از گواهههای تاریخی آشور چنین برمیآید که آشوریها از سدهینهم پیشازمیلاد مردمانی را که در درههای کوهستان زاگرس در خاور آشور و در جنوب پادشاهی مانئا Mannea (در بخشی از آذربایجان خاوری و همهی آذربایجان باختری تا کردستان کنونی) میزیستند از برای همانندی آيین و فرهنگشان مادها میخواندند. از اینگواههها چنین برمیآید که آنها همهی دولتشهرهای زاگرس را اگرچه که باهم هموند نبودند نیز ماد مینامیدند.
نام کسانی که ما بیگمان میتوانیم ایرانی بخوانیمشان اندک نیست. برای نمون آئورا پارنو Auraparnu (اهورا فرنا. گ.ن) پارهی آئورا دیده میشود که به میانای "خدا"ست که در روزگار هخامنشیان در نام پروردگار همه بودنیها ، "خداوند فرزانه" آئورامزدا Auramazda (اَهورامزدا) دیده میشود. بغبَرانَ Bagbarana ، همانند نام سرزمین بیت بَغَیا Bit Bagaia که در برگردان به زبانسامی بیت ایلی Bait Ili ( "خانهی خدا") شد ، در برگیر پارهی بَغَ baga است که واژهئی ایرانی از روزگار کاسهاست. سَتَرپانو Satarpanu (شهربان) مانند سَتَرِشو Sarareshu برگردان نوشتاری آشوری از واژهی پارسی کهن خشَثرا Khshathra به میانای کشور پادشاهی ست . اَشپَبَرا Ashpabarra (اسب بر) واژهی همآمیختهئی است از اسب و کُنار (فعل) "بردن" که به آشکار میانای " سپاهی سواره" میدهد. بیگمان ناتوانی نویسندهی آشوری از بازسازی نوامندی (ثروت) آواهای ایرانی برروی خشتهای رُس هنگامی که نامهائی مانند اوشرَی Ushrai (هوش رای)، هردوکو Hardukku، ( هورداد آک) و اَربَکو Arbaku (اَرتهبان آک) بسیاری از نامهای ایرانی دیگر را از ما پنهان میدارد.
برپایهی داستان هردوتوس، که آگهدادهای خویش را از یکی از شهروندان ماد به نام هارپاگوس (هورپاک) دریافت نموده بود؛ دیائوآک، پسر فرَئورتس Φραόρτης, (فَره اَرتِه، به انگلیسی Phraortes) مردی دادور بود، که در روزگاری که ستم و بیداد بر سرزمین ماد گسترده بود، میخواست که داد و داوری را در سرزمین خویش بهگستراند. رفتهرفته آوازهی او به آوند داوری دادگر در میان شهرهای ماد بالاگرفت . هرچند او سرانجام به این بهان که کار داوری گمارشی دشوارست و ازین گمارش دیگر خسته شده است، خویشتن را بازنشسته نمود . و چون پس از کناره گیری او بیداد و ستم به دیگر بار بر ماد سایه افکند، مردمان ماد در نشستی گردهم آمدند و برآنشدند تا ساختار پادشاهی را برپا کنند. به نوشتهی هرودوتوس:
αὐτίκα δὲ προβαλλομένων ὅντινα στήσονται βασιλέα, ὁ Δηιόκης ἦν πολλὸς ὑπὸ παντὸς ἀνδρὸς καὶ προβαλλόμενος καὶ αἰνεόμενος, ἐς ὃ τοῦτον καταινέουσι βασιλέα σφίσι εἶναι.
بیدرنگ پرسش به پیشآمد: چه کسی را میباید پادشاه نمایند؟ سپس همهی مردم با آوایی بلند نام دیائوآک را بهپیش نهادند و او را بستودند ، تا که همگی پذیرفتند او میباید پادشاهشان باشد.
Μ᾽ αυτόν τον τρόπο συνένωσε ο Δηιόκης μόνον το έθνος των Μήδων και έγινε αρχηγός τους. Είναι οι φυλές των Μήδων τόσες: οι Βούσες, οι Παρατακηνοί, οι Στρούχατες, οι Αριζαντοί, οι Βούδιοι και οι Μάγοι. Τόσες είναι των Μήδων οι φυλές.
چنین بود که دیوکیس نیاشن ἔθνος ماد را یگانوند (متحد) نمود و تنها فرمانروای آنان گشت. تبارهای ماد اینها هستند بوسس ، پاراتَکینوی، استروخاتس، آریزانتوی، بودیُی و مگُی. تبارهای ماد بسیارند.
با همه آشکارستکه،نام این تبارها در نبشتهی وی، از برای ناسازگاری آواهای یونانی برای بازسازی آواهای ایرانی، پریشان شده است، زیرا که مگُی Μάγοι همان مغهای میترا باورند. چنیناست که به ناخوشنودی میبایدگفت، که تاریخ نویسان اروپایی نامهای بهکاربردهشدهی هرودوتوس را پریشانتر نیز نمودهاند، برای نمون بوسس Βούσες و استروخاتس Στρούχατες را در انگلیسی بیزیی Busae و استراکیتز Struchates به زبان میآرند. برخی نوشتهاند که بوسس از واژهی ایرانی بوزا buza به میانای بومی (نا ایرانی) گرفته شدهست که بسیار شگفتآور مینماید. اگرچه در این نامها میتوان پارههایی از واژههای پارسی باستان و سانسکریت را پیدا نمود.
Σύστησε γύρω από τον εαυτό του αυτή την εθιμοτυπία για τον εξής λόγο: για να μην τον βλέπουν οι συνομήλικοί του (που είχαν ζήσει μαζί του και που δεν ήσαν από ταπεινότερο σπίτι ούτε και στην αξία κατώτεροι) και αισθάνονται άσχημα και ζητούν να του κάνουν κακό· αλλά με το να μην τον βλέπουν, να πιστέψουν στο τέλος ότι είναι πράγματι κάτι διαφορετικό από αυτούς.
او (دیائو آک) این دیوارها را برای خویش در پیرامون کاخ خود بساخت و فرمان داد که مردمان در برون از این دیوارها خانه کنند. و هنگامیکه همه چیز ساخته شد، این او بود که این وندیداد را برگذرانید که هیچکس نمیباید به بارگاه شاه اندرآید ، و همهی بارهها میباید با بهکارگیری پیامرسانان انجام گیرد و هیچکس نمیباید پادشاه را ببیند، و افزون بر این هرآنکس که در برابر پادشاه بخندد و یا آب دهان بیاندازد به آوند ' بیآزرم' شناخته خواهد شد. او به پایش (مواظبت) بسیار بود که خویشتن را از مردمان بهگفتهئی همسان باخود ( که در کنار او پرورش یافته بودند و از تباری مهین بودند و با وی در فرهوری برابر بودند) پنهان بدارد تا به جایانکه آنها با دیدن او به رشک آیند و به دُشکاری با او برانگیخته شوند، با ندیدن او باور بدارند که او اینک کسی دیگر شده ست.
Όταν τα τακτοποίησε όλα και έγινε δυνατός με την άσκηση της εξουσίας, ήταν αυστηρός στην περιφρούρηση της δικαιοσύνης: του έφερναν μέσα στο παλάτι τις δικαστικές υποθέσεις γραμμένες· εκείνος έκρινε ό,τι του έφερναν, και τη γνωμάτευσή του την έστελνε πάλι έξω. Αυτό ήταν το σύστημά του προκειμένου για τις δίκες. Αλλά και άλλα μέτρα τάξεως είχε πάρει: κάθε φορά που άκουγε πως κάποιος σηκώνει κεφάλι, αμέσως τον μετακαλούσε και του επέβαλλε τιμωρία ανάλογη με το αδίκημά του· κατάσκοποι και πληροφοριοδότες του ήσαν σκορπισμένοι σ᾽ όλη την επικράτεια.
پس از آنکه او چنین برنامه ریخت و خویشتن را به نیروی فرمانروائی توانمند ساخت، در گستردن و برپائی داد سختگیر شد. مردمان دادخواستهایخویش را مینوشتند و به او میفرستادند و سپس وی برآنچه نزد او آمده بود داوری مینمود و رای خورا به آنها میفرستاد . چنین بود شیوهی نهادید او در بارهی وندیداد (نحوهی تصمیم گیری او در موضوعات قانونی) و او راهکارهائی دیگر نیز داشت؛ برای نمون هنگامی که شنید کسی به تبهکاری پرداخته است، به دنبال او میفرستاد و از برای هر پادرازی و سرکشی که کرده بود وی را کیفری بهسزا میداد. و او آگهیگردآوران و شنفتاران در همه کجای سرزمیناَش داشت.
We are perhaps conditioned (not least by the contrast Herodotus’ Demaratus draws between Spartan obedience to Law and Xerxes’ subjects’ obedience to the King) to regard behaviour of this sort as Greek, but (if so) it is a conditioning we ought to resist, not just because of the importance of data in the ideology of Achaemenid royal inscriptions but because the role played by even-handed settlement of lawsuits in the Deioces story does not obviously conform to a Greek stereotype: Greek law-givers are usually a product of political stasis, and Greek tyrants do not characteristically emerge as law-givers—not least because tyrants represent the suspension or circumvention of ordinary legal process.
ما شاید در گیر دربِوَندیئی شدهایم که رفتار دادگزارانه را رفتاری یونانی میشناساند (نه تنها از اینرو که پادشاه اسپارت دماراتوس، در تاریخ هرودتوس، در گفتگو با خشایارشاه سربهفرمانی اسپارتها را از وندیدادمندی (قانونمندی) آنها میگیرد و سربهفرمانی مردمان خشایارشاه را از پیروی از شاه، واین دو را رویدررو مینهد)، اما (اگر هم که چنین باشد) این دربوندیئیست که می باید دربرابرش ایستادگی نمائیم، نهتنها از این رو که برپایهی دادههای سنگنبشتههای هخامنشی اینچنین نبوده که بل از اینروکه چارهکرد دادورانهی دادخواستهای مردمان در داستان دیائوکو با دیس-نمونهی یونانی همسازگار نیست: زیرا دادگذاران یونانی درهموارهئیک (معمولا) فرآوردهی چگونبود سیاسی میباشند و خودکامگان یونان کسانگی (کاراکتر) آنرا ندارند که دادگذار باشند، چراکه به کمترین آنها نمایندهی به آویزیدن (تعلیق) یا میانبرزدن روندهای دادوری هستند.
خوشبختانه، اینک با دست یابی به یافتههای باستانشناسی بابل و آشور و ایلام، میتوانیم و میباید خویشتن را از بند دربوندهای نگرشهای یونانی، تا آنجا که شدنیست، رهاسازیم. بیگمان اینکه آشوریها در نوشتهی تیگلاث -پیلسرسوم Tiglath-Pileser III، سارگن Sargon و آشور بانیپال Assurbanipal مادها را دانو dannu میخواندند، که آوندی ست که برای ایزدان بهکار میرفت و به میانای توانا و نیرومند و سترگ ست، نشان از آن دارد که آنها مادها را در میان همهی نیاشنهای (ملتها) آن روزگار برجسته میگرفتند. این که شماری از پژوهشگران برآنند که این آوند به میانای دامنهنشینان کوهستان است درست نیست. زیرا آنها مردمان دیگری را که در دشتهای پائین و پست در دامنهی کوهها زندگی مینمودند دانوو نمی خواندند.
میتاتی ، از اهالی زیکیرتا ، در برابر نیروهای من ایستادگی نموده بود . او و سپاهیان کشورش به جنگلها گریخته بودند و هیچ ردپایی از آنها دیده نمی شد. من پردا ، پایتخت شاهی وی را خاکستر نمودم. من بیست و سه شهرک بزرگ در آن پیرامون را گرفتم و آنها را ویران نمودم. شهرهای سوانداخول Suandakhul و زورزوکا Zurzukka ، در کشور وان ، از میتاتی هواداری نمودند. آنها را گرفتم و به غارت كشیدم. سپس من باگداتی را در کوه میلدیس Mildis گرفتم ، و او را پوست برکندم. من دَیائوآك و نزدیکان او را به هماث Hamath دوریک كردم (تبعید) و آنها را در آنجا به نشیمن واداشتم. سپس اولاوساوناو در بلندای کوههای خود از دستاوردهای با شکوه من شنید: او همانند یک پرنده شتابزده آنجا را ترک نمود و پاهای مرا ببوسید. من تبهکاریهای بیشمار او را ببخشیدم و از نابکاریهای او گذشتم. من او را عفو کردم. من او را بر تخت پادشاهی برنشاندم. من دو بارو و بیست ودو شهر بزرگ را که از اورزهاUrzaha و میتاتی گرفته بودم به او دادم. من کوشیدم آشتی را به کشورش بازبگردانم. من نگارهی خدایگانی خود را بساختم: و بر روی آن فرازمندی خدای آشور ، پروردگارم، را بنوشتم ، و بسیاری از همسانههای آن را در ایزیرتی Izirti، شهر خداوندگاری وی برپا کردم. من به ایرانزو ، پادشاه کشور رودخانه ، در هوپوسکیا Hupuskia ، شهر فرمانروائی وی ، باجی از اسبها ، گاوها و بره ها را بربار (تحمیل) کردم.
پادشاهیهای دولتشهرهای ماد مانند: پادشاهی "الیپی" Ellipi در مرزهای شمالی ایلام که تا نهاوند گسترده بود، و در نوشتههای آشوری از هنگام پادشاهی اسارهادون تا شالامنزر سوم از آن نامبرده شده ست. الیپی از روزگار سارگن دوم کانون پایداری مادها در برابر نیروهای آشور شد، پادشاهی "لاولاوبی" Lullubi ( به زبان آشوری زاموا Zamua یا Mazamua) که در دشتهای بارآور "شهرزور" در زیر فرماندهی اردلانها (کرکوک کنونی) در برابر نارامسین بهپا خواستند، پادشاهی "نامری" Namri در نزدیک رود دیاله و بیت همبان Bit Hamban (به پارسی کهن کامَبَدان Cämabadän به یونانی کاموادان Kαμβαδηνη) و "مانائی" Mannai در جنوب دریاچهی ارومیه و "پارسوا" یا "پارسواش" Parsuash در غرب آن دریاچه که نخستین نشیمنگاه پارسها پیش از کوچشان بهسوی انشان در فارس بود دولتشهرهایی وندیدادمند (قانونمند) بودند که در برابر گسترشگری و تاختوتازهای آشوریها نیرومندانه پایداری مینمودند.
پادشاهی فرهاَرته ( فرورتیش)،
همانگون که دیدیم سارگون دوم ، پس از پیروزی در نبرد دیائوآک و خاندانش را به دوریک (تبعید) در شهر حمص (در سوریهی کنونی) فرستاد و چنین می نماید که او در آن شهر درگذشت. پس از دیائوآک پسرش فرهاَرته (به پارسی باستان فرورتیش، به یونانی فرائورتیس Φραόρτης ، به انگلیسی Phraortes) در روزگار پادشاهی اسارهدون Esarhaddon، در آشور، که از ۶۸۱ تا ۶۶۹ پیش از میلاد به درازا کشید ، بر تخت پادشاهی ماد نشست. در خشتنبشتههای اساهادرون، او کَشتریتی Kashtariti خوانده میشود که آشورینه شدهئی خشَثریتاَ Khshathrita در پارسی باستان است که در پارسی امروز همان آوند شهریار ست. در خور به یاد است که در پادشاهی داریوش هخامنش، سرداری همنام با فرهاَرته و از بستگان وی، سر به شورش نهاد، این فرهاَرته (در پارسی کهن فرورتیش)، نیز خویشتن را خشَثریتاَ میخواند.
به هرروی چنین می نماید سناخریب، پسر و جانشین سارگن دوم، فرهاَرته را که به همراه پدرش به دوریک (تبعید) فرستاده شده و در آشور پرورش یافته بود، به این امید که او پادشاهی سر به فرمان باشد و مردم ماد دست از شورش و بپاخیزی برکشند، به آوند پادشاه دست نشانده به ماد بازگردانیده بود.
به نوشتهی هرودوتوس: پس از درگذشت دیائوآک، که برای پنجاه وسه سال فرمانروائی نمود، پسر او فرهاَرته به پادشاهی رسید. وی پس از آنکه برتخت نشست ، خرسند از این نبود که تنها برمادها فرمان براند. و همانگونه که از خشت نبشتههای آشور بانیپال ( ۶۶۹ تا ۶۳۱ پیش از میلاد) میتوان دریافت؛ هنگامیکه فرهاَرته در ۶۷۵ پیش از میلاد به پادشاهی دولتشهر کرَکَشی رسید اسارهادون پادشاه آشور در همان سال که ششمین سال پادشاهی وی بود در نبردی با مَگاللو Magallu پادشاه ملید Melid شکست خورد و یکسال پس از آن نیز در نبرد با مصر شکست خورد. چنین بود که فرهاَرته از درگیریها و سستی آشور بهرهگرفت و پادشاهیهای دولتشهرهای ایرانی ماد و پارس را به زیر فرمان خود آورد . به نوشتهی هرودوتوس؛ هنگامی که این مردمان نیرومند δυνατοί به فرمان او شدند او بر کشورهای آسیا یکی پس از دیگری چیره شد. چنین مینماید که او با سه پادشاه ایلام، هوبان هَتلَش دوم Huban-Haltaš II، هورآک (ئورتاَک Urtak یا Urtaku) و تَپتا هومان انوشین آک (تپتی هوبان اینشوشیناک Tepti-Huban-Inshushinak که آشوری ها وی را تئومان Te’ummanمی خواندند،) که به گمان برخی از تاریخپژوهان شاید این سهپادشاه باهم برادر بودند، پیوندی دوستانه داشت و شاید با هوراک هموند بود. پس از اینکه هوراک در نبرد با آشور شکست خورد و به ایلام بازگشت. فرهاَرته با کیمریها به هموندی درآمد و با نیروهایش به سوی نینو (نینوا) شهری که سناخریب، نیای آشور بانیپال، پس از در گذشت پدرش سارگن آنرا به پایتختی برگزیده بود درشتافت. در این هنگام اسارهادون که چندگاهی به بیماریافسردگی دچار بود در ۶۶۹ پیش از میلاد درگذشت.
اسارهادون پیش از درگذشتش پادشاهی سرزمین خودرا میان دوپسرش آشوربانیپال و شَمَش-شاوم-آوکین بخش نموده بود. آشوربانیپال برتخت پادشاهیآشورنشست و شَمَش-شاوم-آوکین بر تخت پادشاهی بابل. با همهی اینکه از خشتنبشتههای اسارهاَدون چنین برمیآید که او پادشاهی همهی سرزمین بابل را به شَمَش-شاوم-آوکین وانهاده بود، این گواههها نشان میدهند که آشوربانیپال فرمانروایی برادرش را تنها به شهر بابل و پیرامون آن محدود نموده بود و بهویژه فرمانداران شهرهای بابلی نیپور، ئوروک، ئور و شاهان دستنشاندهی سرزمینهای دریاکنار در دریابار پارس (خلیج فارس) تنها از فرمانروایی وی پیروی مینمودند و شَمَش-شاوم-آوکین را تنها به گونهی پادشاهِ تشریفاتیِ بابل پذیرفتهبودند.
با این همه، آشوربانیپال در شش سال آغاز پادشاهی خود درگیر با ناآرامیهای مصر بود، زیرا در ۶۶۹ پیش از میلاد، پس از درگذشت پدرش و نشستن برتخت پادشاهی، تَهرقا، فرعون مصر، که دو سال پیش در نبرد با اسارهادون از او شکست خورده و فراری شده بود، با آگهی از بیماری افسردگی او به دیگر بار پدیدار شده و توانسته بود برخی از فرمانداران برگزیدهی وی در مصر را با خود هموند سازد. فرهاَرته اینک که آشوربانیپال بسیاری از هموندان خودرا از دست داده بود هنگام را برای آفند به آشور بهنگام می دید. با این همه آشوربانیپال هنوز از ارتشی بسیار نیرومند برخوردار بود، به ویژه اینک پادشاه سکاها مَدیس (بهیونانی مَدیوس Μάδιος) که خواهر وی را به همسری داشت در این نبرد به او یاری میداد. چنین بود که فرهاَرته و بخش بزرگی از سپاهیانش در نبرد با آشوربانیپال و هموندهای سکائیِ وی به خاک درغلطیدند. آرامگاه فرهاَرته میباید در یکی از سه گورکند روزگار مادها باشد که هنوز در صخرههای سنگی نزدیکی بیستون یا در شمال شهرزور و یا در جنوب دریاچهرضائیه برجای ماندهاَند.
چنین بود که مَدیس پادشاه سکاها در آذربایجان، از کشته شدن فرهآرته در ۶۵۸ پبش از میلاد و در گیریهای آشور بهره گرفت و برای روزگاری دراز (به برآورد هرودوتوس بیست وهشت سال) در سرزمین ماد به تاختوتاز و فرمانروائی پرداخت . این سکاها در آغاز سدهیهفتم پیش ازمیلاد از ماورای قفقاز (از راه داغستان در خاور قفقاز) به آذربایجان اندر آمده و پادشاهی خودرا برپا نموده بودند. آنها در نخست به امپراتوری اورارتو در شمال خاوری امپراتوری آشور آفند آورده بودند، سپس در ۶۷۴ پیش از میلاد، فرماندهی آنها، پارتَتَواَ Partatua ( به میانای توانای پارت - به یونانی پروتوثیَس Προτοθύης) با فرهاَرته هموند شد و به نبردهای وییاری داد، هرچند در پایان او به فرهاَرته وفادار نماند و پیش از درگذشتش به نیروهای آشوربانیپال پیوست. چنین بود که مدیس، پسر وی، در نبرد با فرهاَرته به آشوربانیپال یاری داد. او پس از کشته شدن فرهاَرته به ماد در تازید، و این مَدیس بود که کیمریها را که با مادها هموند بودند از آسیا به اروپا بیرون راند. به نوشتهی هرودوتوس مدیس "سرور آسیا" شد. به گزارش هرودوتوس:
سکاها سپس برای بیست و هشت سال بر آسیا فرمانراندند: و همهی آن سرزمین از برای گردنکشی و خشونت آنها ویرانه شد، زیرا نه تنها آنها از همه کس باج میگرفتند، باجی که بر هر تن گمارده بودند، به تاختوتاز هم پرداخته و همه دارايی مردمان را به یغما میگرفتند. شمار بزرگی از آنان در میهمانی هوروخشتره و مادها پذیرائی شده و مست گشتند و سپس کشته شدند؛ و چنین بود که مادها امپراتوری خویش، و همهی آنچه را که در پیش داشتند را بازیافتند و نینوا را گرفتند (به گونهئی که در پایان تاریخ خود نشان خواهم داد) و همهی آسیا مگر استان بابل را به زیر فرمان خویش آوردند.
در اینجا میباید هشدار داد که به باور بسیاری از تاریخپژوهان هرودوتوس برای ساماندادن به تاریخ دولتشهرهای ماد، پهرست پادشاهان این سرزمین را به گمانهزنی ساخته ست. به باور من، هرودوتوس یا در بارهی درازای سالهای پادشاهی فرهاَرته اشتباه نموده است-- چرا که شاید او بیش از بیست و دوسال پادشاهی نموده بود-- و یا که شاید در دودمان ماد دو پادشاه به نام فرهاَرته بودهاند. و شاید هم در میان پادشاهی این دو فرهاَرته پادشاه یا پادشاهان دیگری نیز بودهاند که هرودوتوس نام آنها را نمیدانستهست.
شمش-شوم-ئوکین پسر بزرگ اسارهادون، پس از شانزدهسال برتابیدن زورگوئیهای برادر کهترش آشوربانیپال، سرانجام در ۶۵۲ پیش از میلاد، یک سال پس از کشتهشدن فرهاَرته، به یاری ایلام و پادشاهان دولت-شهرهای مادی گوتیوم، امورو و ملوهها به دُشوَری با او بپاخاست . با این همه، پس از نبردهایی که سه سال به درازا کشید، آشور در ۶۴۸ پیش از میلاد بر بابل چیره گشت، و برپایه خشتنوشتههای آشور، شمش-شوم-ئوکین "به مرگی پر از زجر به برکشیده شد،" و خدایان وی "را به آتشی گرفتار نمودند که زندگیش را نابود ساخت".
از گواهههای تاریخی چنین پیداست که آخرین پادشاهان ماد هوروَخشترَه (به یونانی کیاکسارِس Κυαξάρης ، به انگلیسی سیاکستَریس Cyaxares، در پهلوی هوخشَترَه Huxšaθra) و اَستیآک (به یونانی آستیاگِس Ἀστυάγης) بودهاند که نامهایشان در گواهه های تاریخی بابل نیز آمدهاند. پیداست که از دید زبانشناسی میان نامهای کورش (هوروخش) و هوروخشتره پیوندی همشاخه میتوان دید، اگرچه در اینجا جای آن نیست که به ویدائی آن بپردازیم. برپایهی "زمانیاد سرنگونی نینوا" که گواههئی باستانی بابل را در بردارد که به تاریخ پادشاهی نَبوپُلَسر پادشاه بابل ( ۶۲۶ تا ۶۰۵ پیش از میلاد) می پردازد، می توان داستان چیرگی هوروَخشتره پادشاه ماد را بر نینوا، پایتخت آشور پیگیری نمود.
پادشاهی هوروَخشتره
هوروخشتره، نیای مادری کوروش بزرگ، در ۶۲۵ پیش از میلاد شش سال پس از درگذشت آشوربانیپال، پادشاه آشور ، بر تخت پادشاهی ماد بنشست. وی تاخت وتاز سکاها را سرکوب نمود، و به دیگر بار تبارهای ایرانی پارس و ماد و ارمن و ایلام و پارت را به هموندی و یگانگی رهبری داشت. این او بود که آشور را شکست داد و بر نینوا، پایتخت آن کشور چیره شد و این او بود از نیرومندی امپراتوری لیدی تا بدانجا کاست که در پساترها کورش بزرگ، نوهی دختری پسرش، اَستیاک، توانست بر آن کشور چیره گردد. شاید بتوان گفت که هوروخشتره نخستین پادشاه بود که بردگان را آزاد ساخت . زیرا که بسیاری از بردگان آشور، پس از سرنگونی نینوا به دست او، از آشفتگی و هرج و مرج در آن کشور بهره گرفتند و به کوهستانها گریختند.
چنین مینماید که سکاها که به گزارش هرودوت برای بیست وهشت سال در سرزمین ماد به تاختوتاز بودند، پس از کشته شدن فرهاَرته در نبرد با آشور و آغاز فرمانروایی هوروخشتره بهره گرفتند و به هنگامی که وی درگیر استواری بخشیدن به پادشاهی خود و برپایی هموندیهای پدرش با پادشاهان دولت-شهرهای پارس وماد بود برشدت آفندهای خود افزوده بودند . سرانجام در ۶۱۳ پیش از میلاد هوروخشتره توانست بسیاری از آنها را در نبردهایی در سرزمینهای کوهستانی شمال آشور به زیر فرمان خویش آورد. گزارش هرودوتوس در بارهی ضیافت شرابخواری هوروخشتره که مدیس و سکاها را به آن فراخوانده و در آنجا آنان را کشتار نمود به خیالپردازی میماند.
چیرگی هوروخشتره بر نینوا و شکست آشور
پس از درگذشت آشور بانیپال در ۶۳۱ پیش از میلاد امپراتوری آشور ناآرام شده بود و بابلی ها توانسته بودند برای یکسال سرزمین خویش را از بند چیرگی آن کشور رها سازند. اگرچه گواهههای تاریخی دربارهی سالهای پایانی پادشاهی آشوربانیپال و چگونگی درگذشت او خاموش میباشند و تاریخپژوهان برآنند که شاید او سرنگون شده بود و یا که خود از پادشاهی کناره گرفته و پسرش آشور -ئِتیل-لیانی Ashur-etil-ilani را به جانشینی برگزیده بود. پس از درگذشت آشوربانیپال، ناآرامی هایی آشور را فراگرفت. از گواههی واگذاری زمینی از آشور -ئِتیل-لیانی به یکی از اسپهبدانش چنین پیداست که دوتن از سرداران آشور به نامهای نَباو-ریهتو -اوسور Nabu-rihtu-usur و سین-شار-ایبنی Sin-shar-ibni پس از درگذشت آشوربانیپال در بابل سر به شورش نهاده بودند.
به هرروی، پادشاهی آشور -ئِتیل-لیانی چندان به درازا نکشید و او پس از نزدیک به پنج سال فرمانروائی درگذشت (و یا که شاید درنبردی با برادرش سرنگونشد.) جانشین او برادرش سین-شار-ئیشکون Sin-shar-ishkun بود. و چنین می نماید، که در آغاز پادشاهی وی هنوز ناآرامیهای آشور، به ویژه در بابل، دنباله داشت. در این هنگام سردار دیگری آشوری بهنام سین-شومو-لیشیر Sin-shumu-lishir نیز به پاخاست و برخی از شهرهای آشور وی را به پادشاهی برگزیدند. هرچند به سرانجام، سین-شار-ئیشکون توانست او را شکست دهد. سین-شور-ئیشکون همچنین اسپهبدی بابلی به نام نابآو- اَپلا-اوساور Nabû-apla-usur را به نبرد با اسپهبدان شورشی بابل فرستاد و آن شورش را سرکوب نمود. هرچند نابآو-اپلا- اوساور که در تاریخ با نام یونانیش نَبوپُلَسَر Nabopolassar شناخته میشود خویشتن را پادشاه بابل خواند و دست یاری به سوی هوروخشتره دراز نمود. هموندی این دوپادشاه یکی از مهینترین رویدادهای تاریخ است که به نابودی امپراتوری آشور منجر شد.
گواهههای آشور نشان میدهند که هوروخشتره پیش از آفند به آشور پادشاه دولتشهر کَششی Kashisi در سرزمین کاسها، در میانهی کوهستان زاگرس بود. بهگمان برخی از تاریخ پژوهان او در نخست با سپاهیان ماد توانست دولتشهرهای کَریبیتی karibiti و ئوشیشی Ushishi را به زیر فرمان خویش درآورد و پیوندهای رسانهئی آشور به زاگرس را بُریده نمود. بر پایهی این گواههها او کوشید تا فرمانروائی از اهالی ماد، به نام مَمیتی-اَرشو، Mamiti-arshu را به هموندی با خود به دشمنی بر آشور برانگیزاند وی همچنین دوسانی Dusanny فرمانروای سَپردا Saparda، را برانگیزانید تا باهم شهرهای سندو Sandu و کیلمن Kilman (یاکولومن Kuluman) را غارت نمایند. باید دانست که سَپردا در روزگار سارگن دوم بهدست وی افتاده بود و او آن سرزمینرا به استان هارهارِ آشور پیوستانیده بود.
سرانجام هوروخشتره به همراه هموندان خویش که در برگیر کیمریها و سکاها بودند به شهر سیسیرتو Sissirtu در مرز الیپی در استان هاَرهاَر آشور درتازید. شهر دوریک راهبردی (استراتژیک) سیسیرتو، در بیت باروا Bit-Barrua در درهیی در بالاسری رو دیاله جایداشت اسارهادون، نیای پادشاه کنونی آشور، سین-شار ئیشکون Sin-shar-ishkun ، که فرهاَرته، و هموندان ایلامی و کیمری وی را بزرگترین خطر برای آشور در میشمرد، اسپهبد خود شا-نبو-شو را به همراه سپاهیانش، با فرستادن از مسیر تنگهی سَپَردا، به گرفتن دژ و باروی کیلمَن گمارده بود و توانسته بود سیسیرتو را از سرزمین الیپی جداکرده و از آن به آوند پایگاهی برای رویارویی با فرهاَرته بهره گیرد. و اینک نیروهای نوادهی او، سین-شار-ئیشکون با در دستداشتن سیسیرتو از برتری راهبردیدوریک (استراتژیک) برخوردار بودند. بیگمان به دستآوردن چنین پایگاه در پیروزی آشوربانیپال بر فرهاَرته هنایشی بزرگ داشت.
اینک هوروخشتره، به کینجویی از خون پدر، با آفند بر شهر سیسیرتو، که بنا به نوشتههای آشور پایگاهی نیرومند برای سپاهیان هَارهَار در مرز ایلام بود، نیروهای آشور را به زیر کوبشی سنگین فرا گرفت. به گزارش هرودوتوس هوروخشتره نخست به پارسومَش آفند آورد و بر پارسیها چیره گشت، چنین مینماید که تیزاسپ، نیای کوروش، در این هنگام با وی به هموندی درآمد. به هر روی، شش استان مادِ آشور: سپردا، ماد، بیتکاری ، کیشهسو ، هَارهَار و بیتهَمباَن در این بپاخیزی به رهبری هوروخشتره همدست بودند. از گزارشی که شاید نبوریمانی Naburimanni، فرماندار پارسوا به پادشاه آشور نوشته بود میتوان دریافت که پارسوا نیز در این بهپاخیزی همدست بود. این گزارش از راهزنی و دستبرد مانائه به کاروانی که باجهایی را به نیکور پایتخت پارسوا میرسانید آگهی میداد. به هر روی، در این هنگام هوروخشتره که با هموندی پاشاهان ماد و پارس بسیار نیرومند شده بود درخواست یاری و هموندی با نبوپلسر را پذیرفت.
هموندی هوروخشتره و نَبوپُلَسَر پادشاه بابلدرآفند به آشور و سرنگونی نینوا یکی از رویدادهای شگفت و ناگهانی تاریخ باستانست که پیامدهای آن روندار تاریخ را در بستری دگرگون نهاد . به نوشتهی زمانیاد بابلی سرنگونی نینوا:
مادها بر رود تیغریز (دجله) رفتند و در برابر آشور اردو زدند. آنها با شهر جنگیدند و آنرا ویران ساختند. آنها بر مردمانی بزرگ شکستی سهمگین اندرآوردند، آنها را غارت نمودند و از آنجا بیرونشان کردند. پادشاه بابل و سپاهیانش ، که رفته بودند تا به مادها یاری دهند در گاهی بهنگام به نبرد نرسیدند.
در این نبرد مصری ها در زیر فرمانروایی پسامتیک یکم Psamtik I فرعون مصر، (که از دستنشاندگان آشوربانیپال بود) از سین-شار-ئیشکون پسر آشوربانیپال پشتیبانی مینمودند.
چنین بود که پس از چیرگی هوروخشتره بر شهر مذهبی آشور، نیروهای امپراتوری ماد با نیروهای نبوپُلَسَر به هم پیوستند و سرانجام پس از دو ماه و نیم توانستند نیروهای هموند مصر و آشور را شکست دهند و بر نینوا پایتخت آشور چیره شده و آنرا به کینجویی از ویرانی شهرهای ایلام ویران سازند. از زمانیاد بابل چنین برمیآید که سه نبردی که هوروخشتره و نبوپُلَسَر در ماههای خرداد تا مرداد در ۶۱۲ پیش از میلاد با آشور داشتند همان سه شکستی است که دیودوروس سیکولوس برپایهی تاریخ تیزیاس به اَرباسز مادی Arbaces the Mede و بِلِسیس بابلی Belesys the Babylonian نسبت داده است. به هرحال در آخرین نبرد در مرداد ماه نیروهای آشور سین-شار-ئیشکون درهمشکست. به نوشتهی زمانیاد بابل:
پادشاه بابل و هوروخشتره (...) در برابر نینوا اردو زدند. از ماه سیمانو ( خرداد) تا ماه آبو (مرداد)- برای سه ماه- آنها شهر را در پیرابستی (محاصرهیی) سخت گرفتند. در { ناخوانا}روز ماه آبو آنها بر مردمی بزرگ شکستی سخت اندر آوردند. در آن هنگام سین-شار-ئیشکون، پادشاه آشور، درگذشت. آنها یغمايی کلان از شهر و نیایشگاه برگرفتند . شهر را به تلی از ویرانگی کشانیدند (...) در دوازدهمین روز ماه اولولو (بیستم مرداد ۶۱۲ پیش از میلاد) هوروخشتره و سپاهیانش به کشور خود بازگشتند .
شاید باهوده باشد که گفته شود که به گزارش تیزیاس، پزشک ارتخشرخش پادشاه هخامنش، پیرابست (محاصره) نینوا به درازای دوسال بود و حال آنکه بر پایهی گواههی بالا آن پیرابست تنها دوماه و نیم به درازا کشید. برخی بر این باورند که تیزیاس به نادرست درازای پیرابست بابل را، در روزگار پادشاهی شَمشَ-شوم-ئوکین، گزارش داده ست. در اینباره، باید بگوئیم که شاید تیزیاس به بیراهه رفته باشد، اما نمیتوان بر این پایه همهی دیگر آگهدادهای گزارش او را نادرست خواند، به ویژه برخی از پژوهشگران داوش او را که پارسها از هموندان هوروخشتره بودند به نادرست میگیرند. ولی پیداست که در این هنگام پارسها و ایلامیها در انشان (به ویژه از شوش تا پارسشهر با پرسپولیس) در کنار هم میزیستند و بی گمان سربازان ایلام و پارس در کنار هم در نبرد با آشور میجنگیدند. افزون بر این، همانگون که گوسنز Guoosens مینویسد؛ تیزیاس به گواهههای دربار ایران دسترسی داشته است . خود تیزیاس نیز مینویسد که در نوشتن تاریخ خود از "کتاب چرمی گزارشهای پادشاهی" دربار ایران بهره گرفته است.
به هرروی، پس از پیروزی بر آشور، نبوپُلسر برای استواریداد به پادشاهی خویش، دختر هوروخشتره، انیتَه (پارسی کهن آناهیتَ به یونانی اَمیتیس Ἄμυτις) را به همسری پسرش نبوخدنظر (به عربی بختنصر) درآورد. چنین بود که در نخستین روزهای مهرماه ۶۱۲ پیش از میلاد،هوروخشتره پس از چیرگی بر آشور و استواریداد به پادشاهی نبوپلسر ، با گنجینههای تاراج شده از آشور به ماد بازگشت. اما هنوز چندگاهی از پیروزی وی سپری نشده بود که آشوریها در زیر فرمان آشوراوبالیت دوم Ashur-uballit II، برادر سین-شار-ئیشکون در هران، (در شمال میانرودان در ترکیه کنونی) پادشاهی نو آشور را برپا ساختند، پادشاهیئی که به یاری پسامتیک یکم ، برای فرمانروائیِ نوپایِ نبوپلسر در بابل هراسدادی بیمناک پدیدآورده بود. چنین بود که نبوپلسر به دیگر بار در ۶۱۰ پیش از میلاد از هوروخشتره درخواست یاری رزمی نمود. هوروخشتره با نیروهایش به یاری داماد خویش نبوخودنظر، شاهزادهی تاجدار (ولیعهد) که فرماندهی نیروهای بابل را بخاطر بیماری پدر بر عهده داشت شتافت. نیروهای هموند ماد و بابل به سوی هران پایتخت اوشاراوبالیت در تازیدند و آن شهر را به پیرابست (محاصره) کشیدند که از زمستان ۶۱۰ تا آغاز ۶۰۹ پیش از میلاد، نزدیک به یکسال، به درازا کشید، سرانجام هران به زانو آمد و اوشاراوبالیت و بخشی از نیروهایش بسوی کارچمیش، Carchemish در کرانهی باختری رود فرات (در مرز کنونی سوریه و ترکیه در ۵۰ کیلومتری جنوب باختری غازیانتپه در ترکیه) گریختند و او آنشهر را پایتخت تازهی خود نمود.
فرعون پسامتیک یکم، در ۶۰۹ پیش از میلاد در گذشت و پسرش فرعون نِکُی دوم (به یونانی نِکوس Νεκώς) برجای او نشست. او فرمانروایی توانا بود که آرزوی چیرگی بر میانرودان را داشت، و بر آن بود تا راهآب میان دریای مدیترانه از رود نیل تا دریای سرخ را برکَنَد برنامهئی که هرگز نتوانست آنرا به انجام رساند، برنامهئی که داریوش شاه هخامنش در پساتر آنرا دنبال نمود. نیروهای پر شمار فرعون نِکُی دوم اینک شهر کادِش در دهانهی رود اُرنتوس در سوریه را به زیر فرمان داشتند. نیروهای مصر سپس شهر کوماش را به پیرابست (محاصره) درآورده و پس از چهارماه برآن چیره شدند. اینک نیروهای نِکُ و اوشاراوبالیت به هم پیوستند و برای بازپس گرفتن هران بدانسو در تازیدند و هران را که برای سه ماه در زیر فرمان نبوخودنظر و هوروخشتره بود گرداگرد گرفتند. این پیرابست از میانهی تیرماه سال ۶۰۹ پیش از میلاد تا شهریور آنسال به درازا کشید. اما با فرا رسیدن نیروهای کمکی از ایران آن پیرابست شکسته شد و نیروهای مصر و آشور ناچار به گریز شدند.
در ۶۰۷ پیش از میلاد نیروهای هوروخشتره و نبوپلسر به سوی کارچمیش در تازیدند و نخست شهر کیموهو Kimuhu در کرانهی باختری رود فرات را از چنگ نیروهای مصر و آشور رها ساختند. زمانیاد بابلی نبوپلسر برای نخستین بار از همراهی نبوخودنظر ، شاهزادهی تاجدار بابل (ولیعهد) با پدرش گزارش میدهد. برپایهی گزارش این زمانیاد نیروهای نِکُ نه تنها توانستند آفند نیروهای ماد و بابل را در کرانهی باختری فرات درهم شکنند که بل آنها را به پایگاههایشان در آن سوی رودخانه به واپس راندند. بر پایهی گفتاوردی از بروسوس Berossus در تاریخ جوزفوس نبوخودنظر در میانهی این نبرد، در حمص (درمیانه سوریه) از درگذشت پدرش نبوپلسر در بابل آگهی یافت، و بیدرنگ میدان نبرد را ترک نمود تا از نشستن بر تخت پادشاهی پدر اطمینان یابد. چنین مینماید که هوروخشتره نبرد در سوریه را در نبودن داماد خویش ادامه داد، تا سرانجام نبوخودنظر در همان سال به نبرد بازگشت و به نوشتهی زمانیاد بابل
او در سرزمین هتی Hatti (سوریه) بدون رویارویی با هیچ ایستادگی پیشروی نمود ؛ در ماه شاباتو ( کم و بیش در نزدیکیهای فروردین ) با باجی گران از سرزمین هتی به بابل بازگشت.
نبرد هوروخشتره با امپراتوری لیدی
پس از سرنگونی نینوا و بازگشت هوروخشتره به هگمتانه، نیروهای ماد شمالمیانرودان ، ارمنستان و بخشخاوری آناتولی تامرزهای لیدی را به زیر لگام خود گرفت. در این هنگام تباری از سکاها به نوشتهی هرودوتوس از برای بدآمدی که بر ایشان رفت به دربار هوروخشتره پناهنده شدند. هوروخشتره با آنان به مهربانی و بزرگواری رفتار نمود و از آنها خواست که به پسرهایش زبان خویش را بیآموزانند و به آنها شگردهای کمانگیری را فرادهند. هرچند پس از چندگاهی سکاها مایهی برانگیزاندن خشم پادشاه میشوند و ناگزیر به دربار آلیاتس Ἀλυάττης پادشاه لیدی میگریزند . داستان در گیری سکاها از زبان هرودوتوس به افسانهپردازی می نماید اما بیگمان میتوان با نادیده گرفتن گزافههای افسانهئی آن ریشههای راستین نبرد با لیدی را پیگیری نمود. چنین مینماید که امپراتوری توانمند لیدی، پس از چیرگیاَش بر شهرهای یونان در مرزهای باختریاَش؛ مانند اسمیرنه و کلازومنه و میلِتوس، نگران از توانمندی هوروخشتره بود که پس از چیرگی نیروهای ماد بر آشور، بر آسیا و میانرودان چیره گشته و همهی راههای بازرگانی و دادوستد را در دست گرفته بود. و از اینرو بود که الیاتس آن سکاها را برای گردآوری آگهدادهایی به دربار هوروخشتره فرستاده بود.
به هر روی هوروخشتره بازگرداندن آن فراریان سکا را از آلیاتس خواست. اما پادشاه لیدی از بازگرداندن آنها سرباز زد و چنین بود که نبرد میان ماد و لیدی آغاز شد، نبردی که برای پنجسال به درازا کشید. و سرانجام پس از خورشیدگرفتگی، در هشتم خرداد سال ۵۷۵ پیش از میلاد، که همه آسمان را سیاه و تاریک نمود هردوسوی نبرد با میانجیگری سینِس (به یونانی سینسیس Συέννεσις) پادشاه سیلسیا و لابینتوس پادشاه بابل Λαβύνητος ὁ Βαβυλώνιος ( نابونیدوس که در ۵۵۶ پیش از میلاد به پادشاهی بابل رسیده بود،) برآن شدند که به جنگ پایان دهند و در پیمان آشتی رود هالیس Ἅλυς (کیزیلیرمَک در میان ترکیهی امروز) را مرز میان خود بشناسند. و برای پایداری پیمان آشتی میان دوکشور، استوار چنین گشت که آرینه (به یونانی ایرنیس Ἀρύηνις) دختر پادشاه لیدی با اَستیآک، پسر هوروخشتره به همسری درآید. به نوشتهی هرودوتوس تالس خردورز یونانی آن خورشیدگرفتکی را پیشبینی نموده بود و امروزه اخترشناسان میتوانند هنگام آنرا در هشتم خرداد ۵۸۵ شناسائی نمایند. به نوشتهی هرودوتوس:
جنگ برای پنج سال دنباله داشت که در آن هردوسوی ماد و لیدی به شماری پیروزیها دست یافتند. در یکی از برخوردها آنها خودرا درنبردی درتاریکی یافتند: رویدادی که پس از پنج سال نبرد بیبار رخداد: هماینک دو ارتش درمیانهی نبرد بودند، که به ناگهان روز به شب دگرگون شد. این تاریک شدن ناگهانی روشنایی روز را تالس میلتوسی پیشبینی نموده بود، و تاریخ آنرا در سالی که پدیدآمد بهدرستی نهاد کرده بود.
هر دوسوی نبرد مادها و لیدیها هنگامی که تاریک شدن روز را دیدند از درگیری دست کشیدند، آنها اینک بیشتر از پیش خواهان آشتی شده بودند و سازش در میانشان با میانجیگری سینِسیس یک سیلیسیائی و لابینِتوس بابلی مردانی که هم پیمان آشتی رامیان دوپادشاهی به گشتنآوردند و هم زناشوییهایی شاهانه را. آنها آلیاتس را پذیرا نمودند که دخترش آریِنیس را به همسری اَستیآک، پسر هوروخشتره درآورد. زیرا می دانستند که پیمانها بدون بنیانهایی نیرومند به ندرت پایدار میمانند.
باهوده است که بگوئیم سیسرو در کتابش "دربارهی پیشبینی" De Divinatione مینویسد؛ تالس خورشیدگرفتگی را که در هنگام پادشاهی استیآک رخ داد پیشبینی کرده بود. Et quidem idem (Thales) defectionem solis, quae Astyage regnante facta est, praedixisse fertur. اگر گفتهی او درست باشد چنین مینماید که هوروخشتره چندسال پس از آغاز جنگ با لیدی میباید درگذشته باشد و بخشی از نبرد پنجسالهی ماد با لیدی در روزگار پادشاهی نیای کورش، استیآک روی داده است.
به هرروی تاریخ نویسان باختر در گزارشهایشان در بارهی پادشاهی نبوخدنظر هرگز به پشتیبانی هوروخشتره از او که دامادش بود اشاره نمیکنند. بهگزارش جوزفوس از گفتهئی از بروسوس Berossus کاهن بابلی مردوک؛ نبوخدنظر باغهای آویختهی بابل را، که از شگفتیهای هفتگانهی جهان باستانبود، برای همسرش انیتَه، دخترهوروخشتره، بساخت. و این بیگمان نشان از مهینائی و هنایش آن شاهدخت ایرانی و پدرش در بابل دارد. جوزفوس می نویسد:
او در این کاخ دیوارهایی بس بلند بساخت که با ستونهای سنگی نگاهداشته میشدند. و با کشت آنچه که پردیس آویخته خوانده میشد و پر کردن آن با درختان گوناگون ، آنرا چشم اندازی با همانندی ریز بینانه به کشوری کوهستانی داد. او این کار را برای خرسندی شهبانوی خود انجام داد ، زیرا که او پرورشیافته در سرزمین ماد بود و به چشماندازی کوهستانی دلبستگی داشت.
نبوخدنظر و همسرش انیته در سالهای نخست پادشاهی وی دارای دختری به نام شاهدخت کششایا که در سیو یکسال پادشاهی پدرش ، به آوند نوادهیدختری هوروخشتره، دارای توانمندی بسیار شد و چنانکه خشتنوشتههای بابل یرمیآید در بسیاری از کارهایبازرگانی و دادوستد بینالمللی بابل دست داشت. او به همسری مردی زمیندار و توانمند با دارائی فراوان بهنام نِریگلیسار Neriglissar درآمد.
شاید تا سال ۵۸۵ پیش از میلاد که هوروخشتره زنده بود نبوخدنظر با همسر دیگری زناشوئی ننمود . زیرا از گواهههای تاریخ چنین برمیآید که چهار پسر نبوخودنظر سالها پس از شاهدخت کششایا از همسری دیگر به دنیا آمده بودند و از توانمندی و دارائی بسیار برخوردار نبودند. چنین بود که پس از درگذشت نبوخدنظر در سال ۵۶۲ پیش از میلاد، پسر بزرگش آمیل مردوک Amel-Marduk به پادشاهی رسید. اما پادشاهی وی چندان دیر نپائید زیرا نریگلیسار به یاری برادر همسرش، آستیاگ بر او بشورید و بر تخت پادشاهی بابل نشست.
پادشاهی اَستیاگ
اَستی آک ( یه میانای فرمانروای کیهان به یونانی اَستیاجیس Ἀστυάγης) در سال ۵۸۴ پیش از میلاد، پس از مرگ پدرش هوروخشتره ، بر جای او نشست. همانگونه که در پیش دیدیم: شاهدخت آرینه دختر آلیاتس پادشاه پیشین ، و خواهر کروزوس پادشاه همزمان لیدی همسر وی بود . او همچنین برادرزنِ نبوخدنظر پادشاه بابل بود . دختر وی، ماندانا، که به همسری کامبیز پادشاه انشان درآمده بود، مادر کوروش بزرگ بود.
از گواهههای تاریخی چنین پیداست که اَستی آک پادشاهی خودکامه و نابخرد بود. در سدهی ششم پیش از میلاد سرزمینهای پادشاهیهای پارس و ایلام درهمآمیخته و هموند شده و پیوندهای بازرگانی و فرهنگی با پارتهای داهه و شمالباختری ایران با پیروزیهای پادشاهان ایلام در میانرودان گستردهتر و ژرفتر گشته بود و نبرد فرهاَرته و چیرگی هوروخشتره برآشور نودش نیاشنگرایی ایرانی را پررنگتر نموده بود. استیآک اما چشماندازی تنگتر و استانی داشت. او سرفراز از پیروزیهای پدرش اینک به استواری پیوندهای ایرانی مادها با تبارهای پارسی و پارتی و ایلامی دلبستگی چندانی نشان نمیداد و هنگامی که وی آزرم بر پادشاهان ایران، به ويژه بر کامبیز پادشاه انشان، را زیرپا نهاد ناآرامی و بپاخیزی سرزمینهای را بردُشوری با خود برانگیزانید. و چنان مینماید که هارپاگوس از اسپهبدان ایران دوست ماد که راهکارهای وی را برنمیتافت بر او بشورید و با همدستی پادشاهان دیگر ایران و به رهبری کوروش بزرگ وی را سرنگون نمود.
بر پایهی نوشتهی هرودوتوس استیآک برای ۳۵ سال پادشاه بود و برپایهی زمانیاد بابلی نابونیدوس، کوروش بزرگ استیاک را در ششمین سال پادشاهی نابونیدوس شکست داد و با خود به انشان برد. که براین پایه پایان دودمان مادها در فروردین ۵۵۰ پیش از میلاد بود و این همان تاریخی است که از نوشتهی هرودوتوس به دست میآید. اگرچه داستان هرودوتوس در بارهی پادشاهی کوروش به خیالپردازیئی افسانه وار میماند. بر پایهی این داستان استیآک پس از رویای شومی در بارهی نوهی نوزادش، کوروش، به یکی از درباریانش به نام هارپاگوس فرمان به کشتن او میدهد. اما هارپاگوس به پنهانکشتن کودک را به چوپانی واگذار مینماید و به نیکآمد چوپان و همسرش برآن میشوند تا نوزاد را به فرزندی بپذیرند و او را پرورش دهند.
هنگامی که کورش به ده ساگی میرسد، رفتار بزرگوارانه و نیکومنشانهي وی به خوبی نشان می دهد که او یک چوپانزاده نیست (اگرچه هرودوتوس میتوانست بگوید که چوپان و همسرش کوروش را به مانند یک شاهزاده پرورش داده بودند.) استیآک پس از برخورد و گفتگویی با کوروش و همانندی چهرهی او به سیمای خودش، هارپاگوس را به بازپرسی میکشاند که بر سر نوهاش چهآورده بود. و هنگامی که هارپاگوس این گناه خود را میپذیرد که فرمان او را بهجا نیاورده و فرزند ماندانا را نکشته است، اَستیآک او را به کیفر وادار مینماید تا خوراکی را که از گوشت پسرش پخته شده، بخورد. اَستیآک سپس کوروش را به نزد کامبیز و ماندانا میفرستد.
به گزارش هردوتوس هارپاگوس که در پی گرفتن کینخواهی از مرگ پسرش بود، پس از این که کوروش از نوجوانی بدرآمد وی را برانگیزانید که اینک دیگر مادها از پادشاهی خودکامهی اَستیآک به تنگ آمدهاند و آمادهی شورشو به پاخاستن شدهاند. کوروش هموندیئی را درمیان ده خاندان بزرگ پارسی سازمان داد و به یاری آنها بهپاخاست. "اَستیآک همهی مادها را جنگافزار داد و، نابینا شده به دست سرنوشت، فرماندهی سپاهش را به هارپاگوس سپرد." و چنانکه آشکارست هارپاگوس بیدرنگ در میدان نبرد روی به هواداری کوروش بگردانید. و نیروهای بههمپیوستهی پارسها و مادها بهسوی هگمتنانه درتاختند و اَستیآک را به ببند گرفتند.
زمانیاد بابلی نابونیدوس با بخشی پایانی گزارش هرودوتوس همسازگار ست . برپایهی این زمانیاد در ششمین سال پادشاهی نابونیدوس ، پادشاه ماد، ایشتومگو (اَستی آک ):
سپاهیانش را گردآورد و به رویاروئی با کوروش پادشاه انشان شتافت. سپاهیان اَستیآک بر دُشوَری با او بپا خواستند و او را به زنجیر کشیده به کوروش سپردند. کوروش به سوی کشور هگمتانه پیشروی نمود و کاخ پادشاهی را در دست گرفت : و زر و سیم و دیگر بهادارهای هگمتانه را به یغما با خود به انشان آورد.
سرنگونی اَستیآک باردیگر بر نگرانی امپراتوری لیدی که اینک به زیر فرمان کروزوس، پسر و جانشین آلیاتس بود، دامنزد، و پیمان آشتی آن کشور با ماد را به زیر پرسش آورد. در این هنگام کروزوس، به بهانهی کینجوئی از سرنگونی شوهر خواهرش، اَستیآک به ایران در تازید و به نوشتهی هرودوتوس:
سرنگونی پادشاهی اَستیآک (...) و افزایش نیومندی پارسها کروزوس را وادار نمود تا که اگر ممکن باشد و هنوز دیر نشده باشد از نیرومندی پارسها بکاهد.
کوروش کرزوس را در نبرد شکست داد. اما با او به بزرگواری رفتار نمود و وی را در میانهی رایزنان خویش در در دربار جایگاه داد.
مادها پس از آفند اسکندر
به نوشتهی استرابو مادهای آذربایجان در زیر فرماندهی سردارشان آتروپاد تنها کشور ایرانی بود که در برابر آفند اسکندر مقدونی ایستادگی نمود. او مینویسد:
ἡ δὲ Μηδία δίχα διῄρηται: καλοῦσι δὲ τὴν μὲν μεγάλην, ἧς μητρόπολις τὰ Ἐκβάτανα, μεγάλη πόλις καὶ τὸ βασίλειον ἔχουσα τῆς Μήδων ἀρχῆς: διατελοῦσι δὲ καὶ νῦν οἱ Παρθυαῖοι τούτῳ χρώμενοι βασιλείῳ, καὶ θερίζουσί γε ἐνταῦθα οἱ βασιλεῖς: ψυχρὰ γὰρ ἡ Μηδία: τὸ δὲ χειμάδιόν ἐστιν αὐτοῖς ἐν Σελευκείᾳ τῇ ἐπὶ τῷ Τίγριδι πλησίον Βαβυλῶνος. ἡ δ᾽ ἑτέρα μερίς ἐστιν ἡ Ἀτροπάτιος Μηδία: τοὔνομα δ᾽ ἔσχεν ἀπὸ τοῦ ἡγεμόνος Ἀτροπάτου, ὃς ἐκώλυσεν ὑπὸ τοῖς Μακεδόσι γίνεσθαι καὶ ταύτην μέρος οὖσαν μεγάλης Μηδίας: καὶ δὴ καὶ βασιλεὺς ἀναγορευθεὶς ἰδίᾳ συνέταξε καθ᾽ αὑτὴν τὴν χώραν ταύτην, καὶ ἡ διαδοχὴ σώζεται μέχρι νῦν ἐξ ἐκείνου, πρός τε τοὺς Ἀρμενίων βασιλέας ποιησαμένων ἐπιγαμίας τῶν ὕστερον καὶ Σύρων καὶ μετὰ ταῦτα Παρθυαίων.
ماد در برگیر دوبخش است. بخشی از آن "ماد بزرگ" نامیده میشود، كه كلانشهر آن اکباتان است، شهر بزرگی که دربرگیر کاخهای پادشاهی شاهنشاهی مادها ست (پارتها هنوز هم در اینک از این کاخها به آوند نشیمنگاه پادشاهی بهره میگیرند و پادشاهان آنها به دستکم تابستانهای خویش را در آنجا میگذرانند ، زیرا که ماد کشوری سردسیر است؛ اما نشیمنگاه زمستانی آنها در سلوسیا [تیسپاون]، در کنار رود تیغریز [دجله] در نزدیکی بابل است). بخش دیگر ماد آذربایجان است، که نام خود را از فرماندهی به نام آتروپاد گرفته است، که بازدارنده از این گشت که این کشور، که بخشی از ماد بزرگ بود، به زیرفرمان مقدونیائیها درآید. افزون بر این، وی پس از آگهداد خویش به پادشاهی، این کشور را به تنهایی در کشوری جداگانه سازماندهی نمود، و جانشینان او از فرزنداناش تا به امروز ماندگار ماندهاند. و جانشینان وی با پادشاهان ارمن و سوریه و در هنگامهای پساتر، با پادشاهان اشکانی زناشوئی کردهاند .
یافتههای باستانشناسی روزگار مادها در تپهی مارلیک
تپه مارلیک یک گورستان ردهی مهینان ماد در کرانه خاوری رودخانه سپید رود در نزدیکی رودبار گیلان است. آرامگاههای آن دربرگیر انبوهی از گلدانها و تُنگهای زرین و سیمین، زیورها و نبرداپزار است. برخی از آرامگاهها دارای تختههای سنگی خشتریخت می باشند که کالبد مردگان را به همراه دارائیهای که به هنگام مرگ میباید به همراه داشته باشد روی آن گذاشته و سپس آنها را با خاک پوشاندهاند. آرایش آرامگاهها به گونهی نگارهای برجسته و نمایانگر جانداران و مردمان افسانهئی است. تپه مارلیک شاید نشان دهنده گامهای آغاز در پیدایش هنر مادها، یکی از چهار تبار مردمان ایران باستان باشد.
فهرست بخش ها | ||||||
_________________________________________________________________________________
























هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر