کورشِ نیکبخت، که در فرمانروایی او ازبرای همگان آشتی بود، .. هیچکدام از خدایان از او آذرده نمیبودند ، زیرا که وی فرزانه بود. اسخیلیوس- نمایشنامهی ایرانیها
 |
| پادشاه انشان وشوشان کورش بزرگ |
فرمانروایان ایلام در دومین هزارهی پیش از میلاد به آیین خویش بر خود آوند پادشاه انشان و شوشان مینهادند. شاهنشاهی ایران را کورشبزرگ بنیان نهاد که در استوانهی پرآوازهی خویش که استوانهی بابلی کوروش خوانده میشود خویشتن را چنین میشناساند:
کوروش، پادشاه گیتی، شاه بزرگ، شاه نیرومند، شاه بابل، شاه سومر و آکاد، شاه چهار کرانهی جهان، پور کامبیز، شاه بزرگ، شاه شهر انشان، نوادهی کوروش ، شاه بزرگ، شاه شهر انشان ، از تبار تیسپس، شاه بزرگ ، شاه انشان، از هستهی جاودانهی پادشاهی، که فرمانروایی اورا بَأل و نادو دوست میدارند و پادشاهی او را بهشادی پاس میدارند.
این درخور اندیشیدن ست که در هیچکجای این تنها نوشتهی بهجامانده از کوروش بزرگ، که بر روی استوانهئی که در ۱۸۷۹ در ویرانههای بابل یافت شد، وی به سان سنگنبشتهی بیستون داریوش شاه، که نزدیک به یک دهه پس از او به پادشاهی رسید، خویشتن را به آوند "پادشاه پارس" نمیخواند و داوش نمیدارد که "مارا هخامنش میخوانند".
گروهی از پژوهشگران این پیشگزارهی سست را برپا داشتهاند که کوروش در استوانهی خود از اینرو از نام "اَنشان" به جای "پارسوا"بهره گرفته است تا که بتواند میهن خود را با نامی آشنا به اهالی میانرودان بشناساند. زیرا که اَنشان بس کهنتر از پارسوا بود. اما گواهههای تاریخی با این پیشگزاره ناسازگارند. زیرا که زمانیادهای بابل در ۵۴۷ پیش از میلاد نام آکادی "پارسوا" را برای ایران بهکار بردهاند، و بهراستی این شگفت مینماید که اگر کورش پارسی و از نژاد هخامنش بود به این سادگی نژاد و تبار خویش را نادیده بگیرد.
استوانهی کوروش که نوشتهئی بلند و کموبیش بسیار آسیبندیده بهجا مانده ست، از زبان نخستینکس، که خود کوروشمیباشد، خویشتن را شناسایی میدهد و چنانکه دیدیم از سه رده پادشاهان دودمان خود پدرش کامبیز، نیایش کوروش یکم و سردودمانش تیسپس (به خوانش من تیز اسپ است) نام میبرد و حالآنکه داریوش شاه نام سردودمان خود را هخامنش میخواند. افزون بر آن اینکه همانگونه که کوک گزارش میدهد؛ یادمانی از نیای کوروش بزرگ ، کوروش یکم، پسر تیزاسپ
بهریخت نگارهیی از یک مُهر، که در دیوان دربار پارس در زمان داریوش هنوز بهکار میرفته ست، که سواری را در نبرد نشان میدهد با آوندی بهزبان ایلامی که خوانده میشود: ‘کوروشِ انشان ، پور چیشپیش.’
چنین مینماید که پس از نبردِ آشور بانیپال با ایلام در دههی ۶۴۰ پیش از میلاد نیای همنام او، کوروشِ یکم، از باجدهندگان به پادشاه آشور بودهست . همچنین با بررسی در دو بنای بجامانده از کوروش بزرگ در میانرودان این پیشگزاره که او از تبار هخامنش نبوده استوارتر میگردد . نوشتهی ساختمانی در ئوروک میگوید:
" من کوروشاَم، سازندهی اساگیلا Esagila و ایزیدا Ezida، پسر کامبیز، پادشاه نیرومند" .
نوشتهی ساختمانی دیگر با آجرپخته در ئور میگوید: "کورش، پادشاه جهان، پادشاه اَنشان، پسر کامبیز، پادشاه اَنشان". ما در بخش پادشاهی داریوش هخامنش در این باره گواهههای بیشتری را نشان خواهیم داد.
به گزارش لوکوک (۱۹۹۷) Lecoq زبان دربار پادشاهان ایران تا هنگام شاهنشاهی داریوشِ یکم زبان ایلامی بوده است و چنان مینماید که گواهههای تاریخی و باستانشناسی این پیشگزاره را پشتیبانی مینمایند.
نشانیک زرین با نگارهی شیرهای بالدار. شاهنشاهی هخامنشی، سده ی ۶ تا ۴ پیش از میلاد.
 |
کوروش استیاگز را زندانی کرده و ماد و پارس را یگانگی میدهد ، پرده فلمیش، پیوند شده به یان وان تیگهم، پایانه ی سده ی شانردهم |
 |
رزمنده ی ایلام
|
 |
| رزمندگان ایلامی |
شماری از تاریخپژوهان سدهی بیستم برای ویدایش ناسازگاری میان سنگنبشتهي داریوش و استوانهی کوروش چنین پیشگزاریدهاند که در سدهی هفتم پیش از میلاد، هنگامی که تیزاسپ (تیسپیس) به پادشاهی رسید، امپراتوری ایلام رو به کاستی نهاده بود و پارسها فرمانروایی خویش را بر اَنشان درگسترده بودند واز اینروی بود که دودمان کوروش آوند "پادشاه انشان" را به خود میدادند. برای نمون به نوشتهی دومیروسکدجی de Miroschedji این آوند نماد "میراثی ایلامی بود که نخستین شهریاران پارس بر خود انگارمینمودند" héritage élamite assumé par les premiers souverains perses و شایدکه همانگون که واترز Waters مینویسد:
پادشاهی پارسی انشان در این نخستین گاههی پدیداریاَش ایلام-و-پارسی بوده است و آماج آن، دَهشِ سزاواری به یک دودمان پارسی بوده است که بر بومیان ایلامی پیروز گشته بودند.
از سویی دیگر، هکلمن Henkelman به درستی پرخاش دارد که:
حتی به اندازهی پشیزی گواهه در دست نیست که هرگز میان پارسها و ایلامیها نبردی رخ داده باشد .
به پیشگزارهی او، شاید آوند پادشاه انشان، نشان از همآوردی پادشاهان هخامنش "با پادشاهان "نو-ایلامی" بودهاست که خود را پادشاهان انشان و شوش میخواندند."
به باورمن گمراهی این تاریخپژوهان از آنجا شاخه میزند که درنمییابند در اینروزگار اندیشار "نیاشن " (ملت) در میان مردمان ایلام و پارت و ماد و پارس به ویدائی پدیدار شده بود. و هیچنیازی به این نبود که کوروش یا داریوش به هنگام شناسايی دادن به خود برای نمون بگویند: "من ایرانی هستم" به همانگونکه نیازی به آن نبود که بگویند "من انسان هستم" یا "من مرد هستم". بنابراین هنگامی که کوروش مینوشت: "کوروش پادشاه انشان" ویا داریوش مینوشت:"داریوش، پادشاه پارس" نشان ازبرتری انشان یا برتری پارس نداشت. و بههمینسان هنگامی که داریوش در سنگنبشتهاش مینوشت: "مردی فرورتیش نام، از تبار ماد، در ماد یه شورش برخاست" یا " دادرشی نامِ ارمن را به ارمنستان فرستادم و به اوگفتم و آن سپاه را که به نابهفرمانی از من سرکشی نموده کیفر ده "، نشان از این نبود که ماد یا ارمنستان سرزمینهایی کهتر یا برتر از دیگر سرزمینهای ایران بودند.
همانسان که ماریو لیورانی Mario Liverani مینویسد:
“Persia is heir of Elam, not of Media. Elam had a long tradition in statehood, in centralized administration, in written records kept in formal archives. Elam had also a long tradition as a centre of large coalitions of peoples and states on the Iranian plateau, as centre of a network of relationships with the surrounding areas, not only with Susiana […] but also with regions in central, northern, and eastern Iran.
پارس جانشین ایلام است نه ماد. ایلام پیشینهی دیرینهئی در کشورداری داشت ، که نشانههای آن رانشی کانونمند ، و گواهههای نبشتهشده که در بایگانیهای دهنادین نگاهداری میشد، بود. ایلام همچنین پیشینهی دیرینهئی به آوند کانون همگرائیهای بزرگ مردم و کشورداریها در فلات ایران، به آوند کانون توربافتی از پیوندها با همسایهگان پیراموناش، نه تنها با سوسیانا، (۰...) که بل همچنین با سرزمینهائی در میانه و شمال و خاور ایران داشت.
از خشتنبشتههای سختسازیهای تخت جمشید، که در پیوند با سالهای سیزدهم تا بیستهشتم پادشاهی داریوششاه ست ، پیداست که گسترش بسیار کارهای کاخسازی که شمار بسیاری از کارگران کشورهای شاهنشاهی را از مصر و بابل و آشور تا یونان را در برمیگرفت آگاهیهای بسیاری را از پیوندهای اقتصادی و اجتماعی و سیاسی میتوان برداشت نمود. به ویژه چون سازمان همسانی در میانه سدهی هفتم پیش از میلاد در پادشاهی نوایلامی به چشم می خورد که میتواند در این برداشت به ما یاری نماید.
میباید در دید داشت که گواههها و گزارشهای اقتصادی سختسازی تخت جمشید از زبان ایلامی هخامنشی بهره میگرفت که شاخهئی تازه از زبان نو-ایلامی است. – برای گاهههائی بلند زبان ایلامی هخامنشی زبان برگزیده برای گزارشهای دیوانی ونبشتارهای کشورداری در جنوب باختری ایران بود. وآژههای فناوری این زبان از واژگان فنی در بایگانیئی که به نام آکروپل شناخته میشود شاخه زده که در پیوند با سالهای پایانیسدهی هفتم یا سالهای آغازین سدهی ششم پیش از میلاد درشوش میباشند. برای نمون داریوش شاه سنگ نبشتهی بیستون را به زبان ایلامی سفارش داده بود. ( برگردان به زبانهای اکدی و پارسی باستان در پساتر افزوده شد). زبان دیوانی کشورداری در چرخه پادشاهی او ایلامی بود. برخی از وآژههای زیان پارسی باستان از زبان ایلامی شاخه زده بودند. مانند وازهی پارسی برای سنگ نبشته «دیپیی»- ، که وام واژهئی شاخه زذه از توپی(ـمی) در زبان ایلامی بود.
برنامهی ساخت کاخهای پادشاهی در تائوسه به هنگام پادشاهی کوروش و در ماتانان به روزگارپادشاهی پسرش کامبیز دربرگیر کانونهای بازرگانی ، دیوانی و بنیادهای راهبردی در شبکهئی پهناور برای دارش و رانش کشور بود. ساختار این برنامههای ساختمانی در تائوسه و ماتانان برای سازماندهی نیروهای کار بومی و ساتراپیها دوردست همانند با ساختار سازماندهی در گزارشهای خشتنبشتههای سختسازی تختجمشید میباشد.
بایگانی سختسازیهای تختجمشید آگاهیهای خوبی در بارهی پیوندهای فرهنگی ایلامیها با پارسها را در بر دارد . در این بایگانی نام بیست و شش شهروندی آمدهست (اگرچه برخی از این شهروندیها در همامیخته هستتند) هرچند این خشتنبشتهها هرگز سرنشینان بلندیهای زاگرس را هالتمتِپ نمی خواند که نام شهروندان ساتراپی ایلام بود.
روشن است که هنگامی که این خشتنبشتهها پرخیدوآژهی «ما» را به کارمیبرند این واژه از «مای» پارسها نشان دارد، و این با همهی این ست که نزدیک به ده درصد نامها در پهرست نامهای این خشتنبشتهها ایلامی میباشند. افزون بر این در هر از گاه به جای نامهای ماهها در پارسی کهن ازنام ماههای ایلامی بهرهگیری شده است، و برخی از نویسندگان به زبان ایلامی سره گزارشهاشان را نوشته اند و در نوشتن از شیوهی نوشتاری گواهههای دیوانی نو-ایلامی پیروی نمودهاند. به ویژه نام ایزدان ایلامی در بسیاری از آنها به ستایش آورده شده است. از کیش آن ایزدان مانند کیش خدایان ایرانی پشتیبانی میشد و از این رو بود که نامهای آن ایزدان به بایگانی اندرشده بود. از زیربافت آگاهیهای کوتاهی که در این خشتنبشتهها خوانده میشود می توان چنین دریافت که میان سپهرهای دینی پارس و ایلام شکاف گشودهئی در میان نبود. و کارگزاران ایرانی و ایلامی میتوانستند بارههای دینی یکددگر را بررسی و به آنها رسیدهگی نمایند. واژهگان دینی ایلامی و دیگر شهروندان ایرانی که در بارهی ایزدان به کار برده میشد یکسان بودند، و ایزدان شهروندان ایرانی برتر از ایزدان ایلامی گرفته نمیشدند. به سخنی دیگر ایزدان ایلام با ایزدان دیگر شهروندان ایران همسان گرفته میشدند.
از سوئی دیگر، باهمه این که هخامنشیان در روزگار داریوش بسیار کنشگرا بودند و تختجمشید کانونی دربرگیرنیروهای کار و مردمان ازتبارها، سرزمینها و کشورهای گوناگون بود چنین به دید میآید که انجمن دهنادین ایزدان پذیرفته شده در ایران تنها دربرگیر خدایانی بود که در ایرانزمین پذیرفته شده بودند. و ایزدان شهروندانی مانند بابلیها که از دیرباز در ایران میزیستند در این انجمن پذیرفته شده نبودند. واین نشان میدهد که به همان سان که ایزدان ایلامی ایزدانی ایرانی شمرده میشدند، سرنشینان ایلامی بلندیهای زاگرس نیز ایرانی به شمارمیآمدند،.
پرسش این ست که از چه رو پارسهای ایرانی زبان ایلامی را به کار می بردند به گزارش ووتر اف. ام. هنکلمن Wouter F.M. Henkelman از دیدگاهی کمادربرگیر (مینیمالیستی)، ایرانیان پارسیزبان از این روی زبان ایلامی را به کار میبردند که زبانی پیشاد (سنتی) برای خواندن و نوشتن بود. آنها؛ به همانسان که کاردانیهای فناوری، ساختارهای زیستگاری (اقتصادی)، پندارهای آئينی و اندیشارشناختی (ایدئولوژیک)، و شیوهها و بارههای پیکرنگاری را از ایلامیها به دست آوردند ، زبان را نیز از آنان به کار گرفتند. ورا از دیدگاهی همهدربرگیر (ماکزیمالیست)، ایرانیان نخستین، زبان ایلامی را به آوند دستاویزی برای برپائی رسانه گری با سرنشینان کشورداری ایلامی، شهرهای مهین ایلامی در دامنههای زاگرس و با ایلامیزبانان کوهستانی به کاربردند. در این دیدگاه، بهرهگیری اززبان ایلامی در میان ایرانیزبانها رایجتر بود. و به کاربرد بیشتر از آن به آوند یک زبان نوشتاری، از این روی، در پساتر رویداد.
شاهنشاهی کوروش
برپایهی افسانهی کوروش، که مادرش، ماندانا، شاهدخت ماد بود، وی بههنگام نوجوانی در چالش با نیای مادری خویش ، اَستیآک (به یونانی اَستیاجیس Ἀστυάγης) ، پادشاه ماد و فرمانروای ایلام و پارس بهشورش برخاست و در ۵۵۰ پیش از میلاد اَستیآک را شکست داد.
بهجدا از رویدادهای تاریخی گزارششده در نوشتههای هرودوتوس و کتزیاس (که گفتآوردهائی از او را نیکلاس دمشق درتاریخ خود آورده ست،) و چند بخشی تکهتکه در تاریخ های دیودوروس و ژوستین، تنها آگاهیهائی که ما در بارهی تنشها و درگیریهای میان مادها و پادشاهی کوروش در انشان داریم از گواهههای بابلی در روزگار پادشاهی نابونیدوس (۵۳۹-۵۵۶ پیش از میلاد) است. در این گواههها پادشاه بابل (در روزگار بابل نو) بر این داوش است که مردوک در نخستین سال پادشاهی او به خواباَش آمد، و به او دلگرمی داد که هراسداد مادها در سرزمین حران در میانرودان به زودی از میان خواهد رفت:
[و به راستی]، هنگامی که سال سوم [۵۵۳ پیش از میلاد] فرا رسید. مردوک، بنده (اردو) جوان خود، کوروش، پادشاه انشان، را برانگیخت. کوروش لشکرهای بزرگ اومان-ماندا را با ارتش کوچک خود پراکنده کرد و اَستیآک، پادشاه ماد را گرفت و او را بهبندکشیده به کشور خود برد.
نوشتهی دیگر بابلی، گاهیاد نابونیدوس Nabonidus (II.1-4)، که به آشکار دربارهی پیروزی کوروش است. در پاراگراف پیش از آغاز سال هفتم پادشاهی نابونیدوس (۵۴۹ پیش از میلاد) مینویسد:
[اَستیآک] [ارتش خود را] برای پیروزی بر کوروش ، پادشاه انشان، بسیج کرد و به سوی او لشکر کشید. . ارتش بر اَستیآک بشورید و او به بندکشیدهشد. [او را] به کوروش دادند [. . .]. کوروش به سوی اکباتانا، شهر پادشاهی لشکر کشید. سیم، زر ، کالا، دارائی،[. . .] که به آوند یغما [از] اکباتان به دست آورد، به انشان ترارسانید. کالاها [و] دارائی ارتش [. . .]
استیآک پسر سیارخش پادشاه پیشین ماد بود که درگیر نبردی پنج ساله با وَلوِتِز 𐤥𐤠𐤩𐤥𐤤𐤯𐤤𐤮 (به یونانی آلیاتز Ἀλυάττης) پادشاه لیدی بود. سیارخش که توانسته بود سکاها را از سرزمین خود بیرون براند از ولوتز میخواست که سکاهائی که به لیدی گریخته بودند را به بند کشیده و به او بازگرداند. ولوتز این ناروائی را در حق هموودان سکای خود برنمیتابید و از برآوردن آن درخواست روی برمیتافت. و چنین بود که نبردی پنجساله میان امپراتوری ماد و لیدی آغاز شد.
سیارخش و ولوتز پیش از درگذشت همزمانشان در سال ۵۸۵ پیش از میلاد در «نبرد کسوف» به میانجیگری شاه نبوخدنذر، پادشاه بابل، و شاه سینسیس، پادشاه سیلیسیا، به آشتی دست یافته بودند و چنین بود که برپایهی آن پیمان آشتی استیآک پسر سیارخش، پادشاه ماد، با دختر ولوتز زناشوئی نمود و بدینسان استیاک نیای کوروش بزرگ شوهر خواهر کروزوس پادشاه آینده لیدی شد.
استیآک و کروزوس که به همزمان برتختهای پادشاهی ماد و لیدی نشسته بودند ، به پیمان آشتی پدرانشان وفادار ماندند. اگرچه کروزوس به کشورگشائی به سوی یونان پرداخت. از سوی دیگر، هرودوتوس در گزارشی که افسانهپردازی میماند، مینویسدکه استیآک بهخواب دیده بود که فرزند دخترش، ماندانا، اورا سرنگون خواهد نمود، و از اینرو بر سر آن بود که آن نوزاد را نابود کند. با این همه، میتوان از این افسانه تا اندازهئی به داستان راستین خیزش کوروش پی برد و آن را بازسازی نمود. در افسانه هرودوتوس استیآک اسپهبد خود هورپاک (به یونانی هارپاگوس) را برای کشتن کوروش نوزاد به انشان فرستاد. به نوشتهی او هورپاک را دل به نوزاد بیگناه بسوخت، و چنین بود که او را به شبانی به نام میترادات میسپرد. آنها کالبد نوزاد مردهئی را به استیآک نشان میدهند؛ به این داوش که این کوروش است. با این همه، همین که کوروش دهساله شد، از برای رفتار و خوی گُردانه و بزرگوار خود شناخته میشود. اگرچه استیآک به اندرز مغان او را نمیکشد و به نزد مادرش بازمیگرداند، اما به کینهجوئی از سرپیچی هورپاک که نوزاد را نکشته بود کیفر سختی به او میدهد. وی هورپاک را به میهمانیئی فرامیخواند، و بر سر سفرهی غذا خورشتی از گوشت پسر او که پخته شده است را به او میخوراند. پدر بینوا پس از خوردن شام در مییابد که پسرخودرا خورده است. و از این روست که کینهی استیآک را به دل میگیرد و کوروش را به رویاروئی با او بر میانگیزاند. از این افسانهپردازی چنین برمیآید که استیآک به نوهی دختریاش کوروش بدگمان بوده است و او را برواژ با پدرش کامبیز، پادشاه انشان، که فرمانروائی آرام و افتاده بود بلندپرواز و بزرگیخواه میدید.
پس در نبردی که باهم درگیر میشوند، به نوشته هرودوتوس؛ سپاهیان ماد که از ستم استیآک به جان آمده بودند براو میشورند و کوروش را برتخت پادشاهی مینشانند.
کوروش پس از پیروزی بر استیآک با او به مهربانی رفتار نمود و برای او زندگیئی در خور جایگاه یک شاهزاده فراهم ساخت. به نوشتهی کتزیاس و گزنفون، کوروش آمیتیس، دختر استیآک، را به همسری گرفت. به گزارش نیکلاس دمشق، پس از نشستن او برتخت پادشاهی ماد بود که چندین تبار از آسیای میانه (آرشآکیان، ساکاها و باختریها) به نشان آزرمداشت به بارگاه او آمدند. به نوشتهی کتزیاس، باختریها که بهتازهگی باز سر به شورش زده بودند، هنگامی که دریافتند «اَستیآک پدر و ... آمیتیس همسر کوروش شدهاست»، «به بیدرنگ سربه فرمان آمیتیس و کوروش نهادند» .
از این هنگام بود که ویژهگی کوروش به آوند پیروزمندی که میخواست برواژ با فرمانوایانی مانند آشور بانیپال یا استیآک به دادوری و بزرگواری رفتار نماید پدیدار شد. اکباتان پایتخت ماد که از ارجمندی بسیار برخودار بود همچنان در زیر فرمانروائی کوروش در مهینائی خود به آوند کانونی راهبردی برای در دستداشتن آسیای میانه ماندگار ماند و کوروش و پادشاهان هخامنش چند ماهی از هر سال را در کاخهای آن به سرمیبردند. و از سال ۵۳۷ پیش از میلاد سرای بازرگانی «اِگیبی» که بنیادی بابلی بود در اکباتان به دادوستد میپرداخت. بسیاری از بزرگان و مهینان ماد نیز به همکاری با کوروش پرداختند. خزانه ثروتمند استیآک و ارتش نیرومند ماد که در نبردهای با آشور ورزیده و کارکشته شده بود توانمندی و نیروی کوروش را بههمپایهیگی با کشورهای لیدی و بابل و مصر بالابرده بود.
نبرد با لیدی
پس از بهدستآوردن شاهنشاهی ماد، سامانهی جهانسیاسی آن روزگار دگرگون شد. هنگامیکه هرودوتوس مینویسد با پیروزی بر ماد کوروش «خدایگان آسیا» شد، او به این دگرگونی پرخیده میکند. اینک امپراتوری ایلام-ماد-پارس همآوردی نیرومند در برابر امپراتوریهای لیدی و بابل شده بود.
تا آنجا که به لیدی در پیوند بود، از سال ۵۸۵ پیش از میلاد پیمانی میان استیآک و ولوتز (آلیاتز) پادشاه لیدی رودخانه هالیس را مرز میان دو امپراتوری ماد و لیدی شناخته بود. اینک کروزوس پسر ولوتز که در همهی آسیای باختری برای خزانه سرشار از زر خود پر آوازه بود و توانسته بود با ارتش نیرومند خود همهی آناتولی به جز لیسیا، سیلیسیا و تابال (کاپادوک) به افزودهی شهرهای یونانی کنارهی دریای مدیترانه را به چنگ آورد، از ناآرامی پادشاهی ماد بهرهگرفته و به بهانه کینجویی از سرنگونی اَستیآک که برادرهمسرش بود، قلمرو خویش را به درون سرزمینهای ماد در اینسوی رود هالیس گسترش داده بود. برپایهی گزارش هردوتوس: کروزوس از این که کوروش « امپراتوری استیآک را نابود کرده بود و بر نیرومندی پارس روز به روز افزوده میشد» نگران بود . او «آزمندانه برسر گسترش قلمرواَش بود (...) او خودرا برای لشگرکشی به کاپادوک آماده میساخت . و به کامیابی خویش در کاستن نیرومندی کوروش و پارسها دلگرم بود».
آفند کوروزوس برای کوروش چارهئی به جز نبرد بهجای نگذاشت. از سوی دیگر او با به دستآوردن پشتیبانی فرماندهان نیروهای آسیایمیانه، که پیش از آن به زیر فرمان پادشاهی مادبودند، اینک ارتشی بس نیرومند را در اختیار داشت. و افزون برآن اینکه هنگامیکه با ارتش خود به سوی سپاه کروزوس رویآورد سپاهیان سرزمینهای در گذار راه به او میپیوستند و چنین بود که سپاهیان ارتش او از لشگر کروزوس پرشمارتر شد.
به گزارش دیودوروس سیسیلی هنگامیکه کوروش به کاپادوک دررسید به کروزوس پیام فرستاد که او میتواند در لیدی همچنان به آوند ساتراپ ایران برجای بماند. اما کروزوس که با بستن پیمان اتحاد با اسپارت به پیروزی خود دلگرم بود، پیشنهاد کوروش را به پس زد. به ویژه اینکه فرعون مصر آمیسیس و پادشاه بابل نابونیدوس نیز به او پیمان پشتیبانی داده بودند. اگرچه تنها آمیسیس بود که به کمک او نیرو فرستاد. به سخنی دیگر، کوروش به او پیشنهاد مینمود که با پذیرفتن فرمانروائی امپراتوری ایران از نبرد پرهیز کند. کوروش همچنین در پیامی به یونانیان ایونی در سپاه کروزوس از آنها خواست که به نیروهای او بپیوندند. اما یونانیها درخواست او را نپذیرفتند و چنانکه خواهیم دید بهای سنگینی برای نبرد با ایران پرداختند.
کروزوس همچنین از نیایشگاه دلفی درخواست پیشگوئی نموده بود. پاسخ دو پهلوی دلفی به گزارش هرودوتوس این بود که «اگر کروزوس به امپراتوری پارس آفندآورد، امپراتوری بزرگی را نابود خواهد نمود.» و کروزوس نمیدانست که امپراتوری خود اوست که نابود خواهدشد. کوروش ساردیس پایتخت لیدی را در ۵۴۶-۵۴۷ پیش از میلاد به زیرفرمان خویش درآورد و کروزوس را زندانی نمود اما با او به مهربانی رفتارنمود.
آنگاه کوروش به شهرهای یونانی ایونی در کنارههای دریای اِژه آفند آورد و در هنگامی کوتاه بر یکایک آنها پیروز گشت و آنها را به زیر فرمان خویش درآورد. به نوشتهی هرودوتوس، کروزوس پادشاه لیدی نخستین فرمانروا بود که آزادی یونانیها را از آنان گرفته بود و آنانرا به زیر باجدهی به لیدی آورده بود. چنین بود که پس از پیروزی کوروش بر کروزوس آبادستانهای colonies یونان Ionian و ئیولیَن Aeolian در آسیایخرد (ترکیه کنونی) فرستادگانی به کوروش گسیل داشتند و فرمانبرداری خویش را برپایهی بروندهایی که از کروزوس دریافت نموده بودند پیشنهاد نمودند. اگرچه کوروش که در آغاز نبرد با کروزوس از یونانیها خواسته بود که به شورش، بر ستیزه با لیدائیها، بهپاخیزند، از اینکه آنان به درخواست او آزرم نپرداخته بودند خشمگین بود، پس با گفتن افسانهئی به آنان نشان داد که میبایست اینک خویشتن را برای پرداختبهائی سنگینتر آماده کنند. برپایهی آن افسانه: ماهیگیری برآن بود که بانواختن نیلبکاَش ماهیها را به نزد خود بخواند اما پس از آنکه دید بدین شیوه ماهیئی نمیتواندگرفت، تور ماهیگیری گسترده نمود و انبوه بسیار ماهیانگرفت و هنگامی که دید ماهیها در تور او به جست وخیز پرداختهاَند، گفت: "خوشرقصی اینک که به تور افتادهاید بهکارتان نمیآید. این رقص را باید هنگامی که برایتان نی مینواختم مینمودید!"
کورش تنها با میلزیائیهای Μιλησιακός، اهالی شهر میلتوس Μίλητος در کرانهی دریایمدیترانه (در ترکیه کنونی) بر پایهی پیشنهاد آنان پیمان هموندی بست. دیگر دولتشهرهای یونان به سختسازی باروهایشان پرداختند و نمایندگان دوازده دولتشهر: میلتوس Μίλητος، مایوس Μυούς ، پرینه Πριήνη، افهسوس Έφεσος، کولوفونا Κολοφώνα، لودوسΛέβεδος، تئوس Τέως، کلازومنس Κλαζομενές، اریتریس Ερυθρές، فوکیا Φώκαια و میانابهای کیوس Χίος و ساموس Σάμος در پانیونیوس Πανιώνιο گرد همآمدند و فرستادگانی برای درخواست یاری به اسپارتا گسیل داشتند. اما لاکدایمونیها Λακεδαιμονίων (مردمان اسپارت) از دادن یاری به آنها سر باز زدند. کوروش یک ایرانی به نام تاهبال (به یونانی تاوالو Τάβαλο) را به ساتراپی لیدی در ساردیس برگمارد و خود به همراه کروزوس به اکباتان، پایتخت ماد رفت تا خویشتن را برای نبرد آماده سازد. اما در نخست میخواست به دشمنیهای بابل و سکا و مصر پاسخی در خور بدهد.
پس از آنکه کوروش آسیای خرد را ترک کرد کشورهائی که در پیشتر در زیر فرمان لیدی بودند به رهبری یک اسپهبد لیدیائی به نام پاکتیس Πακτύης به دُشوری با تاهبال سر به شورش برداشتند. پاکتیس که طلاهای خزانهی کروزوس را در دست داشت در شهرهای کرانهئی مدیترانه به گردآوری سپاه پرداخت و از مردمان لیدی درخواست یاری نمود . وی ساردیس را گرداگرد گرفت تا تاهبال را بر اندازد. کوروش اسپهبدی از مادها به نام مازیار (به یونانی مازاریس Μάζαρη ) را به سرکوبی شورشیان برگمارد . پاکتیس همانگاه که دریافت سپاهیان ایران به سوی وی در تاختهاند به کیمه Κύμη گریخت. مازیار دستگیری او را از کیمهئیها خواست. کیمهئی ها پس از رایزنی با نیایشگاهشان وی را به میتلین فرستادند Μυτιλήνη میتلینها برآنشدند که او را به مازیار بفروشند و از اینرو او را به خیوس Χίος فرستادند و سرانجام خیوسی ها وی را به مازیار تحویل دادند.
چیرهگی کوروش بر بابل
پس از درگذشت مازیار، کوروش اسپهبد ماد، هورپاک، (به یونانی آرپاگوس Άρπαγος به انگلیسی Harpagus) را به جانشینی او برگمارد. هورپاک همهی شهرهای یونانی آسیای خرد را به زیر فرمان ایران درآورد. و سپس کوروش که باورمند به خدای آفتاب میترا بود به بابل درشتافت و در ۵۳۹ پیش از میلاد به بهان آنکه فرمانروای بابل ، نابونیدوس به خداوند آفتاب، که در بابل مردوک نام داشت، بی آزرمی نشان داده ست و نابونیدوس بر مردمان بیداد میکند، بر بابل چیره گشت.
اندکی پس از پیروزی کوروش در ۵۵۰ پیش از میلاد بر ماد، نابونیدوس آخرین پادشاه بابل در نوشتهیی، که اینک "رویای نابونیدوس" خوانده میشود، دربارهی پیروزی او مینویسد:
بس به آزرم من به مردوک خدای خدایان گفتم:"گرداگرد آن نیایشگاه که تو به من فرمان میدهی باید بسازماَش، مادها هستند که بس نیرومندند." مردوک به من گفت: "مادهای آنکس که تو میگویی ... خودش، سرزمیناَش، و پادشاهانی که در کنار او به رزم میشوند دیگر نخواهند بود" ، او کوروش، پادشاه انشان، بندهی جوان خود را بر فراز داشت. کوروش سپاه بیشمار ماد را با سپاه کوچک خویش نابود نمود. او اَستیآک ، پادشاه ماد را اسیر نمود، و او را به بند کشیده به سرزمین خود برد. این به فرمان خدای بزرگ مردوک و سین ، درخشندگان پردیس روشنایی و دوزخ تاریکی بود، که فرمانهاشان را نمی توان دگرگون ساخت.
داستان این بود که نابونیدوس، پادشاه بابل از ۵۵۶ تا ۵۳۹ پیش از میلاد که سالهای بسیار از پادشاهی خودرا به گسترش بابل بسوی خاک عربستان در جنوب گذرانده بود، برای آنکه دوستی عربها را به دست آورد، به خداوندگاری "سین"، ایزد مورد دلبستگی آنها، ارج بسیار مینهاد و از این رو بود که در شمال میانرودان در شهر حران (به یونانی کارهائه) نیایشگاه "احولحول" را برای ایزد سین بازسازی نمود. اما توجه بیش از اندازهی وی به "سین" مایهی خشم کاهنان نیایشگاه مردوک و بابلیها شده بود. چنین بود که نابونیدوس برای آرام نمودن واکنش مردم بابل و کاهنین داستان رویای خویشتن را پخش نمود که بر پایهی آن "مردوک" و "سین" در نخستین سال پادشاهی او در رویای وی پدیدار شده و به او فرمان داده بودند تا نیایشگاه "احولحول" را باز سازی نماید.
اما اینک، پس از ده سال پادشاهی، بر توانایی کوروش به گونهیی فزاینده افزوده شده بود و از سویی دیگر، ناآرامیهای درونمرزی بابل، به ویژه، چالش بلشازار، که دردههی ۵۵۳ تا ۵۴۳ پیش از میلاد بر بابل فرمان میراند، با پدرش، نابونیدوس، که در تیما در جنوب بسر میبرد، از توانایی نابونیدوس به بسیار کاسته بود.
مهینتر از همه اینکه تنش میان نابونیدوس و کاهنان مردوکی هم بالا گرفته بود زیرا نابونیدوس در تیما از برگذاری مراسم جشن سالانهی آکیتو خودداری کرده بود، و حال آنکه در آن جشن پادشاه میباید با دست در دست نهادن به تندیسِ مردوک، در نیایشگاه ایساگیلا، سوگندِ پادشاهی خویشتن را تازه مینمود . این بیآزرمی او به آئین، کاهنان مردوکی را بس خشمگین ساخته بود و به فتوای آنان پادشاه با تازه نکردن سوگند پادشاهی خویش سزاواری خود به پادشاهی را از دست داده بود . شاید که این کاهنان بودند که این داستان را به کوروش گزارش دادند؛ زیرا بنا بر گزارش استوانهی کوروش، به زبان آکادی، او با پشتیبانی مردوک به بابل اندر شد و مردمان وی را به فرمانروایی برگزیدند. در استوانهی کوروش، در موزهی بریتانیا، چنین میخوانیم:
مردی ناشایست بر این سرزمین بهپادشاهی نشانده شده بود .... او روزانه بدون ایمان سخن میگفت. در بیزاری خود همهی دهنادهای یشتن (مراسم قربانی) را بهجا نمیآورد. او کیش را نابود کرد...او پرستش مردوک ، خدایخدایان را در دیگر شهرها بر پاداشت، اما نه در شهرخودش که به آن پایان داد. روزانه او بر شهر خود ستم نمود. مردمان او بیوقفه در زیر یوغ بودند. او همه را نابود نمود. از شکوههای آنان ، خدایخدایان به ستوه آمد و سرزمینشان را ترک گفت.
مردوک همهی سرزمینها را گشت، و به خواستهی دل خویش در جستجوی فرمانروایی درستکار بود که دست او را بهدست گیرد . او نام کوروش، پادشاه انشان، را خواند. او نام او را برای پادشاهی جهان آشکاره کرد... مردوک ، ایزد بزرگ، که مردمانش را پروردگارست، به خشنودی کنش نیکوی او را بدید و دل راستیناَش را، و به او فرمان داد که میباید به بابل برود ، و اورا برآن داشت که گذار "تینتیر" را برگیرد و همانند یک دوست و همراه در کنار او گام برداشت. سپاهیان بسیارش که شمارشان ، هم اندازهی آب در رودخانه بود ، و نتوانستی در شمارش آوردشان، با نبردافزاری فرازمند در کنارش گام برداشتند
این راستیکیست، که مردوک را با میترا پیوندی میتوان یافت، زیرا که این از شیوهی نگارش نام او در سومری برمیآید که "آمار-اود" خوانده میشود که در سومری برای " گوسالهی خورشید یا خدای خورشید" به کار میرود. رینولد مرکلباخ Reinhold Merkelbach, در نوشتهاَش Mithras, königstein -1984 , پیشنهاد مینماید که کوروش خود یک "پادشاه-میترایی"، بوده ست که زندگی و داستان او با آئینها و افسانهها و رازهای میترائی هماهنگی دارد. همانگون که پلوتارخ مینویسد:
چنانکه گفتهاند، کوروش نام از خورشید گرفته بود؛ زیرا "کوروش" به پارسی واژهی بکار برده برای خورشید است.
واین نام البته خوروَش بوده است، به میانای همسانِ خورشید، که با باورهای میترایی هماهنگ است. زندگی بازسازی شدهی میترائی با زرتشتگرایی دوران هخامنشیٍ ارتخشرخش (اردشیر) دوم و سوم همآمیخته گشت و برخی از نوشتههای تختجمشید نشان از آن دارد که میتراگرایی به دیگر بار در میانهی پادشاهی دودمان هخامنش به درون سازمانهای ارتشی تراویده بوده ست. و در اینباره ما در جای خود بدان خواهیم پرداخت.
به هرروی، بر پایهی خشتنبشتههای بابل، کوروش در آبانماه سال ۵۳۹ پیش از میلاد به آوندهای پادشاه بابل یا به زبان بابل؛ «شَر بابیلی» و پادشاه کشورها یا به زبان بابل؛ «شَر ماتاتی» شناخته شد. و در یکی از خشتنبشتها از او به آوند شاهشاهان یا به زبان بابل:«شَر شَرانی» یاد میشود که همان شاهنشاه در زبان امروز پارسی ست. کوروش در سه سال نخست پادشاهی خود نابواَخّی بولیت را که نخستوزیر نابونیدوس بود «به زبان بابل؛ شَکین تِمی» را در جایگاه دارشکشور نگاهداشت. «شَکین تِمی» بالاترین جایگاه پس از جایگاه فرمانروای کشورها «شَکین ماتی» بود. پس از این که کوروش کامبیز را چنان که خواهیم دید از پادشاهی بابل برکنار نمود گوباروی پارسی را به ساتراپی بابل برگمارد. اگرچه گواهههای به زبان آکادی نشان میدهند که کوروش از ساتراپ خود خواسته بود که دهنادها و وندیدادهای پادشاهان پیشین بابل را برجای نگاهدارد تا در زندگی بابلیها تنش و چالشی برآمده از این دگرگونی پیش نیاید.
کوروش و آزادی یهودیان بابل
در داستانهای کوروش در کتاب مقدس یهودیان، شیوهی رفتار یهوه در برابر کوروش، همانند مردوک، آمیخته با مهر و دوستی است، اگرچه او دربرابر یهوه همانند مردوک به نیایش نمیپردازد. همانگون که میدانیم، کورش اسیران یهودی را، که نبوخدنظر پس از شکست جودا و ویران نمودن معبدشان در ۵۸۶ پیش از میلاد به بابل آورده بود، آزاد ساخت و به اورشلیم بازگردانید. چنین است که در بخش ایسایا (۴۵:۱) میخوانیم:
چنین میگوید یهوه به برگزیدهاش کوروش، که دست راست اورا به دست گرفتم، تا بر نیاشنهایی که در برابرش هستند چیره شود. و باز کند از کمر پادشاهان کمربندشان را ، و درها را به روی او بگشاید و دروازه ها بر او بسته نگردد. "من در پیشاپیش تو خواهم رفت، و کوهها را هموار خواهم نمود ، و درهای برنجی را خرد خواهم نمود، , و میلههای آهنین را قطعه قطعه خواهم نمود"
و در زمانیاد ۳۶ در بندهای ۲۳ و ۲۲ در باره رفتار کوروش با یهودیان میخوانیم :
اینک در نخستین سال پادشاهی کوروش، پادشاه ایران، که سخن خداوند از دهان جرامایا به بار آورده شود . خداوند، روان کوروش، پادشاه ایران، را برانگیزانید تا که او در سرزمیناَش آشکاره سازد و به همانسان بنویسد: " چنین میگوید کوروش پادشاه ایران، 'خداوند، ایزد آسمان ، همهی پادشاهیهای زمین را به من داده است. و بر من گماریده است که از برایش خانهئی در اورشلیم بسازم، که جودا ست، هر آنکس در میان شما که مردم اوست، خداوند خدا با او باشد. بگذار تا بر فراز شود ' "
و همچنین در عذرا در بندهای ۱:۱ تا ۶:۱۴ میخوانیم:
در نخستین سال پادشاهی کوروش پادشاه ایران، که سخن خداوند از دهان جرمایا به بار آورده شود ، خداوند روان کوروش پادشاه ایران را برانگیزانید ، بدانسان که او در همهی سرزمین خود آشکاره نمود و همچنین آنرا نوشت: " چنین میگوید کوروش پادشاه ایران، خداوند، ایزد آسمان به من همهی پادشاهیهای زمین را داده است ، و بهمن برگماریده است که خانهئی از برایش در اورشلیم بسازم، که جودا ست. کوروش پادشاه همچنین ظرفهای خانهی خدا را که نبوخدنظر از اورشلیم بیرون آورده بود و درخانهی خدایاناَش نهاده بود را بازگردانید . کوروش، پادشاه ایران ، این گمارش را بر میتراداث خزانهدار نهاد که او آنها را در نزد ششبازار شهریار جودا برشمرد، و بنابراین آنها به بناها و نجاران پول دادند و به صیدونیها و تایریها خوراک و نوشابه و روغن دادند تا درختان کاج را از لبنان به جوپا از دریا بیاورند بر پایهی اعتباری که کوروش پادشاه ایران داده بود. اما زروبابل، جشوا، و دیگر سران خاندان پدران اسرائیل به آنها گفتند: " شما را به هیچ کاری نیست که خانهئی برای خدای ما بسازید و ما خود به تنهایی خانهئی برای خدایمان میسازیم ، خدای اسرائیل همانگونه که کوروش پادشاه ایران به ما فرمان داده است. و به مشاورین بر علیه آنها رشوه دادند تا کارشکنی در کارشان کنند و در تمامی دوران پادشاهی کوروش حتی تا پادشاهی داریوش پادشاه ایران. اگرچه در نخستین سال پادشاهی کوروش پادشاه بابل ، کوروش پادشاه فرمان داد که خانهی خدا می باید بازسازی شود و ظرفهای زر و سیم خانهی خدا که نبوخدنظر از اورشلیم به معبد بابل آورده بود را ،کوروش پادشاه از معبد بابل گرفت و آنها را به کسی که نامش ششبازار بود و اورا فرماندار نموده بود تحویل دادند.
گزنفون دربارهی کوروش نوشته است که: "کوروش توانسته بود در گسترهی کشور آنچنان هنش نهد که با همهی هیبتِ شخصیتاَش که مردمان را به کرنش وامیداشت، در همانگاه نیز میتوانست آنان را به چنان ژرفایی برانگیزاند تا که به شیدائی بخواهند که خشنودیاَش را برانگیزانند تا که از مِهر او بهره گیرند و همهی آنچه که میخواستند این بود که او و تنها او داورشان باشد."
در سدهی بیستم بسیاری از تاریخنویسان باختر گزارشهای گزنفون را ساخته و پرداختهیخیالبافیهای او میدانند، و به گمان من تا آنجا که او برای نمون به گزارش از گفتگوهای خانوادگی کوروش میپردازد او مانند هر تاریخنویس دیگر رویدادها را برپایهی آگهدادهای خود بازپرداخت نموده است و این به میانای آن نیست که چنان رویدادی ساختهگی است. گزنفون که، چنانکه در بخشهای آینده خواهیم دید، کوروش جوان را در رویارویی و نبرد با برادرش ارتخشرخش دوم به ایران همراهی نموده بود، از منش و رفتار ایرانیان به خوبی آگاهی داشت. او که از شاگردان سوکراتیس (سقراط) بود، بیگمان از ستمی که آتن بر استادش رواداشته و او را به کیفرخواست کشیده و به بذه گمراه نمودن جوانان آتن با نوشاندن شوکران جانش را ستانده بودند ناخرسند بود. بیگمان سوکراتیس، پلاتو و گزنفون که ساختار حکومت آتن را نابرازنده مییافتند بخشهایی از فرهنگ سیاسی ایران را اندیشه برانگیز و باهوده مییافتند. به افسوس این بارهئی است که پژوهشگران تاریخ به آن کمتر پرداختهاند. به ویژه آنکه، چنانکه در بخش اسکندر به آن خواهیم پرداخت، ارستوتل (ارسطو) پانهلنیست ، که در روزگار امپراتوری وی از قدرت بسیار برخوردار شده بود، بسیاری از گواهههای تاریخی در پیوند با ایران از میان برد.
به هرروی، بخشیهایی از زندگینامهی کوروش به نوشتهی گزنفون برای شناخت ساختار فرهنگ سیاسی ایران در روزگار کوروش بسیار پربهره ست واین بسیار شگفتانگیز مینماید که اگر گزارشهای او نادرست میبود با خردهگیریها و چالش بسیار از سوی ارستوتل ودیگر خردورزان روبرو میشد. از نوشتهی گزنفون چنین مینماید که استیآک با نوادهاش کوروش رابطهیی بهنجار داشت. و چنین می نماید که او آموزگارانی را برای آموزش دادوری، برپایهی قانون، به نوادهاش بر گماریده بود. او در بارهی دریافت کوروش از دادوری مینویسد:
سپس مادرش گفت: "اما پسرم ، چگونه می توانی دادوری و درستمنشی، را در اینجا (هگمتانه) بیاموزی هنگامیکه آموزگاران ما در کشورمان (انشان) هستند؟" کوروش گفت: "من همه اینک همه چیزها در اینباره ها را میدانم." ماندانا پرسید؛ "از کجا میدانی که دراین باره همه چیز رامیدانی؟" پسرش پاسخ داد: "چون پیش از اینکه به اینجا بیایم ، استادم به این برآیند رسید که من برای داوری در بارهی دادخواستها به اندازهیی بسنده یاد گرفتهام ، و او مرا به دادخواستی برگمارد. و آری من به یاد دارم که یک بار برای داوریی نادرست تازیانه خوردهام."
"بگذار دربارهی آزمون آن دادخواهی بگویم که دربارهی چه بود. دو پسر بودندی ، یکی پسری بزرگپیکر و دیگری پسری کوچکاندام. ردای پسر بزرگپیکر به تن وی تنگ بود و ردای پسر کوچکاندام به تن او گشاد. پس پسر بزرگ به زور ردای پسر کوچک را از تن به درآورد و ردای تنگ خود را به او داد ، و ردای گشاد وی را خود بپوشید. اکنون من در داوری خویش بر آن شدم که برای هر دو سوی این باره بهتر آن ست که هر کدام ردایی به اندازه داشته باشند. اما هنوز گفتهام را به پایان نرسانده بودم، که استادم مرا در همین کجا سرزنش نمود و گفت كه اگر از من خواسته شده بود كه داوری کنم که کدام ردا به اندازه است و کدام به اندازه نیست، این رای بس درست میبود ، اما از من خواسته شده بود تا داوری کنم که هر ردا از آن کدامین کسست و بنگرم که ببینم کدامین کس بر آنها حق دارد: آیا آنکس که بزور چیزی را از برای خود گرفته و یا آنکس که آن چیز را سفارش داده و از برای خویش خریده؟ و استادم به من آموخت که آنچه قانونی است ، دادورانه است و آنچه که برپایهی خشونت است به زیر تیغهی برندهی قانون است ، و بنابراین ، او گفت ، دادور میباید همیشه ببیند که رأی او برابر با قانون است."
با آنکه به آشکار میتوان دید که گزنفون به احتمال زیاد این داستان را از خود ساخته است، اما همچنین به خوبی پیداست که آنرا برای روشنی بخشیدن به وندیدادهایی (قانونی) راستین در دادگستری های ماد و پارس به کار برده است. چنین مینماید که در وندیدادهای پارس سنجیدار (معیار) "دادوری" بر بنیان "برابری" بود . و حال آنکه در وندیدهای ماد (و آتن) این حق مالکیت بود که سنجیدار ریشهیی دادوری بود. در دنبالهی این داستان گزنفون، کوروش برای آنکه مادرش به وی پروا دهد که در هگمتانه نزد نیایش اَستیآک بماند به او می گوید: "پس مادر چنانکه میبینی، من همهی دادوری را در سر انگشتان خود دارم و اگر نیاز به دانستن بیشتری دربارهیی داشته باشم . نیای من، اَستیآک، در کنار من است و او همیشه به من آموزش خواهد داد."
اما مادرش به دیگر بار پاسخ داد ، "آنچه را که همهی درباریان نیای تو دادورانه و راستمنشانه میپندارند، پارس ها نمیپذیرند. برای نمون ، نیای خود تو خویشتن را بر همه کس و همه چیز مادها فرمانروا نموده است ، اما برای پارسها برابری به آوند بنیان داوری شناخته میشود: و خود پدر تو، در نخست و از همه چیز بالاتر، میباید گمارش خود را در پرستاری(خدمت) به دولت انجام دهد و پاداشی از پیش در دید گرفته شده را دریافت دارد و اندازهی این پاداش نه بر پایهی دلبخواه او، که بل برپایهی قانون برپا شده است. پس باید به پایش باشی (مراقب باشی) که اگر در آموزشگاه نیای خود یاد بگیری که شیفتهی خودکامهگی باشی و نه شیفته به پادشاهی، و از این باور خودکامهگی پشتیبانی کنی که او و تنها او باید از دیگر مردمان به بسیار بیشتر داشته باشد، چون به سرزمینمان پارس بازگردی ممکن است کیفر مرگ بر تو روا شود." کوروش گفت: "اما مادر، نیای من بهبهتر میتواند به مردمان آموزش دهد که کمتر از بهر خودشان را بخواهند و نه بیشتر از آنرا! آیا نمیبینی که او به همهی مادها یاد داده است که از او کمتر داشته باشند؟ پس مادر، دل آسودهدار، که نیای من، نه مرا، و نه هیچکس دیگر را، هرگز یارائی آنکه بتواند به بسیار بخواهد را نخواهد داد."
به هر روی، شاهنشاهی پهناور کوروش با پیچیدگی ملیتهایش با دادوری و برتابیدن "دیگریها" فرمانروایی میشد. او یهودیان در بندِ بابل را آزاد نمود و پرواشان داد تا بهکشور خود بازگردند (عذرا ۱: ۴-۱). کوروش در بارهی بابلیها و دیگران نیز بزرگوار بود او از مردمان کشورهای زیر فرمان با پشتیبانی از آیینها و رسومشان دلجویی مینمود و حتی در برابر خدایانشان یشت (قربانی) مینمود. او پادشاهی دوتائی مادها و پارسها را بنا نهاد و چون خود از ایلام بود بینش گستردهئی در بارهی شاهنشاهی فدرال یگانهگر داشت.
 |
| جاودانگان هخامنش |
تاریخنویسان این داستان را به بسیار بازگفتهاند که پس از آنکه پارسها مادها را شکست دادند آرتم بارز به آن پیروزمندان اندرز داد که خویشتن را از بند زمین سنگلاخ و ناچیز خویش رها کنند و به سرزمین برتر و پر بار مادها بیایند . هنگامیکه آن پیشنهاد را به کوروش نشان دادند؛ او گفت که اگر دلخواهتان همانست " آماده کنید خویشتن را که ازشمار سربهفرمانان باشید و نه دیگر از فرمانروایان زیرا که زمینهای نرم را توان آنچنانست که مردان نرم و میوههای خوشگوار بهبار آورند و از چنین سرزمینها رزم آوران سخت و کارکشته پدید نمیآیند. " هنگامی که پارسها این پاسخ او شنیدند "چنین برگزیدند که در زمینهای سترون خویش فرمانروا باشند و نه آنکه در زمینهای بارور به بردهگی درآیند و آنها را از برای سروران کشت کنند."
پایان شاهنشاهی کوروش
در بارهی پایان پادشاهی کوروش و درگذشت او چهار گزارش در دست است . گذشتگزار هرودوتوس تاریخنویس یونان در سدهی پنجم پیش از میلاد، گذشتگزار کتزیاس Κτησίας پزشک و تاریخنویس سدهی پنجم پیش از میلاد، گزارش براس (به زبان آکادی بل-رئوشونو Bêl-re'ušunu و به یونانی بروسوس Βηρωσσός) راهب نیایشگاه بل، زمانیادنویس بابلی در سدهی سوم پیش از میلاد و به انجام، گذشتگزار گزنفون Ξενοφῶν تاریخنویس یونانی سدهی پنجم پیش از میلاد. و البته همانگون که خواهیم دید خود هرودوتوس نیز مینویسد که گزارشهای گوناگونی از درگذشت کوروش شنیدهاست که به باور او گذشتهگزارهئی که او برگزیده با ارزشترین آنهاست و البته هیچ دلیلی هم برای گزینش گذشتهگزارهی خود نمیآورد.
گذشتگزارهی هرودوتوس از آفند کوروش به سرزمین ماساگتیها Μασσαγετών (مهاگیتی -- نگاه کنید به پینوشت *) در سال ۵۳۰ پیش از میلاد خبر میدهد. این سرزمین در زیر فرمان شهبانوی بیوهئی به نام تهمایر (به یونانی توماریس Τόμυρις) بود. و از آنجا که هرودوتوس آنها را تباری جنگاور میخواند میتوان گمانه زد که آنها در مرزهای شمال خاوری در همسایهگی داهه برای ایران دردسر و تنش پدید میآوردند. به گزارش هرودوتوس، کوروش با گسیل فرستادهیی به دربار تهمایر از او درخواست همسری مینماید. اما تهمایر درخواست او را رد میکند و میگوید که از دید وی، آماج راستین کوروش دستیافتن به سرزمین ماساگتی است و نه همسری با او! چنین بود که فرستادهی کوروش با دستهائیتهی به نزد پادشاه بازمیگردد. کوروش به ناچار به سوی سیریدریا میتازد و به ساختن پلی برای گذشتن از آن رود آغاز مینماید .
در این هنگام تهمایر فرستادهیی به سوی او گسیل میدارد . او در پیاماَش به کوروش مینویسد:
پادشاه ماد! از این تلاش که نمیدانی فرجام آن چه خواهد بود دست بردار. به فرمانروایی بر سرزمین خویش خرسندباش و فرمانروایی مارا بر سرزمین خودمان بربتاب. هرچند، چون میدانم که این اندرز را نخواهی شنفت، و از آنجا که هیچ چیز را ناخواستهتر از آشتی و آرامش نمیداری ، پس اگر که بر سر بر آن هستی که به رویاروئی با ماساگتیها بشتابی از ساختن بیهودهی این پل دست بکش، و پروا ده که برای سه روز راهپیمائی از کرانهی رود بهدور شویم و سپس با سپاهیانت برای نبرد بدین سوی رود بیا و یا اگر که بهتر این میبینی که در سرزمین خود با ما به نبرد بپردازی به همان فاصله به پس برو تا ما به آنسو بیائیم."
به نوشتهی هرودوتوس رایزنان کوروش به او اندرز میدهند که بهترست که نبرد در خاک ایران در این سوی رودخانه روی دهد. ولی کروزوس، پادشاه لیدی، میگوید: که اگر نبرد در سرزمین ایران روی دهد و به شکست بیانجامد، نه تنها ننگی بزرگ از برای ایران خواهد بود که بیم آن نیز هست که تهمایر سرمست از این پیروزی تا به ژرفای دل ایرانزمین در پارس (انشان) به پیشروی بپردازد. با این همه، اگر هم که کوروش در این نبرد پیروز شود سرزمینی که از آن او خواهد بود بسکوچکتر از آن خواهد بود که با نبرد و پیشروی در آن سوی رود میتواند به دست آورد. کوروش اندرز او را میپذیرد. پس از این که فرستادهیی پاسخ کوروش را به تهمایر میرساند، شهبانوی ماساگتیها سپاهیانش را به فاصلهی سه روز راهپیمایی به واپس میکشد، و سپس یک سوم از سپاهیانش را به فرماندهی پسرش اسپهاَرگَت (به یونانی اسپارگاپیس Σπαργαπίσης) به کارزار با کوروش میفرستد. در اینجا هرودوت از رویای شگفت کوروش در سرزمین دشمن گزارش میدهد؛ که وی داریوش را به خواب میبیند که به دشوری با او به شورش به پاخاسته است. و چون از خواب برمیخیزد هیستاسپ پدر داریوش را به نزد خویش میخواند و به او میگوید: "من به رویا دیدهام که پسر بزرگ تو با یک بال بر آسیا و با بالی دیگر بر اروپا سایه افکنده است. پس بدون هیچ گمانداشت، چنین آشکارست که او به ترپندی بر دشوری با من برخاسته، پس به شتاب به پارس بازگرد و پس از آنکه من بر ماساگتیها پیروز شدم و به پارس بازگشتم، پسرت را آماده بدار تا به نزد من بیآوری تا از او در این باره بازپرسی نمایم." به باور من از این بخش میتوان دریافت که کوروش از خواست بهپاخیزی داریوش ، که در جای خود به آن خواهیم پرداخت، آگاهی داشته است.
به هر روی کوروش گروه کوچکی از سپاهیاناَش را برای فریب ماساگتیها با خوراک و شراب فراوان به واپس مینهد، و ماساگتیها و فرماندهشان اسپهارگت فریب اورا خورده و بر سر آن گروه از سپاهیان ریخته و پس از کشتارشان به خوردن و میگساری میپردازند و پس از آنکه مست و ناهشیار میشوند، کوروش برآنها میتازد و پس از تارو مارکردن سپاه ماساگتی شاهزاده اسپهارگت را به بند می کشد. تهمایر پس از شنیدن خبر شکست و به بند افتادن پسرش، فرستادهیی به کوروش گسیل میدارد و از او میخواهد که وی را آزاد کند و از این خرسند باشد که بر یک سوم سپاهیان ماساگتی پیروز گشته است و دلخوش از این پیروزی به سرزمین خویش بازگردد. به نوشتهی هرودوتوس:
"کوروش به این پیام هیچ نگاهی نیانداخت. اسپهارگت، پسر شهبانو، هنگامی که از هنایش مستی به درآمد و از اندازهی بدکردهی
خویش آگاه شد، از کوروش خواست، که او را از بند آزاد کند. و چون درخواستاَش پذیرفته و زنجیرها از دست و پایاَش برگرفته و دستهایاَش آزاد شد خود به تندی بهجان خویش پایان داد.
تهمایر چون از خودکشی پسرش آگاهی یافت با بازماندهی سپاهاَش به سپاه ایران در تازید و در گرماگرم نبردی سخت که با تیر و کمان و سپس جنگ تنبهتن روی داد ، کوروش در هنگامهی نبرد به خاک درافتاد، هرودوتوس نمیگوید که او چهگونه کشته شد. ولی بیگمان با کشته شدن او سپاهیان ایران که فرماندهی خود را از دست داده بودند توان رزم از دست دادند و شکست خوردند. به نوشتهی هرودوتوس :
به فرمان شهبانو برای یافتن پیکر کوروش در میان کالبدهای کشتهشدگان در میدان جنگ جستجو درگرفت و هنگامی که پیکر وی را یافتند، پوست از کالبد او برکندند و آن را با خون آدمی انباشتند . تهمایر سپس در هنگامی که سر کوروش را در خمرهئی از خون فرومیکرد اینچنین به او ناسزا میگفت که: "من زنده ماندم و درین نبرد با تو پیروز گشتم و با این همه این تویی که مرا نابود کردهئی، زیرا که پسرم را به فریب کشتی. اما اینک این منم که از تو کین میستانم و تو را از خون سرشارمیکنم!"
هرودوتوس سپسمینویسد: "از میان داستانهای گوناگونی که در بارهی درگذشت کوروش آورده شده ست من این داستان را ارزشمندتر به باورداشت یافتهام" و البته خوانندهی هشیار ناسازگاریهای بسیار این داستان را خود میتواند دید و نیازی به بر شمردن آنها نیست. بایستی گفته شود که دیودوروس تاریخنویس سدهی یکم پیش از میلاد با همهی اینکه گزارش هرودوتوس را به وفاداری دنبال مینماید، اما در بارهی فرجام کوروش مینویسد: شهبانوی ماساگتیها او را بهبند گرفت و سپس به چلیپایاَش کشید و یا پوست از او برکند.
اما گذارش کتزیاس داستان دیگری را دربر دارد. به گذشتگزارهی او:" کوروش بر پادشاه دربیکها آمورائوس Δερβίκων βασιλάς Αμοραιος در تازید." دربیکها تباری از داههئیها پارتی بودند که سرزمینشان به گفتهی کتزیاس از هیرکانی (گرگان کنونی) تا مرزهای استان باختر در خاور ایران و هندوستان گسترده بود. اموریاس، که سپاهیاناَش از سوی نیروهای هموند هندوستان پشتیبانی میشدند، با فیلهایش به سپاه کوروش آفند آورد و در هنگامهی نبرد یکی از سربازان هندی توانست با پرتاب نیزهاش به سوی ران کوروش بر او زخمی کاری و کشنده فراآورد. کوروش از فراز اسب به زیر افتاد و پاسداران وی پیکر نیمهجاناَش را به اردوگاه آوردند. در این هنگام هر سوی آورد ده هزار کشته داشت . چنین بود که اَمرگ (به یونانی اَمورگس Ἀμόργης) پادشاه نمیرگیها (در پارسی کهن ساکا هاوماورگا sakâ haumavargâ به یونانی امورگیو ساکا αμυργιοι σακαι) یکی از تبارهای سکاها با بیست هزار نیروی سوارهی سکاستانی (سیستانی) با شتاب خویشتن را برای یاری به میدان نبرد رسانید . اموریاس و دو پسرش در این نبرد که پیروزی بزرگی برای ایرانیان بود کشته شدند. سی هزار سپاهی دربیک و هند و نه هزار سپاهی ایران و سکایی در این نبرد کشته شدند. چنین بود که کوروش پس از بازگشت به پارس از آن زخم درگذشت . به هرروی ما میدانیم که کوروش در آرامگاهاَش به خاکسپرده شد، به گزارش گزنفون این کامبیز بود که کالبد پدر را به آرامگاهاَش در پاسارگاد ترارسانید و چنان که خواهیم دید اسکندر مقدونی که شیفتهی کوروش بود، پس از بازدید آرامگاه، که چندان نگاهداری نشده بود آن را بازسازی نمود.
برپایهگزارشها کوروش پیش از رهسپاری بهسوی شمالخاوری کامبیز پسر بزرگش را به جانشینی خود برگزید و بردیا را، که گزنفون تَنائوخَرس Tanaoxares و کتزیاس تَنیئوخَرسِز Tanyoxarces و هرودوتوس اسمردیس میخوانندش، اما در سنگنبشتهی بیستون و چندین گواههی بابلی بردیا نامیده میشود، به فرمانروائی داهه و سرزمینهای همسایه در آسیای مرکزی برگمارید. چنین بود که پس از درگذشت کوروش در شمال خاوری ایران، کامبیز بدون هیچ دشواری برتخت پادشاهی نشست و همانگونه که گفتیم به گزارش کتزیاس کالبد پدرش را برای به خاکسپاری در آرامگاهی که از پیش آماده کرده بود به پاسارگاد ترارسانید.
به نوشتهی گزنفون درخواست فرجامین کوروش از کامبیز و بردیا، بازماندگاناَش چنین بود:
پسران من! هنگامی که من درگذشتم ، پیکر مرا نه در زر و سیم و نه در هیچ چیز دیگر بنهید اما هرچه زودتر آنرا به خاک بسپارید. چرا که چه چیز خجستهتر از آنست که به خاک بپیوست که خوراک همه جانداران ازوست و همه چیزهای نکو و زیبا از آن برمیآید؟ من همیشه دوست مردمان بودهام و اینک چه خوشتر از آنکه بخشی از خاک باشم که همه خوبیها را برای آدمی در دل دارد.
و به فرجام براس، راهب نیایشگاه بل در بابل، در باره ی درگذشت کوروش تنها مینویسد کوروش در نبردی با داهه کشته شد.
به گزارش پلوتارخ سنگنبشتهی آرامگاه کوروش چنین میخواند:
اَیا تو!، هرآن کس که هستی، و به هر آن هنگام که به چالش برخاستهئی - زیرا من این میدانم که تو خواهی آمد - این مَناَم، کوروش - که شاهنشاهی ایران را بنیان نهادم، پس بر من این مشت خاک را که پیکرم را می پوشاند دریغ مدار!
استرابو در بارهی اینکه این نوشته به چه زبانی بوده است خاموش میماند. اما همانگونه که خواهیم دید ، به نوشتهی پلوتارخ، هنگامیکه اسکندر آرامگاه کوروش را بازسازی نمود فرمان داد تا این سنگنبشته را به الفبای یونانی در زیر متن اصلی کندهکاری نمایند.
به نوشتهی آریستوبولوس در نزدیکی آرامگاه کوروش ساختمان کوچکی برای مغی برپا شده بود که " همیشه از هنگام کامبیز، پسر کورش، پاسدار آرامگاه بود، و این جایگاه درهمهی آن روزگاران از پدر به پسر میرسید، آنان از پادشاه یک گوسفند و به اندازهیی یکسان آرد گندم و شراب برای هرروزشان دریافت مینمودند و هر ماه اسبی فرستاده میشد تا برای کوروش قربانی شود". شماری از پژوهشگران برآنند که این نشان میدهد که کوروش ذرتشتی نبوده است زیرا که آرامگاه او هیچ نشان از آئین ذرتشت ندارد و در آن آیین اسب را یشت (قربانی) نمیکنند. اسب نشان میترا بوده است که گردونهی اورا برفراز مینو از خاور به باختر میکشند. اما گوسفند و آرد گندم و شراب از آئین میترایی به ذرتشت رسید و گواهههای آن در آرامگاه شاهان ساسانی نیز دیده شده است. دو گواههی دیگر بر اینکه کوروش از مهر باوران بوده است: نخست، نوشتهی استرابو ست که نشان میدهد فرماندهان سپاه کوروش نیایشگاههایی برای میترا و آناهیتا میساختند و نه از برای اهورا مزدا و دو دیگر، رونوشتی در سدهی دوم میلادی به یونانی از نامهی داریوش است به ساتراپ گاداتاس Gadatas که در آن از اینکه ساتراپ به معبد آپولو [میترا] در مگنزیای میندر Magnesia of Meander بی آذرمی نموده است او را مورد بازخواست قرار میدهد چرا که کوروش در آنجا به نیایش میپرداخته است. البته در نامهی داریوش از "ایزدی که مورد ستایش نیاکانم" بود سخن میرود و نامی از کوروش برده نشده است ولی گفته شده است که کوروش از اینکه نیایشگاه آپولو پیروزی اورا به درستی پیشبینی کرده بود خرسند بود و به نوشتهی مری بویس برای آن نیایشگاه یارانههائی را بهجا نهاده بود و پیداست که داریوششاه، چنان که خواهیم دید، بهگونهیی خواسته است که خود را در اینجا هم به خاندان کوروش وابسته نماید.
پادشاهی کامبیز بزرگ
در بارهی پادشاهی کامبیز آگاهی ما بسته به نوشتههای پراکندهی چند خشتنوشتهی بابلی و گزارش هرودوتوس از نبرد و پیروزی او بر مصر در سالهای ۵۲۵ تا ۵۲۲ پیش از میلاد ست که پس از آن او در سوریه به گونهئی رازآلود کشته شد. پس از درگذشت کوروش، آوند شاهنشاه و شاه بابل به کامبیز رسید. اگرچه برپایهی خشتنبشتههای بابل، کوروش در سال ۵۳۸ تا آغاز سال ۵۳۷ پیش از میلاد کامبیز را به همزمان به آوند پادشاه بابل شناسانده بود. در خشتنبشتههای بابل در این هنگام از او چنین یاد میشد «سال یکم؛ کامبیز شاه بابل (شَربابیلی)، پسر کوروش شاه کشورها (شَر ماتاتی)» هنگامی که او بر تخت پادشاهی بنشست راهکارهای پدرش را برای هموندی و یکپارچگی سرزمینهای همسایه در زیر آشتمانایران Pax Iranica با دلبستهگی درپیش گرفت، و این او بود که در ۵۲۵ پیشازمیلاد مصر را به امپراتوری ایران بهپیوست.
-- برای ریشهیابی نام کامبیز، یا به یونانی کامبیزس Καμβύσης، میباید در دید داشت که کام در پارسی امروز، که در واژههائی مانند کامران و کامیاب دیده میشود، در اوستا و در پارسیباستان در واژههایی مانند آزات کام ãzãtkãm به میانهی آزاده و آزکامَک ãzkãmak به میانهی آزمند و اَریشْک کامَک arishk kãmak به میانای رشک ورز به کار برده میشود. این واژه در سانسکریت کامایاتی कामयति به میانای آرزو و دلخواسته و شیفتگی ست، پسوند بیز از واژه ی بیزش به میانای سنجیدن و کاوش است. این واژه با واژههای سانسکریت بیساتی बिस्यतिa به میانای جداکردن و پخش کردن و پرتاب کردن و بهیسج भिषज् به میانای درمان و چاره خویشاونداست.
برپایهی گزارشهای هرودوتوس و کتزیاس لاد آفند کامبیز به مصر این بود که آمسیس فرعون مصر برای نشاندادن وفاداری خود به کوروش پذیرفته بود که دختر خودرا به همسری کامبیز درآورد (این برپایهی یک روایت ایرانیاست، اما برپایه ی روایت مصری او دختر را برای همسری با خودش میخواست) اماسیس اما به نیرنگ به جای فرستادن دخترش به دربار ایران دختر فرعون پیشین، نیتهتیس را به دربارایران فرستادکه روایت کاهنان مصری اورا مادر کامبیز میخوانند و این لاد جنگ شد ، که نادرستی و ساختهگی داستان آشکارست. اگرچه پیداست که برنامه ی راهبردی کوروش برپائی یک امپراتوری جهانی برابری و داد بود که سالها پس از آن ، چنانکه خواهیم دید، دیسهی امپراتوری اسکندر شد.
بی گمان آفند کامبیز به مصر نه تنها از برای کینجوئی از آمیسیس بود که در نبرد ایران و لیدی نیروهایاش را به یاری لیدی فرستاده بود که بل در پیروی از برنامهراهبردی کوروش بود.
بسیاری از پژوهشگران برآنند که هرودتوس در بارهی کامبیز، یا با پیروی از کاهنان مصری، از برای دشمنی با وی، داستانهای ساختهگی آنانرا بازگوکرده ست و یاکه آن داستانها را از خود ساخته ست. همانسان که یوآنیس کنستانتاکوس در نوشتهاش 'کامبیز و گاو آشاوان' مینویسد:
کامبیز در تاریخ هرودوت با گزارشی ناروا ویدایش (توصیف) شده ست. هرودوت وی را یک بیمارجنسی، فرمانروایی خودکامه که پایانش بهدیوانهگی کشیده میشود و پادشاهیکه بهکارهایی ددمنشانه دستمیآزد و بهسرانجامی ناخوش دچار میآید، نشان میدهد. اما اینک زمان درازی گذشته است از آنهنگام که دیگر دریافتهایم که این انگارهی افسردهگیزا یک فراپخشی (پروپاگاندا) باستانی بیش نیست، چراکه بهراستی گروههایی رخنهگر چه در ایران و چه در مصر بهبهانهایی دشمنانه با کامبیز میخواستند که او را بدنام نمایند. و سرانجام این داستانهای آنان بود که بهدست هرودوتوس رسید که برای داستانهای ساختگی و پر اِنگارپردازشِ گوشهایی همیشه به شنفتن آماده در پیرامون داشت.
 |
| مهر چیرگی کامبیز دوم برفرعون پسامتیک سوم ، سده ی ششم پیش از میلاد |
از سویی دیگر گواهههای تاریخی بسیاری را میتوانیافت که سردمداران و موبدان دینذرتشت، با پشتیبانی خاندان داریوش، میکوشیدند تا باشورش و آشوبپراکنی و ناسازگاری با پادشاهی کامبیز آن آیین را بهآوند دین هنجارینِ شاهنشاهی در ایران برپاسازند. به راستی پدرِ داریوش، ویشتاسپ (به یونانی هیستاسپس Ὑστάσπης) پسر آرشاما ( به یونانی آرسامِس Ἀρσάμης) ، که کاویِ (فرماندار) پارت و هیرکان بود، از ذرتشت پشتیبانی مینمود و به او در بارگاهخویش پناه دادهبود. چندگاهی از پناهندگی ذرتشت نگذشتهبود که مادرِداریوش، رُهدگون، بهآئین ذرتشت گرائید. و سپس چنانکه در یسنای ۱۶ - ۵۱:۱۵ میخوانیم اَرشاما پدرِ داریوش نیز بهآن دین بِگرَوید. خاندان داریوش بسیار خشکاندیش در بارههای دینی بودند وبر دشمنی با کامبیز که میتراباور بود سخنچینی و دُشپراکنی مینمودند و ازینرو بود که کامبیز بسیار از بزرگان تبار هخامنش وخانوادههاشان را به بازپرسی کشید و کیفر داد. اینسان ناسزایی برای دشمنی با پسر کوروش که درگروههای ذرتشتی آغاز شده بود سپس بهگوش کاهنان مصر رسید و آناننیز بهبهانهایی، که خواهیم نشان داد، از آن دُشگریها دنبال گرفتند و بر نارواپراکنیها رنگی تندتر افزودند.
چنین مینماید که گزنفون و پلاتون (افلاتون) نیز در زیر هنایش این بدگوئیها کامبیز را در برابر «پادشاهی نیک» کوروش نهادهاند. گزنفون از «پلشتگرائی ایرانیان» پس از درگذشت کوروش مینویسد و به ویژه پلاتون این پلشتگرائی را برآمده از آموزش نادرست فرزندان کوروش میداند که نشانهی آنرا در تنش میان کامبیز و بردیا میبیند. اگرچه با از میانبردن گواهههای پادشاهی کامبیز و بردیا به دست داریوششاه نمیتوان به درستی این گزارشها باور داشت.
بهنوشتهی هرودوتوس ، کامبیز، به این باور رسیده بود که برادرش سمردیس (بردیا) از زندگی رخت بر بستهست، اماهنگامیکه شنید او هنوز زنده و بر رویارویی با او بهپاخاستهست فرزانهگی خویش از دست بداد و دیوانه شد. اما نشانههایی هست که گواهی میدهند که این داستانها را، همانگون که خواهیم دید، کاهنان مصر ساخته و پرداختهبودند. چراکه بنابر نوشتهئی بر پاپیروس (که در کتابخانهی ملی فرانسه نگاهداری میشود) کامبیز ، که بر واژیک (برعکس) با فرعون آماسیس، که پیشکشهایی گرانبها بهنیایشگاههای مصر ارمغان میکرد خشم کاهنان مصر را برانگیخته بود. او برآن بود که این پیشکشها بهراستی به سان ساوهای (مالیات) سنگینیمیباشند که برگُردهی مردمان تنگدست مصر بارمیشوند. او آن ساوها را ناروا و ستمگرانه میشناخت و چنین بود که ازین ساوهای کالایی، به اندازهیی در خورِ دید کاست. و آشکارست که این راهکار او از دید کاهنان مصر ناپسند و زشت بود و مایهی ناخرسندی آنان شد. چراکه آن ساوها بهراستی یارانههایی بودند از کیسهی تهیدستان مصر که برای پروار نمودن شیوه زندگی فربه و کامران آنان به کار میرفت. متن فرمان کامبیز دراینباره چنینبود:
در بارهی شمار چارپایانی که مردم به نیایشگاههای خدایان میدهند میباید که از آن تا به نیمی کاسته شود (...) در بارهی پیشکش پرندگان، دیگر بهکاهنان دیگر هیچ نپردازید. آنها خود بهآسانی میتوانند برای خویش غاز پرورش دهند.
چنینبود که کاهنان که اینک نیمی از یارانهی فربه خویش را که بهریخت چارپایان زنده دریافت میکردند و تمامی یارانه شان، ازگونهی مرغ و اردک وغاز، را از دستداده بودند، بهانههای خوبی برایستیزه با کامبیز داشتند تا بدگوئیهایشان را فراپخش نمایند: که وی خرد خویش را از دست داده و دیوانه شده ست .
چنین مینماید که هرودوتوس داستان دیوانهگی کامبیز را از کاهنان مصر شنیده و بازپخش داده است. با این همه از نشانههائی که در دست است میتوان دریافت که داوش به دیوانهگی کامبیز نادرست است. هرچند پیش از آن که به آن نشانهها بپردازیم بایسته است که به گوئیم با همهی این که هیچگونه نوشته یا گواهه ئی هنوز یافته نشده است که نشان دهد کامبیز چهگونه بر قبرس و فنیسیا (فنیقیه) چیره شد و آن سرزمینها در ۵۲۵ پیش از میلاد به شاهنشاهی ایران پیوسته نمود. برپایهی نوشتهی هرودتوس این هردوکشور به خواست آزادانهی خود به زیرفرمان او درآمدند. ناوگان این هردو کشور در نبرد کامبیز با مصر در کنار نیروهای ایران بودند . به نوشتهی هرودوتوس از دست دادن قبرس کوبهیی سخت به فرعون آماسیس بود که نخستین کس بود که آن جزیره را به چنگ گرفته و مردمان آن را وادار به پرداخت باجی سنگین نموده بود.
کشور مصر از سال ۶۶۴ پیش از میلاد به زیر فرمان دودمان سِیت درآمده بود که نخستین فرعونهای این دودمان آن کشور را به یکپارچهگی رسانیده بودند. مصرشناسان روزگار فرمانروائی دودمان سیت را «روزگار نزدیک» یا «روزگار پسین» Late period میخوانند که به راستی روزگار «زادشی نو» برای مصر بود. آماسیس از سال ۵۷۰ پیش از میلاد تا هنگام درگذشتاَش در ۵۲۶ پیش از میلاد برآن کشور فرمان میراند که به گزارش هرودوتوس در روزگار او مصر به دارائی و آبادانی فراوان دستیافته بود و دارای بیستهزار شهر بود. ارتش او ارتشی نیرومند که فرعون پیشین، نکوُی دوم (۵۹۵- ۶۱۰ پیش از میلاد) برای او بهجا نهاده بود. و دربرگیر بسیاری از سپاهیان کرایهئی از ایونی در یونان، کاریا و دیگر سرزمینهای آسیای باختری بود.
دودمان سیت پیوندهای تنگاتنگ بازرگانی و فرهنگی با یونانیهای آسیائی و اروپائی داشتند تا آنجا که هرودوتوس آماسیس را «دوستدار یونان» φιλέλλην (فیل هلن) میخواند. آماسیس به نیایشگاههای ایزدان یونان پیشکش میفرستاد. به هر روی پس از پیروزی کوروش بر شهرهای یونانی غرب آسیا آماسیس با خودکامهی گسترشخواه ساموس ، پُلیکراتس Πολυκράτης به هموندی درآمده بود. پلی کراتس که توانسته بود بر میانابهای (جزایر) کیکلادس Κυκλάδες در دریای اژه تا جزیره رهینیا Ῥηναῖα در نزدیکی دلوس چیره شود. او با ناوگان نیرومند خود که در برگیر یکصد ناو پنجاه پارویه و چهل ناو سهعرشهپاروئی بود توانسته بود که هراسی بزرگ برای سرزمینهای یونانی کوروش بشود. بیگمان این یارانهی آماسیس بود که به پلیکراتس توانائی برتابیدن هزینهی نگاهداری چنین ناوگانی را میداد. و آفندهای او به سرزمینهای یونانی ایران، که به گزارش هرودوتوس میخواست «سرور این سرزمینها» بشود لادآن شد که کوروش با برگزیدن اُرد به ساتراپی ساردیس از او بخواهد که از سرزمینهای یونانی شاهنشاهی ایران در برابر پلیکراتس پاسداری نماید.
نبرد با مصر و چیرهگی کامبیز
پس از درگذشت کوروش کامبیز برآن شد که برنامهراهبردی کوروش را به جای آورد. او به پلیکراتس فرمان فرستاد که برای کیفرداد به آماتیس ناوگانی را برای وی گسیل دارد. بیگمان پلیکراتس گستاخی آن نداشت که از فرمان او سرپیچینماید. به گزارش هرودوتوس پلیکراتس چهل ناو سهعرشه پارویه را به یاری کامبیز فرستاد و ملوانان این ناوها را از میان سپاهیانی برگزید که به وفاداریشان به خود گمان داشت و از کامبیز درخواست نمود که هرگز آنان را به ساموس بازنگرداند.
آماسیس پیش از درگذشتاَش در ۵۲۶ پیش از میلاد پیمان هموندی خود را با پلیکراتس فسخ نمود، شاید او از ناوفاداری پلیکراتس بو برده بود. به هر روی پس از درگذشت آماسیس، پسرش پسامتیخوس سوم به جانشینی او برتخت نشست. در این هنگام یکی از سرداران بلند پایهی او به نام فانِسِ هالیکارنوس، که به گزارش هرودوتوس «سپاهی دلاور و هوشمند بود،» و از چگونهگی رزمی سپاه کاریائی در ارتش فرعون آگاهی بسیار داشت به سوی کامبیز گریخت، زیرا به گزارش هرودوتوس؛ پسامتیخوس ، فرعون تازه برتخت نشسته، از جایگاه او در میان سپاهیان در رشک بود. فانس توانست اطلاعات راهبردی مهمی را دربارهی ارتش مصر در اختیار کامبیز بگذارد.
بی گمان اینکه ناوگانهای قبرس و فنیقیه و بسیاری از شهرهای یونانی ایران مانند میتلن به ارتش کامبیز پیوسته بودند نشان از دوراندیشی و شیوهی درست رهبری او دارد. چراکه بیگمان اگر ناوهای این سرزمینها از فرمانروائی او ناخرسند بودند به آسانی میتوانستند به اسپارت و یا دیگر سرزمینهای یونانی اروپا پناهنده بشوند. هرودوتوس همچنین از پیمانی میان کامبیز و شیخی عرب گزارش میدهد که بر سرزمینی میان غزه تا مرزهای مصر فرمانروائی مینمود. به گزارش او غزه در این هنگام کانونی بازرگانی بود و از دید دارائی و آبادانی همتراز با ساردیس بود . پشتیبانی غزه از ایران ازآن پس نه تنها چیرهگی بر مصر را شدائی داد که بل همچنین کلیدی بود برای فرمانروائی ایران بر فلسطین.
پسامتیخوس بانیروهای مصری۰ کاریائی و سپاهیانکرایهئی یونانی خود در پلوسیاک، در دهانهی رود نیل، چشم به راه فرارسیدن نیروهای کامبیز اردو زد. در نبردی که در گرفت نیروهای ایران به پیروزی رسید. سپاه مصر به ارگ شهر ممفیس پناهنده شد و کامبیز با نیروهای خود ارگ را گرداگرد بست و سرانجام دروازههای ارگ بر او گشوده شد و پسامتیخوس به بندگرفته شد. به گزارش پُلیانوس کامبیز شهر پلوزیوم را گرداگرد بست و مصریها با منجنیقهای خود راه براو بستند. اما چنین مینماید که دریادار نیروهای مصر اودجاهورسنت ، که در بارهی او در پساتر بیشتر خواهیم گفت، برآن شد که سربه فرمان کامبیز نهد، و چنین بود که نیروهای ایران بر پلوزیوم چیره شدند.
پس از چیرهگی بر مصر کامبیز در پیگیری از برنامهی راهبردی کوروش برای برپائی هموندی جهانی کشورها فرمان داد که لیبی، شهر یونانی کیرِنه و نوبیا یا سودان (که هرودوتوس آنرا اتیوپیا میخواند) میباید سر به فرمان او نهند. کیرنهها بافرستادن پیشکشها سر بهفرمان نهادند و کامبیز به نشان قدردانی زنان یونانی را که آماسیس برای هموندی با کیرنهئیها به همسری گرفته بود آزاد نمود و به آنها باز گردانید. لیبیائیها نیز از کیرنهئیها پیروی کردند و سر به فرماننهادند. با همه این که به گزارش هرودوتوس کامبیز از لشگرکشی به کارتاژ دست کشید زیرا که فنیقیها نمیخواستند با همتباران کارتاژی خود به نبرد شوند ، درستتر چنین مینماید که کارتاژیها مانند همتباران فنیقی خود هموندی با ایران را پذیرفتند. کامبیز سپس به سوی نوبیا لشگر کشید و پس از به دست آوردن آن سرزمین پایگاهی در اِلفانتاین برپا نمود. برپایهی درخواستی از داریوش دوم چنین پیداست که سپاهیانی از یهودیان دربرپائی آن پایگاه به کامبیز یاری دادند. درآن درخواست یهودیان یادآور میشوند که پناهگاه آنان به هنگام فرمانروائی فرعونهای مصر ساخته شده بود و پس از پیروزی کامبیز او از آن پناهگاه پاسداری نمود و این نشان دیگری از خوی مهربان کامبیز ست که نشان از پدر داشت.
همان گونه که دیدیم کامبیز از اینکه کاهنان مصر از توانائی و نیرومندی خود سوءاستفاده میکنند و از مردمان بیش از اندازه بهرهکشی مینمایند ناخرسند بود و فرمان داد که از ساوهائی که آنان از مردمان میگیرند می باید کاسته شود .این درخور گزارش است که بنابر نوشتهی پاپیروسی مصری بهنام گاهنوشتِ دموتیک داریوششاه درسال سوم پادشاهی خود فرمان کامبیز را دربارهی کاستن یارانه به کاهنان مصر برانداخت و به ساتراپ مصر فرمانداد که قانونِ پیشین ساوها را بهدیگر بار برپا بدارد. واز این روست که بهگزارش فن هیل:
داریوش نهتنها در تاریخ مصر بهآوند بزرگترین قانون دهنده درآن کشور شناخته میشد که بل دربرخی از جایها به آوند خداوند درستایش بود. در موزهی برلین تندیسِکوچکی از سنگآهکین نگاهداری میشود، که شاید در فایوم یافت شده باشد، که مردی مصری را با سرتراشیده نشانمیدهد که دربرابر خدای شاهین زانوزده و در نوشتهی زیرین آن بهآشکاری میتوان خواند ؛" خدای نیک، فرمانروایِ دو سرزمین، داریوش" بهگزارش تاریخنگار یونانی دیودوروس سیکولوس داریوش آنچنان دلبسته بهنشاندادن آزرمخویش بهخدایان مصر و فرعونهای آن کشور بود که مصریان حتی در روزگار پادشاهیاَش وی را خدای میخواندند.
بهنوشتهی فن هیل، مصریان باستان همترازی بسیار باریکی را در ردهبندی خدایانِشان بهکار میگرفتند که بر پایهی آن فرعونها را "خدای نیک " میخواندند. بنابرین داریوش به آوند خدایی راستین " نِتجر آ" ستایش نمی شد که بل او به آوند " نِتجر نِفِر" یا خداینیک و بهآوند فرعونی نیکو پذیرفتهشدهبود و بهآوند یک فرعون او:
در بارههای داخلی مصربسیار کنشگر بود. و حتی فرمان داد که همهی قانونهای مصر را، تا سال ۴۴ پادشاهی آماسیس، به دوزبان آرامایی و دموتیک گردآوری وثبت نمایند و آماجَش البته این بود که بلندپایگان ایرانیِ مصر برپایهی قوانین داخلی مصر بر آن کشور فرمان برانند.
 |
| شاه هخامنشی و رزمندگانش |
 |
| آپادانا: گارد شاهنشاهی |
چنین باور میشود که هردو پسرهای کوروش ، کامبیز و بردیا، رهبرانی شایسته و مورد علاقهی مردم بودند. زیراکه کوروش توجهئی ویژه به پرورشِ توانِرهبری آن دو شاهپور داشت. او کامبیز را بهپادشاهی بابل و بردیا را بهساتراپی ماد و ارمنستان و کادوس برگماشته بود. و به آوند آموزش درسی به کامبیز وی را به گناه بیتوجهی به باورهای مردمی در دهنادی (مراسمی) دینی از پادشاهی بابل برکنار نمود.
داستان این بود، که بنا بر گاهنوشت نابونیدوس که به همزمان با آن رویداد نوشته شده است:
در چهارمین روز کامبیز ، پسر کوروش، به نیایشگاهٍ ...
رفت .کاهن نابو که او ... گاو ... آنها آمدند و با دستهها بافتهئی ساختند هنگامیکه درپیشاپیش نگارهی نابو راه میرفت... نیزه ها و پیکاندانهای چرمین، از... نابو به اساگیلا بازگشت، هدیهی گوسفند در برابر بل و خدای ماربیتی
اگرچه به خاطر آسیب دیدگی این گاهنوشت فهم آن تا اندازهیی دشوارست اما با این همه میتوان تا اندازهئی چهگونهگی این ماجرا را بازسازی نمود: کیفر گرفتن کامبیز به این برای بودهست که از دید کوروش کامبیز رفتاری ناپسند نشان داده بود، زیرا وی و سپاهیانش در دهناد ستایشِ نابو با همهی جنگ افزارهاشان شرکت نموده بودند و این رفتار خشم کاهنان بابل را برانگیخته بود.
خوشبختانه کامبیز، چنانکه رفتار آیندهی او نشان داد، از این کیفر درس گرفت و دریافت که، برای فرمانروایی کامیابانه بر مصر، او میباید بهکارآئی نقش یک فرعونِسنتی را بازی نماید. و برای بهجایآوردن این آماج میباید که از هنجارها وباورهای دینی مصریان پشتیبانیو پیروی نماید. و چنین بود که هنگامی که بر مصر چیره شد، به آوند فرعونی نو، ناوسالار مصر- اودجاهورسنِت را به دستیاری و وزارت برگزید تا که بتواند همانند فرعونی راستین فرمان براند. به نوشتهی اودجاهورسنِت:
شاهِ بزرگِ همهی کشورهایِ بیگانه، کامبیز، بهمصر بیآمد، وبا خود بیگانگانی از همه کشورهای دیگر بههمراه آورد. هنگامیکه او برهمهی کشور فرمانروا شد، آنها در درون کشور ماندگارشدند و او فرمانروای بزرگ مصر شد و پادشاه بزرگ همهی کشورهای بیگانه. بزرگ شهریار مرا بهردهی سرپزشک دربار برگزیدند و مایهآن شدند که در چنین جایگاه با اعلیحضرت در ردهی دستیار و وزیردربار خدمت نمایم و به من فرمان دادند تا که آوندهای شاهانه را برای نام او به آوند پادشاه مصرِبالایی و مصر پائینی تبارنامهییپدید آورم.
در خور اندیشیدن است که اودجاهورسنِت بهکامبیز در بارهی خدایان مصر آموزش میدهد و بر او روشن مینماید که "را" همان خداوند خورشید یا میتراست.
من به بزرگ شهریار بزرگی "سایس" را آموختم ، که سرای او در "نیث" است، مامِ بزرگ، که خداوند خورشید "را" را بزاد، نخست زاده، به هنگامی که هنوز زادنی نبود. بههمراه دادن بینشی به او از سترگی خاندان "نیث"، به آوند آنکه پردیسی است در همهی برنامهاش؛ به همراه دادن بینشی به او از سترگی پرستشگاه "نیث"، و همهی ایزدان و ایزدبانوان که در آنکجا آستان کردهاند.
بنا بر اندرز اودجاهورسنِت کامبیز فرمانِ نوسازی و بازسازی پرستشگاهِ نیث را داد و هنگامیکه بازسازی آن پرستشگاه به پایان رسید از آنجا دیدن نمود.
هنگامیکه شاه کامبیز به "سایس" اندر آمد، بزرگ شهریار خود به پرستشگاه "نیث" بیآمد . و در برابر ایزدبانوی بزرگ بهخاک بیافتاد، بدانسان که هر پادشاه چنانکردهست که میباید، او از همه چیزهای نیکو ارمغانی بهپیشگاه ایزدبانوی والا برنهاد، به "نیث"، به آن بزرگ، مادر ایزدی، و ایزدانی که در "سایس" هستند، همانند همهی پادشاهان پرهیزگار که چنان کردهاند که میباید. بزرگ شهریار چنان کرد زیرا من بهایشان آموختم بزرگی ایزدبانو را به آوند آنکه مادرِ خداوندِ خورشید میباشد.
و این نوشته بهروشنی مینمایاند که چرا کامبیز به آوند "بزرگ فرمانروای مصر و سرور بزرگ همهی سرزمینهای بیگانه" شناخته شد . به سخنیدیگر آماج این نوشته آن بود که نشان دهد چرا کامبیز فرمانروای سزاوار مصر گردید. و این درخور بهیادداشتست که اودجاهورسنِت ودیگر رایزنان مصری کامبیز بالاپوشهای آراستهی ایرانی را به بر میکردند و گردن بندپهن نهادین مصری را در شیوهی نو با فیروزهی ایرانی پارت درهمآمیختند.
 |
| اودجاهورسنِت |
 |
| افسر پارسی هخامنش |
برنامهریزی دوریک (استراتژیک) کامبیز برای مصر همآنک از سوی کوروش ریخته شده بود زیراکه از دیدگاه او بهمپیوستن مصر و بابل میتوانست کالاهای پایهیی مورد نیاز را برای کشور پهناورش بهفراوانی فراهم آورد. کامبیز دریافته بود که برای اجرای این برنامهریزی دوریک و راهبردی به ناوگانی پرتوان ونیرومند نیازدارد تاکه بتواند با اتحادیهی دریائی فنیقیه و یونان ومصر رویارویی نماید.
مصر باستان در سرزمینهای بارآور کرانهنیل به کشت غلات میپرداخت و دامداری مصریان پیشرفته بود. آنها با میانرودان به گونهی پایاپا در دادوستد بودند واز آنجا زرو سیم و آهن و مس و سنگهای بهادار مانند فیروزه و یشم و عقیق و لاجورد و ظرفهای برنزی و الوار را که بسیاری از آنها از استانهای دوردست ایران در جنوب سیریدریا و کنارههای دریای کاسپها (خزر) و از مَرَخشی (کرمان) و همچنین شهرهای و ماد و ایلام در دامنههای زاگرس به دست میآمد را خریداری مینمودند. اگرچه در این بازرگانیهای پایاپا پول به رد و وارد نمیشد، اما پولی ناپدیدار به آوند یگانشمارداری (واحد حسابداری) به کار میرفت که نام آن دِبِن بود و آن خشتکوچکی از مس بود که شمارداری دادوستد را آسان مینمود. کوروش میدانست که به دست آوردن مصر و دستیابی به دارائی آن کشور امپراتوری ایران را از فراز و نشیبهای وابسته به دگرگونیهای آب و هوا بیمه خواهد نمود.
پس از آنکه شاهنشاهی کوروش به کامبیز رسید، وی به این برآیند هشیارشد که نهتنها میباید بر کشورهای چیرهشدهی کوروش مانند آشور و بایل و لیدی فرمان براند که بل میباید همچنین بهبینش دوربرنامهئی کوروش و آماجهای درازهنگام وی نیز وفادار بماند و آنهارا بهجایآورد وزینروی بود که بهسوی پادشاهی مصر بهدرتاخت. در مصر بهاین هنگام، فرعون آماسیس دوم، Ἄμασις بود که بهگواه هرودوتوس "یونان دوست" (فیل اِلِن) Φιλέλλην بود و اسپهبدی بود که فرعون پیشین اپریس Ἁπρίης نواده ی نِکُی دوم را سرنگون نموده بود. وی سپاهی سترگ ونیرومند داشت. همچنین ناوگانی توانمند از روزگار فرعون پیشین نِکُ دوم Νεκώς به او رسیده بود و ارتش او به اندازهیی در خور نگرش با نیروهای کمکی کرایه-رزمی (mercenaries) از همه سوی یونان، به ویژه از سرزمینهای کاری و ایونی، توانمند شده بود. به گواهی هرودوت پس از چیرگی سپاه کوروش بر آسیای خرد:
میانآب ها (جزیره ها) ی یونان هیچ هراسناک نبودند زیرا فنیقیها هنوز بهزیر فرمان پارسها نشده بودند و ایران خود یک نیروی دریایی نبود.
دراینجا باهودهست که بدانیم واژهی "بربر" یا "باربارا" बर्बर در زبان سانسکریت که بهمیانای لکنتزبان و یا زبان ناآشناست، در فارسی همان "وِروِر" است که بهمیانای سخنیست که نمیتوان آنرا دریافت در فارسی واژههای "وراجی" و "وروره جادو" با این واژه خویشاوندند . "ورور" جادو گران شیوهی سخن آنان بود بهزبانراز که کسآنرا درنمییافت، و زینرو ناصرخسرو میگوید: با بیقرار دهرمجوی ای پسر قرار / عمرت مده به باد به افسون وِروِره . و این واژه به عربی اندرشده و "ورد" گشته ست. نیایشی که زیرلب خوانده میشود و جمعش اوراد ست. در زبانشناسی "و" و "ب" جانشین همند. مانند "بست" و "وست" یا "ور" و "بر" یا "باز" و "واز" . و به هر روی معنای ورور سخنی است که دریافتش دشوارست و این همان معنایی است که یونانی ها به کار می بردندش-- که بارباروس βάρβαρος در زبان یونانی ست .
یونانیها همهی مردمان نایونانی مانند اتروسکان (مردمان نخستین ایتالیا)، کِلتها، مصریها، فنیقیها و کارتاژیها، گاثها و ایرانیها -- و حتی مقدونیها را "بربر" میخواندند چون زبانشان را درنمییافتند . این رم بود که به بربر میانایی ناخوشایند و ناسزایانه داد و بارباروس barbarus را به میانای ناشهرگار Uncivilized برای ایرانی ها به کاربرد.
پیشتازی کامبیز بهسوی قبرس و فنیقیه نقطهی چرخشی شد برای پرتوافکنی نیروی ناوگان دریائی ایران بر سرزمینهای مدیترانهیی. در ۵۲۵ پیش از میلاد، فنیقیها " کاملا به نیروی ناوگانشان (ناتیکوس استراتوس Ναυτικό στρατός) وابسته بودند" واین نیرو با نیروهای قبرس و بههمینسان یونانیهای ایونی و آولیسی تقویت میشدکه نیروهای کمکی میتیلین را نیز دربرمیگرفت.
در اینجا میباید بهدید داشتهباشیم که یافتههای کاوشهای باستانشناسی دهههایکنونی برای ما دارایی فراوانی از دانش و آگاهی دربارهی شاهنشاهیایران فراهم آوردهست . بگونهیی که حتی در ۱۹۴۸ هم اولمستد در بنیاد خاور دانشگاه شیکاگو میتوانست بنویسدکه:
اینک درمییابیم که هیچگاه ازینپیش یونان خطر سیاسی راستینی برای شاهنشاهی ایران نبود، زیرا هرگز یونانی بهآوند یک شناسهی سیاسی وجود خارجی نداشت. آنچه که بود دولت شهرهای یونان بودند. شاهنشاهی ایران اندکی پس از برپاییاَش بر بزرگترین، توانمندترین ، و روشنواترین دولتهای یونان چیره آمد و برای زمانی بلند آنها در درون شاهنشاهی ایران ماندگار ماندند. و کاوشهای اخیر نشان میدهند که آنها به همواره در زیر فرمانروایی کامل ایران بهسر میبردند و زندگیشان به گونهئی بنیانی از ایران هنایش میگرفت.
 |
نیزه دار مادی
|
گفته شدهست که کامبیز پدر نیرویی دریایی ایرانست، که هزینههای ملوانان و ناوهای آن با ساوبستن (مالیات بستن) برآسیای خرد و فنیقیه تأمین شده ست. ایرانیان کامبیز را آفرین میگفتند و هنگامی که در بارهی دستاوردهای او از آنان پرسش میشد پاسخ میدادند که:
او از پدرش بهتر بود زیرا که همهی دستآوردهای کورش را نگاه داشت و مصر را نیز به دست آورد و دراین سودا فرمانروایی بر دریا را هم بیفزود.
به راستیک ، چنینست که این کامبیز بود که ناوگان شاهنشاهی ایران را از هیچ به سرآمد ناوگانهای جهان باستان رساند و برای رسیدن به آماجاَش، که پیروزی در نبرد با فرعون مصر بود ، که خود نیروی دریایی سترگی داشت، داشتن چنین نیرویی گزیرناپذیر بود.
نادرستیها و زیادهگوئیهای هرودوت در وانمودانگیزیهای دشمنانهاَش با کامبیز اینک به روشنی شناخته شدهاند. برای نشان: داستان ساختهگی او در بارهی کشتن آپیس (گاو آشاوان مصریان که یکی از ایزدانشان بود) بهدست کامبیز اینک با یافتههایکاوشهای باستانشناسی در پرستشگاه "سرپائوم" در ممفیس کاملاٌ برملا شده است. این ساختگاهیسنگی (سارکوفاگی) ست که آرامگاهی برای کالبد مومیائی شدهی آپیس میباشد، سنگنبشتهی بهخاکسپاری آپیس (که در آن خدا خوانده میشود) در زمان کامبیز در ۵۲۴ پیش از میلاد بهروشنینشان میدهد که آن پادشاه، کامبیز، بهآزرمداشت به دهنادهای مصریان جامهیی چونآنان پوشیده و درآن پرستشگاه بهزانو افتاده بود. دربارهی کامبیز برسنگِیادبود چنین نوشته شده است:
"هوریس (...) پادشاه مصر بالا یی و پايینی (...)
سال ششم، سومین ماه از موسم شمون، روز دهم (؟)، در زیرفرمان شهریار پادشاه مصرِبالایی وپائینی (...) دهش گرفته به زندگیی جاودان، خدای به اینجا آورده شد (در آسودگی بسوی باختر نیکو) و بهخاک سپرده شد در آرامگاه در (جای) خود که جائیست که شهریار برایاَش بساخت. (پس از ) همه (آیین ها که برای او اجرا شد) در تالار مومیائی (...) همه چیز بر پایهی آنچه که شهریار گفته بود کرده گشت(...) -- به گزارش پوزنر شماره ۳
نوشتهی ساختگاه سنگی به همین اندازه در بارهی نقشی که کامبیز در این آیینها بازی نمود رسا و روشنست:
(کامبیز)، پادشاه مصر بالایی و پائینی ... این ساختمان یادبودش را برای پدرش آپیس-اُسیریس ، سنگساختگاهی از خارا ، ارمغان شدهی پادشاه (...) ، دهشگرفتهی همهی زندگی، با جاودانگی و کامیاری (؟) با همه تندرستی ، با همه شادی، با پدیداریی جاودانه بهآوند پادشاه مصرِ بالایی و پائینی. -- به گزارش پوزنر شماره ۴
و همانگون که خواهیم دید، هنگامی که اسکندر مقدونی (که خودرا از نوادگان کوروش میدانست) در نیایشگاه ممفیس برای آپیس قربانی نمود، به راستی، از کامبیز پیروی نموده بود.
پینوشت:
* ماساگتی : (یا ماساجتی the Massagetae در انگلیسی) در خاور سیریدریا (در ترکمنستان و ازبکستان کنونی) آغاز میشود. در سانسکریت ماسا मस به میانای سنگین است و ماهات महन् به میانای بزرگی و ماهان महत् به میانای بزرگ و کلان است . و همانگون که میدانیم "س" و "ه" در آواشناسی جابجا می شوند و چنین است که ماسا massa در لاتین و در فرانسه کهن massif و در انگلیسی massive به میانای بزرگ و سنگین را داریم . در اوستا مَستی masti به میانای بزرگ و مَسیَه masya به میانای پهناورست و گتی همان گَئثا gaetha و یا گائثیا gaêthya در اوستا ست که در پارسی امروز گیتی از آن شاخه زده است، که باواژه گایا गय درسانسکریت به میانای کاشانه و خانواده خویشاوند ست . پس ماساگتی (مهاگیتی) به میانای سرزمین بزرگ است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر