۱۳۹۸ تیر ۸, شنبه

بخش سی‌اُم: پادشاهی های اردشیر دوم، شاپور سوم و بهرام چهارم ساسانی



  اردشیر دوم ساسانی
  همانگونه که در بخش پیش دیدیم، که پس از واپس نشنینی خفت بار جولیان،  امپراطور رم،  از ایران و کشته شدن او، شاپور دوم توانست پیمانِ آشتیِ سختگیرانه ی  ۳۶۶م. را، که ارمنستان و شمال میانرودان را  به ایران وامی نهاد،   بر جانشین او، جوویان،  تحمیل نماید. پس از درگذشت زودهنگام جوویان، امپراطور تازه ی رم خاوری، والنز، که با شورش پناهندگان گوث روبرو بود ،  به ناچار آن پیمان شاپور با جوویان را  به آوند پیمانی قانونی به دهناد (رسمیت) شناخت.  و دیدیم که والنز در نبرد سرنوشت ساز آدرینوپل با پناه جویان گوث کشته شد و گرتین، امپراطور رم باختری، ثئودوسیوس را به امپراطوری رم خاوری بر گزید. و درهمان سال ۳۷۹ م. شاپور دومِ همه کرانه ها، آسوده خاطر از اینکه ایران در اوج توانایی و نیرومندی است، درگذشت و چون پسر او شاپور سوم هنوز نوجوانی بیش نبود مهینان ایران اردشیر  دوم برادر توأمان او را برتخت پادشاهی نشاندند و بر همه پیدا بود که  چند سال کوتاهی که اردشیر کهنسال برای پادشاهی خواهدداشت برای رسیدن شاپور سوم به سن پادشاهی بسنده است و چنین نیز شد.


ثئودوسیوس یکم


اردشیر دوم به پیروی از برادرش شاپور دوم اینک برآن بود که از ثئودوسیوس در برابر گوث های پناهنده به رم و هونهای تازنده پشتیبانی نماید. چرا که برای شاپور و اردشیر تبارهای تازنده ی هون و ویسیگوث ها همسایگان دلخواهی نمی توانستند باشند و  رم خاوری، با همه کاستی ها و خشونتگری هایش به کماترین تا اندازه یی شهرگار و با فرهنگ بود و براستی که اینک بسیار ناتوان شده بود می توانست، همچون دیگر کشورهای دست نشانده، مانند کوشان و ارمنستان همسایه خوبی برای ایران باشد.   

چنین بود که  در فروردین ۳۸۰ م. هنگامی که ثئودسیوس  با سپاهی که با دشواری بسیار فراهم نموده بود و شمارشان به ده هزار نفر هم نمی رسید به نبرد با ویسیگوث ها شتافت، اردشیر برای او دشواریی در مرزهای خاوری رم با ایران برپانساخت. از سویی دیگر بسیاری از استانهای رم اینک با ویسیگوث ها هموندی و پیوستگی نشان می دادند و برای نمون شهر نیکوپلیس Nicopolis (در نزدیکی پلون Pleven  کنونی در بلغارستان)  دروازه هایش را بر فریتجرن Fritigern’s  فرمانده ی ویسیگوث ها گشوده بود. نیروهای فریتجرن اینک از پایگاهشان  در موئسیای بالایی Moesia Superior (در خاور سربستان) بسوی جنوب پیشروی و بر مقدونیه چیره شده بودند. 

ثئودوسیوس  هنگامیکه از پشتیبانی اردشیر سر آسوده شد از آنتیوک به کنستانتینوپل شتافت  و در آنجا از گرتین، امپراطور رم باختری درخواست یاری نمود. اگرچه گرتین خود در زیر آفند هموندان فریجرن بود که در زیر رهبری آلاثئوس و سافراکس به پانونیا درتاخته بودند. با این همه برای گفتگو در باره ی راهبردهای نبرد به دیدار ثئودوسیوس به سمیریوم آمد و بی گمان در آنجا  از پشتیبانی اردشیر آگاهی یافت و چنین بود که  دو هم-امپراطور نقشه ی نبرد با فریتجرن را ریختند. و چنین بود که ثئودوسیوس، که اینک خزانه یی تهی از والنز به میراث گرفته بود، برای فراهم نمودن هزینه های نبرد با ویسیگوث ها بر مالیاتهای شهر های سرزمینش به بسیار افزود.  

در ۳۸۱ م. نیروهای فرانک تبار گرتین که به یاری ثئودوسیوس آمده بودند در زیر فرماندهی  اسپهبدانشان  باتو Bauto و آربوگاست Arbogast توانستند نیروهای فریتجرن را به ثراس واپس بنشانند.  در آبان ۳۸۲ م اسپهبدان  ثئودوسیوس  با ویسیگوث ها پیمان آشتی بر پایه "همان چگونگی که بود" status quo ante  بستند و   این پیمان نشان می داد تا چه اندازه رم ناتوان شده ست. زیرا بر پایه آن پیمان از آن پس ویسیگوث ها نه به آوند یک تبار شکست خورده، که بل به آوند سرزمینی برابر با رم  در شمار می آمدند و نیروهای آنان به آوند هموندان رم  در زیر فرماندهی اسپهبدان خودشان در نبردها  به یاری رم می آمدند و از هنایش بسیار برخوردار بودند  


 شاپور سوم ساسانی

پادشاهی شاپور سوم

در ۳۸۳ میلادی اردشیر دوم پس از چهار سال پادشاهی در گذشت و شاپور سوم،  پسر شاپور دوم،  که اینک  به سن پادشاهی رسیده بودبر تخت شاهنشاهی نشست. اردشیر دوم که در چهارسال پادشاهی خود شاپور را در زیر سرپرستی خود داشت، براستی او را برای نشستن بر تخت پادشاهی آماده نموده بود و شاپور با همه ی آنکه هنوز بسیار جوان بود، از همان آغاز پادشاهی خود   کاردانی و  دوراندیشی خودرا به آشکاری نمایان ساخت.  

در همان سال نشستن شاپور سوم بر تخت شاهنشاهی ایران،   سپاهیان رم در کرانه های دانوب و راین به شورش برخاستند و  فرمانده ی نظامی رم در بریتانیا Comes Britanniarum  که اسپهبدی بنام مگنوس ماکزیموس Magnus Maximus بود را به امپراطوری برگزیدند. ماکزیموس به تندی از بریتانیا بسوی گاول (فرانسه) شتافت و در آنجا یگانهای سپاه رم در گاول به نیروهای او پیوستند.

در این هنگام گرتین، که خود را برای نبرد با آله مانی ها  در رائتیا Raetia  آماده می نمود،  به ناچار برای سرکوبی شورش ماکزیموس در تابستان ۳۸۳ م از ورونا  در ایتالیا بسوی پاریس شتافت . پس از دنباله یی از درگیری ها ی دوسپاه،  سواران مورِ گرتین به نیروهای ماکزیموس پیوستند و اندکی پس از آن اسپهبد برجسته و کارزار دیده ی او مروبادز Merobaudes نیز به ماکزیموس پیوست. گرتین به ناچار با پانصد سوار  به سوی لیون در جنوب گریخت تا از آنجا به ایتالیا بازگردد. اما فرماندار لیون آندراگاسیوس Andragathius  او را دستگیر و به ماکزیموس اَش  فرستاد و در ماه مرداد ۳۸۳ او را که تنها ۲۴ سال داشت پس از هشت سال امپراطوری کشتند. 

چنین بود که سپاهیان رم در ایتالیا با  آگهی از کشته شدن گرتین  برادر ناتنی او، والنتینیان دوم، را که پسرک خردسالی بیش نبود، در زیر سرپرستی مادرش جوستینیا به امپراطوری برگزیدند. اینک به دیگر بار امپراطوری رم در زیز فرمانروایی سه امپراطور به سه پاره شده بود. ماکزیموس در گاول (فرانسه و بریتانیا)، والنتینیان دوم در ایتالیا و اسپانیا و ثئودوسیوس در سوریه و ایلیرکوم و آسیای خرد.

ماکزیموس پایتخت امپراطوری خودرا در تریه Trier همان پایتخت والنتیان، پدر گرتین، برگزید. و بی درنگ فرستادگانی بسوی دو امپراطور دیگر رم والنتیان دوم (برادر  دوازده ساله ی گرتین در میلان)‌ و ثئودوسیوس در کنستانتینوپل فرستاد. در پیام درخواست آشتی وی به والنتیان دوم بروند این بود که او می باید به زیر سرپرستی وی در کاخ تریه در آید. پیام درخواست آشتی به ثئودوسیوس که به وسیله ی وزیر دربارش Praepositus Sacri Cubiculi فرستاده شد بسادگی گزینشی میان هموندی یا نبرد  را پیشنهاد می نمود. ثئودوسیوس،‌ ماکزیموس را که    اسپانیایی بود خوب می شناخت. آنها پیش از این که  ثیئودوسیوس به امپراطوری برگزیده شود اسپهبدانی همدرجه بودند و  در لشگر پدر ثئودوسیوس در بریتانیا و آفریقا در کنارهم  جنگیده بودند.

شاپور سوم که چگونگی رویدادهای رم را به دقت دنبال می نمود برآن بود که راهبردهای پدر و عموی خویش را در پشتیبانی از ثئودوسیوس  همچنان دنبال نماید.  او در ۳۸۴ م.  فرستاده ی ارجمندی بنام یزدان فره شاپور ،  را به دربار رم فرستاد و وی نه تنها  ثئودوسیوس را از نشستن شاپور بر تخت پادشاهی آگاهی داد  که  بل به این بروند که اگر او همانند والنز پیمان ۳۶۳ نیسی بیس را به دهناد بشناسد، می تواند سر آسوده باشد که ایران از وی پشتیبانی خواهد نمود. باهوده است که بگوئیم که مُهرِ سفارتِ  یزدان فره شاپور  در پاکستان پیدا شده است. بر روی آن به زبان پهلوی نوشته شده: "یزدان فره ی شاپور -  سفیرِ والاجاهِ شاپورِ شاهنشاه‌، پور شاپور" و پژوهشگران برآنند که چون تنها یک شاپور شاهنشاه پور شاپور بوده است  و او شاپور سوم بوده است و در هنگام او تنها یک گفتگوی مهم سیاسی رخ داده و آن گفتگو با ثئودوسیوس بوده است. پس او می باید سفیر شاپور به دربار ثئودوسیوس بوده باشد.  

به هر روی،  برای بسیاری از تاریخ نویسان رم  پذیرفتن اینکه  کشورشان نه تنها نیسی بیس و ارمنستان را از دست داده بود که بل اینک نیازمند پشتیبانی ایران شده است بس دشوار بود. برای نمون تاریخ نویسی ناشناس در Epitome de Caesaribus ;که تاریخ کوتاهی از امپراطوران رم را در بر دارد، در باره ی ثئودوسیوس  می نویسد:"او با ایرانیان صلح کرد، که آنرا درخواست کرده بودند." و به همین گونه مارسلینوس کومز Marcellinus Comes در زمانیادش تنها می نویسد:
فرستادگان ایران به درخواست صلح  به نزد امپراطور ثئودوسیوس آمدند.
 و هیچ کدام روشن نمی کنند که چرا شاپور سوم با همه ی توانمندی و نیرویی که داشت می باید از ثئودوسیوس که لشگری شکست خورده از والنز را به ارث برده بود و می باید به جنگ داخلی با ماکزیموس می پرداخت، درخواست صلح نماید؟! به ویژه این خشم و وانمود  در نوشته ی سرشار از پروپاگاندای پاکاتوس درپانیوس  Pacatus Drepanius  درسخنرانی بزرگداشت لاتین  Panegyrici Latini  به چشم می خورد که می گوید:  
(...) خود ایران، که در گذشته رقیب کشور ما بود و یکی از بدنام ترین ها بودکه در مرگ بسیاری از رهبران رم دست داشت ، می کوشد  تا با سرافکندگی از همه ی آنچه که بر سر فرمانروایان ما آورده پوزش بخواهد. سرانجام آن پادشاه که در گذشته  اِبا داشت از این که بپذیرد که وی تنها یک انسان ست، اینک هراسش را می پذیرد و درهمان معبدها که  خودش ستایش می شد ستایش اَت می کند.  و   سفیر  می فرستد و گوهرها و پرنیان پیشکش می کند و افزون برآن ستوران پیروزمند برای گردونه های تو  فراهم می آورد. اگرچه او اسما در هموندی با توست، با این همه،  در پیروی اَش از تو  باج پردازی بیش نیست. 
 با این همه، تردیدی نیست که رم امید فراوانی به پیمان آشتی با شاپور داشت  و این امید را می توان در خطابه ئی  از ثمیستیوس   Themistius  در یکم ژانویه ۳۸۳ به آشکارا دید:
اگر ما این دستاوردها را داشتیم، می توانستیم کارهای بیشتری  انجام دهیم، همانگونه که اسکیثی (گوث) ها را بدون اشک و خونریزی شکست دادیم، چنین است که ما با ایرانی ها بزودی از در سازگاری درخواهیم آمد و بنابراین ارمنستان را بازخواهیم گرفت و به همچنین بخش های زیادی از میانرودان و دیگر سرزمینها را که از آن امپراطوران پیشین بود به دست خواهیم آوردو بسیار فرمانداران  را از برای کاردانی شان و پرستگاریشان برخواهیم گزید .  
به هر روی،‌ چنین بود که  ثئودوسیوس که توانائی و نیرومندی چندانی نداشت، به پشتگرمی از پشتیبانی شاپور سوم  برآن شد تا از امپراطوری والنتیان دوم در میلان در برابر ماکزیموس شورشی هواداری نماید.  در میلان  جوستینا  Justina  همسر والنتین یکم  و مادر   والنتیان دوم به شتاب فرمانده ی بازنشسته ی گارد امپراطوری،‌پترونیوس پروبوس  Petronius Probus، و اسقف پر توان ایتالیا  امبروز Ambrose را به خدمت فراخواند.  و  امبروز  را بی درنگ برای گفتگو  با ماکزیموس به تریه  فرستاد. درآن گفتگوها ماکزیموس که بر سر آن بود که امپراطوری ایتالیا می باید از میان برود، در پاسخ به درخواستهای امبروز گفت که والنتیان و مادرش باید  "همچون پسری به نزد پدرش" به نزد او بیایند.  امبروز پاسخ داد که سفر زمستانی برای مادر و پسر بسیار دشوارست و افزون برآن او در این باره پروای گفتگو نگرفته است. ماکزیموس  امبروز را  در دربارش نگاه داشت تا که فرستاده اش، ویکتور،‌ که با پیامی از همان دست به دربار والنتین دوم رفته بود بازگردد و اندک زمانی چند نگذشته بود که  ویکتور از آن سفارت با دست خالی برگشت.  در همین هنگام سپاهیان والانتین از فرصت گفتگوها بهره گرفته و گردنه های آلپ را بسته بودند و  این کنش هرگونه درتازش تندآسای ماکزیموس  به ایتالیا را  بسیار دشوار می ساخت. 

در تابستان ۳۸۴ م. ثئودوسیوس به وانمود برای کیفرداد ماکزیموس بسوی باختر براه افتاد تا که نشان دهد که داوش او به امپراطوری به نارواست. و چنین می نماید که او در اکویلا  در پائیز آن سال با والنتین دیداری برای گفتگو در باره ی راهکارهای نبرد داشت. در این هنگام هیچ یک از سه امپراطور رم  در توان خود نمی دید که   بر علیه دیگری نبردی را آغاز نماید. و این پادرهوایی برای چهارسال ادامه داشت. به ویژه در سه سال نخست از این چهار سال،‌ ثئودسیوس در گفتگوهایش با ایران می کوشید تا با شاپورسوم از در صلح درآید  تا بدین سان بتواند به آوردِ با ماکزیموس بشتابد. او در نخست چنین انگار می نمود که چون شاپور جوان تازه بر تخت پادشاهی نشسته است، او می تواند در این گفتگوها امتیازهایی بسیار به دست آورد اما بزودی دریافت که گرفتن امتیاز از شاپور چندان هم ساده نیست. از سوی دیگر شاپور از رم می خواست که در هزینه های دفاعی از  "دروازه های کاسپین"   Caspias portas در گردنه ی داریالی Dariali Gorge در ایبریا (گرجستان) که شاهراه قفقاز  به ایران از آن می گذشت، شرکت نماید، زیرا که پاسداری از این دروازه ها و پیشگیری از تازش هون ها به بهره ی رم بود. شاپور بر سر ساختن دژی در آنجا بود، اما خزانه ی ثئودوسیوس تهی بود و او توانایی پرداخت سهم  رم از هزینه ها را نداشت و چنین بود که این گفتگوها به درازا کشیده بود. 

در سه سالی که فرستادگان ثئودوسیوس و شاپور در تیس پاون (تیسفون) و کنستانتینوپل  سرگرم گفتگو  برای پیمان آشتی بودند، ماکزیموس که بی درنگ پس از به بر کشیدن تیلسان بنفشِ امپراطوری ، به آوندیک کاتولیک غسل تعمید گرفته و  می خواست در سرزمین های خود آن کیش را به زور گسترش دهد،  به بهان اینکه جوستینا مادر والنتین از مسیحیان آرین گراست می کوشید تا میان اسقف امبروز کاتولیک و دربار والنتین جدایی اندازد و گه گاه این تنشهای میان-کیشی مسیحیان به زشتی وخشونت بس بالامی گرفت.




یادمان شاپور سوم و پدرش شاپور دوم در تاق بستان



 تنش های خشونت بار مسیحیان با میترا باوران چند ایزدی هم اینک به اوج رسیده بود  به نوشته ی لیبیانوس  آئین چند ایزدی  "در این هنگام  دیگر در هیچ کجا، مگر  در رم و اسکندریه، به جا آورده نمیشد،‌ اگرچه هنوز این پروا  بود که در مهراب ها آتش بر افروخته شود  و عودوعنبر سوزانده شود" تنها از یشتن حیوانات (قربانی نمودن) پیشگیری می شد .  اما اندک اندک خشونت مسیحیان  در زیر پشتیبانی ثئودوسیوس بالا گرفت.  به نوشته ی سنت جروم   شهردار رم بنام گراکوس Gracchus در ۳۷۶ م.  نیایشگاه میترا را ویران نمود و شماری از تندیس های آن معبد را  نابود ساخت.   لیبانیوس در خطابه ی سیُم  خود به آوند معبد De templis  که آگهدادی بود به ثئودوسیوس در باره ی رهبانان جامه سیاهِ مسیحی که  "در سراسر کشور و شهرها  می دویدند  و مهراب ها را سرنگون می نمودند و تندیس های ایزدان را نابود می ساختند"  و هر از گاه پیشوایان آئین باستان را می کشتند، از او درخواست می نمود که از ویران شدن نیایشگاه ها پیشگیری نماید.  او   این رهبانان سیاه جامه ی از کارگریزان را دشمنان داخلی رم می خوانَد و می نویسد: 
 با این همه، شهریارا،  این ستمدیدگان  نیز شهروندان توئند و به آوند کارگران بس با هوده تر از آن کارگریزانند  و بنابراین با هوده تر از ستمگران شان هستند  (...) پس چه حاصل از نگاه داشتن سپاه و پاسداری از کشور اگر که دشمنان داخلی نادیده گرفته شوند  .

 در همان هنگام که شاپور سوم برنامه های گسترده یی برای ژرفا دادن به هنر وفرهنگ در پیش گرفته بود که نمونه ی آن را در تندیس شاپور و پدرش در تاق بستان می بینیم،  ثئودوسیوس یکی از خشک اندیشان مسیحی بنام  ماترنوس سینگیوس Maternus Cynegius را در ۳۸۴ م به فرماندهی گارد  امپراطوری برگمارده بود و به او فرمان داده بود تا آئین میترا باوران و تندیس های نیایشگاه های آنان را از رم براندازد. او با دستآویز به این فرمان به یاری اسقف ها و کشیش ها  و راهبان سیاه جامه چه بسیار از نیایشگاه های باشکوه ایزدان یونان باستان را با همه ی گنجینه های هنریشان نابود و ویران ساخت. کاوش های باستانشناسی در نیایشگاه های ویران شده، در خاور مدیترانه، تکه هایی شکسته از تندیس ها و یا تندیسهایی که پیروان برای پیشگیری از نابودیشان پنهان کرده بودند،‌   مانند تندیسهای  ونوس میلو (افرودیتی تیس میلو Αφροδίτη της Μήλου)،  هرکول فارنسی Ercole Farnese کار لیسیپوس که بعدها  کاردینال الساندرو فارنسی  آنرا در میان گنجینه ی گردآوری های هنری خود گذاشت،  و ونوس کاپیتول La Venere capitolina  گواه از این ویرانگری هاست که همچنین در نوشته های همزمان  مانند "زندگینامه ی پروفیری"  Vita Porphyrii اسقف غزه،   گواهی شده اند.  و این در حالی بود که به نوشته ی اِم. اِل. شومون M.-L. Chaumont از نوشته های  کهن سوریایی و ارمن چنین پیداست که شاپور سوم  به مسیحیان و دیگر اقلیت های مذهبی در ایران  آزادی نیایش و پرستش  داده بود.   


 ثئودوسیوس، به ویژه  دهناد یشتن گاو (قربانی نمودن گاو) taurobium را، به کیفردادِ مرگ، ناروا آگهداد نمود .  همانگون که نگار برجسته ی پسارو  Le bas-relief Mithraique de Pesaro  به آشکار نشان می دهد یشتن گاو دهنادی میترائی بوده است ، زیرا نوشته ی روی آن نگاربرجسته چنین خوانده می شود: 
Deo magno Mithrae pollenti consenti Lari sancto suo M. Philonius Philomuses Eugenianus delibutus sacratissimis misteriis per omnia probatissimus qui et arcanis perfusionibus in aternum renatus taurobolium criobolium que fecit et bucranium signavit.
به ایزد بزرگ میترا، با پذیرش لارِس آشاوان،  برای تندرستی اَش، اِم. فیلونیوس فیلوموسس یوجِنیانوس، که در آشاوانترین رازها برگزیده شده بود، در همه ی  ارجمندترین ها، که همچنین در خونریزی پنهانی  گاو یشتن   Taurobolium و بز یشتنِ criobolium ابدی  دوباره زاده شد و سر گاو را در مهراب نشان bucranium  نمود .
با این همه   بسیاری از تاریخ نویسان غرب همیشه کوشیده اند که آئین میترائی را به خاموشی بسپارند و به هر گونه می کوشند تا نقش آنرا کمرنگ تر از آنچه بود نشان دهند، آنها همیشه واژه ی پاگان Pagan  را به جای میترا باوری به کار میبرند. اما گواهه های تاریخ همه نشان از نقش پررنگ میترا باوری دارند. با هوده است که به گوئیم که واژه ی پاگان از واژه ی لاتین  پاگوس pagus شاخه زده است. و پاگانی    pagani   به میانای روستائی است و گفته شده است که چون شهرهای رم به مسیحیت گرویدند و روستائیان در آئین های باستان خود ماندند دین آنها را پاگان خواندند.  اما حتی فرهنگنامه ی کاتولیک نیز میتراگرائی را بخشی مهم از آئین پاگان می خواند.

 در ۳۸۷م.  ثئودوسیوس  برآن شد که دهمین سالگرد امپراطوریش را با شکوه فراوان جشن بگیرد. اما چنین جشنی نیاز به فراهم نمودن هزینه داشت و خزانه ی  رم خالی بود چنین بود که در اسفند ماه ۳۸۷ او بر مالیاتها افزود . هنگامی که مردمان آنتیوک  از فرمان او آگهی یافتند ، ناآرامی بزرگی برپا شد  به گزارش لیبانیوس و سنت جان کریسوستوم  مردمان فانوسهای خیابان ها را شکستند و فریاد بر داشتند "که ما بیچاره شده ایم ،  و زندگی که برایمان  مانده است دیگر ارزشی ندارد". شورشیان تندیس های امپراطور و پدر و پسرانش و ملکه  را سرنگون نمودند و با ریسمانی که بگردانشان آویخته بودند در خیابانها گرداندند و سپس به آتش زدن  خانه ها پرداختند و در این هنگام سپاهیان کماندار پدیدار شدند  و پس از اندکی تیر اندازی جمعیت پراکنده شد.  پس از آن پیگرد و شکنجه ی بی رحمانه  ی مردمان آغاز شد.

پیمان  ۳۸۷ م ایران و رم یا پیمان صلح آکیلسنه  


ثئودوسیوس که با پشتگرمی به پشتیبانی شاپور سوم توانسته بود با هواداری از  امپراطوری والنتیان دوم و مادرش جوستینا، که هنوز بر ایتالیا و آفریقا و استانهای باختری دانوب فرمانروا بودند، از پیشروی بیشتر ماکزیموس به ایتالیا پیشگیری نماید، اینک پذیرفته بود که درگیری با ماکزیموس گزیر ناپذیر است. و چنین بود که در گفتگوهایی که  فرستاده ی وی استیلیکو Stilicho با  دولتمردان دربار ایران داشت به  سرانجام  در پیمان صلح آکیلسنه    Peace of Acilisene همه ی بروندهای ایران را برای آشتی پذیرفت. 

داستان این بود که شاپور سوم که می دانست در صورت پیروزی ثئودوسیوس بر ماکزیموس، رم ممکن است به مانند رفتار همیشگی خود، سربه نافرمانی بردارد، هنگام را برای بستن پیمان آشتیی درازمدت  بهنگام دیده بود. در گفتگوهای سه ساله ی استیلیکو با ایران که به پیمان ۳۸۷م آکیلسنه  فرجام یافت. ایران  در برابر اینکه ثئودوسیوس مرزهای پیمان ۳۶۳ م. نیسی بیسِ  شاپور دوم با جوویان را به دهنادین (رسمیت) بشناسد، پیمان می داد که از هر گونه آفند به رم خودداری خواهد نمود.  بدینسان ثئودوسیوس آسوده خاطر از آرامش در مرزهای خاوریش نیازی به نگاهداری سپاهی بزرگ  برای پیشگیری از آفند ایران در خاور نداشت و می توانست آن سپاهیان را برای نبرد با ماکزیموس به سوی گاول گسیل دارد. 

برپایه پیمان نو در ۳۸۷م.، با ثئودوسیوس، همانگونه که شاپور دوم در سر داشت، بخش کوچکی از استانهای مسیحی نشین و فقیر ارمنستان که تنها برابر با یک پنجم  آن سرزمین بود به رم وانهاده  می شد و  چهار پنجم دیگر از آن ایران می گشت. شاپور خسرو چهارم شاهزاده ی آرش آکیان از نوادگان خسرو سوم را به پادشاهی ارمنستان بزرگ برگزید و خواهر خود زروان دخت (به زبان ارمن زوران دخت ) را به همسری او درآورد . شاپور سوم همچنین سپاهی بزرگ را برای پشتیبانی خسرو چهارم به ارمنستان فرستاد. ثئودوسیوس در ارمنستان کوچک یکی از اسپهبدان خود بنام کاساون Casavon ، از خاندان آرش آکیان، را با نام آرش آک بر تخت پادشاهی نشاند. اما آرش آک بزودی با دیدن موقعیت لرزان ثئودوسیوس بر او بشورید و به هموندی باخسرو چهارم به زیر فرمان شاپور سوم در آمد. در گزارش فاوستوس بیزانتیوم داستان تقسیم ارمنستان میان ایران و رم چنین آمده است


پس از درگذشت سردار ارمنستان مانوئل، هیچ چیز نمی توانست پادشاهی آرش آک را بر کشور پاسداری نماید. اما بسیاری از مهینان ارمن (نخارارها) از اوجداشدند و به پادشاه ایران پیوستند و کشور ارمنستان را به او سپردند، و از او درخواست نمودند که پادشاهی از خاندان آرشاکونی (آرش آکیان) به‌ آنها بدهد. و او با خشنودی بسیار از سوی خود پذیرفت که پادشاهی را  از خاندان پادشاهی آرش آکیان ارمنستان فرمان دهد  و کشور ارمنستان را از آن خود نماید. سپس او جوانی را از آن دودمان به نام خسرو یافت، و بر سر او تاج نهاد و خواهر خود زروان دخت (زوراندخت) را به همسری او داد و همه سپاهیانی را که در زیر فرمان خود در ارمنستان داشت به او وانهاد. او همچنین دستیار  خود "زیک" را به آوند آموزگار شاه خسرو بر گزید. و آنها ایران را ترک نمودند و به کشور ارمنستان اندر شدند. هنگامی که آرش آک شاه آنها را دید واپس نشست و کاخ پادشاهی را رها نمود و به سرزمینهای یونانی ها (رم) رفت  که آرش آک پادشاه ارمنستان را پشتیبانی می نمود  و پادشاه ایران خسرو را.
سپس نیروهای پادشاه یونانی ها (رم)  به یاری اَش آمد؛ آرش‌ آک شاه  در نزدیکی های  استان اِکِئیتس (آکیلسنه) بود و ارتش ایرانی شاه خسرو  در استان آیرارات .  سپس فرستادگان و پیام رسانان  دو پادشاه - پادشاه یونانی ها و پادشاه ایرانی ها -  به آمدو رفت بسوی یکدگر شدند و  در برآیند پادشاه یونانی ها و پادشاه ایرانی ها  بر سر هم پیمانی با یکدگر شدند و  چنین  درشمردند که  خوب است که کشور ارمنستان را به  دوپاره میان خود تقسیم کنند. به گفته ی آنها " زیرا که  این پادشاهی نیرومند و دارا در میان ما جای دارد. اینک خوب خواهد بود که ما  این پادشاهی را ویران و نابود کنیم. نخست ما آنرا  با این دو پادشاه آرش آکیان به دو پاره تقسیم می کنیم،  سپس خواهیم کوشید که به  خوردن آنها بپردازیم و به بینوائی بی افکنیم شان و وادارشان کنیم به  زیرفرمانمان  در آیند تاکه آنها نتوانند  در میان ما سربلند نمایند ." 
آنها این برنامه را تصویب نمودند و کشور  را به دو پاره بخش نمودند. بخش سوی ایرانی از آن شاه خسرو بود  و سوی یونانی از آن شاه آرش آک. اما  در اینجا و آنجا بسیاری از سرزمین ها از آنان خورده شد و جدا گشت و تنها پاره یی کوچک از هر دو کشور برای دو پادشاه ماند.  اما، به هر روی  دو پادشاه ارمن، آرش آک و خسرو، استانهای میانی پادشاهی ارمنستان را داشتند که برایشان از هر دو سو ماند. و دو پادشاه آرش آکیان با نشانگذاری مرزهای میان دو بخش خویش  از در آشتی درآمدند. 
و چنین بود که سرزمین ارمن به دو پاره شد و از دو پادشاه فرمانبردار گشت  و هر پاره پادشاه خود را داشت. اگرچه پاره ی خسرو بزرگتر از پاره ی آرش آک بود. و بسیاری از سرزمین ها از هردو بریده شد. و پادشاهی ارمنستان کاهش یافت، بخش شد و پراکنده گشت. و در آن هنگام و از آن پس از بزرگیش کاسته شد .
به نوشته ی پائولس اُرُسیوس  Paulus Orosius  در تاریخش، با همه ی لحن پروپاگاندا مانندش، پیمان ۳۷۸ پیمانی  بود که آرامش را در مرزهای رم با ایران  برای هنگامی بلند برپا داشت :
در این روزها ایرانیان پس از کشتن جولیانِ پیگردآور،  و شکست دادنِ نزدیک به همیشه ی دیگر امپراطوران،  و پس از اینکه همینک والنز را به گریز واداشته بودند،  با ناسزاهایی نابهنجار خشنودی خود را از این پیروزی تازه آشکار نموده بودند . آنها به آوند درخواست کننده ی  آشتی،  فرستادگانی را به  آمد ورفت به  نزد ثئودوسیوس در کنستانتینوپل گسیل داشتند و پیمانی بسته شد که همه ی خاور را تاکنون بر اثر آن در آرامش بهره ور نگاه داشته است. 

 در اردیبهشت ۳۸۸ م  ثئودوسیوس  از ثسالونیکا   بسوی سیسکیا به آورد ماکزیموس درشتافت  و پس از دنباله یی از نبردها در پتوویو  و  اِمونا  به فرجام در آکویلیا ماکزیموس را دستگیر  و سر از تن او جدا نمود.  پس از شکست ماکزیموس، ثئودوسیوس به کین جویی و سنگدلی  گاردهای مور آفریقا را، که به سپاه ماکزیموس پیوسته بودند، کشت و اندکی پس از آن  پسر جوان ماکزیموس را از میان برداشت .  او همه ی قوانینی را که ماکزیموس در پنج سال فرمانروائی اَ ش وضع نموده بود لغو نمود . اینک  با همه ی اینکه والنتیان دوم  اسما امپراطور ایتالیا و گاول بود این  ثئودوسیوس بود که امپراطور واقعی رم یک پارچه شده بود.

پادشاهی بهرام چهارم 




در این هنگام بود که شاپور سوم تنها پس از پنج سال پادشاهی در ۳۸۸ م. درگذشت. اینکه برخی گفته اند او را بزرگان و مهینان ایران کشتند به یاوه بیشتر می ماند. زیرا هیچگونه گواهه یی در رویدادهای ایران برای چنین ترپندی به چشم نمی خورد. این درست است که هر از گاه مهینان ایران، مانند هنگام پادشاهی بهرام سوم و یا یزدگرد یکم، بر پادشاه می شوریدند و او را از میان برمی داشتند. اما این درست نیست که تاریخ نویسان هر پادشاه دیگر را که در جوانی به مرگ طبیعی در می گذشت قربانی ترپند بزرگان ایران جلوه می دهند.

به هر  روی پس از درگذشت شاپور مهینان ایرانشهر  برادر او بهرام چهارم، پادشاه کرمان، را به پادشاهی برگزیدند. این که برخی نوشته اند که بهرام چهارم پسر شاپور سوم بود درست نیست زیرا شاپور سوم در هنگام مرگ تنها نزدیک به ۲۲ سال داشت و بنابراین فرزندان وی کودکانی خردسال بیش نبودند. بهرام چهارم، کرمانشاه،  با فرستادن سفیری به دربار رم پادشاهی خویش را به   ثئودوسیوس آگهداد نمود و به وی پیمان می داد که در صورت وفاداری او به پیمان ۳۸۷ م.  می تواند از آرامش مرزهایش با ایران سرآسوده باشد. 

 در رم اینک پس از پیروزی  ثئودوسیوس بر ماکزیموس اسقف امبروزِ کاتولیک در میلان  که در زیر پشتیبانی وی بود بسیار نیرومند گشته بود و چنین بود که  او به یاری ثئودوسیوس مسیحیان آرین گرا را ، که عیسی را به آوند خداوندی برابر با خدای پدر می شناختند، به زیر فشار وپیگردی خشونت آمیز  برنهاد.  همانگونه که ادوارد گیبون می نویسد:
کاتولیک های کنستانینوپل با اطمینانی شادی برانگیز  از غسل تعمید و فرمان ثئودوسیوس برانگیخته شده بودندو بی شکیبانه  به انتظار آن بودند که وی به قولهای پر مرحمتش جامه ی عمل بپوشاند.  انتظار آنان به سرعت برآورده شد؛  و امپراطور بی درنگ پس از خاتمه ی نبردش  در رأس  سپاه پیروز خود به پایتخت وارد شد.  فردای ورودش او داموفیلوس Damophilus را  به حضور خویش خواند.  وبه آن  اسقف آرین گرا گزینشِ دشوارِ پذیرفتن میانِ کیش نایسیا   Nicene creed  و یا استعفایِ بلافاصله  به همراه وانهادن  همه ی دارائی ها و کاخ اسقفی و کاتدرال سانتا سوفیا و همه ی کلیساهای کنستانتینوپل  را عرضه نمود. 
پس از برکنار نمودن اسقف‌ آرین پاکسازی  پایتخت امپراطوری آغازشد. ثئودوسیوس بزودی فرمان صادر نمود که همه ی مردمان می باید به آئین کاتولیک در آیند. او در فرمانش نوشت:
 (...) بگذارید که  باور کنیم تنها به خداوندی پدر، پسر و روح القدس ، در شکوهی برابر باهم،  و به سه گانگی پرهیزگارانه. ما پروا می دهیم  که پیروان این نگرش خودرا  به آوند مسیحیان کاتولیک  بخوانند و به داوری ما همه ی دیگران  دیوانگانی گزافه گرایند و ما آنانرا  به نام ناشایست  جداباوران Heretics می خوانیم و اعلام می نمائیم که گردهمآیی های ناشایست آنان  دیگر نمی تواند نام پر آذرم کلیسا را ربوده و بر خود بنهد. گذشته از ملعونیت به داوری الهی، آنان می باید انتظار داشته باشند به سخت ترین کیفرها شکنجه بینند، که فرمانروایی ما، به راهنمائی فرزانگی مینوی، فکر می کند کیفریسزاوارانه برای زجر آنهاست   
  چنین بود که در شهر کالینیوم  در خاور رم کنیسای کوچک یهودیان به فرمان اسقف آن شهر به دست راهبان مسیحی به آتش کشیده شد. اگرچه ثئودوسیوس برای برپایی آرامش در میان یهودیانِ آزرده فرمان داد تا آن اسقف کنیسای ویران شده را باز سازی نماید اما این فرمان خشم اسقف امبروز را آنچنان برانگیخت  که در نامه یی بلند به امپراطور کنیسای کالینیکوم  را خانه ی بی ایمانی , و جایگاه نابخردی خواند. وی نامه را چنین پایان داد
  Frci ut me magis audrics in regia, ne necesse esset audires in ecclesia
 من از اینرو به تو می نویسم که تو  در کاخ خود مرا  بشنوی  تا مبادا که  لازم باشد که  در کلیسا از من بشنوی 

 و سپس هنگامی که  امپراطور برای نیایش به کاتدرال آمد، اسقف در برابر همه ی نیایشگران از اوخواست که فرمان خود را در باره ی بازسازی کنیسا بازپس گیرد و هنگامی که دید امپراطور مردد است  او مراسم نیایش را قطع نمود   و رو به او کرد وگفت "من نگران و آشفته ام ،   اندیشه ی مرا  آسوده ساز  تا من  برای تو به یشتن بپردازم (قربانی کنم)" و چنین بود که امپراطور فرمان بازسازی کنیسای ویران شده را لغو نمود.

رفته رفته بر خشونت وبیداد ثئودویوس افزوده میشد او برای کیفرداد به  ناآرامی ها در  ثسالونیکا، که از بودن گردانی از سپاهیان گوث در میانشان ناخشنود بودند،  هنگامی که مردم در سیرک  به تماشا ی مسابقه ها  بودند، سرشت سنگدل خودرا به دیگر بار به تماشا نهاد. میان هفت تا پانزده هزارتن از تماشاچیان  را سربازان او به بیرحمی کشتند و به نوشته ی  سوزومُن هر سرباز به شمار سرهایی که می آورد دستمزد میگرفت. به نوشته ی ثئودرت  Theodoret که شاهد این کشتار بود:
خشم امپراطور به اوج رسید،  و او  خواسته یِ کینه توز  خویشتن را برای کیفر داد، با کشیدن شمشیر از نیام، به بیدادگری و خودکامگی با دُژگری بر همگان  آرام نمود، بیگناه و گناهکار باهم کشته شدند . گفته شده است هفت هزارتن،  بدون هیچ بهره وری از قانون  و بدون آنکه زیر کیفری دادگاهی باشند، همچون خوشه های گندم به هنگام درو بر زمین ریختند.  
دو بند در قانون ثئودوسیوس  در ۳۹۱ م.  بجا آوردن هرگونه دهناد نیایش  و حتی دیدار از  پرستشگاه های ایزدان پیشین، که ویران نشده بودند، را ناشایست ودر خور پیگرد می خواند و   قاضیی که  به چنین دیدار پروا  می داد  را به پرداخت نزدیک به هفت  کیلو زر کیفر می نمود و به جدا باوران پروا نمی داد که حتی در بیرون از شهر ها هم  گرد هم آیند.  بندی دیگر از قانون  وی بر هر آن کس که  پروانه  ی کشیشی  در کیش جداباوران می داد و یا که خود به کشیشیِ جدا از باورهای نایسیا می پرداخت   نزدیک به پنج کیلو زر جریمه  می گردید. 

ثئودوسیوس در ۳۹۱ م اسپهبد فرانک تبار خود آربوگاست Arbogast  را به فرماندهی سپاه باختر برگمارد. اینک والنتیان دوم امپراطور جوان باختر تنها به نما امپراطور بود و همه ی نیرو در دست فرمانده ی سپاه بود. والنتین که دیگر خودسری آربوگاست را بر نمی تابید در برابر سپاهیان به او با درشتی سخن گفت  اما اندکی بعد جسد به دار آویخته ی او پیداشد که گفته شد خودکشی نموده است. چنین بود که آربوگاست به خودسری سخنوری بنام یوجنیوس Eugenius را به امپراطوری باختر برگزید . ثئودوسیوس در این هنگام، امپراطوری او را غیر قانونی خواند و  پسر یازده ساله ی خود، هونوریوس Honorius ، را  در ۳۹۳ م . به امپراطوری باختر بر گمارد.  وی همچنین ده سال پیش از این  پسر شش ساله ی خود، آرکادیوس،‌ Arcadius را با آوند آگوستوس هم-امپراطور رم خاوری خوانده بود. 


آرکادیوس


 ثئودوسیوس برای رویارویی با یوجنیوس و آربوگاست  به دیگر بار نیازمند پشتیبانی ایران بود و بهرام چهارم  در برابر اطمینان  از سرنهادن او به پیمان ۳۷۸م این پشتیبانی را از او دریغ نداشت. و چنین بود که  ثئودوسیوس با گردآوری سپاهی بزرگ از گوث ها و عرب های لخمی ساراسن در ۳۹۴م یوجنیوس را شکست داد. آربوگاست و یوجینوس از میان برداشته شدند و اینک ثئودوسیوس   فرمانروای رمی یک پارچه شده بود.

بهرام چهارم و دشواری ارمنستان  


ثئودوسیوس پس از پیروزیش بر یوجینوس  و آربوگاست به سودای بازگرفتن ارمنستان افتاد. او با پیشنهادهایی فریبنده  به خسروی چهارم  ارمنستان به او پزیرانید که در صورت شکستن پیمان هموندی با  شاه جوان و تازه کار ایران و بستن پیمان دوستی با  او، وی در ارمنستان از آزادی گزینش راهکارها  وراهبردها  در زیر سرپرستی او  برخوردارخواهد شد. خسروی جوان که از پیروزی ثئودوسیوس بر ماکزیموس و یوجینوس به این برآیند نادرست رسیده بود که اینک او بازیکن اصلی در صحنه ی سیاست جهانی  است و بهرام جوان و تازه کار در برابر ِثئودوسیوس کارکشته و پیروزمند نمی تواند عرض اندام نماید ،    در  همان سال  ۳۹۴ م. که کار  یوجینوس ساخته شده بود، به هموندی با رم در آمد و از ایران گسست.  از سویی دیگر ثئودوسیوس برای رویارویی با بهرام،  دستیار  خود روفینوس   Rufinus را به نزد هون ها فرستاد و آنها را بر انگیخت تا از راه"دروازه های کاسپین" به ایران در تازند.   برای دریافتن سودای ثئودوسیوس جای آن دارد که گواهه ی زمانیاد سوریه ئی  سال ۷۲۴ Chronicon Miscellaneum ad AD 724 pertinens را به بررسی آوریم.

تا هنگامی که رمی ها آرتخشاتا  و سرزمین های ماورای‌ آنرا در دست داشتند،‌ از آنجا که در محل بودند، توانایی آنرا داشتند که در برابر تاخت و تاز تبارهایی که از دروازه های کاسپین اندر میشدند ایستادگی نمایند.  اما هنگامی که در هنگام  جوویان این سرزمین ها را خالی کردند،  ایرانی ها توانائی آنرا نداشتند که هم  از سرزمین خودشان و هم از سرزمین پیشین رم  دفاع نمایند و آشفتگی های برتاب ناپذیر   دائما گریبانگیر ارمنستانهای زیر فرمان دو کشور بود. بنابر این، پس از شکست در دوران جولیان، گفتگو هایی برای  بخش کردن هزینه میان  سالوتیوس Salutius، که در آن هنگام فرمانده ی گارد امپراطوری بود، و مهینان ایران برپاشد و سپس در دوران یزدگرد ادامه یافت .  بر پایه ی این گفتگو ها هر دو کشور  می باید دژی در این گردنه بسازند و برای پیشگیری از آفند  تازان ها barbarians  ‌ یاری برسانند. اما از آنجا که رمی ها  درگیر نبردهایی در باختر و شمال بودند. ایرانی ها که در معرض آفند تازان ها بودند  وادار به ساختن دژی  برای رویارویی با آنان شدند و آنرا  در زبان خود پیرافراخ Biraparakh نام نهادند و در آن هنگی را پادگان دادند. و دشمن دیگر توانایی اندر شدن را نداشت.  و از اینرو بود که ایرانی ها، به این بهان که به آنها ناروایی شده است زیرا که  از پولی که برای برنامه ی پدافند مشترک می باید از سهم رمی ها دریافت می داشتند  محروم مانده اند، به رمی ها آفند آوردند و اندک اندک خویشتن را  بر سوریه و کاپادوک گستردند. دربرآیند  ثئودوسیوس اسپوراکیوس Sporacius  را برای گفتگو با ایرانیان فرستاد . او با توانایی خرجِ پول و  چرب زبانی اَش توانست تقریبا به ایرانیان به پذیراند که  از آنجا که رمی ها آنقدر در برابرشان دست و دل بازند، پس دست از سر رمی ها بردارند و با آنان از در دوستی و آشتی در آیند.  و این بگو مگوها  تا دوران امپراطور  آناستازیوس دنباله داشت که  در باره اش گفتگو شد،‌ فرمان صادرشد و به طفره گذشت.
از این نوشته به آشکار پیداست که دربرنامه ی ثئودوسیوس  برای رویارویی با بهرام دو هوده از آفند هون ها به ایران برای رم اندیشیده شده بود. نخست اینکه  چنین آفند  از توان نیروهای رزمی ایران می کاست و به بهرام اجازه نمی داد که در ارمنستان بر علیه خسرو به واکنش پردازد. دو دیگر اینکه آفند هون ها به بهرام این پیام را می رسانید که نیروهای او توانایی پاسداری از "دروازه های کاسپین"  را ندارند، و بهترست که ایران این سرزمین ها را به رم بازگرداند. رم با این گردنه پیوندی فرهنگی داشت و باز گرفتن آن بر آبروی تئودوسیوس در رم بس می افزود. چرا که در اینجا بود که در افسانه ی پرومته  او به زنجیر کشیده شده بود و عقابی به کیفرداد او برای   دزدیدن آتش از ایزدان و آوردنش به آدمیان هر روز با منقارش بر جگر او می خائید.  از این گردنه بود که به نوشته ی آریان اسکندر در پی داریوش سوم می تاخت.  و نرون با سپاهی بزرگ  با گذشتن از آن گردنه شورش بودیکا Boudicca   راسرکوب نموده بود.   این دروازه بود که از آفند تبارهای تازان به ایران و رم  پیشگیری  می نمود.  و شاپور یکم در سنگ نبشته ی خود به گردنفرازی از به دست آوردن آن یاد نموده است.  و ایران هزاران کیلو زر از رم برای نگاهداری آن  دریافت می نمود.     

با این همه برای خسرو، پادشاه ارمنستان، هموندی با ثئودوسیوس  سودایی خام بود زیرا یکسال پس از هموندی او با رم، در ۳۹۵ م، ثئودوسیوس درگذشت و آرکادیوس هجده ساله به جانشینی او بر تخت امپراطوری نشست.   ثئودوسیوس که به توانائی پسرش آرکادیوس چندان زنهار نداشت، او را در زیر سرپرستی فرمانده ی گارد امپراطوری توانایی بنام روفینوس نهاده بود، و چنانکه خواهیم دید این او بود که هون ها را به آفند به ایران ترغیب نموده بود.   ثئودوسیوس همچنین   اسپهبدی وَندَل تبار، بنام استیلیکو Stilicho را که از رایزنان نزدیکش بود به سرپرستی پسر دیگرش، هُنوریوس دوازده ساله، امپراطور رم باختری، برگمارده بود.  

اینک پس از درگذشت ثئودوسیوس، روفینوس  از جایگاه پر توان خویش در رم خاوری  برای افزودن بر دارائی هایش   فراوان بهره گرفته  و تمامی قدرت را  به دست  گرفته بود و آرکادیوس  تنها اسما امپراطور بود. از سوی دیگر استیلیکو، با داشتن نیروهای سپاه در زیر فرمان خویش،  بر آن بود تا هنایش خود را نه تنها در رم باختری که بل در خاور نیز گسترش دهد و  بنابراین او می باید روفینوس را برمی انداخت و سرپرستی آرکادیوس را خود به دست می گرفت.  

چنین بود که روفینوس در چالش با استیلیکو پیشدستی نمود، و  بی درنگ سپاهیان رم خاوری را، به نام امپراطور آرکادیوس، از باختر فراخواند. استیلیکو به ناچار آن سپاهیان را در زیر اسپهبدی از تبار گوث بنام گایناس Gainas   روانه ی خاور نمود. هنگامیکه آرکادیوس و روفینوس  برای خوشآمد به سپاهیان  از دروازه های کنستانتینوپل بدر آمدند،‌ سپاهیان بر سر  روفینوس ریختند و او را در برابر امپراطور تکه تکه نمودند.  آرکادیوس با همه دهشتی که از آن قتل فجیع بر او چیره آمد، تا اندازه یی از اینکه از بند سرپرستی  خودسرانه ی روفینوس رها شده ست خشنود بود. با این همه، استیلیکو نیز از این ترپند طرفی نبست، زیرا اینک وزیر دربار آرکادیوس، یوتروپیوس Eutropius  که خواجه یی  مورد اعتماد ملکه یودوکسیا Eudoxia بود سرپرستی آرکادیوس را به دست گرفت. او از اینکه اسپهبدان باختر، که بیشتر آنها جرمن  بودند، قدرت   را به دست گیرند نگران بود و بنابراین از جایگاه خود بهره گرفت و از هرگونه دیدار و گفتگوی  اسپهبدان رم با امپراطور جلوگیری می نمود. 

در حالی که تنش میان دو نیمه ی امپراطوری  در افزایش بود،‌ آرکادیوس،   بیش از هر چیز دیگر به از میان برداشتن میترا باوری و برپایی  کیش کاتولیک دلبستگی داشت و چنین بود که به زور بسته داشتن پرستشگاه های ایزدان میترایی را با جدیت دنبال می نمود . اینک پادشاه تازه ی ویسیگوث ها، آلاریک، گسترش خواه بود و گرچه استیلیکو گه گاه به یونان وثراس در می تازید اما قصد او تنها این بود که از آفند آلاریک به رم باختری پیشگیری نماید ودست اورا در رم خاوری آزاد بگذارد. 

درچنین آشفتگی رم بود که  بهرام چهارم، با همه ی اینکه هون ها از دروازه های کاسپین به ایران در تازیده و تا شمال میانرودان پیشروی نموده بودند، به دور اندیشی نخست به کیفرداد خسرو  در ارمنستان شتافت  و  او  را به گناه ناوفاداری و  هموندی با رم  دستگیر نمود و در تیسفون به زندان اَش افکند .  بهرام سپس برادر خسرو، بهرام-شاپور (به زبان ارمن ورهام شابوه) را به جای او بر تخت پادشاهی ارمنستان بر نشانید. و  سپس او به رویارویی با هون ها شد و آنها را  پس از شکستی سخت به  سو ی رم  فراری داد. چنین بود که نقشه ی ثئودوسیوس و روفینوس در برانگیختن هون ها به آفند بر ایران پیامدی به واژگون داشت. زیرا که اینک آنها به تاخت وتازی ویرانگرانه در رم پرداخته بودند.  به گزارش سنت جروم:
چنین می نمود که خاور از این مصیبت ها بری ست و  تنها از گزارش ها ناخشنودست،  اما هیهات در سالهایی که گذشت گرگ ها نه از عربستان که بل از شمال،   از دورترین صخره های قفقاز قلاده گسیختند و چه بسیار  از استانها را در زمانی کوتاه زیرتاخت و تاز آوردند. چه بسیار از دیر ها  گرفته شد، چه بسیار  رودخانه ها که ازخون مردمان رنگین شد!  آنتیوک به محاصره در آمد و  چه بسیار شهرهای دیگر که رودهای هالیس Halys، سیندوس Cydnus و اُرنتز Orontes و فرات از آنها می گذرند. گروه های اسیران را با خود بردند و عربستان، فنیقیه،  فلسطین و مصر به دهشت اندر شد.
از گزارش سواکراتیس پیداست که این روفینوس بود که از سوی ثئودوسیوس مأموریت داشت که  هون را به آفند از قفقاز بر انگیزد. او می نویسد:
 بنابراین هنگامی که امپراطور آرکادیوس، چنانکه دهناد بود،  سپاهیان را در بیرون از دروازه های کنستانتینوپل دیدار نمود، سپاهیان در یک دم فرمانده ی گارد امپراطور، روفینوس را کشتند. زیرا گمان می رفت که روفینوس  سر فرمانروایی دارد و چنین پیشینه  داشت که هون ها  - ملت وحشی- را  به درون  امپراطوری رم دعوت نموده ست . زیرا در آن هنگام  آنها بر ارمنستان و بخشهایی از خاور در می تاختند.
سوزمون و جاشوای استایلایت نیز از روفینوس به آوند کسی که هون ها را به درون رم آورد نام می برند و همانند سنت جروم یاد آور می شوند که آنها  در ارمنستان و خاور درتاخت و تاز بودند. و این نشان می دهد که  روفینوس از سوی ثئودوسیوس مأموریت داشت که هون ها را برای  آفند  به ایران  فراخواند، اما با مرگِ ثئودوسیوس  و پیروزی بهرام چهارم بر هون ها، هنگامی که آن ها بدرون رم در تاختند ورق برگشته بود. و اینک او برای فراخواندن آنها گناهکار شناخته میشد. به هر روی، بهرام چهارم پس از  اینکه هون ها  را بیرون راند، شهر کرمانشاه را به یادمان پیروزی اَش بنا نهاد.

بهرام چهارم پس از یازده سال پادشاهی در ۳۹۹ م درگذشت . مانند بسی دیگر  از پادشاهان ساسانی برخی نوشته اند که او نیز بدست مهینان ایران کشته شد و این بر هیچ گواهه ی تاریخی در خور باور استوارنیست.    پس از او مهینان ایران پسرشاپور سوم یزدگرد یکم را بر تخت پادشاهی نشاندند . 

فهرست بخش ها



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر