چپ نشان کرد و به درشتی گفت: "زودتر در اینجا موی خواهد روئید تا تو به سلوسیا برسی!"گزارش پلوتارخ به گونهئی آشکارتر ازچگونگی این گفتگوها پرده برمیدارد، او مینویسد:
πρὸς ταῦτα Κράσσου κομπάσαντος ὡς ἐν Σελευκείᾳ δώσει τὰς ἀποκρίσεις, γελάσας ὁ πρεσβύτατος τῶν πρέσβεων Οὐαγίσης καί τῆς χειρὸς ὑπτίας δείξας τὸ μέσον ‘ἐντεῦθεν,’ εἶπεν, ‘ὦ Κράσσε, φύσονται τρίχες πρότερον ἢ σὺ ὄψει Σελεύκειαν.’
οὗτοι μὲν οὖν ἀπήλαυνον ὡς βασιλέα Ὑρώδην πολεμητέα φράσοντες, ἐκ δὲ τῶν πόλεων ἃς ἐφρούρουν Ῥωμαῖοι τῆς Μεσοποταμίας, παραβόλως τινὲς διεκπεσόντες ἄξια φροντίδων ἀνήγγελλον,
پس از آن، بغیس، کهنسالترین فرستادگان به کراسوس که به خیرهسری گفت که او پاسخ خود را در سلوسیا خواهدداد، برافروخته بخندید و کف دست خود براو باز بنمود و گفت: "هان کراسوس ، موها پیش از آنکه تو سلوسیا را ببینی در اینجا خواهد روئید. "
چنین بود که ، فرستادگان به نزد شاه هوردات سواره بازگشتند تا به او بگویند که به جز از جنگ گزیری نیست. اما از شهرهای میانرودان که رمیها در آن پایگاه داشتند، برخی از کسان با خطر کردنی بزرگ گریختند و آگهدادهای از رویدادهایی سهمگین را آوردند.
![]() |
| سورن |
چنین بود که سورن نخست به سلوسیا در تازیده بود و سپس به بابل اندر شده و میترادات چهارم را به بند گرفته بود و اورا در برابر هوردات دوم به کیفر کشتن پدرش، فره آرت سوم به دست دژخیم سپرد. به گزارش پلوتارخ: سپس برخی از سپاهیان کراسوس که وی به پاسداری شهرهای میانرودان گمارده بود از برابر نیروهای سورن گریختند و باخود خبرهایی سهمگین از پیکاری پربیم با سپاهیان پارت را با خودبه همراه آوردند.
αὐτόπται μὲν γεγονότες τοῦ τε πλήθους τῶν πολεμίων καί τῶν ἀγώνων ὧν ἠγωνίσαντο προσμαχόμενοι ταῖς πόλεσιν, οἷα δὲ φιλεῖ πάντα πρὸς τὸ δεινότερον ἐξαγγέλλοντες, ὡς ἄφυκτοι μὲν οἱ ἄνδρες διώκοντες, ἄληπτοι δὲ φεύγοντες, βέλη δὲ καινὰ1 προθέοντα τῆς ὄψεως καί πρὶν ὀφθῆναι τὸν βάλλοντα χωροῦντα διὰ τοῦ προστυχόντος, τῶν δὲ καταφράκτων ὅπλα τὰ μὲν διὰ παντὸς ὠθεῖσθαι, τὰ δὲ πρὸς μηδὲν ἐνδιδόναι πεποιημένα, ταῦτα τῶν στρατιωτῶν ἀκουόντων τὸ θράσος ὑπέπιπτεν. πεπεισμένοι γὰρ οὐδὲν Ἀρμενίων διαφέρειν Πάρθους οὐδὲ Καππαδοκῶν, οὓς ἄγων καί φέρων Λούκουλλος ἀπεῖπε, καί τοῦ πολέμου τὸ χαλεπώτατον ἡγούμενοι μακρὰν ὁδὸν ἔσεσθαι καὶ δίωξιν ἀνθρώπων εἰς χεῖρας οὐκ ἀφιξομένων, παρ᾽ ἐλπίδας ἀγῶνα καί κίνδυνον μέγαν προσεδόκων,...
آنها به چشم خویش هم شمار دشمنان و هم شیوهی پیکار آنان را هنگامیکه به شهرها در میتازیدند دیده بودند و به مانند معمول در گزارشهای خود همهی آن بیم دهشتزا را به گزافهگویی رسانده بودند که :" هنگامیکه پارت ها به دنبال دشمن میتازند هیچ راه گریزی از برابرشان نیست. و پیش از پدیداریشان خدنگهایی شگرف را فرو میبارند، که پیش از آنکه بتوان دید که چه کسی آنها را رها کرده بهدرون هرچیز که در برابر راهشان سَدٌ شده باشد رخنه میکنند. و رزمافزارِ اسواران زرهپوششان را بگونهئی ساختهاند که نیرومندانه به درون هرچیزی فرومیشوند و رخنهیِ برخی از آنها را هیچ چیز نمیتواند پیشگیری کند."
و چون سپاهیان این هشدارها شنیدند دلیری خود را از دست دادند. چراکه به آنان این باور را داده بودند که پارتها چندان دِگرینگی (تفاوت) با ارمنها و حتی کاپادوکیها که لوکولوس به آن اندازه به غارت و تاراج کشیده بودشان، که دیگر از آن همه چپاول خسته شده بود، ندارند . و آنها میپنداشتند که دشوارترین مرحلۀ نبرد رهسپاریی دراز به میدان نبرد و به دنبال تاختن از سپاهیانی خواهد بود که دلیری نبرد از نزدیک را ندارند و اینک برواژ با چشمداشتشان، به آنها از پیکاری بس بیمناکانه سخن میرفت.
در این هنگام سورن به هوشمندی توانسته بود کراسوس را به یاری جاسوس خود آریامنز (عبقر) گام به گام از رودخانه دور نماید و به سوی بیابان کارهائه بکشاند. بیابانی که بگزارش پلوتارخ شنزاری تهی از هرگونه گیاه وآب و سنگ بود. و دراین هنگام پیام آوران از آفند هوردات به ارمنستان خبر آوردند و گفتند که آرتاوآزاد در رویارویی و نبرد با پادشاه پارت ست و نمیتواند هیچگونه سپاه برای یاری بفرستد. آرتاوازاد، در آن پیام، به دیگر بار از کراسوس میخواست که از نبرد دربیابان چشم بپوشد و به یاری او در ارمنستان درآید تا بتوانند با پیوستن نیروهایشان بهم بر پارت چیره شوند. به گزارش پلوتارخ کراسوس خشمگِنانه چنان پنداشت که آرتاوآزاد سرِ نیرنگ به او دارد.
و در این هنگام بود که پیشآهنگان سپاه کراسوس ازآفندهای چریکی سورن خبر میدادند و چون سپاه کراسوس در پیشروی خویش به بلاسیوس رسید سپاهیان از اینکه پس از راهپیمایی در شنزاری آنچنان داغ با لبانی سوخته از تشنگی سرانجام به آب رسیده و میتوانند اندکی از خستگی خود بکاهند شادمان شدند اما کراسوس که به اندرز پسرش میخواست هرچه زودتر کار سورن را بسازد فرمان پیشروی داد. و در این هنگام بود که طلایهی سپاه سورن پدیدار شد و رمی ها از شمار اندک آنان و پوشاک ژندهی سپاهیان پارت در شگفت شدند.
سورن بخش بزرگی از سپاه خویش را در پسی دور نگاه داشته بود و زرههای درخشان سپاهیان خود را گل اندود نموده و آنها را با پوست جانوران و پارچههایی ژنده پوشانیده بود تا سپاهیان رم را، به انگار این که دشمن گروهی از بینوایان بی سروپا هستند، به تاختن در پی سپاه خویش برانگیزاند.
همینکه رمیها چنین فریب خوردند، و به دنبال آنها درتازیدند. پارتها با آوای کوبهی هراسانگیز طبلهایشان به همراه زنگ آسیمگیزای زنگولههای برنجی با نعرههایی بلند، آن پوستها و پارچههای ژنده را از روی زرههای درخشندهشان برانداختند. به گزارش پلوتارخ:
Πάρθοι γὰρ οὐ κέρασιν οὐδὲ σάλπιγξιν ἐποτρύνουσιν ἑαυτοὺς εἰς μάχην, ἀλλὰ ῥόπτρα βυρσοπαγῆ καὶ κοῖλα περιτείναντες ἠχείοις χαλκοῖς ἅμα πολλαχόθεν ἐπιδουποῦσι, τὰ δὲ φθέγγεται βύθιόν τι καὶ δεινόν, ὠρυγῇ θηριώδει καὶ τραχύτητι βροντῆς μεμιγμένον, εὖ πως συνεωρακότες ὅτι τῶν αἰσθητηρίων ἀκοὴ ταρακτικώτατόν ἐστὶ τῆς ψυχῆς καὶ τὰ περὶ ταύτην πάθη τάχιστα κινεῖ καὶ μάλιστα ἐξίστησι τὴν διάνοιαν.
زیرا پارتها در نبرد خویشتن را با کُرنای یا شیپور برنمیانگیزانند ، اما آنها طبلهائی میانتُهی از پوستهای کشیدهشده دارند ، که با زنگولههای برنز پوشانده شده است ، و به ناگهان آنها همگی، از بسیاری سویها، بر آنها میکوبند ، و کوبهها با تنینی بم و گنگ آوا میدهند ، آمیزهیی از غرش درندگان توسن (وحشی) و خروش سهمناک تندر. آنها به درستی داوری نموده بودند که از میان همهی نودشها (حواس) ، این شنوایی است که میتواند بیشاز هرچیز روان را بپَریشَد، زودتر از هرچیز نودشهارا برانگیزاند ، و به بیشترین کارائی، توان داوری را از میان ببرد .
سپس رمیها به این انگار که شمار اندک پارتیان به نزدیکشان خواهند آمد از آفند باز ایستادند . اما پارت ها سواران زره پوششان را به پیش آوردند و با دیگرسواران خود به گرد آنان به تاخت چرخیدند و توفانی از گرد و خاکی بیپایان به پاکردند که دیگر نه رمیها میتوانستند چیزی را ببینند و یا چیزی را به آشکاری بگویند. و چونان در تنگنایی باریک درهم انبوه شده بودند که بهروی هم میافتادند و برآنان پیکان میبارید که با خود مرگی میآورد که نه آسان بود و نه بهتندی. زیرا که در شکنجهی دردی پرپیچ و تاب برای به بیرون کشیدن و چرخاندن پیکان از بدنشان آنها فرسوده میشدند و هنگامی که میکوشیدند تا بهزور سرخاردار پیکان را از تن بدرآرند رگها و ماهیچههایشان پاره میشد و زخمشان زشتتر میشد.
چنین بود که چون شب در رسید کاسیوس و تنی چند دیگر از فرماندهان رم که دریافته بودند که در نبرد کارهائه شکست خوردهاند و کراسوس به همگی روحیهی خویش را باخته است برآن شدند که ماندهی سپاهیان رم را شبانه بسوی شهر کارهائه فراری دهند و زخمیان را برجاینهند . اما آوای نالهی زخمیان نومید آنچنان به مویه بود که فراریان گیج شده و هراسان به نابسامان و نا هماهنگ پا به گریز نهادند. بسیار ازآنان راه خود گم کردند و هرگز به کارهائه نرسیدند.
سورن با همه آنکه از گُریختن رمیها آگاه بود، آنشب بهدنبال آنان نرفت، اما در فردای آن روز سپاهاَش را به دو لشگر بخش نمود وخود با لشگری به سوی کارهائه شد و لشگر دیگر به اردوگاه رمیها درآمدند، و چهارهزار زخمی را از دردشان رهائی دادند، و همه گروهانهایی را که راهشان را گم کرده بودند از میان بردند؛ مگر تنها بیست نفر را، که به آزرم دلاوریشان در نبرد، آزادشان نمودند. سورن خود در برابر دروازهی کارهائه از رمیها خواست که، به پیشدرآمد از هرگونه گفتگو، نخست کراسوس را در زنجیر به او بسپارند. و چون شب دررسید رمیها بر آن شدند که هر گروهان جداگانه شبانه راه گریز خویش را برگزیند تا که شاید برخی از آنان بتوانند به رم بازگردند.
![]() |
| پایان نبرد کارهائه |
شگفت اینکه کراسوس راهنمایی از اهالی کارهائه را کرایه نمود تا راه فرار را با هزار وپانصدتن از سپاهیاناَش به او بنمایاند. راهنما به گزارش پلوتارخ آنان را در راهی ناهموار و باتلاقی از کارهائه بیرون برد و آنان تا رسیدن پگاه راه گم کرده بودند، و چون سرانجام با برآمدن آفتاب توانستند گذرگاه را بیابند، گروهی از سپاهیان پارت بر آنها دربتازیدند؛ اما بخت با آنان یار بود، زیرا که گروهی دیگر از راهگمکردگان رم به آنها رسیدند و کراسوس را رهائی دادند .
![]() |
اما اینکه او نوشته است که سورن نگران بود که " اگر با فرارسیدن شب رُمیها به فراز تپه برسند دستگیری آنان ناشدا خواهد بود" نمیتواند درست باشد، زیرا این آشکارست، که برای سورن مهینتر از هر چیز این بود که هرچه زودتر سپاهیاناَش به خانه و کاشانهی خویش بازگردند. به هرروی به گزارش پلوتارخ، سورن برای پایان دادن به نبرد و دستگیری کراسوس دست به ترپندی زد:
اوبرخی از سپاهیان رم را که دربند بودند در نخست آزاد نمود و آنها از بربرها شنیده بودند که پادشاه نمیخواهد نبردی بیپایان میان او و رمیها در روند باشد و بهتر این میبیند که برای برپائی دوستی با آنها با کراسوس به مهربانی رفتار نماید و این همه را آنها یادگرفته بودند که بگویند. سپس پارتها از جنگ دست کشیدند و سورن و سرفرماندهان او به خاموشی سواره بر فراز تپه رفتند. او زه از کمان خویش شل نمود و دست راست خود بلند کرده و کراسوس را به آشتی فراخواند و گفت: "من بر واژ با خواست پادشاه نیرو و ارج تو را به آزمون آوردم وینک او به خواست خود نرمش و دلبستگی به دوستی خود را با پیمانِ نبردبَس به تو پیشنهاد میکند وگر که تو بازگردی پناه تو را فراهم میآورد.
سورن سپس سر و دست بریدهی کراسوس را به هوردات فرستاد و سپس جشنی در سلوسیا برای شادی برپا نمود که آنرا برسر سرزنش و خوارداشتِ رم "تریُمفوس" triumphus خواند زیرا که هر ژنرال رم با پیروزی در نبرد از سوی سنای رم "تریُمفوس" میگرفت و به فرازمندی میرسید و دیدیم که کراسوس بر پُمپی به خاطر فرازمندی هایش رشک میبرد و نبرد ایران را از برای دریافت فرازمندی آغازنموده بود. در این جشن یکی از زندانیان رمی که شبیه کراسوس بود پوشاک زنانه در بر نمود و سوار براسب شد و میبایست که اگر اورا بنام کراسوس یا ایمپراتور میخواندند پاسخ میداد. در پیشاپیش او سواران شیپورنواز بودند و تنی چند از بازپرسان سوار بر شتر و با در دست گرفتن فاسکِس Fasces، که نماد نیرومندی رم بود و از چند شاخهی خشک نازک به هم بسته که با سر تبر زینی درست شده بود، و بر آنها سرهای تازه بریدهی رمیها را آویخته بودند، و در پشت آنها درباریان سلوسیا آوازهای ناسزاآمیز و به لودگی در بارهی ترسویی و زنانگی کراسوس ترانه میخواندند، تا با این جشن و شادی انگارههای نیرومندی و توان رم را به چالش درکشند و خوار بدارند.
اما پارتها هنوز شگرد پیرامونبست شهرها را نیاموخته بودند و نیروهای بنیانی آنان همه سپاه سواره بود و با کاربرد دژکوبهها آشنایی نداشتند. چنین بود که از پیرامونبست آنتیگونیا نیز هودی برنبستند. کاسیوس که توانسته بود راه بازگشت آنانرا به خبرچینی دریابد در راه بر آنان کمین بنهاد و هوراک و بسیاری از سپاهیان پارت را بکشت . اما آنها که توانستند از کمین بگریزند و به کرانه شرقی رود فرات بازبگردیدند، و در تابستان آن سال توانستند به رهبری پاکهور با نیروهایی تازه نفس بازگردند و نبردهای آنان تا زمستان آن سال درازا یافت وآن زمستان را در شمال سوریه در استان سیرستیکا بسر کردند.
| پاکهور |
καὶ αὐτὸς μὲν ἐν ἡσυχίᾳ τὸ ὑπήκοον διήγαγε, τοὺς δὲ δὴ Πάρθους ἐπ᾽ ἀλλήλους ἔτρεψε: Ὀρνοδαπάτην γάρ τινα σατράπην ἀχθόμενον τῷ Ὀρώδῃ προσποιησάμενος, ἀνέπεισε δι᾽ ἀγγέλων τόν τε Πάκορον βασιλέα στήσασθαι καὶ ἐπ᾽ ἐκεῖνον μετ᾽ αὐτοῦ στρατεῦσαι.
او سرزمین زیر فرمان خود را در آرامنگاهداشت براند و پارتها را به دشمنی با یکدیگر برانگیخت. زیرا پس از به دست آوردن دوستی اُرنوداپتس، یکی ازساتراپ ها ، که به هوردات آزردگی داشت، او را با فرستادن پیامرسانان به پذیرا آورد که هورپاک را به آوند پادشاه شناسایی کند ، و با او ستیزهیی را به چالش با شاه برپانماید.
و اینک برای یکچند مارک آنتونی به فرمانروایی تام رسید و نقش اجرا کنندهی وصیتنامهی سزار را بر دوش گرفت . کاسیوس بر پایهی وصیتنامهی سزار فرماندار سوریه شد و مارکوس بروتوس فرماندار مقدونیه و دسیموس بروتوس فرماندار کیس آلپاین گاوُل.
آنتونی اما چشمداشتهای مردم رابا خواندن وصیتنامهی سزار، که به هر شهروند پیمان بهرهمندی از میراثش رامیداد، به اندازهیی زیاد بالا برده بود و اینک مردم بهرهای خویش را از میراث سزار درمیخواستند. و اینک اکتاویوس نیرنگباز زمینهای خویش را بفروخت و از دوستان خود وام گرفت و آن پولها را به آوند بهرهای مردم از مرگریگ تزار در میان شهروندان بخش نمود و چنین بود که محبوبیت او ازآنتونی فراتر شد. تا به آنجا که هم سیسرو به نمایندگی سنا و هم آنتونی از دید سود خویش پیوند و همراهی با او را درخواست میداشتند.
اکتاویوس، که اینک پیوند خویش را با سیسرو و سنا بریده بود، نیازمند همکاری با مارک آنتونی بود، که اکنون از سوی لپیدوس پشتیبانی میشد. افزون برآن هنوز استانهای شرقی در دست کاسیوس و بروتوس بودند و زینروی بود که او به زیرکی و هوشیاری دومین گروه "سه تن سالاران" را با لپیدوس و مارک آنتونی پایه گذارد. و آنها برآن شدند که نخست استانهای غربی رم را درمیان خود بخشکنند و سپس، پس از برون راندن بروتوس از مقدونیه و کاسیوس از سوریه به بخشبندی تازهئی بپردازند.
سیسرو چون شنید که آنها میآیند و به نوکران خود دستور داد تا تخت روان را بر زمین نهند و آنان چنین کردند. او... به قاتلین خود خیره نگریست. او پوشیده از گرد و غبار و موهایش بلند وژولیده بود. چهرهاش پیچخورده و مرگآسا از آشفتگیاَش بود - آنچنان که بسیاری از آنان که به تماشا ایستاده بودند هنگامیکه هرنیوس اورا میکشت چهرهی خویش پوشاندند. او به همان آوند که وی گردن از تختروان بیرون کشیده بود گلویش را ببرید... هرنیوس بهفرمان آنتونی سر ودستهای او را از تن جدا نمود."
ταῦτα μὲν οὕτως ἐγένετο, κατὰ δὲ δὴ τοὺς [p. 268] αὐτοὺς τούτους χρόνους, μετὰ τὴν μάχην τὴν πρὸς τοῖς Φιλίπποις συμβᾶσαν, ὁ Ἀντώνιος ὁ Μᾶρκος ἔς τε τὴν Ἀσίαν τὴν ἤπειρον ἦλθε, κἀνταῦθα τὰ μὲν αὐτὸς περιιών, ἐς δὲ τὰ ἄλλους πέμπων, τάς τε πόλεις ἠργυρολόγει καὶ τὰς δυναστείας. ἐπίπρασκε. κἀν τούτῳ τῆς Κλεοπάτρας ἐν Κιλικίᾳ οἱ ὀφθείσης ἐρασθεὶς οὐκέτ᾽ οὐδεμίαν τοῦ καλοῦ φροντίδα ἐποιήσατο, ἀλλὰ τῇ τε Αἰγυπτίᾳ ἐδούλευε καὶ τῷ ἐκείνης ἔρωτι ἐσχόλαζε. καὶ ἄλλα τε διὰ τοῦτο πολλὰ καὶ ἄτοπα ἔπραξε, καὶ τοὺς ἀδελφοὺς αὐτῆς ἀπὸ τοῦ ἐν. Ἐφέσῳ Ἀρτεμισίου ἀποσπάσας ἀπέκτεινε. καὶ τέλος Πλάγκον μὲν ἐν τῇ Ἀσίᾳ τῷ ἔθνει, Σάξαν δὲ ἐν τῇ Συρίᾳ καταλιπὼν ἐς τὴν Αἴγυπτον ἀπῆρεν. ὅθενπερ καὶ τὰ μάλιστα ἄλλα τε ταραχώδη πολλὰ ἐπεγένετο, ὥστε καὶ τοὺς Ἀραδίους τοὺς νησιώτας μήθ᾽ ὑπακοῦσαί τι τοῖς ὑπ᾽ αὐτοῦ πρὸς σφᾶς ἐπὶ χρήματα πεμφθεῖσι, καὶ προσέτι καὶ φθεῖραί τινας αὐτῶν, καὶ οἱ Πάρθοι καὶ πρὶν. κινούμενοι, τότε δὴ καὶ μᾶλλον τοῖς Ῥωμαίοις ἐπέθεντο. ἦγον δὲ αὐτοὺς Λαβιῆνος καὶ Πάκορος, οὗτος μὲν Ὀρώδου τοῦ βασιλέως, ἐκεῖνος δὲ τοῦ Λαβιήνου τοῦ Τίτου παῖς ὤν. ἦλθε δὲ ὧδε ἐς τοὺς Πάρθους, καὶ τάδε σὺν τῷ Πακόρῳ ἔπραξεν. ἐτύγχανε μὲν τῷ τε Κασσίῳ καὶ τῷ Βρούτῳ συμμαχῶν, πεμφθεὶς δὲ πρὸς τὸν Ὀρώδην πρὸ τῆς μάχης ὅπως τινὰ βοήθειαν λάβῃ, συχνὸν ὑπ᾽ αὐτοῦ χρόνον διετρίβη περιορωμένου καὶ ὀκνοῦντος 4 μὲν συνθέσθαι οἱ, δεδιότος δὲ ἀπαρνήσασθαι. καὶ μετὰ τοῦτο ὡς ἥ τε ἀγγελία τῆς ἥττης ἀφίκετο καὶ οἱ κρατήσαντες ἐδόκουν μηδενὸς τῶν ἀντιπολεμησάντων σφίσι φείσεσθαι, κατέμεινε παρὰ τοῖς βαρβάροις, τὸν μετ᾽ αὐτῶν βίον πρὸ τοῦ οἴκοι ὀλέθρου προτιμήσας. οὗτος οὖν ὁ Λαβιῆνος ἐπειδὴ τάχιστα τήν τε ἔκλυσιν τοῦ Ἀντωνίου καὶ τὸν ἔρωτα τήν τε ἐς τὴν Αἴγυπτον ὁδὸν ᾔσθετο, ἔπεισε τὸν Πάρθον τοῖς Ῥωμαίοις ἐπιχειρῆσαι. τά τε γὰρ στρατεύματα αὐτῶν τὰ μὲν παντελῶς ἐφθάρθαι τὰ δὲ κεκακῶσθαι, καὶ τοὺς λοιποὺς ἐν στάσει τε εἶναι καὶ πολεμήσειν αὖθις ἔφη: κἀκ τούτου παρῄνεσεν αὐτῷ τήν τε Συρίαν καὶ τὰ ὅμορα αὐτῇ καταστρέψασθαι, ἐν ᾧ Καῖσαρ μὲν ἔν τε τῇ Ἰταλίᾳ καὶ περὶ τὸν Σέξτον [8] ἀσχολίαν 6 ἦγεν, Ἀντώνιος δὲ ἐν τῇ Αἰγύπτῳ ἤρα. ἡγεμών θ᾽ ὑπέσχετο τοῦ πολέμου γενήσεσθαι, καὶ πολλὰ καὶ κατὰ τοῦτο τῶν ἐθνῶν, ἅτε καὶ ἀλλοτρίως τοῖς Ῥωμαίοις διὰ τὴν συνεχῆ κάκωσιν ἔχοντα, μεταστήσειν ἐπηγγείλατο.
به دنبال نبرد در فیلیپی ، مارک آنتونی به آسیای خرد اندرآمد ، و برای بهدست آوردن دارائی به شهرها مالیات بست و به فروش مقامهای دولتی پرداخت. اوخود برخی از این سرزمینها را به دیدار میرفت و به برخی دیگر کارگزاران خویش را میفرستاد ودر همین هنگام بود که او به کلئوپاترا ، که وی را در کیلیکیا دیده بود عاشق شد، و از آن پس دیگر هرگز به سربلندی نیاندیشید و بردهی آن زن مصری شد و همهی وقت خویش را به شیدائی او میگذرانید . و این مایهی آن شد که او رفتاری ناپسند در پیش بگیرد ، و به ویژه برادران وی را از نیایشگاه آرتمیس در افسس برون کشید و آنها را نابود نمود. و به سرانجام پلانكوس را در استان آسيا و ساكسا در سوريه به فرمانداری برگمارید و خود رهسپار به مصر شد. این کار او مایه بر انگیختن بسیاری از آشوبها شد : ومردمان میاناب (جزیره) آرادوس کارگزارانی را که برای گردآوری پول از سوی آنها فرستاده شده بودند ، به هیچ نمیگرفتند و حتی تا به آنجا پیش رفتند که برخی از آنها را کشتند و پارتهایی که در پیشتر کنشگر بودند، اکنون بیش از هر هنگام دیگر رمیها را به درگیری و ستیز میکشیدند. و رهبران آنها لابینوس Labienus و پاکهور Pacorus بودند، که این دومی پسر پادشاه هوردات Orodes بود و آن یکی پسر تیتوس لابینوس Titus Labienus بود. داستان چگونگی آمدن لابینوس در میان پارتها و آنچه که وی در پیوند با پاکهور انجام داد ، به گونهي که در زیر میآید بود.
وی از همدستهای بروتوس و کاسیوس بود که پیش از نبرد، برای به دست آوردن برخی از یاریهای رزمی به نزد هوردات شده بود ، و مدتها در بازداشت وی به سر برد زیرا که پادشاه دیده به چرخش رویدادهاداشت و از پیوستن نیروهایخود به وی دودل بود ، و با این همه نمیخواست کهاین خوشامد را از دست بدهد، هنگامی که لابینوس از شکست همداستانش آگهییافت ، و بر وی چنین مینمود که پیروزمندان نبرد بر سر آنند که از گناه هیچ کسی که در برابر آنها ایستادگی نموده است ، نگذرند ، او به جای اینکه به خانه بازگردد و نابودشود، بهر آن دید که در میان بربرها ماندگار بماند، و با آنها زندگی کند. اکنون در هماندم که لابینوس از دلسردی آنتونی در بارهی آماجش، و دلخواست وی برای رفتن به مصر آگاهی یافت ، پادشاه پارت را به آفند به رمیها برانگیزانید. چراکه وی به او گفتكه ارتشهای آنان به همگی یا نابود شدهاند و یا که از کار افتادهاند، و آنچه که از آن ارتش بجامانده بر سر شورش به پا خاستهاند و به دگر باره درگیر جنگ خواهند بود. و در برآیند او به پادشاه اندرز داد كه ، در همینک كه سزار در ایتالیا درگیر نبرد با سكستوس ست و آنتونی سرگرم شیدائی خود در مصر، سوریه و سرزمینهای همسایه آن را به زیرفرمان خود درآورد ، . وی پیمان داد كه خود فرماندهی جنگ را به دست گیرد و به هوردات آسوده سری داد كه اگر به او پروای پیگیری از این برنامه را بدهد، از آنجا که بسیاری از استانهای رم از زیستن در زیر بدرفتاری پیاپی رمیها آذرده وبیزارند انها را از رم جدا خواهد نمود.
فرستادهی کاسیوس به ایران فرزند تیتوس لابینوس بود که ژنرال دستیار سزار در گاوُل بود و بسیار مورد علاقهی سزار بود اما پس از آنکه سزار با پمپی درگیر شد لابینوس ازاو گسست و به پمپی پیوست ویکی از سرسختترین دشمنان او شد . بیگمان لابینوسِ پدر با پارتها در پیوند بود، و ازاینرو بود که لابینوسِ پسر، چنانکه خواهیم دید به دربار ایران پناهنده شد و به گزارش دیو فرماندهی سپاه پارت را در نبردهای خاور دریای مدیترانه برگمارد گرفت. اگرچه همانگون که دیدهایم، هورپاک در این هنگام بسیار رزم آزموده بود و بیگمان فرماندهی نیروهاي ایران با او بود و لابینوس تنها به آوند دستیار و رایزن اورا همراهی می نمود. سیسرو در نامهئی به اتیکوس دربارهی هنایش خوب پیوستن لابینوس پدر در روحیهی گنائوس پُمپی، مینویسد:
پمپی به من نوشته است که در همین چند روزه او سپاهی مورد اطمینان خواهد داشت و اضافه میکند که اگر او به پیکنوم بیاید ما به رم بازخواهیم گشت. او لابینوس را در کنار خود دارد که بدون تردید از سستیهای نیروهای سزار باخبرست. با آمدن او گنائوسِ ما دلیریاَش بسیار بیشتر شده است.
Maximam autem plagam accepit quod is qui summum auctoritatem in illius exercutu habebat, T. Labienus, socius scleris esse noluit, reliquit illum et est nobiscum. . .;
بر سزار کوبهئی سخت خورده شده زیرا مردی که در سپاه او بالاترین جایگاه را داشت، ت. لابینوس حاضر به همدستی در تبهکاری او نشده و اورا رها کرده و اینک به ما پیوسته است.
Τοιαῦτ᾽ οὖν εἰπών, καὶ πείσας αὐτὸν πολεμῆσαι, καὶ δύναμιν πολλὴν καὶ τὸν υἱὸν αὐτοῦ τὸν Πάκορον ἐπετράπη, καὶ μετ᾽ αὐτῶν ἔς τε τὴν Φοινίκην ἐνέβαλε, καὶ πρὸς τὴν Ἀπάμειαν προσελάσας τοῦ μὲν τείχους ἀπεκρούσθη, τοὺς δὲ ἐν τῇ χώρᾳ φρουροὺς ἐθελοντὰς προσέθετο. ἐκ γὰρ τῶν τῷ τε Κασσίῳ καὶ τῷ Βρούτῳ συνεστρατευμένων ἦσαν: ἔς τε γὰρ τὰ ἑαυτοῦ στρατόπεδα Ἀντώνιος αὐτοὺς κατέταξε, καὶ τότε τὴν Συρίαν ὡς καὶ ἐμπείρως αὐτῆς ἔχοντας φρουρεῖν ἐκέλευσε. τούτους τε οὖν ὁ Λαβιῆνος ῥᾳδίως ὡς καὶ συνήθεις οἱ ὄντας, πλὴν τοῦ Σάξου τοῦ τότε αὐτῶν ἡγουμένου, ἐσφετερίσατο ῾ἐκεῖνος γὰρ καὶ ἀδελφὸς τοῦ στρατιάρχου ὢν καὶ ταμιεύων μόνος αὐτῷ οὐ προσεχώρησἐ, καὶ τὸν Σάξαν τὸν ἄρχοντα μάχῃ τε ἐκ παρατάξεως καὶ τῷ πλήθει καὶ τῇ ἀρετῇ τῶν ἱππέων ἐνίκησε, καὶ μετὰ τοῦτο ἐκδράντα νυκτὸς ἐκ τῆς ταφρείας ἐπεδίωξεν: ὁ γὰρ Σάξας φοβηθεὶς μὴ καὶ οἱ συνόντες οἱ τὰ τοῦ Λαβιήνου, ὑπαγομένου σφᾶς διὰ βιβλίων τινῶν ἃ ἐς τὸ στρατόπεδον ἐσετόξευε, φρονήσωσιν, ἔφυγεν. καταλαβὼν οὖν αὐτοὺς ὁ Λαβιῆνος τοὺς μὲν πλείους ἔφθειρε, τοῦ δὲ δὴ Σάξου ἐς Ἀντιόχειαν διαφυγόντος τήν τε Ἀπάμειαν, οὐδὲν ἔτι ὡς καὶ τεθνεῶτος αὐτοῦ ἀντάρασαν, ἔλαβε, καὶ μετὰ τοῦτο καὶ τὴν Ἀντιόχειαν ἐκλειφθεῖσαν ὑπ᾽ αὐτοῦ παρεστήσατο, καὶ τέλος καὶ αὐτὸν ἐκεῖνον ἐς Κιλικίαν φυγόντα ἐπιδιώξας καὶ συλλαβὼν ἀπέκτεινε.
τελευτήσαντος δὲ αὐτοῦ ὁ μὲν Πάκορος τὴν Συρίαν ἐχειροῦτο, καὶ πᾶσάν γε αὐτὴν πλὴν Τύρου κατεστρέψατο: ταύτην γὰρ οἵ τε Ῥωμαῖοι οἱ περιλιπεῖς καὶ οἱ ἐπιχώριοι οἱ ὁμοφρονοῦντές σφισι προκατέλαβον, καὶ οὔτ᾽ ἀναπεισθῆναι οὔτε βιασθῆναι ῾ναυτικὸν γὰρ οὐδὲν εἶχεν 1᾿ ἠδυνήθησαν. οὗτοι μὲν οὖν ἀνάλωτοι ἔμειναν: τὰ δ᾽ ἄλλα ὁ Πάκορος λαβὼν ἐς Παλαιστίνην ἐσέβαλε, 2 καὶ τόν τε Ὑρκανόν, ὃς τότε τὰ πράγματα αὐτῶν παρὰ τῶν Ῥωμαίων ἐπιτραπεὶς εἶχεν, ἔπαυσε, καὶ τὸν Ἀριστόβουλον τὸν ἀδελφὸν αὐτοῦ ἄρχοντα κατὰ τὸ ἐκείνων ἔχθος ἀντικατέστησεν. ὁ δὲ δὴ Λαβιῆνος ἐν τούτῳ τήν τε Κιλικίαν κατέσχε, καὶ τῆς Ἀσίας τὰς ἠπειρώτιδας πόλεις ῾ὁ γὰρ Πλάγκος φοβηθεὶς αὐτὸν ἐς τὰς νήσους ἐπεραιώθἠ παρεστήσατο πλὴν Στρατονικείας, τὰ μὲν πλεῖστα ἄνευ πολέμου, Μύλασα δὲ καὶ Ἀλάβανδα διὰ κινδύνων ἑλών. οὗτοι γὰρ ἐδέξαντο μὲν παρ᾽ αὐτοῦ φρουρούς, φονεύσαντες δὲ αὐτοὺς ἐν ἑορτῇ τινι ἀπέστησαν: καὶ διὰ τοῦτο τοὺς μὲν Ἀλαβανδέας αὐτοὺς 3 λαβὼν ἐκόλασε, τὰ δὲ δὴ Μύλασα ἐκλειφθέντα κατέσκαψε. τῇ γὰρ Στρατονικείᾳ προσήδρευσε μὲν πολὺν χρόνον, οὐδένα δὲ αὐτὴν τρόπον ἑλεῖν ἠδυνήθη. καὶ ὁ μὲν χρήματά τε ἐπὶ τούτοις ἐπράσσετο καὶ τὰ ἱερὰ ἐσύλα, αὐτοκράτορά τε αὑτὸν καὶ Παρθικόν γε ἐκ τοῦ ἐναντιωτάτου τοῖς Ῥωμαίοις ἔθους ὠνόμαζεν: οὓς γὰρ κατ᾽ αὐτῶν ἐπῆγεν, ἀπὸ τούτων ἑαυτόν, ὡς καὶ ἐκείνους ἀλλ᾽ οὐ τοὺς πολίτας
بدین سان وی هوردات را به جنگ برانگیزانید و چنین بود که پاکهور پسر پادشاه، به همراه نیرویی کلان، به دست او سپرده شد. آنها به فنیقیه آفند آوردند و به سوی آپامئا پیشروی نمودند، اگرچه آفندنیروهایشان از دیوارهای آنشهر پس زده شد اما بهفرجام پادگانهایآن شهر را بدون هیچ ایستادگی به هواداری خویش درآورد. زیرا که این پادگانها در برگیر نیروها وفادار به بروتوس و کاسیوس بودند. آنتونی آنها را در نیروهای خود گنجانده بود و در این هنگام آنها را به پادگان سوریه برگمارده بود زیرا آنها کشور را میشناختند.
چنین بود که لابینوس بهآسانی هواداری همهی این سپاهیان را به دست آورد، زیرا آنها به خوبی با او آشنا بودند ،تنها در آن هنگام ساکسا ، رهبر آنها بود که از رفتن به سوی دیگر خودداری نمود، او برادر ژنرال ساکسا و همچنین گردآورندهی مالیات بود. (پاکهور و ) لابینوس با به کارگیری توانایی برتر نیروی سوارهی( پارت ) در نبردی سخت با ژنرال ساکسا پیروز شدند ، و هنگامی که او و نیروهایاش شبانه از سنگرهای خود بگریختند، نیروهای (پاکهور به سرکردگی) لابینوس وی را دنبال نمودند. ساکسا از این روی از پایداری دست کشیده و فرار نموده بود که میترسید سپاهیاناَش فریب پیامنامههایی را که لابینوس به پیاپی به اردوگاه او شلیک مینمود بخورند و به او بپیوندند. (پیداست که لابینوس با فرستادن این پیامنامهها با سپاهیان رم از برای نبردهای پایانناپذیرشان همدردی مینمود و به آنها مژده میداد که با پیوستن به سپاه پارت به آرامش و صلح و زندگیی آسوده دست خواهند یافت. نیروهای پاکهور و) لابینوس با تندتازی به فراریان رسیدند، و بیشتر آنها را به خاک افکندند و سپس ، هنگامی که ساکسا به انتیوک گریخت، (پاکهور و) لابینوس آپامئا را که دیگر پایداری نمیکرد به چنگآورد(ند) ، زیرا که سرنشینان آن به این باور بودند که ساکسا درگذشته است. و پس از آن او بر انتیوک ، که اکنون که ساکسا آن را رها کرده بود، نیز چیره گشت و سرانجام ، لابینوس پس از بهدنبال نمودن آن فراری تا به کیلیکیا ، خود ساکسا را گرفتار نمود و او را بکشت. (اینک پس از گذشت سه سده از آفند اسکندر، ایرانیان برای بار دیگر بندر آنتیوک در دریای مدیترانه را به چنگ آورده بودند.)
پس از درگذشت ساکسا ، پاکهور خویشتن را به آوند فرمانروای سوریه خواند و همه آن سرزمین مگر تایر را به زیر فرمان خود گرفت. اما رمیهايی که هنوز زنده مانده بودند و مردمان تایر که هوادارشان بودند هماکنون در آن شهر ایستادگی مینمودند، و نه نوید پاداش میتوانست بر آنها چیره شود و نه فشار زور ، زیرا پاکهور ناوگانی نداشت. بر این بنیان آنها همچنان در برابر آفندهای پارت پایدار ماندند ، اما لابینوس (ونیروهای پارت) دیگرشهرهای سوریه را آرام نمود. وی سپس به فلسطین آفند آورد و هیرکانوس را که از سوی رمیها به فرمانداری آنجا برگمارده شده بود برکنار نمود ، و به جای او، برادرش آریستوبولس را ، از برای دشمنی که میان آنها بود، به جایگاه فرمانداری برنشانید. در همانک لابینوس (به سرگردگی نیروهای پارت ) کیلیکیا را به چنگ آورد و فرمانبرداری شهرهای آن سرزمین، مگر استراتونیکا، را به دست آورد، از آنجا که پلانکوس، از بیم او، به میانآبها (جزایر ) گریخته بود؛ وی توانست بیشتر شهرها را بدون درگیری و نبرد به چنگ آرد، هرچند برای میلاسا و آلابندا وادار به نبرد شد . زیرا اگرچه این شهرها پادگانهایی را از وی پذیرفته بودند ، اما در فرصتی به هنگام جشنوارهئی آنها را کشته و خود به پاخاسته بودند. و از این برای بود که او مردمان آلاباندا را به هنگامی که بر آن شهر چیره شد کیفر داد و شهر میلاسا را پس از آنکه مردمان از آن بیرونشدند با خاک یکسان نمود. اما استراتونیکا را اگرچه او برای مدت ها گرداگرد بست، اما به هیچ روی نتوانست آن شهر را به چنگ آورد. در برآیند از این کامیابیها ، لابینوس آغاز به گرفتن پول و چپاول نیایشگاهها نمود. و خویشتن را به آوند ایمپراتور (بزرگ فرمانده) و پارتيكوس بشناسانید، که در بارهی این آوند پایانی او بر واژ با دهناد رم کنش نمود ، زیرا که او این آوند را از آنها گرفت كه دشمن رميها بودند، چنانکه گويي این پارتها بودندکه ویشکستشان میداد و نه همشهرونداناَش.
آنتونی برای آنکه اکتاویوس در جنگ با پارتها به او یاری دهد پیشنهاد او را پذیرفت. او ۱۲۰ رزمناو نیرومند خودرا به اکتاویوس داد تا از آنها در نبرد با سکتوس پمپی، پسر پمپی بزرگ، بهره برد . در برابر اکتاویوس پیمان داد که ۲۰ هزار سپاهی زبده برای نبرد با پارتها به ویخواهد فرستاد. ولی اکتاویوس به پیمان خود وفادار نماند. ونتیدیوس اما توانسته بود تا اندازهئی از پیشرفت پارتها جلوگیری نماید. او نخست به هوشمندی بهکارزار با لابینئوس و سپاه فراریان رم شد که در کنار پارتها به جنگ آمده بودند و توانست سپاه لابینئوس را به کرانه رود فرات بازپس بنشاند.
به نوشتهی تاریخنویسان یونانی و رمی هنگامیکه سپاهیان رم خبر پیروزی ونتیدیوس را شنیدند روحیهی خود را باختند و لابینوس را ترک نمودند و هر کس راه خود را پیش گرفت و ونتیدیوس آنان را دنبال نمود و بسیاری از آنان را بکشت، که شاید اینان از سپاهیان آسیایی بودند، و بسیاری را در سپاه خود جای بداد، و شاید که اینان از رمیها بودند . اگرچه لابینوس خود با لباسی دگرگون فراری شد و از شهری به شهر دیگر پنهان میگشت تا که سرانجام فرماندار قبرس، دیمیتریوس، اورا بیافت و به خاکش درافکند.
در این هنگام پاکهور با لشگریان خود بسوی فرات واپس نشست تا سپاه خودرا سامانی نو دهد تا سپاهیانی که برای یکسال از خانه و زندگی خویش بهدور مانده بودند بتوانند به خانه و کاشانه خود باز گشته و به زندگی خود سر و سامان دهند و جای خویش را به سپاهیانی تازه نفس باز بسپارند . اما رمیها این واپس نشینی را به پذیرفتن شکست باور و گزارش نمودند.
مارک آنتونی که تازه زناشویی با همسر تازه اش اکتاویا را در آتن جشن گرفته بود . از پیروزی ونتیدیوس با خبر شد و جشن بزرگی در خیابانها برپا نمود. اما در همان هنگام آگهی یافت که پاکهور درحال آمادگی برای تازشی دیگرست. و برآن شد که خود فرماندهی نبرد تازه را بر گمارد گیرد تا فرازمندی پیروزی این بار از آن خودش بشود و نه فرماندهانی مانند ونتیدیوس و چنین بود که در زمستان ۳۹ پیش از میلاد آتن را با همه نیروهایش به سوی شرق ترک نمود .
گرچه در پایین تپه به دلاوری جنگیدند و بیشترین آنها زره پوشیده داشتند با این همه آنها از آفند دور از چشمداشت از سپاهیانی به سنگین رزمابزار به ویژه سنگ پرتابههایی نیرومند که از دور به آنها میخورد که ایستایی در برابرشان بهسختی دشوار بود گیج و شگفتزده شده بودند و به روی هم تنه میزدند .
زیرا مردمان سوریه به پاکهور که دادگر و ملایم بود بس دلبستگی داشتند. دلبستگیئی که به همان اندازه ژرف بود که آنها دربارهی بهترین پادشاهانی که در همه روزگاران برآنها فرمان رانده بودند احساس میکردند.
به گزارش جاستین هنگامیکه هوردات از کشته شدن پسرش و پیروزی سپاه رم در سوریه آگاهی یافت:
اوکه از پیروزی پسرش بر رمی ها گردن افراشته میداشت با آگهی از مرگ پسرش و درهم شکستن سپاهش نخست به اندوهی ژرف اندرشد وسپس فرزانگیاَش پریشان شد که بهروزهایی چند از گفتگو و خوردن و سخن گفتن دست کشید که گویی او کر و لال شده است و هنگامیکه به فرجام افسردگیاَش را توانست به سخن آورد، هنوزهیچ نمیگفت مگر آنکه پیوسته پاکهور را میخواند، که گویی پاکهور را میبیند و میشنود. چنین مینمود که پاکهور با او گفتگو میکند و گویی او در کنارش ایستاده و در گاهانی دیگر که بیاد میآورد پاکهور کشته شده است، بهسوگ مینشست و سیل اشک از دیدگانش جاری میشد .
اگرچه ما نمیتوانیم براستی درستی این گزارش را بسنجیم. زیرا همانگونه که از پیش گفته شد رمیها، یونانیها و ذرتشتیان ایران پارتها را دشمن میداشتند و آنها را همواره به ستمگری و خونخواری نگار و نشان مینمودند. اما هنگامیکه به سوگ سوریهئیها در بارهی پاکهور میاندیشیم و اینکه اورا پادشاهی دادگر و از بهترین پادشاهان خود درمیشمردند، بخردانه نمینماید که بهگزارشهایی او بر علیه پدرش برای چندگاهی به پاخاسته باشد و یا مردی مانند هوردات که آنچنان از مرگ پسر افسرده شود که تاریخ نویسان رم درباره مهر پدریش بنویسند بخردانه نمینماید که در کشتن پدرش با برادر خود همدستی کرده باشد.
و آنچه که از هوردات به ما رسیده است نشان میدهد که او پادشاهی فرزانه و دادگستر بود و به هر روی در هنگام او امپراتوری ایران به همان پهناوری دوران هخامنش رسید و او به فرزانگی با پمپی و کراسوس رفتار نمود و با گسترش پیوندهای بازرگانی از چین تا رم به رفاه مردمان ایران افزود. گروهی از پژوهشگران برآنند که او در تنشهای رم از جمهوریخواهان هواداری مینمود زیرا در میان کشتهشدگان در نبرد فیلیپه تنی چند از پارت بودند. به هر روی، اینکه کاسیوس پس از نبرد کارهائه توانسته بود به تندرستی به رم اندر شود نشان میدهد که او حتما دوستانی در پارت داشته است. و اینکه او در قتل سزار دست داشت هنگامیکه سزار آمادهی حمله به ایران برای کینخواهی از قتل کراسوس بود نیز شاید تنها رویدادی به پیشآمد نبود.
جستجوی برابرهای پارسی برخی از نامها
- هوردات دوم : اُرد، هورداد. پلو تارخ نام اورا هیرودس Hyrodes می نویسد وشاید نام او هیردات بوده است، هیر= آتش مانند هیربُد، دات =داد وقانون
- سورن: سور به معنای بالا و برتر و تابندگی است. در پهلوی و اوستا سوئیریا به معنای روشنایی پگاهان است و سور به معنای درخشندگی است که چهارشنبه سوری ازآنست و ازاینرو سور رفته رفته به معنای جشن وشادی شده است [ ز تو چشم آهرمنان دور باد / دل و جان تو خانه ٔ سور باد. فردوسی], ودر سانسکریت सौर ساورا به معنای خورشید ، پسر خورشید و پهلوان است सुरति { सुर् سوراتی؛ به معنای برتر و نیروی سترگ ودرخشش. چنین می نماید که این واژه با Sire در انگلیسی کهن که امروزه Sir به معنای آقا ست که از فرانسه نورمن Sire گرفته شده مانند (Sires de la terre) و واژه ی ریشه ئی هند واروپایی سارا [PIE] خویشاوندی دارد که در فارسی سارا و سره به معنی پاک و ناب است (مانند فارسی سره). و سَر به معنای برترو در سانسکریت سارا सारा به معنای نیرومند و در گوتیک Sigora است درفرانسه کهن sour-, sor-, sur- و در لاتین super به معنای بالا وبرترو ماوراست . به یونانی سورنا
- هوردیان بان: هور=خورشید، دیان=منش، بان = پاسدارنده ، به یونانی اُردُنوپانتس
- ژیلااک: ژیلا به میانای نکومنش و زیبا و پرهیزگارست و در سانسکریت زیلا शील به همین میاناست.
- Boyce M., 2000, Gotarzes Geopothros, Artabanus III, and the kingdom of Hyrcania, im:R. Dittmann, P. Calmeyer (eds.), Variatio Delectat. Iran und der Westen. Gedenkschriftfür Peter Calmeyer, Münster: Ugarit-Verlag.
- Dąbrowa E., 1983, La politique de l’état Parthe à l’egard de Rome. D’Artaban II à Vologèse I (ca. 11–ca. 79 de n.e.) et les facteurs qui la conditionnaient, Kraków: Uniwersytet Jagielloński.
- Ehrhardt N., 1998, Parther und parthische Geschichte bei Tacitus, im: J. Wiesehöfer (Hrsg.), Das Partherreich und seine Zeugnisse. Beiträge des internationalen Colloquims, Eutin(27.–30. Juni 1996). The Arsacid empire. Sources and documentation, Stuttgart: Steiner.
- Gray E.W., 1953, Review of U. Kahrstedt Artabanos III und seine Erben, “Journal of Roman Studies” vol. 43.
- Kahrstedt U., 1950, Artabanos III. und seine Erben, Bern: A. Francke.
- Karras-Klapproth M., 1988, Prosopographische Studien zur Geschichte des Partherreichesauf der Grundlage antiker literarischer Überlieferung, Bonn: Habelt.
- Marquart J., 1895, Beiträge zur Geschichte und Sage von Erān, “Zeitschriften der Deutschen Morgenländischen Gesellschaft” Bd. 49.
- Marquart J., 1901, Ērānšahr nach der Geographie des Ps. Moses Xorenac‘i (“Abhandlungen der Königlichen Gesellschaft der Wisenschaften zu Göttingen”, Philologisch-historische Klasse, Neue Folge, Bd. 3, H. 2), Berlin: Weidmann.
- Olbrycht M.J., 1998, Parthia et teriores gentes. Die politischen Beziehungen zwischen dem arsakidischen Iran und den Nomaden der eurasischen Steppen,“Quellen und Forschungen zur Antiken Welt” Bd. 30.
- Olbrycht M.J., 2010a, Mithradates I of Parthia and His Conquests up to 141 B.C., in: M. Dzielska, E. Dąbrowa, M. Salamon, S. Sprawski (eds.), Hortus Historiae. Studies in honour of Professor Józef Wolski on the 100th anniversary of his birthday, Kraków:Towarzystwo Wydawnicze “Historia Iagiellonica”.
- Olbrycht M.J., 2010b, The early reign of Mithradates II the Great in Parthia, in: M.J. Olbrycht (ed.), Orientis splendor. Studies in memory of Józef Wolski, Rzeszów: Wydawnictwo Uniwersytetu Rzeszowskiego.
- Olbrycht M.J., 2013, Imperium Parthicum. Kryzys i odbudowa państwa Arsakidów w pierwszej połowie pierwszego wieku po Chrystusie, Kraków: Towarzystwo Wydawnicze “Historia Iagiellonica”.
- Pani M., 1972, Roma e i re d’Oriente da Augusto a Tiberio (Cappadocia, Armenia, Media Atropatene), Bari: Adriatica.
- Schottky M., 1991, Parther, Meder und Hyrkanier. Eine Untersuchung der dynastischen und geographischen Verflechtungen im Iran des 1. Jhs. n. Chr., “Archäologische Mitteilungen aus Iran” Bd. 24.
- Schur W., 1923, Die Orientpolitik des Kaisers Nero (“Klio”, Beihefte 15), Leipzig: Dieterich.
- Schur W., 1949, Parthia II B. Das Partherreich als Grenznachbar des Römerreiches, im: Realencyclopädie der Classischen Altertumswissenschaft, Bd. 36, Stuttgart: Metzler.
فهرست بخش ها
| ||||||
|
| ||||||
_________________________________________________________________________________









هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر