پس از در گذشت بهرام پنجم (بهرام گور) پسرش یزدگرد دوم به جانشینی بر تخت شاهنشاهی نشست. تاریخ نویسان ایرانی و عرب در باره ی این پادشاه به کوتاهی بسیار سخن می گویند . فردوسی تنها به سخنرانی او در برابر موبدان می پردازد .
چو شد پادشا بر جهان یزدگرد سپاه پراگنده را کرد گرد
نشستند با موبدان و ردان بزرگان و سالاروش بخردان
جهانجوی بر تخت زرین نشست در رنج و دست بدی را ببست
در این سخنرانی یزدگرد پیمان می کند که به راستی و داد پاشاهی خواهدنمود و به گزارش فردوسی پادشاهی او به دادوری و شادی مردمان گذشت:
اگر بخت پیروز یاری دهد مرا بر جهان کامگاری دهد
یکی دفتری سازم از راستی که بندد در کژی و کاستی
همیداشت یک چند گیتی بداد زمانه بدو شاد و او نیز شاد
پس از این فردوسی تنها می نویسد که پادشاهی یزدگرد دوم هجده سال بود ولی از هیچ یک از رویدادهای پادشاهی وی آگهدادی فراهم نمی آورد. در تاریخ تبری نیز آگهداد چندانی در باره ی پادشاهی وی به دید نمی آید. وی می نویسد:
پس یزدگرد، پسر بهرام گور به جانشینی توان پادشاهی را دریافت. و به هنگامی که افسر پادشاهی بر تارک او نهاده شد، بزرگمردان کشور و مهینان ببارگاه اش آمدند و بر چکاد وی به نیایش آشاوانی دادند . و بر فراز شدن وی را بر اورنگ پادشاهی خجست گفتند. و او آنان را به گویشی دلنشین پاسخ داد و از پدر و هنرهایش یادکرد که چگونه با شهر وندان رفتار می نمود و چه هنگام بسیار از روزگار خویش را به بارداد همگان برای رسیدگی به خواسته هاشان می گذرانید. و به آنها گفت که اگر از وی رفتاری بمانند رفتار پدر، بدانسان که به آن خو کرده اند، نخواهند دید؛ نمی باید که او را به سرزنش گیرند، چرا که اگر او در بارگاهش، هر از گاه، از دید مر دمان کناره خواهد گرفت، تنها از برای راهکارهایی به پنهان، از برای فریب دشمنان خواهد بود، وین سرانجام به بهره ی مردمان و شاهنشاهی خواهد گشت. و که او ، مهرنرسه، پسر بُرازه ، نخست وزیر پدرش ، را به نخست وزیری برگمارده است، که با آنها به بهترین شیوه ی ممکن رفتار خواهد نمود و مر آنانرا بهترین روندهای کشورداری را بنیان خواهد نهاد، و که بدون ایستایی دشمنانش را به زانو در خواهد آورد، هرچند که با شهروندان و سپاهیان همواره رفتاری به مدارا و نیکخو یی در پیش خواهد گرفت.
در تاریخ های نوشته شده در ارمنستان مانند تاریخ یغیشه واراپت و تاریخ لازار پاراپسی اگهدادهای ارزنده یی از روزگار و راهکارهای این پادشاه و دیوانمردان او میتوان پیدا نمود. اگرچه می باید در دید داشت که به باور شماری از پژوهندگان تاریخ، بخش هایی از تاریخ یغیشه واراپت بدست نسخه برداران باورمند به آئین ارتدکس از میان رفته و یا دگرگون شده ست -- چرا که چنین می نماید که یغیشه با مسیحیان نستوری پیوند داشت و از پیروز، شاهنشاه ساسانی، پسر و جانشین یزدگرد دوم، هواداری می نمود. چنین بود که شاید نسخه بردارانی که از باورهای او ناخرسند بودند، بخشهایی از تاریخ او را که بگمان شان به هواداری از ساسانیان نوشته شده بود دگرگون نموده اند. دوستی یغیشه با نستوریان از گزارش توماس اَردیرونی پدیدار ست که می نویسد؛
در روزگار شاه پیروز دوم، که در سالهای ۴۵۹ تا ۴۸۳ پادشاهی میکرد، یکی از پیروان نستور، به نام بَردسومَی ، خویشتن را به اسقفی وانمود می کرد، و بر آن بود که کج باوری نستوریان را توانایی دهد. وی شاهزادگان ارمن را از برای ناوفاداری شان به پیروز، بزهکار خواند. و مایه ی ستم و خونریزی بسیار گشت.
در آن روزگاران کریستَپور یکم (۴۸۰-۴۷۵) ، اسقف بزرگ ارمنستان بود که برکرسی شکوهمند سنت گرگوری نشسته بود. وی نامه یی به استانهای آشور فرستاد و به آنها هشدار داد که خویشتن را با مسیحیان نستوری در هم نیامیزند . او به همان سان نامه هایی به کلیساهای ارتدکس خوزستان فرستاد و همچنین به شاهزادگان و اسقف های استانهای تِرشان و سرنشینان خاخدازور .
بَردسومَی با زرنگی و فریب آن نامه را به دست آورد، و آنرا به شاهنشاه فرستاد و به او چنین نوشت؛ " همه ی آنچه که اسقف بزرگ ارمنستان نوشته ست به شورشی به دشمنی با تو خواهد انجامید. و شاهزادگان ارمن را به زیر فرمان امپراطور رم خواهد برد. اینک خود دانی که چه می بایدت کردن." بَردسومَی برای آنکه نشان دهد که خودبیگناه ست به اردشیر شهر (در کناره ی رود تیغریز) درسرزمین موبدان شد تا که دانه ها ی کج باوری نستوری را در آنجا بی افشاند . در این هنگام وارتابدِ آشاوان ما، یغیشه، در سرزمین موبدان بسر می برد ، و بردسومي به نزد او آمد ، و زو درخواست تاریخ ارمن ها را نمود، که یِغیشه به فرمانِ سینت واردان نوشته بود، و یغیشه درخواست او بپذیرفت .
و چنین است که رویدادهای پادشاهی یزدگرد در تاریخ یغیشه را می باید با دقت بسیار بررسی نمود. از سویی دیگر تاریخ نویسان کهن رم به هواداری از کشورشان در باره ی پیروزهایی های ایران بسیار یکسویه و هر از گاه به نادرست گزارش داده اند، هرچند شاید بتوان با پژوهشی میان متنی و به یاری نوشته های تاریخ نویسان ارمنستان تا اندازه یی رویدادهای روزگار یزدگرد دوم را بازسازی نمود. به نوشته ی سی. اِف . نیومَن C. F. Neumann پژوهشگر پرآوازه ی تاریخ در سده ی نوزدهم:
نوشته های تاریخی ارمنستان به ویژه ارزشمندند ، زیرا در بسیاری از باره ها، به ما توانایی می دهند که آگهدادهایی که تاریخ نویسان بیزانتیوم بر ما فراهم اورده اند را به یاری آنها تکمیل و تصحیح نمائیم . که چه ناقص و پر اشتباهند گزارش های آنها در باره ی ارمنستان و ایران! تئوفانس، اواگریوس ، پروکوپیوس ، و دیگران ، که رویدادها و چهره ها را به نادرست درهم آمیخته اند ، چنانکه برای نمون، پادشاهان؛ یزدگرد یکم، بهرام دوم و یزدگرد دوم را و یا پیگردهای گوناگون را که در هنگام پادشاهی آنان رخ داد. آنها حتی در باره ی رخداد هایی که بی گمان می باید از آنها آگاه می بودند خاموش مانده اند، تنها از اینرو که آن رخ دادها مایه ی شرمساری دربار بیزانتیوم و یا مسیحیان می شود.
چنین است که برای نمون، ایرانی ها دوبار از رم بازگرداندن شهروندان مسیحی خودرا خواستار شدند. یکبار در روزگار بهرام دوم و به دیگر بار در روزگار یزدگرد دوم؛ در نخستین بار تئودوسیوس دوم آن خواسته را، بر پایه ی رایزنی با اسقف اتیکوس، رد نمود و زانروی درگیر نبرد با بهرام شد. وین روند شکوهمند را سوکراتیس ، پرکوپیوس ، اگاثیاس ، تئوفانس ، سِدرِنوس ، و برخی دیگر به ریز ریز گزارش داده اند . اما در دومین بار که، همانگونه که از نوشته ی یغیشه در می یابیم، تئودوسیوس به خواسته ی ساسانیان گردن نهاد، در نوشته های بیزانتیوم کمترین آگهیی، چه به نکوئی و یا چه به نکوهش در باره ی آن دیده نمی شود.
به هر روی همانگونه که خواهیم دید، با همه ی اینکه در گزارش های مسیحیان یزدگرد دوم به آوند ستمگری روان پریش و خونخوار شناسانده شده که در پادشاهی وی کلیسائیان به زیر پیگردی سخت و سنگین گرفتار آمدند، چه در سرزمین شاهنشاهی اش، زیرا که در میانرودان "شهیدان" مسیحی بسیار بودند، و چه در ارمنستان که بر پایه ی فرمان ۴۴۹ م او، آئین ذرتشت (که براستی آئین میترائی زروان بود) را بر ارمنستان و گرجستان به زور بارنمود، وین راهکار مایه ی بپاخیزی مردمان و شورشی بزرگ در آنجا شد، یزدگرد هر آنگاه که می توانست، حتی پس از سرکوبی شورش ها، به مسیحیان آزادی در پرستش و نیایش میداد. و و اکنش های تند وی در باره ی آئین مسیح از یکسو از تندروی مسیحیان در میانه ی دخالت های کنستانتینوپل و آغالش های آگوستای متعصب رم، پاولچریا، شاخه میزد و از سویی دیگر از کین توزی موبدان که از وی می خواستند که از آئین نیاکان خویش پاسداری نماید. واین نرمش او تا اندازه یی از رفتار او با یهودیان آشکارست که با همه گلایه ها و بدگویی های مسیحیان و موبدان ذرتشتی از آنها وی در سال ۵۵-۴۵۴ میلاد تنها بر گذاری دهناد سبات یهودیان را در روز شنبه پروا نداد و چندی پس از آن نیز با بالاگرفتن تنش ها تنها فرمان به بستن آموزشگاه های دینی آنان داد.
یزدگرد دوم شاهدختی بنام دیناک را به همسری داشت که از و دو پسر به نامهای هرمز و پیروز داشت.
یزدگرد دوم شاهدختی بنام دیناک را به همسری داشت که از و دو پسر به نامهای هرمز و پیروز داشت.
یزدگرد دوم، آفند نیروهای آتیلا به ایران و کینجویی آتیلا از امپراطوری رم
هنگامی که یزدگرد دوم بر تخت پادشاهی ایران نشست، چگونگیِ باره های کشور را در رابطه با رم بسیار پیچیده یافت، چراکه از یکسو پاولچریا خواهر پرقدرت امپراطور که اینک از امور داخلی رم به کنار گذاشته شده بود تلاش خود را برای گسترش آئین مسیح به کار می برد و می کوشید تا کلیسای نستوری ایران و کلیسای ارتدکس ارمنستان را در زیر پوشش رهبری کلیسای کنستانتینوپل بدرآورد. از سویی دیگر، در این هنگام هردو امپراطوری خاور و باختر رم در زیر هراس از تاخت و تاز آتیلا امپراطور هون ها بودند که کرانه های دانوب را به زیر فرمان داشت و پاولچریا میکوشید تا آتیلا را برانگیزاند تا شکست هون هارا در روزگار بهرام چهارم از نیروهای ایران فراموش کند و یکبار دیگر نیروهایش را از سوی دروازه های کاسپین، در دربند گرجستان، بسوی ایران سرازیر نماید. به باور اگوستای کنبستانتینوپل درگیری هون ها با ایران از نیروی هر دو امپراطوری می کاست و دست کلیسای کنستانتینوپل را در دخالت در کلیساهای ایران و ارمنستان باز می گذاشت.
همانگونه که در پیش دیده ایم، تئودوسیوس دوم پس از آنکه دریافته بود که راهکارهای خواهرش پاولچریا، که به او آوند آگوستا داده بود، در ستیزه جوئی با ایران و دخالت های نابجای وی در باره های کلیسای نستوریان ایران هزینه های هنگفت برای رم به بار آورده است کوشیده بود تا از دخالت های وی در کشورداری رم بکاهد. او به توصیه ی کریسافیوس Chrysaphius وزیر در بار خویش پرکوپیوس، داماد آنثمیوس، نخست وزیر پیشین ( که سرپرستش یزدگردیکم برای او برگزیده بود، و کسی بود که به ترپند آورلیون و پشتیبانی پاولچریا از کار برکنار شده بود) را به جای آناتولیوس به فرماندهی نیروهای خاوری رم برگمارد و ایزیدوروس، پسر آنثمیوس ، را به بزرگ فرمانداری ایللریوم برگزید. کریسافیوس همانگون که خواهیم دید، خواجه یی زیبا رو بود، که تئدوسیوس به وی شیفته بود و به او اعتماد ی فراوان داشت. پاولچریا که کریسافیوس را دشمن می داشت، پس از آنکه از دخالت در امورداخلی امپراطوری رم خاوری (بیزانتیوم) کنار گذاشته شد تا هنگامی که ورق سرنوشتش برگشت و پس از درگذشت پرسش برانگیز برادرش بر تخت امپراطوری نشست و به دیگر با رلگام فرمانروایی را به دست گرفت، همه ی روزگار خویش را به برنامه ریزی برای گسترش نفوذ کلیسای کنستانتینوپل می پرداخت.
از سویی دیگر، همانگون که در پیش دیده ایم،در سالهای پایانی پادشاهی بهرام گور، امپراطوری رم خاوری با دشواری بزرگ گسترش امپراطوری هون ها روبروشده بود که درگیری با پیامدهای آن از توان نیروهای تئودوسیوس دوم به بسیار کاسته بود. همانگون که در بخشهای پیشین دیده ایم ؛ با پیشروی هون ها از آسیای میانی بسوی اروپا تبارهای" گوث" و "وَندَل" از برابرشان گریخته بودند و با اندرشدن به امپراطوری رم و توان گرفتن بسیارشان، برای آن کشور چالشی بزرگ فراهم نموده بودند تا آنجا که اسپهبدان گوث ها بر راهکارهای رم و دارش آن کشور هنایش فراوان می نهادند.
رم تا اندازه یی خود در توانمند شدن هون ها نقش داشت، چرا که در ۴۲۳ میلادی ، دوسال پس از پیروزی بهرام گور و پیمان آشتی او با رم خاوری، هنگامی که هونوریوس، امپراطور رم باختری و عموی تئودوسیوس دوم، درگذشت و جوآنس Iohannes که از دودمان تئودوسیوس نبود به سرکشی به جانشینی وی بر تخت امپراطوری نشست. تئودوسیوس دوم سپاهی به فرماندهی اسپهبد خود، آرداباوریوس، را به ایتالیا فرستاده بود تا والنتین سوم، پسر خواهر ناتنی هونورویس (و پسرعمه ی ناتنی خود)، را بر تخت امپراطوری رم باختری بنشاند. چنین بود که جوانس، وزیر دربار خود اَئِتیوس Aetius را برای درخواست یاری به نزد هون ها فرستاد. اما هنگامی که اَئِتیوس با شصت هزار سپاهی هون برای یاری به ایتالیا آمد، آگهی یافت که جوآنسِِ سرکش کشته شده و دیگر برای کمک دیر ست. هم اینک والنتین سوم و مادرش "گالا پلاچیدیا" بر تخت امپراطوری رم باختری نشسته بودند. پس اَئِتیوس سر به فرمان گالا پلاچیدیا نهاد و او در برابر وی را به سرفرماندهی سپاه رم در گاول برگمارد و به آوند سپاس از هون ها و پادشاهاشان "روگا" سرزمین پانونیا (مجارستان کنونی) را به آن ها واگذار نمود. چنین بود که هون ها در زیر فرمانروایی "روگا" Ruga و برادرانش، که اینک سر زمنینشان از کرانه های رود ولگا در روسیه تا کرانه های رود دانوب در مجارستان گسترده شده بود، امپراطوری نیرومندی پدیدار آوردند که رفته رفته هردو امپراطوری رم را وادار نمودند تا در برابرشان به دوراندیشی و پروا رفتار نمایند .
همانگونه که در پیش دیده ایم، تئودوسیوس دوم پس از آنکه دریافته بود که راهکارهای خواهرش پاولچریا، که به او آوند آگوستا داده بود، در ستیزه جوئی با ایران و دخالت های نابجای وی در باره های کلیسای نستوریان ایران هزینه های هنگفت برای رم به بار آورده است کوشیده بود تا از دخالت های وی در کشورداری رم بکاهد. او به توصیه ی کریسافیوس Chrysaphius وزیر در بار خویش پرکوپیوس، داماد آنثمیوس، نخست وزیر پیشین ( که سرپرستش یزدگردیکم برای او برگزیده بود، و کسی بود که به ترپند آورلیون و پشتیبانی پاولچریا از کار برکنار شده بود) را به جای آناتولیوس به فرماندهی نیروهای خاوری رم برگمارد و ایزیدوروس، پسر آنثمیوس ، را به بزرگ فرمانداری ایللریوم برگزید. کریسافیوس همانگون که خواهیم دید، خواجه یی زیبا رو بود، که تئدوسیوس به وی شیفته بود و به او اعتماد ی فراوان داشت. پاولچریا که کریسافیوس را دشمن می داشت، پس از آنکه از دخالت در امورداخلی امپراطوری رم خاوری (بیزانتیوم) کنار گذاشته شد تا هنگامی که ورق سرنوشتش برگشت و پس از درگذشت پرسش برانگیز برادرش بر تخت امپراطوری نشست و به دیگر با رلگام فرمانروایی را به دست گرفت، همه ی روزگار خویش را به برنامه ریزی برای گسترش نفوذ کلیسای کنستانتینوپل می پرداخت.
از سویی دیگر، همانگون که در پیش دیده ایم،در سالهای پایانی پادشاهی بهرام گور، امپراطوری رم خاوری با دشواری بزرگ گسترش امپراطوری هون ها روبروشده بود که درگیری با پیامدهای آن از توان نیروهای تئودوسیوس دوم به بسیار کاسته بود. همانگون که در بخشهای پیشین دیده ایم ؛ با پیشروی هون ها از آسیای میانی بسوی اروپا تبارهای" گوث" و "وَندَل" از برابرشان گریخته بودند و با اندرشدن به امپراطوری رم و توان گرفتن بسیارشان، برای آن کشور چالشی بزرگ فراهم نموده بودند تا آنجا که اسپهبدان گوث ها بر راهکارهای رم و دارش آن کشور هنایش فراوان می نهادند.
رم تا اندازه یی خود در توانمند شدن هون ها نقش داشت، چرا که در ۴۲۳ میلادی ، دوسال پس از پیروزی بهرام گور و پیمان آشتی او با رم خاوری، هنگامی که هونوریوس، امپراطور رم باختری و عموی تئودوسیوس دوم، درگذشت و جوآنس Iohannes که از دودمان تئودوسیوس نبود به سرکشی به جانشینی وی بر تخت امپراطوری نشست. تئودوسیوس دوم سپاهی به فرماندهی اسپهبد خود، آرداباوریوس، را به ایتالیا فرستاده بود تا والنتین سوم، پسر خواهر ناتنی هونورویس (و پسرعمه ی ناتنی خود)، را بر تخت امپراطوری رم باختری بنشاند. چنین بود که جوانس، وزیر دربار خود اَئِتیوس Aetius را برای درخواست یاری به نزد هون ها فرستاد. اما هنگامی که اَئِتیوس با شصت هزار سپاهی هون برای یاری به ایتالیا آمد، آگهی یافت که جوآنسِِ سرکش کشته شده و دیگر برای کمک دیر ست. هم اینک والنتین سوم و مادرش "گالا پلاچیدیا" بر تخت امپراطوری رم باختری نشسته بودند. پس اَئِتیوس سر به فرمان گالا پلاچیدیا نهاد و او در برابر وی را به سرفرماندهی سپاه رم در گاول برگمارد و به آوند سپاس از هون ها و پادشاهاشان "روگا" سرزمین پانونیا (مجارستان کنونی) را به آن ها واگذار نمود. چنین بود که هون ها در زیر فرمانروایی "روگا" Ruga و برادرانش، که اینک سر زمنینشان از کرانه های رود ولگا در روسیه تا کرانه های رود دانوب در مجارستان گسترده شده بود، امپراطوری نیرومندی پدیدار آوردند که رفته رفته هردو امپراطوری رم را وادار نمودند تا در برابرشان به دوراندیشی و پروا رفتار نمایند .
اینک از سویی، هون ها درگیری های ایران و رم را کنجکاوانه در زیر دید داشتند و خود تهدیدی جدی برای تئودوسیوس دوم شده بودند. از سویی دیگر، یزدگرد دوم را از آنها باکی در سر نبود، زیرا همانگونه که در پادشاهی بهرام چهارم دیدیم، هم اکنون آنها تلخی شکستی سخت را در نبرد با ایران آزموده بودند و آن همان نبردی بود که در ۳۹۴ م امپراطور تئودوسیوس یکم، نیای تئدوسیوس دوم، با فرستادن روفینوس به نزد هون ها، آنها را برانگیزانیده بود تا از دروازه های باختری کاسپین به ایران سرازیر شوند و چنان شد که پس از شکست سختی که بهرام چهارم به آنها داد، تا بدانسان که، همانگونه که از گزارش یغیشه پدیدارست، هون ها از آن پس در درگیری با ایران به پروا رفتار می نمودند . اما آنها هراسی از رم نداشتند زیرا پس از اینکه از برابر نیروهای بهرام چهارم به سرزمینهای رم خاوری گریخته بودند، با بدست آوری پیروزی هایی آسان در آنجا، دلگرمی بسیار یافته بودند تا بدانجا که همانگون که ای. اِ تامپسون E. A. Thompson در "تاریخ آتیلا و هونها" A History of Attila and the Huns نشان می دهد هر گاه لشگر رم به نبردی در دوردست درگیر می شد آنها از فرصت بهره می گرفتند و به کرانه های دانوب در می تازیدند. چنین بود که "روگا" عموی آتیلا از درگیری نبرد میان رم و ایران در ۴۲۱ م بهره گرفت و یه سرزمی ثراس در رم خاوری درتازید و این آفند آغاز دشواریی هایی بود که هون ها در همه ی روزگار امپراطوری تئودوسیوس دوم برای او پدید آوردند.
به هر روی، در ۴۳۰ م تئودوسیوس دوم، که در خود توان درگیری با دو امپراطوری نیرومند ایران و هون را نمی دید در پیمانی با "روگا" بپذیرفت که به او باج سالانه ئی نزدیک به ۱۷۰ کیلو زر بپردازد. پس از اینکه در ۴۳۴ م "روگا" درگذشت، دو برادر زاده اش آتیلا Attila و بلدا Bleda با هم فرمانروایی بر هون ها را بر عهده گرفتند و بزودی به رویارویی با تئودوسیوس که نیروهای خویش را بسیار کاسته و نزار در میافت شدند . و چنین شد که در دشت گسترده یی در کنار شهر مرگوس در نزدیکی بلگراد در سربستان Serbia در پیمان آشتی ۴۳۵ م آتیلا و برادر بزرگش بلدا (که به گردن فرازی حتی حاضر نشدند از اسب هایشان پیاده شوند) کنستانتینوپل را وادار ساختند که باج سالانه ی امپاطوری رم خاوری به هون ها را از ۱۷۵ کیلو زر به ۳۰۰ کیلو افزایش دهد و افزون بر آن آنها پروا یافتند تا در کرانه های دانوب آزادانه به داد و ستد بپردازند. رم همچنین بپذیرفت که همه ی فراریان هون به رم را باز پس دهد و برای هر برده ی فراری رمی که در اسارت هون ها بود، تاوانی برابر با هشت سکه ی زر (solidi) بدهد، که این برابر با در آمد سالانه ی یک رمی کم درآمد از رده ی میانی (طبقه ی متوسط) بود، و سرانجام همه ی پیمانهایی را که رم به دشمنی با هون ها با دیگران بسته بود، نیست و نابود آگهداد شد. با این همه، پس از اینکه آتیلا در ۴۴۴ میلادی برادرش بلدا را کشت و خود به تنهایی فرمانروای هون ها را بر عهده گرفت بر درخواستهایش از رم بی افزود و باج های بیشتری را بر کنستانتینوپل بار نمود.
در این میانه کلیسای کنستانتینوپل و پاولچریا هنوز به در رقابت با کلیسای نستوریان برآن بودند تا نه تنها بر شمار پیروان خویش در سرزمینهای ایران بیافزایند که بل کلیسای نستوریان را در زیر پوشش خویش بگیرند و چنین بود که موبدان از یزدگرد می خواستند که از پیوندهای کنستانتینوپل با کلیسائیان ایران جلوگیری نماید. یزدگرد دوم به ویژه ازاینکه رم هنوز پس از پیمان آشتی پدرش بهرام گور با تئودوسیوس دوم، از بازگرداندن مسیحیان ایرانی که به کنستانتینوپل گریخته بودند رو بر می تابید خشمگین بود. به ویژه، همانگونه که در بخش پیشین دیده ایم، با رفتن شماری از اینان، همانند کارشناسان سازه های آبرسانی و مهرازان (معماران) و کان کاوان (معدنچیان)، برخی از کارهای کشور خوابیده و نابسامان گشته بود.به هر روی هنوز یکسال از پادشاهی یزدگرد دوم نگذشته بود که وی بر آن شد که پیمان آشتی بهرام با رم شکسته گیرد و با فرستادن نیرو به رم آن کشور را از سرکشی و نابکاری بازدارد.
همانگون که در پیش گفته ایم . پرده پوشی های تاریخ نویسان کهن در باره ی پیروزی های ایران مایه ی آن شده است که بسیاری از بازسازی های تاریخی پژوهشگران همزمان ما از سده ی پنجم میلادی ناسازگار باشند . برای نمون در بخشی بجامانده از نوشته ی پریسکوس Priscus در باره ی پیمان آشتی آتیلا با رم ودرخواستهای آتیلا از آنان، وی از نگرانی رم درباره ی نبرد با ایران گزارش می دهد، برخی از پژوهشگران این گزارش را در پیوند بانبرد ۴۴۱ یزدگرد دوم با رم به بررسی می گیرند و برخی دیگر آنرا به نگرانی از نبرد دیگری با ایران در سالهای ۵۰-۴۴۷ م پیوند می دهند و روشن است که از برای تاریخ شاهنشاهی یزدگرد این پرسشی مهم است. به ويژه اینکه گواهه های تاریخ نشان می دهند که این رم بود آتیلا را برانگیزانید تا به سرزمین های ایران در ماد و آذربایجان آفند آورد. هرچند آفند سرداران آتیلا؛ بَسیک و کوریک، به آذربایجان و ارمنستان و شکست سخت آنها از مهرنرسه را تنها با جستجویی موشکافانه می توان بازسازی نمود. زیرا این شکست بود که خشم توفنده آتیلا را بر رم، از برای آگهی های نادرست و فریب کاری هاشان برانگیخت و مایه ی کینجویی او به آنچنان شد که چه بسیار از مهینان رم همه ی دارائی خود ازدست دادند و چه بسیار که ناگزیر به خود کشی شدند . پریسکوس در باره ی گفتگو های فرستادگان رم به دربار آتیلا می نویسد:
هنگامی که آشتی برپا گشت، آتیلا به دیگر بار سفیرهایی به رمی های خاور فرستاد و از آنها تحویل فراریان را خواست. آنها این فرستادگان را پذیرفتند و به آنها به چاپلوسی هدیه هایی دادند، و با گفتن اینکه هیچ فراری را پناه نداده اند آنها را بازگرداندند. و به دیگر بار او فرستاده هایی دیگر گسیل داشت . پس از آنکه آنها مأموریت خودرا انجام دادند، برای بار سوم سفیرهایی آمدند و پس از آن برای چهارمین بار. زیرا که آن بربر (آتیلا) امیدوار بود که سفرایش از رفتار نرمش پذیر رم بهره گیرند زیرا به روشنی دیده می شد که آنها کنشی به کجدار ومریز در پی گرفته بودند که مبادا که پیمان آشتی شکسته شود، و چنین بود که وی آن سفیران را، با گرفتن بهانه های تازه و پیدا کردن پیش بافته های نو ، به رم می فرستاد. آن سفیران گوش به هر گونه فرمان وی بودند و هر چه را که پیشوا شان دستور میداد اطاعت می نمودند. رمی ها را تنها دلواپسی درگیری به نبرد با آنها نبود، که بل آنها در هراس بودند؛ از ایرانیان، که احتمال می دادند، در حال آماده شدن برای جنگند، از وندل ها که در کناره های دریا به خرابکاری پرداخته بودند، از ایساروئی ها که به راهزنی پرداخته بودند، از ساراسن ها که در بخشهای خاوری امپراطوری به تاخت و تاز بودند ، واز هموندی تبارهای اتیوپیائی.
به باور بیلس Bayless، در این نوشته، پریسکوس از نگرانی رم در باره ی آماده شدن ایران برای نبرد ۴۴۱ میلادی گزارش می دهد. و همانگونه که خواهیم دید از گزارش های دیگر نیز چنین برمیاید که در این گفتگوها سفیران رم آتیلا را به آفند بر ایران می آغالیدند و به او پیمان می کردند که در صورت چنین آفندی، آنها به همه گونه از وی پشتیبانی خواهند نمود. وین وسوسه ها آتیلا را برمی انگزانید زیرا که او هنور در دل آتش کینجویی داشت از شکست عمویش روگا به دست نیروهای بهرام چهارم . از سویی دیگر ، کروک Croke بر آنست که نوشته ی پریسکوس در بالا به چگونگی روندها در سالهای پس از ۴۴۷ م در پیوند ست، زیرا که ایرانی ها و وندل ها در آن هنگام چالش خود با رم را به دیگر بار از سر گرفته بودند. او می نویسد:
با این همه بر پایه ی گواهی جُردانِس Jordanes ، در بخشی که چنین نمایان ست که از پریسکوس گرفته است، هم وندل ها و هم ایرانیان سرزمین امپراطوری رم را، در هنگام فرمانروایی مارسیانوس (۵۷-۴۵۰) که با آنها به آشتی بود، در زیر هراس نهاده بودند. اگرچه براستی آنچه که باید بدانیم اینست که آیا در اوضاع دگرگون شده یِ سالهایِ پایانیِ دهه یِ ۴۴۰ میلادی، پس از آنکه هون ها رم را به خواری سرافکنده نمودند، هنوز تهدیدهایی بدانگون به چشم می خورد. (...) جریان این بود که در پایان دهه ی ۴۴۰ ایرانی ها هنوز درگیر دنباله ی نبردشان با هون ها و هفتالی ها بودند. شاید پریسکوس به آن نبرد اشاره می نماید و از سویی دیگر نوشته ی او در باره ی چگونگی روند در ارمنستان کاملا با واقعیت سازگار است . زیرا در پایان دهه ی ۴۴۰ ایرانی ها برای نبرد با ارمنستان آماده می شدند. ارمن ها از سال ۴۳۸ م پیوسته در زیر فرمانروایی فرمانداران ایرانی بسر می بردند و همیشه در زیر تبلیغات دینی ذرتشتی ها بودند. ناآرامی ها در ۴۴۹ م به اوج رسید و آن هنگامی بود که فرمان مهرنرسه برای گرواندن به زور ارمنی ها به آن دین صادر شد. مسیحیان ارمن به خشمگینی ایستادگی نمودند و بسیاری از آنان به شهادت رسیدند. و در آنک از امپراطور مسیحی در کنستانتینوپل، در ۵۰-۴۴۹م ، در خواست کمک نمودند. تئودوسیوس که با دشمنانی دیگر درگیر بود از پشتیبانی آنان سرباز زد. ایرانیان به ارمنستان درتاختند و ایستادگی ارمن ها بزودی با شکست واردان ناپدید شد.
با همه ی اینکه گزارش کروک از رویدادها در نوشته ی بالا تا اندازه یی درست است. اما وی این رویدادها را با رویدادهای ارمنستان، که در بخش پسین به آن خواهیم پرداخت، به نادرست در هم آمیخته است. همانگونه که در پیش دیده ایم؛ هون ها از هنگام پادشاهی بهرام چهارم با ایران بگونه ها یی در سایش و در تنش بودند و پس از آنکه بهرام چهارم آنها را در آفندشان به ایران، از سوی دروازه های باختری کاسپین، شکست داد، هونها به استانهای خاوری رم در تاخته بودند و ویرانی ها به بار آورده و تاراج های هنگفت و برده های بیشمار بدست آورده بودند. و این همه رویدادها در هنگام امپراطوری آرکادیوس، پدر تئودوسیوس دوم، رخ داده بود؛ و بی گمان در گفتگوهای آتیلا با رم بحث هایی در باره ی ایران به دیگر بار در گرفته بود. به نوشته ی ادوارد گیبون هون ها به تئودوسیوس دوم یادآوری نموده بودند که: "آنها هم در اروپا و هم در آسیا با هم همسایه اند". و بنابراین بهره وری های هر دو سو ایجاب می نماید که راهکارهای خود را باهم هماهنگ نمایند. و البته همانگون که او می نویسد: "با پدیدار شدن امپراطوری توانمند آتیلا پرسش این بود که کدام یک از دو سرزمین ایران و رم در نخست آماج آفند وی خواهندگشت."
از گواهه های تاریخی چنین برمیاید که سرانجام سفرای رم در گفتگوهایشان با آتیلا توانستند اورا به آفند به ایران متقاعد نمایند، اگرچه او هنوز از درگیریی همه جانبه با ایران ابا داشت و نمی خواست که اشتباه عمویش را تکرار نماید. او شماری از فرمانروایان دست نشانده ی خویش را با پشتیبانی رم به آفند بر ایران برگمارد اما آماج او براستی ارزیابی توان ونیرومندی ارتش ایران بود. چنین بود که بخشی از نیروهای آتیلا در زیر فرماندهی سرداران هون؛ به نامهای بَسیک و کوریک ، از کناره های دریای آزوف تا نزدیکی مرزهای سرزمین ماد در ایران به پیشروی پرداختند . اما نیروهای یزدگرد دوم برای این درگیری به بسیار آماده بود و در آغاز دهه ی ۴۴۰ م ارتش سهمگین و نیرومند ایران در دشت های ماد در نبردی برق آسا با نیروهای آتیلا درگیر شدند و به نوشته گیبون :
آسمان به گفته ی آنان با ابری از پیکان ها سیاه شد . اما هون ها در برابر شمار دشمن ناچار به دست کشیدن ازنبرد شدند. و واپس نشینی توانفرسای آنان از جاده های گوناگون هنایش گرفت و بسیار از غنائمی را که گرد آورده بودند از دست دادند تا به فرجام با بدست آوردن شناخت هایی در باره ی ایران و بی شکیب برای گرفتن کین به اردوگاه فرماندهی خود بازگشتند. در گفتگوی آزادانه ی سفرای امپراطوری رم در بارگاه آتیلا چیدمان و روحیه ی دشمن نیرومند به بیزش کشیده شد، و وزیران کنستانتینوپل امید خودرا بازگو نمودند که توانایی او می باید بسوی چالشی درازمدت و گمان برانگیز با دودمان ساسان جهت گیر گردد.
اگرچه، گیبون که همواره از توانایی ایران در برابر رم بگونه یی ناخرسندی نشان میدهد ، در اینجا نیز با پرداختن افسانه یی می کوشد تا نشان دهد که اگر آتیلا خود به ایران آفند می آورد می توانست ایرانی ها را نیز مانند رمی ها شکست دهد . او می نویسد که نمایندگان رم باختری یا ایتالیائی ها "که از برادران خاوری خویش فرزانه تر بودند "به آنها هشدار دادند که امید آنها به اینکه آتیلا ایران را شکست دهد امیدی خطرناک است،" و به کنستانتینوپل پذیرانیدند که مادها و پارسها توان ایستادگی در برابر نیروهای هون ها را ندارند و آتیلا به آسانی ایرانی ها راشکست خواهد داد اما " چنین "چیرگی آسان و مهم، غرور و نیروی" آتیلای پیروزمند در نبرد را به اوج خواهد رساند. و این برای کنستانتینوپل خطری بزرگتر است. پس از این پیشداوری سست و نادرست، گیبون به گزارش خود در باره ی کینجویی سخت آتیلا از رم از برای فریب ها شان چنین ادامه می دهد:
آتیلا به جای آنکه خویشتن را به دستمزدی نچندان گران و رده یی در ارتش رم دلخوش نماید که او را هم مرتبه با یکی از اسپهبدان تئودوسیوس می نمود، یوغی ننگین و نا برتابیدنی را بر گردن رمی هایِ بپا افتاده ونزار بی افکند، که در همآنک، از همه سو، در گرداگیر امپراطوری هون ها گرفتار بودند. (...) آنها با آتش و شمشیر شهرهای پر سرنشین سیرمیوم و سینگیدونوم در راتیاریا و مارسینوپولیس در نایسوس و ساردیکا (...) را درتازیدند و اروپا را تا کنستانتینوپل به خاک و خون کشیدند. با بربر هایی گوناگون که آتیلا به میدان آورده بود، آنها همه ی پهنه ی اروپا، که برای بیش از هزار وششصد کیلومتر از دریای سیاه تا آدریاتیک گسترده است ، را در همزمان درتاختند و چیره شدند و ویران نمودند . (...) رمی ها که در زیر فشار دشمن پیروز بودند، رفته رفته و به بی سامانی بسوی چرسونسوس Chersonesus در ثراس در دماغه یی باریک ، در آخرین کناره های سرزمین شان، رانده شدند و با سومین و چاره ناپذیر ترین شکست شان رویارو گشتند . با شکست این ارتش، آتیلا فرمانروای بی چون و چرای میدان شده بود، از هلسپونت تا تروموپیل و کناره های کنستانتینوپل، و استانهای ثراس و مقدونیه، را او بدون رویارویی با هیچ ایستادگی و بدون هیچ بخشندگی به خاک کشیده بود. تنها هراکله و هادریانوپل شاید توانستند ازین فاجعه ی پر هراسِ هونها برکنار بمانند. چنین بود که بهترین آشکارسازی برای فاجعه هایی که آنها بر هفتاد شهر در امپراطوری رم خاوری وارد آوردند، بکاربردن شناسیک هایی مانند "ریشه کن کردن" و "با خاک یکسان نمودن" بود.
شکست رم از ایران و پیمان آشتی ۴۴۱ م
پس از آنکه یزدگرد دوم به جانشینی بهرام گور بر تخت پادشاهی نشست، و مهر نرسه را در جایگاه نخست وزیری نگاه داشت، وی برای پایان دادن به تنش های آئینی همه ی شهروندان ایران و انیران را به پرستش آمیزه یی از آئینهای میترائی و ذرتشتی به پرستش آفتاب و آتش فراخواند. به نوشته ی یغیشه (الیشه) یزدگرد دوم روانی نابه تراز و نودش هایی پر تنش داشت:
پس از آنکه نیروهای آتیلا از ایران شکست خوردند و به رم آفند آوردند، نیروهای یزدگرد به فرماندهی مهر نرسه در ۴۴۱ م به سرزمین های زیر فرمان رم در میانرودان در تازیدند و بسیار از شهر ها و کلیسا ها را سوزاندند و ویران نمودند و پیمانی خردکننده را بر تئودوسیوس بار نمودند که بر پایه ی آن به سر انجام تئودوسیوس مسیحیان ایرانی را که به رم پناهنده شده بودند به ایران باز گردانید. به گزارش یغیشه وارداپت :
نبرد با نیروهای آتیلا و هموندان هفتالی هون ها
مهرنرسه و یزدگرد دوم، پس از شکست رم، در همایش سنای ساسانی در باره ی رهکارهای دوریک کشور به رایزنی پرداختند. از گزارش یغیشه چنین بر میاید که سنای ایران نگران از آفند نیروهای هموند آتیلا از سکاها وهفتالی ها و کوشانی ها در خاور بود. اینک دروازه ی باختری کاسپین (دروازه ی دربند) به یاری مازکوت ها (تباری از آرش آکیان) با دیوارهای بلندِ سخت سازی شده ی "جورا بَهَگ" یا دروازه ی "زور-دربند" رخنه ناپذیر شده بود و یزدگرد و مهینان ایران در سنا اطمینان داشتند که پس از شکست سخت نیروهای هون در دشتهای ماد (آذربایجان) آتیلا دیگر گستاخی آفند از باختر را ندارد. اما پدافند "دروازه ی خاوری کاسپین" در خراسان داستانی دیگر بود و هون ها و هموندان هفتالی و کوشانی آنها می توانستند از آنجا به بسوی سرزمین های میانه ی ایران یورش آورند . پس سنای ساسانیان از یزدگرددوم خواست که با گردآوری ارتش، اردوگاه خود را در نزدیکی های نیشاپور، در کنار دروازه ی خاوری کاسپین بر پا نماید و بدین سان نبرد را به سر زمین هون ها در ماورای رود آموی بکشاند، و نیروهای آنها را "در دوردست سرزمین بیگانه نگاه دارد." موبدان در این نشست های سنا، از یزدگرد به ویژه می خواستند که از پیروزی خود بر رم بهره گیرد و برای همیشه آئین مسیح را ریشه کن نماید. در تاریخ یغیشه وارداپت، برآیند در خواستهای سنا از زبان موبدان چنین گزارش شده است:
تئودوسیوس در ۴۲۸ میلادی نستور را، که از پدر و مادری ایرانی در آنتیوک دیده به جان گشوده بود، به جایگاه اسقف بزرگ کلیسای کنستانتینوپل برگمارده بود. از سخنرانیِ نخستین نستور، در هنگام نشستن بر کرسی اسقفی، چنین پیداست که آماج تئودوسیوس، از برگزیدن نستور، به زیر هنایش آوردن مسیحیان ایران بود. به نوشته ی یوهانس الزوگ Johannes Alzog در "راهنمای همه دربرگیر تاریخ کلیسا " نستور در سخنرانی آغازین خود چنین گفته بود :
نستور شناسه ی "مادرخدا" theotokos ، که مسیحیان ارتدکس در باره ی مریم مادر عیسی به کار می بردند، را شناسه ئی نادرست می دانست. چرا که به باور او، نهاد عیسی دربر گیر دو مایه بود ؛ یکی مایه ی انسانی و دیگری مایه ی خدایی. پس به باور او مریم زاینده ی عیسای انسان بود و نه عیسایی که"واژه" Logos بود و بر پایه ی انجیل یوحنا (جان) "در آغاز واژه بود، و واژه نزد خداوند بود، و واژه خداوند یود." برای نمون، وی در یکی از سخنرانی هایش در کلیسای کنستانتینوپل چنین گفته بود:
در ۴۳۱ میلادی درهمایش اِفِه سوس Ephesus در آسیای خرد (سومین رایزنی سراسری The Third Ecumenical Council ) گروهی از اسقفان گردهم آمدند. این همایش سرشار از دو دستگی و ترپند بود تا آنجا که تئودوسیوس وادار شده بود تا فرمان به دستگیری هم سیریل و هم نستور و هم اسقفی دیگر به نام ممنون Memnon را بدهد. در اینجا بود که پاولچریا توانایی و هنایش خویش را نشان داده بود و تئودوسیوس را وادار ساخته بود تا از دیدگاه سیریل پشتیبانی نماید و نستور را بر کنار نماید.
و چنین بود که اسقف ها در همایش افه سوس آموزش نستور را نادرست خوانده بودند . بر پایه ی آگهداد آنها "خداوند ما عیسی مسیح یک کس است و نه دو تن جدا ازهم" . عیسی مسیح خداوند، پسر پروردگار ("واژه" Logos) به همگی خدا ست و به همگی انسان است. مریم دوشیزه "مادر خداست" Theotokos زیرا او انسانی را نزائید که بل خدایی را که انسان شد. و به هم آمیختن دو مایه عیسی باهم چنان بود که دومایه یکدگر را دگرگون نکردند. و بر پایه ی گواهه های تاریخ در یکی از نشستهای این همایش اسقف ها به سپاس از یاری پاولچریا به یک صدا آوا بر آورده بودند که "ملکه، نستور را بیرون راند، زنده باد ملکه ی ارتدکس!"
اینک در سالهای پایانی امپراطوری تئودوسیوس پاولچریا، که از پادرمیانی در راهکارهای کشورداری به کنار گذاشته شده بود و خویشتن را به باره های تنش میان مسیحیان نستوری و ارتدکس درگیر میداشت، از پیروزی های یزدگر دوم بس خشمگین و برآشفته بود و می کوشید تا مسیحیان ایران و ارمنستان را به آشوب و سرکشی برانگیزد .یزدگرد دوم و بزرگ فرمادار وی مهر نرسه که رویدادها ی رم را دنبال می نمودند، و از تنش ها و نا آرامی های میان مسیحیان و ذرتشتیان نگران بودند درنخست برآن شدند که به مسیحیان بپذیرانند که آئینشان بخردانه نیست. آنان به کلیسائیان خرده می گرفتندکه اگر عیسای مسیح خداوندست چگونه می توان خداوند را به صلیب کشید. به گزارش یغیشه مسیحیان این خرده گیری وی را نشان از خودپسندی یزدگرد می گرفتند. او می نویسد :
همانگونه که در بخش پیش دیدیم : پس از آنکه شاپور، برادر بهرام گور، برای نشستن بر تخت شاهنشاهی ایران، پادشاهی ارمنستان را رهاکرد، ارمنستان به آشفتگی و ناآرامیی بس گسترده فروشده بود. بهرام گور به اندرزِ مهر نرسه، آرتاش، شاهزاده ی آرش آکیانی و پسر بهرام شاپور را به آوند ارتخشرخش بر تخت پادشاهی ارمنستان بر نشاند. مهر نرسه که بر آن بود که ارمن های مسیحی را به دین زروانی میترائی باز گرداند، پس از آنکه به نخست وزیری یزدگرد دوم رسید، فرمان داد تا مسیحیان شورشی ارمن می باید به آيین میترائی نیاکانشان بازگردند چنین بود که ساهاک اسقف کلیسای ارمن به همراه دیگر اسقف ها ارمنستان را ترک گفتند و به رم پناهنده شدند .
ارتخشرخش چهارم برا ی شش سال بر ارمنستان فرمان راند ولی مهینان ارمن، یا نخارار ها، وی را سزاوار پادشاهی نمی دانستند و بگزارش لازار پارپسی، به این برایند رسیدند که: ارمنستان دیگر به پادشاه نیاز ندارد و از بهرام درخواست نمودند که به پادشاهی آرتخشرخش چهارم پایان دهد و خود ارمنستان را به آوند یک استان ساتراپی فرمانروایی نماید. پس بهرام، ارتخشرخش چهارم یا آرتاش را از پادشاهی ارمنستان برکنار نمود، دارائی های وی از او بگرفت و خودش را به نزد یکی از نخارارها فرستاد و وی در آنجا بازنشسته شد. سپس بهرام یکی از اسپهبدانش به نام "وه مهر شاپور" را به مرزبانی ارمنستان برگمارد. اما تنش میان نخارارهای میترا باور و مسیحیان فروکش ننمود. و بر پایه ی گواهه های تاریخی در بپاخیزی آشوب در میان ارمن ها دست پنهانی پاولچریا را میتوانیم دید.
این سینت گرگوری روشنایی بخش بود که تیرداد سوم (۳۳۰-۲۸۷ م) پادشاه ارمنستان را به دین مسیح در آورده بود، همانگونه که در بخشهای پیشین دیده ایم گرگوری پسر آئیناک یکی از مهینان پارت، از خاندان سورن آرش آکیان بود که از سوی اردشیر بابکان گمارش یافته بود که خسرودوم پادشاه میترا باور ارمنستان (نوه ی برادر اردوان پنجم آرش آکیان) را سرنگون سازد. و دیده ایم که پس از این که آئیناک خسرو را کشت و ساتراپی ار منستان را به دست آورد مهینان ارمن بر اوشوریدند و همه ی خانواده ی او به جز پسرش گرگوری، که در ان هنگام نوزادی بیش نبود، را کشتند. گرگوری را دایه اش سوفیا به کائیسرا در کاپادوک فراری داد و او در آنجا بزرگ شد و به آئین مسیح در آمد. چنین بود که هنوز بسیاری از ارمن ها به آئین میتراباور پادشاهان آرش آکیان شان باورداشتند.
گفته می شود که ارمنستان نخستین کشوری بود که به مسیحیت گرائيد و آن آئین را دین دهناد کشور خواند. پاولچریا و کلیسای بیزانتین بر آن بود که چون اسقف بزرگ کلیسای کائیسرا (قیصریه) در کاپادوک، در سرزمین رم، سنت گرگوری را به رده ی اسقفی بر نشانده است، پس کلیسای ارمن پاره یی از اندام کلیسای بزرگ-شهر کائیسرا به شمار می آید. و بنابراین می باید از کلیسای کنستانتینوپل پیروی نماید. اما ارمن ها پیشینه مسیحیت در ارمنستان را بس کهن تر از کلیسای رم می دانستند و آغاز مسیحیت در کشورشان را به هنگام گرویدن پیامبران ثادئوس و بارثولُمِئو به مسیحیت در سده ی یکم میلادی، اندک زمانی پس از درگذشت عیسی، گاه می دادند و بر این پایه کلیسای خود را کهن تر و ناوابسته به کلیساهای کنستانتینوپل و رم می دانستند و اسقف بزرگ (کاتولیکوس) ارمنستان را همسنگ با اسقف های آن کلیساها در می شمردند.
به هر روی، پس از اینکه ارمن ها ی مسیحیِ پیرو اسقف بزرگشان، که یوسف نام داشت، فرمان شاه را به درآمدن به دین زروانی میترا باوران نپذیرفتند، یزدگرد خشمگین شد وگفت؛
یزدگرد سپس میهمانی باشکوه، بر پایه ی دهنادهای میترائی در اوستا، که در آن گوشت و شراب به فراوانی اوبارده می شود بر پا نمود و با زندانیان به مهربانی و نرمش رفتار نمود و هنگامی که مسیحیان از خوردن خوراک های میترائیان خود داری نمود، شاه دستور داد تا خوراکهایی را که آنها می خواستند برایشان بیاورند. به نوشته ی یغیشه یزدگرد خود به می گُساری فراوان پرداخت و شادخواری آن شب نشینی تا سپیده های پگاهان به درازا کشید. اما پس از اینکه یزدگرد به کاخ خویش بازگشت مسیحیان را به زندان انداختند برخی را برای دو روز و برخی را برای سه روز! و برخی از آنان را از رده ها ی مهین طبقاتی شان پائین آوردند.
سپس یزدگرد از مسیحیان سپاهی کلان گرد آورد و آنانرا با دستمزدی بسیار کاسته و اندک و بدون توشه یی به اندازه، گرسنه و تشنه، به نبردهای زمستانی در میدانهایی دوردست و ناخوش فرستاد و بسیاری از آنان به شمشیر از پا درآمدند . به گزارش یغیشه:
به نوشته ی یغیشه آسیبنده ترین راهکارهای تهم شاپور این بود که هزاربد (پیشکار فرمانروا) را که از ارمن ها بود و بر مسیحیان و همه ی سرنشینان همانند پدر فرمانروایی می نمودند برکنار نمود و به جای آنها یک ایرانی را بر آن جایگاه برگمارد و همچنین موبدی را به آوند دادور برای آن کشور برگزید و چنین بود که از مهینی کلیسا بس کاسته شد. و با همه ی اینکه کارگزاران مالیات به سختگیری می پرداختند و از کشیشان مالیاتی دو برابر و از اسقفان مالیاتی سه برابر دریافت میکردند (زیرا که بر مالیات سرانه ی آنها مالیاتهای زمین و ساختمان کلیسا نیز افزوده می شد) که بگفته ی یغیشه این مالیات ها نه تنها به "ساختمانهای آباد که بل ساختمانهای آسیب دیده و ویران" را نیز در بر میگرفت، اما هیچکس در برابر آنها ایستادگی نشان نمی داد زیرا که به باور او هنوز هیچ گامی به روشنی بر دش رفتاری با کلیسا برداشته نشده بود.
راهکار مهر نرسه برای درهم شکستن پیوند مسیحیان ارمن با رم
همانگون که گفتیم مهرنرسه و سنای مهینان ایران به دوراندیشی می دانستند که با پشتیبانی پاولچریا از مسیحیان ارمنستان، در بستر کور و باریکِ دلبستگی هایِ دینیِ وی، ایران نیاز به برنامه یِ راهبردیِ دوریک، برای پیشگیری از جدایی ارمنستان دارد. مهرنرسه می دانست که رم از هنگام کنستانتین برای یکپارچگی دینی شهروندانش در تلاش بوده است، و از این دیدگاه، به بسیار از ایران، که در میانه ی تنش های دینی ذرتشتیان و مسیحیان و میتراباوران و مانویان و یهودیان درمانده مانده است، به پیش افتاده است؛ و به ويژه افزایش شمار مسیحیان در ایران، به ویژه در میانرودان، دست آویزی برای نابکاری و دسیسه به رم داده ست. چنین بود که وی، به گزارش لازار پارپسی، به نزد یزدگرد شد و گفت:
یزدگرد راهکار پیشنهادی مهر نرسه و سنا را به پسندید و بی درنگ در نامه یی به نخارارهای ار منستان آنها را، چنانکه خواهیم دید، به پذیرش آئین زروانی میترایی فرا خواند. بر پایه ی گزارش لازار، یزدگرد در نامه یی به آنان چنین نوشت:
یک روز چون 'گاوی خشمگین' یا 'شیری ژیان' و یا 'توفانی خروشنده' بود و روزی دیگر مردی بود با 'خویی شیرین ... که خویشتن را از خودپسندیی سنگین به فروتنی می آورد.پس از شکست امپراطوری رم و پیمان آشتی ۴۲۰ م، او خویشتن را نخستین پرستگذار (خادم) اهورمزدا خواند که بر پایه ی اندیشار ساسانیان، سرزمین های شاهنشاهی هخامنش را که ماندگاری از نیاکانش بود زندگیی دگرباره می بخشید و همه ی آسیا را به زیر فرمان می آورد.
پس از آنکه نیروهای آتیلا از ایران شکست خوردند و به رم آفند آوردند، نیروهای یزدگرد به فرماندهی مهر نرسه در ۴۴۱ م به سرزمین های زیر فرمان رم در میانرودان در تازیدند و بسیار از شهر ها و کلیسا ها را سوزاندند و ویران نمودند و پیمانی خردکننده را بر تئودوسیوس بار نمودند که بر پایه ی آن به سر انجام تئودوسیوس مسیحیان ایرانی را که به رم پناهنده شده بودند به ایران باز گردانید. به گزارش یغیشه وارداپت :
یزدگرد در دیوانگی فزاینده اش، همچون حیوان وحشیی درنده خو، به کشور یونانی ها (رم) آفند آورد؛ او تا به دوردست در شهر نیسی بیس پاتک زد و بسیاری از برزن های رم را به تاخت و تاز ویران نمودو بسیاری از کلیساها را به آتش کشید. وی همه ی نیروهای کشور را به هراس آورد و یغمایی بزرگ و بسیاری اسیران گردآورد. سپس امپراطور آشاوان، تئودوسیوس از آنجا که، در مسیح، دوستدار آشتی بود، و نمی خواست که با او به نبرد در گیر شود ، پس مر او را فرستاده یی به نام آناتولیوس، که فرمانده ی نیروهای خاوریش بود، با گنجینه هایی بسیار گسیل داشت. و ایرانی ها، آنها را که گریخته بودند زیرا که مسیحی بودند و اینک در شهر امپراطور به سر میبردند، گرفتند و به یزدگرد بازگرداندندشان. و هر آنچه را که یزدگرد گفت آناتالیوس به همانگون که خواسته ی او بود انجام داد و از خشم او بدین سان پیشگیری نمود و او از آنجا به شهر خویش تیس پاون بازگشت .
پس چنانکه از گزارش یغیشه بر میاید، در نبردِ یزدگرد دوم با امپراطوری رم در ۴۴۰ میلادی، تئودوسیوس بزودی به خواسته های وی گردن نهاد و نه تنها پرداخت هزینه های واپس مانده ی دژ دروازه های باختری کاسپین را پذیرفت که بل فراریان مسیحی را نیز به ایران بازگردانید. با این همه، از گزارش تئودورات، چنین می نماید که وی کوشیده است تا اندازه یی پیروزی یزدگرد را در این نبرد در پرده ی ابهام بپوشاند. او می نویسد:
در نبرد ایران آنچه رخ داد به همانسان بود که نیروهای طبیعت آفند "روا" Rua [روگا عموی آتیلا] را در۴۰- ۴۳۵ باز پس زدند . هنگامی که ایرانیان دریافتند که رمی ها به سختی در گیر نبردند، آنان بسوی شهرهای همسایه پیشروی نمودند و پیمان آشتی را شکستند. هیچ کس به یاری آنها که به زیر آفند افتاده بودند نیامد، زیرا که امپراطور به اطمینان از پیمان آشتی اسپهبدان و سربازان خویش را به نبردهایی در سرزمین های دیگر فرستاده بود. اما خداوند با فرستادن توفانی پر رعد و برق و بورانی سخت از تگرگ، آنها را از پیشروی بازداشت و راه را در برابر اسوارانشان به بند آورد. پس آنها نتوانستند در درازای بیست روز از فرسنگی چند پیشتر شوند و در آن هنگام اسپهبدان رم در رسیدند و بر سپاهیان فرماندهی نمودند.
تئودارت در باره ی درگیر بودن نیروهای رم در نبرد با آتیلا و گفتگوهای آشتی مرگوس با آنها خاموش است . وی همچنین از پیمان ۴۴۱ م یزدگرد دوم با تئودوسیوس هیچ نمی گوید. در این پیمان بود، که تئودسیوس دوم، در برآیند گفتگوهای آشتی اش با ایران، این بپذیرفت که هزینه های نگاهداری از دژ پدافندی در دروازه های باختری کاسپین (دروازه ی آلان در تنگه ی داریالی گرجستان) را بپردازد، او همچنین پیمان داد که از بازسازی دژها و ساختن هرگونه برج و باروی تازه در کناره های مرزی دست خواهد کشید. و به افزون اینکه در باره های کلیسای ایران هیچ گونه واکنش و پادرمیانی نخواهد نمود، سوکراتیس در باره ی این بروند خاموش است و موسی خورنی نیز در تاریخ خود در باره ی این پیمان به گویشی گذرا چنین گزارش داده است :
یزدگرد به زودی پس از نشستن بر تخت پادشاهی پیمان آشتی را فراموش نمود و به یونانی ها (رمی ها) در نیسی بیس آفند آورد و به فرماندهی سپاهی از آذربایجانی ها به ارمنستان در تازید.
چنین بود که، پس از پیمان آشتی یزد گرد دوم و بازگشت او به تیس پاون؛ بسیاری از کلیسائیان این را که خداوندشان در این نبرد به سوی ناسزاور و نادیندارِ ایران در نبرد یاری نموده را دشوار می یافتند، پس بسادگی برآیند این نبرد را به وارون گزارش نمودند؛ برای نمون ، اسحاق آنتیوک Isaac of Antioch در سخنرانی کلیسائیی که از او بجا مانده چنین می نویسد:
هنگامی که ایرانی ها مرزهای مان را به غارت کشیدند، بسیاری از مردمان در درون شهر نیسی بیس به آنها پیوستند. اما اندکی پس از آن سپاهی که به مرزهای ما آمده بود و آنها که به ایشان پیوسته بودند شکست خوردند و گواهه هایشان از میان رفت.
نبرد با نیروهای آتیلا و هموندان هفتالی هون ها
مهرنرسه و یزدگرد دوم، پس از شکست رم، در همایش سنای ساسانی در باره ی رهکارهای دوریک کشور به رایزنی پرداختند. از گزارش یغیشه چنین بر میاید که سنای ایران نگران از آفند نیروهای هموند آتیلا از سکاها وهفتالی ها و کوشانی ها در خاور بود. اینک دروازه ی باختری کاسپین (دروازه ی دربند) به یاری مازکوت ها (تباری از آرش آکیان) با دیوارهای بلندِ سخت سازی شده ی "جورا بَهَگ" یا دروازه ی "زور-دربند" رخنه ناپذیر شده بود و یزدگرد و مهینان ایران در سنا اطمینان داشتند که پس از شکست سخت نیروهای هون در دشتهای ماد (آذربایجان) آتیلا دیگر گستاخی آفند از باختر را ندارد. اما پدافند "دروازه ی خاوری کاسپین" در خراسان داستانی دیگر بود و هون ها و هموندان هفتالی و کوشانی آنها می توانستند از آنجا به بسوی سرزمین های میانه ی ایران یورش آورند . پس سنای ساسانیان از یزدگرددوم خواست که با گردآوری ارتش، اردوگاه خود را در نزدیکی های نیشاپور، در کنار دروازه ی خاوری کاسپین بر پا نماید و بدین سان نبرد را به سر زمین هون ها در ماورای رود آموی بکشاند، و نیروهای آنها را "در دوردست سرزمین بیگانه نگاه دارد." موبدان در این نشست های سنا، از یزدگرد به ویژه می خواستند که از پیروزی خود بر رم بهره گیرد و برای همیشه آئین مسیح را ریشه کن نماید. در تاریخ یغیشه وارداپت، برآیند در خواستهای سنا از زبان موبدان چنین گزارش شده است:
موبدان گفتند : دلیر پادشاها ! همانا که ایزدان مر تو را شاهنشاهی و پیروزی داده اند؛ اما از تو ستایشی مر پیکره های ایزدیشان را نمی خواهند، که بل برآن باش تا ، که همه ی تبارها و مردمان در شاهنشاهی تو به زیر یک دین در آیند، که تا پس از آن، تو سرزمین یونانی ها (رم) را نیز به آئین خود درآوری. هلا شاها! پس کمر بربند تا که این اندرز را بکار گیری ؛ ارتشی گرد آور و سپاهیانت را به نبرد اپزار آماده ساز و بر کوشانیان آفند آور . همه ی تبارها را فرا خوان و بی درنگ به سوی "دروازهای دیده بانی" شو و حتی در آنجا اردوگاهت را بر پا نما. وگر که بتوانی آنان را در دوردستِ سرزمینی بیگانه نگاه داری ، آنگاه تو به آماجِ خویش دست یافته یی . و گر که تو ما را در آئین مان شکوهمندی فراهم آری، خواهی توانست بر سرزمینِ کوشانیان فرمان برانی و به ويژه رمی ها دیگر نخواهند توانست به سرزمین ما درتازند: پس کیش مسیحیان را برانداز، همین و بس.به گزارش یغیشه مهینان سنا و پادشاه که در این رایزنی نشست داشتند، برآیندهای این نشست را به ویژه پیشنهاد ها ی آفند بر کوشانیان را بسیار درست یافتند و چنین بود که فرمان یزدگرد به همه ی سرزمین های پادشاهی فرستاده شد . متن این فرمان به گزارش یغیشه چنین بود:
به همه ی مردمان سرزمین شاهنشاهی مان! ایرانیان و انیرانیان، بهباش نیکخواهانه مان برهمگی شما، به یاری ایزدان درستی بر شما باد و درستی برما باد .
بدانید که ما، بدون هیچ گونه آسیب بر شما ، به سرزمین رم پیشروی و بدرون آن اندرشدیم، و بی هیچ نبرد، تنها به مهربانی همه ی آن کشور را به زیر فرمان آوردیم . شادمانی مر شما را باد و به خشنودی بیکران باشید.
وینک پیامی را که به شما آگهداد می نمائیم دریافت کنید . ما به این آماجِ دگرگون ناپذیر رسیده ایم که می باید به سوی خاور در تازیم و به یاری ایزدان کوشانیان را به زیر فرمان خویش درآوریم. پس این آگهداد را به آوند دستور ما بگیرید . بی درنگ و بدون هبچ دیرکرد می باید اسواران خود را به نزد من آورید و مرا بسوی استان "اَبَر شهر" همراهی نمائید.
"ابر شهر" را بر پایه افسانه های باستانی تهمورث ساخته بود و اسکندر مقدونی آنرا ویران نموده و شاپور یکم، پسر اردشیر بابکان، در جای آن شهر نیشاپور را ساخته بود. به نوشته ی یغیشه همین که این فرمان به سرزمین های ارمنستان و گرجستان و آلبانی ها قفقاز (تبارهای کناره ی دریای کاسپین در آذربایجان شمالی و داغستان) و لیفنی ها (تبارهایی که در خاور رود کور در نزدیک دربند قفقاز میزیستند) و دسُتی ها (تبارهایی میان ارمنستان در خاور و آلبانی ها در باختر) و گُرتوسی ها (کردهایی که در میان آشور در باختر و ارمنستان در خاور می زیستند) و اَخزِنی ها (تبارهایی میان ارمنستان در شمال و میانرودان در جنوب می زیستند) و بسیاری استانهای دیگر، که برخی از آنها در گذشته در نبردهای ایران هموند نبودند، رسید همگی آنها که بیشتر مردمانشان مسیحی بودند سپاهیانی به هموندی ویاری به نزد یزدگرد فرستادند و حتی رم نیز سپاهیانی فرستاد. در میان این سپاهیان گروهی از کشیشان و دینکاران و مردان کلیسا با کتابهای انجیل شان آمده بودند. به گزارش یغیشه، یزدگرد از آمدن این سپاهیان بس خشنود بود و به آنها به آزرم خوشامد گفت؛ اما در سر برای آنان برنامه یی شوم داشت ! وینک او بسوی کوشانیان در تاخت اما برای دوسال نتوانست آنها را به نبرد درگیر نماید. پس یزدگرد آن سپاهیان را به خانه هاشان فرستاد و جای آنانرا با سپاهیانی از سرزمین های دیگر پر نمود.
به گزارش یغیشه هون ها و هموندان کوشانی شان با همه ی اینکه یزدگرد بسیاری از شهرهای شان را در تازیده و ویران نموده در دژهای خود در دوردست پنهان مانده بودند و از درگیری و نبرد با یزدگرد روی بر می تافتند و چنین بود که به گزارش او یزدگرد هفت سال را تا سال ۴۴۸ م در خاور به سر برد وسرانجام به نوشته ی تاریخ نویس معاصر ارمن "واهن کورکجیان" :
چالش یزدگرد دوم با مسیحیان ایران پس از همایش افه سوس و درگیری با نستور
پس از هفت سال چالش (۴۴۸-۴۴۲)، یزدگرد بر سر سپاهی گران ، در مرو رود، نزدیک رودخانه ی مرغاب کوشانیان را شکستی سخت داد که سواران ارمن از برای دلاوریشان در آن نبرد برجسته بودند.و در درازای این هفت سال رم هیچگونه دردسر و دشواری برای ایران فراهم ننمود و به پیمان آشتی وفادار ماند. چنین بود که به نوشته ی یغیشه؛ سرانجام یزدگرد پیروزی خویش را جشن گرفت و
مژده های شادمانی را به همه ی آتشکده ها در سرزمین شاهنشاهی اش بفرستاد: و گاوهای فربه و شمار بسیار از رمه های بلند موی را، به آوند پیشکش سوختنی ، به نزد آتش آشاوان بیاورد و پیوسته در پرستش بت پرستانه و ناپاک خود بسر می برد. او موبدان و به ویژه موبدان موبد را با بخشیدن تاج و دیگر نشان های ارجمندی گرامی داشت . وسپس فرمان داد که دارائی ها و کالاهایی که مسیحیان در ایران داشتند از آنان ستانده شود.
چالش یزدگرد دوم با مسیحیان ایران پس از همایش افه سوس و درگیری با نستور
تئودوسیوس در ۴۲۸ میلادی نستور را، که از پدر و مادری ایرانی در آنتیوک دیده به جان گشوده بود، به جایگاه اسقف بزرگ کلیسای کنستانتینوپل برگمارده بود. از سخنرانیِ نخستین نستور، در هنگام نشستن بر کرسی اسقفی، چنین پیداست که آماج تئودوسیوس، از برگزیدن نستور، به زیر هنایش آوردن مسیحیان ایران بود. به نوشته ی یوهانس الزوگ Johannes Alzog در "راهنمای همه دربرگیر تاریخ کلیسا " نستور در سخنرانی آغازین خود چنین گفته بود :
امپراطورا، کج باوران را از امپراطوریت بیرون نما، و من به تو پادشاهی مینوی را ارمغان می دارم، دست مرا در سرکوبی دشمنان کلیسا نیرومند بدار و من به تو یاری خواهم داد تا بر ایرانیان چیره شوی!اگر چه این پاولچریا بود که به راستی خواستار چیرگی بر کلیسای ایران بود، اما به گزارش شماری از پژوهشگران، از همان آغاز وی به نستور بدگمان و ناخرسند بود . هرچند این بدگمانی دوسویه بود. و بر پایه ی گزارش های کلیسای سوریایی، نستور که از ناپرهیزکاری های پاولچریا و وانمود او به دوشیزگی، با همه پیوندهای پنهانی، وی آگاهی داشت؛ از همان آغاز بر فرازشدن بر کرسی اسقفی خویش، پاولچریا را به چالش کشیده بود که با هفت تن به تن بارگی پیوند داشته. او درخواست پاولچریا را که در نیایش های کلیسایی از او به آوند "عروس مسیح" یاد شود رد نمود و نگاره ی چهره ی او را از مهراب کلیسا برداشت و حتی از به اندرآمدنش در کلیسای بزرگ کنستانتینوپل جلو گیری نمود.
نستور شناسه ی "مادرخدا" theotokos ، که مسیحیان ارتدکس در باره ی مریم مادر عیسی به کار می بردند، را شناسه ئی نادرست می دانست. چرا که به باور او، نهاد عیسی دربر گیر دو مایه بود ؛ یکی مایه ی انسانی و دیگری مایه ی خدایی. پس به باور او مریم زاینده ی عیسای انسان بود و نه عیسایی که"واژه" Logos بود و بر پایه ی انجیل یوحنا (جان) "در آغاز واژه بود، و واژه نزد خداوند بود، و واژه خداوند یود." برای نمون، وی در یکی از سخنرانی هایش در کلیسای کنستانتینوپل چنین گفته بود:
از من پرسیده شده که آیا درست است که برای مریم دوشیزه، ما آوندِ 'مادرخدا' Theotokos را به کار بریم و یا که می باید به سادگی وی را"مادرانسان" Anthropotokos بخوانیم، آیا می شود که خداوند مادر داشته باشد؟ (...) هیچ آفریده یی خداوند را نزاده ست که بل وی انسانی را زائید ، که ابزاری بوده ست برای خداوند. پسر مریم به کرده ی روان آشاوان (روح القدس) زاده شد، وی برای "واژه"، نیایشگاهی در تخمدان "دوشیزه" آماده ساخت.پس نستور بر آن بود که عیسی نیایشگاهی بود، که خداوند یا "واژه" Logos در آن خانه کرد و برین پایه عیسی همانند باربری بود برای خدا، پس می باید او را "خدا-بر" Theophoros خواند و مریم را می باید "مادر مسیح " Christotokos خواند و نه "مادرخدا" و چنین بود که " بگومگوی مسیح شناسی" Christological controversies پدیدار شد. از سویی دیگر به باور شماری از پژوهشگران نستور با پائین آوردن جایگاه "مریمِ دوشیزه" سر آن داشت تا سوگند پاولچریا را که تا به همیشه دوشیزه خواهد ماند بی اهمیت نشان دهد.
پاولچریا با سیریل Cyril، اسقف کلیسای اسکندریه، و پاپ سلستین یکم و گروهی دیگر از اسقف ها و کشیشان هموند آنها که با نستور در چالش بودند پیوندی دوستانه داشت. و از نوشته های سیریل پیداست که او پشتیبانی پاولچریا را مایه ی پیروزیش در چالش با نستور می دانست. به هر روی آموزش های نستور مایه ی ناخرسندی گروهی از مسیحیان که مریم را "مادرخدا" در می شمردند بود و آنها در این باره به سیریل، اسقف اسکندریه، گلایه نموده بودند. پس سیریل در نامه یی به راهبان مصری چنین نوشته بود:
من نمی دانم چگونه شگفتی خودرا نشان دهم از این که می بینم مسیحیان درنگ میدارند از اینکه "دوشیزه ی آشاوان" را "مادرخدا" بنامند، مگر نه اینکه خداوند ما عیسی مسیح، پروردگارست ؟ پس چگونه "دوشیزه" یی که وی را بزاد ، مادر خداوند نباشد؟ پیامبران این راستی را به ما آموختند حتی اگر شناسه ی "مادرخدا" را نتوان در نوشته ها ی آنها پیدا نمود.سیریل همچنین در نامه هایی به نستور ناخرسندی خود را از آموزش های او آشکار نموده بود. وی در نامه یی به او نوشته بود:
ما نمی گوئیم که گیتایی (طبیعت) "واژه" دگرگون شد و گوشت شد و یا اینکه به همگی گیتایی او "انسانی" شد که روان و تن داشت. که بل این دومایه ی دگرگون با هم در او یگانه شدند ، و از هر دو یک مسیح برخاست. یک پسر!به فرجام سیریل به گلایه به پاپ سلستین یکم نامه نوشته بود و با فرستادن نسخه هایی از نامه نگاری هایش با نستور و متن سخنرانی های او، وی را به کج باوری گناه کار خوانده بود. پاپ در پایان تابستان ۴۳۰ به سیریل گمارش داده بود که به نستور هشدار دهد که تنها ده روز وقت دارد تا از آموزش ها و باورهای خود پوزش بخواهد و گرنه از جایگاه و کلیسایش برکنار خواهد شد . از سویی دیگر نستور از امپراطور تئودوسیوس دوم درخواست نموده بود که همایشی از اسقفان را برای رسیدگی و دادخواهی فرا خواند. چنین بود که پیش از آنکه هشدار سیریل به نستور برسد نامه های فراخوان امپراطور به اسقف ها فرستاده شده بود.
در ۴۳۱ میلادی درهمایش اِفِه سوس Ephesus در آسیای خرد (سومین رایزنی سراسری The Third Ecumenical Council ) گروهی از اسقفان گردهم آمدند. این همایش سرشار از دو دستگی و ترپند بود تا آنجا که تئودوسیوس وادار شده بود تا فرمان به دستگیری هم سیریل و هم نستور و هم اسقفی دیگر به نام ممنون Memnon را بدهد. در اینجا بود که پاولچریا توانایی و هنایش خویش را نشان داده بود و تئودوسیوس را وادار ساخته بود تا از دیدگاه سیریل پشتیبانی نماید و نستور را بر کنار نماید.
و چنین بود که اسقف ها در همایش افه سوس آموزش نستور را نادرست خوانده بودند . بر پایه ی آگهداد آنها "خداوند ما عیسی مسیح یک کس است و نه دو تن جدا ازهم" . عیسی مسیح خداوند، پسر پروردگار ("واژه" Logos) به همگی خدا ست و به همگی انسان است. مریم دوشیزه "مادر خداست" Theotokos زیرا او انسانی را نزائید که بل خدایی را که انسان شد. و به هم آمیختن دو مایه عیسی باهم چنان بود که دومایه یکدگر را دگرگون نکردند. و بر پایه ی گواهه های تاریخ در یکی از نشستهای این همایش اسقف ها به سپاس از یاری پاولچریا به یک صدا آوا بر آورده بودند که "ملکه، نستور را بیرون راند، زنده باد ملکه ی ارتدکس!"
اینک در سالهای پایانی امپراطوری تئودوسیوس پاولچریا، که از پادرمیانی در راهکارهای کشورداری به کنار گذاشته شده بود و خویشتن را به باره های تنش میان مسیحیان نستوری و ارتدکس درگیر میداشت، از پیروزی های یزدگر دوم بس خشمگین و برآشفته بود و می کوشید تا مسیحیان ایران و ارمنستان را به آشوب و سرکشی برانگیزد .یزدگرد دوم و بزرگ فرمادار وی مهر نرسه که رویدادها ی رم را دنبال می نمودند، و از تنش ها و نا آرامی های میان مسیحیان و ذرتشتیان نگران بودند درنخست برآن شدند که به مسیحیان بپذیرانند که آئینشان بخردانه نیست. آنان به کلیسائیان خرده می گرفتندکه اگر عیسای مسیح خداوندست چگونه می توان خداوند را به صلیب کشید. به گزارش یغیشه مسیحیان این خرده گیری وی را نشان از خودپسندی یزدگرد می گرفتند. او می نویسد :
چون شاه هرروز ه به این منش ابلهانه خودستایی می نمود، جوانی ارجمند روزی به وی رو کرد و گفت : "فرهین شاها، از چه هنگام این سخنان، که به چالش با خداوندمان به زبان می آوری، را می دانی؟" شاه پاسخ داد که: "من نوشته های شما را در باره ی کج باوری هایتان خوانده ام. " پس جوان گفت ؛ "پادشاها! مگر آیا این روا باشد که تو تنها تا به اینجا را بخوانی؟ چون اگر که تو خواندنت را پی بگیری از رستاخیز او خواهی شنفت ، ازپدیدار شدن مسیح در برابر همگان، و از بر فراز شدن او به آسمان. و تو خواهی شنود که کرسی وی در سوی راست، در کنارِ کرسیِ خدایِ پدر ست ؛ و اینکه او در دومین پدیداریش چه گفت ، از زنده شدن شگرف آسای لازاروس در برابر همگان؛ و به یک سخن از پاداشِ داوری دادگر آگاه می شوی . هنگامی که پادشاه این سخنان او بشنید بخندید و گفت؛ " این همه که گفتی یاوه یی بیش نیست". و در آنگاه سرباز مسیح پاسخ داد "اگر که تو رنجوریِ تن و مرگِ وی را راست می پنداری ، پس می باید که به بازگشت دهشتناک او بیشتر باور بداری."
پس از شنیدن این سخنان ، شاه همچون آتشی در کوره ی فروزان بابل شراره ور شد ، زیرا که نزدیکانش او را همچون آتشی که چالدی ها برهمش می زنند برهم زده بودند. خشم لگام گسیخته ی وی آن جوان پر ارج را که "کَرخ" نام داشت به اوبارید (به بلعید). وی را با دستها و پاهایی بسته برای شکنجه به دژخیم سپردند . شاه سپس جایگاه وی از او بستانید و به کشته شدنش فرمان داد.اگر لایه های تبلیغاتی این داستان را به کنار زنیم خواهیم دید که ، به نوشته ی یغیشه، یزدگرد پروا داده بود که کشیشان برای انجام دهنادهای آئین شان به سپاه اش اندر شوند و خواست او این بود که مسیحیان از برنامه های گسترده ی فراخوانی خویش دست بردارند. به هر روی چنین می نماید که یزدگرد نمی توانست در برابر موبدان به بیش از آنچه که نشان داده بود به سرکشی های مسیحیان نرمش نشان دهد. به ویژه اینکه ، موبدان ذرتشتی ناخرسند بودند از اینکه بهرام گور در پیمان آشتیش با تئودوسیوس در ۴۲۱ م این بپذیرفته بود که به آزار و پیگرد دینداران مسیحی در ایران پایان خواهد داد . اگرچه تئودوسیوس هم در آن پیمان پذیرفته بود که ذرتشتیان میتوانند از آن پس در امپراطوری رم به آزادی در آتشکده هاشان به پرستش بپردازند، اما تراکم و شمار بسیار مسیحیان در میانرودان به زیان ذرتشتیان درین داد وستد بود . و افزون برآن اینکه یزدگرد مانند پدرش بهرام گور، که شاید مادرش شیشیندخت یهودی بود، با یهودیان به مهربانی و آزرم رفتار می نمود، این نیز مایه ی آزردگی موبدان بود و بیش از هر چیز دیگر ناخرسندی موبدان از این بود که مهرنرسه، نخست وزیر (وزورگ فرماذار) بهرام گور که اینک نخست وزیر یزدگرد دوم شده بود، خود از میترا باوران آرش آکیان پارتی بود و بر سر آن بود که از همکیشان میتراباور خود در ارمنستان پشتیبانی نماید. و این را نیز موبدان ذرتشتی به دلچرکینی بر می تابیدند (و چنانکه که در پیش گفته ایم سرانجام مهرنرسه به این گناه از کار برکنار شد.). چنین بود که به گزارش یغیشه:
به همان سان که آتش با افزودن نفت زبانه می کشد، شهریار ناباور به مسیح، هنگامی که دید جور و ستمش کامروا بوده ست برآن شد که بر سختگیری خود بی افزاید . اینک که اوپادشاهی خویش را بر پایه هایی استوار می یافت، و خطر دشمنی را در برابر خود زدوده می دید، بر سر آن شد که همگان را از پیروی از دین آشاوان باز بدارد؛ برخی را با انداختن به دهشت ، و دیگران را با به زنجیر کشیدن و به دخمه افکندن. وگر کسی دراثر پیگرد کشته میشد، او دارائی وی ، چه شخصی و یا سپرده به او، را می گرفت و همه ی این کرده هارا با پلیدترین بیدادها می نمود . او بینوائی را بر همه ی سرزمین گسترانید . او همه ی دیوانیان کشور را به رایزنی فرا خواند و همه ی آنان که به ایزدان با بندهایی ناگسستنی پابند بودند همچون کوره های آتش در باره ی باورهای کلیسای آشاوان سوزان بودند
به افسردگی، تنها گواهه های تاریخی ما در باره ی آزار مسیحیان برپایه ی زندگینامه های "شهدای" کلیسائی است که تا اندازه یی زیاد رنگ گزافه گوئی را دارند. از سویی دیگر نمی توان این نوشته ها را نادیده گرفت، زندگینامه های شهدای سوریائی از "شهیدی" به نام تهماسپ گرد Tahmazgerd داستان دارند، که بر پایه ی پژوهش ژان موریس فی Jean Maurice Fiey در نوشته اش Saints Syriaques می باید در ۴۴۵ میلادی کشته شده باشد. وی جلادی در"کَرکَ د-بِث سلوخ" ܟܪܟܐ ܕܒܝܬ ܣܠܘܟ (به میانای "دژِ دودمانِ سلوکوس")، در کرکوک کنونی، در عراق بود که به آئین مسیح گروید . داستانهای بدنبال آن در باره ی سرگذشت آموزگار دینی بنام یزدین است که گروهی از مهینان ذرتشتی را به دین کلیسایی آورد. بر پایه ی نوشته یی بنام "کنش های آذر-هرمزد Adur-Hormizd، آناهید و پثیون Pethion" ،که در باره ی به مسیحیت گرویدن گروهی از مهینان ذرتشتی از چند نسل گوناگون تا به هنگام کشته شدنشان است . جوانی به نام پِثیون، که خود به کلیسا گرایش آورده، یکی از نزدیکان خود، دختری به نام آناهید، فرزند موبدی ذرتشتی، به نام آذر هرمزد، را به دین مسیح می آورد و روند داستانی اندوهگین را به آغاز میارد.
و آن داستان چنین ست که مهریار پدر ذرتشتی دوپسر بنامهای یَزدین و دادگوشنَسپ بود. یزدین آموزش مزدیسنا را رها می نماید و در صومعه یی راهب کلیسایی می شود، پس از چند دهه او از صومعه باز میگردد و برادرش را، و سپس پسر عمویش را ، به آن دین می گرواند ، وی پِثیون را به پیروی از خود بشاگردی میگیرد و آنها دوتایی آشاوان (زوگا) می شوند و آموزش (تاولمادا) دلپذیر و فره وش آنان در تمام سرزمین گسترده می گردد. سالیانی چند پس از آن پِثیون بیماری سخت آناهید را درمان می نماید و او به مسیحیت می گرود و سپس پدرش آذر هرمزد، موبدی ذرتشتی، با دیدن درمان دخترش، به آن دین در میاید و به کیفر برگشت از دین "شهید" می شود چندی پس از آن آناهید و پٍثیون نیز در "شهادت" به آنها می پیوندند. در نمایانی این رویساخت دینی تا اندازه یی می توان به زیر ساختهای چالش ایران و رم در هنگام پادشاهی یزدگرد دوم پرتو افکند.
چنین می نماید که بافت این نوشته سر آن دارد که برتری مسیحیت را در برابر آئین ذرتشت به تماشا نهد چرا که یکی از ويژگی ها مهریار در آغاز داستان دانایی او در باره ی نهادها و دهنادهای آئین درتشتی است و گریختن یزدین در جوانی از آموزشگاه ذرتشتی به این نشان پرداخته می شود که تلاش او از برای گسترش یادگیری و آموختن گسترش دانش خویش بوده و در این بستر دریافته است که آئین کلیسا آئین بهتری ست.. در این نوشته چنین می خوانیم:
و هنوز هنگامی دراز از آن گاه که جوانها رشد کردند نگذشته بود ، که یکی از آنها ، که نامش یَزدین بود، را پدرش مهریار ، به آموزشکده ی موبدان ( بِت مَگوشه) سپرد تا که او دانش موبدان (یالفانا دَمگوشوتا) یاد گیرد و فرزانه شود و که وی در زمزمه موبدان کارآمد (مهیرا) و فرزانه گردد . اما پس از اینکه یَزدین در آموزشکده (بِت یالفانا) برای چند روز در میان موبدان بود او آموزشکده ی موبدان را رها نمود (بِت یالفاناناهُن دَ مَگوشه) و گریخت و به خانه ی پدر و مادر خوانده ی خود شد.
چنین بود که موبدی که یزدین را به او سپرده بودند به خانواده ی او از فرارش خبر می دهد و پس از جستجویی دراز وی را پیدا می کنند و پدرش مهریار او را به کتکی سخت کیفر می دهد و به آموزشکده بازش می گرداند ولی او به دیگر بار می گریزد و به فرجام پدرش از امید به آموزش وی دست می کشد و به جای وی پسر دیگرش، دادگوشنسپ، را به آموزشکده می فرستد. و می گذارد که یزدین نزد پدر و مادر خوانده ی خود بماند و با آنها به کلیسا برود. در آنجا او با نوشته ها (قریانا دَکتابِ قادیشه) و دهناد ها ی کلیسا آشنا می شود، وی به فرجام می گریزد و غسل تعمید می گیرد و راهب می شود.
به سر انجام، پس از این که پِثيون بیماری آناهید را درمان می نماید، همانگون که گفتیم، آذر هرمزد، پدر آناهید، به دین کلیسائیان می گرود. و خبر گرویدن موبدی مانند او به گستردگی در میان مردمان پخش می شود و خشم و . نگرانی موبدان را بر می انگیزاند و آنها او را در این باره به زیر بازخواست می کشند . پس از آنکه چالش های بازپرسی و شکنجه به جایی نمی رسند ، یزدگرد موبدی به نام آذرفرازگرد :
که در دانش بی همتا بود و در آئینشان پرآوازه بود را به او فرستاد تا که شاید بیاید و بیاموزاند و یاد دهد و آذر هرمزد را به پرستش بازگرداند.
در نشستی که میان آذرفراز گرد و آذرهرمزد و دیگر موبدان بر پا می شود، به نزدیکِ همه ی گفتگوها در باره ی افسانه های آيین ذرتشت است و همانگونه که می توان از اینگون نوشته هایِ "فراخوان به دین" چشمداشت، نویسنده چنان می نمایاند که آذرهرمزد، چون از دینی بهتر هواداری می نماید، در گفتگوها دست بالا را دارد. و در پایان آذرهرمزد به آذرفرازگرد می گوید:
گرچه من از تو در شگفتم که به آموزش (یالفانه) اهرمنی می پردازی ، و به آسانی ایمان راستین به هراس از پروردگار را با آموزش اهرمنی در هم می آمیزی .
به جز این نوشته ی سوریائی دونوشته ی ارمن؛ یکی "تاریخ ارمن ها" نوشته ی لازار پارپسی و دیگر ی "تاریخ واردان و نبرد ارمن" نوشته ی یغیشه (الیشه) وارداپت در میانه ی سده ی پنجم میلادی، نیز به ستم و آزار یزدگرد دوم به مسیحیان ارمن پرداخته اند. به هر روی، موبدان از اینکه آئین مسیح در میان مهینان ذرتشتی رخنه کرده بود و ساختار طبقاتی کشور را به هم می ریخت و در پیآمد از جایگاه قدرت آنان می کاست، نگران و ناخرسند بودند و البته سختگیری های آنها در باره های برگزاری دهنادهای دینی و کوشش شان برای نگاهداری رده های طبقاتی خشک و رخنه ناپذیر بر گرایش مردمان به آئین مسیح کمک می نمود، زیرا که در آن آئین، باهمه ی توانمندی کلیسا، مردمان تا اندازه یی از برابری بیشتری برخوردار بودند،
یزدگرد دوم و دشواری ارمنستان
همانگونه که در بخش پیش دیدیم : پس از آنکه شاپور، برادر بهرام گور، برای نشستن بر تخت شاهنشاهی ایران، پادشاهی ارمنستان را رهاکرد، ارمنستان به آشفتگی و ناآرامیی بس گسترده فروشده بود. بهرام گور به اندرزِ مهر نرسه، آرتاش، شاهزاده ی آرش آکیانی و پسر بهرام شاپور را به آوند ارتخشرخش بر تخت پادشاهی ارمنستان بر نشاند. مهر نرسه که بر آن بود که ارمن های مسیحی را به دین زروانی میترائی باز گرداند، پس از آنکه به نخست وزیری یزدگرد دوم رسید، فرمان داد تا مسیحیان شورشی ارمن می باید به آيین میترائی نیاکانشان بازگردند چنین بود که ساهاک اسقف کلیسای ارمن به همراه دیگر اسقف ها ارمنستان را ترک گفتند و به رم پناهنده شدند .
ارتخشرخش چهارم برا ی شش سال بر ارمنستان فرمان راند ولی مهینان ارمن، یا نخارار ها، وی را سزاوار پادشاهی نمی دانستند و بگزارش لازار پارپسی، به این برایند رسیدند که: ارمنستان دیگر به پادشاه نیاز ندارد و از بهرام درخواست نمودند که به پادشاهی آرتخشرخش چهارم پایان دهد و خود ارمنستان را به آوند یک استان ساتراپی فرمانروایی نماید. پس بهرام، ارتخشرخش چهارم یا آرتاش را از پادشاهی ارمنستان برکنار نمود، دارائی های وی از او بگرفت و خودش را به نزد یکی از نخارارها فرستاد و وی در آنجا بازنشسته شد. سپس بهرام یکی از اسپهبدانش به نام "وه مهر شاپور" را به مرزبانی ارمنستان برگمارد. اما تنش میان نخارارهای میترا باور و مسیحیان فروکش ننمود. و بر پایه ی گواهه های تاریخی در بپاخیزی آشوب در میان ارمن ها دست پنهانی پاولچریا را میتوانیم دید.
این سینت گرگوری روشنایی بخش بود که تیرداد سوم (۳۳۰-۲۸۷ م) پادشاه ارمنستان را به دین مسیح در آورده بود، همانگونه که در بخشهای پیشین دیده ایم گرگوری پسر آئیناک یکی از مهینان پارت، از خاندان سورن آرش آکیان بود که از سوی اردشیر بابکان گمارش یافته بود که خسرودوم پادشاه میترا باور ارمنستان (نوه ی برادر اردوان پنجم آرش آکیان) را سرنگون سازد. و دیده ایم که پس از این که آئیناک خسرو را کشت و ساتراپی ار منستان را به دست آورد مهینان ارمن بر اوشوریدند و همه ی خانواده ی او به جز پسرش گرگوری، که در ان هنگام نوزادی بیش نبود، را کشتند. گرگوری را دایه اش سوفیا به کائیسرا در کاپادوک فراری داد و او در آنجا بزرگ شد و به آئین مسیح در آمد. چنین بود که هنوز بسیاری از ارمن ها به آئین میتراباور پادشاهان آرش آکیان شان باورداشتند.
گفته می شود که ارمنستان نخستین کشوری بود که به مسیحیت گرائيد و آن آئین را دین دهناد کشور خواند. پاولچریا و کلیسای بیزانتین بر آن بود که چون اسقف بزرگ کلیسای کائیسرا (قیصریه) در کاپادوک، در سرزمین رم، سنت گرگوری را به رده ی اسقفی بر نشانده است، پس کلیسای ارمن پاره یی از اندام کلیسای بزرگ-شهر کائیسرا به شمار می آید. و بنابراین می باید از کلیسای کنستانتینوپل پیروی نماید. اما ارمن ها پیشینه مسیحیت در ارمنستان را بس کهن تر از کلیسای رم می دانستند و آغاز مسیحیت در کشورشان را به هنگام گرویدن پیامبران ثادئوس و بارثولُمِئو به مسیحیت در سده ی یکم میلادی، اندک زمانی پس از درگذشت عیسی، گاه می دادند و بر این پایه کلیسای خود را کهن تر و ناوابسته به کلیساهای کنستانتینوپل و رم می دانستند و اسقف بزرگ (کاتولیکوس) ارمنستان را همسنگ با اسقف های آن کلیساها در می شمردند.
به هر روی، پس از اینکه ارمن ها ی مسیحیِ پیرو اسقف بزرگشان، که یوسف نام داشت، فرمان شاه را به درآمدن به دین زروانی میترا باوران نپذیرفتند، یزدگرد خشمگین شد وگفت؛
همه ی مردمان و زبانها در سراسر سرزمین من می باید کج باوری های خویش را به کنار نهند و خورشید را پرستش نمایند و پیشکش های خویش مر او را آورند، و او را خداوند بخوانند . آنان می باید آتش آشاوان را فروزان نگاه دارند و همه ی ساماندادهای موبدان را بپذیرندجارچیان شاهنشاهی این پیام را به همه ی سرزمین ها رساندند و چنین می نماید که نیروهای یزدگرد در تمامی استانها این فرمان را به جای آوردند. به گزارش یغیشه، به تشویق موبدان نیروهای یزدگرد در سرزمین های دیگر باوران، که او همه ی آنها را کوشانیان می خواند، مردمان را بزور وادار به به پذیرفتن آئین دهناد میترائي زروانی نمودند.
آنها بسیاری از ارمن ها، گرجی ها ، و آلبانی ها و همه ی کسانی که به دین آشاوان مسیح باور داشتند ، را در دروازه های دیده بانی در بازداشت نگاه داشتند و به پاسداران فرمان دادند که تنها به همه ی رهگذران که بسوی آنان از خاور میایند پروای گذر دهند و نه به هر آنکس که از باختر بسوی خاور میاید.از نوشته ی بالا پیداست که یزدگرد و مهر نرسه می خواستند که از هرگونه ارتباط پاولچریا و کلیسای کنستانتینوپل در باختر با سردمداران مسیحی ارمن و گرجی و آلبانی جلوگیری نمایند. سپس یزدگرد از اینکه آنان از باورهای خود دست بر نمی داشتند بردباری خویش از دست داد و سوگند خورد که "من هرگز شمارا آزاد نخواهم نمود تا که به فرمان من سر نهید ، و خواست مرا بپذیرید" و فرمان داد که چهارتن از سرسخت ترین بازداشتیان را به زیر شکنجه گیرند و رفته رفته این شکنجه ها را به دیگر بازداشت شدگان گسترش داد. به نوشته ی یغیشه ارتش ایران از بازداشت و شکنجه ی ناروای این مسیحیان خرسند نبود و لب به گلایه گشودند.
یزدگرد سپس میهمانی باشکوه، بر پایه ی دهنادهای میترائی در اوستا، که در آن گوشت و شراب به فراوانی اوبارده می شود بر پا نمود و با زندانیان به مهربانی و نرمش رفتار نمود و هنگامی که مسیحیان از خوردن خوراک های میترائیان خود داری نمود، شاه دستور داد تا خوراکهایی را که آنها می خواستند برایشان بیاورند. به نوشته ی یغیشه یزدگرد خود به می گُساری فراوان پرداخت و شادخواری آن شب نشینی تا سپیده های پگاهان به درازا کشید. اما پس از اینکه یزدگرد به کاخ خویش بازگشت مسیحیان را به زندان انداختند برخی را برای دو روز و برخی را برای سه روز! و برخی از آنان را از رده ها ی مهین طبقاتی شان پائین آوردند.
سپس یزدگرد از مسیحیان سپاهی کلان گرد آورد و آنانرا با دستمزدی بسیار کاسته و اندک و بدون توشه یی به اندازه، گرسنه و تشنه، به نبردهای زمستانی در میدانهایی دوردست و ناخوش فرستاد و بسیاری از آنان به شمشیر از پا درآمدند . به گزارش یغیشه:
شاه یکی از فرمانبران وفادار حود به نام تهم شاپور Tenshapuh را به آوند مرزبان (فرماندار ) به سرزمین ارمنستان فرستاد . تهم شاپور به فرمان پادشاه خویش به ارمنستان اندر آمد و لگام فرمانروایی را بدست گرفت . وی به نام پادشاه بزرگ به مردم بهباش گفت و با نیک خواهیی دورویانه بر سرزمین ارمنستان مالیات سرانه یی به بست که بر پایه ی آن ارمن ها ازپرداخت هر مالیات دیگر رهایی می یافتند و دیگر به ارتش فراخوانده نمی شدند .این مالیات سرانه نو آوریی در راهکارهای مالی خزانه داری ساسانیان بود. چرا که تا پیش از آن هزینه های کشور در سرزمین های پادشاهی ایران تنها از مالیات بر زمین فراهم می شد. به نوشته ی میرخواند، انوشیروان این مالیات سرانه را در سراسر کشور هماهنگ و بسامانی داد و چنین بود که پس از سرنگونی دودمان ساسانیان فرمانروایان عرب از آنان پیروی نمودند. به نوشته ی یغیشه مردمان که در نخست این مالیات را به بهره ی خویش می پنداشتند بزودی دریافتند که از هنایش آن آزادی کلیسا از میان رفت و کلیسا به بردگی کشیده شد و دو دیگر این که راهبان و دیرنشینان هم اینک می باید مالیات می پرداختند و سوم اینکه مالیات ها افزایش یافت و چهار دیگر اینکه او به این راهکار خانواده های مهینان را به ناسازگاری با یکدگر واداشت و بافت هماهنگ خانواده های ارمن در خانواده ها به هم ریخت و یغیشه روشن نمی نماید که چرا کلیسا به بردگی کشیده شد. شاید هر کلیسا می باید از شمار پیروانش در همایش هایش گزارش می داد و این مایه ی آن بود که از شمار همایشگران سپاهی گرفته شود.
به نوشته ی یغیشه آسیبنده ترین راهکارهای تهم شاپور این بود که هزاربد (پیشکار فرمانروا) را که از ارمن ها بود و بر مسیحیان و همه ی سرنشینان همانند پدر فرمانروایی می نمودند برکنار نمود و به جای آنها یک ایرانی را بر آن جایگاه برگمارد و همچنین موبدی را به آوند دادور برای آن کشور برگزید و چنین بود که از مهینی کلیسا بس کاسته شد. و با همه ی اینکه کارگزاران مالیات به سختگیری می پرداختند و از کشیشان مالیاتی دو برابر و از اسقفان مالیاتی سه برابر دریافت میکردند (زیرا که بر مالیات سرانه ی آنها مالیاتهای زمین و ساختمان کلیسا نیز افزوده می شد) که بگفته ی یغیشه این مالیات ها نه تنها به "ساختمانهای آباد که بل ساختمانهای آسیب دیده و ویران" را نیز در بر میگرفت، اما هیچکس در برابر آنها ایستادگی نشان نمی داد زیرا که به باور او هنوز هیچ گامی به روشنی بر دش رفتاری با کلیسا برداشته نشده بود.
راهکار مهر نرسه برای درهم شکستن پیوند مسیحیان ارمن با رم
همانگون که گفتیم مهرنرسه و سنای مهینان ایران به دوراندیشی می دانستند که با پشتیبانی پاولچریا از مسیحیان ارمنستان، در بستر کور و باریکِ دلبستگی هایِ دینیِ وی، ایران نیاز به برنامه یِ راهبردیِ دوریک، برای پیشگیری از جدایی ارمنستان دارد. مهرنرسه می دانست که رم از هنگام کنستانتین برای یکپارچگی دینی شهروندانش در تلاش بوده است، و از این دیدگاه، به بسیار از ایران، که در میانه ی تنش های دینی ذرتشتیان و مسیحیان و میتراباوران و مانویان و یهودیان درمانده مانده است، به پیش افتاده است؛ و به ويژه افزایش شمار مسیحیان در ایران، به ویژه در میانرودان، دست آویزی برای نابکاری و دسیسه به رم داده ست. چنین بود که وی، به گزارش لازار پارپسی، به نزد یزدگرد شد و گفت:
همانگونه که تو خود، و همه ی ایرانیان می دانند؛ ارمنستان سرزمینی پر بهره و پهناورست . این کشوریست که به سرزمین امپراطور (رم) نزدیک است و با آن هم مرز است و آنها دینی یکسان و پرستشی همانند دارند و زینرو امپراطور را بر آنان هنایش است. اگر تو دین مان را به آنها بشناسانی و آنها با آن آشنا شوند و توان آن یابند که اینرا بپذیرند که تاکنون گمراه بوده اند وینک که راه را یافته اند آنگاه به تو و سرزمین ایرانیان شیفته خواهند شد و از امپراطور و دین و سرزمین وی جدایی خواهندگرفت و آنها را بازپس خواهند زد. وزان پس آن سرزمین با دلبستگی و یگانگی به استواری با ما پیوسته خواهد شد و هنگامیکه دلهای ارمن ها از آن ما گشت، ایبری ها (گرجی ها) و آغبانی ها (آلبانی ها ی قفقاز) هم از آن ما خواهند بود .
پادشاهان پیشین، که نیاکان من بودند و بر این اورنگ پادشاهی نشسته بودند، یا از برای آنکه هنگامی آزاد نداشتند و همه وقتشان به کار می گذشت و یا اینکه به باره هایی چنین سنگین و مهین نمی اندیشیدند، که من نمیدانم کدامین، خویشتن را به این گزاره در گیر ننمودند . اما اینک که موبدان و دیگر فرزانگان و مهینان سرزمین ایرانیان آگاهمان نموده اند، من بر این اندیشه ام که از آنجا که همه کامروایی ما از بهره گیری از پرستگذاری های (خدمات) آن مردمانی بر میاید که در زیر فرمانروایی پادشاهی مایند، برین پایه ما تا به بیشتر می باید برای یافتن رستگاری روانهای همگان نگرانی نشان دهیم. دین ما به ما می آموزاند که اگر ما به چنین گمارشی بزرگ بی تفاوت بمانیم از کیفری سنگین از ایزدان به رنج دچار خواهیم آمد . وینک اگر که ما نمی باید برای درخواست برخی چیزها از شما به کیفر دچار آئیم شما می باید در باره ی بهره وریهایی از برای روان همگان از تن آسانی حتی به بیشتر در هراس آئید، زیرا که شما از دوسو کیفر خواهید گرفت هم از ما و هم از ایزدان.
برین پایه، ما درخواست نموده ایم که دین درست و بداد ما به نوشته آید و بر شما آورده شود. از آنجا که شما سرزمینی باهوده و دوست داشتنی برای ما هستید، ما از شما می خواهیم که دین بداد و در تراز ما را بیاموزید و نگاه بداریدش و دینی را که ما همه به روشنی میدانیم که نادرست است و بدون بهره به نیایش مدارید.
اکنون، پس از شنیدن فرمان ما، آنرا به دلخواهی و شادمانه برجای آورید و هیچ این مپندارید که راه دیگری را برگزینید. ما همچنین می خواهیم و فرمان می دهیم که شما از آنچه که بنام دین خود می خوانید، به ما بنویسید، تا که دیده شود تا بکجا، شما تا به امروز، به گمراهی رفته اید. و هنگامی که شما، همانند ما، مردمی شدید که دین راستین ما را شناختید ، آنگاه ایبری ها و آلبانی ها گستاخی آن نخواهند داشت که از آنچه که ما وشما می خواهیم به بیراهه شوند.
چنین بود که در این هنگام مهر نرسه ی کهن سال که از یزدگرد دوم، به نوشته ی میرخواند، آوند "سپه دوست" را گرفته بود فرمان خو یش را به بستن کلیساها و پیوستن همه ی مسیحیان به آئین زروانی میترائی آگهداد نمود. او همچنین، همانگونه که یزدگرد فرمان داده بود، به نخارارها و اسقفان ارمنستان نامه یی نوشت که درآن باورهای میتراٍئی زروان آشکاری داده شده بود. این آشکاری با نوشته ی "ازنیک" از باورهای زروانی و نوشته های بندهش هماهنگ است و ما در بخشهای پیشین آنها را نوشته ایم و در اینجا تنها بخش هایی از نامه ی مهر نرسه را که به باره های دیگر می پردازد می آوریم
از مهر نرسه، بزرگ فرمادار ایران و انیران، به ارمن ها، با بهباش فراوان :
آگاه باشید که همه ی مردمان که در زیر این مینو می زیوند و به آئین مزدیسنا باور ندارند کر و کورند وز اژدهای اهرمنی گمراه گشته اند ، زیرا که پیش از آنکه آسمانها و زمین باشند، خداوند بزرگ زروان برای هزار سال نیایش نمود و گفت اگر که شاید مرا پسری باشد ، هورمزد نام، چه کسی آسمان و زمین را خواهد آفرید؟ (...)در این بخش مهر نرسه داستان زاده شدن اهورا و اهرمن را از سینه ی زروان اکرانا (یا زمان بی کرانه) که در بخشهای پیشین از بُن دهش آورده ایم را می نویسد که برآیند آن اینست که همه ی خوبی ها وزیبائی ها را هورمزد آفرید و همه ی پلیدی ها وزشتی ها را اهرمن و سپس نامه ی خویش را چنین دنبال می گیرد.
و همه آنها که می گویند یزدان مرگ را آفرید، که زشتی و خوبی از یک خاستگاهند گمراهند ؛ و بالاتر از همه مسیحیان در گمراهیند که میگویند خداوند از برای این که انسان از درختی ویژه، انجیری خورد، خشمگین شد، که در پیآمد آن خداوند مرگ را آفرید، و انسان را به دچاری درین بینوایی کیفر داد، این چنین گناه، هرگز حتی خشم انسانی را هم بر انسانی دیگر بر نمی انگیزد، تاچه رسد خشم خداوند را به انسان. هرآنکس که چنین می گوید کر و کور است و از اژدهای اهرمن فریب خورده ست. و دیگر گمراهی تان آنست که می گویید خداوندی ، که آسمان و زمین را آفرید، در جهان پدیدارشد و زاده شده از زنی ست ، که نامش مریم بود و همسر مردی بنام یوسف بود ، پس از آن بسیار ازمردمان فریب این مرد خوردند . سرزمین رمی ها، به گمراهیی بزرگ این کج رَوی بپذیرفت و دین فره ی ما را، از روی کوتاهی شان و آسیب به روان شان، رها نمود و شما پس از آنها در این بند از چه رو گرفتار آمده اید؟ به هُش باشید که هر آن دینی را که پادشاهتان به آن باور دارد شما نیز می باید به همان باور داشته باشید. به ویژه از آنرو که ما می باید پاسخگوی رفتار شما در برابر پروردگارباشیم.
به رهبران خودتان که شما نسرانیان می خوانیدشان باور نکنید زیرا که آنان دغل بازانی بیش نیستند، آنها به سخن به شما می آموزند، اما به راستی، خود هیچ از گفته هاشان را به کنش در نمی آورند، آنها می گویند "خوردن گوشت گناه نیست" ولی خودشان هیچ از آن نمی خورند. بر پایه گفته ی آنان "زن گرفتن پسندیده ست" اما خود هرگز به زنی نگاه نمی کنند. می گویند: "آنکس که دارائی گرد هم می آورد گناهی بزرگ را به کرده می آورد" . آنان بینوایی را از دارائی برتر می شمرند، آنان بدبختی را آفرین و خوشبختی را نفرین می کنند. آنان به سرنوشت نیشخند میزنند و نام آوری را به هیچ می گیرند، آنان پوشاک ساده را دوست دارند و دریافتن را برتر از نامجویی ارج می نهند ، آنها مرگ را گرامی می دارند و از زندگی بیزارند، آنان توان بارآوری مردان را کوچک می شمارند و سترونی را می ستایند . اگرهمه مردان به آنها گوش فرادهند و زنان خویش را سپاس ننهند به پایان جهان نزدیک خواهیم بود.
ولی من این نمی خواهم نوشت که همه این یاوه ها را تک به تک در شُمُرَم ، زیرا که براستی آنچه که در نبشته های دینی تان گفته شده است بسیارند . آیا چیزی نکوهیده تر از آنچه که در آن نوشته ها ست، هست ؟ آنها داوش دارند که خداوند را انسان بر صلیب کشیده ست همان خداوند مرده است و به خاک سپرده شده ! و سپس به دیگر بار برخاسته و به آسمان پرواز نموده ست . آیا این ارزش شما را دارد که چنین بینشی نابخردانه را به پژوهش کشید؟ اهریمنان نابکار را انسان نمی تواند به زور زندانی و شکنجه نماید تا چه رسد به خداوند، که آفریننده ی همه هستی ست. برای شما گفتن اینها درست نیست اما برای ما چنین سخنانی به بیکران باور نکردنی است .
اینک دو راه در برابر شماست یا واژه به واژه به این نامه پاسخ دهید و یا که همچون مردان برای پوزش به همایش بزرگ دربار درآئید .هیجده اسقف شهرهای ارمنستان در شهر آردَشاد در دماغه یی از رود ارس گرد هم آمدند و به رایزنی در باره ی فرمان یزدگرد و نامه ی مهر نرسه پرداختند و سرانجام به پاسخ ، نامه یی بسیار بلند را فراهم نمودند که در آن ایرادهای مهر نرسه از دینشان را با پی گیری از داستانهای کتابشان رد نمودند . به گزارش یغیشه متن آن نامه چنین بود:
از یوسف ، اسقف، همراه با همه ی آنان که هم اندیشند، از بزرگ تا کوچک: به مهر نرسه ، بزرگ فرمادار ایران و انیران ، با به باش ، از سوی همه ی روانهای آشتی دوست، به تو ، و به همه ی مهینان ایران!
بر پایه ی فرمان پروردگار، از نیاکان ما به ما این دهناد ، رسیده است که به نیایش برای زندگی پادشاه بپردازیم و بدون ایستایی به خداوند نیایش کنیم از برای دراز زیوی او و اینکه او شاهنشاهی این جهانی خویش را در آشتی نگاهداری نماید که پروردگار مر او را به پرستاری سپرده است . و که ما نیز بتوانیم همچنین ، در تندرستی و در هراس از خداوند، زندگی خویش را، در آشتیی دراز هنگام ، سپری نمائیم.
(...)
به هر روی، در باره ی باور ما، هیچ چیز در پیوندهایش ناشناخته نیست. هشدارهای آن، تنها در بر گیر به یک پادشاه نیست که بل، در همه ی پهنه زمین گسترده است، در دریا و در خشکی، و در میاناب ها (جزیره ها) ، نه تنها در باختر ، که بل در خاور، و در شمال و در جنوب و در سرزمین های میانی ، همه جا از آن سرشار گشته است. پاسداری باور ما، نه ازسوی انسان ست ، و نه از نیروهای برفراز که آنرا در این زیرین بگسترده اند، که بل از درون خودمان می جوشد , و این ما مردمان فروتن نبودیم که این آئین بهی را به دیگر مردمان شناساندیم ، که بل ابن او بود که برفراز کرسی مینویی خویش این آئین بی کجی را، خود بدون فرستادن هیچ میانجی، به ارمغانمان کرد ، چرا که تنها یک خداست و نه هیچ خدایی جز او ، نه خدایی کهن تر و نه خدایی جوانتر.
هیچ چیز از هر آنچه که دارای آغازی است خدا نیست.؛ اما او اندر خود جاودانه است ، بیکرانه در سپهرِ زیرا که او خود، سپهر است . نه از هیچ گاهان ، زیرا همه گاهان را هستن از او شده ست . او نه تنها کهن تر از آسمان هاست که بل کهن تر از اندیشه های آدمی و فرشتگان است. نه تنها که آدمی نتواند پیکر او را به انگار بیاورد، نه تنها اورا می توان به خیرگی دیدگان آورد ، و یا اینکه دست بر او سایاند. که حتی روان هیچ آفریده ، چه از میرایان و چه از فرشتگان نامیرا ، نمی تواند اورا به دریافت آورد.
اما او بر برگزیدگانش در روان ، و نه در دیده، و نه با پنداری به جهان پیوسته، که بل برآنان که در خداوند می زیوند و به همه دینداری باورمندند شناخته می آید. نام او آفریدگار زمین و آسمان ست. و براستی او پیش از زمین و آسمان بود ، زیرا که او بخود-هست و بخود-نامیده است. او نا پیوسته به همه هنگام هاست . و آفریده ها، در آن هنگام که او بخواهد، هستی شان از او دارند، نه از هر چیزی، که بل از هیچ ، زیرا که تنها او همه چیز ست ، و همه چیز دیگر هستی از او دارد. نه پس از این که چیزها ساخته شد او برای نخست آنها را شناخت، که بل پیش از آنکه آنها را بسازد ، و در آنگاه که هنوز نارس بودند ، او می توانست همه آفریده ها را ببیند. حتی هم اینک پیش از آنکه کسی به نکوکاری یا تبه کاری بپردازد، همه ی کنش های نکرده ی انسان بر خداوند آشکارست. و همچنین است که او از گشتن همه گمراهی های ناشده می داند. و نه به گونه ی آشفتگی درهم و برهم، گه بل چیدمان شده و جداجدا ، نهاده شده در برابرش از همه گونه آدمیان و فرشتگان و هم گونه پدیداری ها که نمایان خواهند شد.
(...)
در باره ی این که گفته یی که خداوند مرگ را به خوردن انجیری پدید آورد ، آیا یک چرم نبشته کمتر از انجیر است، و با این همه به کسی که چرم نبشته یی را پاره کند کیفرمرگ داده می شود، چنانچه اگر که فرمان پادشاه برآن نبشته شده باشد . آیا می باید پادشاه را در این باره گنهکار شناخت؟ به هیچ روی، من میگویم نه . اما این نمونه را آوردم که به برآیند آن به دیگران بیاموزانم . که خداوند خشمگین شد زیرا او به آشکار خوردن میوه ی آن در خت ویژه را پروا نداده بود.
(...)
و درباره ی این که گفته یی خداوند ما از زنی زاده شده است تو نه می توانی آنرا پس بگیری و نه از آن بگریزی ! آگاه باش که اهرمن و اورمزد از پدری. به جهان آمدند ، و نه از مادری، وگر که تو به ژرفا در این باره بیندیشی ، تو هرگز آنرا درنخواهی یافت ، زیرا که بس خنده آور تر از آن دیگری ست. و ایزد میترا نیز از زنی زاده شده بود و اگر چنین بود پس کسی می باید به مادر او شیفته می بود . اما تو در باره ی پیکر-به-پیکر درآیی (تناسخ) خداوند ما ، به آوند باره یی چالش پذیر ، بس به اندک دست سائیده یی، هرچند می دانم که تو در این باره مانند بسیار باره های دیگر به نیکی آگاهی داری. تو به درازایی بسنده در باره زاده شدن خداوند ما از دوشیزه ی آشاوان نپرداخته یی . اما بیشتر به آفریدن جهان از هیچ سخن گفته یی . به هُش باش کزین بزرگتر رستگاری فرجامین است ، گمراهی انسان را تا به این آزادگی وابسته بدان، و بازگشت وی را از این آزادگی به پرستگذاری نیکویی خداوند بدان.
(...)
او که این جهان را آفرید، خود پدیدارشد و از مریم دوشیزه ی آشاوان، بدون هیچ تن آمیزی زاده شد، به همانگونه که پیامبران پیشین آگهداد نموده بودند. و همانگونه که وی چارچوب بزرگ جهان را از هیچی به هستی آورد، به همانسان ، بدون هیچ تن آمیزی ، چارچوب پیکر میانجی در دوشیزه ی پاکدامن ریخت گرفت. و این تنها پدیداریی فریبنده نبود، او به راستی خداوند بود و به راستی انسان . پروردگاری از نهاد انسانیِ او کناره نگرفت و نه نهادِ انسانی او با پدیداری خداوندگاری از میان رفت . چنین ست که او هردوست ، یکتا و همانند.
(...)
اینست عیسی مسیح، که خود همه ی جهان را رستگار نمود، کسی که به همزمان خویشتن را به مرگ در سپارید و با نیروی آفریدگاری خود خویشتن را در دوشیزه ی تنها پنهان ساخت ، به جهان زاده شد، در قنداق بسته شد و در طویله به گهواره شد و در آنجا مغان خاور را برای نیایش به خود رهبری نمود.
(...)
پس تو از ما دیگر در باره ی این چیزها بازپرسی مکن، زیرا که باورما از انسان بر نخاسته اند. ما را همچون کودکان آموزش نداده اند که بل ما به ناگسستنی به خداوند مان پیوسته ایم ، و هیچ چیز نمی تواند ما را از او بگسلاند، نه در اینک ، نه زین پس ، نه به هرگز، نه برای هرگز و هرگز!متنی را که لازار پارپسی (یا غازار پارپسی)، تاریخ نویس سده ی پنجم ارمن، از نامه ی بلند اسقف ها در تاریخ خویش آورده است ، بسیار کوتاه تر و با درشتگوییی همراهست که در متن یغیشه نیست. در متن او اسقف ها از نوشتن و آشکاری دادن در باره ی دین خویش سر باز می زنند. به گزارش او اسقف ها در پاسخ مهر نرسه چنین نوشتند:
اینک در باره ی انگارهای دین تان که شما نوشته و برما آورده اید، ما هرگز به شما گوش نمی دهیم . ما آنها را هنگامی که به دربار بودیم از زبان موبدان، که رده ی "آموزگاران دین" شما را گرفته اند ،شنیدیم . آن ها ما را به خنده آور گرفتند ( چه بیشتر ما آنها را خنده آورمی بینیم) آنچه که نوشته اید، و مارا بخواندن و فرمانبرداری از آن واداشته اید، چیزی است که نه ما به آن نیاز داریم و نه آنرا می خواهیم . بجای آن، برای آزرم نهادن بیشتر به سرزمین پادشاهیتان، دلمان می خواست که نه آنچه را که نوشته اید حتی باز کنیم و نه آنرا بخوانیم. (...) براستی ، اگر ما آنرا می خواندیم ، وادار می شدیم که به آنها بخندیم و این مارا دشمن آن انگارها، پردازندگان آن، و همچنین آنان که چنین ناراستی را نیایش می کنند، می نمود.
ازاین برایند، ما این را سازگار و روا ندانستیم، که بدانسان که فرمان داده اید، انگارهای دین خودرا بنویسیم و به نزد شما آوریم. زیرا اگر که ما انگارهای دین ناراست شما را (که سزاور خنده اند) برای خواندن بی ارزش بدانیم - که شما، در فرزانگیِ بسیارتان به آن اندیشیده اید که بنویسیدشان و به ما بیاوریدشان۰ از آنجا که از برای خندیدن ما به آنها، شما از ما بیگانه می شوید ، چرا می باید ما انگارهای درست و خدا-دوستانه ی دین خویش را بنویسیم و به شما بفرستیم تا که از سر نادانی مایه ی خنده و بیزاری شما شود. تنها به این اندازه روشنی برای باورهای ما بسنده است. ما همچون شما؛ نه آخشیگ ها را پرستش می نمائیم، نه خورشید را ، و نه ماه را، و نه باد را و نه آتش را . و به هم چنین ما، به هیچ روی ، ایزدان بسیاری را، که شما دز زمین و آسمان می شناسید شان پرستش نمی نمائیم . زبرا که ما فراگرفته ایم در باره ی تنها یک خدای راستین ، که زمین و آسمان و هر آنچه که در آنهاست را آفرید و به سختی اورا می پرستیم . او تنها خداست که شما خدایانش می خوانید، آفریننده، شاه شاهان، فرمانروای فرمانروایان، بر همه هستی های بخرد رواست که تنها اورا بپرستند و آزرم بدارند.
به نوشته ی لازار پس از این که یزدگرد در بارگاه خود و در برابر سنا ی مهینان و موبدان از نا به سرفرمانی مهینان ارمنستان آگاهی یافت به خشم پرسید:
"شما چه می اندیشید در باره ی پرستگذارانی که به پیشوایشان چنین گستاخانه گردنکشی می کنند؟"
همه ی رده ی موبدان و بزرگان مهینان دربار برخاستند و گفتند : "آنان در باره ی نابودی خودشان و سرزمین شان به ما نوشته اند. اما اینک تو را ست که گستاخ باشی و آشنایشان کنی؛ به تو، به آوندِ فرمانروا، و به خودشان، به آوندِ پرستگذاران ".
شاه و همه ی مهینان اینک برافروخته تر شدند هنگامی که دیدگاهی بیان شد که می گفت: "اگر آن ها امید به دریافت یاری از برخی جاها نداشتند، هرگز چنین گستاخی نشان نمی دادند، تا چه رسد به این که این چنینی را در نامه یی بنویسند و آنرا به شاهنشاهی بفرستند". گوینده ی این سخن مهرنرسه ی بدکردار بوداز این گزارش به روشنی پیداست که مهر نرسه به دور اندیشی ردپای پاولچریا را در نا آرامی های ارمنستان دیده بود و دست پنهانی وی را در شورش ها و ویرانی آتشکده ها شناسایی نموده بود. چنین بود که یزدگرد دوم فرمان داد که سرکردگان مهینان ارمن و آلبانی و ایبری به دربار شاهنشاهی در تیس پاون در آیند . پس پانزده تن از آنان به سرکردگی واساک سیونی و واردان ممکونیان به دربار آمدند. یزدگرد برای نشان دادن ناخرسندی خود فرمان داد که گردان جاویدان از برگذاری دهناد خوشامد ارتشی که همواره برای دیدار فرمانداران و مهینان شاهنشاهی روی میداد خودداری نمایند.
پیش از آنکه آنان به دربار درآیند، گفته شده است که یزدگرد سوگند یاد نمود که:
به ایزد مهر سوگند که اگر در پگاهان فردا، نخارارها، به هنگام بر فرازی پرشکوه خورشید،با وی به نیایش زانو نزنند، و مهر را به خداوندگاری شناخت ندهند، آنها به زنجیر کشیده و زندانی خواهند شد ، همسران و فرزندانشان به سرزمین های دوردست گسیل خواهند شد. و نیروهای شاهنشاهی با لشگر فیل سواران برای درهم کوبیدن کلیساها و آرامگاههای ارمنستان فرستاده خواهند شد.به نوشته ی یغیشه یزدگرد در دیدارش به آنها گفت :
شما آتش را می کُشید، آب را می آلائید، زمین را با به خاکسپاری مردگان می کُشید و با بجا نیاوردن کردار نیک به اهرمن نیرو می بخشید!نخارارها پس از این که از دیدارشان با یزدگرد به میهمان خانه ها شان بازگشتند همه ی شب را به گفتگو در باره ی اینکه چه می بایدشان کرد گذراندند و به فرجام برآن شدند که از برای پاسداری خانه ها و خانواده شان به وانمود سر به فرمان نهند و چنین بود که در پگاهان روز پسین برای نیایش به آتشکده ، که ارمن های مسیحی از سر ناخرسندی "خاکسترکده" می خواندندش، شدند و در برابر برخاستن خورشید به آیین مهرباوران زروانی زانو زدند . به نوشته ی لازار بسیار از مهینان ارمن و گرجستان و آلبانی سر به فرمان شاه نهادند و از باورهای مسیح دست کشیدند و زینروی یزدگرد به خشنودی بسیار بر آنها آزرم و ارمغان های بسیار بیافشاند و آنان را " دوستان و خویشان" خود نامید. هرچند به نوشته ی لازار بسیاری از آنان همچنان در دل مسیحی ماندند.
هنگامی که واساک و واردان به ارمنستان بازگشتند واردان همانگونه که گفتیم بزودی به مسیحیت بازگشت. اما واساک با دیدن آشوبگرایی کشیشان و ناخرسندی پیروان آنها برآن شد که دهنادهای شادی و سرخوشی نیاکان میتراباور ارمنها را زنده نماید. از نوشته ی یغیشه، با همه ی کوشش او برای پلید نشان دادن دهنادهای میترائیان، می توان تا اندازه یی با آن دهناد ها آشنا شد و برای نمون دریافت که نیایش های آنان با ترانه و آهنگ و پایکوبیی شادمانه همراه بوده ست. یغیشه می نویسد :
وی سپس برخی را با دادن زمین و دارائی و برخی دیگر را با زبان بازی فریب داد و او بسیار ازتوده ها را با سخنان هراس آور بیمناک ساخت. وی هر روز ارمغان های فراوان به نیایشگاه پیشکش می نمود و ترانه های شادی را بلند هنگام نمود و شب های بلند را با آوازهای مستانه و پایکوبی های شادمانه به سر نمود و برای برخی سامانه ی آهنگ ها و آوازهای بت پرستانه را شیرینی بخشید.رهبر میتراباوران ارمن، شاهزاده یی در استان سیونیک Siwnikʿ به نام "واساک سیونی" Vasak Siwni بود که سروده های رزم آورانه ی کهن میترا باوران ارمن را در باره ی ایزد " وَهَگن"، که بخشهایی از آن در نوشته ی موسی خورنی آمده ست، را بیادشان می آورد و ارمنها را به بازگشت به دین نیاکانشان می آغالید . ایزد "وَهَگن" که همان ایزد بهرام ، در زبان پارتی ورهّراگن و در اوستا، "وِرِثرَگنا" ست، یارِ همیشه همراه میترا بود، که به نوشته ی آگاتَنجلیوس نیایشگاه وی، در آشتیشات در تارون، به خواسته ی سنت گرگوری ویران شده بود. به گزارش او:
سنت گرگوری به ويژه، از برای دارايی های کلان آن نیایشگاه و اینکه مردمان گمراه هنور به یشتن های ناپاک (قربانی ) در مهراب های بجامانده ی آن می پرداختند. خواستِ ویران کردن آنرا در سر داشتنخستین کلیسای ارمن بر روی ویرانه های نیایشگاهِ بهرام ساخته شده بود . و به هر روی، چنین بود که یزدگرد نیرویی به همراه هفتصد موبد به ارمنستان فرستاد تا دین زروانی میترا را در آنجا برپا دارند . در میان این مسیحیان فرمانده ی ارمن اسپاراپت (اسپهبد) وردان مَمیکونیان بود که در نخست این رها کردن آئین مسیح را نمی پذیرفت اما سرانجام او نیز سر به فرمان نهاد و دین زروانی میترا یی را بپذیرفت .هرچند پس از بازگشت به ارمنستان وی به خانواده ی خود گفت که برگشتن او از دین تنها به وانمود بوده است و بر آن شد که به رم پناهنده شود اما نخارارها او را به ایستادگی و شورش بیاِغالیدند.
چنین بود که موبدان به ارمنستان آمدند و دهنادها و دستورات دینی خویش را در آن سرزمین گسترده نمودند ، و چنین بود که اسقفان و کشیشان بر نخارارها و بزرگان ارمن سرزنش آوردند که چرا در تیس پاون به پیشنهادها ی بیداد سرفرو آورده اند. آنان پیروانشان را در کلیساها و در در میان همایش های مسیحیان به ایستادگی و شورش می آغالیدند و بزودی خویشتن را به اپزارهای نبرد برای رویارویی با نیروهای ارمن و ایرانی میترا باور آماده می ساختند. در برخی از کلیساها که موبدان به آموزش می پرداختند کلیسائیان آنها را سنگسار می نمودند و به گزارش یغیشه، به فرجام سر موبد ارمنستان پس از آسیبی که از شورشیان بر او رسید، این بپذیرفت که بازگرداندن مسیحیان از دین شان چندان گمارش آسانی نیست و به آنان پیمان داد که به دربار گزارش خواهد فرستاد که:
اگر حتی ایزدان مان نیز به یاری ما آیند برای دین موبدان این هنوز ناشدنی خواهد بود که در ارمنستان جای پائی بیابد، چنانکه من خود سختی کلیسا را آزمون نموده ام. وگر که موبدان بر این سرزمین فرمانروا هم بشوند هنوز در برابر خشم مردمان ناتوان خواهند بود ، خشمی که آماجش تنها در بر گیر بیگانگان نخواهد بود؛ که بل بر چالش با برادران، با پسران و با همه نزدیکان -- آری، حتی با خودشان ست . در کجا می توان کسی را یافت که در برابر چنین مردانی ایستادگی نماید: که هیچ دخمه یی برایشان ناخوشایند نیست ، از هیچ شکنجه یی در هراس نیستند و هیچ بهره یی برایشان دلکش نیست ، کسانی که ، آنچه را که در ورای کرانه ی آسیب هاست ، مرگ را، که بزرگتر ازهر چیز دیگر ست شیرین تر از زندگی می یابند،یغیشه به گزافه در باره ایستادگی مسیحیان به درازا می نویسد، و شاید این بخش ها را نسخه برداران به تاریخ او افروده اند. گرچه این آشکارست که بسیاری از مسیحیان در برابر پذیرفتن آئین زروانیان ایستادگی نشان می دادند، اما این نیز پدیدارست که بسیاری از ارمن ها به پرستش میترا بازگشته بودند تا آنجا که به گواهه های تاریخ بیش از ده تن از نخارارهای ارمنستان در کنار نیروهای مهرنرسه به رویارویی با واردان به نبرد شدند. در میان اینان می توان از برادران واردان ممیکو نیان "همایَک" و "همازسپ"؛ و " آرشَویر کامسرکان" ، فرمانروای سرزمینهای آرشَرونی و شیراک ؛ و "آردَک" ایشخان (شاهزاده) استان مُکس؛ و "واهَن آماتونی" ، و "نِرشاپوه آردزرونی" ، و "تاتول وَنَندَتسی " و " آرسِن اِندزایِتسی " نام برد.
به هر روی به گزارش بغیشه، سرموبد ارمنستان از واساک خواست ، که به آوندِ مرزبانِ استانِ سیونیک به درباریزدگرد نامه بفرستد، وز شورش و ناخرسندی مسیحیان گزارش دهد و از شاه بخواهد که فرمان خویش را باز پس بگیرد:
زیرا که تو در میان همه شاهزادگان ارمن نخستینی. و به تو آوند مرزبان این سرزمین داده شده است . پس ، از اینروی آیا تو نمی باید از آن در روان خود پاس بداری؟و اساک در پاسخ به سرموبد گفت، که آنچه که میگویی درست است ومن از آسیبی که به تو رسانده اند هیچ آگاهی نداشته ام اما می باید به اندرز من گوش فرا دهی و این دیدگاه خود را ار مردمان پنهان بداری تا من نیروهای کمکی فراهم آورم و بتوان شورش را سرکوب نمایم و قرمان شاه را به جای آورم. به گزارش یغیشه :
پس از این، او نیروهایش را در استان سیونیک فراخواند و برای کمک به موبدان و سر موبد بر شمار سپاهیان افزود و گفت : " اینک فرمانی از دربار در باره ی سپاه گرفته ام که می باید برای اردوی زمستانی به ارمنستان بیایند، و در میان آنها ده هزارتن آلبانی ها (گرجی ها) می باشند. و با بدست آوردن آنها دیگر هیچ چیز نمی تواند در به انجام رساندن فرمان پادشاه جلوی مارا بگیرد."
سرموبد به مرزبان پاسخ داد : این پیشنهاد بر واژ با آنچه که من گفتم می باشد؛ زیرا که اگر ما در این سرزمین نیرو به کار گیریم از آن ویرانه یی بیش نخواهد ماند و ما خود نیز نخواهیم توانست به تندرست از ایتجا فرار کنیم . بزرگترین آسیب برای هر شاهنشاهی ناخشنودی شهروندان آنست.
اما مرزبان هیچ به اندرز وی گوش نداد زیرا که وی با همه دل به باور ایرانیان گرویده بود ، پس او اینک به گمراه نمودن مردمان پرداخت برخی را با دادن پیش کش، برخی را با سخنان شیرین ، اما مردمان کوجه و بازار را با ترساندن به هراس افکند و دل در آنان سست نمود. (...) بدین سان ، و بدین نیرنگ، وی بسیار مردم بیگناه را به سوی خود کشاند و آنانرا دوستان خود ساخت.چنین بود که اسقفان وارساک را که "روانش به بی درمانی زخمی شده بود" رها کردند و پیروان خویش را از او راندند. آنان اینک همایشی از همه پیروان خود برپانمودند که در آن سپاهیان ارمن و اسپهبد آنان واردان نیز بود و بی گمان در باره ی چگونگی ایستادگی در برابر "واساک خدانشناس" و موبدان به رایزنی پرداختند. از سویی دیگر واساک موبدان را به کاخ های فرمانروایان ارمن در شهر ها ی دیگر فرستاد و مزد ایشان را به بسیار افزود و کودکان مسیحی را وادار به خوردن کباب از گوشت گوسفندان نمود و به ستایش از خورشید ناگزیرشان نمود .
و چنین بود که ناپرهیزگاری در کشور تا بدانجا بالاگرفت که زنان پاسداران شاهانه گستاخی آن داشتند که چراغ های کلیسا را در روز یکشنبه خاموش نمایند و خویشتن را در میان راهبه ها بیامیزند.اسقفان اینک از این گنه کاری آنچنان به خشم آمدند که با انجیل هایشان در دست به سوی فرمانده نیروهای ارمن رفتند و خواستار کیفرداد به مرزبان شدند. و چون یکی از فرمانروایان اندرز به مدارا داد، آنچنان خشم کلیسائیان بر او ژرف و گسترده بود که به گزارش یغیشه : "او در همان جا به مرگ سنگسار شد و این پیامد همه دیگران را بیمناک ساخت." آنان فرمان یزدگرد را پاره نمودند و در سپاهی سه شاخه آماده برای نبرد شدند. شورشیان سپس بسوی کاخ واساک شتافتند و او را دستگیر نمودند و وادارش نمودند تا توبه نماید. به گزارش یغیشه:
اگرچه آنها به خوبی از دورویی زیرکانه ی وی آگاه بودند، و می دانستند که وی به نیرنگ بازی به نادرستی های پیشین خود بازخواهد گشت ، با این همه بر او به گناه نابکاری های پیشین اش خشونتی نیاوردند و وی را برای کیفر به انجیل آشاوان سپردند.نیروهای ارمن ، با پشتیبانی پاولچریا ، در شماری از شهرها و دژهای ارمنستان ، در آفندی نا به نگهان، نیروهای ایران را در گیر ساختند و در همه ی آنها به گزارش یغیشه " آتشکده ها را سوزاندند و به خاکستر کشیدند". آنها بسیاری از ایرانیان را به بند کشیدند و خانه هاشان را ویران ساختند و دارائی هاشان را به یغما بردند. پس از چند روز اسقف بزرگ آلبانی ها ی قفقاز به نزد اسقف آشاوان ارمنستان آمد و با اندوه بسیار به سپاهیان ارمن چنین آگهداد نمود
نیروهای ایران که در سرزمین هون ها بوده اند، به همراه بسیاری از نیروهای دیگر، که در دروازه ی کاسپین بودند، دارند بسوی اینجا پیشروی می نمایند. افزون براین، سیصد موبد آنها را همراهی می کنند که در سرزمین مان پراکنده خواهند گشت و همگان را به دین خویش خواهند آورد، کلیساها را ویران خواهندکرد و همه را وادار به فرمانبرداری از فرمان شاه می نمایند.اینک شورشیان یکی از مهینان ارمن، به نام اَدُن از خاندان کنُونیان، را برای درخواست یاری از رم به کنستانتینوپل فرستادند. او با خود نامه یی از اسقف ها و نخارارهای مسیحی ار من را به همراه داشت.
جوزف، اسقف، به همراه همه ی اسقف ها ، و همگی مردمان ارمن، و مرزبان تَسَگ، و نِرشاپوه رهومپُسیان، با اسپهبدان ، و شاهزادگان برجسته ، به امپراطور تابناک تئودوسیوس ، به باش ، از سوی همه ی ما ، به تو و همه ی سپاه تو
تو اینک ، با نیک خواهی آشتی دوستانه اَت، بر دریا و بر خشکی فرمانروایی و هیچکس را بر روی زمین گستاخی چالش بر فرمانروایی استوار تو نیست. ما همچنین پیشینه ی پایدار پیشینیان دلاور تورا داریم ، که پس از این که بر اروپا چیره شدند ، به سوی آسیا شدند و بر همه کشورها از مرزهای سوریه تا گِدس ، هیچکس را گستاخی چالش با آنها و یا نابفرمانی از آنها نبود، کشور ما ارمنستان پایتخت روستایی آن امپراطوری بزرگ خوانده می شد. نیای ما، درتاد ( تیرداد سوم، پسر خسرودوم که پدرش را آناک به آغالش اردشیر بابکان کشت)، نیکخواهی شما را به یاد میاورد هنگامی که از نزد عموی خونخوارش یه سرزمین یونانی ها گریخت ، جائیکه در آن آموزش یافت و شما وی را به پادشاهی سرزمین پدریش برگماردید.
حتی به همچنین، باور به مسیح از اندیشه ی آشاوانِ اسقف های رم ، بتراوید که تیرگی کشورهای شمالی را روشنایی بخشید، که اینک پسرِ دوستدارِ تاریکیِ خاور می خواهد ما را از آن دور بدارد. و همچنین از این برا ست که ما، برانگیخته شده از دلاوری شما، بر سر آنیم که در برابر فرمان او ایستادگی نمائیم، و تا به اکنون هم به دستاوردهای بسیار رسیده ایم. ما برآنیم که بهترآنست که در دینداری بمُرد تا که در بی دینی بزیوید. اگر که تو اینک ما را از چنگال شاه برهانی ما را زندگیی دوباره بخشیده یی و برای همیشه از مرگ رهایی خواهیم یافت؛ و گر تو، بدون هدر دادن هنگام، به نبرد بشتابی ، شاید با گرفتنی ناگهانی، بتوانی کشورهای دیگری را نیز دارا شوی .به باور شماری از پژوهشگران، نسخه برداران پاره یی از بخش های تاریخ یغیشه را دگرگون نموده اند تا با برآمدهای همایش های مسیحی در سالهای پسین سازگار شوند. برای نمون سی .اِف، نیومان C.F. Neumman برآن ست که نسخه برداری در این نامه "اسقف های رم" را جایگزین سنت گرگوری نموده است تا نشان دهد که کلیسای رم از کلبسای ارمن برفرازترست.
به هر روی، به نوشته ی یغیشه امپراطور تئودوسیوس از سنای رم درخواست نمود که برای برپایی آشتی برنامه ریزد و بی درنگ راهکارهایی را برای پیشگیری از ویرانسازی کلیساها به روند نهاد، اما اندکی پس از آن به ناگهان درگذشت.
درگذشت تئودوسیوس دوم و فرمانروایی پاولچریا (۴۵۳-۴۵۰) و مارسیانوس (۴۵۷-۴۵۰)
تئودوسیوس دوم پس از شکست هایی شرم آورش به دست نیروهای یزدگرد دوم و آتیلا،هنگامیکه در کناره های کنستانتینوپل به شکار می گذرانید از اسب خویش به رودخانه ی لیکوس پرتاب شد و استخوان ستون مهره های پشتش آسیب دید و اندکی پس از آن در ۴۵۰ م در چهل و سومین سال امپراطوری خود، در پنجاه سالگی درگذشت. و چون فرزندی نداشت، اینک خواهرش پاولچریا ، که در سالهای پایانی فرمانروایی تئودوسیوس از هنایشش بر کشورداری بسیار کاسته شده بود بر تخت امپراطوری رم خاوری نشست. اما چون سنا و کلیسای رم فرمانروایی یک زن را به تنهایی برنمی تابید پاولچریا یکی از سناتورهای کهن سال رم (در سن ۵۸ سالگی ) به نام مارسیانوس را به همسری برگزید و از او خواست که به پیمان او با مسیح برای دوشیزه ماندنش آزرم داشته باشد. به نوشته ی تئوفانس:
پاولچریای خجستمند، پیش از انکه کسی از درگذشت امپراطور اگهی یابد، مارسیانوس، که به دوراندیشی و بزرگ منشی پرآوازه بود و اینک کهن سال و بس شایسته بود ، را فراخواند و به او گفت: " از آنجا که امپراطور درگذشته ست، من تو را در درمیان همگان در سنا برگزیده ام زیرا که تو مردی پرهیزگاری، به من پیمان ده که از دوشیزگی من، که آنرا به خداوندم واگذار نموده ام، پاس بداری تا من تو را دیهیم امپراطوری دهم." هنگامی که او این پیمان بداد، پاولچریا اسقف بزرگ و سنا را فراخواند و وی را امپراطوری رم آگهداد نمود.پاولچریا سپس به دشواری اینکه با آتیلا چه می باید کرد پرداخت، کریسافیوس Chrysaphius وزیر دربار تئودوسیوس، برای خرسند نگاه داشتن آتیلا، با بستن پیمانی با او، چنین پذیرفته بود که رم همه ساله باجی کلان به وی بپردازد. . کریسافوس خواجه یی زیبا بود که به نوشته ی مالالاس، تئودوسیوس شیفته ی او بود و هر چه را که وی می خواست همان میکرد. دشمنی میان کریسافوس و پاولچریا بسیار آشکاربود و این او بود که از توان پاولچریا در دربار به بسیار کاسته بود . پاولچریا، برای نشان دادن توانایی خویش بزودی از پرداخت باج به آتیلا خودداری نمود و فرمان به کشتن کریسافوس داد. آتیلا د ر این هنگام در گیر نبرد با والنتین امپراطور رم باختری بود و نمی توانست واکنشی درخور به خیره سری پاولچریا و همسرش مارسیانوس نشان دهد.
بزودی پاولچریا برآن شد تا برای همیشه نه تنها به باورهای نستور ، در باره ی دو نهاد جدا از هم عیسی مسیح پایان دهد؛ که بل همچنین کج باوری تک نهادگراییِ monophysitism یوتیچز Eutyches ، و مسیحیانی مانند دیوسکوروس Dioscurus، اسقف بزرگ اسکندریه (جانشین سیریل) را سرکوب نماید. اینان در رویارویی با نستور، برآن بودند که دونهاد خدایی و انسانی عیسی بهم یکی شده بودند و تئودوسیوس دوم پیش از درگذشتِ راز آلودش به باورهای تک-نهادی یوتیچز، که پدر خوانده ی کریسافوس بود، دلبستگی نشان میداد و حال آنکه پاولچریا و مارسیانوس هوادار دیدگاهِ پیچیده ی پاپ لئو یکم بودند که برآن بود که دو نهاد خدایی و انسانی عیسی با هم آمیخته نشده بودند ولی یکی بودند . در اردیبهشت ۴۵۱، مارسیانوس فرمانی از سوی خود و امپراطور والنتین سوم در رم باختری پخش نمود و از همه ی اسقف های شهرهای بزرگ امپراطوری خواست که در مهر ماه آن سال به نایسیا بیایند. تا این دشواری های دینی را چاره نمایند و به ناسازگاری میان اسقفان پایان دهند. پاپ لئو خود به همایش نرفت و تنها چهار فرستاده از سوی خود فرستاد. ولی در نامه هایی به امپراطور و شماری از اسقف ها نوشت که چاره های پذیرفته شده در همایش می باید با آموزش های وی سازگاری داشته باشد.
بسیاری ازاسقف ها در تابستان به نایسیا آمدند اما چون امپراطور به خاطر نگرانی از تهدید آتیلا به همایش نیامده بود گشایش آن به واپس افتاد . سر انجام با گلایه اسقف ها که از دیده به راه ماندن برای آمدن او خسته شده بودند، مارسیانوس از آنها خواست تا به چالسدون بیایند و چنین بود که چهارمین همایش سراسری اسقفان در چالسدون بر پا شد. و در بیست و یک نشست این همایش، هم باورهای نستور و هم باورهای تک نهادی یوتیچز نادرست خوانده شد و باور درست چنین به آگهداد آمد:
ما آموزش می دهیم که ... مسیح، پسر، خداوند، و زاده شده ، یکی و همانند ست، او با دو نهاد شناخته میشود، بدون درهم وبرهمی، بدون دگرگونی، بدون جدایی، بدون بخش شدناز سویی دیگر، ۳۷۰ اسقف که بیشترشان از کلیساها ی خاور بودند در همایش چالسدون، اسقف بزرگ کنستانتینوپل را، به رغم ناخرسندی پاپ لئو، به پیشوایی و رهبری کلیسای خاور برگزیدند و کلیسای خاور را همسنگ با کلیسای باختر شناختند. بر پایه ی بند بنیادین ۲۸ برآیندنامه ی چالسدون:
برپایه بندهای بنیادین، آزرم نخست و ویژه از برای اسقف ارشد رم که خداوند وی را به بیشترین اندازه دوست میدارد پاسداری خواهد شد اما اسقف بس آشاوان رم نو ؛ کنستانتینوپل شاهانه به همان اندازه آزرم امتیاز خواهد داشت و او بریایه فرمانروائیش ، توانایی خواهد داشت که اسقف های شهر های بزرگ را در آسیانا پونتیکا و ثراس بر گزیند.و چنین بود که جدایی میان کلیسای باختر و کلیسای خاور پر رنگتر شد.
در زمینه یی اینچنین بود که نامه ی یوسف،اسقف ارمنستان برای در خواست کمک از تئودوسیوس به دست مارسیانوس رسید. مارسیانوس اما توان آنرا نداشت که به ارمنستان یاری برساند. به گزارش لازار پاراپسی، وی پس از این که آن نامه را خواند از رایزنانش آناتولیوس، اسپهبد آنتیوک، و پغورنت، وزیر دربار سوریایی خود پرسید: "به گمان شما به فرستادگان ارمن چه پاسخی می باید بدهیم؟" رایزنان گفتند: "به گمان ما این درست نیست که پیمانمان و آرامشی که برای هنگامی دراز میان شاهنشاهی ایران و امپراطوری رم برپا بوده را بشکنیم ، پیمانی که هم نوشته شده و هم مهر خورده. چرا با جدا کردن سرزمینی از آن پادشاه هوای چنین آشتیی را به نبرد بدکنیم . افزون بر آن ما می باید به این اندیشه باشیم که پیامد این یاری چه خواهدبود؟ چیزی که پاسخ آنرا هیچکس به درستی نمیداند. که آیا چنین نبردی به آسانی به برآمد خواهد رسید و یا که به آشفتگی بسیار؟"
به نوشته ی لازار با این سخنان آنها دید امپراطور را دگرگون نمودند. به گزارش یغیشه، مارسیانوس پس از خواندن نامه ی یوسف سفیری به نام اِلفاریوس را به دربار یزدگرد فرستاد و به او پیمان داد که کنستانتینوپول سپاه ، و جنگ اپزارهایش را از ارمنستان بیرون خواهدکشید و از دادن هرگونه یاری به ارمنستان خودداری خواهد نمود.
پس از این که مسیحیان ارمن، از دریافت کمک از رم نومیدشدند، برای ایستادگی در برابر ایران سپاهیان خود را به سه شاخه بخش نمودند. فرماندهی شاخه ی یکم رانرشابوه (نرسه شاپور) از خاندان رهاومپُسیان بر عهده گرفت تا از مرزهای ارمنستان با آدربایجان پاسداری نماید. شاخه ی دوم در زیر فرمانروایی واردان سرفرمانده ی نیروهای ارمن بود که می باید از مرز ارمنستان و گرجستان در برابر نیروهای مرزبان "جور"، در نزدیکی دربند، پاسبانی می نمود . این مرزبان از هواداران ایران بود که به نبرد با مسیحیان ایبری درگیر بود. سومین شاخه در زیر فرماندهی واساک شاهزاده سیونی بود که هنوز در دل هوای ایران را داشت.
واساک در میان نیروهای خود همه شاهزادگانی و فرماندارانی را گرد آورده بود که هوادار ایران بودند. اینان شهریار پَکرَدونیان و سپاهیانش، شهریار خورخورهونیان و سپاهیانش ، شهریار ابَهونیان و سپاهیانش ، شهریار وَهِوونیان و سپاهیانش، شهریار پَلونیان و سپاهیانش ، شهریار کَپِخِنیان و سپاهیانش، شهریار ئوردز و سپاهیانش و شماری دیگر از سپاهیان دیگر سرزمین های شاهی بودند. واساک به زیرکی سپاهیانش را در استان خود، سیونیک ، آرایش جنگی داد و چنین وانمود داشت که سپاهیانش به آسانی می توانند بر نیروهای ایران پاتک زده و آنها را از سرزمین آلبانی های قفقاز بیرون رانند.. او بی درنگ آگهدادی به پنهان به فرمانده نیروهای ایران، به نام سپوخد، فرستاد که:
به هش باشید که من هموندی نیروهای ارمن را سست نموده ام و ارتش آنها را به سه شاخه بخش نموده ام ، شاخه ی نخست به سرزمینی دور دست در همسایگی "هِر" و "سرآوند" ( خوی و سلماس در آدربایجان) رفته ، شاخه ی دوم زیر فرماندهی من ست، که سر آن ندارم که آسیبی به نیروهای شاهانه برسانم، و من سراسر سرزمینم را با سپاهیانم پوشانده ام و سومین شاخه را به واردان سپرده ام که او شاید آنها را بسوی آلبانی رهبری می نماید . بر شاخه ی او آفند بیاورید، زیرا میدانم که در برابر نیروهای برتر شما به آسانی درهم خواهد شکست.به گزارش یغیشه فرمانده ی ایرانی به شتاب نیروهایش را بسوی رود کور راند و در مرز گرجستان با واردان روبرو شد اما نیروهای ارمن توانستند او را شکست دهند. ارمن ها سپس به سوی دروازه های کاسپین شتافتند و دروازه ها را بر هون ها گشودند و با آنان پیمان هموندی بستند و در این هنگام بود که به آنها آگهی رسید که واساگ به بسیار ی ازشهرهای ارمن آفند آورده و بر آنها چیره شده و کلیساها را ویران نموده ست . پس نیروهای و اردان با شتاب بسیار به ار منستان بازگشتند . به گزارش یغیشه هنگامی که "واساگ از دین برگشته و شهریارانی که با او بودند از دلاوری های سپاه واردان در آلبانی و پیمان او با هون ها آگهی یافتند" در دژهای سخت ساز شده ی سر زمین شان پناه گرفتند . و به شکیبایی چشم براه فرا رسیدن نیروهای یزدگرد بماند.
واردان در این هنگام به یزدگرد نامه نوشت و به او پیمان داد که او و ارمنستان در زیر فرمانروایی ایران وفادار خواهند ماند تنها اگر که به آنها پروا داده شود تا آزادانه به دین خود پرستش و نیایش نمایند. یزدگرد پیشنهاد او بپذیرفت و فرمان به بخشش همه ی ارمنیان شورشی داد و آزادی پرستش را به آنان روا داشت. اما میان ارمن ها تنش برپا بود و گروهی از مسیحیان تند رو بر آن بودند که به پادشاه و مرزبان های ایران نمی توان پشتگرمی داشت.
پخشباوری (پروپاگاندا) مسیحیان جدایی خواه ارمنستان، چنین وانمود میساختند که نخارار های هوادار ایران به آرمان ارمنستان ناوفا دارند. و به ويژه از وَرازوَغان Varazvaghan داماد واساک که به ارمنستانی در دل ایران بزرگ دلبستگی داشت چهره یی دیو منش ساخته بودند. برای نمون لازار پارپسی می نویسد:
شاه یزدگرد، هزاربدی داشت، به نام مهرنرسه، که بدنهاد بود. برای سالهایی بسیار او در اندیشه ی برنامه ی ناروا بود که به ویرانی روانهای سست می انجامید. در این ترپند زهرآلود به درازا انگار شده، او دستیار و پشتیبانی پلید از استان سیونیک، به نام ورازوغان داشت. و به همانگونه که ابلیس، در بهشت، ماری را به همدستی برای فریب نخست آفریده ها به کار برد. وی کوشید تاخواسته ی تلخ خویش را به یاری او به انجام رساند. این ورازوغان داماد واساک ، شاهزاده ی سیونیک بود.از گواهه های تاریخی چنین بر میاید که واساک، داماد خودرا برای گفتگو با مهر نرسه به دربار ایران فرستاده بود، اما لازار در باره ی دیدار و گفتگوهای وارزوغان در تیس پاون داستانی که بس ساختگی می نماید را گزارش می دهد. به نوشته ی وی دختر واساک از همسرش وارزوغان بیزار بود و واساک می خواست به ترپندی اورا بکشد:
هنگامی که وارزوغان به کینجویی باور نکردنی واساک پی برد، او نتوانست خشونت بیش از اندازه ی پدر زن خود، که در هنگام فرمانروایی بر سرزمینش به خودکامگی بسیار رفتار می نمود، را بر بتابد و به ایران گریخت و به نزد مهر نرسه، هزار بد ایرانیان، شد. او سپس اندیشه ی شیطانی کارگردانی ویرانی سرزمینش را در سر بپرورید و در این برنامه ی پلید وی خواسته و آغالش مهر نرسه را بپذیرفت.به هر روی در بهار ۴۵۱ میلادی مهرنرسه، به آوند سر فرمانده ی نیروهای ایران، برای پیشگیری از آفند هون ها و پاسداری از دروازه های کاسپین از رود ارس گذشت.
نبرد اورایر Avarayr
نیروهای ایران در فروردین ۴۵۱ میلادی به "هر" و سرآوند پیشروی و ارودگاه خویش را در آنجا برپا نمودند. واردان یک تیپ دو هزار نفره سوار، به فرمانده یی "اران زر" از مهینان تبار "آمادونیان" ، برای شناسایی به سوی نیروهای ایران فرستاد و آنها توانستند تیپی از پاسداران ایرانی را در پس سپاه ایران نابود سازند.
نیروهای ارمن در پهن دشت "شوارشکان" (ماکوی کنونی) ، در نزدیکی روستای "آواریر" اردو زدند و دو رود "داغمود" از شاخه های رودخانه ی ارس اینک در میانه ی دو اردوگاه جنگی، نیروهای ۶۶ هزار تنه ی ارمن را از نیروهای سیصد هزار سپاهی ایران جدا می ساخت. در منیان سپاهیان ایران ۴۰ هزارتن از ارمن های وفادار به شاهنشاهی ایران در زیر فرمانده ی واساک بودند. میانه ی سپاه را لشگر ده هزار تنه "جاویدان" از اسواران ماد، به فرمانده ی اسپهبد "مُشکان نوسالا وند" در برابر میانه ی سپاه ارمن به فرماندهی واردان بود نیروهای ایران همچنین با خود سپاهی از پیل اسواران که بر فراز هر پیل شماری از تیراندازان سواره بودندکه می توانستند هر سوی میدان نبرد را در زیر پوشش پیکانهای خویش داشته باشند. به گزارش یغیشه مهرنرسه پیش از آغاز نبرد در نشستی رایزنانه با واساک و دیگر سرداران ارمنی خود چیدمان نبرد را برنامه ریزی نمود او سپس در سخنرانی به سپاهیان خویش چنین گفت:
سپاهیان! همگی ما فرمان شاهنشاه را بیاد داشته باشیم وز درگاه ایزدان برای پرآوازه شدن به دلیری، نیایش کنیم. مرگ را برگزینیم بجای زیوشی در شرم، و به انگار داشته باشیم روغن های گرانبها و دیهیم ها ، شراب ها و نشان های هنگفت را که دربار به شما از برابری ارتمندی تان خواهد داد . شما فرمانروایان استانها خواهید شد و دارای سرزمینهایی پهناور خواهید گشت. شما بخوبی از رزم آوری ارمن ها و دلیری هر تن از آنها آگاهید. پس باشد که شما از آنها به هراس نباشید ، که از فرازمندی به سرافکندگی در نیائید تا آنجا که برای زندگی به بی نوایی درآیید. به همسران و فرندان تان بی اندیشید و دوستانی را بیاد بیاورید که دوستشان دارید و نگذارید که آنها بازیچه هایی در دست دشمن شوند.نبرد آواریر نبردی خونین بود و ازهردو سو بسیار از سپاهیان کشته شدند به نوشته ی یغیشه اسپهبد مشکان:
با دیدن این که برخی از ارمنها در دره یی پراکنده شده اند، با آوایی بلند سپاهیان ایران را که در کنارش با سپاهیان واردان د رنبرد بودند بر می انگیخت . در آن میدان آگاهی به شکست بر هر دو سو سایه افکند زیرا که توده ی کشته شدگان آنچنان انبوه شده بود که به تَرَک خوردگیهای سنگی صخره هایی سترگ می مانست. مشکان که این بدید به اردشیر که بر فراز پیلی ژیان ، همانند برج دیده بانیی بلند، در شهری با دژی سخت ساز ، نشسته بود فرمان داد تا با آوای بلند شیپورهایی هیولایی سپاهیان را بر انگیزاند و خود با پیشاهنگانش واردان را گرداگرد گرفت .و چنین بود که واردان کشته شد. چون شب فرارسید و نبرد به ایستاد. به نوشته ی یغیشه' دیگر فرماندهی برای ارمن ها نمانده بود که در کنار او بجنگند. ۲۸۷ تن از گردان برجسته ی نخارارها به خاک افتادند و ۷۴۰ تن دیگر از شاهزادگان ، از دودمان اردزرونی و دیگر نخارار ها کشته شدند . پس ازین به نوشته ی یغیشه یزدگرد فرمان داد اینک که شورش سرکوب شده است ارمن ها می توانند کلیساهاشان را بازسازی نمایند. و به دین خویش بازگردند. به گزارش لازار:
هنگامی که نبرد به این پیامد رسید، خداوند مهربان نازنینانش را به سوی خود خواند. مشکان نوسالاوند فرستاده یی به نزد یزدگرد، پادشاه ایرانیان گسیل داشت تا برآیند نبرد و مژده ی شاد پیروزی را گزارش دهد. و نام کشته شدگان از هردوسو را بر شمرد. هنگامی که شاه یزدگرد در باره ی کشته شدگان رادمردان لشگر ایران، و درگذشت واردان اگاهی یافت، به سوگی بزرگ اندرشد و بیاد اورد دلاوری و نیکویی گردانی را که بارها جهان ایرانی را دربرابر دشمنان پاس داشته بودندو به پاسخ فرمان داد تا مشکان نوسالاوند به همراه سپاهیان به دربار اندر آیند. به فرمان او مرزبانی به نام آترومزد (آذرمزد) از اهالی ارمنستان بر آن استان فرمان براند. او به فرستاده اش به پافشاری گفت که مردمان ارمن را آسیب نرسانند که بل آنها را به مهربانی آرام نمایند. و به همگان پروا دهند تا آزادانه به مسیحیت دینوری نمایند. هنگامیکه مشکان پیام شاه یزدگرد را شنید، آترومزد آرسکان (آذرمزد آرش آکیان) را به مرزبانی ارمنستان برگمارد و بجای آوردن همه ی آنچه را که در فرمان شاه نوشته بود به او سپرد. مشکان و مهینان و همه ی ارتش سپس به ایران بازگشتند. آترومزدِ، مرزبان ارمنستان بسی نامه های آشتی به سرزمینهای ارمنستان فرستاد و نوشت:" بیائید و به دلیری کشور را بازسازی کنید و از هیچ مهراسید!" او آگهداد های نیک و پروانه ی نیایش به هرگونه ریخت مسیحیت که می خواستند نوشت و مهر نمود. با چنین آگهدادهای نیک همه ی مردم ایران و سیونیک درنشستی شادمان گرد آمدند.
پایان شاهنشاهی یزدگرد دوم
پس از در گذشت یزدگرد پسر ش هرمزد سوم بر تخت پادشاهی نشست اما پادشاهی او چنانکه خواهیم دید باشورش برادرش پیروز همراه بود که به یاری مهینان میترا باور از خاندان مهرانیان و هفتالی ها توانست تخت پادشاهی را از برادرش بستاند
فهرست بخش ها
| ||||||
|
| ||||||

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر