۱۳۹۸ آبان ۱۰, جمعه

یخش سی و چهارم: شاهنشاهی پیروز (۴۸۴-۴۵۹ م)





پس از درگذشت یزدگرد  دوم پسر کهتر اش، هرمزد سوم،  پادشاه سیستان، به نا سزاوار، به جانشینی پدر، بر تخت پادشاهی نشست.  از گواهه های تاریخ  چنین  بر میاید  که موبدان ذرتشتی  برای بدست گرفتن قدرت  و از میان بردن نفوذ مهرنرسه ، نخست وزیرِ  نیرومند و میترا باورِ  یزدگرد دوم (وزُرگ فرماذار) ،  در برتخت نشاندن هرمزد دست داشتند. هرچند در شاهنامه، به روایت از خدای نامکی  که موبدان به فردوسی فراهم نموده بودند، کوشش شده است؛ که برتخت نشستن هرمزد را بر پایه ی خواسته ی یزدگرد در بستر مرگ نشان دهند، زیرا که او  هرمزد، پسر کهتر خویش،  را دوراندیشتر و خردمند تر از پیروز می دانست . فردوسی  از زبان یزدگرد در بستر مرگ می نویسد: 
کنون روز من بر سر آید همی           به نیرو شکست اندر آید همی 
سپردم به هرمز کلاه و نگین             همه لشکر و گنج ایران زمین
همه گوش دارید و فرمان کنید        ز پیمان او رامش جان کنید
اگر چند پیروز با فر   و  یال              ز هرمز فزونست چندی به سال
ز هرمز همی‌بینم آهستگی             خردمندی و داد و شایستگی
 چنین می نماید که پیروز  به یاری مهرنرسه ، به گلایه نزد فرمانروای هفتالی ها ی میترا باور (هیتالی ها) میرود و از برای نشستن برتخت پادشاهی از وی یاری می خواهد.  همانگونه که در بخشهای  پیشین دیده ایم    پس از پیروزی اردشیر بابکان و تلاش او و موبدانی مانند کارتیر و تنسر، برای به دهناد نمودن آئین ‌ذرتشت در همه ی سرزمین های ایران، هفتالی های آرش آکیان، در سرزمین های داهه، باختر و آریا، در خاور دریای کاسپین  هرگز آئین میتراباوری نیاکان خویش را رها ننموده بودند. هموندی هفتالی  ها در ماورای رود آموی (در لاتین Oxus)   در برگیر تبارهای کوشانیان و کیداری ها و هون ها بود  که،  چنانکه در پیش  دیده ایم، بر  بنیان بازرگانی و دادو ستد  پایه داشت و این دریافتنی است که پیروز به اندرز مهرنرسه، بزرگ فرماذار، و رهام مهران،  اشتاد ری،   از دو خاندان بزرگ میترا باوران آرش آکیان، برای درخواست یاری به هموندی  هفتالیان که اینک به گزارش فردوسی زیر فرمانروایی "فغانی" پادشاه چغانیان بود، روی آورد. 
چو پیروز را ویژه گفتی ز خشم             همی آب رشک اندر آمد به چشم 
سوی شاه هیتال شد ناگهان              ابا لشکر و گنج و چندی مهان 
چغانی شهی بد فغانیش نام              جهانجوی با لشکر و گنج و کام
فغانیش را گفت کای نیک‌خواه          دو فرزند بودیم زیبای گاه
پدر تاج شاهی به کهتر سپرد              چو بیدادگر بد سپرد و بمرد
 فرمانروای هفتالی ها با لشگری سی هزارتنه به یاری پیروز شد و  هرمزد در نبرد با او  ببند کشیده شد و پیروز بر تخت پادشاهی ایران  نشست.
بدو داد شمشیرزن سی‌هزار             ز هیتالیان لشکری نامدار  
سپاهی بیاورد پیروزشاه                    که از گرد تاریک شد چرخ ماه   
برآویخت با هرمز شهریار                  فراوان ببودستشان کارزار 
سرانجام هرمز گرفتار شد                 همه تاجها پیش او خوار شد
 این داستان  در تاریخ های نوشته شده به زبان عربی مانند:  المعارف ابن قتیبه دینوری ، تاریخ یعقوبی  ، الاخبارالطوال ابوحنیفه دینوری ، مروج الذهب مسعودی  و الكامل في التاريخ  نوشته ی ابن الأثير  مانند تاریخ تبری،  که به نوشته ی او   از هشام بن محمد به او رسیده، کم و بیش به یکسان بازگو شده ست و   بی گمان  همه  این تاریخ نویسان این داستان را از  نسکه ها ی خدای نامک بر گرفته اند . تبری می نویسد:
 سپس پیروز، پسر یزدگرد، پسر بهرام گور، پس از اینکه برادر خویش  و سه تن از خانواده ی او  را بکشت،  به توانستار شاهانه دررسید .(...) پیروز  با  نیروهای خراسان   به  نبرد آماده شد و  سپاهیان تخارستان  و سرزمینهای همسایه  را به یاری خواند  و به روبارویی با هرمزد ، پسر یزدگرد، که در ری بود درتاخت. پیروز و هرمزد  هردو از یک  مادر بودند، که نامش  دیناک بود، و  بر سرزمین های کناره ی  مداین فرمان می راند . پیروز برادرش را  گرفتار نمود و ببند کشید.  
اگرچه گواهه های تاریخ نشان می دهند که داستان نشستن پیروز بر تخت شاهنشاهی تا اندازه یی پیچیده تر بوده است. و خاندان مهرانیان به ویژه اشتاد رهام مهران به یاری مهرنرسه به کمک هفتالی های میترا باور درپادشاهی او نقش داشتند . 

نقش مهرنرسه  و خاندان مهران در پادشاهی پیروز

پس از درگذشت یزدگرد دوم و نشستن هرمز سوم، پسر کهتر یزدگرد دوم،‌ بر تخت پادشاهی  به یاری موبدان ذرتشتی؛ مهرنرسه، بزرگ فرماذار، از خاندان  اندِگان ( اسپندیاذ)   و ا شتاد رهام مهران از خاندان های میترا باور  آرش آکیان برای یاری به  پیروز  وی را بسوی هفتالی ها ی هم کیش خود فرا خواندند.  هفتالی ها  هم که پس از درگذشت یزدگرد دوم، که از درهم شکستن پیمان  و  نهاد همزیستیی که در میان  هفت خاندان بزرگ آرش آکیان و ساسانیان، که از هنگام پادشاهی شاپور یکم رفته رفته استواری گرفته بود، ناخرسند بودند،  سر بشورش برداشتندو سرزمینهای در برگیر "راه ابریشم"  در خراسان بزرگ را  در شمال رود آموی به زیر فرمان خود گرفتند.  چنان می نماید که  موبدان ذرتشتی با بر نشاندن هرمز سوم بر تخت پادشاهی،‌ بر آن بودند تا   بار دیگر دست اندرکار رانش و دارش کشور  شوند و توانایی هایی را که در روزگار بهرام گور و یزدگرد دوم از دست داده بو دند دوباره بدست آورند .  چنین بود که هفتالیها به چالش  به خراسان در تاخته و آن استان را به زیر فرمان خود گرفته بودند.  و چنانکه خواهیم دید آلبانی های قفقاز نیز در زیر رهبری پادشاهشان واچه سر به شورش برداشته بودند.  شورشی که به ارمنستان در زیر رهبری واهان ممیکونیان و در گرجستان زیر پادشاهی وختنگ گرگسال سرایت نمود.

 این  مهرنرسه  نخست وزیر پر قدرت  بهرام گور و یزدگرد دوم بود که مهرازِ‌ (آرشیتکت) پیمان آشتی هفت خاندان آرش آکیان  وساسانیان  بود.  برای پرتو افکندن بر پیوندهای پیچیده ی خاندانهای آرش آکیان و ساسانیان با هوده ست که به کوتاهی تاریخچه یی از پیدایی این پیوندها را در دید داشته باشیم.  همانگونه که از گواهه های تاریخی، مانند تاریخ موسی خورنی، تاریخ نویس گرجی، و سنگ نبشته های شاپور یکم در تاق بستان و نرسه در پایکولی بر میاید؛ پس از آنکه اردشیر بابکان  اردوان پنجم  را شکست داد و پادشاهی را از دودمان آرش آکیان به ساسانیان ترآورد نمود،  سه خاندان آرش آکیان ( آرتاشز به  زبان گرجی)، دربر گیر خاندان های اَندِگان، مهران و زیک (وراز)، از هفت خاندان  بزرگ آرش آکیان  برای دستیابی به قدرت   با او همراه بودند.  موسی خورنی می نویسد:
  پس از  آنکه ارتشیر  (اردشیر)، پسر ساسان،  ارتاوان (اردوان - آرته بان)  را کشت و تخت شاهنشاهی را بدست آورد، دوشاخه  از خاندان پَهلَو ، بنامهای  اسپَهَپِت  ( اسپهبد)  و سورِن   پَهلَو  از رشک بر فرمانروایی آرتاشِز ها  که  از همدودمان  هاشان  بودند ، فرمانروایی ارتشیر،‌ پسر ساسان،  را به دلبستگی پذیرفتند . اما  تبار کارِن پَهلَو ، در نبرد با ارتشیر، پسر ساسان ، به  برادران و همدودمانان خویش وفادار ماندند ،     
بر پایه ی سنگ نبشته های  شاپور یکم در نقش رستم   و نرسه در پایکولی خاندان های آرش آکیان هوادار ساسانیان   کارن ،  سورن ، اَندِگان و  وراز بودند،   در سنگ نبشته ی شاپور یکم برای نخستین بار از خاندان  مهران   در اَشتادِ ری  در پنجاه و ششمین رده ی مهینان به آوند " اَشتاد ی  دیبیر  ئی  میهران  ئی  اَز  ری ؛  پَهلَو:   اَرشتاد  میهران پَد  فرَوَردَگ  دیبیر " نام برده شده است.  (اشتاد آوند فرماندهی استانی  در ارتش ساسانیان بود.  برای نمون اشتاد ری فرمانده ی ارتش در استان ری بود.  گل هشت پر نیلوفر  که نماد میترا  ست نشان  "اشتاد" بود -- در افسانه ی زادش میترا  وی در گل نیلوفر هشت پر زاده شد وین همان آشتادال   अष्टदल  در سانسکریت است، در اوستا اشتاد در نخست آوندی برای ایزد آناهیتا ، بانوی آبها، بود که پس از از آفند اسکندر، و گردآوری اوستای پراکنده شده در آن آفند،   و پس از ویراستاری های تنسر و کارتیر و دیگران، رفته رفته اشتاد نام ایزدبانویی در پیوند با روز بیست ششم ماه گشت! ) .

به هر روی به نوشته ی یغیشه وراداپت، تاریخ نویس ارمن،    رهامِ مهران  نگاهدار  یا دائیگِ پیروز بود، زیرا،  همانگونه که در شاهنشاهی بهرام  دیده ایم، پادشاهان ساسانی  شاپوران را برای پرورش و دائیگی به نزد خاندان های مهین  ایران می فرستادند. و چنین بود که یزدگرد دوم   خاندان رهام مهران را  در ری به پرورش پیروز برگمارده بود.  این رهام بود که هرمزد سوم را کشت و تاج شاهی را بر سر  پیروز  نهاد.  با هوده است که گفته شود  یغیشه (الیشه) وارداپت، تاریخ نویس ارمن، هرمزد را به نادرست پسر مهتر یزدگرد می خواند  که به  گزارش  وی نیمی از سپاه ایران را  به زیر فرمان داشت ٬ یغیشه می نویسد:
  دائیگِ  پسرِ کهترِ یزدگرد ، بنام  رهام  از خاندان مهران،‌ با نیمی از سپاهش  به  سختی بر پسر  مهتر شاه آفند آورد  و او را شکست داد و بسیار  از سپاهیانش را بکشت.  وی  آن  شاهپور را ببندکشید و فرمان داد تا در جا  وی را بکشند. و  سپس تاج پادشاهی  را بر سر شاهزاده ی زیر پناهش، که  نامش  پیروز بود، بنهاد. وی مانده ی  سپاه شکست خورده را به نیروهای ایران بپیوندانید. 
 به نوشته ی تاریخ نویس دیگر ارمن، لازار (غازار) پارپسی،  رهام  پسری به نام "ایزدِ گُوشن اسپ"  داشت که  پیروز وی را همچون  برادر  "به بسیار دلبسته می داشت" و هر اَز گاه   او را به آوند فرستاده ی خود  به  سفارت می فرستاد و او  پسر اَشتاد  بود.  لازار  می نویسد:
 پیروز  "یزات وشن اسپ" (ایزدگوشن اسپ )  پسر دایگ  را فرستاد... پدرِ   "یزات وشن اسپ" آشتات بود.
همانگون که خواهیم دید رهام در نبردهای  سرکوبی شورشهای ار منستان و گرجستان نقشی کلیدی داشت. در تاریخ تبرستان،ابن  اسفندیار، درباره ی چگونگی برپایی شهر  آمل به دست پیروز، از دو برادر به نامهای یزدان و اشتاد داستان دارد، که بی گمان یزدان همان "ایزدگوشن اسپ"، پسرِ اشتاد  رهام مهران، است   و "اَشتاد"  نیز خودِ اشتاد رهام مهران ست .   ابن اسفندیار،  اما به نادرست، یزدان را برادر اَشتاد می  شناساند و نه پسر او.  از  داستان ابن اسفندیار  می توان  این آگهداد ارزنده  را دریافت که  پیروز پس از نشستن برتخت پادشاهی با دخترِ دائیک خویش،  اشتاد رهام مهران،    به همسری درآمد.   اگرچه  این آگهداد در بافت افسانه یی این داستان به ما میرسد،  بر پایه ی این  داستان ؛ اشتاد و یزدان، از  برای  تنش و کشمکشی که با یکی از مهینان  دیلم داشتند، زادگاه خود،  در دیلمان، را ترک  و به تبرستان کوچ نمودند. 
و اين اشتاد را دختري بود که رويش محراب عاشقان و مويش پايبند بيدلان بود، و آن عهد را شهنشاهي بود فيروز (پیروز) نام فرمان فرماي جمله گيتي و دارالملك او بلخ بود،
 پیروز  زیبارویی را در رویا می بیند و شیفته ی او می شود! او این رویا را با موبد موبدان در میان می نهد، اما وی به او چنین اندرز می دهد که؛
عاقلترين پادشاهان آنست که جدّ  او بر هزل غالب و مالك باشد و رأي روشن او قهر کننده هوا (...) بعد از آنكه جهان و جهانيان شكار  حلال تو شده باشند تو افگار خيال محال چگونه گردی؟
 اما پیروز اندرز او را نمی پذیرد و یکی از نزدیکانش  به نام مهرفیروز را به جستجوی دخترِ رویایش می فرستد،  و چنان می شود که مهرفیروز را در آن  جستجو  گذار  به تبرستان می افتد و آن دختر را در آنجا می یابد.  دخترک  وی را به نزد خانواده  و برادران خویش می برد، اما  آنان :
 برسم ديلم تا سه روز از او هيچ سؤال نكردند و مهر فيروز از مردمی و دلجويی ايشان عجب مي داشت.  چون سه روز بگذشت گفتند؛ "با چندين بها و زيب و فرّ و جمال و آمال بمثل اين جای چگونه افتادی که نه سلطانی است و نه لشكری و نه جنسی مانند تو؟
به هرروی پس از انکه مهر فیروز به پیروز آگهداد می فرستد که دختر را یافته ست، پیروز:
فرمود تا بخروارها زر و جواهر و جامه ها با مهد و عماری پيش مهر فيروز فرستند و بجمله ممالك آذينها زنند و در تعظيم و اجلال دختر تقصير و اخلال جايز نشمرند. چون اين جماعت بخدمت مهر فيروز رسيدند يزدان و اشتاد و تعلقان او از حشمت و عظمت مهر فيروز واله و متحيّر ماندند . (...)  
و تا اين غايت مهر فيروز بر زبان نرانده بود که دختر برای خدمت شهنشاه خواستم، ايشان را گفت: "شما را مژده باد، که من رغبت بشما براي وصلت شهنشاه آوردم و مرا فراغتی است." و قصّه ی خواب همچو آب بر ايشان بخواند، مسرّت و بهجت زيادت شد، دختر را بتعجيل گسيل کردند. چون شهنشاه بمعاينه مقارنه دريافت و مشافهه به مفاکهه رسيد، فرمود که؛ "اوست آنكه خيالش بمن نمودند،"   
پس می توان  به این برآیند رسید؛ که اشتاد رهام مهران از برای آنکه دائیگی پیروز را برگمارده داشت،  و به او در بازگرفتن تخت پادشاهی  از هرمزد سوم یاری داده بود، توانسته بود پیوند خویش را با پادشاه با به همسری در آوردن دخترش  با او استواری دهد.  

  پادشاهی  پیروز و خشکسالی بلند  هنگام در ایران  

 به نوشته تبری پیروز پس از پیروزی بر برادرش هرمزد  فرمانروایی  دادگرانه ، درخورآفرین و پرهیزکارانه را در پیش گرفت. بر پایه ی پژوهش های نولدکه، لابورت و کریستنسن پیروز از موبدان ذرتشتی پشتیبانی می نمود  و زینروی تبری پادشاهی اورا با این شناسه ها تعریف نموده ست و بر پایه ی آنچه که  این پژوهشگران  می نویسند پیروز بر آزار وستم بر مسیحیان و یهودیان افزود. به باورمن این داوری ها نیاز به بررسی هایی ریزکاوانه دارد؛ زیرا به نوشته ی لازار پارپسی پیروز پس از نشستن برتخت پادشاهی  "ایزدگوشن اسپ"، پسرِ دائیگش، که  اینک برادر همسرش شده بود، را به نیشاپور فرستاد تا زندانیان مسیحی ارمن را که پدرش ، یزدگرد دوم، در آنجا ببند کشیده بود  آزاد نماید، و برای آنان درآمدی  را در نِگَر گرفت. و همانگون که دیدیم؛  دائیکِ پیروز، اشتادی از خاندان مهرانیان، بنام  رهام مهران، بود که  یزدگرد وی را به نگاهداری پیروز برگمارده بود و رهام مهران شماری  از زندانیانِ آزادشده یِ ارمن را به سپاهیگری در ارتش خود اندر آورد. لازار می نویسد:
پیروز در همان سال پادشاهیش (۴۵۹ میلاد)  "یزت وشنسپ" (ایزد گوشن اسپ)،  پسر دائیگ خویش   را که  به بسیار  دوست   می داشت،  برای آزادساختن نخارارها ی ارمن از بند بفرستاد. ، ایزد گوشن اسپ فرمان داشت تا  ارمن های ببند کشیده شده را  به هرات (هرو Hrew  در زبان ارمن) بفرستد و برای آنان  دستمایه یی  در نگر آورد. وی فرمان داشت که: "آنها در آنجا با سواران بمانند  و هرآنچه که پدرِ "ایزدگوشن اسپ"، اَشتاد، بگوید و می تواند به برنامه  داشته باشد را بجای آورند."  پس  " ایزد گوشن اسپ" بیامد  و به آنها  آگهدادِ خوشِ آزادی  را آورد و گفت: " شاهنشاه کیفر مرگ را بر شما ببخشوده ست، و فرمان داده ست که از بند زنجیر هاتان رها شوید . او در  سرزمین خودتان ،  در هرات، برای شما و همسرانتان  دستمایه  در نِگَر گرفته. و فرمان داده است که شما برای دربار کار کنید و هر آنچه را که  پدرم، اَشتاد، به شما فرمان می دهد به جای آورید." هنگامیکه نخارارهای ارمن هرآنچه را که "ایزدگوشن اسپ" گفت شنفتند آنان خداوند را سپاس گفتند که  روانشان را در پاس نگاه داشت و نیک خواهشان بود. (...) آنان  به زیر سرپرستی اَشتاد در شدند که وی آنها را به  سپاهیگری در ارتش برگمارید. (...) هرکدام از آنها  درششمین سال پادشاهی پیروز  به خانه هاشان بازگشتند و پس از گذران زندگیی که خداوند برایشان نشان نموده بود دیده بر جهان بربستند و در آرامگاه های پدرانشان، در آشتی، همانگونه که خواست خداوند بود  به خاک سپرده شدند و همه ی آنها را اسقف بزرگ آشاوان، گیوت، آشایی داد.
 به نوشته ی تبری؛ در این هنگام ،  ایران  به خشک سالیی به  درازای  هفت سال   دچار آمد، اما  پیروز:
 این بدآمد را با کاردانی بسامان رسانید . وی  خزانه ی کشور  را  به فرزانگی میان هزینه ها بخش نمود  و از بستن گزیت (مالیات) بر مردمان خودداری نمود  و چنان بر مردمان به هنایش نیکو فرمان برانید که تنها یک تن در آن روزگار سخت از قحطی درگذشت.
 به نوشته ی فردوسی  درازای خشکسالی تنها برای چهارسال بود، که این پذیرفتنی تر می نماید، ولی او نیز در این که پیروز راهکارهایی  درست و بخردانه را برای چاره ی  خشکسالی در پیش گرفت با تبری هماهنگ است . نه تنها گزیتی از مردمان نگرفت که بل  به انبار نمودن (احتکار) گندم و دیگر غلات  را نابسزا آگهداد نمود و بهای کالاها را به زیر فرمان گرفت.
دگر سال روی هوا خشک شد                    به جو اندرون آب چون مشک شد 
سه دیگر همان و چهارم همان                   ز خشکی نبد هیچکس شادمان 
هوا را دهان خشک چون خاک شد             ز تنگی به جو آب تریاک شد 
ز بس مردن مردم و چارپای                       پیی را ندیدند بر خاک جای 
شهنشاه ایران چو دید آن شگفت              خراج و گزیت از جهان برگرفت 
به هر سو که انبار بودش نهان                   ببخشید بر کهتران و مهان 
خروشی برآمد ز درگاه شاه                        که ای نامداران با دستگاه 
غله هرچ دارید پیدا کنید                           ز دینار پیروز گنج آگنید 
هر آنکس که دارد نهانی غله                     وگر گاو و گر گوسفند و گله 
به نرخی فروشد که او را هواست             که از خوردنی جانور بی‌نواست 
به هر کارداری و خودکامه‌ای                    فرستاد تازان یکی نامه‌ای 
که انبارها برگشایند باز                           به گیتی برآنکس که هستش نیاز
کسی گر بمیرد بنایافت نان                   ز برنا و از پیر مرد و زنان
بریزم ز تن خون انباردار                         کجا کار یزدان گرفتست خوار
  تبری از پژوهشگر تاریخی دیگری  گواهه می اورد، که به باور نولدکه  می باید  ابن مقفع  باشد، که ابن قتیبه  در عیون الاخبار  وی را  نویسنده ی  کتاب سیرالعجم  می شناساند.  که به باور او: 
 پیروز پادشاهی  بود با توانایی اندک ، که در ببشتر باره ها ناکامیاب بود و کسی بود که بر مردمانش بدآورد و  بدبختی فراهم آورد، و در هر کرده که به آن دست می یازید هم بر خودش و هم بر مردمان سرزمینش  آسیب و بیچارگی   می آورد.   به هنگام پادشاهی او،  گرسنه سالی  بزرگی برای هفت سال بر سرزمین او  به پیاپی فروآمد،  رودها و قنات ها و چشمه ها خشک شدند، درختان و نی زارها مردند،  بیشتر  بخشهای کشتزارها و  بیشه های گیاهان  چه در کوهستانها و چه در دشتها به گرد وخاک  شدند و مرگ را در آنجا بر پرنده ها و جاندارانِ توسن (وحشی) اوردند،  گله ها و اسب ها   آنچنان  گرسنه و نزار شدند که نمی توانستند هیچ باری  را ترابرند و آب در رودخانه تیغ ریز  (دجله) به باریکه یی  درآمد.  گرانی  و گرسنگی  و سختی  و دیگر آسیب ها بر مردم این سرزمین همگانی شد . 
چنین شد  که او به همه شهروندانش نوشت  و آگهداد نمود   که گزیت های زمین و  سرانه  اینک  بخشوده شده است  و هرگونه  ساو (خراج) به افزوده و تاوان را از میان  برداشته  ست   و که وی به آنها آزادیی  کامل در باره ی چگون کردِ زندگیشان می دهد  و فرمان داد  که  می باید هر راهکار شدنی را  برای یافتن خوراک   و توشه   از برای زیستن به کاربرند.  و افزون بر آن او به آنها نوشت  که هر آنکس که  در  زیرزمین ها  خوراک و  غله انبار  نموده باشد،   و یا هرچیز دیگر   که بتواند خوار و بار  برای مردمان باشد ،  و یا به آنها توانایی دهد  که به یکدگر یاری دهند، را  می باید بر همگان  آزاد نمایند  و هیچکس نمی تواند آنها را تنها برای  خوردن خویش  نگاه دارد  وزان بیشتر اینکه دارا و ندار ، زبردست و زیر دست  همه می باید  به برابر از آن بخش  بگیرند و به یکدگر یاری نمایند . او همچنین گفت  که اگر آگهی یابد  که تنها یک تن  از گرسنگی جان سپرده ست وی  ازتمام مردمان آن شهر، روستا و یا جایی که مرگی از گرسنگی در آن رخ داده  کین خواهد  گرفت و کیفری  بسزا مر آنان را خواهد آورد.
به باور من این خشک سالیِ درازمدت  ضربه یی سخت بر ساختوست  طبقاتی  ساسانیان کوبید تا بدانسان که  بنبان آن ساختار خشکیده را به لرزه افکند، چراکه اینک  قانون با مهینان و زیردستان  به یکسان و برابری رفتار می نمود.    و چنانکه خواهیم دید، این  پسزمینه یی  بود برای پدیداری بپاخیز اشتراکی  مزدک.

برپایه ی نوشته های  دینوری  و حمزه اصفهانی  و تبری،  پیروز سپس  فرمان به ساختن  چند شهر داد که  نخستین آن رام پیروز در نزدیکی ری بود ، شهر دیگر  روشن پیروز  نام داشت  که  میان جوریان و دروازه ی شول (در باریکه راهی  از  "دهستان"  به  گرگان و بسوی فلات ایران ) بود و سومین    شهرام پیروز در آذربایجان بود. 


پیروز و پرسش ارمنستان و آلبانی های قفقاز

 به گزارش یغیشه در هنگام آشفتگی های  جانشینی میان هرمزد سوم و پیروز،‌ "واچه" Vace  پادشاه آلبانی های قفقاز از فرصت بهره گرفته و سر به شورش برداشته بود. مادر واچه از شاهدختان ساسانی بود و  پدر واچه  به آئین زروانی گرویده بود و یزدگرد دوم خود واچه را نیز وادار به گرویدن به آن  آئین نموده بود. پس از پیروزی و نشستن پیروز بر تخت پادشاهی ، واچه  بر سر شورش دروازه های جور  را باز نموده بود و از مازکوت ها یاری خواسته بود (  مازکوت  ها شاید تبارهای  ماساجت   Massagete  بودند که به باور گالدو،  واچه  آنها را  در جنوب رود سامور  در میان دامنه ی خاوری کوه های قفقاز و دریای کاسپین نشیمن داده بود) . واچه با یازده پادشاه در کوهستانهای قفقاز هموند شده بود و با نیروهای ایران به فرماندهی زرمهر سوخرا  می جنگید.  به نوشته ی یغیشه چون جنگ با آلبانی ها به درازا کشیده بود،  پیروز اندازه یی بسیار از زر  به  سرزمین   هون های خیلندور ،  در شمال جور  میان دریای کاسپین و دروازه های آلان یا دروازه های کاسپین فرستاد و دروازه ها را  برگشود تا هون ها بر آلبانی ها آفند آورند -- با هوده است  که بگوئیم  در نوشته ی مووز دسخورانچی  Movsës Dasxuranc'i'  یا موسی خورنی  این تبارها  " آلندور"   خوانده می شوند .  به نوشته ی مارگیت بیرو Margit Bíró   شورش آلبانی ها در پنجمین سال پادشاهی پیروز سرکوب شد.

از سوی دیگر در ارمنستان  تنش میان  نخارارهای میترا باور  و نخارارهای مسیحی  هنوز همچنان ادامه داشت و به گزارش لازار پاراپسی که خود هوادار مسیحیان بود؛ نخارارهای میترا باور  که "بزدل و پلید و آسیب آور و بیهوده بودند و مانند دزدان در خانه هاشان مانده بودند" و آسودگی خودرا با آئین نابکار چند ایزدیشان از ایرانیان خریداری نموده بودند،  دیگر توان سپاهیان رزمجوی ارمن را نداشتند، تا بدانجا که او ناخرسندی شاه پیروز را در گفتاوردی از او  چنین بازگو می نماید:
 از میان همه ی مردمان به زیر فرمان من  از همه  کم هوده تر و بدترین   لشگر سوریائی ها بوده اند،اما ارمن ها  حتی از سوریائی ها هم بدترند! 
لازار در تاریخ خود می کوشد تا چهره ی قهرمانش واهان ممیکونیان، پسرِ برادرِ اسپهبدِ ارمن واردان ممیکونیان،  که در نبرد با نیروهای یزدگرد دوم از پا در آمده بود، را  در پرتو یی زیباتر  نگاره نماید.  به نوشته ی او واهان آنچنان  دلیر و بزرگوار بود که حتی پیروز می خواست از برای دلاوری و فرزانگی وی را اَرتمندی دهد،  اما  به خاطر نبردها و دشواری هایی که پدر و نیاکانش برای ایران فراهم آورده بودند، وی از عطای آزرمداشت به وی درنگ می نمود و در باره ارج نهادن بر او هیچ  سخنی برلب نمی آورد.

به هر روی، به گزارش لازار؛ اسقف بزرگ گیوت،  بر سر شورش، مسیحیانی مانند بابیک سیونیک و  وآرهناک اماتونی؛  که  از مسیحیانی بودند که، به جای آنکه  به  فرمان مهرنرسه  به آئین میترائی زروان در آیند، بهتر آن دیده بودند که در درختزارها و کوهستانها پنهان شوند، را در هموندی  با واهان  پیوند داده بود تا  در برابر ایران بپا خیزند. به نوشته ی لازار؛  اسقف گیوت سه بار به امپراطور لئو نامه نوشته بود و از وی برای رویاروئی با میترا باوران ارمن و پشتیبان های ایرانی شان، که او آنها را "خاکستر پرستان" می خواند، درخواست یاری نموده بود و لئو هر بار   در رساندن کمک درنگ نموده بود .

وچنین بود که اسقف  گیوت تاب  خود از دست داده بود و به آشکار   نخارار های میتراباور و به ویژه فرمانده ی سپاه آنان،  "گادیشوی ماخاز" را به پرخاش و سرزنش   می گرفت. به گزارش لازار، گادیشو که از سرزنش ها و ناسزاهای اسقف آزرده و خشمگین بود به شاه پیروز شکایت نمود که گیوت:
 کسانی را که می پندارد می خواهند آئین تو را بپذیرند، و آنرا دوست دارند فرا میخواند و وانمود می نماید که می خواهد فرمان تو را به جای آورد. او برخی را بادادن پیشکش می فریبد  و برخی دیگر را با سخنان شیرین و آنها را از آئین تو دور می نماید. چراکه  بسیاری به نزدمن آمده اند و خرسندی  داده اند که  به آئین تو درآیند اما سپس او آنها را فراخوانده  و با پیش زمینه ی اینکه آنها را به دست برداری از باورهاشان بر می انگیزد  به سخره شان  می گیرد.   افزوده برآن  او از آنان که تو را دوست دارند، و خورشید و آتش  را می پرستند و به فرمان تو سر می نهند بیزار و برآنها کینه دارد و خود با امپراطور  در نامه رسانی است و خویشتن را با فرستادن پیشکش های گرانبها  به زیر فرمان وی و مهینان دربار او  درمیشمرد" 

پس از اینکه پیروز این سخن ها بشنید اسقف گیوت  را در ۴۷۱ میلادی  به دربار خویش فراخواند.  چنین بود که  گیوت به تیسفون  در آمد و اسقف های خوزستان و ری و کشیش ها و دیگر کلیسائیانشان  به پیشواز  وی رفتند . هنگامی که پیروز از آمدن وی آگهی یافت  ایزد گوشن اسپ  پسر رهام مهران را  با شکایت های  گادیشو مخاز   برای پاسخ   به نزد او فرستاد.  گیوت گفت:
همه ی آنچه که مخاز در باره ی من به شاه  گفته است دروغ نیست.  که بل چیزهایی در آنست که راست است و چیزهای که همه اش راست نیست . در باره ی دلبستگی به مسیحیت  و هر آنکه مسیحی ست، این چیز تازه یی نیست  که گزینه ی اکنون من باشد، که بر واژ، این چیزیست که از کودکی  من چنین بوده ام.  و من از هر آنکس که از راستی دور شود بیزارم  و من بدون هیچ ایستایی کوشیده ام که  که آنهارا که از راه راست به کج میشوند از  به بی راهه  روی بازدارم و کوشیده ام با اپزارهای زور ، اگر شدنی باشد، به خواهش، یا دادن پیش کش   به آنها بپذیرانم  که اینچنین کسان برای همیشه گم نشوند.  و  درباره ی رفت و آمد به امپراطوری رم ، این باره ها چنان نبوده  که به شاه گفته شده و دروغ ست. زیرا که ما آموزش خویش  از دانستنیها  و دریافت  فرزانگی را از سرزمین بیزانتیوم فراگرفته ایم  و من  در آنجا آشنایان و هم دانشجویان  بسیار دارم .  افزوده برآن پارچه یی را که ما برای ردای دهناد خویش به کار میبریم از آنجا می خریم ... 
پس از اینکه "ایزدگوشن اسپ" پاسخ گیوت  را به پیروز داد وی در پیامی  به گیوت چنین گفت:
تا به اینک تو بر جایگاه خویش بدون داشتن فرمانی از من نشسته یی.  هرچند تو از من هیچ پشتیبانی ئی نداشته یی و این کارگزاران من بوده اند که تورا بر این جایگاه بزرگ بر نشانده اند.  با این همه، اینک اگر تو چنان کنی که خواست من ست، و آئین مرا بپذیری،  و خورشید را بپرستی ، آن جایگاه از آن تو  و  دستیارت  و یا هر آنکس که تو بر گزینی اش خواهد بود.    من به تو  گواهیی همیشگی در این باره خواهم داد  و تورا به ارمنستان خواهم فرستاد با چنان ارتمندی  که هیچ ارمن  هرگز ارج و شکوهی بدانسان از دربار ما نداشته است .  اما اگر که تو به سرکشی خواست مرا ردنمایی ، تو را از اسقفی و از جایگاهت  برکنار می نمایم . و تو به شرمگینی و سرافکندگی  به خانه و سرزمینت بازخواهی گشت.  
گیوت اما به گستاخی از فرمان شاه سرپیچی نمود،  و ارج و شکوه پیشنهادی وی را ناسزایی به خویش گرفت،  و دین او را مایه یِ شوخی وخنده ی کودکان خواند. هنگامی که پیروز پاسخ  سرکشانه ی وی را شنید  به خشم اندر شد و به گزارش لازار:
می خواست  کیفری سخت  به او بدهد، اما به ناگهان برای دمی چند خویشتن را نگاه داشت و خاموش ماند، و  سپس آغاز به سخن کرد و چنین گفت: "نه، این ناشدنی ست . وگرنه او به هر آنچه که خواسته اش ست خواهد رسید. من پروا نمی دهم که مسیحیان  چنانکه  دهنادشان ست زنجیرهای او را ببوسند و استخوان هایش را بپرستند. زیرا که من در باره ی آئینشان چنین شنیده ام  که آنها به زندگی چندان آزرم نمی نهند که به مرگ. اما به او بگوئید  که من  پروایش  نمی دهم که از سوی من وی به آزرمی دست یابد که،   به گرفتن آن، با به خشم آوردن من، امید داشت. برو در هرکجا که می خواهی زندگی کن، اما  تو از جایگاه اسقفیت برکنار شده یی و آن دیگر از آن تو نیست! "
گیوت به خیره سری،  ماندن در دربار را برگزید.  پس از این ماجرا،  ماخاز و دیگر میترا باوران لب به شکایت از واهان ممیکونیان، همدست او،  گشودند، که  پیروز وی را به بازرسی کان های زر در ارمنستان  بر گمارده  بود،  از گواهه های تاریخ  چنین بر میاید؛ که واهان به راستی  می خواست که با پرداختن باری کلان  از زرِ برآمده از آن کان ها  به  امپراطور لئو  و یا به دنگیزیچ، پسر آتیلا،   یاری رمی ها  یا هون ها  را  برای برپایی شورش  ارمن های مسیحی  در ارمنستان خریداری نماید. اما هم لئو  و هم دنگیزیچ   که گرفتار نآرامی ها و آشوبهای درونی در سرزمین هایشان بودند نمی توانستند  به وعده های پشتیبانی که به او داده بودند  وفادار باشند.  ویرو Vriw،   یکی  از شکایت کنندگان از واهان، به  به پیروز  چنین گلایه نموده بود:
وی به هیچ شیوه،  به من پروا نداده ست که در کان های زر کار نمایم.  او همه ی بارِ زر سرزمین مان را از برای خویش برداشته است و بر آنست که  به نزد امپراطور  و یا که به سرزمین هون ها  رفته و بار زر را به آنها داده و  برای برپایی شورش در خواست لشگر نماید.
بی گمان، کان های زر ارمنستان، از دید مالی برای خزانه ی ایران مهینایی راهبردی داشت و، همانگونه که در پیش دیده ایم، در هنگام پادشاهی یزدگرد دوم،‌ کارگران رمی این کان ها  به آغالش پاولچریا  می خواستند از کار دست کشیده و به رم بازگردند و این یکی از بهانه های  نبرد یزدگرد با رم بود. به هرروی باهمه اینکه لازار این را می پذیرد که واهان با اسقف گیورت و گروهی دیگر از ارمنها  درگیر برپایی شورش بوده و با امپراطور لئو در این باره رسانیدار داشته است؛ باز  برآنست که اتهام های ویرو به واهان را ناراست نشان دهد . او می نویسد:
 هنگامی که  واهان همه ی اتهام ها را در باره ی خود شنید ، به شتاب  بار زر کلانی با خود برداشت و روانه ی دربارشد. شاه پیروز پس از آنکه دریافت چه به تندی واهان به اندرآمده در شگفت آمد و گفت "آمدنی چنین شتابزده ی از واهان بر واژ با آنچه ست که ویرو گفته. به ویژه که او با خود باری به همراه آورده ست. "  واهان در  دیدار با شاه به  وی آگهی داد که براستی با خود باری بهمراه  آورده ست.  هنگامی  که پیروز از واهان شنید که چه بار کلانی از زر با خود آورده ست بسیار شادمان شد..
پیروز از وایرو خواست که داوزنی هایش (اتهاماتش) را در برابر خود واهان در برابر سنای ساسانیان بازگو نماید و واهان پس از شنیدن آن دادخواست، در دفاع از خویش  به  پیروز گفت:
بدانسان که ویرو به شما نشان داده ست من نیز خود میدانم  که  ابله هستم.  اما کور نیستم  زیرا که من   اَبَرنیرومندی  ایرانیان را دیده ام و چنین  ابرنیرومندی دهشتی سخت بر همه ی شورشیان کوبانده  و اینک  آنان را آرام  نگاه داشته ست.   اینک او  چنین بر من  داوزده  که مرا سر شورش ست،  چیزی که او خود می باید بداند. اینست  که   در پیرامون من هیچ پرستکاری (خدمتکاری) پیدا نمی شود که از برایم پخت و پز نماید و یا دوسه تن جوان که من بر آنها مانند  یک سرور فرمان برانم. و یا آنها از هراس برمن پرستکاری نمایند .  این ست همه ی توان لشگر من!  اما اگر من از تو ستمی  دیده بودم  و می خواستم که به کشوری بیگانه رفته و ناپدید شوم پس  چرا دیگر چنین بار سنگین از زر با خودبیاورم که نه تنها برای گذران همه ی  زندگی آینده ی من، حتی اگر زندگانیی دراز را در پیش رو  داشته باشم، که بل برای  ده تن دیگر که همراه من باشند نیز بسنده است؟  و هیچ یک از  استان رانان (استیکان)  تو بر  سر من گمارده نشده اند تا مرا  در زیر فشار نهند تا چنین  باری  کلان از زر به اینجا بیاورم . اما می دانم که تو خسته یی . پس هرآنچه می خواهی بامن بکن، بگذار تا زنده بمانم  یا مرا  همینک  ارته مندی ده ، که گزینه از تو می باشد.
به گزارش لازار پیروز سخن واهان را باور نمود و او را به ارته مندی به ارمنستان باز گردانید. اما  درین هنگام در ایبری (گرجستان) آشوبی بپاخاسته بود. زیرا "وختنگ گرگاسال"  Vaxt'ang Gorgasal پادشاه ایبری، بدخش "وازگنِ ناپرهیزگار را کشته بود."    بدخش، (یا به زبان گرجی پیتیَخش   პიტიახში،  شاه یار،) چشم و گوش شاهان ساسانی  در سرزمین های شاهنشاهی بود. وازگن، بدخش ارمنستان،  از میترا باوران هوادار پیروز بود،  که برپایه ی فرمان پیروز میباید وختنگ شاه را به پذیرفتن  آن آئین  وادار نماید ،  و چنین بود که وختنگ   بر سر آن بود تا از دنگیزیچ ، پسر آتیلا، فرمانروای هون ها برای رویارویی با نیروهای ایران در خواست یاری نماید. 

شورش گرجستان و نبرد  اشتاد رهام مهران

 به گزارش لازار،   وختنگ پادشاه گرجستان ، پس از کشتن بدخش وازگن چنین  آگهداد نمود که:
من هیچکس را پروای آن نمی دهم که  به اندیشه ی نبرد  بی افتد. که بل من آنچنان  نیرویی بی شمار از هون ها را به میدان خواهم آورد که نیروهای ایران را توان ایستادگی در برابرشان نباشد.
سپاهیان  مسیحی  ارمن   در این هنگام  در زیر فرمان   هزاربوخت  زرمهر  سوخرا، از خاندان کارن آرش اکیان،  در نبرد با پاسداران شورشی  دژ آِغبانیا (آلبانی قفقاز- در جنوب داغستان  کنونی)   بودند، باهوده است که گفته شود هزار بوخت ( به زبان ارمن هزارووخت Հազարավուխտի )  آوندی ارتشی، مانند هزاربد بود.  (بوختن به میانه  رهایی بخشی است و هزاربوخت  فرمانده ی ارتش رهایی بخش بود که مردمان زیر فرمانروایی شورشیان را رهایی میداد.)  به گزارش لازار،   سپاهیان ارمن در زیر فرماندهی زرمهر سوخرا، بیشتر  از  آنکه از"فرماندهی خودکامه ی  سپهسالاران ایرانی شان"  ناخرسند باشند از  مزدوری شاهزادگان ارمنِ آزرده بودند  که  به جای مسیح خورشید و آتش را می پرستیدند. هنگامی که سپاهیان ارمن مسیحی  از بپاخیزی   وختنگ گرگاسال پادشاه ایبری (گرجستان) اگاه شدند  دلهایشان سرشار از شادی شد،  هرچند  نگران از آن بودند که  فرماندهان ایرانی، برای پدافند از دروازه های کاسپین در برابر آفند هون ها،  لشگر ارمن ها را  به گرجستان بفرستند.

به هر روی گروهی از سپاهیان مسیحی در شیراک گردهم آمدند و از واهان ممیکونیان خواستند که اینک که پادشاه ایبری بپاخاسته، وی رهبری  جنبش آنان را بردوش بگیرد و از شورش مسیحیان  ایبری  پشتیبانی نماید.  واهان در   پاسخ گفت: که او همواره از اینکه به آئین مسیحیِ پدر خویش "همایاک"   و عمویش "واردان ممیکونیان" ناوفادار بوده اندوهگین و ناخرسند بوده ست، با این همه درخواست آنان را بیهوده و سترون خواند و گفت: 
اما نمی توانم و گستاخی آن ندارم که که با برنامه یی که شما اندیشیده اید هموند باشم  و  بشما بگویم  که آنچه اندیشیده اید نیکوست و آنرا پیگیری نمائید.  زیرا که من  از سهمگینی ایرانیان  و سستی و دورویی رمی ها ( به ارمنی هورُمس Հոռոմս)   بخوبی آگاهم و شما را نیز  آزمون کرده و  بخوبی می شناسم که چگونه به نیاکانتان سوگند یاد می کنید  و سپس آنرا می شکنید.
و اما در باره ی آنچه که در باره ی پادشاه ایبری- گرجستان و هون ها  گفته اید، ایبری ها به ویژه  مردمانی دَمدَمی هستند و  شماری    سپاه  سواره  ی آنان ناچیز ست  - و در باره ی هون ها کسی چه میداند- زیرا که آنها  بیرون از تنش های مایند-  و نمی دانیم  که آیا  آنها درخواست مارا  خواهند پذیزفت و خودشان را در میدان نبرد نشان  خواهند داد یانه؟  اما بیش از هر چیز دیگر من از  شما نگرانم زیرا که شما مردمانی دروغگو  و ناوفادارید.
 شورشیان،  و "واساک" برادر واهان   که درمیان آنها بود،‌ به  پاسخ گفتند که هر آنچه که او میگوید  راست است ولی آنان آماده اند که جان خویش را از برای  آئین شان فدا نمایند.  چنین بود که واهان به شورشیان پیوست  و گفت که  باهمه این که شورش شان مایه ی دستگیری و آزار  برادر  دیگرش،  "وارد"،  که در دربار ایران گروگان است، خو اهد شد،   پیمان آنان را  می پذیرد.

 اما هشدار از این نشست  را  یکی از نخارارهای ارمن به نام براز شاپور ( به زبان ارمن ورازشاپوه)  که هوادار ایرانیان بود به پنهان به مرزبان  و هزار بد ارمنستان فرستاد.   مرزبان ارمنستان  "آذرگوشن اسپ؛ (آتروشن اسپ  یوزمندین)‌،‌و  هزار بد ارمنستان،   "به بهنام" (وهوهنام)   با آکاهی  از شورش سپاهیانشان از بیراهه  به سوی آذربایجان گریختند، هرچند شورشیان توانستند خزانه ی آنان را بربایند، همچنین آنان  توانستند  گادیشوی ماخاز را به بند کشند.

 شورشیان  سپس   ساهاک باگراتونی را در ۴۸۱ میلادی  به مرزبانی ارمنستان برنشاندند و واهان ممیکونیان  را به  فرماندهی نیروهای ارمن  برگزیدند. شورشیان  ارمن  با   بکار بردن شیوه های  چریکی توانستند برای چهارسال در کوهستانها و درختزارهای ارمنستان نبردشان را پیگیری نمایند .   و  هر از گاه  توانستند به کامیابی هایی نیز دست یابند،  برای نمون  در روستای اگوری  آنها توانستند  نیروهایی  که آذر گوشن اسپ،  مرزبان ایرانی،   از آذربایجان گردآوری نموده بود  را شکست دهند و خود وی را بکشند.  به نوشته ی لازار، شورشیان:
فرستادگانی  به وختنگ پادشاه ایبری/گرجستان فرستادند  تا برپایه ی وعده اش به آنان سپاهی از هون ها فراهم آورد. اما او به سخن پراکنی گاه  بسیار ی را به هدر داد  و  درین باره به زیاده درنگ نمود.   هرچند پس از چندی توانست از جایی سیصد تن  هون گرد آورد و به  ارمنستان بفرستد  لکن  تنها  بیش  از یک ماه از زمستان نگذشته  بود  که او آنها را  به بهانه یی به گرجستان  فراخواند. 
در این هنگام بود که پیروز، اشتاد رهام  مهران را به سرکوبی شورش ارمنستان برگمارد. ارمن ها از وختنگ در خواست کمک نمودند  و به گزارش لازار او به دیگر بار از پشتیبانی آنان شانه خالی نمود و گفت: هون ها به او گفته  اند که:
لشگر هون از کوه ها در نخواهند آمد و گفته اند:  "اگر که لشگر ارمن ها را در این دشت ها به ما نشان بدهید ، ما همه آنچه را که گفته اید و عهد کرده  اید باور میکنیم.   و آنگاه هرچه را فرمانمان دهید بجا خواهیم آورد.  و گرنه ما باور نمی داریم که ارمن ها  با  شما هموندند.   ولی اگر  که ببینیم که، به راستی، چنان باشد که میگوئید؛ آنگاه ایرانی ها را به ما واگذار نمائید و نگران مباشید." پس اگر شما به  دشت ها پائین نیایید، و لشگر هون ها  به من  باور نکنند و به هیچ کجا در سرزمینمان نیایند و اگر مهران  بازگشته و گرجستان را ویران نماید آمدن شما برای ما چه سودی  خواهد داشت؟.
چنین بود که نیروهای ارمن به گرجستان در شدند و  در آن سوی رود کور اردوگاه خود را بر پا نمودند. به گزارش لازار ؛ بسیاری از سپاهیان ارمن هنوز  به  پیروز وفادار مانده  بودند . و این نکته ای ست که بسیاری از تاریخ نویسان مسیحی هوادار رم آگاهانه کوشیده اند تا به پنهان دارند. به  گزارش لازار،  سپاهیان ارمن به پنهان با نیروهای ایران رسانیدگی برپا نموده و با ایرانیان سوگند وفاداری  یاد نمودند و به آنها رسانیدند که :
بسیاری از ما که در گیر  در این باره ایم، نه از اینروست  که  خواسته ی خود ما این ست که بل   هراسمان از واهان، اسپهبد ارمن  ما را به میدان آورده،  اما دل و اندیشه ی ما با شماست. ما می دانیم که  هموندی به شما را رها نخواهیم نمود. هرچند تن هایی پلید  در میان ما کوشیده اند  تا بر آسیبی  که بر ما فراشده بیافزایند.  اما  اگر شما هرگز این سخنان ما را بیاد نیاوردید، و بر ما بخشودگی داشته باشید، فرمانروایی خواهید داشت.  زیرا فردا که ما برای نبرد به این میدان خواهیم آمد،  لشگر را رها خواهیم نمود و چنان  خواهیم کرد تا بسیاری از دیگران نیز با ما  بگریزند.
چنین بود که در نبرد فردای آنروز نیروهای مهران  توانستند نیروهای ارمن را شکستی سخت دهند، تا بدانجا که  یکی از فرماندهان آنان، بنام ساهاک و همچنین برادر واهان،  بنام واساک، در آن نبرد کشته شدند. مهران همچنین دو تن از مهینان ارمن؛ به نامهای   هراهات کامساکاریان Hrahat Kamsarakan و "یزد" که شاهپوری (سپوه) سیونی بود   به همراه شماری از مهینان گرجستان را ببند کشید.    اگرچه تاریخ نویسان  سده های نو مانند  واهان کورکجیان  در  باره  ی این پیروزی خاموشند و لازار نیز خود براین تلاش است که آن شکست را تنها پیامدی برآمده از دورنگی پادشاه گرجستان و   فرار سپاهیان ارمن هوادار ایران نشان دهد.

پس از این شکست واهان به همراه مانده ی سپاهیانش به کوهستانهای ارمن گریخت و  نبرد های چریکی را از سرگرفت.  به گزارش لازار، مهران پیوسته برای او پیام می فرستاد  که :
خویشتن را  نابود مساز. فرمانبرداری از شاهنشاه  را رها منما.  پروا مده که سرزمین ارمنستان ویران شود.  با سر بفرمانی به نزد شاهنشاه بیا  و من خود میانجی تو خواهم گشت زیرا که وی  بر من مهر میورزد و به آنچه که می گویم گوش می دهد.  من از شاهنشاه در خواست می کنم که با تو از در آشتی درآید و به تو پاداشی که شایسته ی توست بدهد.
گفتگوهای آشتی میان مهران و واهان به درازا کشیده شد زیرا برخی از درخواستهای واهان پذیرفتنی نبود. چنین بود که مهران به دربار فراخوانده شد . مهران به  همراه  زندانیان ارمن؛‌ هارهات کامسکاریان  و یزد و دیگر بندیان به شتاب به تیس-پاون بازگشت. 

در بهار آن سال هزار بوخت زرمهر سوخرا ، به فرمان پیروز  از رود ارس گذشت و به ارمنستان در تازید. واهان در این هنگام با  درگیری  در نبردهای چریکی  از رو یارویی  با زرمهر  درمیدان نبرد دوری میجست . زرمهر اما توانست شماری از  بانوان ارمن مسیحی را ببند کشید و امید داشت که زندانی شدن  آنان مایه ی آن شود که واهان به رویاروئیش بیاید . به گزارش لازار، زرمهر فرمان داد که  با آن  زنان به آزرم رفتار شود و آنان را در پیروی از آئین شان آزاد بگذارند.

در این هنگام  پیامی از پیروز به زرمهر رسید که وی  بر سر آنست که برای نبرد با هفتالی ها بسوی خراسان برود و به او دستور داد  تا  به ایبری  رفته   و شاه  وختنگ را از آن کشور  بیرون اندازد  و یا که  کار وی را  بسازد.  وی  همچنین یکی از مهینان  خاندان مهران  ، بنام  "شاپور مهران" را  با لشگری ویژه  به آوند مرزبان ارمنستان  برگمارد.  و هزاربوخت زرمهر  سوخرا چنان کرد که پیروز   فرمان داده بود و به یاری میترا باوران گرجستان وختنگ  را از ایبریا به بیرون راند.

  پریسکوس در باره ی این درگیری ها در قفقاز  به ما آگهدادهای بیشتری از دید کنستانتینوپل فراهم می آورد. به نوشته ی او در این هنگام   مردمان لازی (آلبانی های قفقاز  به نبرد با  مردمان سوانی (سیونی به زبان ارمن)  برخاسته بودند و بر دژهای آنان چیره شده بودند.  متن گزارش پرسیکوس آسیب فراوان دیده است  و   برای نمون هنگامی که وی می نویسد "سوانی به نبرد با ...پرداخت" نام کسی که سوانی ها با او به  نبرد  پرداخته اند پاک شده است. و حتی دیوید براوند David Braund نیز در پژوهش خویش در  باره این نوشته  نتوانسته او را شناسایی نماید. به باور من برپایه  ی  تاریخ لازار این چهره می باید واهان ممیکونیان باشد.  چون سیونی ها با ایرانیان میترا باور همراه بودند، و  همانگون که در پادشاهی یزدگرد دوم دیده ایم، رهبر میتراباوران ارمن، شاهزاده یی در استان سیونیک Siwnikʿ به نام "واساک سیونی" Vasak Siwni بود که سروده های رزم آورانه ی کهن میترا باوران ارمن را در باره ی ایزد " وَهَگن"، که بخشهایی از آن در نوشته ی موسی خورنی آمده ست، را بیادشان می آورد و ارمنها را به بازگشت به دین نیاکانشان می آغالید.

 پریسکوس می نویسد: ایرانی ها  می خواستند  به نبرد با گُبازِس Gobazes،   پادشاه لازی ها، بروند  زیرا که وی دژ های  سوانی ها را گرفته بود.   پادشاه لازی ها،  فرستادگانی به امپراطور رم خاوری، لئو  در کنستانتینوپل  فرستاد و از وی  در خواست نمود که نیروهایی  پاسدار مرز های ارمنستان رم   را برای یاری  به او بفرستد.  او می نویسد؛ چون این نیروها نزدیک به نیروهای گبازس بودند:
او آنها  را  آماده برای یاری در کنار داشت وزینروی   با چشم براه بودن برای رسیدن نیروها از دور دست در خطر نمی بود و چنانکه در پیشتر  نیز رخ داده بود،‌ اگر که این نیروها  می آمدند  ولی نبرد به واپس می افتاد،  بار هزینه ی نگاهداری از آنها چندان سنگین نمی بود .  
 به گزارش پریسکوس،  هنگامی که ایرانی ها و ایبری ها (گرجی ها)  با لازی ها در جنگ بودند و رم هراکلیوس  را برای یاری  به لازی ها فرستاده بود، ولی چون  نیروهای ایران و هموندان ایبری شان در گیر نبرد با نیروهای  وختنگ بودند،  گبازس نیروهای رم را مرخص نمود زیرا هزینه های نگاهداری از آنها سنگین بود .  او می نویسد:
چنین بود که هنگامیکه ایرانیان به نبرد (با گبازس) بازگشتند، وی به دیگر بار از رمی ها درخواست یاری نمود . هنگامیکه رمی ها پیام فرستادند که سپاهیان و فرماندهانی را برای یاری خواهند فرستاد،   فرستاده یی از ایرانی ها به دربار (کنستانتینوپل)  بیامد و  آگهی داد که آنها هون های کیداری را شکست داده اند و شهر بلام (بلخ) به دست آنها افتاده ست.
به نوشته ی پریسکوس فرستاده ی ایران به دربار کنستانتینوپل می خواست نشان دهد که پس از شکست هون های کیداری (‌در هموندی با هفتالی ها) اینک ایران از نیروی فراوان برخوردارست و کنستانتینوپل که درگیر سرکوبی شورشی در سیسیلی بود از فرستادن یاری به لازی ها خودداری نمود. اگرچه پیروز توانست همه ی ماورای قففاز را به زیر فرمان خویش آورد  ولی هزینه های هنگفت پاسداری از دروازه های کاسپین  و جنوب در بند و تنگه ی داریل قفقاز  باری سنگین برای خزانه ی ایران بود . از اینرو او از امپراطور لئو می خواست که  در پرداختن هزینه های نگاهداری آن دروازه ها مشارکت نماید.

امپراطور لئو  و رم در  شاهنشاهی پیروز

همانگونه که در بخش پیشین دیدیم؛ یزدگرد دوم و مارسیانوس امپراطور رم هردو درسال ۴۵۷ میلادی دیده بر جهان  بربسته بودند.    پس از درگذشت مارسیانوس، اسپهبد پر قدرتِ  کنستانتینوپل، اسپَر Aspar،  پسر  اسپهبد آرداباریوس  Ardaburius ، لئوی یکم (۴۷۴- ۴۵۷) را برتخت امپراطوری رم بر نشانید. اسپر و پدرش  از   تبارهای ایرانی نژادِ  اَلانی Alani، بودند، که از آئین مسیحیت آریان پیروی می نمودند و بنابرین خود نمی توانستند بر تخت امپراطوری  بیزانتیوم بنشینند، چرا که کنستانتینوپل   اینک پس از همایش چالسدون بیش ار پیش به مسیحیت ارتدکس نزدیک شده بود.               

 از سویی دیگر، همانگون در بخشهای پیش دیدیم، در اینک تبارهای جرمنِ گوث ها خاوری   Ostrogoth،  که از برابر هون ها به استانهای بالکان رم گریخته بودند، از توانا یی و نیرومندی بسیار برخوردار شده بودند، تابدانجا که شمار بیشین سپاهیان رم  اینک از جرمن ها بودند. و چنین بود که بر توانایی و هنایش  اَسپَر  که  همسر ش جرمن بود بس  افزوده شده بود،  اسپر با برنشاندن لئو به تخت امپراطوری بر سر آن بود که   از او به گونه ی آدمک خیمه شب بازی بهره گیرد . با کشیدن سرنخها راهکارهای فرمانروایی را بدست گیرد  و براستی  برای شش تا هفت سال أمپراطوری لئو (تاسال۲-۴۸۱ م) این او بود که راهکارهای مهین کنستانتینوپل را  بر میگزید. و چنین بود که  پسرش آرداباریوس دوم در امپراطوری لئوی یکم   به فرماندار نیروهای رم در خاور برگزیده شد . همچنین لئو به اسپر پیمان داده بود  که پسر دیگر  او پاتریکوس Patricius را به  سزاری بیزانتیوم برخواهد نشانید و دخترش را که هنوز نوزادی بیش نبود به همسری وی درخواهد داد و بدین سان  پاتریکوس  جانشین  او  میگشت. هر چند او در بجا آوردن این پیمان  به بهانه هایی درنگ میکرد.

 سرانجام، لئو، برای کاستن قدرت اسپر،  بر آن شد تا با تبارهای رزمنده ی ایسائوریِ کوه های تاروس، هموندی برپا  نماید. و چنین بود که دختر دیگر خود، آریادنه Ariadne، را به همسری تاراسیکودیسا  Tarasicodissa،  سرتبار آنان، داد. اینک،  تاراسیکو دیسا که،   نام رمی   زنو Zeno را بخود برگزید، در برابر اسپر گردن افراختگی  می نمود و، همانگون که خواهیم دید، این او بود که پس از در گذشت لئو، با نام امپراطور زنو  دیهیم امپراطوری را در بیزانتیوم به دست گرفت.  لئو همچنین  پاسداران نو امپراطوری  را از میان ایسائوریی ها برگزید و برای سرکوب شورش وندل ها  در شمال آفریقا از نیروهای ایساروئی به فرماندهی باسیلیسکوس، برادر همسرش، بهره گرفت و  نیروهای اسپر را کنار نهاد.  اما وندل ها باسیلیکوس را شکستی سخت دادند .

در این هنگام دنگیزیچ  Dengizich، پسر آتیلا، فرمانروای هون ها، از شکست کنستانتینوپل در آفریقا بهره گرفت  و بر  ثراس در تازید، اما  لئو، همچنان در بخوار داشت اسپر،  از  داماد ایسائوریش، زنو، خواست که به رویارویی با آفند دنگیزیچ  به ثراس برود. و چنین بود که اسپر،  برای از میان برداشتن این رقیب، شماری از سربازان زنو را به کشتن  وی برانگیخت. اما زنو از آن ترپند آگاهی یافت و به ساردیکا بگریخت .  و پیدا ست  که لئو  اینک،   در تنش  میان ایسائوری ها به رهبری زنو  و  جرمن ها  به رهبری اسپر ،  در چگونگیی نبود  که بتواند  از تنشهای میان هرمزدسوم و برادرش پیروز بهره گیرد و به ایران آفند آورد،  و یا که به شورشیان آلبانی قفقاز بر علیه ایران،  به رهبری پادشاهشان واچه ، یاری برساند.

به هر روی  در این هنگام بود که به نوشته ی زونارس،  اَسپر که از درنگ امپراطور در دادن آوند سزاری به پسرش شکیب خود از دست داده بود،  دامان  ردای بنفش امپاطور لئو  را بدست گرفت و گفت: "امپراطورا! چنین شایسته  نیست که کسی که این ردا به بر تن دارد  پیمان به ناراست  دهد."  لئو در پاسخ گفت : "وین نیز شایسته نیست که امپراطور را در بند دارند و همچون برده اش به کار گیرند". با این همه لئو بر سر پیمان خویش، و آرام نگاهداشت اسپر،‌ پاتریکوس را به سزاری برگزید و دختر خردسال خود لئونا را به همسری  او درآورد . اما راهبان و کشیشان ارتدکس در کنستانتینوپل سزاری پاتریکوس، که کیش مسیحی آریان داشت، را  بر نمی تابیدند و لئو برای آرام داشتنشان به آنها گفت که پاتریکوس در حال گرویدن به کیش راستین ارتدکس است.

 آرداباریوس که می دید لئو برآنست که از توانائی وی و پدرش اسپر به کاهد، به پنهان  سپاهیان ثراس را به شورش بر انگیخت و بکوشید تا ایسائوری ها را به هموندی با جرمن ها فراخواند، چون لئو از این ترپند آگاهی یافت، کاسه ی شکیبائیش لبریز شد و برآن شد که خاندان اسپر را براندازد. به نوشته ی مارسلیانوس، خواجگان   دربار لئو ،  اسپر و پسرش آرداباریوس را کشتند،  در این کشتارسزار پاتریکوس تنها زخمی شد و توانست بگریزد و زنو،  پسر کوچکتر اسپر ،به نام ارماناریک،  را به ایسائور فراری داد  چنین بود که به  لئو آوند قصاب Makelles  داده اند.

 چنین بود که در سالهای آغازین شاهنشاهی پیروز و امپراطوری لئو،  دشواری های داخلی چه در ایران و چه در رم پروای درگیری باهم به دو کشور  نمی داد و آنها بناچار  در آشتی باهم به سر می بردند . در رم   اینک سپاهیان جرمن  که از کشته شدن اسپر و پسرش ناخرسند بودند در ثراس  سر به شورش برداشته بودند  و  از  سوی دیگر   شاه پیروز ، همانگون که دیدیم ،  پس از درگیری با دشواری  خشکسالی   و شورشهای  آلبانی های قفقاز  و   ارمن  ها اینک  برای نبرد با هفتالی ها   آماده می شد و  چنین بود که   لئو از دشواری های پیروز بهره گرفت و  از پرداختن هزینه های نگاهداری دژ آلان، در  دروازه های کاسپین، در گرجستان،  به ایران  شانه تهی می نمود.


در این هنگام  تبارهای ساراگوری  به مردمان آکاتیری و دیگر مردمان قفقاز در تازیده بودند.   به گزارش پریسکوس  آنها به آفند  سوی  دروازه کاسپین  آمده بودند  ولی هنگامیکه با دژ سخت ساخت   ایران  در آنجا روبرو شدند، از آفند به آن دژ دست کشیدند و سرخورده  از راهی دیگر به گرجستان در تاختند.  و پس از آوردن ویرانی های بسیار در آنجا بسوی ارمنستان تاختند. پیروز که  می دید این نیروهای  ایران و دژ  او هستند که  رمی ها  را به رایگان از خطر آفند سارگوری ها و دیگر تبارهای هون پاسداری می کند :
فرستاده یی به رم گسیل داشت و از آنان  خواست تا پول یا سپاهیانی برای  پدافند  از دژ یوروئیپاچ  Iouroeipaach  بفرستند. او  همان گفته های سفیران  پیشین، که بسیار گفته شده بود، را  تکرار نمود  که از آنجا که این آنها هستند که به نبرد می پردازند  و به مردمان بربر پروای به اندرآمدن نمی دهند،  سرزمین رمی ها  از آسیب و ویرانی بری مانده است. 
 اما امپراطور لئو که می دید پیروز ناچارست به هر روی   برای پدافند از ایران  از دروازه های کاسپین پاسداری نماید و هم اکنون سارگوری ها با دیدن دژ های سخت ساز ایران ازگذار ‌ از آن  دست کشیده اند؛ به گزارش  پریسکوس  به سفیران ایران  پاسخ داد  که "هر سو می باید برای سرزمین خودش بجنگد و از خود پدافند نماید." و چنین بود که فرستادگان پیروز بدون هیچ دستاورد بازگشتند.     



امپراطوری زنو و نبرد پیروز با هفتالی ها  
در آبان ۴۷۳ میلادی،  امپراطور رم لئو نوه ی دختری خویش،  پسرخردسال دامادش زنو،  را به سزاری برگزید. لئو،  نزدیک به چهارماه از آن پس، در   اسفندماه سال ۴۷۴ میلادی، در پانزدهمین سال پادشاهی پیروز  دیده بر جهان بربست.  و پس از درگذشت وی،   لئوی دوم، در هفت سالگی بر تخت امپراطوری نشست و  به خواست  مادر بزرگ خود، ورینا و مادرش، آریادنه (همسر و دختر امپراطور پیشین)  پدرش زنو را به هم-امپراطوری برگزید. اندکی پس از آن در ۴۷۵ میلادی،  پسرک بیمار شد و درگذشت و زنو به تنهایی برتخت امپراطوری رم نشست.  

 سنای رم زنو را که ازخاندان مهینان نبود بر نمی تابید و چنین بود که "ورینا"، همسرِ لئو،  در ترپندی به همراهی برادرش  باسیلیوس و اسپهبدی ایسائوریایی بنام ایللوس، داماد خویش  امپراطور زنو را سرنگون نمود،  و او را وادار به گریز به ایسائور نمود و بجای او   معشوق خود، پاتریکوس، یکی از بزرگمداران پیشین praefectus praetorio, را  برتخت امپراطوری بیزانتیوم  برنشانید.  اما بزودی میان ترپندگران ستیز در گرفت . باسیلیوس، پاتریکوس را بکشت و فرمان به کشتن همه ی ایسائوری در کنستانتینوپل داد. چنین بود که  در شهریور ۴۷۶ میلادی زنو توانست با سپاهش به کنستانتینوپل باز گردد و به دیگر بار برتخت امپراطوری رم خاوری تکیه زند.

این چالش ها و نا آرامی ها  نشان  از آن بود که  درینک خطری از سوی رم ، مرزهای باختری ایران را تهدید نمی نمود. از سویی دیگر اشتاد رهام مهران در ارمنستان توانسته بود واهان را به کوهستانها بگریزاند.   چنین بود که پیروز برآن شد که  هنگام آنست که هموندی هفتالیی ها را که بر خراسان در تاخته بودند و مرز سرزمین خود را از سیر  دریا تا گرگان به پیش‌ آورده بودند، به واپس راند. او به مهران فرمان داد که از جنگ بیهوده و پر هزینه ی چریکی  با واهان در ارمنستان  دست برکشد  وبا  نیروهایش به  او بپیوندد . و  به هزاربوخت زرمهر که توانسته بود شورش آلبانی های قفقاز  را  آرام نماید، فرمان داد تا بسوی گرجستان رفته و شورش وختنگ را سرکوب نماید. 

پیروز  اینک به  سفیرانی که امپراطور زنو،  برای آگهداد نشستن خود بر اریکه ی امپراطوری  به  تیس پاون  فرستاده بود  خاطرنشان نمود که  کنستانتینوپل می باید بخشی از هزینه های پدافند از دروازه ی کاسپین را پذیرا شود. این بار،  زنو ی ایسائوری  در خواست پیروز را سزاوار دید و  به گزارشِ تاریخ نویس سوریائی،  جاشوا  استیلایت  Joshua the Stylite ،  پذیرش نامه یی  برای همکاری میان دو  کشور  به امضا رسید.  مالالاس نیز در تاریخ خود  با آوردن  نامه یی از کواد به برپایی چنین پذیرشنامه  گواهی می  دهد.  به گزارش جاشوا، بر پایه ی  این پذیرشنامه ی ایرانی ها ورمی ها ، اگر  در هنگام نبردهایشان با دیگران نیاز به یاری یکدگر داشتند می باید  سیصد مرد نیرومند، با نبرد اپزار و اسب،  و یا بجای هر سپاهی، سیصد سکه ی زر   به کمک بفرستندو  این یاری می باید بر پایه ی خواسته ی سویی می بود که نیاز  به کمک داشت. جاشوا استیلایت  در زمانیاد خود می نویسد:
حتی در روزگار ما، پیروز، پادشاه ایران،  از برای نبردهایش با کوشانی ها یا هون ها،   به بسیار از رم ها پول دریافت می نمود، اگرچه آنرا نه به آوند در خواست باج، که بل با برانگیختن شور دینی شان دریافت می داشت، که گویی  او چالشی را از  برای آنان بر خود بگمارده بود. او می گفت: "این چالش از برای آنست که آنان به سرزمین شما در نتازند" . آنچه که به این گفته ی وی  اعتبار می بخشید  ویرانی و تهی سازی از مردمان  بود،  که هونها   ( در سال  ۶-۳۹۵ م)  در روزگار امپراطوری آرکادیوس و هونوریوس، پسران تئودوسیوس بزرگ،  بر سرزمین رم وارد آورده بودند. وین همان هنگام بود که، با نابکاری  بزرگ مدار روفینوس، و تن آسانی اسپهبد آدای ،   همه ی سوریه به دست آنان افتاده بود. 

به نوشته ی پرُکوپیوس  چندی پس از آنکه پیروز برتخت شاهنشاهی ایران نشست بر سر چالش های مرزی به نبرد با هفتالی ها شد.   از آنجا که  هفتالی ها در هموندی با کوشانیان و کیداری ها  و هون ها  بودند  پرکوپیوس  آنها را "هون های سپید"  می خواند  که هرگز به امپراطوری رم آفند نیاورده بودند  مگر به همراهی سپاهیان  ایران.  به گزارش او  پایتخت  آنها شهر "گورگو"  در مرز ایران  بود و می نویسد که  جای این شهر مایه ی تنش های مرزی میان دو کشور بود. به باور ا. کانینگهام A. Cunningham  گورگو همان شهر گرگان  در  هیرکانیا ست و بر این پایه  وی  برآنست که آنها بر همه ی خراسان چیره شده بودند. به باور گیبون ،  سرزمین آنها  در بر گیر شهرهای بخارا و سمرقند تا دهانه ی رود ایندوس  را در بر می گرفت  و به  گزارش  کانینگهام    بر پایه ی سکه های پیدا شده شهرهای مولتان و بَهمَنَه در سند و کشورهای زابلستان  و خراسان از  آن آنان بود. فردوسی  در باره ی چالش های مرزی هفتالی  ها آگهدادهای با ارزشی در شاهنامه فراهم میاورد، که  در جای خود به آن خواهیم پرداخت.

به هر روی،   پروکوپیوس  می نویسد:
پیروز  با سفیری به نام یوسِبیوس   Eusebius که ازسوی امپراطور زنو فرستاده شده بود به نبرد با هفتالی ها شد. اینک هفتالی ها  به دشمنانشان چنین می نمایاندند  که از آفند آنان به دهشتی بزرگ دچار آمده اند   و با شتاب فراوان بسوی گذاری می گریختند  که از هرسو با کوه های  بلند بسته شده بود و نزدیک به درختزاری  با درختان تنومند  بود. وینک هنگامی که کسی  در میان کوه ها فاصله یی دراز را سپری مینمود  پهن راهی  در دره پدیدار میشد که گویی بسوی فاصله یی بی پایان  کشیده شده بود اما در پایان به بن بست در گرده یی که پیرامونش را کوه ها بسته بودند میرسید.  چنین بود که پیروز  بدون آنکه به هیچ نیرنگ بیاندیشد و یا که بیاد داشته باشد که دارد  در سرزمین ناآشنای دشمن به پیش می رود بدون کمترین پائیدن   در پی دشمن   می تازید.  دسته ی کوچکی از هون ها از برابر او در گریز بودند وانک،‌ تنه ی بزرگی از نیروهایشان،  خویشتن را در  پستی بلندی های آن سرزمین پنهان داشته بودند و بدینسان توانستند    از پس نیروهای   دشمن به پیش رانند اما هنوز نمی خواستند که به دید آنها درآیند زیرا که بر سر آن بودند که دشمن  تا بدانجا که می شود  در درون تله افتد  و در آن کوهستان تا بدانجا  پیش رود که توان بازگشت نداشته باشد. 
هنگامی که ایرانیان  این چگونگی را   آغاز به دریافت نمودند زیرا که پَرتوی از خطر به آنها رسید،  اگرچه از  بیم پیروز، از گفتگو در باره ی آن خودداری می نمودند، با این همه از یوسبیوس  به خواهش درخواست نمودند که  به پادشاه،  که به هیچ روی از  آسیبی که در کمین او بود آگاه نبود، اندرز دهد که او می باید به جای نشان دادن گستاخی نابهنگام،  به رایزنی بپردازد  و ببیند که آیا برای آنان راهی به پناهیک (ایمنی) باز ست. 
چنین بود که او به نزد پیروز شد، اما به هیچ روی از بدآمدی که در پیش رویشان بود سخن نگفت و بجای آن به او افسانه یی را  گفت  که چگونه شیری به بزی که بر  روی پشته یی نچندان بلند بسته شده بود و بع بع  می نمود رسید،  و چگونه شیر که  بر سر آن  بود کزان بز برای خود میهمانی ئی برپا سازد  برای گرفتنش بسوی او جهید اما بدرون گودالی ژرف  و باریک افتاد، که راه به جایی نداشت،    و  خداوندِ بز از برای  بدام انداختن او  آن گودال را کنده  و بز را برای فریب وی بر سر آن  بسته  بود. 
  هنگامی که پیروز این بشنید هراس بر او سایه افکند که مبادا ایرانیان با پیگیری از دشمن بر خود آسیب آورند. پس از این رو  از پیشروی باز ایستاد  تا به ارزیایی چگونه باش خویش بپردازد. در این هنگام  هون ها او را بدون هیچ پنهانکاری دنبال می نمودند  و از سرآغاز  آن گذرگاه پاس می داشتند که  دشمن دیگر نتواند بسوی آن به واپس بنشیند.  به فرجام ایرانیان به روشنی دیدند که چگونه باش شان اینک بس نومیدوار کننده ست زیرا که هیچ امیدی  نبود که بتوانند از آن دام رهایی یابند.   سپس پادشاه هفتالی ها  شماری از همراهانش را  به نزد پیروز فرستاد و وی را برای درازای زمانی که وی به آزمندی  سبکسرانه هم خویشتن را و هم ایرانیان را به نابودی  کشانده سرزنش نمود. با این همه    آگهداد نمود که اگر که پیروز بپذیرد که  به نشان آنکه وی توان فرمانروایی خود را آشکار ساخته  در برابر وی پیشانی به خاک بساید و  به دهناد ایرانیان سوگند یاد نماید که پس از این  هرگز به رزم آوری  با هفتالی ها به میدان نخواهد آمد،    هون ها  آماده اند که آنها را  ببخشایند، 
هنگامی که پیروز این بشنفت، با موبدانی که همراهش بودند  به رایزنی پرداخت وز آنان بپرسید که آیا او می باید  به بروندهایی  که بر او دستور داده شده سرنهد؟ موبدان  پاسخ دادند که در پیوند با سوگند، او می باید برپایه ی خواست خودش کنش نماید . اگرچه در پیوند با دیگر باره ها  او می باید با  دشمن به زیرکی رفتار نماید . و به او یادآور شدند که چون  ایرانیان  در پگاهان  به آئین شان  در برابر برخاستن خورشید پیشانی به خاک می نهند، به این برآوند  او می باید  پگاهان را برای دیدار رهبر هفتالی ها برگزیند و سپس  بسوی خورشید چرخیده و   پیشانی برخاک  بساید.  و بدین سان در آینده او می تواند بهانه یی  برای این کردار شرم آور خود داشته باشد. چنین بود که پیروز در باره ی آشتی به آنان پیمان داد و  درست به همانسان که موبدان پیشنهاد نموده بودند در برابر دشمن پیشانی بر  خاک نهاد و بدین سان  همه ی ارتش ایران بدون آسیب . بسوی سرزمین خویش به شادمانی بازگشت. 
اگرچه این دشوار برای باور ست که هون ها به سادگی پیروز را آزاد نموده باشند و چنین می نماید که گزارش  جاشوا استیلایت ، تاریخ نویس سوریائی تا اندازه یی به درستی نزدیکتر باشد. او می نویسد؛
 پیروز با یاری مالی که از رمی ها دریافت نمود توانست  هون ها  را   آرام  نماید.  وی  بسیار از کجاها را در سرزمین آنان بدست آورد و بر سرزمین پادشاهی خویش بی افزود.  اما به فرچام زندانی آنان گشت. هنگامی زنو، امپراطور رم، این خبر بشنید، او  پول  از خویش  بفرستاد  و وی  را آزاد نمود. پیروز با  هون ها پیمانی  بست که دیگر هرگز به مرزهای سرزمین آنان  برای چنگ با آنان در نتازد ، اما او  بر واژ با آن شد و پیمان خویش بشکست . او،  مانند زدکیاه ، به نبرد شد،  و مانند او به دست  دشمنانش افتاد،  و همه ی سپاهیانش  نابود و پراکنده شدند  و خودش زنده به بند کشیده شد. 
او   در خودستایی  خویش، گفته  داد که برای رهایی خویش چهل بار قاطر سکه ی سیمین خواهد پرداخت و چنین بود که به کشور فرمانروایی خویش بازگردانده شد. اما وی بسختی توانست بیست بار گردهم نماید، چراکه بانبردهای پیشینش همه ی خزانه ی پادشاه پیشین  را تهی ساخته بود.  پس به جای آن ده بار  را به آن ها فرستاد با این نشان که پسرش کواد را  به گروگان بفرستد تا که مانده ی پیمانش  را به آنها بپردازد و به دومین بار با آنان پیمان بست که  به دیگر بار با آنان به نبرد نخواهد شد.   

نبردسوم پیروز با هفتالی ها

 به گزارش تبری، چندی  پس از آنکه پیروز از نبردهای نخستش با هفتالی ها  به تیس پاون بازگشت:  
 غرقه در خودبزرگ بینی  و   شتابزدگی ئی که ناپذیرا از پیشگیری بود برآن شد که نبرد با اخشونور را از سرگیرد. و چنین بود که با همه ی اندرز های وزیران و رایزنان نزدیکش به خودداری از جنگ، وی آفند  بر اخشونور را از سرگرفت، و این نبرد به باور رایزنان وی   شکستن پیمانش با اخشونور بود. اما وی رای ایشان را نپذیرفت  و به پافشاری  داوری خویش را  پی گیری نمود. 
به باور نولدکه  درستی اینکه پیروز به تنهایی مسئول این آفند بود و هیچ یک از رایزنان وی با این نبرد هماهنگ نبودند می باید به زیر پرسش آید. و به باور من نیز چنین می نماید؛ چرا که آفند  شاه پیروز بر هفتالی ها جدا از آماج او به واپس راندن هون ها به آنسوی سیر  دریا ،  از دو انگیزه  دیگر نیز شاخه  می زد؛   نخست آنکه  موبدان ‌ذرتشتی و خاندان های  سورن و کارن پارتی که از گسترش نفوذ میتراباوران  در خراسان و پشتیبانی  مهرنرسه و رهام مهران از آنان، ناخرسند بودند  پیروز را به این نبرد می آغالیدند و  دو دیگر آنکه، هفتالی ها  و هموندانشان  بر  سر آن بودند که  جاده های شمالی راه ابریشم را  که از دره ی فرغانه به سوی سَمَرقند و مرو  و سپس از شمال دریای کاسپ ها (مازندران)  بسوی رودهای  ولگا  و دُن در روسیه و از آنجا بسوی کرانه های دانوب می رفت جاگزین راه های جنوبی نمایند .  اما این گذرگاه ها منبع درآمدهای گمرکی  شایانی برای ایران بودند که ایران بسادگی نمی توانست از آنها چشم بپوشد.







این جاده ها که در  شمال باختری چین  از چانگان از باریکه ی گانسو از میان لانژو، ووشی، دانهوانگ و یومِن  (که در آن روزگار دروازه ی  یَشم  --سنگ یشم ، خوانده می شد. دروازه ی یشم یا  یومِن گاون  玉門關      از سه پاره ی؛  یو   玉 به میانای یشم،  و مِن 門   به میانای  دروازه،  و  گوان   關  به میانای گذرگاه مرزی ) به  بیابان و شهرک های کویری آسیای میانی میرسید. همه ی   دادوستد بازرگانی چین   با ایران و رم  از این باریکه   ترابری می شد  که در جنوب آن کوهستانهای تیان شان و کاون لاون   و در شمال آن  بخش باختری بیابان گُبی  بود. 

 راه بازرگانی ابریشم  پس از "دروازه ی یَشم" به چند بخش شاخه می زد یکی به سوی هَمی و تورفان و ئورومکی  در شمال باختری از ژونگاریا بسوی کوه های آسمانی و تیان در شمال و از آنجا به کوکند و تاشکند و  در ه ی فرغانه .  و شاخه ی دیگر از "دروازه ی یشم"  خود به دوشاخه می شد شاخه یی  در شمال بیابان دهشتناک  تاکلاماکان و شاخه ی دیگر  در کاسه تاریم در جنوب که از ختن و یارکند می گذشتند. این  هر دوشاخه  به دیگر بار در کاشگر در دامنه ی کوهستان پامیر به هم می پیوستند و از آنجا   به تنگه ی توروگارت  و سپس به کوکند بسوی باختر گذر می نمودند.  و شاخه ئی جنوبی تر  بسوی بلخ (باختر)  و   از آنجا بسوی افغانستان کشیده می شد. هموندی  هون ها، کوشانی ها، هفتالی ها و کیداری ها با در دست داشتن این راه ها شبکه ی نیرومندی برای بازرگانی و داد وستد پدید آورده بود.

گزارش  فردوسی از نبرد پیروز با هموندی هفتالی ها  تا اندازه یی نشانگر تلاش پیروز برای باز پس گرفتن این راه های بازرگانی ست . در شاهنامه فردوسی نام  پادشاه هفتالی ها خوشنواز ست و نه اخشونور . اما در شاهنامه آنچه که از دید آگهداد  مهینا میباشد اینست که انگیزه ی پیروز در نبرد با هفتالی ها  واپس زدن آنها به سوی شمال سیر دریا و به برآیند باز پس گرفتن  راه های بازرگانی بوده است.   چرا که بر پایه گواهه ی شاهنامه  مرز  ایران و هموندی هفتالی ها  در پیمان آشتی بهرام گور در برابر رود بَرَک (سیر دریا)   نشان شده  بود  و آن رود در شمال رود آموی است و اینک  خوشنواز از آشفتگی های  ایران، پس از درگذشت یزدگرددوم،  بهره گرفته و  نیروهای هفتالی  را  تا رود آموی  بدرون ایران به پیش آورده بود.   به باور پیروز بهرام، نیای او،  نشان مرزی (مناره) را در پیش رود بَرَک  برپا داشته بود  و زینروی  او  به زمینداران سرزمینهای میان سیر دریا تا رودآموی  فرمان داد تا "چک" ها یا گواهه های  مالکیت زمین های خودرا  به نزد  وی بیآورند تا  وی آنهارا برای اثبات مالکیت ایران  به خوشنواز  بفرستد.
  چو باشد مناره به پیش برک              بزرگان به پیش من آرند چک
 پیروز سپس فرستاده یی  را با آن چکهای زمین به نزد خوشنواز فرستاد با این پیام که سرزمین ها ی شمال رود آموی (یا جیحون به زبان عرب)‌ از آن ایرانیان است و او می باید نیروهایش تا رود برک (سیر دریا= سیحون)  به واپس بکشد:
فرستاده را گفت برخیز و رو                    به نزدیک آن مرد دیوانه شو 
بگویش که تا پیش رود برک                    شما را فرستاد بهرام چک
  به گفته ی پیروز به خوش نواز اکنون  نیروهای هون تا آموی دریا پیش آمده و همه ی پستی بلندی های این سرزمین را به ناروا در داشت خود آورده اند. 
کنون تا لب رود جیحون تو راست        بلندی و پستی و هامون تو راست
خوشنواز پس از شنیدن تهدید پیروز به نبرد پیمان نامه ی بهرام گور را بر سر نیزه زد که بر پایه ی آن مرز ایران در رود جیحون یا به پارسی آمو دریاست. 
بیاورد لشکر به دشت نبرد                همان عهد را بر سر نیزه کرد
که بستد نیایش ز بهرامشاه             که جیحون میانجیست ما را به راه 
با هوده ست که گفته شود در دوران باستان  هر دو رود سیر دریا و آمو دریا  به دریای کاسپین می ریخته اند و لی در پس تر ها از آن روزگار  مسیر هر دو رودخانه به سوی دریاچه ی آرال دگرسو شد و سپس با خشک شدن آن در یاچه  آبهای آمو و سیر دریا  اینک به  زیر شن فرومیروند.

به  هر روی به نوشته ی تبری:
 پیروز اینک برای نبرد به سرزمین اخشونور  شتافت و اخشونور گودیی پهن میان نیروهای خویش و پیروز برکند.  هنگامی که پیروز بدآنجا رسید او  روکش هایی بر روی آن  گودال  کشید و نشانه های راهنمایی  برای خود و نیروهایش برای بازگشت به  سرزمینش برپا نمود  و سپس به رویارویی با دشمن شد.    هنگامی که اخشونور به اردوگاه پیروز دررسید  به  او  پیمان نامه  یی که پیروز نوشته بود را نشان داد و  درباره ی سوگندی که  یادکرده بود هشدار داد.  اما پیروز آن را رد نمود  و بر ناسازگاری خویش پای بیَفشرد.  هرکدام از آن دو  در سخنرانی هایی بلند یکدگر را به چالش کشیدند و سرانجام به نبرد در گیر شدند .   سپاهیان پیروز ، اما،   از برای پیمانی  که میان آنها و هفتالی ها بسته شده بود در روحیه یی  سست شده و شکست پذیر فرو شده  بودند . اخشونور گواهه یی را که پیروز برای وی نوشته بود بر سر نیزه  یی زد  و آنرا بر فراز داشت و آوا داد "پروردگارا چنان کن  که براین گواهه نبشته شده ست"  .  پیروز  درهم شکسته شد ،   از نشانه هایی که برمیدان نشانده شده بود فریب خورد  و بدرون آن گودی  فرو افتاد  و از میان رفت.  اخشونور آذوقه ی سپاه  ،  زنان همراه نیروی او ، دارائیش و دیوانهای وی  را  برگرفت  . ارتش ایران شکستی خورد که همانندش را  هرگز ندیده بود.
  گزارش پر کوپیوس تا اندازه یی با تاریخ تبری همساز است .
چندگاهی نچندان دیرتر، او  بی تابانه   بر سر کین خواهی از ناسزایی که هون ها بر او روا داشته بودند سوگند خویش زیر پا نهاد . از این روی، وی  از سراسر  سرزمین ایرانیان و هموندانشان  لشگری برای رویارویی با هفتالی ها گرد آورد؛ و  از میان همه ی پسرانش او تنها یک تن، کَباد (کواد = قباد)  را در کشور بجا گذاشت که به تازگی نوجوانی را به پشت سر نهاده بود. او  همه  ی پسران دیگرش را   که شمارشان سی تن بود با خود به همراه برد.
هفتالی ها پس از آگهی از آفند وی ، ناخرسند از فریبی که دشمن به آنها داده بود، به تلخی بر پادشاه خود را به نکوهش گرفتند که آنها را، به بهره وری ایرانیان،  به دست باد  سپرده ست.  او به نیشخند پاسخ داد  که براستی چه چیز آنان را بباد داده، زمینشان را ؟ نبرد اپزارشان را؟  و یا هیچ چیز دیگر از دارائی شان را؟    آنان به پاسخ گفتتند  که او هیچ چیز به باد نسپرده مگر ، دریغا، یک بهنگامی را که ، چنانکه پدیدار آمده،  همه چیز های دیگر به آن وابسته بوده است. 
وینک  هفتالی ها با همه شور خوبش می خواستند به رویارویی با آفندگران روند. اما پادشاه آنها   را بازداشت ، اگرچه  برای آن دم،   او براین پافشرد  که تا به اکنون هیچ آگهدادی  قطعی از آفند به وی  نرسیده است، زیرا که ایرانیان هنوز در درون مرزهای خویش هستند.  چنین بود که او در جایی که بود  به وانمود  نشان داد که خواهد آمد.  ولی در دشتی که ایرانیان از آنجا اندرتازش خود به سرزمین هفتالی ها را  آغاز می نمودند، پهنه زمینی را به گستردگی بزرگ نشان نمود،  و چالی ژرف را به پهنایی بسنده برکند، و در میانه ی  آن زمین بخشی کوچکی، که پهنای آن به اندازه یی بود که می توانست ده سوار را جای دهد، دست نخورده برجای نهاد .   سپس روی چال را با نی بپوشانید و بر روی سرپوش نیی خاک بپراکنید  تا که  آن سر پوش را پنهان بدارد. وی  سپس به  دسته یی ازسپاهیان  هون چنین راهنمایی نمود که هنگامی که  آنان می باید از چال به پس بنشیینند؛  می باید خویشتن را در ستونی باریک آرایش دهند، و به آهستگی  و به پروا که بدرون چال نیفتند، ازگردنه ی باریک چال به واپس گذر نمایند . 
و او   پیمانی، که پیروز به سوگند نوشته و با آمدن به میدان نبرد با هون ها  آنرا زیر پا نهاده بود، را  بر فراز درفش پادشاهی  برآویخت. وینک تا بهنگامی که  او بشنفت که دشمن در سرزمین خویش می باشد،   شکیبا بماند،  اما هنگامی که پیشاهنگان سپاهش به او آگهی دادند که  ایرانی ها به شهر گورگو  که  در مرزهای ایران ست رسیده اند وز آنجا دارند به سوی نیروهای او  پیشروی می نمایند او با تنه یی بزرگ از سپاهیان خویش در پس چال بایستاد.  و دسته یی کوچک  از سپاه خویش را  به این راهنمایی  به  پیش فرستاد؛ که  به دشمن پروا دهند  تا  آنها را از فاصله ی دور  در دشت ببینند  و هنگامی که دیده شدند  با  تندی فراوان به واپس بگریزند  و چون به چال رسیدند   دستور پیشین وی را در باره ی چگونگی به واپس نشستن از آن به یاد داشته باشند  .
آن دسته از سپاهیان چنان کردند که به آنان گفته شده بود، و  هنگامی که به چال رسیدند، خودرا درستونی باریک  آرایش دادند  و از آن گذشتند و به دیگر سپاهیان پیوستند. اما ایرانیان که  به هیچگونه ازآن  ترپند   آگهی نداشتند  با تندتازیی بسیار ، دشمن را   در دشتی هموار  دنبال گرفتند و سرشار ازخشم بر دشمن،  همه ی سپاهیان،  نه  تنها  پیشتازان،  که بل آنها که در پس بودند   به درون چال افتادند.  زیرا چون آنها  در پی ایشان  با خشم بسیار می تاختند از فاجعه یی که در پیش رویشان  بر رهبرانشان رخ می داد اگاه نبودند و با اسبها و نیزه های خود  بروی آنها می افتادند  و، چنانکه  طبیعی ست،  هم خود و هم آنان را نابود ساختند.  در میان کشته شدگان پیروز بود و همه ی  پسرانش .
و گفته شده ست که در همان هنگام که وی  بدرون چال می جهید  از خطر آگاه شد  و مرواریدی را که برگوش راست خویش آویخته  داشت -- گوهری پرشگفت  از سپیدی و بس گرانبها از برای بزرگی اندازه ی آن-- برکند و بدور پرتاب نمود،  بی گمان از آنرو که پس از وی دیگر کس آنرا به خویش نیاویزد، زیرا که آن آرایه یی به فزون زیبا  برای دیدن بود که هیچ پادشاه پیش از او آنچنان را نداشت.  هرچند این داستان  بر من باور کردنی نمی آید . زیرا هیچکس  در رویارویی با چنان خطر به هیچ چیز دیگر نمی اندیشد.  و زبنرو انگار من اینست که گوش او در این فاجعه خرد شد  و آن مروارید  در جایی ناپدید شد .  امپراطور رم تلاش بسیار نمود تا این مروارید را از هفتالی ها خریداری نماید تلاشی که به هیچ روی برآمدی نداشت. زیرا بربر ها با همه تکاپوی بسیارشان برای یافتن آن  به جایی نرسیدند. اگرچه گفته می شود که هفتالی ها  در پساترها آنرا یافتند  و به کواد بفروختندش.

 به گزارش فردوسی در این نبرد، در سال ۴۸۴ میلادی، پیروز و  نرسی برادرش  و هفت پادشاه همراه وی  به افزوده ی  موبد موبدان اردشیر  کشته شدند و تنها پسر او کواد  (قباد) زنده ماند و در دست نیروهای خوشنواز ببندکشیده شد. اما به نوشته ی پرکوپیوس:

چنین شد که پیروز و همه ی سپاه ایران با او نابود شدند. شماری چند از سپاهیان که بخت بد افتادن به آن چال را نداشتند خویشتن را در بند دشمن اسیر یافتند.  در پیامد این آزمودار  قانونی در میان ایرانیان بر پاشد که هنگامی که  در سرزمین دشمن به پیش می روند،  حتی اگر دشمن را بزور به واپس رانده باشند، هرگز نمی باید دشمن را دنبال نمایند.  پس از آن آنها که پیروز را همراهی نکرده بودند و در سرزمین خویش مانده بودند کاباد (کواد)‌ خردسالترین پسر وی ، که تنها بازمانده ی او بود، را به پادشاهی بر گزیدند.  سپس در همه ی آن روزگار   ایرانیان باج گذار هفتالی  ها شدند، تا که کواد توانایی   خویش را به استواری بسیار  برپاداشت   و دیگر نیازی به پرداخت باج سالیانه  به آنها را بایسته نمی دانست. و هنگامیکه این بربرها بر ایرانیان فرمانروا بودند دوسال بود. 
تبری می نویسد که در منبع دیگری نیز این داستان را به همین سان دیده است. و تنها تفاوت داستان در آن منبع   این بوده است که پیروز پیش از رفتن به نبرد با  اخشونور  سوخرا  را به  فرمانداری در شهرهای تیس پاون  و بهورآسور  دو  پایتخت شاهی برگزیده بود.  او می نویسد؛ "به گزارش این منبع  سوخرا  را از برای جایگاهش  کارن می نامیدند."   همانگونه که نولدکه می نویسد یونانی ها نیز جایگاه  های بزرگ در فرمانروایی  را به نام  تبارهای بزرگ می خواندند و بنابراین جایگاه بزرگ  فرمانروایی کارن  در شاهنشاهی ایران به اعتبار تبار مهین سوخرا بود .   تبری  در بازگویی این روایت می نویسد:
پیروز به برجی  رسید که بهرام  گور در  مرز خراسان  و سرزمین ترک ها  برپا ساخته بود  تا که آنان نتوانند از آن مرز  به خراسان در تازند - این همه بر پایه ی پذیرشنامه یی میان ترکها و  ایرانی ها بود  که دوسوی آن پیمان را وادار می ساخت که از  فراتازی  از آن مرز به خاک یکدگر  دوری جویند.  پیروز  نیز در پذیرشنامه یی  با  اخشونور پیمان داده بود که از آن برج فراتر نشده و به خاک هفتالی ها اندر نشود.   
 پیروز فرمان داده بود  تا پنجاه فیل به افزوده ی  سیصد تن  از سپاهیانش  بهم پیوسته شوند  و  آن برج  را به پیش بکشانند و خود با سپاهش از پس آن برج به پیش میرفت،  و به این ترپند باهمه پیشروی اش در خاک هفتالی ها   پیمان  خویش را  نشکسته بود   زیرا  از آن بر ج  فراتر نمی شد!  به نوشته ی تبری:
اخشونور ‌از آنچه که پیروز درباره ی   برج  در سر داشت  آگهی یافت  و فرستاده یی به نزد او با این  پیام گسیل داشت که :  " اَیا پیروز، دست بردار،  از آنچه که نیاکانت  رهایش نموده اند  و  مکن تلاشی را که  آنها نکرده اند!"  اما پیروز  سخن او نادیده انگاشت  و پیام اخشونور بر وی هنایشی ننهاد.   او به تلاش آغازید تا آخشونور را به در گیری در نبرد  برانگیراند و او را به رزم فراخواند . اما اخشونور همچنان خودداری  می نمود و هیچ نشان از رزمجویی نمی داد. زیرا که  شیوه ی نبرد ترک ها  همواره کید و نیرنگ و فریب است.
مانده ی داستان بمانند روایت پیشین از کندن چال و پوشاندن آن با خس و خاک ست . تنها آگهی افزوده، پس از افتادن پیروز و سپاهیانش به درون  آن چال، به بند کشیده شدن  پیروزدخت دختر پیروزست .  اخشونور،‌سپس  در این روایت،  فرمان به گردآوری کالبد پیروز و دیگر سپاهیان میدهد  و از برای کشته شدگان "ناووس" ها یی برپا میدارد.   ناووس تخت بستی  مانند  ساختار   "برج خاموشی"  شهرها بود که بر پایه ی آ‌ئین ذرتشتیان  جسد مردگان  را بر  فراز   آنها می گذاشتند تابپوسند و از میان بروند.   ناووس ها اما برای میدان جنگ ساخته می شدند و ساختاری گذرا و ناهمیشگی  بودند. به نوشته ی تبری اخشونور دختر  پیروز را برای هم آغوشی بخود بخواند، اما او از آن سرباززد. اگرچه برپایه ی زمانیاد جاشوا استیلایت ، اخشونور،  پیروزدخت را به همسری گرفت و از او دارای دختری شد که آن دختر  در پساتر ها به همسری کواد (قباد) درآمد.


پرکوپیوس در باره ی جانشینی کواد به نادرست آگهی داشته ست. به گزارش فردوسی بلاش (والاخش)، پسر کهتر پیروز که پدرش وی را  در زیر سرپرستی اسپهبد سوفرا (سوخرا)   در تیس پاون بر تخت نشانده بود پس از آگاهی از کشته شدن پیروز چندی به سوگ نشست:
چو بنشست با سوگ ماهی بلاش          سرش پر ز گرد و رخش پرخراش 
سپاه آمد و موبد موبدان                        هر آنکس که بود از رد و بخردان 
فراوان بگفتند با او ز پند                         سخنها که بودی ورا سودمند 
بران تخت شاهیش بنشاندند                 بسی زر و گوهر برافشاندند
 به گزارش جاشوا استیلایت، بلاش برادر پیروز بود و نه پسر کهتر وی. او می نویسد:
پس از ناپدید شدن ناگهانی پیروز،  که  من در بالاتر اشاره نمودم، برادرش بلاش (والاخش)  بجای وی بر ایرانیان فرمان راند. که مردی فروتن و آشتی دوست بود.  او خزانه ی ایران را تهی یافت و سرزمینش به دست هون ها ویران و از مردمان تهی شده بود. (زیرا که شما به فرزانگی تان از یادنمی برید که پادشاهان  برای نبرد چه هزینه ها و خرج  ها بر می تابند، حتی در آنگاه که پیروزی از آنهاست و چه بسیار بیشتر هنگامی که شکست می خورند.) . و او از رمی ها هیچ یاریی بدانسان که  به برادرش میدادند دریافت ننمود. زیراکه فرستادگانی به زنو فرستاد و از او خواست که برایش پول بفرستد.  اما ازآنجا که او درگیر نبرد با ایللوس و لئونتیوس بود، و از آنجا که او همچنین  پولی   که در آغاز نبرد شان برایشان فرستاده ، را به یاد می آورد. که هنوز در ایران مانده بود، او چنین گزینه نمود که هیچ چیز نفرستد مگر پیامی به این سخن که : " گزیت هایی (مالیاتهایی) که شما از نیسی بیس دریافت می نمائید از برایتان بسنده ست. که برای سالهای بسیار از آن رمی ها بوده اند ." 
 آگاسیاس  در باره ی پیروز می نویسد که وی  پس از یزدگرد دوم به شاهنشاهی برگزیده شد،
او مردی بی اندازه دلیر و جنگ دوست بود، که همواره  به  طرح های غول آسا دلبستگی داشت، و هیچ داوریی استوار یا پایدار نداشت  --  در او بیشتر دلیری بود تا دوراندیشی.  او در نبرد با هفتالی ها کشته شد،  به عقیده ی من، نه از آنرو، که دشمن اش نیرومند بود که بل بخاطر سبکسری خودش.  چراکه اگر که وی میبایست از میان سرزمین دشمن بدون آسیب گذر می نمود، می باید از پیش برای دامهای پنهانی به پروا  می رفت و   پیش بینی های بایسته را به کار می گرفت،  ولی او  بی گدار به آب زد و شگفت زده به دام افتاد- چال ها و گودی هایی به آوند دام در پهنه ی گسترده یی  از دشت کنده شده بود.    او در بیست و چهارمین سال پادشاهیش  به خاک افتاد  و زندگیش بی آزرمانه  به دست  اسپهبدان برتر هون به پایان رسید (زیرا که هفتالی ها از مردمان هون می باشند.)    والاخش  برادرش  بر تخت پادشاهی نشست.  او،  تا آنجا که به نبرد و رزم در پیوندست،  هیچگونه  کنشی در خور دید از خود  نشان  نداد؛  نه تنها از اینرو  که  شخصیتی  آرام و میانه رو  داشت   و بدون داشتن برایشی  (دلیلی) نیکو  در برپایی دشمنی و آفند شتاب نشان نمی داد ، که بل از آنرو که تنها برای هنگامی  کوتاه پس از پادشاهیش، که تنها برای چهار سال بود، زندگی نمود. 



فهرست بخش ها



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر