همانگون که در بخش پیشین دیدیم؛ پس از درگذشت بهرام دوم ساسانی در سال ۲۹۳ میلادی، آذر فرنبغ، موبدموبدان و فرمانروای خارسن (میشان)، به یاری یکی از مهینان نیرومند سنا، به نام بهنام، پسر دادرسان، در نشستِ سنای مهینان شاهنشاهی از هنایش خویش بهره گرفت و آن نشست را وادار به گزینش بهرام سوم به جانشینی پدرش بهرام دوم نمود. و چنین بود که بهرام سوم بر تخت پادشاهی نشست . بیگمان در این هنگام کارتیر، موبدموبدان کهنسال، که بیش از ۸۰ سال از زادروزش گذشته بود درگذشته بود و آذر فرنبغ جانشین او بود. باید به یاد داشته باشیم که در هنگام پادشاهی بهرام دوم آئین مانوی در میشان (خاراسن) پیروان بسیار یافته بود و پس از کشتن مانی و سرکوبی مانویان، آذرفرنبغ با پشتیبانی کارتیر و بهرام دوم به فرمانروایی میشان (خاراسن) برگزیده شده بود تا به جنبش مانویان پایان دهد.
همانگون که در بخش پیشین دیدیم؛ چالش سختگیرانهی کارتیر و موبدان ذرتشتی با آئینهای دیگر و پیروانشان ، به شورش هرمزد سکاستانی عموزادهی بهرام دوم یاری بسیار داد و پس از سرکوبی شورش او هنوز مردمان ناخشنود و آزرده چشمبهراه بهنگامیئی دیگر برای بهپاخاستن بودند و درگذشت بهرام دوم این بهنگامی را فراهم آورد. دراین میان مهینان میتراباور هفت خاندان بزرگ پارتی که با سیاست بهرام دوم و موبدموبدانَش کارتیر در دهنادین ساختن آئینِذرتشت ناخرسند و در تنش بودند سختگیریها و کیفرهای ستمگرانهی او را بر پیروان آئینهای میترایی و مسیحی و مانوی و بودایی بر نمیتابیدند و چنین بود که آنها رهبری شورش را بر عهده گرفتند و به نوشتهی خود نرسه در سنگنبشتهی پایکولی در کردستان گروهی را به نمایندگی نزد نرسه فرستادند و از او خواستند که دیهیم پادشاهی را بر سر نهد.
نرسه کِهترین پسر شاپور یکم و برادرِ تنی هرمزد-اردشیر ، جانشین شاپور بود . مادر آنان، همانگونه که دیدیم، شاهدختی پارتی بود که به شدایی بسیار دختر اردوان پنجم بود که در پساترها برای زدودن یادمان آرشآکیان او را دختر مهرک نوشزادان خوانده بودند. و همانگون که دیدهایم؛ اردشیر برای سزاواری بخشیدن به شاهنشاهی در خاندان خود، چنانکه دهناد آن روزگاران بود، آن شاهدخت را به همسری پسرش شاپور درآورده بود. نرسه به میانای پیکان پولادین و اندازه و داد است و اینکه برخی میانای آنرا شاه نر خواندهاند درست نیست. در زبان پهلوی واژه ی "نی" به میانای بردن و رهبری ست . برای نمون نگاه کنید به یسنا های ۳۱ و ۲۰ و همچنین "نید" به میانای برپاخاستن و جهش است و یا "نیس پا" به میانای پرتاب به پائین است . و بخش دوم واژه "رسه" به همان میانای رسیدن و رساندن است . پس همانگونه که می بینیم "نیرسه" میانایی مانند بردن و رساندن همچون خدنگ دارد در سانسکریت ناراکا नाराच به میانای خدنگ آهنین است.
به هرروی چون ارمنستان به باورهای میترایی و شاهنشاهی آرشآکیان دلبستگی داشت شاپور به دوراندیشی هرمزد-اردشیر را به آوند شاه بزرگ ارمنستان برگمارید. در سنگنبشتهی شاپور یکم در ساختیاد ذرتشت از نرسه به آوند فرمانروای سرزمینهای خاوری ایرانشهر به دو سان یاد شده است نخست در پِهرستِ "یشتن ها" (قربانی -نذر برای خاندان شاهنشاهی) از او به آوند شاه سکاستان یاد شده است . از دیگر سوی، در پِهرستِ "ساخت آتشکده برای خاندان شاهنشاهی" از وی به آوند نرسهی آزاده، مزداپرست، پادشاه سکاستان ، تورستان ، هند تا کرانهی دریا یاد شده است . نرسه در درازای پادشاهی خود بر کوشان با کوشانیان پیوندی پر از مهر برپا داشت و چنانکه خواهیم دید کوشانیان میترا باور در پادشاهی او به مهینائی بازی داشتند.
پس از آنکه هرمزد-اردشیر به شاهنشاهی رسید، وی نرسه را به پادشاهی ارمنستان و جانشینی خویش برگمارید و ازین روی بود که نرسه بهراستی خویشتن را سزاوار جانشینی هرمزد-اردشیر میدید. اما کارتیر که دلبستگی هرمزد-اردشیر و نرسه را به میتراباوران (که آئین مادریشان بود) بر نمی تابید در نشست سنای مهینان پاسدار شاهنشاهی از هنایش خود بهره گرفت و آن نشست را وادار به دادن رای به پادشاهی بهرام یکم نمود و این بازی زیرکانه را پس از درگذشت بهرام یکم، در برگزینی بهرام دوم به جانشینی وی به دگرباره دنبال نمود.
به هرروی چون ارمنستان به باورهای میترایی و شاهنشاهی آرشآکیان دلبستگی داشت شاپور به دوراندیشی هرمزد-اردشیر را به آوند شاه بزرگ ارمنستان برگمارید. در سنگنبشتهی شاپور یکم در ساختیاد ذرتشت از نرسه به آوند فرمانروای سرزمینهای خاوری ایرانشهر به دو سان یاد شده است نخست در پِهرستِ "یشتن ها" (قربانی -نذر برای خاندان شاهنشاهی) از او به آوند شاه سکاستان یاد شده است . از دیگر سوی، در پِهرستِ "ساخت آتشکده برای خاندان شاهنشاهی" از وی به آوند نرسهی آزاده، مزداپرست، پادشاه سکاستان ، تورستان ، هند تا کرانهی دریا یاد شده است . نرسه در درازای پادشاهی خود بر کوشان با کوشانیان پیوندی پر از مهر برپا داشت و چنانکه خواهیم دید کوشانیان میترا باور در پادشاهی او به مهینائی بازی داشتند.
پس از آنکه هرمزد-اردشیر به شاهنشاهی رسید، وی نرسه را به پادشاهی ارمنستان و جانشینی خویش برگمارید و ازین روی بود که نرسه بهراستی خویشتن را سزاوار جانشینی هرمزد-اردشیر میدید. اما کارتیر که دلبستگی هرمزد-اردشیر و نرسه را به میتراباوران (که آئین مادریشان بود) بر نمی تابید در نشست سنای مهینان پاسدار شاهنشاهی از هنایش خود بهره گرفت و آن نشست را وادار به دادن رای به پادشاهی بهرام یکم نمود و این بازی زیرکانه را پس از درگذشت بهرام یکم، در برگزینی بهرام دوم به جانشینی وی به دگرباره دنبال نمود.
نرسه که پادشاهی وفادار به دهناد و قانون بود در ارمنستان به آزردگی ترپندها و ستمگریهای نابخردانهی کارتیر را به خاموشی تماشا میکرد، و حتی هنگامی که برادرزادهاش هرمزد، پسر شاپور، پادشاه میشان سر به شورش برداشت او به آرامش و وفاداری به دهناد (رسم) و وندیداد (قانون) شاهنشاهی ادامه داد. و چنانکه از گواهههای تاریخ برمیآید او با مسیحیان و مانویان و میتراباوران به مدارا و نرمش رفتار مینمود. و چنین بود که چنانکه از سنگ نبشتهی پایکولی و دیگر گواههها پیداست مهینان و بزرگان کوشان از نخستین کسانی بودند که نرسه را نامزد به گرفتن دیهیم شاهنشاهی نمودند.
نرسه در پایکولی ، در کوهستان زاگرس در میانهی راه قصرشیرین در ایران و سلیمانیه عراق، با مهینان شاهنشاهی ایران دیدار نمود و پیمان نهاد که اگر آنان دهناد شاهنشاهی را که نیایش اردشیر و پدرش شاپور بنیان نهاده بودند به ریزه کاری دنبال نمایند وی پادشاهی را خواهد پذیرفت و چون مهینان همان نمودند که او میخواست وی بر تخت شاهنشاهی نشست و در همانجا تاجگذاری نمود، و یادساختی با شکوه در آنجا بساخت. در سنگنبشتهی پایکولی نام پادشاهی کوشان در ردهی نخست پادشاهیهای زیر فرمان ایرانشهر آمده است و این نشان از وفاداری نرسه به همپیمانانش در این پادشاهی ست. در سنگنبشتهی پایکولی داستان آن پیمان را چنین میخوانیم:
نرسه در پایکولی ، در کوهستان زاگرس در میانهی راه قصرشیرین در ایران و سلیمانیه عراق، با مهینان شاهنشاهی ایران دیدار نمود و پیمان نهاد که اگر آنان دهناد شاهنشاهی را که نیایش اردشیر و پدرش شاپور بنیان نهاده بودند به ریزه کاری دنبال نمایند وی پادشاهی را خواهد پذیرفت و چون مهینان همان نمودند که او میخواست وی بر تخت شاهنشاهی نشست و در همانجا تاجگذاری نمود، و یادساختی با شکوه در آنجا بساخت. در سنگنبشتهی پایکولی نام پادشاهی کوشان در ردهی نخست پادشاهیهای زیر فرمان ایرانشهر آمده است و این نشان از وفاداری نرسه به همپیمانانش در این پادشاهی ست. در سنگنبشتهی پایکولی داستان آن پیمان را چنین میخوانیم:
ud Wahnām ī Tadrōsān [pad] xwēbeh drōžanīf (Pth.) ud [pušt] ī Ahreman ud dēwān [pad Sagān šāh sar] dēhēm bandēd ud pad ān xīr nē amā a[g]rāh kunēd.
و بهنام، پسر دادرسان با نادرستی خود و با پشتی اهریمن و دیوانِ، دیهیم بر سر شاه ساکان (سیستان) نهادند و او ما را از آن رویداد آگاهی نداد
pas Šābuhr ī hargbed … ud abārīg wispuhr ud wuzurg [ud kadag-x]wadāy ud āzād (ud) Pārs ud Pahlaw kē-n xānag bandag mahist (ud p)[a]hlōm ud tōmīgdom *ā̆nānd pad niyābagīh [pand] ī yazdān ud amā grift ud frēstag [ō a]mā frēstēnd
پس شاپور ارگ بد ... شاهزادگان و بزرگان و کدخدایان و آزادگان پارس و پهلَو (پارتها) را که مهینترین از بندگان خاندان ما بودند و چنانکه بایسته است پس از نیایش به یزدان و ما ، به ما پیام فرستاد.
ud kaδ amāh (Pth.) pad kerbagīh [ō handēmān hišt] ahēnd ēg az wispuhrān ud hargbed ud wuzurgān ud āzādān frēs[t]ag ō amā āmad kū šāhān šāh pad kerbagīh az Armin ōrōn ō Ērānšahr ēw wihēzēd ud xwarrah ud šahr ud xwēš gāh [ud] padixšar ī niyāgān az yazdān (padgrīft) [az] wad[gar ī yazdān ud] mardōm ēw [dārēd …]. Šahr tā *istom/*ustom […].
و پس از آنکه ما آنها را به مهربانی به نزد خود پذیرفتیم .با پیامی از شاهزادگان، و اَرگبد و بزرگان و آزادگان که "شود آیا که شاهنشاه به مهربانی از ارمنستان به ایرانشهر درآیند. و بهزادی و فرهمندی و خوشگاهی تاج نیاکان خویش را که از یزدان گرفتهاند به کشور آورند و بدگاران به یزدان و مردم را بدور دارند و کشور را پایدار دارند".
پس از اینکه مهینان شاهنشاهی از نرسه درخواست نمودند که او از ارمنستان به ایرانشهر بازگردد و بهروزی و آرامش را به کشور بازگرداند . نرسه درخواست آنان را بپذیرفت. و نامهیی به بهرام سوم پادشاه سکاها نوشت. و بهرام سوم که خویشتن را ازهمه مردمان رانده و تنها مانده میدید با دریافت آن نامه تاج و تخت را رها نمود. بهنبشتهی نرسه:
بر پایهی دهنادهای گزینش پادشاه، نرسه در نامهیی به نشست سنای مهینان شاهنشاهی از آنان خواست که در رایزنیشان برای گزینش شاهنشاه تازه میباید درجستجوی شایستهترین کس برای پادشاهی باشند و به آنان اندرز میداد که نامزد پادشاهی میباید نه تنها از مَنِشی شاهانه برخوردار باشد که بل میباید در برابر ایزدان پرهیزگار باشد و همچنین توانایی پاسداری از ایرانشهر را داشته باشد. در نبشتهی نرسه در این باره چنین میخوانیم:
[ud Sagān šāh kū f]rawardag ī amā dīd ud wuzurg dēhēm […] az sar wišād ud az gāh ud [… pa]dixšar bē abganēd
و پس از آنکه شاه سکاها پیام ما دید او دیهیم بزرگ از سر برگرفت و از گاه پادشاهی بیفتاد.سپس یکی از اسپهبدان نرسه بنام بیشابوهر در پی بهنام شد و او را بهبند کشیده و بسته بر فراز خری زخمی به نزد نرسه آورد. به نوشته ی نرسه:
ud Bay[šābuhr … Wah]nām bandēd ud u-š ba[st ab]ar xar ī rēšt frāz ō šahrestān [ī Warahrām-Šābuh]r ō dar [ī a]mā ānayēd
و بیشابوهر بهنام را ببند کشید و او را بر فراز خری زخمی به شهرستان ورهرام-شاهپور به دربار ما آورد .نرسه که پادشاهی میتراباور و بس پایبند به ارتهمندی و قانون بود اینک سر آن داشت که پادشاهی وی بر پایهی دهنادهای نهادین شاهنشاهی استواری و سزاواری داشته باشد. از اینرو وی نشستی از رایزنان برای شناسایی، بیزش و کاوش در روندارها و رویدادهای پیشین برپا نمود تا که گزینش شاهنشاه نو چگونگیئی درست و دهنادین داشته باشد.
[…] šahr hanzaman w[…] kunēm ud hargbed [ud šahryāran ud wispuhrān ud] wuzurgān ud kadag[-xwadāyān ud any] kē mahist ud abardar ud pahlōm hēnd paygām frēstēm kū: ēn [Ērānšahr pad pušt ī ?] yazdān (was) ranǰ [ud] (awām) [widard ? ud] amā kē ašmā ? [… pad] kirbagīh Ērānšahr ud [An-Ēr]ānšahr mahist xwadāy ud dahibed būd hēm
و همزمان نشستی برپا داشتیم از اَرگبد و شهریاران و شاهزادگان و بزرگان و کَدگخدایان مهین و اَبَردار و به آنان پیام فرستادیم که "این ایرانشهر به پشتی یزدان بس دشواریها و سختیها را پایدار مانده و ما که به مهر ایزدی شما مهینترین خدای و داهبد (فرمانروای سرزمین) گشتهام"
بر پایهی دهنادهای گزینش پادشاه، نرسه در نامهیی به نشست سنای مهینان شاهنشاهی از آنان خواست که در رایزنیشان برای گزینش شاهنشاه تازه میباید درجستجوی شایستهترین کس برای پادشاهی باشند و به آنان اندرز میداد که نامزد پادشاهی میباید نه تنها از مَنِشی شاهانه برخوردار باشد که بل میباید در برابر ایزدان پرهیزگار باشد و همچنین توانایی پاسداری از ایرانشهر را داشته باشد. در نبشتهی نرسه در این باره چنین میخوانیم:
ag šahrδār [zānānd kū … kēž ast kē] až amāh pad yazadān rāštistar ud abardar ud kerdagānistar ahēndē *āgām Aryān-šahr až amāh *padrāmistar ud [wišidāxw ādūg ahēndē dirdan ud Pārsān kār framādan …] ud dušmenīn passox (dādan) hō awās hēb wāžēd kū šahr ud paδgōs [xwadāy hō bawād kē] (ādūg) hāδ šahr dirdan ud framādan
اگر نشست شهریاران (شهردار) میدانند که در ایرانشهر کسی هست که در پرستش یزدان راستینتر و یا اَبَردار (تواناتر) و یا کاراتر از ما در برپایی آرامش آریانشهر ست، و از ما آبادان کنندهتر و یا در فرمانروایی سپاهیان ایران به خوی شورانگیزانهی فرماندهی نیرومند به دشمنان پاسخ میدهد. پس بهسزا باشد تا که او خدای کشور شود تا که برین سرزمین به نیرومندی فرمان راند
čē amā ōh kāmēd kū-n [ēn Ērānšahr ud hamag š]ahr xwadāy ān bawād kū yazdān nisaxt hād [ud] (kerdagān ī) yazdān [abardar] barād ud Ērānšahr [ādūg hād pad] rām ud wišidāxw (dāštan) ud framādan
چرا که ما امید داریم که این ایرانشهرِ همهگاه شهر خدای ، آن بود که یزدان نوساختگی دهادش و کردگان یزدان اَبَردارش بَرد و در آرامش و به شورانگیزانه به فرمانرواییِ جهان نگاهش دارد.
آشکار ست که نرسه میدانست که نشست مهینان او را شایستهتر و برتر از همه کسان برای فرمانروایی ایران خواهد خواند، اما او میخواست که با ادای آذرمی شایسته به آن نشست، ارجمندی و شکوه را به نهاد سنا بازگرداند . چرا که در هنگام پادشاهی بهرام یکم و موبدی کارتیر از بلندی آن دهناد بس کاسته و بر ارج آن خدشه آمده بود . نرسه به ویژه در سنگنبشتهی خود براین نکته، با اندک پرده پوشی، پا میفشرد که در دهناد تاجگذاریاش همه آنچه که در نهاد و وندیداد اردشیر پیشبینی شده بود را پیروی نموده است.
او در نامهی خویش به نشست مهینان سنا با یادآوری سنجهها و بروندهای فرمانروایی مانند پرستگاری به یزدان، توانایی و کارآیی تاکید مینماید و نشست مهینان شاهنشاهی در رایزنی باهم ، بر پایهی آن سنجهها به این برآیند میرسند که در پارت و پارس و در خاندان ساسان کسی شایستهتر از پادشاه ارمنستان برای فرمانروایی بر ایرانشهر نیست.
این روندار براستی ارجمند-داشت دهنادها و نهادها را از دید نرسه برای گزینش جانشین آشکاری میدهد. برپایهی دهناد پادشاهی اردشیر و شاپور هریک از رایزنان میبایست که نامزدی را که به باور آنان برای شاهنشاهی شایستهتر از پادشاه برگزیده شده بود نام میبردند . و اگر که هیچ یک از رایزنان پادشاه برگزیده شده را بدینسان به چالش نمیکشید، به برگزیدگی او مُهرِ پذیرش نهاده میشد .
سپس در گام دیگر نشست شاهنشاهی به آشکار می باید گزارش و گواهی میداد که برآیند گزینه شان بر پایه ی آن سنجه ها برای آینده ی ایران آرامش وهوده مندی و سرآسودگی را برپا خواهد داشت .
او در نامهی خویش به نشست مهینان سنا با یادآوری سنجهها و بروندهای فرمانروایی مانند پرستگاری به یزدان، توانایی و کارآیی تاکید مینماید و نشست مهینان شاهنشاهی در رایزنی باهم ، بر پایهی آن سنجهها به این برآیند میرسند که در پارت و پارس و در خاندان ساسان کسی شایستهتر از پادشاه ارمنستان برای فرمانروایی بر ایرانشهر نیست.
این روندار براستی ارجمند-داشت دهنادها و نهادها را از دید نرسه برای گزینش جانشین آشکاری میدهد. برپایهی دهناد پادشاهی اردشیر و شاپور هریک از رایزنان میبایست که نامزدی را که به باور آنان برای شاهنشاهی شایستهتر از پادشاه برگزیده شده بود نام میبردند . و اگر که هیچ یک از رایزنان پادشاه برگزیده شده را بدینسان به چالش نمیکشید، به برگزیدگی او مُهرِ پذیرش نهاده میشد .
سپس در گام دیگر نشست شاهنشاهی به آشکار می باید گزارش و گواهی میداد که برآیند گزینه شان بر پایه ی آن سنجه ها برای آینده ی ایران آرامش وهوده مندی و سرآسودگی را برپا خواهد داشت .
[…] hād ān (nūn) kunām kū ka [pad šahr-xwadāyīh] (ēstēd) ud Ērānšahr [drust ud *pād ēstēd/ pad rām ud wišīdāxw ēstēd]
و آنچه که می کنیم از برای برپایی شهر-خدایی ، در ایرانشهر درستی و هوده مندی را برپا می دارد و آرامش و سرآسودگی را بر پا میدارد.
نرسه در نبرد با تیرداد سوم و گالریوس
همانگونه که در شاهنشاهی بهرام دوم دیدیم دیوکلیتانوس در سال ۲۸۶ م . پس از انکه با دوپاره کردن امپراطوری رم توانست تا اندازه یی از آشفتگی های آن سرزمین بکاهد، به سخت سازی دژهای رم در مرزهای ایران بپرداخت . و دیدیم که بهرام دوم با پیشنهاد آشتی در ۲۸۸ م با او پیمانی از گونه ی نگاهداری "چگونگی ـ هرآنچه -که - بود" Status-quo ante را بست. در ۲۹۰ م دیوکلیتانوس پس از آگهی از پیروزی بهرام دوم و سرکوبی شورش هرمزد بار دیگر بسوی مرزهای ایران آمد و هزینه های بسیاری را برای سخت سازی پدافند رم بر بتابید. او به ویژه تیرداد سوم را بر تخت پادشاهی ارمنستان کهتر که تا پیش از شاهنشاهی شاپور همیشه در زیر هنایش رم بود بر نشانید.
نرسه پس از نشستن بر تخت پادشاهی در ۲۹۳ م . به سر و سامان دادن به چگونگی های کشور بپرداخت و آرامش را بدیگر بار در ایرانشهر بر پا داشت و به ویژه به آزار و ستم به مانویان و مسیحیان و میترا باوران پایان داد و سپس از در گیری دیوکلیتانوس با شورشی که در مصر گریبانگیر او گشته بود بهره گرفت ودر ۲۹۶ م بسوی ارمنستان کهتر در تازید و تیرداد سوم را فراری داد.
تیرداد به دیگر بار به دربار رم پناهنده شد. به نوشته ی آمیانوس مارسلینوس Ammianus Marcellinus نرسه فرمانروایی خودرا بر استانهای باختری ایرانشهر در میانرودان بر پا داشت و به رم هشدار داد که دیگر ازین پس پناهندگی شورشیان فراری این استان ها را به رم برنخواهد تابید.
اینک دیکلیتانوس به ناچار سزار خود در امپراطوری رم خاوری، که گالریوس دامادش بود، را به رویارویی با نرسه فرستاد و خود با فرستار فرمانی در ۲۹۷ م پیروی از مانویت را در رم ناشایست و شایسته کیفر خواند. و این راهکاری در دنباله ی کوششهای او برای پایان دادن به ناآرامی های آن کشور بود. و این داستان غریبی است که در همانزمان که ایران از آزار و شکنجه ی مانویان دست کشیده بود در رم آزار و وشکنجه ی آنان آغاز گشته بود. دیوکلیتانوس خود به اسکندریه شتافت تا همانگونه که گفتیم شورش سپاهیان رم در مصر را ، به رهبری اسپهبدی بنام دمیتیوس دومیتیانوس Domitius Domitianus ، که سپاهیانش به امپراطوری برگزیده بودند، پایان دهد. بهر روی به نوشته ی لاکتانتیوس Lactantius:
امپراطور دیوکلیتانوس تا به آنجا از شکست گالریوس خشمگین و آذرده گشته بود که هنگامیکه او را در آنتیوک دیدار نمود وی را به کیفر واداشت تا به خواری در ردای بنفش امپراطوری، با پای پیاده، در پس عراده ی امپراطوری بدود. به نوشته ی یوترو پیوس:
همانگونه که در شاهنشاهی بهرام دوم دیدیم دیوکلیتانوس در سال ۲۸۶ م . پس از انکه با دوپاره کردن امپراطوری رم توانست تا اندازه یی از آشفتگی های آن سرزمین بکاهد، به سخت سازی دژهای رم در مرزهای ایران بپرداخت . و دیدیم که بهرام دوم با پیشنهاد آشتی در ۲۸۸ م با او پیمانی از گونه ی نگاهداری "چگونگی ـ هرآنچه -که - بود" Status-quo ante را بست. در ۲۹۰ م دیوکلیتانوس پس از آگهی از پیروزی بهرام دوم و سرکوبی شورش هرمزد بار دیگر بسوی مرزهای ایران آمد و هزینه های بسیاری را برای سخت سازی پدافند رم بر بتابید. او به ویژه تیرداد سوم را بر تخت پادشاهی ارمنستان کهتر که تا پیش از شاهنشاهی شاپور همیشه در زیر هنایش رم بود بر نشانید.
نرسه پس از نشستن بر تخت پادشاهی در ۲۹۳ م . به سر و سامان دادن به چگونگی های کشور بپرداخت و آرامش را بدیگر بار در ایرانشهر بر پا داشت و به ویژه به آزار و ستم به مانویان و مسیحیان و میترا باوران پایان داد و سپس از در گیری دیوکلیتانوس با شورشی که در مصر گریبانگیر او گشته بود بهره گرفت ودر ۲۹۶ م بسوی ارمنستان کهتر در تازید و تیرداد سوم را فراری داد.
تیرداد به دیگر بار به دربار رم پناهنده شد. به نوشته ی آمیانوس مارسلینوس Ammianus Marcellinus نرسه فرمانروایی خودرا بر استانهای باختری ایرانشهر در میانرودان بر پا داشت و به رم هشدار داد که دیگر ازین پس پناهندگی شورشیان فراری این استان ها را به رم برنخواهد تابید.
اما ماکزیمیان (گالریوس)، برگزیده ی دیوکلیتانوس به دامادی، (...) بدتر از همه ی شاهزدگان روزگاران گذشته بود. در درون این جانور وحشی گونه یی درنده خویی و دیو منشی خانه کرده بود که بیگانه با خون مردمان رم است و این هیچ شگفت آور نیست زیرا که مادرش در ماورای دانوب زاده شده بود و اندرتاخت تبارهای کارپ او را واداشته بود تا به داکیای نو بگریزد. ریخت گالریوس به رفتارش می آمد. در اندازه بلند قد بود و فربه، و به یک مشک بزرگ باد کرده میماند، و در گفتار، ادا و چهره اش دهشتی می آورد برای هرکه به او نزدیک میشد. پدر زن او (دیوکلیتانوس) نیز از وی به بسیار در هراس بود. و داستان این بود که نرسه:
Concitatus domesticis exemplis avi sui Saporis ad accupandum orientem magnis copiis inhiabat
به پیروی از نمونی که نیای او شاپور، برای وی نهاده بود برای فرمانروایی بر استانهای خاوری (امپراطوری رم) سپاهیانی بسیار گرد آورده بود.
دیوکلتیانوس که در هر آشوب روحیه یی سست و هراسان داشت و از دچارشدن به سرنوشتی همانند والریانوس بیمناک بود، خود شخصا نمی خواست به رویارویی نرسه شود؛ پس گالریوس را از سوی ارمنستان به نبرد با او فرستاد و خود در استان ها ی خاوری با نگرانی به تماشای رخ داد ها ایستاد.سپاهیان نرسه و گالریوس در میانه ی راه کالینیکوس و کاراهه در ۲۹۷ م به هم رسیدند و نرسه بر گالریوس شکستی سخت اندر آورد. یوترپیوس Eutropius فستوس Festus آورلیوس ویکتور Aurelius Victor و اُروسیوس Orosius همه در نوشته های خود از این شکست گزارش داده اند. به گزارش اُروسیوس نرسه و گالریوس در سه نبرد باهم رویارو شدند و در نبرد فرجامین نرسه گالریوس را شکست داد. همانگون که ادوارد گیبون Edward Gibbon می نویسد:
در همان میدان نبرد که گالریوس شکست خورد، کشته شدن کراسوس و کشتار ده تیپ سپاهی وی بیادمان شده بود. آنجا دشتی به پهنای یکصد کیلومتر بود که از تپه های کاراهه تا رود فرات گسترده شده بود؛ پهنه ایی هموار و خشک در بیابانی شنزار ، بدون پستی و بلندی، بدون یک تکدرخت یا یک چشمه سار، پیاده نظام رم ، فرسوده از گرما و تشنگی چه اگر در ریختگیری رده اش پابرجا می ماند و چه اگر ریختگیری رده اش را رها می نمود و خودرا با نمایان شدن به خطر می نهاد، هیچ امیدی به پیروزی نداشت. و در چنین چگونگی بود که آنها در هراس از این گردش ناگوار و نابود شدن با خدنگ های سواران ایرانی، رفته رفته خودرا در میان شمار برتر دشمن در برگرفته دیدند .
امپراطور دیوکلیتانوس تا به آنجا از شکست گالریوس خشمگین و آذرده گشته بود که هنگامیکه او را در آنتیوک دیدار نمود وی را به کیفر واداشت تا به خواری در ردای بنفش امپراطوری، با پای پیاده، در پس عراده ی امپراطوری بدود. به نوشته ی یوترو پیوس:
گالریوس ماکزیمیان به چالش با نرسه شد. نخستین دیدار شان، نبردی بسیار دور از کامیابی، رویارویی بود در میانه ی کالینیکوس و کاراهه . و ین درگیریی بود بیشتر شتابزده تا دلاورانه، زیرا که وی با سپاهی اندک به رزم آوری با سپاهی بزرگ رفته بود . در پیامد نبرد او شکست خورده به نزد دیوکلیتانوس رفت تا به او به پیوندد . وی او را به نزد خویش پذیرفت و هنگامیکه اورا در راه دید، با خودپسندی بیکران ، گفته شده است که در کنار عراده ی او برای چندین کیلومتر در ردای بنفشش می دوید.
پس از این شکست گالریوس و دیو کلتیانوس مسیحیان را به زور از ارتش پاکسازی نمودند. به نوشته ی یوسیبیوس این پاکسازی در سال ۲۹۷ م و به نوشته ی لاکتانتیوس در هنگامی بود که دیوکلیتانوس در خاور بود. پاکسازی به گونه یی ساختوستانه (سیستماتیک) سازمان یافته بود . بازرس ویژه یی بنام ورتوریوس Verturius به این پرسیدار گمارده شده بود و او از اردوگاه به اردوگاه و هنگ به هنگ و پادگان به پادگان ارتش بازدید نموده و سپاهیان مسیحی را هرزه کنی می نمود. برخی از آنان به کنار گذاشته می شدند و برخی را باشکنجه وادار به پوزش و بازگشت به آئین دهناد رم می نمودند. مسیحیان اینک براستی سازمان یافته بودند ودر برخی از نهادهای امپراطوری بس رخنه کرده بودند و بسیاری از آنان که بمانند لاکتانتیتوس در رده های بالا بودند دیگر آرمان های رم را نمی پذیرفتند و اینک آنها برای خود دولتی دیگر شده بودند در درون دولت با قوانین و دهنادها و قهرمانان و سپاهیان خودشان.
براستی دیری نگذشته بود از آن هنگام که دیوکلیتانوس مانویان را در رم سرکوب و از میان برده بود وینک او امید به آن داشت که با مسیحیان نیز به همانسان رفتار نماید. چنین بود که او کالکیانوس Calcianus را که براستی مسیحیان را بر نمی تابید به فرمانداری مصر ، که پیروان مسیح در آن سرزمین بسیار شده بودند، بر گمارد و سوسیانوس هیروکلس Sossianus Hierocles را که از روشن اندیشان رم بود در بیثینیا به جایگاه سرکرده praeses بر گمارید و او با نوشتن رساله یی به آوندِ "مهر به راستی" Philalethes آموزش های عیسی را با آپولونیوسِ تایر به سنجه و تراز نهاد. وی در نیکومدیا، پایتخت دیوکلیتانوس، رساله اش را در همایش ها و گردهم آیی ها برای مردمان می خواند ، تا نشان دهد که آموزش های آپولونیوس خردمندانه تر ست. و می نوشت "با این همه آپولونیوس را خدا نمی خوانند . "
به هر روی ، گالیروس که سر آن داشت که آبروی رفته خویش را باز خرد از دیوکلیتانوس خواست که به او هنگامی دیگر برای نبرد با ایران دهد و چون امپراطور این درخواست او پذیرفت. به نوشته ی تاریخ نویسان رم وی سپاهی دیگر از کارکشتگان جنگی درمرزهای ایللیریکوم و موئسیا را به همراه شماری از سپاهیان کمکی گوثیگ گردآوری نمود و بر سر لشگری بیست و پنج هزار نفره بسوی رود فرات شد. اما اینبار بجای اندر شدن به میانرودان بسوی ارمنستان رفت. زیرا که به بیزش ادوارد گیبون می دانست که آن سرزمین کوهستانی برای سواره نظام ساسانی میدان نبردی دشوار خواهد بود. و افزون برآن ارمن ها ی میترا باور با دیوکلیتانوس که به خورشید پیروزمند باور داشت و نیایش میکرد دلبستگی بیشتری داشتند.
با این همه گواهه های تاریخی نشان میدهند که راستی داستانی دیگری داشت. نرسه که پس از سه پیروزی پیاپی به نیروی خود و سپاهیانش زنهار (اطمینان) بسیار پیدا نموده بود، بر آن شده بود تا چندگاهی را در ارمنستان به آرامش و آسودگی بگذراند . فراموش نمی باید کرد که او و خانواده اش پیش از آنکه وی برتخت پادشاهی ایرانشهر بنشیند، برای بیش از دو دهه پادشاه آن سرزمین بود و خاندان اودر آنجا بس ریشه دوانده بود. پس اینک در سال ۲۹۸ م و نزدیک به پنج سال دوری از آن سرزمین و دلتنگی برای آشنایان، این بس دریافتنی است که او و خانواده اش به خواهند چند گاهی را در ارمنستان به سر کنند و دیدارها تازه نمایند.
از سوی دیگر این شگفت آور نیست؛ که پس از سه بار شکست پیاپی از نرسه و سرشکستگی وخواریی که از آن ندانم کاری ها به بار آمده بود، گالریوس دیگر دل آن نداشت که به دیگربار به نبرد با او خطرکند و چنین بود که پس از آگاهی از سفر نرسه وی بر این سودا شد که این بار با غافلگیری و شبیخون چاره ی کار نماید. این که گیبون به پیروی از لاکتانتیوس میگوید ایرانی ها با همه ی خانواده و با بارو بندیل زیاد به نبرد میرفتند و این موجب شکست نرسه شد درست نیست. و بار و بنه و بندیل و همراهان نرسه نه برای سفری به میدان نبرد که بل سفری به گردش و برای گذراندن هنگامی چند به سرآسودگی و آرامش بوده است. به هر روی لاکتانتیوس می نویسد:
![]() |
| دیوکلتیانوس |
براستی دیری نگذشته بود از آن هنگام که دیوکلیتانوس مانویان را در رم سرکوب و از میان برده بود وینک او امید به آن داشت که با مسیحیان نیز به همانسان رفتار نماید. چنین بود که او کالکیانوس Calcianus را که براستی مسیحیان را بر نمی تابید به فرمانداری مصر ، که پیروان مسیح در آن سرزمین بسیار شده بودند، بر گمارد و سوسیانوس هیروکلس Sossianus Hierocles را که از روشن اندیشان رم بود در بیثینیا به جایگاه سرکرده praeses بر گمارید و او با نوشتن رساله یی به آوندِ "مهر به راستی" Philalethes آموزش های عیسی را با آپولونیوسِ تایر به سنجه و تراز نهاد. وی در نیکومدیا، پایتخت دیوکلیتانوس، رساله اش را در همایش ها و گردهم آیی ها برای مردمان می خواند ، تا نشان دهد که آموزش های آپولونیوس خردمندانه تر ست. و می نوشت "با این همه آپولونیوس را خدا نمی خوانند . "
به هر روی ، گالیروس که سر آن داشت که آبروی رفته خویش را باز خرد از دیوکلیتانوس خواست که به او هنگامی دیگر برای نبرد با ایران دهد و چون امپراطور این درخواست او پذیرفت. به نوشته ی تاریخ نویسان رم وی سپاهی دیگر از کارکشتگان جنگی درمرزهای ایللیریکوم و موئسیا را به همراه شماری از سپاهیان کمکی گوثیگ گردآوری نمود و بر سر لشگری بیست و پنج هزار نفره بسوی رود فرات شد. اما اینبار بجای اندر شدن به میانرودان بسوی ارمنستان رفت. زیرا که به بیزش ادوارد گیبون می دانست که آن سرزمین کوهستانی برای سواره نظام ساسانی میدان نبردی دشوار خواهد بود. و افزون برآن ارمن ها ی میترا باور با دیوکلیتانوس که به خورشید پیروزمند باور داشت و نیایش میکرد دلبستگی بیشتری داشتند.
با این همه گواهه های تاریخی نشان میدهند که راستی داستانی دیگری داشت. نرسه که پس از سه پیروزی پیاپی به نیروی خود و سپاهیانش زنهار (اطمینان) بسیار پیدا نموده بود، بر آن شده بود تا چندگاهی را در ارمنستان به آرامش و آسودگی بگذراند . فراموش نمی باید کرد که او و خانواده اش پیش از آنکه وی برتخت پادشاهی ایرانشهر بنشیند، برای بیش از دو دهه پادشاه آن سرزمین بود و خاندان اودر آنجا بس ریشه دوانده بود. پس اینک در سال ۲۹۸ م و نزدیک به پنج سال دوری از آن سرزمین و دلتنگی برای آشنایان، این بس دریافتنی است که او و خانواده اش به خواهند چند گاهی را در ارمنستان به سر کنند و دیدارها تازه نمایند.
![]() |
| سکه ی نرسه |
از سوی دیگر این شگفت آور نیست؛ که پس از سه بار شکست پیاپی از نرسه و سرشکستگی وخواریی که از آن ندانم کاری ها به بار آمده بود، گالریوس دیگر دل آن نداشت که به دیگربار به نبرد با او خطرکند و چنین بود که پس از آگاهی از سفر نرسه وی بر این سودا شد که این بار با غافلگیری و شبیخون چاره ی کار نماید. این که گیبون به پیروی از لاکتانتیوس میگوید ایرانی ها با همه ی خانواده و با بارو بندیل زیاد به نبرد میرفتند و این موجب شکست نرسه شد درست نیست. و بار و بنه و بندیل و همراهان نرسه نه برای سفری به میدان نبرد که بل سفری به گردش و برای گذراندن هنگامی چند به سرآسودگی و آرامش بوده است. به هر روی لاکتانتیوس می نویسد:
در میان بربرها (ایرانیان) چنین دهناداست که هرچه را از آنشان است با خود به میدان جنگ برند. گالریوس بر سر راه آنها کمین نمود و به آسانی بر سپاهیانشان که شرم زده از شمار بسیار همراهانشان و بارو بندیل و بنه شان بودند چیره گشت.از نوشته ی کوتاه آورلیوس ویکتور پیداست که درین سفر سپاهیان بسیار ی به همراه نرسه نبود.
Per Armeniam in hostes contendit, quae ferme sola, seu facilior vincendi via est,
او (گالریوس ) بسوی ارمنستان شد زیرا که دشمن (نرسه) بس تنها بود و این پیروز ی را آسانتر می نمود.با این همه تاریخ نویسانی مانند ادوارد گیبون و بسیاری دیگر خواسته اند که ازاین آفند غافلگیرانه نبردی قهرمانانه مانند تراجان و جولیوس سزار بنمایانند؛ او می نویسد:
دشواری ها به رم ارزش داشتن نظم و انضباط را نشان داد، و حال انکه بربر ها (ایرانیان)، سرفراز از پیروزی هاشان بس نادیده انگار و آسوده سر بودند که در دمی که کمترین چشم داشتشان بود از کرده یی کنشگرانه ی گالریوس به در شگفت آمدند زیرا که وی تنها با دوسوار به پنهان چگونگی اردو گاه آنان را به چشم خویش بررسی نمود . شگفتداد وی برای لشگر ایران به ویژه در شب هنگام مرگبار بود.به هر روی در نزدیکی شهر ساتالا Satala در ارمنستان گالریوس در شبیخونی دهشتناک همه ی سپاهیان همراه نرسه را از میان برداشت و همسر و خواهران و بسیار از نزدیکان اورا به اسارت گرفت . اما افسران گارد شاهنشاهی دلیرانه نرسه را با دشواری بسیار از ارمنستان به ایرانشهر بازگردادند.
رمی ها که سالها بود که تشنه به کینجویی از ببند کشیده شدن والریانوس به دست شاپور بودند این پیروزی را به شکوه فراوان جشن گرفتند وبه گالریوس آوندها یی همچون پرسیکوس ماکزیموس (چیره گر بر پارس)، آرمنیاکوس ماکزیموس (چیره گر بر ارمنستان) ، مدیکوس ماکزیموس (چیره گر بر ماد)، آدیبانیکوس ماکزیموس (چیره گر بر آدیبانه) را دادند. سکه های یادمان این پیروزی به بی شرمی با سکه نبشت ویکتوریا پارسیکا (پیروزی بر پارس) نگاره ی گالریوس را سوار بر اسب در برابر زن و مردی با دستهای افراشته به زاری و کودکی در کنار مادر و دو تن افتاده به زیر اسب نشان میدهند و این به آشکاری نماد ببند کشیدن خانواده ی نرسه است.
گالریوس، به نوشته ی لاکتانتیوس:
پس از آنکه نرسه را به گریز واداشت و با تاراج بسیار بازگشت بر خودپسندی اش و هراس دیوکلیتانوس بس افزوده شد. زیرا پس از این پیروزی آوای زنگ خود بزرگ بینی او آنچنان بالا گرفت که دیگر آوند سزار را به خود نمی پسندید و هنگامی که این آوند را بر سر نامه هایی که به وی فرستاده می شد میدید، با چهره یی ناخشنود و صدایی خشن فریاد می کشید " تا کی من همین سزار خواهم بود؟" سپس او به خودنمایئی بس زیاده پرداخت، تا انجا که گویی رومولوس دوم ( بر پادارنده ی رم و نخستین فرمانروای آن کشور) است . او سودای آن داشت که نواده ی مارس (خدای جنگ) است و می خواست که چنان شناخته شود ...با این همه بر واژ با آنچه که بسیاری از تاریخ نویسان اروپایی که خواسته اند این پیروزی را بزرگ جلوه دهند و فرهنگنامه ی ایرانیکا نیز آن گزافه نمایی را با عبارت هایی مانند " یک شکست بزرگ" a major defeat و در خواست نرسه برای "سر سپردگی" Submission پژواک داده، پیروزی گالریوس براستی چیزی بیشتر از یک گروگان گیری نبود. اگرچه نرسه حاضرشد که برای آزادی همسر ، فرزندان ، خواهران ودیگر بزرگان بهایی هنگفت بپردازد و به آوند یک انسان به جز این از او انتظار نمی توان داشت. اما کم رنگی پیروزی رم از این آشکارست که دیکلیتانوس حاضر نشد که خطر کند وبه درون مرزهای ایرانشهر بتازد. برای نمون ادوارد گیبون با همه ی شیدائی که به رم و امپراطورانش دارد می نویسد:
درآن هنگام که خاور به برآیند این چالش بزرگ چشم داشت، امپراطور دیوکلیانوس که سپاهی کلان را بر ای نگاهبانی در سوریه گردآورده بود از دور خاستگاههای نیرومندی رم را به تماشا نهاده بود و می خواست که تنها او باشد که به هرگونه پیش آمد جنگ پاسخ میداد . وی پس از آگاهی به پیروزی ، به این تن درداد که بسوی مرز پیشروی نماید تا که با بودن خود در آنجا و با دادن اندرز به گالریوس، زیاده رویِ خود بزرگ بینانه یِ اورا به میانه آورد. گفتگوی دو شهریار در نیس بیس همراه با آزرم داشت از یک سو و بزرگداشت از دیگر سو بود (...) مهتری خواهی آن سو (گالریوس) به چیره شدن بر خاور پیوسته بود و پیشنهاد میداد که می باید ایران را به جایگاه یک استان رم پائین آورد. و میانه روی این سو (دیوکلیتانوس ) که به راهکارها ی پر مدارای آگوستوس و آنتونیوس ها دلبسته بود می خواست که از این بهنگامی با ارزش برا ی پایان دادن به نبردی کامران و رسیدن به آشتی ئی پربار و ارجمندانه بهره گیرد.بی گمان این در ست است که دیکلیتانوس می دانست که گروگانگیری گالریوس با نبرد با ایران همسنگ نیست، و به ويژه او در می یافت که اگر رم به گروگانها ی ایران آسیب برساند با خطر کینجوییی بسیار دهشتزا روبرو خواهد بود، چراکه نرسه در سه نبرد راستین توانایی خویش را نشان داده بود. اینکه رم گروگانهای ایران را با گرفتن تاوانی هنگفت پس داد بر پایه ی چنین سنجش بود و نه بدانگونه که گیبون از یوتروپیوس گواه می اورد بر این پایه که" ایرانی ها می پذیرند که رمی ها در منش و در نبرد برتر از ایرانیان اند."
گالریوس در ۳۰۴ م یادمان پیروزیی در ثسالونیکی برپا ساخت که یکی از بزرگترین یادمان های پیروزی رم است . کنده نگار های این یادمان ، پیروزی او را در گروگانگیری سال ۲۹۸ م به فرخند میگیرد . در دیواره ی شمال-خاوری یادمان، پیروز مندی ساختگی سپاهیان رم بر ایرانیان نگار شده اند. پیاده نظام رم پیرامون دو سوار یکی امپراطور رم و دیگری شاهنشاه ایران را در هنگام نبرد با یکدگر فرا گرفته اند. میانای این نگار نمادین که نرسه را نه افتاده از اسب بزیر پا ، که بل سوار برآن نشان میدهد، نشان از وانمود گالریوس است که می خواهد بنمایاند که نبرد او با نرسه نبردی راستین بوده است و حال آنکه این نماد را دیگناس و وینتر که داوش به ناسوگیری دارند چنین تفسیر می نمایند که:
اگرچه یادمان گالریوس بر برتری توانمندی نظامی رم بر نیروی خاور (ایران) گواه میدهد. این راستی، که در این یادمان نمادنگاری خاور گزیده و تفسیر شده ست، نشان میدهد که به پادشاه ساسانی به آوند فرمانروا تراز ی همسنگ با امپراطور رم داده شده است.این دو تاریخ دان سپس در پانویس چنین زیرایی می آورند که در پرده ی کانونی که نبرد میان دو فرمانروا را نشان می دهد ریزه کاری ها نشان از برتری گالریوس دارد . برای نمون نرسه سوار بر اسب بر روی پوست پلنگ نشسته که نماد بربریت اوست و سُم جلویی سوی راست اسب گالریوس بر پای چپ نرسه می کوبد . اما هیچ یک از ین برتری ها از همسنگی جایگاه نرسه نمی نکاهد!
![]() |
| نبرد گالریوس و نرسه در یادمان پیروزی گالریوس در ثسالونیکی |
![]() |
| ماهنیم پیروزی گالریوس |
پیمان آشتی نرسه با رم در سال ۲۹۸ م.
پیمان آشتی نرسه با رم که براستی پیمانی بود برا بازگردانیدن گروگانهای گالریوس درخور بیزش و بررسی از دیدگاه هایی چند است. پتروس پاتریکوس که به گواهه های تاریخی در بایگانی رم دسترسی داشته است در این باره گزارش داده است. پیش از اینکه به بررسی این پیمان بپردازیم یک نکته در خور یاد داشت است و آن اینکه در گفتگوهای در باره ی این پیمان نرسه آنچنان خود را نیرومند می دید که بایکی از درخواستهای رم مخالفت کند و آن این بود که همه ی داد وستد های بازرگانی با رم می باید در شهر نیس بیس انجام گیرد.
همانگونه که در بخش های پیشتر دیده ایم، مالیات هایی که رم از تعرفه های گمرکی واردات و صادرات دریافت می نمود یکی از مهمترین خاستگاه های درآمدها ی سالانه ی آن کشور بود . گواهه های تاریخی پیداشده در پالمیرا نشان میدهند که از زمان تیبریوس رمی ها ساختاری سازمان یافته برای گردآوری این درآمدها داشتند. دیوکلیتانوس می خواست که اینک نیس بیس به جای پالمیرای ویران شده به دست آورلیانوس به آوند شهر گمرکی میان دوکشور شود . اما نرسه این درخواست را که به درآمدها ی رم بسیار می افزود نپذیرفت .
داستان این بود ، که همانگون که در بخش شاهنشاهی شاپور دیدیم، آن پادشاه به دور اندیشی استانهای مرزی رم در جنگی اقتصادی ویران و سرنشینان شهرهای آن استانها را به نقاط مختلف ایران کوچ داده بود . اینک که دولت رم در آمدهای گمرکی خودرا از هترا و پالمیرا از دست داده بود برای پرداخت هزینه های نظامی خود ناچار به افزایش انبوه پول نموده بودو چون برای این افزایش زر وسیم به اندازه یی بسنده نداشت همانگونه که ادروارد گیبون می نویسد سکه ها ی سیمین رم به سکه های مسین با رویه ی نازکی از روی دگرگون شده بود و اینک رم می توانست از این گونه سکه ها به تعداد زیاد ضرب نماید . برآیند این بی ارزش شدن پول افزایش بهای کالاها و تورمی لگام گسیخته بود . چون کالاهای رم به برایی تورم گران بود واردات رم افزایش و صادراتش کاهش یافته بود و این بر دشواری خزانه ی کشور و کسری بودجه نظامی می افزود. چنین بود که دیوکلتیانوس برآن شد که با برون داد فرمانی برای بهای کالاها سربستی را تعیین نماید که فروشندگان کالا را به بهایی بالاتر از از آن نمی توانستند بفروشند و البته این راهکاری نادرست بود زیرا فروشندگان حاضر نبودند که کالاهایشان را به بهائی پائینتر از هزینه و به زیان بفروشند و از اینرو در برآیند کالاها کمیاب و بازار سیاه رونق گرفت. و بردشواری بودجه افزوده شد. در پیش در آمد قانون سربست قیمتها دیوکلیتانوس چنین نوشته بود:
همه ی مردمان میدانند که بهای کالاها ی در داد وستد و نیازها ی روزانه به ماورای گران، به اندازه چهار یاهشت برابر ارزش راستین آنها و یا حتی بیشتر افزایش یافته است . چنین است که از برای آزمندی تک فروشان (مونو پلیست) تأمین هزینه های نظامی ما ناممکن شده است. از اینروست که ما بر آن شده ایم که این دشواری را ، نه با تثبیت بهای کالاها که کاری بیداد گرانه است؛ که بل با تثبیت سربست بها ی هرکالا، که هیچ کالا یی را نمی باید به بیشتر از آن حد به فروخت، چاره نمائیم
به هر روی گزارش تاریخ نویس بیزانتینی پتروس پارتیکوس تنها گزارشی است که از پیمان آشتی نرسه و رم در سال ۲۹۸ م به دست ما رسیده است و باید به یادداشت که آنچه در میان ست گزارش اوست از آن پیمان ، و نه خود پیمان. اگرچه این گزارش از دید رمی هاست، اما با بیزشی موشکافانه نکات بسیار مهینی در آن یافت میشود که بسیار از تاریخ نویسان رم و رونویس برداران ایران آنها را نادیده گرفته اند،
برای نمون پس از گروگانگیری گالریوس؛ نرسه فرستاده یی بنام افاربان، که فرمانده ی گارد شاهنشاهی بود ، را به نزد گلاریوس گسیل میدارد تا که از او آزادی خانواده اش را درخواست نماید. افاربان در پیام خود به گالریوس میگوید که دو امپراطوری ایران و رم همانند دو روشنایی، دو دیده اند که درخشش هر کدام از آنها دیگری را به تابش می آورد. واز اینرو آنها می باید از تلاش برای نابود کردن یکدگر دوری گزینند. او سپس با در دید داشتن انسانگرایی و دادخواهی رم از آنها درخواست می کند که با بند کشیدگان به نرمش و مهربانی رفتار شود. هرچند از ریختگیری بافت پیام او آشکارست که نرسه پیامی هراس انگیز برای گالریوس به نمادین فرستاده است که گردش سرنوشت را از یاد مبر. بیگمان میانای آن پیام این بود که اگر به خانواده ی من آسیب رسد وای برتو خواهد رفت. از این روبود که پیکر گالریوس از خشم به لرزه درافتاد، و پاسخ داد چگونه بود که هنگامیکه شاپور والریانوس را به بند کشید ایرانیان به اندیشه ی گردش سرنوشت نبودند؟ با این همه پیداست که او تهدید نرسه را به کم نگرفت . و در دیدار ش با دیکلیتانوس بر این سودا شدند که گروگانهایشان در برابر دریافت باجی هنگفت رها نمایند.
گلاریوس سپس یکی از بزرگان امپراطوری رم خاوری بنام سیکوریوس پروبوس Sicorius Probus را به گفتگو با نرسه به دربار ایران می فرستد. اما نرسه در پذیرفتن او درنگ می نماید و پتروس پارتیکوس به گونه یی ناسرراست به ما آگهی میدهد که در این هنگام برای انکه نشان دهد که تهدید او دندانهایی تیز دارد، به پروبوس نشان داد که او هم اکنون به گردآوری سپاهیان در کارست.
![]() |
| گالریوس |
با همه ی اینکه برخی از تاریخ نویسان از درشگفتی به رفتار نرسه، برای کسی که در نبردشکستی سهمگین خورده است، اشاره می کنند، اما هرگز راست بودن آن شکست را به زیر پرسش نمی آورند. برای نمون دیگناس Dignas و وینتر Winter درباره ی فرستادن سفیر رم به ایران برای گفتگو می نویسند:
سودای دیوکلیتانوس در فرستادن میانه ئی به فرمانروای ایران شگفت آورست. و اگرچه، حتی شگفت آورتر این راستی است که با همه شکست ایران، این سفیر رم است که از مرز دهنادین گذر نمود و به دیدار نرسه رفت تا پیمان را به برآیند رساند. در روابط ایران و رم گذار گفتگو برای آشتی ریختی دهنادین داشت و به همان مهینی تشریفات دقیق دیپلماتیک بود و همچنین چنین دیده میشد که این رفتار نمودار تراز قدرت سیاسی است.به سخنی دیگر این نرسه بود که چون شکست خورده بود می باید به رم میرفت تا پیمان آشتی را مهر نهد. پس راستی این بود که این یک گروگانگیری بیش نبود و اینکه دیگناس و وینتر این درشگفتی ها را به راهکار دیوکلیتانوس پیوند می کنند که نمی خواست به افزا بر گنجایش توانمندی رم بار نماید و از گسترش خواهی دوری میگزید و از مرز های خاوری خود خشنود بود چندان درست نمی نمایند. به هر روی پتروس پارتیکوس چنین می نویسد:
چون افاربان که دوست نزدیک پادشاه ایران نرسه بود به آوند سفیر فرستاده شده بود وی با درخواستش به نزد گالریوس آمد. و به آن گاه که بهنگامی برای گفتگو یافت چنین گفت:
φανερόν ἐστι τῷ γένει τῶν ἀνθρώπων ὅτι ὡσπερανεὶ δύο λαµπτῆρές εἰσιν ἥ τε Ῥωµαϊκὴ καὶ Περσικὴ βασιλεία· καὶ χρὴ καθάπερ ὀφθαλµοὺς τὴν ἑτέραν τῇ τῆς ἑτέρας κοσµεῖσθαι λαµπρότητι καὶ µὴ πρὸς ἀναίρεσιν ἑαυτῶν ἀµοιβαδὸν µέχρι παντὸς χαλεπαίνειν.
"بر همگان آشکارست که امپراطوری های ایران و رم همانند دو چراغ اند ؛ و چنین می باید که، همانند دو دیده، هریک به تابش دیگری روشن شوند. پس نمی باید که خشمگنانه به ویرانی یکدگر بکوشند.او به سخنرانی خود چنین ادامه داد:
زیرا که این نشان پختگی نیست که بل همه از خامی یا از سر ناتوانی است. زیراکه چون بر این باورند که آیندگان را توان یاری دادن به آنها نیست می کوشند که سوی دیگر را نابودکنند. "
µὴ χρῆναι µέντοι µηδὲ Ναρσαῖον ἀσθενέστερον τῶν ἄλλων βασιλέων νοµίζεσθαι ἀλλὰ τοσοῦτον τῶν ἄλλων βασιλέων Γαλέριον ὑπερέχειν ὥστε αυτὸν τούτω µόνω δικαίως Ναρσαῖον ἡττῆσθαι καίτοι τῆς τῶν οἰκείων προγόνων ἀξίας καταδεέστερον οὐ γενόµενον.
وی در دنباله ی سخنان خود گفت که نمی باید چنین اندیشید که نرسه از پادشاهان دیگر کاسته ترست که بل می باید چنین دید که گالریوس برتر از همه پادشاهان است و براین پایه نرسه تنها در برابر او کاسته است و این داوری بسزاست. اگرچه نه به این میانا که او در بزرگی پائینتر از نیاکان خویش است.اشکارست که افاربان در پس گفتار خود به گالریوس هشدار میداد که با همه ی این که نرسه آماده ست که بپذیرد او اینک در برابر نرسه دست بالا را دارد ( چون خانواده اش در گروگان اوست). اما او نمی باید فراموش نماید که نرسه در بزرگی از اردشیز وشاپور کمتر ست و او از هیچ پادشاه دیگری کمتر نیست. پیام او روشن بود؛ " کاری مکن که مرا به کین جویی وادار نمایی!"
افاربان افزود که نرسه به او چنین دستورکار داده ست که آنچه سزاوار شاهنشاهی است را به مهربانی رمی ها بسپرد، زیرا که این برپایه ی داد ست. و از این روست که او سوگندی که پیامد آن آشتی باشد را به همراه خویشتن نیاورده ست که بل همه چیز را به داوری امپراطور وا می نهد، و تنها درخواست او اینست که همسران و فرزندانش به او باز گردانده شوند وداوش نمود که وی در برابر چنین مهربانی امپراطور بس بیشتر بدهکار خواهد بود تا آنچه که او به شمشیر گرفته است. ارفابان توان آن نداشت که سپاسی شایسته برای این راستی بگذارد که بر آنها که به بند کشیده شده بودند هیچ آسیبی نیامده بود که بل با آنها چنان رفتار شده بود که گویی بزودی به جایگاه والایشان در سرای خود باز خواهند گشت. و در چنین بافتی بود که او به امپراطور دگرگون پذیری سرنوشت آدمی را یادآور شد . اما چنین مینمود که گالریوس از این سخن او خشمگین شد و در حالیکه اندامش به لرزه افتاده بود پاسخ داد که این بر ایرانیان نمی سزد که به دیگران دگرگونی سرنوشت آدمی را یادآور شوندزیرا که آنها هرگز خود شان از بهره گیری در هر پیشآمدِ بهنگام برای افزودن بر ناروایی به انسان ها دوری نکرده اند." زیرا مگر شما در باره ی والریانوس به نیکی از قوانین پیروزی پاسداری کرده اید، در آن هنگام که او را به ترپند فریب دادید، به بند کشیدیدش ، و تا به کهنسالی و مرگ شرم آورش رهایش نکردید و پس از مرگش پوستش را به شیوه یی تهوع آور مومیائی کردید و از اینرو پیکر ی میرا را به گناهی نامیرا آغشته ساختید ." امپراطور این همه بگفت و سپس افزود که او سودای خویشتن را بر پایه ی آنچه که سفیر گفت ؛ که او می باید به سرنوشت انسان اندیشه کند، دگرگون ننموده است (زیرا که از آنرو می باید از برای آنچه که ایرانیان کرده اند به بیزاری آیند) اما او به جای پای نیکان خویش گام خواهد نهاد که دهنادشان بر این بود که خودی ها را به خود گذار و با آنها که به چالششان برمی خیزند بجنگ ؛ وی به سفیر گفت که به پادشاه خود از بخشندگی رمی ها که مهربانیشان را به چالش کشیده آگهی دهد و امید داشته باشد که خانواده اش بزودی به داوری امپراطور به نزدش باز خواهند گشت.
پس از اینکه دیوکلیتانوس و گالریوس در نیس بیس به نزد یکدگر آمدند. آنها به رایزنی پذیرفتند که سیکوریوس پروبوسِ ، بایگان، را به سفارت به ایران بفرستند. نرسه اورا دوستانه پذیرفت تا بشنود که گزارش او چیست. اما همچنین نرسه به راهکار درنگ و به واپس انداختن بهره گرفت . زیرا به وانمود به اینکه می خواهد که سفرایی که با سیکوروس آمده بودند خستگی از تن بدر کنند (چرا که آنان رمق از دست داده بودند) وی سیکوروس را ، که میدانست جریان چیست، تا به دوری رود اسپرودیس، رودخانه یی در ماد، برد تا که یگانهایی که از برای جنگ به اینجا و آنجا پراکنده شده بودند گرد هم آیند. سپس در تالارهای اندرونی کاخ ، هنگامیکه همه دیگران را بیرون فرستاده بود و تنها آرفابان و ارگ بد بارسابورسُز که یکی از آنها فرمانده ی گارد شاهنشاهی و دیگری فرماندار سیم Syme بود از پربوس خواست که پیام خودرا بگوید.
نکته های پایه یی پیام سفیر به این سان بود: که در منطقه ی خاور، رم می باید اینگلنه Ingilene را به همراه سوفنه Sophene ، ارزَنِنِه Arzanene و همراه کاردوئِنِه Karduene و زابدیکِنِه Zabdikene دریافت کند و رودخانه ی تیغ ریز (دجله) می باید خط مرزی میان دو کشور باشد و دژِ زینثا Zintha که در مرز ماد بود می باید مرز ارمنستان شود. و پادشاه ایبریا (گرجستان) می باید پادشاهیی وابسته به رم شود. و شهر نیس بیس در کناره ی رودخانه ی تیغ ریز (دجله) می باید جایگاه دادوستد شود. نرسه به این بند ها گوش فرا داد - و چون چگونگیی کنونیش به او پروا نمی داد که بتواند هیچ یک از آنها را رد کند- همه ی آنها را پذیرفت مگر یکی - که چنان ننماید که او وادار به پذیرش همه ی بندها شده است . پس او این بروند را که نیسبیس می باید تنها نقطه ی دادو ستد باشد رد نمود. اگرچه سیکوریوس پاسخ داد "این بند یک باید است زیرا سفارت نه این پروا دارد و نه در دستور کار و این تنها وابسته به خواست امپراطور ست ." هنگامیکه این باره ها به چاره رسید، همسران و فرزندان نرسه، که ناپالودگی پیشینه اشان از برای هنایش شیدایی امپراطوران به ارتمندی پاسداری شده بود، به وی بازگردانده شد.به هر سوی، چنین پیداست که همانگونه که دیگناس و وینتر در کتابشان "رم و ایران در باستان دیریک" به برآیند میگیرند؛ آماج نرسه در پیمان ۲۹۸ آزادی خانواده اش بود که ببند دشمن بودند. واین درست است که "نرسه آماده برای پذیرفتن هرگونه بروند بخردانه بود" ومی باید در این داوری به "بروند بخرادنه" پندش (توجه) داشت. زیرا از دید ایرانیان از دست دادن سرورانگی ایران به هیچ روی بخردانه نبود و از این روی بود که نرسه بر واژ با دهنادهای گفتگو برای آشتی به مرز رم نرفت. همانگونه که دیگناس و وینتر می نویسند:
درخواست های ذیوکلتین می باید میانه رو و به اندازه تلقی شود. (...) از دیدگاه ساسانیان این موفقیتی بود به اندازه ی این راستی که رم داوشهای سرزمینی را رها کرد. به زنهار می توان گفت که نرسه برخی از بهره-داشت های برنامه های دوریک (استراتژیک) و اقتصادی را از دست داد اما دربروندهای سال ۲۹۸ م این زیان ها دوری ناپذیر بود.
رم و ایران پس از پیمان ۲۹۸ م.
برای رم همانگونه که درپیش دیدیم کین خواهی از به بندگرفتن والریانوس از اهمیتی بی اندازه بر خوردار بود. شاپور با بند کشیدن والریانوس پایه های فرهنگ رم را که بر بنیان پیروزی و فرمانروایی بر خاور استوار بود از بن ویران نموده بود. و اینک رم برآن بود که با گروگان گیری گالریوس آن بنیان را از نو پی افکنده است. برای دریافت ریشه ایی این باره باهوده است که از تاریخ نویسانی مانند یوتروپیوس Eutropius و فستوس Festus گواه بیاوریم.
برای نمون کتاب نیایش نامه ی Breviarium فستوس به سه بخش در باره ی "گسترش رم" سازمان داده شده است . بخش یکم کتاب به چیرگی های رم در باختر ویژه شده است . بخش دوم به بازگشایی های رم در خاور می پردازد که بر چیرگی های رم بس بیشتر به تأکید می پردازد و بخش سوم ویژه ی نبردها ی رم با ایرانست. بنابراین بیش از دوسوم نیایشنامه ی فستوس به امپراطوری رم خاور و بیشتر آن به تاریخ نبردهای رم و ایران می پردازد. آماج نیایشنامه ی فستوس همانند نیایشنامه ی یوتروپیوس گفتمانی است برای روایی و به سزاوار شناختن نبرد با ایران .
رمی های دیریک همه ی فرهنگشان گویی درباره ی نیرومندی و گسترش امپراطوریشان بود چه به آوند یک راستین تاریخی و چه به آوند آرمانی برای آینده. کتابهای این دوتاریخ نویس همانند سخنرانی های سیاسی همواره سرشار از قهرمان سازی و قهرمان سرایی در باره ی برگشایی کشو رها، و بر انگیزاندن همیشگی امپراطوران به گسترش کرانه ها limites و یا ستایش از آنها برای آنکه مرزها را به فراتر گسترده بودند بود. فستوس پیش درامد کتابش را با کوتاهه یی دریاره ی اینکه در زیر سه گونه فرمانروایی؛ پادشاهان، کنسول ها و امپراطوران "رم تا چه اندازه گسترده شد quantum Roma profecerit؟" آغاز میکند و سپس تاریخ استان به استان رم را بررسی می نماید تا نشان دهد"در چه نوبت دولت رم هریک از استانهایش را به دست آورد؟ "
او در بخش دوم کتابش نشان میدهد که چگونه همیشه رم پس از دست دادن پاره یی از سرزمینش به چیرگی بر سر زمینی دست میابد. برای نمون؛ نرون ارمنستان را به ایرانیان باخت، اما تراجان آنرا به دیگر بار به دست آورد و استانهای تازه یی بپا نمود. هاردیان استانهای خاوری تارجان را رهانمود اما سوروس آنها را بازگردانید گالینئوس میانرودان را از دست دادو اما گالریوس و دیوکلیتانوس آنرا باز گردانیدند.
یوتروپیوس نیز به همین سان در بخشهای نخستین کتابش نشان میدهد که چگونه رم به آهستگی با چیرگی بر همسایگانش ابتدا تا بیست کیلومتر سپس تا بیست وپنج کیلومتر و چندگاهی از آن پس تا بیست و هشت کیلومتر فراتر از شهر گسترش یافت. و سپس با پدیداری وزرای جمهوری تا هنگام آگوستوس شتاب گسترش رم تندی گرفت. این پدیده به ویژه بهنگام جولیوس سزار که گسترش رم را به شعاع نزدیک به پنج هرار کیلومتر رسانید پرنشان بود. شمار سرزمینها و مردمانی که آگوستوس بدست آورد پیشینه نداشت و سپس تراجان که در دید یوتروپیوس سرآمد همه ی امپراطوران بود. "او مرزهای امپراطوری رم را که پس از اگوستوس تنها پاسداری شده بود به جای آنکه به ارجمندی گسترده تر شوند، به دوردستها گستردگی داد. "
از سوی دیگر امپراطورهایی که نمی توانستند بر رم گسترش دهند و به ویژه آنها که سرزمین هایی را از دست میدادند به داوریی سخت خواری آور کیفر میشدند. بر تیبریوس خرده می گرفتند که چرا خود به میدان نبرد نمی رفت . به نرون از برای اینکه نزدیک بود بریتانیا را از دست بدهد و در ارمنستان با دشواری روبرو شده بود و گالیانوس که داکیا را از دست داده بود و از همه شرم آورتر برایشان هاردیان بود که استانهای آشورستان ،میانرودان و ارمنستان را رها کرده بود و نزدیک بود که داکیا را نیز از دست بدهد. فستوس و یوتروپیوس و بسی دیگر از سخنرانان ونویسندگان در کنار سوگیریشان از گسترش همچنین از فرمانروایی پیروزمند ستایش می کنند. یوتروپیوس از شصت و یک فرمانروایی پیروزمند یاد می کندو او برای رسیدن به این شمار بالا پدیده هایی مانند افزودن مردمان نو را هم پیروزی میشمرد. فلوروس Florus که در این باره سختگیرترست , تنها "پیروزی در نبرد" را پیروزی میداند تنها نه رژه ی پیروزی را بر می شمرد.
برای رمی ها هیچ پیروزی برابر با پیروزی بر خاور و به ویژه بر ایران نبود. پیروزی های همزمان مارکوس بر ثراس و لوسیوس لوکولوس بر ٍ پونتوس و ارمنستان را یوتروپیوس فرخنده می گیرد به ویژه لوکولوس که توانست بر چنان پادشاهی نیرومند چیره شود. اگرچه همه ی امپراطوران رم اوج پیروزی را پیروزی بر ایران می دانستند و همه ی آنها می خواستند که از اسکندر مقدونی تقلید imitatio Alexandri نمایند برخی مانند کاراکلا چنانکه دیدیم این تقلید را به مرزهای جنون رسانیده بودند .
به هر روی چنین پیداست که برای گالریوس بلندپرواز که سودای امپراطوری در سر می پروراند، وبرای فرهنگ رم پیروزی بر ایران نیاز به بایسته یی بود که می باید به هر بها آنرا بدست آورد. و چنین بود که گروگانگیریی او به پیروزیی در نبرد وانمودشد و ازشرم ببند کشیده شدن والریانوس کین گرفته شد .
سرانجام نرسه
نرسه که همانگونه که در پیشتر دیدیم به آبادانی و دهناد و پیروی از دهناد و قانون بس دلبستگی داشت، پس از پرداخت باج برای آزادی خانواده اش در ۲۹۸ م، در چهار سال پایانی زندگیش به بازسازی ساختارها و نهادها و دهنادها و آبادانی ایران پرداخت. موبدان ذرتشتی که از نرمش و مهربانی او با دیگر آئينها چندان خشنود نبودند در باره ی او بسیار به اندک نوشته اند. و فردوسی در شاهنامه آگاهی چندانی از او نداشته است و به نادرست نوشته که اورا پسری نبود و حال آنکه هرمزدوم پادشاه کوشان پسر اوبود که پس از درگذشت وی دیهیم شاهنشاهی ایران بر سر نهاد. در شاهنامه از خردورزی این پادشاه سخن رفته است و جدا از آن تنها آگهی که از چگونگی پادشاهی او داریم در این دوبند ست که از برپایی امنیت و سرکوبی تبه کاری و گسترش داد در هنگام پادشاهی وی گزارش می دهند.
جهان را همی داشت با ایمنی نهان گشت کردار اهریمنی
(...)
همیشه دل ما پر از داد باد دل زیردستان به ما شاد باد
نرسه در سال ۳۰۲ میلادی در آغاز سده ی پر ماجرای چهارم پس از نه سال پادشاهی در شصت وپنج سالگی در گذشت. دیوکلتیانوس سه سال پس از او در ۳۰۵ میلادی در گذشت . سه سالی که سر شار از دشواری برای رم بود.
![]() |
| سکه ی هرمز دوم |
فهرست بخش ها
| ||||||
|
| ||||||








هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر