۱۳۹۸ فروردین ۳, شنبه

بخش بیست سوم: پادشاهی شاپوریکم ساسانی - ۲۴۰ تا ۲۷۰ میلادی





 سنگ نگاره ی  شاپور در نقش رستم ، شاپور دست والریانوس امپراتور رم را  که درنبرد با  او به بند افتاده به نماد دستگیری او در دست گرفته است در حالیکه امپراتور پیشین فیلیپ عرب که پیمان  به سرسپردگی  در برابر او به نمادپیمان  سرسپردگی شرم آور رم  در برابر او زانو زده است.  

چنانکه  در بخش پیشین دیده‌‌ایم، اردشیر به دوراندیشی در سالهای پایانی پادشاهی خویش پسرش شاپور را، از مادری پارت نژاد بنام آذر آناهید که اردشیر به او آوند "بان بشهنان  بان بشهن" یا به خوانشی دیگر بامبی‌شنان بام‌بیش  bāmbišnan bāmbišn  ( که می‌‌توان به‌‌پارسی امروز آنرا شهبانوان‌‌شهبانو برگردان نمو‌د)  داده بود، به هم‌شاهنشاهی برگزید تا او را برای جانشینی خود و شاهنشاهی ایران آماده سازد. و دیدیم که  شاپور را به آفند بر هترا برگمارد و شاپور توانست پیش از درگذشت اردشیر بر آن شهر و دژ سخت‌‌ساز آن چیره شود. و دیدیم که  سکه‌‌های   دوران  هم‌شاهنشاهی اردشیر و شاپور نقش هردو پادشاه را دربر داشت. 

دوران پادشاهی  شاپور ، در چارچوب پژوهشی تاریخ‌‌نگاران، در  عصری بود که "جهان باستان کهن"  the Classical World به‌‌پایان رسیده بود  و جهان بس دگرگون شده‌‌ی "باستان دیریک"  the Late Antiquity world  اینک پدیدار شده بود.  مهمترین پدیده‌ی این عصرِنو  آشفتگی و نااستواری امپراتوری رم بود که  روستوفتزف Rostovtzeff  آنرا "درهمریختگی نظامی" Military Anarchy  می‌‌‌خواند. این آشفتگی با کشته‌شدن امپراتور سوروس الکساندر پس از شکستش از اردشیر آغاز شد و  برای پنجاه‌‌سال  تا هنگام کشته‌‌شدن کارینوس، در میانه‌‌ی دوران پادشاهی بهرام دوم  در ۲۸۵ م.، ادامه داشت. در این پنجاه‌‌سال   رم  بیش از شصت تن    امپراتور  برگزیده‌‌ی سپاهیان را به‌‌خود دید  و  فرمانروایی همه‌‌ی آنها به جز یکی دوتن باکشته شدن به‌‌‌تیغه‌‌ی شمشیر  سپاهیان رم به‌‌پایان رسید.  همانگونه  که آلاریک واتسون   Alaric Watson در کتابش" آورلیان و سده‌‌ی سوم"  Aurelian and the Third Century می‌‌نویسد:
از آنجا که مهین‌‌زادگان رم از ساختار پادشاهی بیزار بودند، جایگاه امپراتور هرگز نهادینه نشده‌بود و توانمندی بی‌‌اندازه سترگ که از آن اگوستوس (امپراتور) بود همواره  بسیار شخصی و از سرِ آگاهی در پس پرده‌‌یی مه‌‌آلود  پیچیده مانده‌بود.  در برآیند چنین بود که هیچ‌‌گونه دهناد بنیانی برای شناسایی چگونگی جانشینی نبود. و هر آگوستوس تازه برای سزاواری بخشیدن به فرمانروایی خویش ، خود را والاترین جانشین می‌‌خواند. و  هر آگوستوس   نماد توانمندی‌‌‌اَش را با پافشاری به دو ویژگی  نقش‌‌اش به آوند Princeps ( نخستین شهروند) و آگوستوس (هستی‌‌ئی میان  انسان و یزدان)    استوار می‌‌داشت و هرگز  پیوند او با ریشه‌‌‌اش در سپاهیگری گسسته نمی‌‌شد.
همانگونه  که دوید اس. پاتر David S. Potter در کتاب‌‌َش  "امپراطوری رم در تنگنا"  The Roman Empire at Bay نشان می‌‌دهد؛  با از میان‌‌رفتن فرمانروایی پارت‌ها؛ پدیداری دودمان ساسانی، که قدرت را در حکومت مرکزی متمرکز کرده بود، بر امپراتوری رم،  که از یک‌‌سو با  تنش  مسیحیت با نهاد امپراتوری و از سوی دیگر با  چالش‌‌های اندیشوران  روبرو بود، هنایش نهاد و فرمانروایی رم نیز بسوی حکومت متمرکز کشیده شد. 

 به باور پورتر، تا پیش از پیدایش ساسانیان، نرمش‌‌پذیری حکومت نامتمرکز رم   به جوامع منطقه‌‌یی آن کشور  این آزادی  را فراهم می‌‌داد تا دشواری‌های کوچک محلی را خود چاره نمایند  و تا اندازه‌‌یی در تصمیم گیری‌‌های‌‌شان  خود‌‌مختاری داشته باشند و بدین‌‌گونه استان‌‌های مختلف رم می‌‌توانستند تااندازه‌‌‌یی هویت فرهنگی خود را پاس بدارند.به نوشته‌‌ی او:
برپایی دیوان اداری حکومت در آغاز سده‌‌ی سوم  با پیشینه نامتمرکزی که در گذشنه دهناد بود سازگاری نداشت. فرمانروایی نامتمرکز  بر قدرت امپراتوران می‌‌افزود، زیرا آنها  می‌‌توانستند میان گروه‌های گوناگون با منافع متفاوت به گفتگو بپردازند و بدین‌‌سان ، اگر که به‌‌فرزانگی در این گونه دادوستدهای سیاسی رفتار می‌‌‌نمودند ، می‌توانستند از وابسته شدنِ نابه‌‌اندازه   به‌‌هر رده یا گروه  اجتناب نمایند.


پس از دگرگونی زیرساخت‌‌های فرمانروایی و تمرکز‌‌یافتن قدرت در دست امپراتور ِ،  امپراتوران  اینک  وابسته  به  نیروهای منطقه‌‌ئی  شده بودند. زیرا  این بسیار اهمیت داشت که در نخستین روزهای بحرانی پس از درگذشت  امپراتور پیشین   نیروهای محلی   بی‌‌درنگ از امپراتور جدیدپشتیبانی نمایند.  زیراکه  چنین پشتیبانی  می‌‌توانست  یاری   وهمکاری تیپ‌‌های مستقر در ایالت‌‌ها‌‌ی همسایه  را جلب نماید و بدین‌‌سان یک پایگاه قدرت منطقه‌‌یی  برای   امپراتور جدید فراهم می‌‌آمد.  

با همه‌ی اینکه  ساخت‌وست نامتمرکز فرمانروایی  آرش‌اکیان  در شاهنشاهی ساسانیان  تمرکز  بیشتری یافت، سامان تبارشاهی  در ایران به‌همگی از میان نرفت، و توان ونیرومندی شاهنشاهان ساسانی چنان که خواهیم دید تنها  خود‌استواری و آزادی‌کنش شاهان تبارها  را در استان‌ها کاهش داد.  ولی این پادشاهان هنوز درسنای ساسانیان از توانمندی برخوردار بودند و به‌ویژه درگزینش جانشین  شاهنشاه رای آنان هنایش داشت. و پادشاه ایران ناگزیر بود که همواره‌‌‌ به‌گونه‌یی رفتار کند که  بیشترین (اکثریت) شاهان کشورهای ایران را با خود در زیر اندیشار نیاشن (ملت) ایرانشهر  هموند سازد. این اندیشار در سنگ‌نبشته‌ی سه زبانه شاپور در ساختیاد ذرتشت در نقش رستم به ویژه در نوشتار آن به زبان یونانی به روشنی ‌آشکارست که در آن شاپوریکم می‌گوید :
εγώ. . .του Arianōn εθνους despotēs ειμι
 من به نیاشن آریائی خدایگان هستم (اِگو .. توو آریانوم اِثنوس  دِسپوتِز ایمی)
 واژه‌ی اِثنوس εθνους در یونانی به میانای نیاشن (ملت)، مردم و نژاد ست.   در همین سنگ‌نبشته به زبان پارسی میانه می خوانیم:
  نه ... یل نَش‌تری خوتای  خوهام‌ان  ...اِرانشهر  خدای هم  
و به زبان پارتی:
 نه .... ری نشتر  خوتوای خوُیم ‌از آریانشهر  خودای  اهَم 
به خوانش من "نه...  یلَ‌نشتر"  ( و به پارتی "نه ... ری‌نشتر")  را می‌باید به میانای (معنای)  نیاشن (ملت) برگردان نمود. "نیا" کوتاه شده‌ی نیاک است که به میانای پدرِبزرگ  (جد در عربی) به کار می‌رود و توده‌ی آن نیاکانست. "نیاک" از "نی "و پسوندِ "اک" مانند پوشاک یا خوراک ساخته شده است. "نی"  (یا  "نه" در سنگ‌نبشته‌ی شاپور)‌ در زبانهای هند و اروپایی به میانای زادن و آفریدن و نو شدن است پس نیاک به معنای آنچه می‌باشد که بودنش بایسته‌ئی  (لازمه‌ئی) برای زاده‌شدن و یا نوشدن ست، همان‌گون که خوراک بودنش بایسته برای خوردنست. در سانسکریت واژه‌ی न्यक् nyak به میانای به پایین آیی و منشأ است و نیتی नीति nIti به معنای آوردن , رهبری , نیک‌خویی , خردمندی و اندرزست. واژه‌ی نیایش از همین خانواده‌ست، نیایش برای نوشدن و نو آیش و "نی" به‌گونه‌ی پیش‌وند در"نیشاپور"  به میانای آفرینش و ساخته‌ی نو شاپورست. واژه ی لاتین natio= nātĭō نیز به معنای زاده شدن و تبارست که در  فرانسه‌ی کهن به nacion و در انگلیسی Nation شده ست.  پس چنین خواهد بود برگردان سنگ‌نبشته‌ی    شاپور در پارسی امروز:
من پیشوای  نیاشن ایرانشهر و خدایگان هستم
 این‌که‌شماری ازتاریخ‌نویسان غرب برآنند که اندیشار ایرانشهر یک نوآوری ساسانیان بوده (که به افسردگی فرهنگ‌نامه‌ی ‌آقای یارشاطر نیز از آن  دنباله‌روست)‌ نادرست است. زیرا  ایرانشهر هیچ نبود مگر برگردان "آریانام وائیجِ"  Aryanam Vaejah یا سرزمین  ایرانی‌ها  در اوستا (و نه اندیشاری به میانای نژاد آریائی‌ها) .      ‌ چنین بود که شاپور می‌کوشید تا در میان تبارهای ایران   ترازی پایدار را با بهره‌گیری از ساختارهای ‌ دینی ذرتشتیان، مهرباوران، مسیحیان ، مانویان و مزدکیان  برپابدارد. 


بافت درهم‌تنیده‌ی شاهنشاهی ارته‌شیر و شاپور فرمانروایی رم را وادار ساخت  تا در برنامه‌‌های راهبردی دوریک (استراتژیک) خود تجدید نظرنماید.  رمی‌‌ها ساختار فرمانروائی‌‌شان را که نامتمرکز  بود دگرگون نمودند تا بتوانند  در برابر آفندهای نیروهای ایران درجبهه‌‌ی خاوری فرات به‌‌کارآئی  بیشتری واکنش نشان دهند. هرچند کارائی بیشتر لزوما به معنای  حکومتی بهتر  نبود.   و دگرگونی ساختار حکومت بسوی تمرکز هرچه بیشتر،  به‌‌فرجام چنانکه خواهیم دید،   منجر به‌ جدایی و پیدایش امپراتوری‌های پالمیرا در سوریه، و  امپراتوری گاول (فرانسه) در زمان امپراتوری گالیِنوس شد.  


تاجگذاری شاپور یکم


 به‌‌هر روی پس از درگذشت اردشیر در  ۲۴۱ م، تاج‌گذاری  شاپور تا سال ۲۴۲ به‌‌واپس افتاد زیرا که پارت‌‌های خاور ایران سر‌ به‌‌شورش برداشته بودند.   به‌‌نوشته‌‌ئی  در مشیحا زخها Mshiha Zkha  یا زمانیاد آربلا  که تاریخی ست  به‌‌زبان آرامئی به‌‌نوشته‌‌ی مسیحیان نسطوری در آربلا پایتخت ادیابنه درباره‌‌ی  سختی‌هایی که در پادشاهی شاپور برآنان گذشت :   
 در این هنگام اردشیر پادشاه ایرانیان  درگذشت و شاپور به‌‌جای او بنشست.  او  به‌سرشت مردی بسیار سخت‌‌گیر بود. و در نخستین سال پادشاهی‌‌اَش    به نبرد با خوارزمیان  و مادهای کوهستان شد و با کوبه‌‌یی سنگین برآن‌‌ها  درهم‌‌شکست‌‌شان. و از آنجا برای  به‌‌زیر‌‌فرمان آوردن گیلانی‌‌ها  و دیلمانی‌‌ها (مازندران) و هیرکانی‌‌ها (گرگان) به آن سرزمین‌‌ها شتافت که در کوهستان‌‌‌‌های دوردست   در نزدیکی پساترین‌‌دریایند    و همگان  از او  در هراس شدند.   
 به‌‌نبشته‌‌ی  کتاب "شهرستان‌‌های ایرانشهر "، که به‌‌زبان پهلوی‌‌ست،   شاپور در خراسان شاهی بنام پهلزاغ  را شکست داد و سپس  چنان‌‌که دهنادش بود تا پس از هر پیروزی شهری برپا  بدارد، درآنجا نیز شهر زیبا و سخت استوار نیشاپور (نو شاپور)  را بپانهاد.

درگیری‌‌های شاپور در خاور ایران به‌‌امپراطور نوجوان رم گوردیانوس سوم و پدر زن کارآمد او  تیمسی‌‌ثئوس Timesitheus. این  گاهِ‌‌بهنگام را هدیه آورد تا به‌‌کینجویی از تازش‌‌های اردشیر و شاپور به‌‌میانرودان و چیرگی‌‌شان بر هترا به‌‌ایران درتازند.

 رویدادهای ارمنستان  در آغاز پادشاهی شاپور یکم 

 در ارمنستلن  کاراکالا امپراتور پلیدرم پس از نیرنگ موذیانه خود در جشن‌عروسی‌اش  با دختر ارته‌بان پنجم و آفند ددمنشانه‌اش  به سپاهیان پارت  و میهمانان  که به فرار ارته‌بان پنجم انجامید  به نبرنککی هما نند، در سال ۲۱۶ خسرو‌یکم پادشاه پارتی ارمنستان را برای گفت‌و‌ گو به همراه  همسر و پسران‌اش به نزد خویش خواند و در همان‌جا آن‌ها را زندانی نمود . پس‌از‌آن‌که ماکارینوس فرمانده سپاهیان گارد امپراتوری به یاری بخت دریافت که کاراکلا برسر آن‌است که وی را نابود کند به یکی از گاردهای‌ امپراتوری که مایه‌ی خشم کاراکلا شده بود پبشنهاد به کشتن وی داد و آن گارد کاراکلا را بکشت. پس از این‌که ما‌کارینوس از سوی نیروی سواره  رم امپراتور خوانده شد و سنای‌رم به ناجار امپراتوری اورا در سال ۲۱۷ پبذیرفت . ارته‌بان پنجم با نیروئی که فراهم نموده بود در همان‌سال درنیس‌ بیس شکست داد و اورا وادار به پرداخت باحی‌هنگفت نمود.   چون در این هنگام خسرو یکم  برادر ارته‌بان پنجم  درزندان در‌گذشته بود ماکارینوس ترداد دوم پسر اورا به همراه مادرش با پرداخت غرامت  از زندان آزاد نمود  و تیرداد دوم برتخت پادشاهی ارمنستان بازگشت .  

چنانکه در پادشاهی اردشیر دیدیم ، پس از این که او ارته بان پنجم را در هرمزدگان شکست داد . تیرداد دوم به خونخواهی عمویش به رویاروئی او برخاست و حتی  به یاری مادها توانست  حتی درچند نبرد  نیروهای ارته‌شیر را شمست دهد ، اما سرانجام ارته شیر بر او چیره آمد  و تیردا دبه دوردست کوهستان‌های شمال ارمنستان بگریخت.  چنین بود که ارته‌شیر به  آیینآک، یکی از شاهزادگان پارت در دربار ارمنستان پیمان کرد که اگر وی تیرداد را نابود نماید پادشاهی ارمنستان از آن او خواهد بود. 

آئیناک پس از در‌گذشت تیرداد دوم، که اندکی پس از درگذشت ارته‌شیر بود، از گاه بهنگام  بهره گرفت و پسر او خسرو دوم را در ۲۵۲ بکشت. اما آرش‌‌آکیان ارمنستان به کینجویی به پاخاستند و آئینآک و همه‌‌ی خانواده‌‌ی او را، به‌‌جز پسر نوزادش که به دست سوپیا دایه‌‌‌اش فراری داده شد، بکشتند .  آن نوزاد سپس در نزد کشیشی آموزش گرفت و  در پساترها به آوند "گریگوری روشنایی‌‌ده" (گریگور لوساوُریچ Գրիգոր Լուսավորիչ) در میان آموزگاران مسیحیت شناخته شد. ازسوی دیگر مهینان پارت‌    پس  از کشته‌شدن تیرداد دوم ، پسرش  تیرداد سوم را به رم فراری دادند که  در پساتر به آوند تیرداد سوم به پادشاهی ارمنستان بازگشت و به  یاری گریگوری در گسترش  آئین مسیح در ارمنستان نقشی بزرگ بازی نمود. 

در نزدیکی‌های سال ۲۵۲ میلادی، شاپور یکم پادشاه ساسانی، بر ارمنستان  چیره شد. پادشاه آن  کشور تیرداد (تیریدات)  سوم  از ارمنستان بگریخت  اما فرزندانش برپایه تاریخ  زونارس  Zonaras,به ایرانیان پیوستند.   در این هنگام شاهزادگان ساسانی به‌نام‌های    هرمز یکم و، نرسه  به فرملن‌روائی ارمنستان گماریده شدند.  به‌گزارش‌‌های  آگاثانجلوس Agathangelos تاریخ‌نگار ارمن در این  هنگام یک  شورشی ارمن  به نام  خسرو دوم  به رویاروئی ایرانیان ساسانی  برخاست   که به فرجام کشته شد. 

به نبشته‌ی آگاثانجلوس در  تاریخ سنت گرگوری، پسر خسرو  تیرداد بود که پس از کشته شدن پدرش به امپراتوری رم بگریخت. 

اگرچه  تاریخ آگاثانجلوس گاه به افسانه پردازی  می‌ماند، واو تیردادّای  یکم و دوم و سوم را به  هم می‌آمیزد، اما هنوز با گزارش‌های تاریخی  دیگربا اندکی ویراست  سازگارست.  چنانکه  در پادشاهی نرسه خواهیم دید در سال  ۲۹۸ میلادی امپراتور رم، گالریوس، نرسه  را که فرمان‌روای پیشین ارمنستان  بود و اینک برتخت  پادشاهی ایران ساسانی نشسته بود،شکست داد و تیرداد سوم ،  از شاهزدگان  دودمان  آرش‌آکیان را بر تخت  پادشاهی ارمنستان  برنشانید:  او بود که مسیحیت را بپذیرفت.  به نوشته‌ی سوزومن Sozomen در چهارک دوم  سده‌ی پنجم:
 سپس آئین مسیحی برای تبارهای همسایه شناخته شد و بسیار  گسترده شد. من  چنین دریافتم که ار من‌ها نخستین  مردمانی بودند که مسیحیت را بپذیرفتند. گفته می‌شود که تیرداد، فرمانروای آن  مردم، با نشانه‌ئی شگفت‌انگیزآسمانی که در خانه‌اش پدیدار شده بود، مسیحی شد. و اینکه او با جارچی‌ئی به همه‌ی مردمش  دستور داد که این دین را  بپذیرند.  
می‌باید در دید داشت که به گزارش آگاثانجلوس و موسی کورنی Moses of Chorene  گرایش  تیرداد  به مسیحیت را  گرگوری  روشنابخش  مایه‌ شد. و این رویداد به سال‌های  نخست سده چهارم رخ‌داده است.  و از این رو،  به‌همان‌سان که سوزومن نشان می‌دهد، ارمن ها شاید نخست  مردمانی بودند که به مسیحیت گرویدند،

  با این  همه،  پی‌گیری گزارش او این رخ‌داد رادر سال‌های پایانی  امپراتوری کنستانتین (پس از دیدار هلن از اورشلیم در سال  ۳۲۶)   می‌نشاند. داستان چه بود؟

گرگوری پسر آئیناک ( به لاتین Anak) شاهزاده  آرش‌آکیان ارمنستان بود  مادرش اوکوه  (به لاتین Okohe) نام داشت. آئیناک،  شاهزاده‌ئی در دربار ارمنستان  از خاندان سورن پهلو ، یکی از هفت شاخه‌ی دودمان پارتی آرش‌اکیان  میتراباورباختری بود.  تیرداد دوم  پادشاه آرش‌آکیان ارمنستان، برادر زاده‌ی ارته‌بان پنجم بود  که برپایه ی دهناد پارت‌ها بنا بود پس از وی برتخت شاهنشاهی ایران بنشیند، پس از پیروزی ارته‌شیر ساسانی بر ارته‌بان، تیرداد یه نبرد با او برخاست وپس از چند نبردکه به یاری مادها توانست از پیشروی ارته‌شیر به سوی ارمنستان پیش‌گیری نماید یه فرجام از او شکست خورد و به دوردست در کوهستان های ارمنستان بگریخت.

ارته شیر که برآن بود تا  نیروهای رم را  در میان‌رودان به واپس بازراند از پی‌گیری نبرد با ارمنستان دست کشید، هرچند پیش از درگذشت‌اش با  آئیناک پیمان بست که اگر او بتواند تیرداد دوم را نابود نماید اورا به  پادشاهی ارمنستان برخواهد گمارید.    

 اما  تیرداد دوم خود اندکی پس از درگذشت ارته‌شیر دیده برجهان فروبست.و پسرش خسرو دوم برتخت پادشاهی ارمنستان بنشست. چنین بود که آئیناک از این به‌هنگامی بهره گرفت و خسرو دوم رابکشت.  اما شاهزادگان پارتی ارمنستان بر او بشوریدند. و اورا با همه‌ی خانواده‌اش، مگر پسر نوزادش گرگوری، بکشتند. چنین بود که گرگوری با یاری سوپیا  دایه‌ی مسیحی‌اش و همسراو یوتاگ (به  میانای سروربی‌تا ، به لاتین Yevtagh)، به کیسریا  Caesarea (قیصریه) در کاپادوکیه (دراسرائیل کنونی)  بردند، جایی که امیدوار بودند او را  پرورش دهند. آنها گرگوری را به  پیشوائی مسیحی به نام فیرمیلیانوس Phirmilianos (اوتالیوس Euthalius)  بسپردند تا آموزشی مسیحی ببیند.

گرگوری  در جوانی با شاهدختی از مسیحیان کاپادوک، به نام میریام  به همسری  درآمد و از پیوند آنها،   دو پسر به نام‌های ورتانس و آریستاسیس  زاده شدند.   پس از چندی گرگوری  از همسرش جدا شد  و ازکاپادوکیه  به  سرزمین پدری‌‌اش ارمنستان رفت تا  بتواند  همچون پیرمغان میتراباوران پارت زندگی‌ئی رهبانی  پیشه  نماید.  

در آن  هنگام تیرداد سوم، (۲۵۰ تا ۳۳۰ میلادی) پسر خسرو دوم،  برتخت پادشاهی نشسته بود. او به کین‌جوئی از خون پدرش، به دست آئیناک، پسراو گرگوری  را برای دوازده (یا  به گزارش‌ها‌ئی دیگر برای چهارده  سال) در دخمه‌ئی در دشت آرارات زیر کلیسای امروزی خور ویراپ   Khor Virap  در نزدیکی شهر تاریخی آرتاشات  در شهر تاریخی آرتاشات Artashat در ارمنستان زندانی نمود.  سر‌انجام تیرداد  سوم   برآن شد که می‌باید میان میترا‌باوران ارمنستان ومسیحیان هموندی و یگانگی برپادارد تا بتواند   در برابر فشار موبدان ذرتشتی ساسانی  که می‌خواستند دین‌بهی را در امنستان برپا بدارند ایستادگی نماید . چنین بود که در سال ۲۹۷ میلادی  او گرگوری را از دخمه آزاد نمود. 

 تیرداد برآن بود که به یاری گرگوری بتواند بخش‌های گسترده‌ئی از استان‌های باختری ارمنستان  بزرگ را که به زیر فرمان دیوکلتیانوس  در‌آمده بود بازپس بگیرد.

 آگهداد مسیحیت در ارمنستان
در سال  ۳۰۱ میلادی، گرگوری تیر داد سوم را به همراه  همه‌ی دربار  پادشاهی و  مهینان ارمنستان  در دینی که  آمیزه‌یی از باورهای میترائی و مسیحی بود غسل تعمید داد. تیریدات سوم سپس با پخش فرمانی    گرگوری  را به  فراخواندن همه مردمان ارمنستان به  آئین  مسیح   برگمارید. و در همان سال ارمنستان  نخستین کشوری بود که مسیحیت را به آوند  دین دهناد (رسمی) کشور آگهداد نمود. 

چنین بود که بسیاری از  جشن‌های میترائی مانند جشن آذرگان در ارمنستان به نام جشن   تیراندراخ (ترندز،  در پیوند با پرستش آتش‌) و جشن تیرگان  به گونه‌ی  جشن وارتاوار ارمن (واداروار،  در پیوند با پرستش ایزد‌ بانوی آب، آناهیتا )  در ارمنستان همچنان ماندگار  ماندند.  
 



نبردهای گوردیانوس و تیمسی‌‌ثئوس با شاپور  و پیمان پیروزی با فیلیپ   



در  ریشه‌یابی آشفتگی‌‌ها و نابسامانی‌‌های تاریخی  دوران ساسانیان  و بررسی  نبردهای  ایران با رم، همانگونه که در پادشاهی اردشیر دیدیم،  پرداختن  به زیرساختهای فرهنگی و باورها در پیوندهای مردمان و کاوش در گفتمان ژرف  میان آئین‌مداران و باورهای گوناگون    ضروری می نماید. چنین بیزش به‌‌ویژه در باره‌‌ی تنشهای دینی ، روشنایی بسیار بر رویدادهای تاریخی می‌‌افکند و به پژوهشگر  یاری می‌‌دهد تا نیروهایِ پویای  دگرگون کننده‌ی  تاریخ را شناسایی نماید.  

 در اینچنین پیوند، باهوده است که در دید داشته‌‌باشیم که در سال ۱۷۸  میلادی، به‌‌هنگام امپراتوری مارکوس آرولیوس  Marcus Aurelius  در رم سلسوس Celcus  نویسنده‌‌ی رمی پلاتون گرا (افلاطون گرا) در کتابش "گفتمان راست" (لوگوس الیتیس  Λόγος Ἀληθής)،  که اینک از میان رفته است، با داشتن نگاهی از  سوی دیدگاه‌‌های فرهنگی یونان بر مسیحیت خرده‌‌گیری نموده بود، و به ویژه آن آئین را برای ماندگاری و نیرومندی رم  بسیار آسیب‌‌زا شناسانده بود. 

خوشبختانه اریژن از پدران کلیسا در کتابش "درپاسخ به  سلسوس"  Contra Celsum یا Κατὰ Κέλσου  گفتاوردهای بسیار از  او را برای پاسخ به خرده گیری‌هایش آورده ست.  و چنین است که از این گفتاوردها   می‌‌توان   به‌‌اندیشارهای سلسوس،  که بی‌‌گمان بر  راهکارهای دولت‌‌‌مردان و برنامه‌‌‌ریزان رم هنایش بسیار داشت،  آگاهی‌‌یافت.  به‌‌‌نوشته‌‌ی سلسوس: می‌‌‌باید بر مسیحیان خرده گرفت زیرا (۱). سازمان  کلیسای آنان غیرقانونی ست  چرا که وفاداری مسیحیان به‌کلیسا ست و نه به دولت رم (۲). آموزش‌‌های آنها تازگی ندارد  و بربرانه  و دل‌‌بخواهانه‌ست. چرا که  به‌‌باور آنها آمرزش گناهان  به‌‌کنش‌‌های‌ نکوکارانه و درست و به دادوری مردمان  بستگی ندارد  و این تنها  باورداشت به مصلوب شدن و رستاخیز مسیح است که موجب آمرزش می‌‌شود.    (۳).  نیرومندی اندیشار آنها به جادوگری‌‌ست.  از اینرو که آنان  با آواهای شگفت از درون دهان  سخن می‌گویند و یا که با کنش‌های غریب می‌کوشند که ابلیس را از درون مردم روان‌‌پریش به‌در  آورند  (۴).   آنها باورهایی  نابخردانه   را پیشنهاد می‌‌کنند.  و به‌‌جای خردورزی  به درشگفتی‌هایی مانند بروی آب راه‌‌رفتن عیسی و یا غذادادن به هزاران نفر تنها با چهارتا ماهی و غیره باور دارند . به نوشته‌‌ی سلسوس: 
"نزدیک به همه‌ی کسانی که از مسیحیت، که به‌تازگی به‌رهبری عیسی  برپاشده، پیروی می‌کنند  مردمانی ناآگاه‌‌اند. و مسیحیت  هیچ  شایستگی  برای ماندگار بودن را ندارد."  
 به‌‌باور او مسیحیان خراب‌‌کارند و میهن دوست نیستند. وزینرو ست که آن‌ها  از پیوستن به‌ارتش خودداری می‌کنند  و نمی‌خواهند که برای رم بجنگند، 

 رم و پیدایش مسیحیت 

 پیدایش مسیحیت در رم را می‌‌باید درچارچوب نقش یهودیان در رم به بیزش کشید. زیرا در سالهای آغازین مسیحیت رمی‌ها تفاوتی میان مسیحیان و یهودیان نمی‌نهادند، و از دید آنها پیروان  این دو آئین از یک مردم بودند.   رم یهودیان را درنخست به‌‌بردگی گرفته بود اما رفته‌‌رفته آنها آزادی خودرا بازیافته بودند و پس از پشتیبانی‌شان از جولیوس سزار،  در ستیزه با هماوردانش در رم، سزار برای ارج‌دانی و سپاسگذاری،  در قانون‌های ‌رم به‌‌آنها  آزادی نیایش در دین خودرا داده بود. پس از جولیوس سزار آگوستوس و دیگر امپراتوران رم نیز این پشتیبانی را از آنان دریغ نداشتند.  در این قوانین  برای آنکه کنیسای یهودیان  را از پی‌‌گرد‌قانون‌های رم،  بر دُش‌وری با  (بر علیه) انجمن‌های پنهانی،  در پناه نگاه دارند، آنها را به آوند دانشکده شناختند و پروای‌شان دادند که مالیاتی را که هرساله یهودیان برای نگاهداری کنیساهای‌شان می‌‌پرداختند  به دست‌خودشان هزینه شود. اگرچه هرازگاه میان ‌رم و یهودیان تنش برمی‌خاست، برای نمون در ۱۳۹  پیش از میلاد و در سال ۱۹ میلادی به هنگام فرمانروایی کلادیوس یهودیان را از رم بیرون کرده بودند . با این همه، در هر دوبار، پس از چندگاهی، به آنها پروا دادند که به رم باز گردند .

برای رمی‌‌ها اینکه یهودیان تنها به یک خدا، یهوه، باور داشتند،  و پروا نداشتند در کنیسای خود تندیس یا نگاره‌یی از اورا در برابر  نیایش‌گران بگذارند، شگفت‌آور و جالب بود. و هنگامی که  کالیگولا  در سال ۴۰ میلادی، هفت  سال پس از به چلیپا کشیده شدن مسیح  و نزدیک به    پایان زندگی‌‌اَش  فرمان داد تا تندیس وی را در نیایشگاه یهودیان در اورشلیم برپا بدارند.  برای هنگامی کوتاه، یهودیان، که تندیس را نشان از بت‌پرستی ‌می‌دانستند  از رفتن  به نیایشگاه خودداری نمودند و سر به‌شورش برداشتند.  یهودیان که  در ۵۸۷ پیش از میلاد از آشور و در ۷۲۲ پیش از میلاد از بابل  شکست خورده بودند  برآن بودند که به‌‌فرجام  در روز پایانی(اسکاتون Εσκάτον) یکی از نوادگان داوود پیامبر، به آوند "گزیده‌ی ایزدی" (ماشیاخ מָשִׁיחַ در هبرو، مسیح در عربی، کریستوس  χριστός  دریونانی) پدیدار  خواهدشد و مردمان نیک را در نبرد با دشمنان یهود رهبری‌می‌‌نماید و سپس خداوند بهشتی نو برپامی دارد که   "پادشاهی خداوند"  (مَلخوتو الوهیم מלכות אלוהים در هبرو و ملکوت الهی در عربی  و باسیلیا تو ثِئو Βασιλεία τοῦ Θεοῦ)  خوانده خواهدشد. به‌باورآنها عیسی آن ماشیاخ نبود. 

پس از آن که آنتیوکوس چهارم پادشاه سلوکی‌ها  شورش شش‌ساله‌ی   ماکابی‌های‌یهود را    در ۱۶۷ پیش‌‌از میلاد سرکوب نموده بود،  یهودی‌ها همواره  از آمیزه‌گشتن نهادهایشان با فرهنگ‌یونانی سرپیچی می‌نمودند سرانجام  پس از برپاشدن امپراتوری رم،  پُمپی  اسپهبد رم   در ۶۶ پیش از میلاد به اورشلیم آفند آورده بود  و پس از سه‌سال گرادگردبستن آن شهر  سرزمین جودا (یودیا Ἰουδαία  در یونانی، یهودا در عربی،  )  در ۶۳ پیش از میلاد به‌زیر‌فرمان‌  رم درآمده و به سوریه‌ی رم پیوسته شده بود.  و همانگون که در پیشتر دیده‌ایم  تنی چند از رهبران‌یهودی دوستدار رم  بر یهودا فرمان می راندند، که پرآوازه‌‌‌‌ترین آنها هرود بزرگ بود که تا ۶سالگی عیسی  پادشاه آن  سرزمین بود.

درسده‌ی نخست میلادی مسیحیت به‌کوشش پاول (پولُس Παῦλος)  در رم گسترش یافته بود.  پاول یهودئی‌ بود که پیش از پیوستن به مسیحیان  به‌نام سائول شناخته‌می‌شد. او که مسیحیی سرسخت شده بود، برآن بود که برداشت خود را از مسیحیت  در میان غیر یهودیان رم‌ یا جنتیلس Gentiles گسترده نماید، این واژه که از ریشه‌ی یونانی جنُس یونانی γένος شاخه زده ست،  به‌شهروندان آزاد رم میانا داشت.  پاول داوش می‌نمود (ادعا می‌کرد) که  یک‌روز که  از اورشلیم به‌سوی دمشق، برای  آزار و دستگیری مسیحیان در راه بود، پرتوی درخشان را دید و صدای عیسی را شنید  که  به او می‌گفت:  "دست از ستم بر پیروان من بردار  و به آن‌ها به پیوند!".   سائول نام خود را به پاول دگرکرد و تا پایان عمر به سراسر رم سفر نمود تا مردمان تهی‌دست و بی‌نوا را به مسیحیت بخواند.  وی برای اینکه مردمان  نایهودی را به گرویدن به مسیحیت برانگیزاند، بسیاری از قوانین سخت یهود مانند ختنه و یا  گجستگی خوردن گوشت خوک را زیر پا نهاد.

یهودیان از این که پاول قوانین موسی را زیر پانهاده  و  عیسی را به آوند پسر خدا و هر از گاه  خود خدا می‌خواند خشمگین بودند. زیاده‌روی‌‌های پاول‌‌ آرامش رم را نه‌‌‌تنها در شهرهای یهودی‌‌نشین که بل در دیگر‌شهرها نیز به خطر انداخته‌بود. برای نمون در بخش ۱۹ کتاب "کرده‌های پیام‌‌رسانان" در انجیل می‌‌خوانیم که مردمان شهر افه‌سوس در آسیای خرد، از اینکه نیایشگاه‌آرتمیس‌  در زیر تهدید مسیحیان قرارگرفته بود بر دُش‌سویی  با پاول و پیروان نومسیحیِ وی  سر به شورش برداشته بودند.  این نیایشگاه بزرگ یکی از شگفتی‌های هفت‌گانه‌‌ی جهان‌‌باستان بود ‌که نخستین ساختمان ‌‌آن را کروزوس پادشاه لیدی پیش از شکستش از کوروش ساخته بود، 

درسال ۶۴ میلادی نرون، امپراتور رم، شمار بسیار از مسیحیان را به‌گناه برافروختن  آتشی، که  به‌نوشته‌ی تاکیتوس تاریخ‌‌نگار رمی گفته می‌شد او خود به‌‌پاداشته، کشتار نمود. تاکیتوس می نویسد:
بنابراین، برای از میان‌برداشتن گفتگوهای درگوشی، نرون گناه‌‌کاران  را جابه‌جا‌نمود و با دلسختی بسیار ریزه‌کارانه، رده‌یی از مردمان را که رمی‌ها  به آوند مسیحی می‌‌شناختندشان  و از آنها  به‌خاطر رفتارهای‌ ناپسندشان  بی‌زار بودند، کیفر داد.  مسیح ، که نام برپادارنده‌‌ی این کیش بود،  به هنگام فرمانروایی‌ تیبریوس، به کیفرداد پونتیوس پیلات، پادافره‌‌یِ  مرگ گرفته بود. 
  از این هنگام بود که رمی‌ها دریافته بودند که  مسیحیان و یهودی‌ها از یک مردم  و همسان نیستند. اما هنوز سنای رم مسیحیان  را به آوند آشوبگر نمی‌شناخت و سرکوبی دهشتناک آنها به‌‌دست نرون تنها برای هنگامی کوتاه بود و  به  نوشته‌ی تاکیتوس:
باهمه‌ی گناه‌شان که آنها سخت‌ترین کیفرها را گرفته بودند، برایشان نودشی از دلسوزی پدیدآمد، زیرا که برداشت مردم این بود که آن‌ها نه از برای فره‌وری (مصلحت) کشور  که بل از برای خشونت یک مرد (نرون) قربانی شده‌اند. 

درسال ۶۶ میلادی پس از شورش خودسرهای یهودی Zealots بر  دُش‌سویی با رم  و اگریپا ، نواده‌ هرود بزرگ و پادشاه دست‌نشانده رم در یهودا ،  اسپهبدان رم  "وسپاسیان" و "تیتوس" در ۶۷ میلادی   سرزمین‌‌  گالیلی‌ (الجلیل در عربی، هاگالیل در هبرو הַגָּלִיל ، گالیلیاس Γαλιλαίας یونانی )  را به‌زیرفرمان رم آوردند. و در سال ۶۸ به‌سوی‌اورشلیم آفند آوردند . در این هنگام بود که خبر خودکشی نرون امپراتور  رم به وسپاسیان رسید و او از پیشروی بازایستاد تا از برنامه‌ی امپراتور جانشین آگهی یابد.  

 رم به هرج و مرج  دچار آمده بود تاآنجا که در  ۶۹ میلادی  سه امپراتور یکی پس از دیگری برتخت نشستند و کشته شدند؛  سولپیکیوس گالبا Sulpicius Galba,، مارکوس سالویوس اثو Marcus Salvius Otho،  اولوس ویتلیوس   Aulus Vitellius تا سرانجام  وسپاسیان  در دیماه سال ۶۹ میلادی از سوی سپاهیان به امپراتوری برگزیده شد.  وسپاسیان فرماندهی نیروهای رم را به تیتوس واگذارنمود و خود به رم بازگشت یکسال پس از آن تیتوس  بر اورشلیم چیره شد و نیایشگاه  یهودیان را به غارت کشید. هرج ومرج و آشفتگی‌های‌رم بسیاری از یهودیان را به این باور ‌رسانده بود  که پایان جهان و پادشاهی خداوند نزدیک است و چنین بود که  در نخستین سده‌ی میلادی  بسیاری داوش می کردند  که "برگزیده‌ی ایزدی" یا مسیح هستند. رم بسیاری از آنان را به گناه خرابکاری و برانگیختن مردم به شورش به‌‌صلیب کشید.  


اندکی در پساتر،   گرویدن به کیش مسیح   تبه‌کاریی بزرگ، اما ویژه،  شناخته شد-  زیرا که تبه کار می توانست با دورگزینی (اپوستاسیا ἀποστασία)  و یشتن (قربانی نمودن) به میترا و یا امپراتور بخشوده شود. شنیده‌پراکنی‌ها (شایعات)مسیحیان را به تبه‌کاری‌های پنهانی مانند  کشتن و خوردن کودکان    پَت‌وست (متهم) می نمودند.  زیرا که آنها در  دهناد پنهانی سپاسیا به یونانی اوخاریستیا εὐχαριστία یا به انگلیسی  "شام خداوند" Lord's Supper ، در نیایش‌های خود واژه‌‌هایی مانند پیکر و خون  مسیح ( سوما کی آیما تو کریستو  σώμα και αίμα του Χριστού)  را به کار‌می‌بردند. پَت‌وند (اتهام) دیگر به‌‌آنها این بود که مسیحیان به تن‌آمیزی با بستگان‌نزدیک می‌پردازند،  زیراکه ‌ زن و شوی مسیحی  یکدگر را برادر و خواهر می خواندند.   بدگمانی در باره‌ی مسیحیان به ویژه از  تن‌ندادن آنها  به خدمت در ارتش امپراتوری برمی‌خاست.  چنین بود که در ۱۱۱ میلادی پلینی جوان  که فرماندار بیٍثی‌نیا بود  به مسیحیانی  که پت‌وست (متهم)  به  تبه‌کاری شده بودند فرمان می داد  که خدایان رم یا امپراتور را پرستش نمایند و اگر آنان ازین فرمان سرپیچی می نمودند آنها را نابود می‌نمود وی پس از چندی از امپراتور تریجنوس Trajanus (به انگلیسی Trajan) اندرز خواست که با آنان چه می‌بایدکرد. تریجنوس پاسخ داد که پلینی باید هر مسیحی را که به پت‌وَستی به نزدش آورده‌اند نابود کند، اما خود نمی باید در جستجوی مسیحیان برای کیفر‌دادباشد.   

با این همه در سده‌ی سوم میلادی به هنگام پادشاهی‌‌‌های اردشیر و شاپور یکم که رم با بحران اقتصادی  و آشفتگی‌‌های سیاسی روبرو شد، مسیحیان را مایه‌ی بدآوردی‌های رم می گرفتند زیرا که آنها به خداوندان پشتیبانِ رم بی‌آزرمی نموده‌‌اند و مایه‌ی برانگیختن  خشم خدایان شده‌‌اند. و چنین بود که در روزگار پادشاهی شاپور یکم  امپراتور دیکوس (۲۴۹ تا ۲۵۱) فرمان دادکه همه‌ی شهروندان می باید به‌نیایش امپراتور یشتن (قربانی) کنند و از کارگزاران رم گواهی‌‌نامه بگیرند که چنین کرده‌‌اند.  


اندیشارهای سلسوس به روشنی نشان‌دهنده‌‌ی پیش باورها و ناخشنودی سپاهیان میترا باور رم در باره‌ی مسیحیان ست. به‌‌باور  سلسوس  اگر امپراتورانی به‌‌مسیحیت بگروند از دو دیدگاه در بند خواهند بود؛  یکم، در بند باورهاشان و دوم،  در بند بیگانگان دشمنِ رم.  اگرچه با همه‌‌ی اینکه به‌‌باور او این ناممکن بود که همگیِ مردمان آسیا و اروپا و لیبی و یونان و بربرها تا مرزهای دوردست زمین در آئین و نیایشی همسان به خداوند باهم یگانه شوند ، اما می توان این امید را داشت که، به‌‌ویژه‌ در هنگام‌‌های نیاز، بتوان با مسیحیان فرهنگمند پیمانی بست؛ که اگر برای پاسداری از قانون و پشتیبانی از آیین لازم باشد که آنها در برخی ازنهادهای کشور شرکت نمایند ، این پروا را داشته باشند تا در دیوان‌‌های دولتی بکار بپردازند. آشکارست که شماری از دولت‌‌مردان میتراباور رم کم و بیش با این‌‌چنین دیدگاه‌‌ها با مسیحیان رفتار می‌‌نمودند، اما پیش‌‌باوری‌ها‌‌ئی که در باره‌ی مسیحیت داشتند و سختگیری‌‌‌‌های امپراتورانی مانند دیکوس و والریانوس بر مسیحیان بر پایه‌‌ی   داوری‌هایی تا اندازه‌یی بی‌‌دادگرانه بود که بپاخیزی‌‌ها و آشفتگی‌‌ها‌‌ی رم را برمی‌‌انگیخت. 



 در این پیوند، همانگونه که در پیش دیده‌‌ایم، پس از کشته‌‌شدن ماکزیمیانوس ثراکس که امپراتوری قلدر و مسیحی‌‌‌ستیز بود، در سال ۲۳۸ م.  آشفتگی‌‌های رم به‌‌‌شدت بالا گرفته بود،  تا آنجا که در همان یک سال رم به‌‌‌‌جز ماکزیمیانوس دو هم‌‌امپراطور و یک امپراتور نوجوان را در زیر نگاهداری یک سرپرست بر تخت‌‌ِفرمانروایی دیده بود:  هم‌‌امپراتوری گوردیانوس یکم و گوردیانوس دوم ،  هم‌‌امپراطوری پاپینوس و بالبینوس و به فرجام امپراتوری گوردیانوس سوم که در آن‌‌سال زیر سرپرستی تیمسی‌‌ثئوس بود و توانست برای شش‌‌سال تا هنگام کشته‌‌شدنش  پس از نبرد با شاپور در ۲۴۴ م. فرمانروایی نماید. 

 به هر روی، به روشنی پیداست که آشفتگی‌های رم  بی‌‌گمان تا اندازه‌‌یی بسیار از تنش‌های دینی با مسیحیان ریشه می‌گرفت و، همانگونه که دیدیم، رفتار سوروس الکساندر و مادرش جولیا مامئا، که  پیروان آئین مسیح را گرامی می‌‌داشتند،   بر سپاهیان میترا باور رم گران می‌آمد.   چنین‌بود که پس از اینکه الکساندر در نبرد با اردشیر شکست خورد  و به ناروا سپهبد میتراباور خود ماکزیمانوس را، که فرماندهی نیروهای جنوب میانرودان  را بر عهده داشت،  پاسخگو و مایه‌ی این شکست شناخت  و  او را   به سرزنش گرفت،  سپاهیان میتراباور رم بر او بشوریدند و پس از کشتن وی، ماکزیمانوس را به امپراتوری برگزیدند.  ماکزیمانوس، که اسپهبدی خشن و تنومند و نافرهیخته بود،‌  همانگونه که در پیش‌تر  گفته‌‌‌ایم، سخت  مسیحی‌‌ستیز بود و   این  درهنگامی بود که مسیحیت به تندی دراستان‌‌های آفریقایی رم مانند کارتاژ (تونس) و لیبی  درگسترش بود.   به نوشته‌ی شاید گزافه‌‌پردازانه‌‌ی تورتیلان  Tertullian    در این هنگام:

  شمار ما مسیحیان  در  همه‌جا  بسیارست؛   در امپراتوری و در همه‌‌جاهای  دیگر  که از آن شماست -  در شهرهایتان،  درهمسایگی‌‌ها‌‌تان  ،  در روستا‌‌ها‌‌تان،  درجای‌‌گاه‌‌های گردهم‌‌آیی شما،  در اردوگاه‌‌ها، تبارها ، رایزنی‌‌ها ، کاخ‌‌ها  ، سنا و در تالارهای گفتگو  . ما  برای شما تنها نیایشگاه‌‌هاتان را گذاشته‌‌ایم.
  و مسیحیت  در سده‌ی سوم حتی تا به دوردست نومیدیا (الجزایر کنونی) نیز رسیده بود.  هرچند با این همه شمار باورمندان به میترا و دیگر ایزدان رم،  به ویژه در میان سپاهیان رم، هنوز بسیار بودند . و چنین بود که ماکزیمانوس بر مسیحیان  و سرزمین‌‌های مسیح نشین  مالیاتی سنگین بست.  واین مالیات‌‌های هنگفت‌ مردمان مسیحی  آفریقا‌ی رم  را  بشورش  برانگیخت.  گوردیانوس یکم، فرماندار رمی  استان‌های آفریقایی،  که  ماکزیمانوس را که از  تباری  بی نام و نشان  در ثراکس (بلغارستان) بود به‌‌امپراتوری برنمی‌‌تابید و به دیده‌ی خواری به وی می‌نگریست ،  خویشتن را به همراه پسرش گوردیانوس دوم به  هم‌‌امپراتوری خواند. و چون گوردیانوس‌‌های پدر و پسر از خاندانی برجسته بودند سنای رم  امپراتوری آنان را پذیرا شد .  اگرچه این همدلی سنا چندان به کار‌‌نیامد و  کپلیانوس فرمانده‌‌ی استان  نومیدیا که به ماکزیمیانوس وفادار مانده بود  شورش گوردیانوس‌‌های پدر وپسر  را سرکوب نمود.  

 درپی‌آمد،   سنای رم دو سناتور ، به‌‌نامهای  پاپینوس و بالبینوس،  را  به هم‌امپراتوری برگزید. ودر واکنش ماکزیمیانوس  برای سرکوبی آنها و سنا به بسوی رم  درتازید. اما   چند تیپ ناوفادار از سپاهیانش   به نیروهای آن‌دو هم‌‌امپراتور تازه پیوستند و ماکزیمانوس در آن نبرد  شکست خورد و بدست گروهی از سربازانش کشته شد. 

شایدهم داستان این بود که ماکزیمیانوس بدست سپاهیانی که از مسیحی‌‌ستیزی او خشمگین بودند کشته شد.  چرا که نمون دیگری از کینجویی مسیحیان ماجرای  یکی دیگر از کارگزاران بلند‌پایه‌‌ی او در شمال آفریقابود که پیش از بپاخیزی گوردیانوس یکم بدست مسیحیان کشته شده بود. به باور جان ام یورک جونیور John M. York, Jr   بسیاری  از تاریخ‌‌نویسان مسیحی در این دوران  می‌‌خواستند که نشان‌‌دهند که پیروان آئین‌‌شان  مردمانی  بری از خشونت  و آرامش‌‌‌خواه می‌‌باشند و از این رو درباره‌‌ی  کشتارهای کین‌‌جویانه هم‌‌کیشان‌‌شان  خاموش می‌‌ماندند.      

به هر روی مردمان رم  از  گزینش دوسناتور کهن‌‌سال پاپینوس و بالبینوس خشنود نبودند. پاپینوس که فرماندهی سپاه را بردوش داشت پس از پیروزی بر ماکزیمانوس نیروهایش را به پادگان‌‌ها بازگرداند.  و خود با گاردهای نگهبان جرمن‌‌‌اش به‌کاخ امپراتوری بازگشت. اما رفته‌‌رفته تنش میان دو هم‌‌امپراتور بالاگرفت. چون  بالبینوس، هم‌‌امپراتوری که اداره‌‌ی کشور را برگمار‌‌داشت   از خود  ناتوانی نشان داده‌‌بود. و هنگامی که پاپینوس به کاخ بازگشت، بالبینوس که نگران از آن  که او با گاردهای جرمن خود سر آن دارد که وی‌را از میان بردارد، به‌ناگزیر، از برای پاس‌داری  جان خویش به رفتارهایی نابه‌جا دست‌یازید   و چنین بود که سررشته‌ی کارها از دست  دو هم‌‌امپراتور به‌در شد  و به‌‌سرانجام  گاردهای امپراتوری پس از سه ماه فرمانروائی‌‌شان  هردو را با شکنجه و به‌‌شیوه‌یی وحشیانه کشتند.


گوردیانوس سوم


 سرانجام سنا   گردیانوس سیزده‌ساله ، نوه‌‌ی دختری امپراتور   گوردیانوس   یکم  و  خواهرزاده‌‌‌ی  گوردیانوس دوم، را  به امپراتوری   برگزید و او با نام  مارکوس آنتونیوس گوردیانوس Marcus Antonius Gordianus  یا گوردیانوس سوم در سال ۲۳۸ میلادی بر تخت امپراتوری نشست. هرچند می‌‌باید گفته شود که  تمیسی‌‌ثئوس فرمانده‌‌‌ی گارد امپراتوری که دخترش را به همسری گوردیانوس داده بود در این گزینش دست داشت. 

چنانکه که در پیشتر  دیده‌ایم، اردشیر در دوران هم‌‌پادشاهی خود با شاپور در پیگیری برنامه‌‌های دوریک (استراتژیک) خود از آشفتگی‌‌های آئینی رم در سال ۲۳۸ و سرنگونی یکی پس از دیگری امپراتوران رم بهره گرفته بود و شاپور را به‌‌گرفتن شهر هترا و دژ سخت استوار و روئین آن برگمارد.  و شاپور  توانست پس از دوسال گرداگردگیری بر آن شهر چیره آید،  و شاید برپایه‌ی گزارش‌ها و داوری‌های تبری و تئودور نولدکه  Theodor Nöldeke وکلیفورد ای. بوسورث Clifford E. Bosworth با خیانت برخی از شهروندان آن شهر ، درمیان  ماه‌‌های اردیبهشت تا آذر سال۲۴۰ میلادی توانست دژ هترا  را به زیر فرمان بگیرد. و همان‌گونه که در پیش گفته شد، چیرگی شاپور بر هترا دوسال پس از برتخت نشستن گوردیانوس سوم،  آسیبی دوریک (استراتژیک) برای رم بود زیرا اینک هترا پایگاهی سخت استوار در میانرودان برای نیروهای ایران بود. یکسال پس از چیره شدن شاپور بر هترا اردشیر   در سال ۲۴۱ میلادی درگذشت.




امپراطور نوجوان رم گوردیانوس سوم   با ترانکویلینا Tranquillina   دختر تیمسی‌ثئوس Timesitheus    فرمانده‌ی گارد امپراتوری، که  یکی از چهار بزرگمداران رم praefectura praetorio  بود،   ازدواج کرده بود  . تیمسی‌ثئوس لشگری بزرگ  برای کینجویی از شاپور آماده ساخت و به همراه داماد امپراتورش  از  آنتیوک  جهان‌‌شهر  سوریه بسوی  رود اورنتز Orontes  رهسپار شد و پس از گذشتن از رود فرات شهرهای کارهائه ونیسی بیس را که به‌زیر فرمان شاپور افتاده بودند بازپس گرفت. 

سپس آنها  نیروهای ایران را درشهر رهساینا Rhesaina در استان آشورستان (رأس العین کنونی در سوریه) شکست دادند.  شاپور که  در  نبرد با پارت‌ها در خاور کشور درگیر بود. پس از پیروزی‌های پی در پی خود در گیلان و دیلمان و خراسان به‌شتاب، در زمستان ۲۴۴ میلادی،  خود را   با  سپاهیانش برای رویاروئی با نیروهای رم به باختر رسانید.   و در شهر مشیک Mšyk (به پارسی میانه 𐭬𐭱‎𐭩‎𐭪‎‎‎‎‎)  به آورد تیمسی‌ثئوس بشتافت، و نیروهای جنگدیده و آزموده‌اش سپاه  رم را به سختی‌ درهم‌کوبید  و به یادمان این  پیروزی، شاپور میشیک را پیروز-شاپور نام نهاد.  

شاپور در سنگ‌نبشته‌ی سه زبانه‌اش در نقش رستم گزارش این  نبرد را چنین‌رسانده ست.   
اود کَد نَخویشت پادشهر اَویشتاد اهِم،  گوردیانوس کیسَر از هَمَگ فرُم، گوت اود گَرمانیا شهر زاوَر هنگاویشن کِرد؛ اود اُ  آسورستان اَبَر  اِرانشَهر اود اَما  آیَد،‌ اود پَد آسورستان  مَرز  پَد میشیک پَدِمان وزورگ زَمبَگ باود.
 در نخست  هنگامی‌که  ما در  پادشاهی‌مان استوار شدیم، گوردیانوسِ سزار از همه‌ی سرزمین‌های رم ، گوث و جرمنی سپاهی گردآورد و به آشورستان (میانرودان) به نبرد با ایران‌شهر  و من آمد. در مرز آشورستان در میشیک نبردی بزرگ رویاروی شد.
گوردیانوس  کیسَر  آوزد، فرومائین  زاوَر  واناد، اود فرومائین  فیلیپوس کیسَر کِرد.
 گوردیانوسِ سزار کشته شد سپاه رم  نابودشد، و رمی‌ها  فیلیپوس را سزار کردند.
 اود  فیلیپوس  کِیسر اَما  او  نِمَستیگ آیَد،  اود گیان گُخن  دِنار  ۵۰۰ هزار اُ  اَما داد، پَد  باژ اوِستاد، اداَما  میشیک  اَژ اِد  کِرد  پِروز-شابوهر نام اوِستاد.
 و فیلیپوس سزار به نماز نزد من ‌آمد و از برای جان‌شان ۵۰۰ هزار دینار خون‌بها به من داد و  باج‌ده‌ ما شد  و از این‌‌روی  من میشیک را پیروز-شاپور نام نهادم 


  رویدادهای پشت پرده‌ی نبرد شاپور با گوردیانوس یکم و پیمان آشتی با امپراتور فیلیپ عرب


 فیلیپ عرب

 می‌باید به‌دید داشت، که شاید بخاطر شکست ننگین رم در میشیک تاریخ نویسان رم و یونانی کوشیده‌اند تا با خاموش ماندن درباره‌ی پی‌آمد آن‌‌نبرد، یادمان‌های آن را به‌دست فراموشی بسپرند. اگرچه با کاوش و بیزش در گوش وکنارهای نوشته‌های  باستانی می‌توان این تاریخ را  بازسازی نمود.  به روایت‌‌های گوناگون در داستان پردازی‌‌های  تاریخ نویسان رم، فیلیپ عرب که در سر هوای امپراتوری  می‌‌پرورانید، به  بازیی پر از نیرنگ  تیمسی‌‌ثئوس را بکشت و از رساندن توشه و آذوقه به نیروهای رم پیشگیری نمود و  از این‌‌روی سپاهیان گرسنه وخشمگین بر گوردیانوس بشوریدند و او را نیز کشتند و  چنین بود که فیلیپ پیمان ننگین شکست رم را با شاپور پذیرفت و با پرداخت باجی هنگفت به  او به آوند غرامت جنگ با ایران از در آشتی برآمد. شماری دیگر از تاریخ نویسان رم نوشته‌‌اند که گوردیانوس سوم در گرماگرم نبرد از اسب بیفتاد وکشته شد . این سردرگمی در تاریخ‌‌های روزگار ما نیز هنوز به چشم می خورد برای نمون در فرهنگ‌‌نامه ی کاتولیک در این باره چنین می خوانیم:
فیلیپ عرب: امپراتور رم (۲۴۹-۲۴۴)، پسر شیخی عرب ، زاده  در بُسرا {بصری در سوریه}. او در ارتش رم با رسیدن به فرماندهی هنایشمندی (نفوذ) بسیار  گرفت.  در ۲۴۳ امپراتور گوردیانوس سوم در نبرد با ایران بود و تیمسی‌ثئوس پدر همسرش به کامیابیی  بزرگ  ارتش  و امپراتوری  را رهبری می‌نمود. اگرچه تیمسی‌ثئوس   در ۲۴۳ درگذشت و گوردیانوس، نوجوان بی پناه مارکوس جولیوس فیلیپوس را به جانشینی او برگزید . فیلیپ با پدیدآوردن کمیابی توشه  بر ناخشنودی سپاهیان از امپراتور افزود  و آنها  فیلیپ را به امپراتوری  برگزیدند. فیلیپ اینک به پنهان گوردیانوس را اعدام نمود . اگرچه  او  با برپایی یادساختی در فرات   برای گوردیانوس و  ایزد خواندنِ وی  سنای رم را  فریب داد تا او را به آوند امپراتور بشناسند. وی سپس نیروهایش را از آسیا  بازگردانید....  

 این نوشته اما برپایه‌ی بخشی از "تاریخ اگوستی Augustan History  ست، که بر سر گزافه‌‌پردازی درباره‌‌ی بزرگی امپراتور کنستانین نوشته شده است. تاریخ نویسان مسیحی به خاطر نقش امپراتور کنستانتین در ساختاردهی به آن آئین  و برپاسازی گردهم آیی نایسیا که به آئین مسیح هماهنگی داد  می‌‌خواستند به خواننده به‌‌پذیرانند که کنستانین "نخستین" امپراتور مسیحی رم بوده است. و حال آنکه   با کاوش در گواهه‌‌ی تاریخی می‌‌توان دریافت که امپراتور  فیلیپ عرب نه‌‌‌تنها همانند  الکساندر سوروس  با مسیحیان به نرمش رفتار می‌نمود که بل به نوشته‌ی یوسیبیوس خود به‌‌‌آشکارا به‌‌مسیحیت گرویده بود و  بررسی  و کاوش این تاریخ نه‌‌تنها از  تنش‌‌های آئینی میان مسیحیان و میتراباوران رم  پرده بر می‌‌‌کشد. که بل  بر درستی گزارش شاپور در باره‌ی پیروزیش در نبرد میشیک گواهی می‌‌‌‌‌دهد. 

در نخست باهوده است که به‌‌یاد داشته باشیم که  در تاریخ‌های‌نوشته شده‌یی که از  فیلیپ عرب  به آوند مردی ناوفادار و نیرنگ باز یادشده است، گونه‌یی ‌دُش‌وری با او به چشم می‌آید  . برای نمون  می‌توان از کتاب سیزدهم رازهای سیبل Oracula Sibyllina   نام برد که   اندکی پس از سده‌‌ی سوم میلادی،  شاید به‌‌قلم یک  یهودی  سوریائی، به شیوه‌‌‌یی پیش‌‌‌گویانه، نوشته شده است و یا همچنین  از "تاریخ اگوستی" که زندگی‌‌نامه‌‌ی امپراتور فیلیپ عرب را در بر دارد .  بی گمان این ناخشنودی ازفیلیپ عرب رنگی نژادپرستانه نداشت زیرا، همان‌‌گونه که در پیشتر دیده‌ایم،  با اینکه الکساندر سوروس نیز سوریائی بود در باره‌‌‌ی او  داوریی به‌‌ناروا به چشم نمی‌‌خورد.  اما با اندکی بیزش  چنین پدیدار می‌شود که  به دست کم تاریخ نویسان مسیحی به‌‌خاطر   پیمان ننگین فیلیپ با ایران  می‌‌کوشیدند که اورا به‌‌دست فراموشی بسپرند.  اگرچه  وی   همانند الکساندر سوروس به مسیحیت گرایش داشت و حتی  چنانکه خواهیم دید، به‌‌نوشته‌‌ی یوسیبیوس، به‌‌‌‌‌آشکار به آن آئین گرویده بود. 
       

 از سویی دیگر تاریخ‌‌نویسان  میتراباور، مانند دکسیپوس  Dexippus   از اهالی آتن که  اسکیثیکا Scythica   و تاریخ زمانه  Chronica Historica تا سال ۲۷۰ م  کار اوست  و  زوسیموس ‌Zosimus  ،   که تاریخ نو Historia Nova را در کنستانتینوپل در نیمه‌‌‌ی دوم سده‌‌‌ی پنجم نوشت، نیز دید دوستانه‌ئی در باره‌ی فیلیپ نداشتند. زیرا  آنها بر آن بودند که  سستی و رخوت امپراتوری رم از برای آن روی داده بود که مردمان رم از  آ‌ئین دهناد  رم که میتراباوری بود، دل‌بریدند و  از دلیری و چالاکی و رزم آوری که در آماج  آن آئین بودند دست‌‌کشیدند و به مسیحیت که به برواژ فروتنی  و آشتی و مدارا را آموزش می‌‌داد روی آوردند.   و  این نشان می‌‌‌دهد که تاریخ نویسان میترائی رم گناه کاستی و سستی رم را  ازآئین ناپسند امپراتوران مسیحیی مانند فیلیپ  برخاسته می‌‌دیدند.   

افزون بر این،  همه‌‌‌‌ی گواهه‌‌های تاریخی کهن که زوناراس  Zonaras برای نوشتن  "نمادهای تاریخ" Epitome Historion خود بکار برده است مانند  نوشته‌‌های پیتر پارتیکوس Peter Particus   در سده‌‌ی ششم و جان آنتیوک John of Antioch و برگردان یونانی از متن لاتین  نمادهای یوتروپیوس Eutropius مانند کائسرائس  Caesares  نوشته‌ی آئورلیوس  ویکتور Aurelius Victor و یا   " نیایش‌‌نامه"های Breviarium  یوتروپیوس   Eutrpius  و روفیوس فستوس Rufius Festus همگی به دشمنی با فیلیپ عرب نگاشته شده‌‌اند.  همچنین می‌‌باید از تاریخ  نویس  بزرگ  لاتین  آمیانوس مارسلینوس Ammianus Marcellinus  نام برد، که او نیز مانند زوسیموس و یوتروپیوس از میتراباوران بود،  و از فیلیپ به زشتی یاد می‌کند.


با این‌همه، آنچه از این‌تاریخ‌ها می‌توان دریافت  نودشی دلسوزانه  و گونه‌ئی قهرمان‌‌سازی از  گوردیانوس نوزده ساله است.   در باره‌ی رویدادهای زندگی او  "زندگی‌‌ گوردیان‌‌ها" Vita Gordiani  که به زندگی هرسه گوردیانوس یکم تا  سوم، در "تاریخ امپراتورها"    Historia Augusta، می‌پردازد را در دست ‌داریم  که از گویش نوشته‌ی آن پیداست که نوشتی تبلیغاتی است. و پژوهش‌گران برآن هستند که بسیاری از رویدادهای گزارش شده درآن داستان‌سرائی است. این تاریخ را شش نویسنده نوشته‌اند با این همه ‌پژوهشگران روزگار ما برآنند که شاید نویسنده‌ی ‌آن تنها یک نفر بوده است. به باور من چنین می‌آید که شش نویسنده در زیر نگاه یک سر ویراستار  این تاریخ را نوشته‌اند و باهمه‌‌ی آنکه نویسندگان رویدادها را برپایه‌ی دید‌خود ساخته و پرداخته‌اند،   می‌توان از آگهدادهای مهینی    در سنجه با دیگر تاریخ‌ها   پرده برداشت. در  بخش ۲۶ "زندگی‌‌ گوردیان‌‌ها" که در باره‌ی نبردهای  گوردیانوس سوم با شاپور است،  چنین   می‌‌خوانیم:
Sedato terrae motu Praetextato et Attico consulibus Gordianus aperto Iano gemino, quod signum erat indicti belli, profectus est contra Persas cum exercitu ingenti et tanto auro, ut vel auxiliis vel militibus facile Persas evinceret. fecit iter in Moesiam atque in ipso procinctu quicquid hostium in Thraciis fuit delevit, fugavit, expulit atque summovit.   inde per Syriam Antiochiam venit, quae a Persis iam tenebatur. illic frequentibus proeliis pugnavit et vicit Sapore Persarum rege summoto.  et post Artaxansen et Antiochiam recepit et Carrhas et Nisibin, quae omnia sub Persarum imperio erant.
 پس از این‌که زمین‌لرزه باز ایستاد، به هنگام  کنسولی  پرائه‌تکستاتوس و اَتیکوس،  گوردیانوس درهای دو دروازه‌ی جانوس (ژوپیتر)  را برگشود، که نشان آن بود که جنگ را اعلان  نموده است و پس به‌سوی ایرانیان  درتازید، با سپاهی آنچنان بزرگ و با آنچنان انبوهی از زر که نشان آن بود که به آسانی می‌‌توانست بر ایرانیان چیره شود، چه با سپاهیان  دائمی رم و چه با سپاهیان کمکی .  نخست او بسوی موئسیا Moesia در تازید و در آنجا در همان دم  که خود را  برای نبرد آماده می‌‌ساخت هرگونه نیروی دشمن را که در ثراس Thrace بود نابود نمود و به گریز واداشت و بیرون نمود و به دور راند. از آنجا از راه سوریه بسوی آنتیوک که در  دست ایرانیان بود شتافت. و در آنجا در نبردهائی پیاپی با شاپور، پادشاه ایرانیان،  آورد نمود و او را به بیرون راند.  سپس  او  آرتخشان  Artaxanses ، آنتیوک ، کارهائه  و نیسی‌‌بیس را بازپس گرفت؛ که همه را شاهنشاهی ایران در  چیره داشت. 

 چنانکه پیداست، نویسندگان این زندگی نامه به این اشاره نمی‌کنند که گوردیانوس و تیمسی‌‌ثئوس، از درگیری شاپور در نبردهای خاور ایران بهره گرفتند و هنگام را برای کین‌جوئی از شکست ‌الکساندر سوروس  از اردشیر‌ به هنگام دیدند.  آنها سپس چنین ادامه می‌دهند:
براستی پادشاه ایرانیان آنچنان از امپراتور گوردیانوس  به هراس  افتاد که با اینکه نیروهایش هم از سپاهیان سرزمین خودش و هم از سپاهیان سرزمین ما بودند، آن شهرها را بدون آزار رساندن به شهروندان‌‌شان  و بدون رساندن هیچگونه آسیب  به دارائی‌‌هاشان  ترک نمود. وگرچه این همه از کاردانی تیمسی‌‌ثئوس، پدر زن گوردیانوس و  بزرگمدار  به بار آمده بود.  و به انجام گوردیانوس با نبرد خویش  ایرانیان را، که در آن هنگام حتی ایتالیا را هم به‌‌هراس انداخته بودند، وادار ساخت تا به سرزمین خود بازگردند. و نیروی رم همه‌‌ی خاورزمین را در برگرفت.

 هنوز سخنرانی گوردیان  در سنا به‌جامانده ست که در آن با برشمردن گزارش کنش‌‌های خود سپاس بی‌‌اندازه‌ی خویش را از بزرگمدار  و پدرزن خویش نگاشته است. من بخشی از آن را می‌‌آورم که شما  سخنان خود او را داشته باشید. پدران نماینده، پس از آن دستاوردها، که بدست آمد،  پیشروی‌‌مان در همه‌جا به‌‌گونه‌‌یی‌بود شایسته برای هرکدام از پیروزی‌‌های‌مان . (دستاوردهای‌‌مان به اندک کوتاه شده چنین است:)  ما از گردن‌‌های مردمان آنتیوک، که در  برابر ایرانیان و پادشاه ایرانیان و قوانین ایرانیان به فروافتاده بودند یوغ‌‌بندگی  را برداشتیم.  پس از این ما کارهائه ودیگر شهر‌‌ها را به‌‌زیر‌فرمان رم درآوردیم.   به‌‌دوردست‌ها تا نیسی‌‌بیس رخنه نمودیم . و اگر به‌‌خشنودی ایزدان باشد  حتی تیس‌‌پاون (تیسفون) را نیز خواهیم گرفت،  با این امیدکه بزرگمدار و پدر همسر ما تیمسی‌‌‌ثئوس همچنان  کامیاب باشد، زیرا که به رهبری و برنامه‌‌ی او بود که ما به این دستاوردها دررسیدیم و در آینده نیز  به‌‌کامیابی‌‌‌های بیشتری دست خواهیم یافت. اینک بر شماست که فرمان سپاسگذاری دهید و ما را به ایزدان بسپارید و بر تیمسی‌‌ثئوس  نیز سپاس بگذارید.
پس از اینکه این سخنرانی در سنا خوانده شد. اَراده‌‌هایی که با چهار فیل کشانده می‌‌شدند برای  گوردیانوس فراهم شد زیرا که ممکن بود که او به‌‌همان‌‌‌سان که  در این نبردها با ایرانیان پیروز شده بود بتواند بر ایران نیز چیره شود و به همین‌‌سان برای تیمسی‌‌ثئوس  یک اَراده با شش اسب   با کالسکه‌‌ی پیروزی  که بروی آن  نوشته شده بود. به والاگاه  تیمسی‌‌ثئوس ، پدر امپراتور، بزرگمدار گارد و  شهر ، پاسدار کشور،  سنا و مردم رم  به سپاس در شناخت  او." 
اما چنین شادمانگی نمی توانست ماندگار باشد. زیرا که بسیاری گویند که  فیلیپ نیرنگ زد، نیرنگی که بزرگمدار گارد را به پیگرد وی  واداشت، و یا که گروهی دیگر گویند از برای یک بیماری، تیمسی‌ثئوس درگذشت،  و دولت رم را میراث‌خوار خویش گذاشت  و همه‌ی آنچه که از آن او بود به درآمد شهر رم  افزوده شد. مدیریت امور کشوری این مرد تا به آن اندازه  دوراندیشانه بود که هیچ شهر مرزی بزرگی نبود که نتواند یک ارتش را به همراه  امپراتور  رم نگاهداری نماید و انبارهای شراب ارزان، غلات، گوشت نمک‌‌سود خوک، جو و علوفه را برای یک‌‌سال نداشته باشد. شهرهای کوچک دیگر نیز آذوقه برای سی روز و برخی برای چهل روز  و چندتایی برای دوماه  وبه کمترین برای پانزده روز را به انبار داشتند. 
هنگامی‌‌که او بزرگمدار بود  همواره  نبرد افزارهای مردانش را بازرسی می‌‌نمود.  و هرگز روا نمی‌‌داشت که پیرمردی گرسنه بماند و یا نوجوانی  از جیره سهم بگیرد.  او خوی به آن داشت که به اردوگاه‌‌‌ها و سنگر‌‌ها سر بزند  و حتی  از نگهبانان در دل شب دیدار می‌‌نمود. و از آنجا که  به امپراتور و دولت  مهر می‌‌ورزید همه کس وی را دوست می‌‌داشت.   سرکردگان و اسپهبدان  از او هم در هراس بودند و هم دوستش می داشتند،  تا بدانجا که نمی‌‌خواستند هیچ ناکارآییی از خود نشان دهند و از آنروی بود که هیچ  گمارشی را به‌سرسری انجام نمی‌دادند. 
گفته شده است که فیلیپ  به  باره‌‌هایی بسیار  از او به زیاده بیمناک  بود و  از این روی بود که فیلیپ  با دستیاری پزشکان به‌دشمنی با جان  وی به ترپند پرداخت.  و آن داستان  چنین بود: تیمسی‌‌ثئوس، چنانکه گاه اُفتد، از بیماری اسهال در رنج بود و پزشکان به او  آمیزه‌‌یی داده بودند تا که  او را  بهبودی  بخشند. و  گفته شده است، که آنها به تبه‌‌گری  آن  آمیزه را دگرگون نمودند و به اوچیزی دادند که بر شدت بیماریش بیفزود و چنین شد که او درگذشت.  
هنگامی که تیمسیثوس ، به‌‌هنگام فرمانداری آریانوس و پاپوس، دیده  از جهان بربست فیلیپوس عرب به جانشینی او بزرگمدار گارد امپراتور شد . فیلیپ ازخاندانی پائین‌‌‌رده بود اما خودبزرگ‌‌‌بین بود وینک که به جاهی بلند رسیده بود وبا  به‌‌دست آوردن  مال ومنالی نه به میانه ،  دیگر نمی‌‌توانست اندازه  نگاه دارد. چنین بود  که بی‌‌‌درنگ با سپاهیانش بر  دشمنی با گوردیانوس، که با او اینک همچون پدر رفتار می‌‌کرد،  به ترپند وفریب بپرداخت.  و  داستان اینچنین بود: 
همانگونه که گفتیم، تیمسیثئوس  انبارهای   خواربار را در همه جا به‌‌پا داشته بود تا اداره و گردش چرخ‌‌‌های رم به‌‌‌ایستایی  نیاید. اما اینک فیلیپ  نیرنگ زد تا  بارهای  غله‌‌یی که برای فراهمی  آذوقه می‌‌آمدند بازگردانیده شوند و سپاهیان را به پادگان‌‌هایی فرستاد  که در آنجا  خوارباری نباشد. بدین سان او  خشم سخت  سپاهیان را بر گوردیانوس برانگیخت زیرا که آنها نمی‌‌دانستند که این فیلیپ است که دارد با این‌‌گونه بازیگری‌‌های خود به آن جوان خیانت  می‌نماید. 
افزون بر آن فیلیپ در  میان سپاهیان این  هیاهو بیفکند که  گوردیانوس جوان است و از عهده‌‌ی  اداره‌‌ی امپراتوری برنمی‌‌آید و بهتر آن‌‌ست  که آن‌‌کس فرمانروا باشد که توانائی فرماندهی ارتش را داشته باشد   و بداند که چگونه امور کشور را  اداره  نماید .    از دیگر سوی او  وفاداری  افسران سپاه را  بسوی خود جلب نمود تا که به سرانجام آنها به آشکار او را به پذیرفتن تاج  فراخواندند.  دوستان گوردیانوس اما در آغاز  به تندی  با او به‌‌‌‌چالش برخاستند اما  به‌‌فرجام هنگامی که  دیدند سپاهیان دیگر گرسنگی را بر نمی‌‌‌تابند، فرمانروایی را  به فیلیپ عرضه  داشتند. هرچند در نخست  ارتشیان فرمان دادند که او و گوردیانوس می‌‌‌باید  در رده‌‌‌‌یی باهم برابر  فرمانروایی نمایند و فیلیپ سرپرستی  آن جوان را بر‌‌عهده بگیرد.
لکن اینک که  فیلیپ  قدرت امپراتوری را دارا شده بود   با گوردیانوس رفتاری   زننده را در پیش‌‌‌گرفت و گوردیانوس  که می‌‌دانست این اوست که امپراتور  و پسر امپراتورست  و بزرگ‌زاده‌‌یی از خاندانی بلندپایه است نمی‌‌توانست اینچنین  بی‌‌آذرمی را  از مردی  فرومایه و بی‌‌‌نام ونشان   بربتابد.   وچنین شد که او با یکی از بستگان خود مائسیوس گوردیانوس  Maecius Gordianus که در کنارش به آوند بزرگمدار ایستاده بود برفراز سکویی شد و به تلخی به افسران وسپاهیانش گلایه نمود، با این امید که فیلیپ را از جایگاهش براندازند.  اما   این گلایه‌ی او - که فیلیپ را متهم می‌‌‌نمود که خوبی‌هایی را که به او کرده است  به‌‌ناسپاسی فراموش نموده،  به هیچ کجا نرسید.  آنگاه او، پس از این‌‌که افسران را به آشکار به‌‌سوگیری از خویشتن  فراخواند،  از سپاهیان بخواست که میان او یا فیلیپ یکی را برگزینند اما با رفتار زیرکانه‌‌ی   فیلیپ  وی بود که گزینه‌ی دوم سپاهیان شد.  و به فرجام پس از این‌که  دید همه او را ناشایست  می‌‌دانند درخواست نمود که به‌ دست‌کم‌تر‌ین پروا دهند که او با فیلیپ در رده‌‌یی  هم‌برابر باشد، اما این نیز پذیرفته نشد. سپس او درخواست نمود که به وی جایگاه سزار داده شود  واین نیز از او دریغ شد و آنگاه درخواست نمود که بزرگمدار فیلیپ باشد و این نیز پذیرفته نشد.  آخرین خواهش او این  بود که فیلیپ وی  را جایگاه اسپهبدی دهد و بگذارد تا زنده‌‌بماند. و فیلیپ تا اندازه‌‌یی به این درخواست سر سازگاری نشان داد، اما خود هیچ نگفت و تنها به یاری دوستانش همه‌‌ی این نیرنگ‌‌بازی‌‌ها را به پیش می‌‌برد، و  تنها به  پیشنهادها   به نشان پذیرش سری  می‌‌جنباند . اما هنگامی‌‌که  در این باره نیک بی‌‌اندیشید که همه‌‌‌ی مردمان رم و سنا  و همه‌‌‌ی آفریقا و سوریه و به‌راستی همه‌‌‌ی‌‌‌‌ جهان رم ، دوستدار گوردیانوس هستند،  زیرا که  او بزرگ‌‌‌زاده است و پسر و نوه‌‌ی  امپراتوران است وهمه‌‌‌ی  کشور را در نبردهایی  دشوار پاس داشته ست و اگر که گوردیانوس به دیگر بار از سپاهیان تاجش را درخواست نماید ممکن ست که سربازان از تصمیم پیشین خود بازگردند  و تاج را به گوردیانوس  بازبسپرند.  وهنگامی‌‌که    اندیشید که  همه‌‌ی خشم سپاهیان از گوردیانوس از برای گرسنگیی است که وی  خود مایه‌ی آن  بوده است،  فرمان چنین داد تا او را  در میان فریادهای پرخاشگرانه سربازان از برابرش دورنمایند  و  جان و داشته  از او  بستانند. اگرچه  در نخست در انجام فرمان وی درنگ شد،  اما  سپس  آن دستور  به ‌جای‌آورده‌‌شد  و بدین  نابسزایی و بیدادگری فیلیپ امپراتور شد.
  به‌‌گمان برخی از پژوهشگران این ویراستاری گزافه پردازانه کلیسائیان، به بهره‌‌ی امپراتور کنستانتین بود که هر آنچه را که در باره‌‌ی فیلیپ به نکوئی  نوشته شده بود  از  تاریخ زدوده است. اگرچه به باور  جان یورک با پدیداری برخی از گواهه‌ها در ایران و به بازسنجی خرده گیرانه‌ی "تاریخ آگوست‌ها"  می‌‌توان داستان راستین فیلیپ را تا  اندازه‌یی بازسازی نمود. از سوی دیگر نویسندگان کلیسایی با ناسازگاری‌های پیاپی  خود با تاریخ‌‌های رسمی آن دوران وحتی با ادبیاتی که به دشمنی با فیلیپ نوشته شده‌‌اند  به ما پروا می‌‌دهند که   چهره‌‌ی دیگری از امپراتوری فیلیپ را نمایان کنیم . چراکه اگر امپراتوری فیلیپ  شرم‌‌آور بود بعدها  امپراتور لیسینوس داوش نمی‌‌‌‌نمود که از تبار فیلیپ است.  و اگر که او چنان زشت کردار بود  هرگز وی را  به  ایزدی نمی‌‌‌شناختندش  . ‌

گواهه‌‌ها‌‌ی تاریخی نشان می‌‌دهند که نه‌‌تنها فیلیپ با مسیحیان در رابطه بوده است که بل خود به آن آئین گرویده بود. و از سوی دیگر دشمنان او از میتراباوران بودند.  در اینجا  به‌جا خواهد بود که  برخی از این گواهه‌‌ها را بررسی نمائیم.

 نخستین دشمنی راهبردی  با فیلیپ از سوی تیمسیثئوس، پدر زن گوردیانوس جوان بود.  آیا این دشمنی یک میترا باور با یک مسیحی بود؟  برای پاسخ به این پرسش باهوده ست که بدانیم که در هنگام  فرماندهی   ماکزیمیانوس  میترا باور و مسیحی ستیز در میانرودان  تیمسیثئوس دستیار او بود و به آن امپراتور بسیار نزدیک بود . همانگونه که در پادشاهی اردشیر دیدیم ، پس از اینکه ماکزیمیانوس در ۲۳۸ میلادی امپراتور شد، مالیاتهایی سنگین را بر مردمان   مسیحی رم  در کارتاژ و لیبی وضع نمود. مردمان کرانه‌های جنوب مدیترانه در شمال آفریقا به  اعتراض به‌‌پاخاستند  و گوردیانوس یکم به‌‌‌همراه پسرش گوردیانوس دوم و با هماهنگی با سنای رم  در آنجا خویشتن را هم‌‌امپراتور خواندند. امپراتور ماکزیمیانوس به هنگامی که برای سرکوبی سنا، که از آندو هم امپراتور پشتیبانی می نمود بسوی رم می‌رفت،  در شورش سپاهیانش کشته شد. چنین بود که در آن هنگام   تیمسیثئوس که به  او  بسیار نزدیک بود پس از کشته‌‌شدن  وی  جایگاه بلند خویش از دست داد. و این نشان می‌‌دهد که او نیز می‌‌‌باید با میتراباوران همدل بوده باشد.

از سوی دیگر فیلیپ، که در نبردهای گوردیانوس و تیمسیثئوس بر دُش‌سویی با شاپور به‌‌همراه آنها بود، با گوردیان‌‌های یکم و دوم که با مسیحیان شمال آفریقا همدلی داشتند  در رابطه بود.  زیرا همانگونه که گزینه‌‌‌ی ۴۹۶  در "گزینه‌‌هایی  از نوشته‌‌های لاتین"  Inscriptiones Latinae Selectas در گردآوری هرمانوس دسو Hermannus Dessau  می‌‌خوانیم  گوردیانوس‌های یکم و دوم در هنگام امپراتوری پاپینوس و بالبیوس به ایزدی شناسانده شده بودند.  از سوی دیگر  ال. ال. هاو    L. L. Howe در "بزرگمداران امپراتوری از کومودوس تا دیوکلشین"  The Pretorian Perfect from Commodus to Diocletian نشان می‌‌دهد که  بزرگمدارِ  میانرودان  و بزرگمدار  امپراتوری، که در این هنگام   می‌‌باید  فیلیپ بوده‌‌باشد، در آغاز کارخود در خدمت " گوردیانوس ایزد" divus Gordianus بوده‌‌است. پس او  می‌‌باید به گوردیانوس یکم یا دوم  که به‌‌ایزدی شناخته شده بودند نزدیک بوده باشد. و  بنابراین، این ما پیوندی دیگر میان فیلیپ و پشتیبانان مسیحیان را در اینجا می‌‌بینیم. و شاید از اینروست که میترا باوران فیلیپ مسیحی را در مرگ تیمسیثئوسِ میتراباور گناهکار شناسانده‌‌اند.

گواهه‌‌ی دیگر که می‌‌تواند دراین رابطه تا اندازه‌‌یی روشنی‌‌بخش باشد؛ باورهایِ‌دینی گوردیانوس سوم است . البته  می‌‌توان گمان نمود که او  به‌‌خاطر رابطه‌‌ی پرمهرش با پدرزنش تیمسیثئوس   با میترا باوران همدل بوده  باشد. و این گمان با آنچه که ادوارد گیبون  در کتابش "کاستی و سرنگونی امپراتوری رم" نوشته است تا اندازه یی پر رنگتر می‌‌شود. با همه‌‌ی اینکه گیبون می‌‌کوشد تا در باره‌‌ی تنش‌‌های آئینی بگونه‌‌یی سوگیرانه خاموش‌‌بماند  در نوشته‌‌ی او  کلیدهایی را می‌‌توان یافت که نشان می‌‌دهند گمانه‌‌زنی  ما درباره‌‌ی همدلی گوردیانوس با میتراباوران می‌‌تواند  درست‌‌باشد.  در خواندن نوشته‌‌ی گیبون باهوده است که به هشداشت که الاگابالوس امپراتور رم به‌‌آشکارا میتراباور بود  . گیبون در باره‌‌ی گوردیانوس سوم می‌‌نویسد:
او  پس از نشستن بر تخت‌‌امپراطوری بی‌‌درنگ به زیر هنایش خواجگانی که در خدمت مادرش بودندافتاد، اینان، آن کرمهای آفت‌‌زای خاورزمین، که از روزگار الاگابالوس کاخ امپراتوری رم را پوسانیده بودند.  با نیرنگ‌‌های  زیرکانه‌‌ی این فرومایگان، پرده‌‌یی رخنه‌‌ناپزیر میان این شاهزاده‌‌ی بی‌‌گناه  و مردمان ستم‌‌دیده‌‌اش کشیده ‌‌‌بودند و  رفتارنیک  گوردیانوس را  به‌‌پلیدی  وانمایان   می‌نمودند، و بدون آگاهی او، اما بگونه‌‌یی آشکار،  آبروی  امپراتوری رم به‌‌فرومایه‌‌ترین مردمان فروخته  می‌شد. ما نمی‌‌دانیم که  چه رویدادِ فرخنده‌‌یی  امپراتور را از این بردگی شرم‌‌آور رهایی داد  تا اطمینان  خویش را به  وزیری برگمارد که  در رایزنیِ فرزانه‌‌اَش  هیچ آرمانی نداشت مگر سربلندی پیشوایش و خشنودی مردمان.   
اگرچه گیبون درباره‌‌ی اینکه تیمسیثوس، همانند ماکزیمانوس، میتراباور بوده ست خاموش است؛ اما از نوشته‌‌ی او چنین  برمی‌‌آید که برخی از درباریان گوردیانوس، که وی آنها را خواجگان شرق می‌‌خواند،  از درباریان الاگابالوسِ امپراتور میتراباور بودند. بنابراین می‌‌توان دریافت که اینان از میتراباورانی بوده‌‌اند، که همانگونه  که در پیش‌تر دیده ایم، به پونتوس و سرزمین‌‌های همسایه آن کوچ نموده بودند و سپس به دربار الاگابالوس راه یافته بودند. 

از سویی‌‌دیگر داستان فیلیپ   بگونه‌‌یی دیگر  نیز گزارش شده است که  در آن نه‌‌از کمبود آذوقه  خبری است و نه‌‌‌از کشته‌‌شدن گوردیانوس  به فرمان فیلیپ. در این روایت گوردیانوس در نبرد با ایرانیان شکست می‌‌خورد و  کشته می‌‌‌شود  . در تاریخ زوسیموس  چنین  آمده ست : 
گوردیانوس  در نبردی ،  در میانه‌‌ی سرزمینی دشوار،  به‌‌خاک درافتاد.   اما حتی پس از این پیروزی ایرانیان هیچ‌‌چیز را که از آن رمی‌‌ها بود به‌‌یغما نگرفتند و فیلیپ که به‌‌جانشینی وی فرمانروا شد  به پیمانی‌‌شرم آور با ایرانیان  تن در داد. 
  پیش از این اما، آمیانوس مارسلینوس  Ammianus  Marcellinus   کشته‌شدن گوردیانوس را به‌‌"هواداران" فیلیپ  پیوست داده بود، و بهمین‌‌سان جانِ آنتیوک   مرگ او را به‌‌دست مردجوانی،   که در زیر هنایش فیلیپ بود،  وابستگی می‌‌داد . و به‌‌راستی از  اشاره‌‌ی این نویسندگان به "هواداران" و "مرد جوان زیر هنایش فیلیپ"   چنین می‌‌نماید که این نویسندگان نیز به اشاره وکنایه می‌‌خواهند بگویند که گوردیانوس سوم که از میتراباوران بود  به‌دست یکی از همکیشان مسیحی فیلیپ  کشته شد .  

 به باور  جان یورک افسانه‌‌ی گرسنه نگاه‌‌داشتن سپاهیان رم به‌‌دست فیلیپ از سوی گروه‌‌های دُش‌سوی او ساخته شده‌‌بود تا  پیمان شرم‌‌آور او با شاپور را  که برآمده از شکست نیروهای رم از ایران بود در پرده به‌‌پوشانند و به‌‌‌جای آن  بر شخصیت  پلید و ناوفادار فیلیپ پرتو بی‌‌افکنند. هرچند نودشِ ناخوشایند تاریخ نویسان همزمان فیلیپ از‌او به‌‌دوران پیش از امپراتوری وی برمی‌گشت. زوسیموس تاریخ نویس میتراباور برای آنکه شخصیت فیلیپ را با رنگی تیره به‌‌نگارش‌‌آورد  از بزدلی او در رویارویی با شورشی در موئسیا Moesia گواه می‌‌آورد. به‌‌گمان  جان یورک این  داوریِ منفی  زوسیموس در باره‌ی فیلیپ   از این مایه دارد که او می‌‌خواهد نشان‌‌دهد که   خودداری مسیحیان  از پیوستن به‌سپاه و شانه‌‌خالی کردن‌شان از شرکت در نبرد، به‌‌این وانمود  که دوستدار صلح می‌‌باشند،  با نیازهای امپراتوری رم برای  پاسداری از مرزهایش  و پرتوافکندن  بر نیرومندیش برای به‌‌هراس‌‌افکندن دشمنان و پیشگیری از آفند  آنها  هیچ‌‌گونه همسازگاری ندارد.  

از سویی دیگر، تاریخ نویسان مسیحی نیز به‌‌خاطر پیمان شرم‌‌آور فیلیپ با شاپور در باره‌‌ی مسیحی بودن این امپراتور خاموش مانده‌‌اند زیرا نمی‌‌خواستند بر ملا دارند که این یک امپراتور مسیحی بود که به‌پیمانی چنان ننگین  تن درداد  و این در صورتی ست که  یوسیبیوس  به‌آشکار در "تاریخ کلیسایش" Ecclesiastical History    به کوتاهی   در گزارش یک رویداد از فیلیپ به‌‌آوند امپراتوری مسیحی نام می‌‌برد. به نوشته‌‌ی او پس از کشته‌‌شدن گوردیانوس سوم  و بی‌‌درنگ پس از برفراز شدن فیلیپ عرب برتخت امپراتوری در جشن رستاخیز مسیح (عید پاک) در سال ۲۴۴:
 چون وی  مسیحی بود،  در آخرین‌‌روز برگذاری مراسم  جشن پاک، می‌‌خواست که در نیایش‌‌های کلیسا به‌‌همراه  دیگر نیایشگران  شرکت‌‌نماید . امابه او پروا داده نشد که   به‌‌همراه پیشوای مراسم به کلیسا اندرشود،  مگر تا هنگامی‌‌که در مراسم اعتراف کامل شرکت  کرده باشد و درمیان کسانی باشد  که نشان داده‌‌اند که گناه کرده‌‌اند و توبه‌‌شان موردپذیرشِ پدرِکلیسا قرارگرفته است.  زیر که اگر غیر از این می‌‌بود، در دیدگان وی ، اگر که اینچنین  رفتارنکرده بود،   بخاطر بسیار از اتهاماتی که به‌‌او زده می‌‌شد وی را در میان  باورمندان نمی‌‌پذیرفتند. و گفته شده‌‌است که در این باره بسیار فروتن بود  و با رفتار خود به راستی  و پرهیزگاری و ترس خود از خداوند روشنایی افکند.   
بااین همه، این شگفت‌‌آورست که چرا یوسبیوس   در باره ی مسیحی بودن فیلیپ به همین کوتاهه بس کرده‌‌ست و  حال آنکه در "زندگی کنستانتین"  De Vita Constantini  با ستایشی گزافه پردازانه ازغسل تعمید کنستانتین سخن گفته و  می‌‌نویسد:
 تنها  در میان همه‌‌ی  امپراتورانی که بوده‌‌اند ، این کنستانتین بود که در مسیحیت باززاده شد و در میان شهدای مسیح قرارگرفت. و با مُهر یزدانی آمرزشش گواهی شد . روان او شاد و تازه گشت و سرشار از نور ایزدی شد.
اینکه گفته شده‌‌ست که یوسبیوس از این رو درباره‌‌ی باززادش فیلیپ درمسیح  خاموش مانده است که  فیلیپ بدون غسل تعمید در مراسم جشن پاک شرکت کرده بود، درست نمی باشد، زیرا درسده ی‌‌سوم میلادی این  ناممکن بود که مسیحی‌ئی  که غسل تعمید نکرده باشد  در مراسم پاک شرکت نماید.  شاید یوسیبیوس از کلیسای آنتیوک داستان شرکت فیلیپ را در مراسم عید پاک شنیده بود و شصت و پنج سال بعد آنرا در تاریخ  خود آورده بود . از سوی دیگر گواهه‌‌های تاریخی نشان می‌‌دهند که کنستانین غسل تعمید خودرا برای سال‌‌ها به واپس انداخته بود و تنها شایدبه هنگام مرگش به آشکار به مسیحیت گروید. پس می‌‌توان دید که  این داستان‌‌پردازی کلیسا بود که می‌‌خواست  کنستانتین را نخستین امپراتور مسیحی  بشناساند و غسل تعمید  او  را به آوند رویدادی آسمانی بنمایاند.

این تنها یوسیبیوس نیست که به مسیحی بودن فیلیپ گواهی داده ست. سنت جروم نیز  در نامه‌‌هایی به اوریژن  نشان می‌‌دهد که فیلیپ  در جوانی مسیحی بوده است  و می نویسد: " به فیلیپ ، نخستین از همه‌‌ی امپراتوران که مسیحی شد. وی به‌‌مادرش ،  نامه‌‌هایی نوشت که هنوز تا به‌‌امروز موجودند. "  بگمان یورک این‌‌که سنت جروم در باره مسیحی بودن امپراتور در هنگام کهن سالی‌‌اش خاموش است شاید از این‌رو بوده‌‌ست که کنستانتین در وانمود به‌‌اینکه این اوست که   نخستین امپراتورمسیحی رم  بوده  و نه فیلیپ  بسیار کامیاب بود.  
ودر این‌‌باره  وینسنتیوس لریننسیس  Vincentius Lerinensis  نیز می‌‌نویسد "نامه‌‌هایی هست   که به‌‌همین باره گواهی می‌‌دهند، که اوریژن  به امپراتور فیلیپ، که نخستین مسیحی از شهریاران رم بود ، به آوند یک مقام مسیحی  نوشته بود."   و به‌‌فرجام، به‌‌باور یورک شاید کشته‌‌شدن فیلیپ و پسرش  به‌‌دست کارگزاران امپراتور  دکیوس Decius به خاطراین بود که آنها از پیروان  آیین مسیح بودند  . هرچند آنچه که بسیار در خور به‌‌یادداشت است این‌‌ست که همان‌‌گونه که   یورک  نشان می‌‌دهد: فیلیپ بر پایه‌‌ی آموزش‌‌‌های اوریژن برآن بود که گونه‌‌یی یگانگی در میان مردمان  میترا باور و مسیحی کشورش برپا بدارد. واین بسیار پذیرفتنی است زیرا شکست خواری‌برانگیز و سرشکستگی‌‌آور رم از شاپور نیاز به ‌‌یگانگی و هموندی  مردمان رم  را کاملا آشکار ساخته بود و شاید از همین‌‌رو‌ ست که آئین میترایی با مسیحیت در همایش نیاسا،  بدین‌سان  که اینک می‌بینیم، باهم در آمیختند .  

از دیدگاهی دیگر،  نبرد شاپور و گوردیانوس سوم از چشم‌‌انداز ایرانیان در یادساختی در نقش‌‌رستم  که بنام "کعبه‌‌ی ذرتشت" شناخته می‌‌شود برسنگ نبشته شده است.  باهوده است که یک بار دیگر داوش شاپور را در این سنگ نبشته که به لاتین    Res gestae divi Saporis (کرده‌‌های شاپور ایزد) از زبان شاپور نوشته‌‌شده  به برگردانی با برداشتی روشن‌تر بررسی نمائیم:
در همان آغاز که ما فرمانروای سرزمین‌‌ها شدیم، امپراتور گوردیانوس با نیروی گردآوری شده از همه‌ی امپراتوری رم، مردمان گاث و جرمن به آشورستان  در ایرانشهر به رویارویئی من آمد وآوردی‌‌بزرگ در  مرزهای آشورستان در میشیک (در الانبار کنونی عراق در خاور رود فرات) میان ما رخ داد.   و امپراتور گوردیانوس کشته شد  و ما  سپاه رم را نابود نمودیم و رمی‌ها فیلیپ را امپراتور خواندند. و امپراتور فیلیپ  با درخواستی (درباره‌ی بروندهای سرسپردگی {شرایط تسلیم} ) به نزد ما آمد. و برای  جان خویش باجی به پانصد هزار دینار  بپرداخت  و یکی از دست‌‌نشاندگانِ باج پرداز ما گردید و بنا برین ما  میشیک را پیروز شاپور  نامیدیم 

 سنگ نگاره ی بی شاپور به یادمان نبرد میشیک : امپراتور فیلیپ عرب در برابر شاپور برای سرسپردگی زانوزده  و پیکر بیجان امپراتور گوردیانوس در زیر پای اسب شاپور افتاده ست. شاپور دست وااریانوس را به نشان دستگیری او بدست خودش در دست گرفته است.

چنانکه آشکار ست گزارش شاپور با گزارش‌‌های تاریخ‌‌نویسان اروپا  به ویژه گزارش آمیانوس مارسلینوس  درباره‌‌ی درهم شکستن سخت نیروهای شاپور در رهسینا  در ۲۴۳ میلادی سازگاری ندارد . زیرا اگرکه چنین می‌بود شاپور این توانایی را نمی‌‌توانست داشت که یک‌سال پس از آن، در ۲۴۴ میلادی،  نه‌‌‌تنها  رم را شکست‌‌‌دهد که بل فیلیپ را  وادار به پرداخت باجی چنان هنگفت بنماید.

گزارش شاپور به آشکار از کشته شدن گوردیانوس در نبرد میشیک گواهی می‌دهد.  و بنابراین کاملا از گزارش‌‌های تاریخ نویسان رمی و یونانی که فیلیپ  را کنشگر در کشتن او  می‌شناسانند و درباره‌‌ی شکست رم در میشیک خاموش هستند ناهم‌سان و جدا ست. باید دانست که گزارش شاپور  از دید کسانی است که  خود در آن نبرد شرکت  نموده‌‌بودند، و  این  گزارشی است که تنها سی سال پس از آن نبرد نبشته شده است.   حال آن‌‌که گزارش‌‌های اروپایی برپایه پژوهش‌های  یورک  (۱۹۷۲) و مک دونالد (۱۹۸۱) در زمان‌‌‌هایی بسیار دورتر و بر پایه‌‌ی شنیده‌‌های دست دوم ست. همچنین همانگون که ماریک و هونیگمان  (۱۹۵۳) گزارش می‌دهند؛  هیچ تردیدی نیست که نبرد میشیک  قطعا رخ داده است. افزون بر آن این‌‌که؛ سنگ‌‌نگاره‌‌‌ی شاپور، در شهر بی‌شاپور،  نشان می‌دهد که پیکر بی‌‌جان گوردیانوس  در زیر پای اسب شاپور افتاده است  و فیلیپ  در برابر او  به سرسپردگی زانوزده ،‌  واین گواهه‌ی دیگری است  از سرنوشت گوردیانوس. 

اگرچه نه سنگ‌‌‌نبشته‌ی شاپور و نه سنگ‌‌‌نگاره‌‌ی  او نشان نمی‌‌دهند که  گوردیانوس در هنگام نبرد کشته شده است. با این همه،   اگر  فیلیپ گوردیانوس را کشته بود  ، به نوشته‌‌ی  بیت دیگناس  Beate Dignas  و انگلبرت وینتر،   Engelbert Winter  در کتاب ارزشمندشان "ایران و رم در باستان دیریک" Rome and Persia in Late Antiquity نمی‌‌‌توان این را پذیرفت که شاپور حاضر بوده باشد که آبروی خودرا با  نگاره‌یی فریب‌دهنده  در باره‌ی کشتن گوردیانوس به خطر اندازد.  این باوری دشوار می‌‌باشد که بپذیریم که شاپور با افکندن  پیکر بی‌‌جان او به  زیرپای اسب خود وانمود  نموده باشد که در کشتن او دست‌‌داشته است، چرا که در آن روی رمی‌هائی که او را کشته بودند به ‌آشکار  می‌‌دانستند که  داوش شاپور دروغ است و چنین پروپاگاندا تنها مایه‌ی خنده می‌شد.

به باور اسپرنگلینگ  (۱۹۵۳) باج هنگفتی که فیلیپ به شاپور پرداخت نشان می‌‌دهد که افسرانی که به‌‌بند شاپور  افتاده بودند در رده‌های بالا و از سرداران رم بودند. وخود شاپور نیز با گزارش این‌‌که فیلیپ دست‌‌نشانده‌‌ی باج‌‌پرداز به او شد به این نکته گواهی می‌دهد. و همانگونه که آشکارست شرم آوری این پیمان برای رم آنچنان بود که تاریخ‌‌نویسان‌‌شان در باره‌‌ی بندهای ریزکار   این پیمان هیچ ننوشته‌‌اند.  همچنین  رم با این پیمان  سرپرستی شاپور را بر ارمنستان بپذیرفت . باید افزود که تا این هنگام رم هر ساله به ارمنستان یارانه‌‌یی برای نگاهداری دژهای دربند قفقاز می‌‌پرداخت  تا از آفند و تازش‌های تیره‌های شمال قفقاز پیشگیری  نماید   و اینک رم می‌‌باید این یارانه را به‌‌خود شاپور می‌‌پرداخت و شاپور پاسداری از ارمنستان را در برابر این تازش‌ها بر عهده می‌‌گرفت.

به فرجام این گزاره‌ی دیگر را من به پژوهش‌گران باختر پیشنهاد می‌کنم تا پی‌گیری نمایند؛ شاید این کنستانتین نبود که آئین مسیح را در رم استواری داد -- شاید این شاپور یکم ساسانی بود که با پشتیبانی از فیلیپ عرب در بزنگاهی حساس مسیحیت را بر میتراباوران رم چیره نمود.

آشفتگی‌های رم در سالهای ۲۴۹ تا ۲۵۳ میلادی از کشته شدن فیلیپ تا ببند افتادن والریانوس 

فیلیپ پس از پیمان سرسپردگیش به شاپور و  پیش از آنکه به رم باز گردد برادرش گایوس جولیوس پریسکوس را  به فرمانداری استان‌‌های مرزی رم  با ایران برگمارد  .  اگرچه اندکی چند از بازگشت وی به رم نگذشته بود   که  مردمان کارپ در پادشاهی داکیان  که از شکست فیلیپ از ایرانیان آگاهی یافته بودند گستاخانه به موئسیا Moesia ( شمال بلغارستان) درتاختند و سوریانوس ، برادر زن فیلیپ، نتوانست از پیشروی آنان به این‌‌سوی رود دانوب جلوگیری نماید . چندی نگذشت که تبارهای جرمن در پانونیا نیز  در نبرد به آنها پیوستند.    فیلیپ به ناچار  با کارپ‌‌ها پیمان آشتی بست و این به او امکان داد تا جرمن‌‌ها را شکست دهد. اما تیپ‌‌‌های لشگر رم در موئسیا و پانونیا که پیمان آشتی با کارپ‌‌ها را  شرم آور  می‌‌دیدند  سر بشورش برداشتند و  فرمانده‌‌ی خود  تیبریوس کلادیوس مارینوس پاکاتیانوس   Tiberius Claudius Marinus Pacatianus را به امپراتوری برگزیدند. از سوی دیگر برادر فیلیپ برای پرداخت هزینه‌‌های جنگی بر استان‌‌های مرزی با ایران در خاور سرزمین رم مالیات‌‌ها‌‌ی سنگینی بست که شورشی دیگر را در این استان‌ها به‌‌رهبری یوتاپیانوس   Iotapianus   برانگیخت . 

بی گمان برخی از این نا آرامی‌‌ها به تنش‌‌های دینی و ناخشنودی مردم میتراباور این استان‌ها ازمالیات‌ها و دشواری‌‌های اقتصادی رم، و به ویژه اینکه فیلیپ به آشکار گرایش خویش را به مسیحیت نشان می‌‌داد، سرچشمه می‌‌گرفتند.  از سکه‌های مربوط به این دوران می‌‌توان دریافت که افزون بر یوتاپیانوس دوتن دیگر  به‌‌نامهای سیلباناکوس    Silbannacus  و  اسپونسیانوس  Sponsianus  نیز خود را امپراتور می‌‌خواندند.  و با اینکه  پاکاتیانوس در کناره‌‌های دانوب کشته شد و یوتاپیانوس نیز از فیلیپ شکست خورد و کشته شد اما رم  به دیگر بار به ژرفای آشفتگی درون شده بود.       

اینک باز در زمانی کمتر از چهار سال، باز امپراتوران رم یکی پس از دیگری سرنگون می‌شدند؛ تا آنجا که در میان سال‌های ۲۴۹ تا ۲۵۳، شاپور  شش امپراتور را دربرابر شاهنشاهی خود دید  : فیلیپ عرب، دیکوس، تربونیانوس گالوس،آمیلیانوس، والریانوس و گالیِنوس  که   این چهارتن آخرین تنها در یک‌سال، ۲۵۳ میلادی،  یکی پس از دیگری به امپراتوری رسیدند . همانگونه که دیدیم افزون بر اینها چندین تن از سرداران رم نیز برای چند روزی در گوشه و کنار رم ادعای امپراتوری داشتند. ما می‌‌توانیم درشگفتی شاپور را از این همه نابسامانی انگار کنیم.  به هر روی،  فیلیپ که در خود توانایی چاره کردن دشواری‌‌های رم را نمی‌‌دید  آمادگی خود را برای کناره‌‌گیری  اعلام نمود، ولی سنای رم  کناره‌گیری او را نمی‌‌توانست بپذیرد، زیرا در آن شرایط بحرانی تعویض رهبر هیچ دشواری‌ئی را چاره نمی‌‌توانست کرد.


 دیکوس 
     
چنین بود که فیلیپ برای خواباندن شورش سپاهیان در کناره‌های دانوب سردار خود  دیکوس  Decius  را به‌‌فرماندهی  تیپ‌‌های موئسیا و پانونیا فرستاد.  اما سپاهیان ناخشنود رم در این سرزمین‌‌ها بی‌‌درنگ دیکوس  مسیحی‌‌‌ستیز را به‌‌امپراتوری برگزیدند.  به‌‌نوشته‌‌ی زوسیموس؛ فیلیپ برای رویارویی با دیکوس به ورونا شتافت و درگرماگرم جنگ شاید به دست سربازان خویش از پای  بی‌اُفتاد و  گاردهای امپراتوری بی‌‌درنگ پسر نوجوان او را نیز، که  خود فیلیپ به سزاری برگزیده بود، کشتند. دیکوس با رسیدن به امپراتوری به بازداشت و زندانی کردن و کشتن مسیحیان در سراسر رم بپرداخت . به‌‌‌‌نوشته‌‌ی یوسیبیوس  آزار مسیحیان  از این‌‌روی بود که دیکوس از فیلیپ بیزار بود. 


با هوده ست که بدانیم در کمتر از سه سال فرمانروایی دیکوس از ۲۴۹ تا ۲۵۱ میلادی تنش‌‌ها و برپاخیزی‌‌ها و خود-امپراتور-خوانی‌‌هایی دیگری نیز برپا بود. برای نمون  بگزارش آرلیوس ویکتور Aurelius Victor  سناتور  جولیوس والنس  لیسینیانوس Julius Valens Licinianus در سال  ۲۵۰ به‌پاخاست و خویشتن را  امپراتور خواند، اما دیکوس پس از چندروز  وی را اعدام  نمود .  همچنین تیتوس جولیوس  پریسکوس Titus Julius Priscus استاندار  مسدونیا (مقدونیه)  نیز در فیلیپوپولیس   خویشتن را در ۲۵۱ امپراتور خواند که بدست امپراتور پسین، گالوس، سرکوب شد.   به فرجام دیکوس که در سال ۲۵۱ به نبرد با کنیوا Cniva پادشاه گوث‌‌ها، که به موئیسا در تازیده بود، به همراه پسر بزرگش هرمیانوس کشته شد و سربازان بی درنگ اسپهبد او گایوس ویبیوس تربونیناوس گالوس Gaius Vibius Trebonianus Gallus را به امپراتوری برگزیدند . گالوس برای نشاندادن وفاداری خود به دیکوس پسر نوجوان او ، هاستلیانوس Hostilianus ، را به هم‌‌امپراتوری برگزید و پسر خویش، ولاسیانوس Volusianus ، را به جایگاه سزاری برنشانید.  


 تربونیناوس گالوس 

گالوس در پیمان شرم‌‌‌آور دیگری برای رم،  با کنیوا پادشاه گوث‌ها،  در برابر پرداخت باجی سالانه به آنها پروا داد که با نگاه‌‌‌داشتن اسرای رم و آنچه که به غارت گرفته بودند به سرزمین خویش بازگردند. گالوس در بازگشت به رم با بیماری طاعون که بر آن شهر سایه افکنده بود روبروشد. هاستلیانوس پسر دیکوس اینک به آن بیماری درگذشت . اگرچه به باور زوسیموس؛ گالوس او را کشت و پسرخویش ولاسیانوس را به هم‌امپراتوری بلندپایه داشت.

گالوس برای کمتر ازسه سال از ۲۵۱ تا ۲۵۳ فرمانروایی نمود و به‌‌‌نوشته‌ی یوسیبیوس این او بود که پاپ مسیحیان کرنلیوس را دستگیر و زندانی نمود چنانکه خواهیم دید در هنگام فرمانروایی او بود که شاپور از آشفتگی‌‌های رم بهره‌‌گرفت و به گزارش‌های زوسیموس و زونارس با گذشتن از رود فرات به‌‌‌سوی ارمنستان درتازید. و پس از چیرگی بر ارمنستان و ایبری (گرجستان) و کناره‌‌های دریای سیاه ،  به‌‌سوی دریای مدیترانه شتافت و چنانکه خواهیم دید به آسانی نیروهای رم را در نبرد سرنوشت‌‌ساز  باربالیسوس شکست داد و همه‌‌ی سوریه را با چیرگی بر آنتیوک در ۲۵۳ به ‌زیرفرمان‌‌  ایران ‌آورد.


 آمیلیوس آمیلیانوس


از سویی دیگر، به‌‌گزارش‌‌های زوسیموس ، زونارس و جان آنتیوک؛ فرماندار برگزیده‌‌ی گالوس برای موئسیا، و پانونیا بنام آمیلیوس آمیلیانوس Aemilius Aemilianus از اهالی لیبی، از پرداخت باج شرم‌‌آوری  که گالوس به کنیوا پادشاه گوث‌ها پیمان کرده بود سر باز زد. و در نبردی دلیرانه با آنان نیروهای گوث را درهم‌‌شکست و چنین بود که سپاهیان رم به سربلندی او را به امپراتوری برگزیدند. به نوشته‌‌ی زوسیموس:

 در همین هنگام، اسکیثی‌ها ( زوسیموس گوث‌ها را از تبار  سکاها می‌‌دانست ) که همه‌ی اروپا را درتازیده بودند اینک  بدون روبروشدن با هیچ ایستادگی‌ئی در برابرشان  به آسیا اندرشدند و کاپادوک، پسینوس و  اِفِه‌سوس را به غارت کشیدند.  آملیانوس ، فرمانده‌‌‌ی تیپ‌های  پانونیا سپاهیانش را که دلیری آن نداشتند تا در برابر  کامیابی بربرها ایستادگی نمایند به بسیار برانگیخت ، و به آنان بایسته‌ی آذرم‌‌داشتِ به رم  را یادآوری نمود. وی سپس با آفندی  نابه‌‌چشم‌داشت   بر  بربر‌ها  بسیار از آنان را کشت . سپس به سرزمین‌‌‌شان اندرآمد و هرگونه سخت‌‌ساخت‌‌هاشان را ویران نمود  و برواژ با هرگونه چشم‌‌داشت شهروندان رم را از بند زجر و رنج رهایی داد. از این‌رو بود که رم او را به امپراتوری برگزید. 
 آمیلیانوس آنک، برای رویارویی با گالوس، با سپاهش بسوی ایتالیا روانه شد.  در این هنگام پیشروی‌‌های نیروهای شاپور در سوریه سنای رم را  بس به دهشت افکنده بود و  بر پایه‌‌ی  گزارش‌‌های  زونارس و پیتر پاتریشین؛ آمیلیانوس برای آن که از نگرانی رم بکاهد در  نامه‌‌‌یی به سنا نوشت که  درآن خویشتن را آماده‌‌ی جان‌فشانی برای رم و رویاروئی درنبرد با شاپور نشان می‌‌‌داد.    به نوشته‌‌‌ی زونارس او در آن نامه‌‌  به سنا پیمان می‌‌کرد که:
 بربرهای ثراس را سرکوب خواهد نمود  و با ایرانیان به نبرد خواهد شد و سرزمین‌‌های رم را به سنا باز خواهد گردانید  و به آوند اسپهبد رم به نبرد خواهد پرداخت و هرچه از دستش برآید کوتاهی  نخواهد کرد. 
از سوی دیگر والریانوس امپراتور آینده‌‌‌ی رم هم که با نیروهای جرمن و گاول (آلمان و فرانسه)  برای نبرد با شاپور در سوریه آماده می‌شد به‌‌‌سوی ایتالیا شتافت تا از امپراتوری آمیلیانوس لیبیایی پیشگیری نماید. به نوشته‌ی زونارس:
 والریانوس  فرمانده‌‌ی نیروهای ماورای آلپ ، هنگامی‌‌‌که در باره‌‌‌ی داوش آمیلیانوس به امپراتوری آگاه شد، خود نیز هوای امپراتوری بر ‌‌‌سر گرفت.  پس از این‌‌‌که نیروهایش را به گردخود آورد به شتاب به‌سوی رم رهسپار شد. آنک، به راستی،  آنها که در زیر فرماندهی آمیلیانوس بودند ، هنگامی‌که دریافتند توان هماوردی با نیروهای والریانوس را ندارند ، با این داوری که   پسندیده نیست  که رمی‌‌ها  یکدگر را نابود کنند و نابود شوند، که مردمان هم‌نژاد می‌‌باید در نبرد باهم یگانه باشند و در سوی یک‌دگر، همچنین  درشمردند که  آمیلیانوس هم از دید کم ارجی‌َاش و هم از دید چاپلوسی‌َاش شایسته‌گی فرمانروایی بر کشور را ندارد و بی‌‌‌گمان،  با باور به این‌‌که والریانوس  به‌فرمانروایی سزاوارتر است؛ زیرا ، به  آشکار ، والریانوس   اداره‌‌ی کشور را با توانمندی می‌‌توانست انجام دهد.  آمیلیانوس را که هنوز بیش از چهارماه فرمانروایی نکرده بود کشتند. و خویشتن را  به والریانوس تسلیم داشتند  و امپراتوری رم را بدون نبرد به او وانهادند. 


 لیسینیوس والریانوس 
سنای رم  امپراتوری والریانوس را به آوند پوبلیوس لیسینیوس والریانوس Publius Licinius Valerianus  که از خاندانی کهن از سناتور‌‌ها بود با خشنودی پذیرفت تا آنجا که پسر او پوبلیوس لیسینیوس اگناتیوس گالیِنوس Publius Licinius Egnatius Gallienus  را نیز به آوند "اگوستوس"  که آوندی برتر از "سزار" بود شناسایی نمود. والریانوس پسرش گالیِنوس را به فرمانروایی در باختر رم گمارید و خود فرمانروایی بر خاور رم و رویارویی با شاپور را بر عهده گرفت.  به گزارش زوسیموس او با یکی از پیشوایان  تیره‌‌‌های  جرمن پیمانی بست که  آرامش را به جبهه‌‌‌ی کرانه‌‌های دانوب بازگردانید   و بدین‌‌سان توانست   با خاطری آسوده  به نبرد با  شاپور  درجبهه‌‌ی خاوری  روی آورد. 


پیروزی شاپور بر ارمنستان ، ایبری (گرجستان) و کاپادوک و به‌‌بند کشیدن امپراتور والریانوس


     
 به هر روی،  شاپور پس از پیروزی  بر نیروهای رم   در ۲۴۴ میلادی،  با شورشی دگرباره  در میان پارت‌‌های خراسان روبروشد و در ۲۵۰ ، آسوده‌‌خاطر  از آشفتگی‌‌های رم  به‌‌هنگام امپراتوری دیکوس،   به خراسان درشتافت و آن شورش را سرکوب نمود. سپس در ۲۵۲  در هنگام امپراتوری زودگذر گالوس که نا آرامی‌‌‌ها وسستی‌‌ها در رم افزایش یافته بود، از  بهنگامیِ  کشته‌‌‌شدن خسرو دوم، پادشاه آرش‌‌آکیان ارمنستان،  به دست آئینآک  بهره گرفت و  بسوی ارمنستان درتازید و  پس از چیره شدن بر آن  کشور   هرمزد-اردشیر پسر بزرگ خود را به‌‌پادشاهی ارمنستان برگمارید.   هرمزد-اردشیر تنها  تن از خاندان شاهنشاهی بود که  شاپور پروا داده بود که  وی "شاه بزرگ" خوانده شود. و چنان‌که خواهیم دید؛ وی پس از  درگذشت پدرش بر تخت شاهنشاهی ایران نشست و  برادر کوچکتر  خود نرسه را به پادشاهی ارمنستان  برگزید، که  در جای خود به آن خواهیم پرداخت.

شاپور پس از چیرگی بر ارمنستان بسوی ایبری (گرجستان) درتاخت و آن کشور را بر امپراتوری ایرانشهر بی‌‌افزود.  شاپور پادشاه آرش‌‌آکیان ایبری، به نام  میترادات دوم، را  که با امپراتوران  میتراباور رم مانند دیکوس هم‌دل بود برکنار نمود و بجای او هامازاسپ را به پادشاهی ایبری  برنشانید و دستور  داد تا شماری از موبدان  ذرتشتی به گرجستان اندرآیند و مردمان را به آن دین آموزش دهند. شاپور هامازاسپ را ارج بسیار می‌‌نهاد و او را در رده‌ی چهارم از مهین‌ترینان   ساسانیان  در می‌شمرد.  وی سپس از  راه  ارمنستان به سوی باختر  بر کلوچیس-لازیکا   Clochis-Lazica  (لازستان  در کرانه ی دریای سیاه)  در تاخت  و بر مَچلونوی Machelonoi و  هنیوچز Henniochs چیره گشت.  در اینجا بود که شاپور از شکست امپراتور گالوس به‌دست نیروهای گوث و پیمان شرم‌‌آور او با کنیوا پادشاه گوث‌‌ها آگاهی یافت و بر آن شد تا از سستی و آشفتگی رم بهره گیرد و  از سوی  دریای مدیترانه به سوریه و آنتیوک دربتازد. 

شاپور باهمه‌‌ی اینکه در گسترش دین‌‌ذرتشت می‌‌کوشید، اما تا اندازه‌‌یی زیاد هم دیگرباورها را بر می‌‌تابید و با همه‌‌ی اینکه کارتیر موبد‌‌‌ ذرتشتیان  در این هنگام با او بود، هنوز  شاه به او توانمندی فراوان نداده بود . به سخنی دیگر،  هنایش کارتیر که  در پساترها به‌هنگام پادشاهی‌‌های بهرام یکم و  بهرام دوم بسیار  بالا  گرفت، هنوز به آن اندازه نبود که بتواند بر راهکارهای پادشاهی شاپور هنایشی بزرگ داشته باشد؛  چنین بود که مانی،  پیامبری که با ذرتشتیان  در چالش بود، در هنگامی‌‌که شاپور برای نبرد به سوی دریای مدیترانه می‌‌رفت با وی همراه بود. 

شاپور که از تنش‌‌های آئینی رم به خوبی آگاه بود و به دوراندیشی به این برآیند رسیده بود که برای فرمانروایی بر نژادهای گوناگون رم نیروی ارتشی  می‌باید با نیرویی باورمند-به -آئین آمیزه شود تا بتواند  ساختاری پایدار و ماندگار برای کشورمداری پدید آورد. این نگرش شاپور را درپساترها موبدان ذرتشتی به ویژه کارتیر گسترش دادند و به آوند اندیشار بنیانی شاهنشاهی ساسانی برپاداشتند.     همان‌‌گونه که فرانسوا دکره  François Decret  در کتابش "مانی و پیشینه‌‌‌ی مانی‌‌گری"  Mani et la tradition manichéenne  می‌نویسد؛  شاپور  بر سر آن بود که آئین مانی را، که آمیزه‌‌یی از آئین‌‌های گوناگونِ  مسیحی و ذرتشتی و میترایی و بودایی  بود،  به آوند دستمایه‌‌یی برای گسترش هنایش ایران بر رم به کار گیرد.

مانی کتاب شاپورگان را که برای  آگاهی شاپور به باورهایش که؛  آمیزه‌ئی از آن چهار دین‌‌ بود برای  او نوشت و به او هدیه داد. به نوشته‌‌ی مانی شاپور همواره  با او به آذرم رفتار نموده بود. اودر پیش‌‌درآمد کتاب کفالیایش می‌‌نویسد:
هنگامی که شاپور بر تخت پادشاهی نشست؛ من به دیدار او شدم و  او با آذرم بسیار مرا پذیرفت و به من پروا داد تا در  سرزمین فرمانروائی‌َش سخن زندگی را پخش نمایم .  من سالیانی چند را با او گذراندم  و به همراه وی در ایران، سرزمین پارت‌‌‌ها و تا آدیابنه در مرزهای روم سفر کردم  
مانی می‌‌خواست شاپور را به آئین دوگانگی خویش  فرابخواند  و شاپور تا اندازه‌‌یی به‌‌سوی آئین او  گرایش آورد. موبدان ذرتشتی به هنگامی دراز و به‌‌ناکامی می‌‌کوشیدند تا شاه را ازین رفتار که برآنها ناروا می‌‌نمود  بازدارند.

 مانی که بود؟

  به گزارش یعقوبی کتاب‌‌های مانی  دربرگیر: گنجینه‌ی زندگی،  شاهپورگان ،  کتاب رهنمائی ،  دوازده مژده،  کتاب رازها، کتاب غول‌‌ها ، نامه‌‌های بسیار  و دیگر نوشته‌‌ها بود در تاریخ  یعقوبی آمده است  که شاهپور برای ده‌‌سال پیرو او بود .  و سرانجام موبدان‌‌موبد شاه را به بسندیک آورد(قانع نمود)   تا گفتگویی میان خودش و مانی برپا بدارد .  در این گفتگو مانی نااستواری نشان‌داد  و از موبدان‌‌موبد شکست خورد  و چنین بود که شاپور به آئین ذرتشت بازگشت. 

پس، چون مانی نگران از ترپند موبدان برای جان‌خویش  بود، به هندوستان گریخت و سرانجام به تورفان در شمال چین شد و در میان ایغورها پیروان فراوان یافت. او  از هنر  پزشکی   آگاهی‌‌هایی داشت و همچنین نگارگری کاردان و هنرمند بود  و به نوشته‌ی‌‌ میرخواند می‌‌‌توانست گِرده‌‌‌یی را بادست، به پهنه‌‌ی نزدیک به یکی دو سه متر به نگار کشد که چون با گِرده ی پرگار سنجه اش می کردند از آن مو نمی‌‌زد. بازمانده‌‌یی از رونگارهای (کپی) سده‌‌ی هشتم از  کتاب ارتنگ او در تورفان در سده‌‌ی بیستم  پیداشده است، که ازنگارگری او آگهداد دارد. آئین او تا مصر نیز گسترش پیدا نموده بود  و نوشته‌‌هایی در باره‌‌ی آئین او به زبان قبطی هنوز ماندگار مانده ست. 

 ابن‌‌ندیم در کتابش فهرست العلوم، در پایان سده‌‌ی دهم میلادی، در باره‌‌ی مانی  گزارش‌‌‌هایی دارد که تا اندازه‌‌یی  می‌‌تواند بر زندگی او پرتو افکند. به نوشته‌‌ی او پدر مانی پاتک نام داشت و از اهالی همدان (اکباتان) بود. او به بابل رفت و در تیس پاون (تیسفون)  خانه‌‌گرفت. در آن شهر نیایشگاهی از تندیس‌‌های ایزدان بر پا بود و  پاتک در آن نیایشگاه به پرستش بود. تا که در سه روز پیاپی آوایی شنید که اورا از نوشیدن شراب و خوردن گوشت و  تن‌‌آمیزی برحذر می‌‌داشت. چنین بود که پاتک به گروهی از کیش المغتسله (آبتن‌ها)  پیوست.  به نوشته‌ی ابن ندیم پیروان این کیش در روزگار او هنوز پدیدار بودند.

پس از پیوستن پاتک به آبتن‌‌ها همسرش مانی را به جهان آورد (ابن ندیم در باره ی این‌‌که چگونه بدون  تن‌‌آمیزی مانی زاده‌‌شد خاموش است. شاید دین مانی که می‌‌خواست آمیزه‌‌یی باشد از آئین‌‌‌های مسیحیت و ذرتشت و بودایی، به زادشی مینوی همانند زادش عیسی نگرش داشت). به هرروی برمادر مانی در باره‌‌ی پسرش انگاره‌‌‌هایی شگرف  روی  می‌‌داد. برای نمون، هراز گاه مانی را به آسمان بالا برده می‌‌دید و پس از یکی دوروز او به زمین بازمی‌‌گشت.  پس از چندی پاتک به سراغ او فرستاد و او را به کیش خود بیآغازانید.

مانی دوازه‌‌ساله بود که پری‌ئی از سوی "پادشاه پردیس روشنایی" به‌‌سویش فرستاده شد  که نامش توأم (همزاد) بود . توأم به او گفت که می‌‌باید از کیش آبتن‌‌ها بگسلد و  از دل‌‌خواسته‌‌های خویش پرهیز نماید و آنها را سرکوب نماید.  توأم به وی‌‌ گفت که  چون  هنوز او  نوجوان ست هنگام آشکارگی‌َش بر همگان فرانرسیده ست . اینچنین بود که پس از این‌‌که او به ۲۴ سالگی رسید توأم بر او به دگرباره پدیدار شد و گفت نَک هنگام آشکارگی‌َت فرارسیده ست و "به وی فرمان داد تا پیام نیکوی راستی را به پخشارد."

نخستین روز آشکارگی مانی در روز تاج‌‌گذاری شاپور بود . مانی به همراه دوتن که یکی از آنها پاتک پدرش بود، که می‌‌خواست چگونگی گسترش آئین فرزندش راتماشا کند به آشکارگی پرداخت.  ابن الندیم سپس به گفتاوردی درباره ی مانی می‌‌پردازد که بر پایه‌‌ی آن  مانی فراخوان به آئینش را  دو سال پس از امپراتوری گالوس آغارنمود و این همان روز تاج‌‌گذاری شاپور بود ( اما این درست نمی‌‌تواند باشد زیرا گالوس  در  ۲۵۱ میلادی به امپراتوری رسید و شاپور در ۲۴۰ شاهنشاه شد و در ۲۴۱  به هنگام امپراتوری گوردیانوس سوم  تاجگذاری نمود.)  به هر روی به گزارش ابن ندیم؛ مانی بر این وانمود می‌‌کرد که او پاراکلیت (روح القدس) مسیحیان است.  پیش از آنکه او شاپور را دیدار نماید  برای چهل‌‌سال  رهسپار گوشه و کنار سرزمین‌‌ها بود . سپس وی توانست پیروز برادر شاپور را به دین  خود آورد و پیروی این شاهزاده‌ی سرشناس دیدار او با شاهنشاه ایرانشهر را شُدایی بخشید.

 برپایه‌ی این افسانه‌پردازی؛ هنگامی‌‌که شاپور مانی را دید، روشنایی از شانه‌‌هایش پرتو داشت که گویی دوشمع بر شانه‌‌هایش افروخته بودند.   شاپور با دیدن او از شگفتی  به  خیره درآمد،   و با آنکه پیش از آمدن وی  بر آن بود که او را دستگیر کند و فرمان به کشتنش دهد، اما اینک دلش با دیدن او سرشار از شادی شده بود. شاه از او پرسید که کی  و از چه رو به دیدار او آمده؟  و به او پیمان داد که آئین او را پذیرا خواهد شد. در برابر، مانی از شاه درخواست نمود که پیروانش آزادی رفت و آمد در همه‌‌گوشه و کنارهای سرزمین شاهنشاهی را داشته باشند و بتوانند به همه استان‌‌های ایرانشهر درآیند. و شاپور همه‌‌ی این درخواست‌‌‌های او را بپذیرفت. 

مانی خود در کتابش کفالیا ، که برگردانی از آن به زبان قبطی ماندگار مانده ، چنین می نویسد:
... سپس   در سالهایِ  اردشیر، پادشاه ایرانشهر،  من پرورش یافتم و نمو نمودم و‌‌ به سرشاری دریا ( پسری فرازمند؟) شدم.  در همان‌‌سال که اردشیر شاه تاج بر سر نهاد؛ پاراکلیت زنده (روح القدس مسیحیان) به نزد من پائین آمد و بامن سخن گفت. او بر من راز پنهان آشکاره نمود، رازی که از جهان و بر نسل‌‌ها پنهان بوده ست ؛ راز فرازها و نشیب‌‌ها.
او  از من پرده‌‌‌‌ از راز روشنایی و تاریکی و از راز مصیبت ناسازگاری و جنگ برگرفت . و از آن نبرد که تاریکی از پس آن گسترده گشت  . سپس او برمن آشکاره نمود، همچنین  ، که چگونه در آمیزه‌‌ی روشنایی و تاریکی  این کیهان بر پاشد . و دیدگانم بر گشود که چگونه کشتی‌‌ها ساخته می‌‌شوند تا زرینه‌‌‌ی آفتاب را در بر گیرند و روشنایی را از آفرینش به پالایند و بر واژ چگونه لجن‌‌ها و گندابه‌‌‌ها به  ژرفا می‌‌روند.
و  راز آفرینش آدم، نخستین انسان را،  و بر من همچنین آگهی داد از درخت ‌‌دانش که آدم از آن خورد و دیده از آن برگشود . همچنین راز پیامبران  که به جهانیان فرستاده شدند  تا که به آنها توانایی گزینش نیایشگاه‌‌ها را بدهند . راز برگزیدگان و فرمان‌‌هایشان و راز نوپیروان و یاری دهندگان به آنها و فرمانهای‌شان . راز گنهکاران  و کنش‌‌‌های‌‌شان   و کیفری که برای آنها به پنهان ست .  چنین بود که پاراکلیت همه‌‌ی آنچه  را که روی‌‌داده  و همه آنچه را که روی‌‌خواهد داد  بر من  آشکاره نمود.  همه آنچه را که دیده خواهد دید و گوش خواهد شنفت  و اندیشه خواهد اندیشید.  من همه چیز را از او دریافتم  من همگانه  را به یاری او دیدم . من و او تنی یگانه شدیم  با روانی یگانه. در آخرین سال‌‌های اردشیر من برای اندرز بسوی پادشاه آمدم  و از کشور هندوها گذشتم . من به آنها از امید به زندگی اندرز گفتم  . من در آنجا گزینشی نکو  برگزیدم  .
به هرروی به نوشته‌‌ی ابوریحان بیرونی، چنانکه خواهیم دید؛ این بهرام یکم ساسانی بود که  به جستُ‌جویی مانی پرداخت و چون او رابیافت گفت: "این مرد را سربرآن‌‌ست که جهان را نابود کند . پس درنخست  مارا  می‌‌باید، که پیش از آنکه او ترپند خود به انجام آرد، وی را نابود کنیم" 


شاپور و به بند کشیدن والریانوس 

بر پایه ی  زمانیاد ارمنی الیسئوس وارداپت (یغیشه وارداپت)،  موبدان‌‌موبد ذرتشتیان  در سخنرانی‌ئی به ارمن‌‌ها، در دوسده پس از شاهنشاهی شاپور،  گفته بود که شاپور پس از آنکه دریافت  که فرستادن موبدان زرتشتی به ارمنستان  هوده‌‌یی نداشته است  سیاست خود را دگرگون نمود  و فرمان  داد تا      آزار مسحیان  دیگر  پی‌‌گیری نشود  و آگهداد نمود که "ذرتشتیان، مانویان (زندیک‌‌ها) ،  یهودیان،  مسیحیان و همه‌‌ی مردمان  از هرگونه کیش در   استان‌‌های ایران می‌‌باید در پیروی از باورهای‌‌شان  در پناه قانون  آزاد گذارده شوند . "وی همچنین از همه کشورها، از هندوستان تا یونان، کتاب‌های بسیاری را  در زمینه‌‌های دانش‌‌های گوناگون از اخترشناسی و پزشکی و ریاضی و خردشناسی وغیره،  گردآوری نمود و دستورداد تا بر اوستا افزوده شوند. چکیده‌‌ی برآیندهای این کتاب‌‌ها در بیست و یک نسکه بر اوستا افزوده شد . اما همان‌‌گونه که می‌‌توان چشم‌داشت؛ رفته‌‌رفته همه‌‌ی آن کتاب‌‌ها چون  از  دین برنیامده بودند به دست فراموشی سپرده شدند و از میان رفتند و تنها  نشان از آنها  در بخش‌‌هایی  از کتاب دینکرت به‌‌‌ماندگار ماند." 


والریانوس که در سال ۲۵۳  پس از اینکه  به فرمانروایی چهارماهه‌‌ی آمیلیانوس پایان داده بود ، بی‌‌گمان از میتراباوران بود. چراکه  بر پایه‌‌ی گواهی فلاویوس وُپیسکوس Flavius Vopiscus  ، وی هرگز این‌‌را فراموش نکرده بود که  مادرش او را  در دخمه‌‌ی نیایشگاه میترائیان به  آئین میترایی آغازش داده بود.  او سپس به هنگام امپراتوریش  دانشکده‌‌ی مغانی خورشید را  در رم بپا ساخت و بر روی سکه‌‌هایش نگاشت  "خورشید، خداوند امپراتوری رم" Sol, Dominus Imperii Romani . در چنین راستا بود که او سیاست‌‌های آزار مسیحیان را درپیش گرفت و در سال ۲۵۷ بخش‌‌نامه  نمود که مسیحیان نمی‌‌باید دیگر هیچ گردهمائی  داشته باشند  و در ۲۵۸ کشتار بی‌‌درنگ اسقف‌‌ها،  کشیشان و دیگر کلیسامداران  را  فرمان  داد  و سناتورها و دیگر  دیوان‌‌مداران مسیحی را  به کیفر از پیروی آن آئین از کار برکنار نمود و دارائی از ایشان  بستانید و اگر که نمی‌‌پذیرفتند که به شیوه‌‌ی میتراباوران به یشتن (قربانی کردن) بپردازند به  کیفرمرگ پادافرهشان می‌داد. او در همان سال پاپ سیکستوس و همچنین سیپرین کارتاژ ، سینت لارنس و   اسقف فروکتوسوس تارگونا در اسپانیا و بسیاری دیگر را اعدام نمود.


 در همین هنگام، نیروهای  شاپور با درهم‌‌شکستن  گردان پدافندی  از  رم در شهر  آناث  Anath   به سوریه اندر شدند و در مسیر فرات بسوی شمال باختری  پیشروی نمودند و  دیواره‌‌های سخت‌‌‌ساخت باروهای   پدافند  رم  را  در بیرثا Birtha  و سورا  Sura درهم‌‌کوبیدند.  شاپور سپس با تسخیر دورا اروپوس به‌‌سوی آنتیوک در تازید و پس از تسخیر آن شهر به  کاپادوک درشتافت . این همان ساتراپی بود که در هنگام هخامنشیان کاتپاتوکا خوانده میشد. و  ساتراپ آن گبریاس برادر ناتنی داریوش بود،  ساتراپی که در آن هنگام ۳۶۰ تلنت مالیات می پرداخت و   بر سنگ نگاره‌‌‌های تخت جمشید نقش فرستاده‌‌ی آن ساتراپی با اسبی که به ارمغان آورده است به بارز پدیدارست   شاپور  پس از به‌‌زیرفرمان آوردن کائیسرا پایتخت کاپادوک ،   به‌‌سوی سلیسیا شتافت و شهر مهم بازرگانی ‌آن استان، تارسوس، را  به زیرفرمان ‌آورد . آنگاه به‌‌سوی آدانا    شتافت   و بر ایکونیوم  چیره گشت و  آنگاه به‌‌سوی  آنتیوک  در پیسیدیا  رفت که بسیاری از تاریخ‌‌نویسان آنرا با آنتیوک سوریه به اشتباه  گرفته‌‌اند.   

و چنین بود که والریانوس   برای آورد با شاپور، درسال ۲۶۰ م  با نیرویی  شصت‌‌هزار تنه در تاریخ رم (اما به گزارش  سنگ‌‌نبشته‌‌ی شاپور  هفتاد هزار تنه)، بسوی  باربالیسوس  Barbalissus  (بارویِ بالس = قلعة بالس)  در نزدیکی‌‌های اِدِسا و کارهائه روانه شد تا راه بازگشت را بر شاپور ببندد و دو لشگر در بیرون دیوارهای دژِ باربالیسوس باهم رویارو شدند. در این نبرد بود که والریانوس شکستی سخت خورد و رم را برای همیشه شرمگین داشت از اینکه  او نخستین امپراتور رم  بود که  به بند دشمن بی‌‌افتاد. این باهوده ست که گفته شود که‌به نوشته‌ی الکساندر لیکوپولیس Alexander of Lycopolis خردورزی درمصر، که برخی برآنند به مسیحیت گرویده وبرخی برآنند که از چند ایزدیان بوده ست و  در آغاز سده‌ی چهارم میلادی نگرش‌نامه‌یی در خرده گیری برمانویت نوشته است، مانی شاپور را درنبردش با والریانوس همراهی نموده بود. و این نشان می‌دهد که شاید شاپور به‌راستی سر آن داشته است که به یاری وی بر دشواری‌های دینی رم بی‌افزاید. 


نبردهای شاپور در هنگام بحران رم در هنگام  امپراتوری فبلیپ عرب تا امپراتوری والریانوس


 تاریخ‌نویسان رم  بر پایه‌‌ی باورهای دینی‌‌شان در باره‌‌ی این شکست والریانوس داستان‌‌های  بس ناهم‌‌سازگار به بسیار بافته‌‌اند. تاریخ‌‌نویسان مسیحی شکست او را  بگونه‌یی کیفر آسمانیِ خداوند برای آزارهای‌َش به مسیحیان پرداز کرده‌اند.  و از سویی دیگر تاریخ‌نویسان میتراباور مانند زوسیموس دستگیری او را ازبرای فریب و نیرنگ ناجوانمردانه‌‌ی  شاپور ذرتشتی شناسانده‌‌اند . بیشتر تاریخ‌‌نویسان امروزین اروپا  هنوز در زیر هنایش  شیفتگی‌‌شان به جلوه‌های فرهنگ مشترک‌شان با رم ترجیح می‌‌دهند که درباره‌‌ی این نبرد خاموش بمانند و به‌‌شتاب از آن بگذرند. 

 
به خواری کشاندن امپراتور والریانوس بدست شاپور یکم ساسانی - کار  نگارگر آلمانی هانس هلبرتین جوان   


شاپور  خود،  همان‌‌گونه که می‌توان  به‌چشم‌‌داشت،  در یادساخت ذرتشت (کعبه ذرتشت) دستگیری والریانوس را با  "دست‌‌های خودم" گزارش می‌‌کند  و  می‌‌نویسد دستگیری وی به‌‌هنگام نبرد بوده است. به‌‌گمان من گزارش زناروس در باره‌‌ی  درخواست پناهندگی والریانوس از شاپور به‌‌راستی نزدیک‌‌تر می‌‌نماید. از یکی از روایت‌‌ها در گزارش او، همان‌‌گونه که خواهیم دید، چنین برمی‌‌آید که سپاهیان رم که در جنگ‌‌های داخلی پیاپی رم، که از هنگام کشته‌‌شدن الکساندر سوروس  بی وقفه ادامه داشت،  دیگر خسته‌‌شده  و روحیه‌‌ی خویش را به بسیار از دست داده بودند، و  افزون برآن خبرهای  پیروزی‌‌های پی‌‌در‌‌پی شاپور در ارمنستان و ایبری و کناره‌‌های دریای‌‌سیاه آنها را  سخت هراسان  نموده بود  و گر که این همه بس نبود، پدیداری و گسترش بیماری طاعون به ویژه در میان سپاهیانی که از ایلیریکوم آمده بودند بیچارگی و نومیدی شان را   دو چندان نموده بود  از والریانوس  چشم‌داشت به فرماندهی‌ئی کوبنده و گستاخانه که  منجر به پیروزیی  تند و برق‌آسا بشود داشتند. اما  رهبری او  به کجدار و مریز و  با درنگ  بسیار بود. بی‌گمان او نمی‌‌توانست به وفاداری سپاهیانش  پشت‌گرم باشد، زیرا که از پیشینه‌‌ی شورش‌‌ها و نابفرمانی‌‌های  سپاهیان رم و اعدام‌‌های یکی پس از دیگری امپراتوران پیشین  به بسیار نگران بود.  و زینرو  بود که هنگامی که دریافت پیروزی بر شاپور ناشدنی می‌‌نماید؛  در هراس از اینکه سپاهیانش هر آن ممکن است که سر به شورش بردارند و وی را اعدام کنند، خود  داوخواهانه  به اردوی شاهپور  گریخت و از او درخواست پناهندگی نمود.  درباره‌‌‌ی رفتار ناپسند شاهپور با او به‌‌راستی آشکار نیست که  تا چه اندازه روایت‌‌ها راست بوده باشد. و با همه این‌‌که در برخی از یادنگاره‌‌ها و تاریخ‌‌های  رم والرین را همچون چارپایه‌‌یی بزانو درافتاده کشیده  و یا  ویدایش  داده‌‌اند که شاپور برای  سوار شدن  بر اسب،  برگُرده‌‌ی وی پا می‌‌نهاد، اما در سنگ‌‌نگاره‌‌های شاپور فیلیپ عرب را در حالتی به گونه‌‌ی در نیایش و یا درخواست آشتی در برابر او زانوزده می‌‌بینیم. و شاپور دست والریانوس را به نشانه‌‌ی دستگیری او در دست گرفته است  و جسد گوردیانوس در زیر پای اسب وی  به‌‌خاک افتاده است . با این همه به‌‌خاطر اهمیت این باره،  من نزدیک به همه‌‌ی  گواهه‌‌های تاریخ  را  به پارسی برگردان می‌‌نمایم تا خواننده خود به داوری بنشیند. 

گواهه‌‌های تاریخ در باره‌‌ی نبرد شاپور و والریانوس و چگونگی  دستگیری او

گزارش  شاپور درباره ی نبرد  با والریانوس در ساختیاد ذرتشت
هنگامیکه ما بسوی اِدِسا و کارهائه  پیشروی می نمودیم  و  گرداگرد شهرها را  بسته داشتیم،  سزار والریانوس به نبرد ما آمد. با او نیرویی از هفتاد هزار سپاهی  از مردمان جرمانیا،  پائتیا، نوریکام، داکیا ، پانونیا ، موئسیا ، ایستریا،  هیسپانیا، مائوریتانیا،  ثراسیا،  بیثینیا ، آسیا ، پامفیلیا، ایساوریا،  لیکائونیا،  گالاتیا،  لیسیا،  سیلسیا، کاپادوکیا، فریجیا،  سیریا (سوریه)،  فونیشیا (فنیقیه)، جودائیا،    اربیا (عربستان)،  مائوراتینیا،  جرمانیا ، لیدیا و مسوپوتامیا (میانرودان)  بود.  میان ما و سزار والریانوس  نبردی بزرگ در ماورای کارهائه  و اِدِسا در گرفت و ما با دستهای خودمان  اورا به‌‌بندکشیدیم  و همچنین  فرماندهان سپاهش را  و بزرگمدار امپراتوری را، و سناتورها را، و دیگر دولت‌‌مردان‌ را،  همه اینان را به‌‌بندگرفتیم و به پارس گسیل داشتیم و به همچنین ما سوریه  و سیلیسی و کاپادوک را سوزانیدیم و ویران نمودیم  و به غارت کشیدیم .   
 در نبرد سوم‌‌مان از امپراتوری رم شهر سامساتا  و سرزمین‌‌های پیرامونش را به چیره گرفتیم.  - کاتابولون، آیجئای،  موپسوئستیا،  ماللوس،  آدانا، تارسوس، زفیریون، سباسته، کوریکُس، اگریپیادا، کاستابالا ، نرونیاس، فلاویاس، نیکوپولیس،  کلندریس، انموریوم ، سلینوس ، مایونپولیس،  آنتیوکیا، سلوسیا،  دومتیوپولیس،  تیانا، مئیاکریر، کومانا، کیبیسترا، سباستیا،  بیرثا، رهاکوندیا، لاراندا، ایکونیوم؛ همه ی  این شهرها و پیرامون‌‌شان  که سی و شش تا هستند.  ما  مردمان نا ایرانی  امپراتوری رم به‌‌‌بند کشیدیم،  و آنها را درشاهنشاهی ایرانشهر در پارس و پارت و شوشیان  و آشورستان و در همه سرزمین‌‌های دیگر که  از آن ما و پدران ما و   نیاکان مایند  جای دادیم .
 و ما به بسیار از سرزمین‌‌های  دیگر درتاختیم، و پرآوازه شدیم به دلاوری،  و بسیار کنشهای گُردانه، که در این سنگنبشته به جز آنچه در پیشتر دیدیم نیامدست.  به این بروند (دلیل) ما فرمان به‌برپایی این سنگنبشته   دادیم ، تا که هرآن کس که پس از ما آید از این آوازه ، این دلاوری  و این شهریاری آگاه گردد.
 گواهه‌‌ی لاکتانیوس Lactanius  تاریخ‌‌نویس مسیحی  درچگونگی مرگ بیدادگران  De mortibus persectorum
  نه چندگاهی  پس از آن، والریانوس که در روان‌‌پریشی دست‌‌های ناپرهیزگارش را به  دشمنی بر خداوند دراز نموده بود   و گرچه همه‌‌ی هنگام او کوتاه بود اما خون بسیار از مردمان  پاک را ریخت.  و خداوند او را  به‌گونه‌‌یی نو و شگرف کیفر داد.  تا که درسی برای دوران‌‌های آینده شود که  دشمنان آسمان  همیشه پادافره ی ستمهای‌‌شان را خواهند گرفت.  ایرانیان اورا به‌‌بندکشیدند   و نه‌‌تنها او آن نیرویی را که بدون مدارا بکار می‌‌برد  که بل حتی آن آزادی را هم که از دیگران دریغ می‌‌داشت  از دست داد.
او بازمانده‌‌ی عمرش را  درسخت‌‌‌ترین ریخت بردگی  سپری  نمود؛  چرا که هرگاه شاپور ، پادشاه ایرانیان،  که او را به‌‌بند گرفته بود، می خواست بر گردونه‌‌ی خود سوارشود  و یا سوار بر اسب‌َش شود ، از آن رُمی می‌خواست که به چارپا  دولاشود  و گُرده‌‌ی خویش را به او عرضه نماید،  سپس با نهادن  پای خود بر شانه‌‌های والریانوس ،‌  با نیشخندی  به سرزنش  می‌‌گفت: "این‌ست که راست است و نه‌‌آنچه که رمی‌‌ها  بر سنگنبشته‌‌ها و دیوارهاشان  نگاریده‌اند!" والرین برای سال‌‌های بسیار  در زیر دشنام‌‌های  آن  مردِپیروز  به‌زیست که بس‌‌هم به‌‌سزاوارشان  بود.   تا که بربرها  نام رمی‌‌ها به   پوزخند و  مایه‌‌ی خواری گیرند، و این خود بر سختی کیفر او می افزود، که با همه‌ی اینکه پسرش امپراتور بود  هیچ‌‌کس  نبود که  از  به بندبودن  او  و بردگی بس  دشوار و سخت وی کین بخواهد و به‌‌راستی هیچ‌‌کس درخواست بازگرداندش را هم نکرد.  به انجام هنگامی‌‌که او  این زندگی شرم‌‌سارانه را در زیر بی‌‌آذرمترین  رفتارها  به‌‌پایان رسانید . از تنش پوست  برکندند و پوست جدا شده  از گوشت‌‌اش را به فام سرخ  آغشتند  و در نیایشگاه  خدایان بربرها نهادند  تا که  یادمان پیروزیی چنان نشاندار برای همیشه جاودانه شود ،  و اندرزی باشد  برای مردمان رم   که بدانند که لاشه‌‌ی  امپراتور به‌‌‌بند کشیده‌‌شان در نیایشگاه ایرانیان به نشان آن‌‌ست که نمی‌‌باید به نیرومندی‌‌شان   چندان  دل‌‌خوش  باشند.
 گواهه‌‌یی از یوسبیوس  Eusebius در تاریخ کلیسا Historia  Eccclesiastica
اما نه‌چندگاهی از آن پس ، والریانوس  به دست‌‌های  بربرها  به بردگی  گرفته شد ، و پسرش  به‌جانشینی او تنها قدرتمند رم شد و فرمان  خویش را   با دوراندییشی  بیشتر روا می‌‌‌نمود  و بی‌‌درنگ با دستوری  به بی‌‌داد بر ما مسیحیان پایان داد. 

گواهه‌‌ی امپراتور جولیانوس در کتاب درباره‌ی  سزارها De Caearius  
 سپس گالیِنوس و پدرش (والریانوس) به اندر آمدند، و  پدرش  هنوز زنجیرهای بردگی‌َش را با خود می‌کشید و  پسر با جامه و رفتار  زنانه‌‌اَش. همین‌‌که سیلنئوس  والریانوس را دید  فریاد زد " این کیست  که با  منگوله‌ئی از پرهای  سپید  نبرد سپاهیان را رهبری می‌‌کند " و سپس در درودگویی به گالیِنوس گفت:"کسی که همه به زربفت  پوشیده  و به ناز همچون دوشیزه یی" . اما زئوس فرمان داد که آنها آن  میهمانی را ترک گویند. 

گواهه‌‌ی  آورلیوس ویکتور  Aurelius Victor در  کتاب دیوان سزارها    Liber de Caearius 

 سنا  گالیِنوس، پسر او (والریانوس)،   را به سزاری برگزید و  بی‌‌درنگ رودخانه‌‌ی تیبر ، با همه این‌‌که موسم تابستان بود،  به لب‌‌ریز شد ،   چنانکه گویی در خروش است .  فرزانگان  بر پایه‌‌ی رفتار  چندگون  آن مردجوان  آسیبی را  برای کشور پیش‌‌گویی نمودند چرا که او از اروتریا  فراخوانده شده بود که آن رودخانه از آنجا روانه می‌آید.  و به‌‌راستی این شگون‌‌بد بی‌‌درنگ رخ داد.  چراکه هنگامی‌‌که پدرش در نبردی درازهنگام و بی‌‌سرانجام در میانرودان درگیر بود ، پادشاه ایران  که  نامش شاپور بود ،به نیرنگی او را ببند کشید ، او درششمین‌‌سال  فرمانروائی‌َش هنگامی که هنوز پیری پرتوان بود  به سنگدلی  پاره پاره  شد  و مرد.   
گواهه‌‌ی فستوس Festus در نیایش‌‌نامه ‌Breviarium
این دردآورست که سرنوشت والریانوس آن امپراتور ناخوشبخت را بر شماریم . وی فرمانروایی را با گالیِنوس  بخش نمود .و چون ارتش والریانوس را امپراتور خوانده بود و  سنا گالیِنوس را،  این به‌‌ناچار والریانوس بود که به نبرد  با ایرانیان  در میانرودان  شد و ازمیان رفت و به‌‌دست شاپور  پادشاه ایرانیان به‌‌بند در کشیده شد.  وی  مانده‌‌ی سال‌‌های پیری خود را در بردگی‌‌ئی  شرم آور بسر برد.

گواهی‌‌های یوتروپیوس درباره‌ی والریانوس و جروم در گاهیادش  Chronicon  همانند گواهه‌ی فستوس است . اما پاره یی به‌‌‌جامانده   در "نوشته‌‌ها‌‌ی تاریخی امپراتوران"   Scriptores Historiae Augustae  در برگیر درخواست‌‌نامه‌هایی  به شاپور برای آزادی والریانوس است . که   پادشاهان  کشورهای همسایه  شاید به‌‌خواهش گالیِنوس نوشته‌‌‌اند.  در نخستین نامه که آغاز آن ازمیان رفته  چنین می‌‌خوانیم:
   .... شاپور ،  آفتاب Velsolus ، شاه شاهان،    اگر من به اطمینان می‌‌دانستم   که رمی‌‌ها می‌‌توانند به همگی درهم‌‌شکسته شوند ، می‌‌باید به پیروزی که تو برآن سرفراز داشته‌‌یی فرخند (تبریک) بگویم  .  اما از آنجا که آن کشور ، چه  در سرنوشتش و چه از برای   توانش ،‌ نیرومندترین  ست،  مبادا که به آن کشور به خواری بنگری که امپراتور کهن‌سالش  را به‌‌بند کشیده‌‌یی ، که آن به‌‌راستی ننگی است، که  شاید به بدآوردی برای خودت و بازماندگانت بی‌‌انجامد.  به سنجه آور که چه کشورهای نیرومندی را که رمی‌‌ها پس از آنکه از دست‌‌هایشان شکست خوردند ،  دیگر به دشمنی  نماندند که بل آنهارا  به‌‌زیرفرمان خویش آوردندشان. ما شنیده‌ایم که چگونه گاول‌‌ها  بر آنها پیروزمند  شدند  و شهر باشکوه‌‌شان را  سوزانیدند. اما این یک راستی  است  که گاول‌‌ها اینک سربه‌‌فرمانان رم می‌‌باشند. و یا مگر  بر سر آفریقایی‌‌ها چه آمد؟  آیا آنها بر رم چیره نشدند؟   این نیز یک راستی  است که  آنها اینک سربه‌‌فرمان  شده‌‌اند.   نمونه‌‌هایی از دیر و دور  و شاید به مهینا‌‌ئی اندک‌‌تر را من به نوشتن نمی‌‌آورم . میترادات پونتوس  که همه‌‌ی آسیا را در دست داشت  و این یک راستی  است که میترادات از میان رفت و آسیا اینک از آن رم است .  اگر از من اندرزی بخواهی ، از این نیک‌‌آمد  برای آشتی بهره گیر  و والریانوس را به مردمش بازگردان. من به‌راستی به‌‌‌تو برای بخت‌‌داشت به کامت فرخُند می‌‌گویم  اما اگر که بدانی چگونه از  آن  به‌‌درستی بهره بگیری.    
۲. والنوس پادشاه کادوسی به شاپور چنین نوشت: "  با سپاس نیروهای من  باتندرستی و در به‌هستی به‌سوی من بازگشتند . با این‌‌همه من نمی‌‌توانم بتو فرخندی برازنده از برای  به بندکشیدن والریانوس آن شهریار شهریاران  گسیل دارم.  می‌‌باید به تو فرخندی  بیشتر  بفرستم درآن هنگام که   او به مردمانش باز گردانده شود . زیرا که رمی‌‌ها هرگز بدان‌‌سان هراسناک نیستند  مگر هنگامی که شکست خورده باشند.  چنین کن!  از این‌‌روی،   که این کار مردی دوراندیش است و  پروا مده که  گاهِ به‌‌‌کام‌َت ، که فریبنده‌‌ی بسیاران  بوده است، آتش خودنمائی را در دلت برفروزد  . والریانوس پسری دارد که امپراتورست و نوه‌‌یی که سزارست  و  چه خواهی کرد  با همه‌‌ی جهان رم ، که  تن‌‌به‌‌تن از مردانش  به رویارویی باتو به‌‌پا خواهند خاست؟  پس والریانوس را بازگردان و با رمی‌‌ها از در آشتی درآی ،  آشتی‌ئی  که به  خاطر تبارهای  پونتوس   به بهره‌‌ی همه‌‌ی ما  نیز خواهد بود . 
۳. آرتاوازدس پادشاه  ارمن‌‌ها نامه‌ی زیر را به شاپور فرستاد:  من به‌‌راستی در  سرفرازی تو  هم‌‌بهره ام. اما بیم من از آنست که تو نه به آن چندان  چیره گشته‌‌یی که بذر‌‌های جنگ را برافشانده‌‌یی.  زیرا که  بازگرداندن  والریانوس را  پسرش ، نوه‌‌اش ،  اسپهبدان رم،  همه‌‌ی گاول‌‌ها ، همه‌‌‌ی آفریقا ، همه‌‌ی اسپانیا ،  همه‌‌ی ایتالیا و همه‌‌ی کشورهای ایلیریکوم ، خاور  و پونتوس  که با رم در یگانگی هستند  و یا دست‌‌نشانده‌‌اش می‌‌باشند؛ خواستارند .  پس چنین است که تو مردی کهن سال را ببند کشیده‌‌یی  اما با این کار همه‌‌ی کشورهای جهان را به  دشمنی‌ئی تلخ با خود  و شاید با ما  نیز بر انگیخته‌‌یی ؛  چون ما در این نبرد به تو  یاری  فرستاده بودیم . ما همسایگان شمائیم و به هرهنگام که شما باهم درجنگید این ماهستیم که به آسیب  دچارمی‌‌آئیم .
 ۴. باختری‌ها ( در نزدیکی دریای سیاه)، ایبری‌‌ها ( گرجستان)  و آلبانی‌‌ها ( در شمال قفقاز)  و سکاهای کوهستان تاروس  از پذیرشِ نامه‌‌ی شاپور سر باز زدند  و به فرماندهان رم نوشتند  و پیمان کردند که برای  رهایی والریانوس از بند یاری خواهند نمود.
گواهی ارسیوس Orsisus ،   در دشمنی‌‌های چندایزدی‌‌ها  Adversus paganus
.. زیرا والریان  بی‌‌درنگ  پس از  آنکه به قدرت رسید، فرمان داد تا  مسیحیان به‌زورشکنجه  به نیایش ایزدان بپردازند. او هشتمین امپراتور پس از نرون بود  که چنین کرده بود.  هنگامی که آنها  از این فرمان  سر  پیچی نمودند  او دستور به کشتن‌‌شان داد  و خون آن ورجاوندان (قدیسین) در  درازا و پهنای  امپراتوری رم بر خاک ریخته شد.   والرین نگارنده‌‌ی آن دستور پلید، امپراتور مردمان رم ،    به‌‌زودی  به‌‌دست شاپور، پادشاه ایرانیان، به‌‌بند کشیده شد، و در میان ایرانیان در  خواری‌‌انگیزترین گونه‌ی بردگی  به کهن‌‌سالی رسید.  زیرا که او  تا پایان زندگی به  گمارشی  خفت‌‌آور گمارده شده بود و آن اینکه   همیشه در هنگامی که پادشاه  می‌‌خواست سوار بر اسبش شود او می‌‌باید   بر روی زمین خم می‌‌شد تا شاه را بلند کند  نه با دستش  که بل با گرده اش. 
 گواهی زوسیموس : والریانوس چون دریافت که امپراتوری  ازهرسو در خطرست  پسرش گالیِنوس را  با خویشتن  در فرمانروایی پیوست داد  و خود برای رویارویی با ایرانیان به خاور رفت (...)  والریانوس در این هنگام  از آشفتگی در  بیثینیا  اگاهی یافت،   اما  دل آن نداشت   که پدافند از آنجا را به  اسپهبدانی واگذارد که به  ایشان اطمینان نداشت.  بنابرین او فلیکس را  به بیزانتیوم گسیل داشت  وخود شخصا  ازآنتیوک  به  کاپادوک رفت    هنگامی که او بازگشت  به همه‌ی شهرهایی که در گذارش بود آسیب رسانیده بود . اما همینکه طاعون بر سپاهیانش  فرا آمد  و بیشتر  آنان را  از میان برد   همان هنگام بود که شاپور به‌‌سوی   خاور می‌‌رفت و همه را به زیر فرمان آورده بود  .  دراین‌‌گاهان  والریان آنچنان نزار شده بود که  دیگر هیچ امید نداشت که از این چگونگی اندوهبار روزگار  رهایی یابد.  و بکوشید با ارمغان   پول  به شاپور  نبرد را به فرجام رساند . شاپور اما فرستاده‌‌یی را که با آن پیشنهاد  به نزدش آمده بودند با دست‌‌های تهی بازگردانید  و   پیام داد  که   امپراتور خود شخصا  باید برای گفتگو در باره‌‌ی  آنچه که درخواست دارد به نزدش بیاید.  والریانوس به  کوته‌‌بینی این بپذیرفت و بدون نگرانی  با گروهی کوچک از دستیارانش  برای گفتگو در باره‌‌ی بروندهای آشتی  به‌‌دیدار شاپور رفت  دشمن  در همان دمان او را دستگیر نمود  و  چنین شد که روزگار او در بند و بردگی در میان ایرانیان به پایان رسید و برای همیشه تا به آینده نام رمی‌ها به ننگ آلوده شد. (...) 
 در جایی دیگر زوسیموس می نویسد:   اندکی پس از آن، هنگامی‌‌که   آتش ایرانی همه‌‌ی خاور  را در شراره‌‌‌هایش  سوزانیده بود، ارتش ایران بر  شهر  باشکوه آنتیوک چیره شد  و تا سیلیسیا پیشرفت  و گرچه  امپراتور والرین  به رویاروئی‌‌شان  رفت  و گرچه آنها اور ا گرفتند  با این همه  جرأت آن نداشتند  که بر آن سرزمین‌‌ها داوش به فرمانروایی نمایند.

 پتروس پارتیکوس   در گواهی خود با زوسیموس سازگار ست  او می‌‌نویسد:   
والریانوس نگران از آفند ایرانیان  هنگامی‌‌که سپاهیانش   به ویژه  مورها (موریتانیائی)  به  بیماری طاعون مبتلا شده بودند  انبوه هنگفتی از زر  گرد آورد و با فرستادگانی به نزد شاپور فرستاد به این امید که  با چنین ارمغان گران  نبرد را به فرجام برساند .  شاپور که از بروز طاعون آگاه بود  از پیشنهاد والریانوس بسیار خشنود شد.  او فرستادگان را چشم به‌‌راه نگاه داشت  و سپس آنها را بدون کامیابی در گمارششان  مرخص نمود  و بی درنگ  درپی      سپاه والریان بتازید.   

و به فرجام گواهی زونارس  چنین است: 
افزون بر این  ایرانیان ، هنگامی که شاپور پادشاهشان بود  بر سوریه در تازیدند و کاپودوک  را به غارت کشیدند و  اُدِسا  را  به گرداگرد بستند.  والریان که دودل در رویارویی با دشمن بود  هنگامی که  آگاه شد که   سپاهیان اُدِسا به دشمن با توانایی به جنگ و گریز  پرداخته اند و بسیاری از آنان را کشته  و انبوهی هنگفت  را به یغما گرفته اند؛ خود نیز  دلیر شد،  و با نیروهایی که در دسترسش  بود  پیشروی نمود و با ایرانیان درگیر شد . اما  چون سپاه  ایرانی‌ها چندین برابر سپاهیانش بود  توانستند گرداگرد رمی‌‌ها  را به‌‌بندند  .  پس  شماری بزرگتر از رمی‌‌ها بر خاک افتادند،  اما برخی  اندک توانستند بگریزند.  و والریان  و دستیارانش دستگیر شدند  و به نزدشاپور آورده شدند . اینک که او  بر امپراتور رم  بالادست شده بود ؛ انگار نمود که  همه چیزها  به  زیر فرمان اوست   و چنان سنگدل که  در پیشتر  بود  از آن پس   بدترهم شد.   
آن چنان‌‌که نگارندگانی  گزارش کرده‌‌اند چنین بود  گونه‌‌یی که والریانوس به‌‌بند کشیده شد، هرچند کسانی هم هستند که گفته اند که والریانوس  خود‌‌خواستارانه   به نزد ایرانیان رفت زیرا در هنگام ماندنش در ادسا  سپاهیانش به گرسنگی گرفتار آمده بودند.  سپس آنان به آشوب برخاستند تا امپراتورشان را از میان بردارند و او در هراس از شورش سپاهیانش  به نزد شاپور گریخت  تا که به‌‌دست سپاهیان  خویش کشته نشود. او نه‌‌تنها خویشتن را ، که  تا آنجا هم  که در توانش بود، همگی ارتش رم را به شاپورسرسپرد نمود. سپاهیانی که  نابود نشده بودند  و از خیانت او آگاهی یافتند گریختند   و شماری از آنان گم شدند. چه اگر که امپراتور  در نبرد به بند گرفته شد و یا که اگرخود به دل‌‌خواه  خویشتن را بدآنها سپرد   شاپور به هر روی با وی  به  بی آذرمی رفتار  نمود.

 ایرانیان سپس  به  دلی‌‌آسوده از هرگونه هراس به شهرها آفند آوردند.  و آنتیوک را در کرانه‌‌ی  ارونتز و تارتوس  که پر ارج‌‌‌ترین شهرها در سیلیسیا   بود و کائیسرا  را در کاپادوک  گرفتند.   همانگون که آنان زندانیان  بی‌‌شمار را با خود بردند  و به آنها به اندک‌ترین اندازه  برای زنده نگاه‌‌داشتن‌‌شان  خوراک  می‌‌دادند و نه به اندازه یی بسنده به آنها آب می‌‌دادند. ک بل نگهبانان   تنها یکبار در روز آنان را مانند گله‌‌ی گاوان بر سر آب می‌‌بردند . شمار مردمان  کائیسرا بسیار بود (که گفته‌‌اند  چهارصدهزار تن مرد در آن  شهر می‌‌زیستند)  ایرانیان بر آن شهر چیره نشدند زیرا که شهرنشینان دلیرانه در برابرشان  ایستادگی کردند  و مردی دلیر و هوشمند بنام دموسثنز   فرماندهی‌‌شان می‌‌‌نمود  تا که  آموزگار دینی از آنان  به‌‌بند گرفته شد  و نتوانست در زیر شکنجه‌‌یی که براو می‌‌آمد  تاب بیاورد  و رخنه‌‌گاهی را به آنها نشان داد   و ایرانیان از آن  رخنه‌‌گاه به شهر اندر شدند و همگی شهرنشینان را نابود نمودند.   اما سپهدار آنان  دموسثنز با همه اینکه ایرانیان که دستور داشتند اورا زنده دستگیر نمایند  گرداگردش را گرفته بودند با شمشیر آخته بر اسب خویشسوارشد و را ه خویش را به‌‌زور در میان دشمن  گشود و بسیاری را به خاک انداخت و به کامیابی از شهر گریخت. 
   

چالش اُدناثوسِ پالمیرا با شاپور، و امپراتوری کلادیوس


 گالیِنوس


برپایه‌ی نوشته‌های توماس پکاری Thomas Pekáry  در     Historia: Zeitschrift für Alte Geschichte  و هونیگمان-ماریک Honigmann-Maricq  ،  دبلیو انسلین   W. Ensslin    در  Zn den Kriegen des Sassaniden Schapur I  و جرج لوپوسزانسکی  Georges Lopuszanski   در La date de la capture de Valérien et la chronologie des empereurs gaulois  پس از بازگشت شاپور به ایران به همراه والریانوس و دیگر اسرای جنگی به ایران،  سپاهیان رم در سوریه دیگر امپراتوری  پسر او گالیِنوس  را پذیرا نبودند.  از سوی  دیگر شمار بسیاری ازسپاهیان  ایران که برای پاسداری از سرزمین‌های بازگرفته شده در   کاپادوک و سلیسیا  و پیسیدیا نگاه داشته بودند  در گروه‌‌هایی کوچک و پراکنده از هم دست به غارت و یغما می‌زدند . چنین بود که ماکارینوس   Macrianus ،  فرمانده‌ی سپاهیان رم  در سوریه  به همراه   پسرانش کوایتوس  Quietus و ماکارینوس پسر  با درپیش‌‌گرفتن جنگ‌‌هایی چریکی توانستند  بر شماری از گردان‌‌های ایرانی پیروز  شوند و  هنوز چندگاهی نگذشته بود که در آن هنگام که گالیِنوس درغرب درگیر نبرد با گوث‌‌ها بود   ماکارینوسِ پدر در آنتیوک   دو پسرش را به یاری  بالیستا Bllista   فرمانده‌‌ی گارد امپراتوری به هم امپراتوری برگزید.  سپس پسرش کوایتوس  و بالیستا  برای درگیری با نیروهای ایران در استان‌‌های خاوری  در آنتیوک ماندند و ماکارینوس  پدر به همراه  پسر هم‌‌نامش در زمستان سال ۲۶۰ م.  بر دشوَری امپراتور گالیِنوس بسوی ایلیریکوم  (در بالکان) درتازید.  اما لشگر  سوریه‌‌ئی آنان  بدست  دومیتیانوس  Domitianus که در زیر فرماندهی  آورئولوس Aureolus  اسپهبد وفادار به امپراتور گالیِنوس بود  شکست خورد  .  از سوی دیگر کوایتوس که توانسته بود  تا پائیز سال ۲۶۱ م. برای هشت ماه در سوریه ایستادگی  نماید  سر انجام  از  برابر  شیخ عرب پالمیرا بنام  اُدِناثوس  Odenathus   (به عربی    أذينة  بن حیران) به اِمِسا گریخت.     اُدِناثوس که با گردآوری نیروهای عرب پالمیرائی، کشاورزان سوریه و کاپودوک و سلیسیا  و سپاهیان سرگشته ی رم به نبرد با سپاهیان ایران برخاسته بود  با آگهی یافتن از شکست و کشته شدن ماکارینوس‌های پدر و پسر به چالش با کوایتوس  به  اِمِسا  آمد و پس از این‌که  آن شهر را به محاصره کشید  اهالی آن شهر کوایتوس را کشتند.


اُدناثوس



 اُدناثوس سپس تا سال ۲۶۴ به جنگ و گریز با  نیروهای پراکنده ی  ایران   در کرانه‌‌های مدیترانه پرداخت و توانست برخی از آنان راشکست دهد.  چنین بود که برای بسیاری از تاریخ نویسان  رم ادناثوس به  انگاره یک رهایی‌بخش رم  از شرم شکست والریانوس پدیدار شد ، تا آنجا که برخی از تاریخ نویسان  روزگار ما نیز به نادرست داوش  نموده‌‌اند که وی پیایپی نیروهای شاپور را در بازگشت به ایران دنبال نمود و بسیاری از غنائم جنگی را از او باز پس گرفت. اما  این  ادعا به‌‌سادگی پذیرفتنی نمی‌‌باشد. زیرا همانگونه که دیدیم شاپوردر آن هنگام به برنامه‌‌های گسترده‌‌ی شهر سازی پرداخته بود . وی شهرگندی شاپور را با کتابخانه و بیمارستان  و دانشکده برپاساخت و  اسرای  جنگ را در آن خانه داد و شهر بی شاپور را با ارگ  شاهنشاهی و سد شوشتر را ساخت و این با رفتاریک شکست خورده در نبرد که می باید به اندیشه‌ی پدافند و هزینه‌‌های آن باشد  سازگارنیست.  اگرچه شاید این   درست باشد که ادناثوس برخی از گردانهای پراکنده‌‌ی ایرانی را که به یغماگری پرداخته بودند تا نزدیکی‌‌های مرزهای تیس پاون (تیسفون) دنبال نموده باشد. 

برنامه و راهکارهای دوریک شاپور در چالش با رم 

چنین می‌نماید  که شاپور برنامه‌های دوریک اردشیر را برای بازسازی شاهنشاهی ایران در کرانه‌‌های مدیترانه  به کنار نهاده بود و همان‌گونه که در سنگ‌‌نبشته‌‌های خویش می‌‌نویسد: سلیسیا و کاپادوک و دیگر  منطقه‌‌های آسیای خرد را ویران و سوزانیده بود و مردمان آن مناطق را به استانهای ایران کوچ داده بود. و درایران  به برنامه‌‌ی گسترده‌‌یی برای شهرسازی‌، جاده سازی و سد سازی   پرداخته بود. 

  سوزاندن و ویران نمودن‌های ایالت‌‌های مرزی ر
م  به دو دلیل پدافندی دوریک (استراتژیک) بود نخست این که شاپور  را سر آن بود که میان ایران و رم  سرزمینی متروکه و کم سرنشین  به آوند سپر  پدافندی برای ایران پدید آورد تا رم نتواند با گردآوری سپاه و آذوقه از آن  ایالت‌‌ها برای آفند به ایران بهره گیرد. دلیل دوم آن بود که با این راهکار او  بر هزینه‌‌های نظامی رم به بسیار می‌افزود. زیرا همانگونه که آلاریک واتسون می‌نویسد:   بخش بزرگی از هزینه‌ی  آفندهای رم  با غارت‌ها و یغماهای سپاهیان از شهرهای رم تأمین می‌شد.   اینک با ویرانی این شهرها پرداخت دستمزد سپاهیان می‌باید از منابع مالی دیگر تأمین می‌شد.  به گمان من پیشرفت سریع نیروهای پالمیرا در این سرزمین‌‌ها از اینرو بوده است که این سرزمین‌‌ها اینک کم سرنشین و ویران شده بودند و توان پدافندی خودرا از دست داده بودند. 

به هر روی گزافه‌‌پردازی تاریخ نویسان رم  در باره‌‌ی اُدِناثوس  به نوشته‌‌‌ی  اسپرنگلینگ Sprengling : آن "رویداد کوچک در زمانی نامشخص" را  چنان بزرگ نمایان  می‌‌دارد که به نوشته‌‌ی تئودور نولدکه Theodor Nöldeke     هرچند او نتوانست آبروی رفته‌‌ی رم را بازگرداند ولی به گونه‌‌یی بنیانی  به  آبروی شاپور آسیب و خدشه  رسانید.  اما به داوری والتر برونو هنینگ Walter Bruno Henning :
ترابری شمار بسیاری اسرا به همراه ارتش ایران در بیابان کاری دشوار بود ؛ این راستی که  شاپور در این تلاشش کامیاب بوده  به بسایی نشان می‌دهد که تا چه اندازه  در باره‌ی آفندهای ادناثوس  بر نیروهای او در هنگام بازگشت‌شان در بیابان گزافه‌‌پردازی شده است،(چنانکه نشانه‌‌های استانی در شوشیانا گواهی می‌‌دهند.)
با این همه،  بسیاری از برآیندگیری‌‌های  تاریخ نویسان غرب  به خاطر  سوگیری‌‌های‌‌شان پوچ و پوسیده‌‌اند، زیرا  چنانکه خواهیم دید گواهه‌‌های تاریخ نشان می‌‌دهند که شاپور از زنوبیا  و پسرش وابالاثوس در سرنگونی اُدِناثوس پشتیبانی نموده بود و زنوبیا، همسر اُدِناثوس، به راستی پس از درگذشت همسرش ساتراپی از ساتراپ‌‌های شاپور شده بود.  و اگر زنوبیا به‌‌راستی با شاپور سر دشمنی داشت هرگز پس از شکستش از اورلیانوس به اندیشه‌‌ی پناهندگی به ایران نمی‌‌افتاد.  اما پیش از بررسی گواهه‌‌ها‌‌ی تاریخ  در این باره  بجاست که نمونه‌‌یی از  سوگیری‌‌‌های نابجا و احساساتی را که ادوارد گیبون،   با گواهه‌‌گیری  از نوشته‌‌های  پیتر پارتیکوس، زونارس ، زوسیموس و  سینسلوس،  آورده است  نشان دهیم. او می‌‌نویسد :
 در هنگامی‌‌که خاورزمین از شنیدن نام شاپور به‌‌لرزه  می‌‌آمد، به  او ارمغانی رسید که  برای  او، که خودرا بزرگترین پادشاهان می‌‌دید،‌ بی ارزش  می‌‌نمود.  اُدِناثوس، یکی از مهین‌‌ترین و  توانمندترین سناتورهای پالمیرا، برای او در کاروانی دراز از اشتران، بارهایی گران از کمیاب‌‌ترین  و با ارزش‌‌ترین کالاها  را به ارمغان فرستاده بود   به همراه  پیامی پر آذرم اما نه به نشان از سرِ بندگی .  چنین بودکه شاه پیروزمندِ  به‌خودشیفته گفت: " این اُدِناثوس کیست، که چنین گردن کشانه انگارنموده  که می‌‌تواند اینگونه به خداوندگارخود نامه بنویسد ؟"    پس فرمان داد  که همه ارمغان‌‌های او را به درون رودخانه‌‌ی فرات بریزند و اگر که اُدِناثوس می‌‌خواهد که  امیدی به کاسته‌‌شدن از کیفرش داشته‌‌‌باشد  می‌‌باید که  با دستانی بسته‌شده  در پسِ پیکرش  در برابر تخت پادشاهی  بیاید و پیشانی بر زمین نهد. و گر که  در به‌جای آوردن این درخواست پوزش تردید نشان دهد؛ می‌‌باید بی‌‌درنگ  خودش و  همه‌‌ی نژادش  و کشورش نابود  شوند . چنین خوارشدن بی اندازه  همه‌‌ی  نیروهای خفته‌ی کین را در آن مرد پالمیری بیدار نمود . او به دیدار شاپورآمد، اگرچه دیداری که برسر ستیزه‌جوئی بود.  
او   بر سپاه کوچکش  که از روستاهای سوریه و عرب‌‌های چادرنشین بیابان  گردآوری نموده بود  خشم سوزان   خود را بردمید  و سپس گرداگرد میزبان ایرانی خود را در راه بازگشتش به ایران فراگرفت  و نیروهایش را به  هراس آورد   و بخشی از گنجینه به یغما گرفته‌‌شان را  به همراه  تنی چند از همسران پادشاه بزرگ، که  برای او ازهر گنجینه  گرانبهاتر بودند،   به‌‌ربائید و شاه را وادار ساخت تا از رود فرات به بیمناکی  و سرگیجگی واپس نشیند.  چنین بود که اُدناثوس  بنیان آوازه و  توانمندی آینده خویش را  پی‌‌افکند. اینک شکوه رم که بدست یک ایرانی تیره گشته بود از سوی یک پالمیرائی سوریه‌‌ئی یا عرب پاسداری شد.    
 گزافه‌‌‌پردازی گیبون در این افسانه به روشنی پیداست . به هرروی،  گالیِنوس   اُدِناثوس را به خاطر یاریش در پاسداری از مرزهای خاوری رم در برابر ایران به  آوند فرمان‌‌یار-امپراتور در خاور رم برگزید و به ‌‌او آوندهای پر طمطراقی مانند اصلاح کننده‌ی همه‌ی خاورزمین  corrector  totius orientis  و  یا  برجسته مرد شهریار امپراتوری رم . Vir Clarissimus Rex Imperator Dux Romanorum را داد.




اینک پالمیرا (شهری که به زبانهای عرب و آرامئی تَدمُر خوانده میشود) که  پلینی کهن در نخستین سده‌‌ی میلادی در باره‌‌اش نوشته بود: 
پالمیرا شهری که به خاطر موقعیتش، باروری خاکش،  وآبهای گوارایش  پر آوازه است ، کشتزارهایی را در بر می‌‌گیرد  که  در گرداگردشان شنزارست وگرچه از سرزمین‌‌های دیگر به خاطر موانع طبیعی دور افتاده ست ، در میان دو امپراتوری، رمی‌‌ها و پارتی‌‌ها،  به خوشی می‌‌زیود؛ هرچندکه به هنگام‌‌های تنش  همیشه مایه‌‌ی نگرانی هردو امپراتوری ست،
 با توانائی‌‌های جنگی اُدناثوس تهدیدی جدی برای رم شده بود . این همان پالمیرایی بود که در برنامه‌‌های دوریک هردو امپراتوری ایران و رم  جایگاهی مهین داشت؛  زیرا که مرکز بازرگانی‌‌ئی  ثروتمند و مرفه  برای  دادوستد‌‌های کاروان‌‌های خاور و باختر بود.  اما  در نزدیکی‌‌های پایان   سال ۲۶۶   ادناثوس کشته شد.  به نوشته ی آلاریک واتسون : 
درگذشت ادناثوسِ پالمیرا  در پرده‌‌یی از رازی تبه‌‌کارانه پوشیده  مانده‌‌است.  در این باره همگان  می‌‌پذیرند  که فرجام ناگهانی  او کار یک تبه‌‌کار بوده است  اما اینکه چه‌‌کسی  اورا کشت و چه کسی او را به کشتن ادناثوس برانگیخت   و این‌‌که  توطئه چگونه اجراشد ، در کجا و کی هنوز حل نشده است .   
به گزارش تریبلیوس پولیو Trebeljus Pollio  اُدناثوس  به دست پسرعمویش مائونیوس  Maeonius بگونه‌‌یی گمان برانگیز کشته شد. به گزارش  زونارس این  مائونیوس برادرزاده‌‌ی او بود، که بخاطر آذردگی از رفتار خشونت آمیز عمویش در هنگام شکار، که  وی را کیفری سخت داده بود، اورا کشت. زوسیموس نیز بدون آوردن نام کشنده ی  اُدناثوس می نویسد؛ وی در  میهمانی تولد یکی از دوستانش دراِمِسا کشته شد. اما به گزارش سینسلیوس او در پونتوس به هنگام سرکوبی   چالشی از گوث‌ها کشته شد. این احتمال هست که به نوشته‌‌ی جان آنتیوکنوس John Antiochenus او به دست یکی از کارگزاران امپراتور گالیِنوس کشته شده باشد. اگرچه همانگونه که ریچارد استونمن  Richard Stoneman   در  "پالمیرا و امپراتوریش: بپاخیزی زنوبیا بر علیه رم"  Palmyra and Its Empire: Zenobia's Revolt Against Rome  می‌نویسد این احتمالی بسیار اندک است.


زنوبیا ملکه‌ی پالمیرا


 برپایه‌ی "تاریخ آگوست‌‌ها"  زنوبیا (بت زابا) همسر آُدِناثوس در کشتن او و پسرش هرود، (هوریانوس یا حیران) که پسر آُدِناثوس  از همسری دیگراز او بود، همدست بوده است.  زیرا  که زنوبیا می‌‌خواست  که فرمانروایی پالمیرا به پسر خودش وابالاثوس برسد ونه ناپسریش هرود.  بسیاری از تاریخ نویسان غرب این داستان را نمی‌‌پذیرند. اما این داستانی در خور پی‌‌جوئی است.  


 آثاناسیوس  Athanasius  در تاریخ آریانوروم   Historia Arianorum می نویسد: "زنوبیا  یهودیی بود که پاول سامُساتا Paul of Samosata  را در خدمت   داشت" . جان کریسوستوم  John Chrysostom نیز با لحنی یهودی‌‌ستیزانه  در باره‌‌ی آموزش‌‌های پاول که پس از این که شاپوراسقف دیمیتریانوس  را به همراه دیگر اسیران جنگی به گندی‌شاپور برد به جانشینی او در آنتیوک رسیده بود، گزارش می‌دهد . پاول در گردهم‌‌آیی اسقف‌ها در آنتیوک از کلیسا بیرون انداخته شد ؛ اما با پشتیبانی زنوبیا بر سرکار ماند. و این موجب شد که اسقف‌ها درنامه‌‌یی به اورلیانوس درخواست کنند که وی را از کلیسا بیرون نماید.


هرچند  آنچه که برای ما در خور اندیشیدن است این‌ست که بر پایه‌ی آنچه که  ثئودورِت  Theodoret در Haereticarum fabularum compendium    نوشته است می توان باور داشت که زنوبیا   خود براستی ساتراپی در خدمت شاپور بوده است. زیرا ثئودورِت می نویسد:  
در همان هنگام که زنوبیا  برآ ن منطقه  فرمان میراند ( زیرا ایرانیان  که رمی‌‌ها را شکست داده بودند فرمانروایی بر سوریه و فنیسیا (فنیقیه) را به وی سپرده بودند)  او {پاول سامُساتا} در آرتمون به انگار  اینکه  بدین سان می تواند  به زنوبیا که به آنچه که یهودیان می کنند باورداشت چاپلوسی نماید  به کفرگویی لغزید.   
 در این پیوند که  شاپور فرمانروایی بر سوریه و فنیسیا (فنیقیه) را به زنوبیا سپرده بود. این  گواهه‌یی بسیار مهم است که بر پایه‌ی "تاریخ آگوست‌ها" The Historia Augusta    گالیِنوس پس از آگاهی از کشته شدن ادناثوس  لشگری بزرگ به فرماندهی بزرگمدار امپراتوری هراکلیانوس Heraclianus, برای پاسداری به  مرزهای ایران فرستاد.   اما زنوبیا با فرماندهی جسورانه‌‌اش آن لشگر را نابود ساخت.  این گواهه که تاریخ‌‌‌نویسان غربی به چشم‌‌پوشی از آن می‌‌گذرند،  بی‌‌گمان  از پیوند شاپور با رویدادهای پالمیرا گواهی می‌‌دهد و باهم‌‌بود این گواهه‌‌ها  نشان می‌‌دهند که زنوبیا در خدمت شاپور بوده ست. و شگفتی دراینجاست که بیشتر تاریخ‌‌نویسان غرب با همه‌ی  این گواهه‌‌های تاریخی در این باره  خاموشند. این نکته بس روشن است که  ساتراپی زنوبیا   اینک  در برابر رم   ایستاده  بود.

به هرروی پس از کشته شدن  ادناثوس پسر نوجوانش وابالاثوس    Vaballathus   (وَهبُ الٌات)  به جانشینی اورسید، هرچند  فرمانروایی راستین در دست زنوبیا ی فرازانه، دلیر و کاردان   بود، که برای زمانی دراز با پشتیبانی  شاپور بر کشورهای خاوری رم فرمان می‌راند. 

در این هنگام امپراتور گالیِنوس با شورش‌های پیاپی در میان سپاهیانش روبرو بود و  به گزارش گیبون   در  گوشه  و کنار رم  نوزده تن ادعای امپراتوری  داشتند.   در میان آنها از شورش  اینجنئوس Ingenuus در موئسیا  می‌‌توان نام برد ، که گالیِنوس برای سرکوبی آن  درگاول پسر خود سالُنینوس Saloninus  را به پوستوموس Postumus  سپرد , و خود   به موئیسا درتاخت . هنوز اندکی زمان از سرکوب اینجنئوس نگذشته بود، که پستوموس به همراه سالنینوس به گاول گریخت و خویشتن را امپراتور خواند و امپراتوری گاول را از رم جدا نمود. گالیِنوس علیرغم تکاپوهای پیاپی‌اَش برای سرکوبی او  سرانجام از پی‌گیری نبرد دست کشید، چراکه گوث‌‌ها تازش‌‌های خودرا به دیگر بار از سر گرفته  بودند. همچنین باید از شورش آئورِئولوس  Aureolus  نام برد که  با سپاهیانش  در  رهائتیا Rhaetia  به یاری با پوستموس  بر علیه گالیِنوس  بپاخاست . گالیِنوس در میلان به نبرد با او شد اما در آنجا بود که بدست سپاهیانش کشته شد. 





به نوشته‌ی آورلیوس ویکتور  این آورلیانوس بود؛ کسی که بعدها به امپراتوری رسید و معبد میترا را بنا نهاد،   که توطئه کشتن امپراتور را  رهبری نمود . شاید از اینرو که گالیِنوس  فرمان داده بود تا  به آزار مسیحیان  پایان داده شود .  زوناروس اگرچه این را می‌پذیرد که توطئه به قصد جان گالیِنوس پس از آمدن آورلیانوس  به فرماندهی سواره نظام سنگین دالماتی  به اجرا در آمد،  اما سردمدار توطئه را اسپهبدی  بنام هراکلیانوس می‌‌‌شناساند.  برخی از پژوهشگران برآنند که چون گفته شده است که یکی از توطئه‌‌کنندگان  سرکروپیوس  فرمانده‌‌ی سواره نظام  دالماتی‌‌ها بوده،  و این  نامی بسیار نادر در لاتین است،  پس از نوشته‌ی زوناروس چنین برمیاید که پروکوپیوس می‌‌باید نام رمز آورلیانوس  بوده ست. برخی از پژوهشگران برآنند که امپراتور بعدی،  کلادیوس، هم دراین توطئه دست داشته است. گرچه او با دیگر توطئه‌‌گران در مدیولانوم Mediolanum نبود؛ زیرا چنین انگار شده است  که او برای آنکه مورد بدگمانی قرارگیرد توطئه برقصد جان گالِینوس را از دور مدیریت  می‌‌نمود.  

به هر روی، کلادیوس از سوی سپاهیان،  پس از کشته‌‌شدن امپراتور، به امپراتوری برگزیده شد. وی  پس از پیروزیش بر گوث‌‌ها به‌‌نام کلادیوس گوثیکوس Claudius Gothicus    شناخته می‌‌شود. کلادیوس در دوران کمتر از دوسال  امپراتوریش از  ۲۶۸ تا ۲۷۰ میلادی  تمام هم خود را بر علیه تازش گوث‌‌ها به کاربست و فرمانروایی‌‌های پوستیموس  در گاول (فرانسه کنونی) و زنوبیا   در سوریه را بحال خود  گذاشت.  چنین بود که زنوبیا از فرصت بهره گرفت و اسپهبد خود زابداس Zabdas   را به تسخیر مصر فرستاد که او پس از شکست در نخستین نبردش به فرجام توانست  آن کشور را از  رم جدا کند. زنوبیا خود به نوشته‌‌ی  زوسیموس  در کرانه‌‌های مدیترانه به پیشروی پرداخت و تا  پروپونتوس  را به زیرفرمان خود آورد. کلادیوس توانست  به یاری فرمانده سپاهش آورلیانوس Aurelianus  بر گوث‌ها پیروز شود. و پوستیموس که در   اگوستا تِرِوِرُروم Augusta Treverorum،  پایتخت‌ش در  گاول،  برای خود  سنا و گارد امپراتوری ترتیب داده و بنام خود سکه زده بود سر انجام به دست خود سپاهیانش کشته شد .

 کلادیوس به نوشته تاریخ  امپراتورها Historia Augusta خود به بیماری طاعون  که فراگیر شده بود در گذشت. پس از مرگ او برادرش کوئینتلیوس Quintillus برای چند ماهی بر تخت امپراتوری نشست . به  نوشته ی جروم Jerome در زمانیاد   Chronica او به‌دست آورلیانوس کشته شد (اگرچه به نوشته ی زونارس و جان آنتیوکوس او خودکشی نمود.) اگر به یادبیاوریم که ارتخش‌رخش شاهنشاه هخامنشی چگونه دولت‌شهرهای یونان را درجنگ‌های پل‌پونزی به ستیز باهم بازی می‌داد،  بسیار سخت است که دست شاهنشاهی ساسانی را دربرپایی این شورش‌ها نادیده بگیریم.   
   
شاپور و امپراتوری آورلیانوس  



زنوبیا


لوسیوس دومیتیوس آورلیانوس  Lucius Domitius Aurelianus  سپاهی‌‌‌‌پیشه‌‌‌ئی بود که ریشه درخاندانی کشاورز  از بالکان در  کرانه‌‌ی جنوبی رود دانوب در نزدیکی سوفیای کنونی در بلغارستان  داشت.  او همانند بسی دیگر از امپراتوران سده‌‌ی سوم میلادی با گزینش سپاهیان رم در ۲۷۰ میلادی بر تخت امپراتوری نشست و  پس از پنج سال  فرمانروایی بدست سپاهیان رم کشته شد. هرچند دستاوردهای او در این پنج سال برای امپراتوری رم بسیار چشمگیر بوده است.  زیرا مهین‌‌ترین دستاورد او  به هم پیوستاندن سرزمین‌های از رم گسیخته‌ی گاول و سوریه  "در دوران تاریک رم" بود.   این همو بود که با گوث‌ها از در آشتی درآمد وآنها را در شمال دانوب به حال خود گذاشت و دیواری به پدافند  در  گرد رم  بنا نمود که هنوز پابرجاست.  وهمو بود که مصر را  از پالمیرا باز ستاند   و  به سوریه در تازید و زنوبیا را در نزدیکی آنتیوک در ۲۷۲م  و سپس در اِمِسا شکست داد . به  نوشته‌ی تاریخ نویس میترا باور " تاریخ آگوست‌‌ها"  آورلیانوس و سپاهیانش در این نبرددر حال شکست بودند که ناگهان نیرویی آسمانی به یاری آنان آمد و موجب شکست زنوبیا شد. به نوشته‌ی او پس از این پیروزی:
 آورلیانوس  به آوند یک چیره‌مند به اِمِسا اندر آمد و بی درنگ به نیایشگاه الگابالوس (نیایشگاهی که امپراتور میترا باور رم الگابالوس برای ستایش میترا برپا داشته بود) شد تا به  پیمانش که گمارشی  بود برهمگان که می‌بایست به‌آن کنش نمایند. و در آنجا آشکار ساخت که  این همان نیروی ایزدی ست که  از او در هنگام نبرد پشتیبانی نموده بود. بنابراین نه تنها آن نیایشگاه را باز ساخت و ارمغان‌های هنگفت نثار آن نمود ،  که بل همچنین نیایشگاه خورشید را در رم به پاساخت که آنرا با شکوه فراوان آشاوانی بخشید.   
  به نوشته‌‌ی "تاریخ آگوست‌ها" آورلیانوس که از نبرد خسته شده بود در نامه‌‌یی به زنوبیا پیمان داد که اگر او به سرسپردگی  به‌نزدش بیاید  جان او را پاس خواهد داشت و از او به آذرم و ارجمندی نگاهداری خواهد نمود. پاسخ زنوبیا در آوردی از نیکُماکوس در آن تاریخ گواه دیگری از باور او به پشتیبانی شاپور از اوست:
از زنوبیا، شهبانوی خاور، به  آورلیان امپراتور.
هیچ‌‌کس به‌‌جز تو آنچه را که اکنون در نامه‌اَت  درخواست کرده‌ئی  هرگز نکرده ست. اما آنچه  که به باره‌‌ی نبرد می‌‌باید  به‌‌دست آورد تنها به دلیری  دست‌آوردنی است.  تو از من چشم‌داشت سرسپردگی داری، چنان‌‌که گویی نا آگاه از آن هستی که کلئوپاترا چنین برتر می‌‌شمرد که شهبانو بمیرد تا آنکه در هر رده‌ی بالایی زنده بماند. ما نیروی پشتیبانی از ایران را  که در هم اینک چشم براه‌آنیم کم نداریم . ساراسن‌ها نیز هوادار مایند و به همین‌سان ارمن‌ها .
آورلیان! راهزنان سوریه  سپاه تورا شکست داده‌‌اند . چه از این بیش می‌توان  درباره‌اَت گفت؟  مطمئنا،  تو   که  اینک به من دستور سرسپردگی می‌دهی  که گویی از هر دید پیروز شده‌‌یی، گردن‌فرازیت را، به کنار خواهی نهاد  اگر آن نیروها که  از هر سو چشم براه‌‌شان هستیم، به ما برسند،

   باید به‌یاد داشته باشیم  که  ارمن‌ها و ساراسن‌ها  در این هنگام با شاپور هم‌وند بودند. به ویژه،  پادشاه ارمن‌ها در این هنگام هرمزد-اردشیر پسر شاپور بود. و  این گواه دیگری بر گزاره‌ی من است که زنوبیا د این هنگام  از ساتراپ‌های شاپور بوده است. و شاید پیشنهاد آورلیانوس  برای بستن پیمان هموندی با شاپور، برسر آن بود که بتواند بر زنوبیا پیروز شود، و از این‌روی بود که  دختر خویش را، چنان‌که خواهیم دید، به همسری با او پیشنهاد داده بود و  بی‌گمان رم  دستاورد با ارزشتری از هترا برای شاپور بود. و شاید هم  چون زنوبیا و اسپهبدش زابیا تا اندازه‌‌یی  سر خودسری نشان داده بودند بود که شاپور با آورلیانوس  هم‌پیمان شد. 


 آورلیانوس 

  
  به نوشته‌ی "تاریخ آگوستوس‌ها"  پس از اینکه آورلیانوس پالمیرا را به گرداگرد بست (محاصره  نمود):
  زنوبیای  شکست خورده   سوار بر شتر  بگریخت،  اما هنگامی که می‌کوشید تا به  ایران پناهنده شود  سوارانی که در پی اَش    بودند دستگیرش نمودند  و بدین سان اورا به زیر فرمان آورلیانوس آوردند.
 آورلیان برای تماشای مردمان  زنوبیا  را به اسیری در خیابانهای رم با گوهرهایی درشت و سنگین ( که به‌نوشته‌‌ی تاریخ آگوستوس‌ها سپس به نیایشگاه میترا ارمغان شدند)، و  با پایی‌‌بسته به  زنجیر‌ی زرین که سر آن به دست پیشکار ایرانی‌اَش بود  گردش داد . وچون بر او خرده گرفتند که  جشن پیروزی‌‌های امپراتوران پیشین  همیشه در برابر  مردان جنگاور  بوده است و نه یک زن ، او درنامه‌‌یی به  سنای رم نوشت: 
سناتورها ! چنین شنیده‌ام که  کسانی مرا  از یرای گردانیدن زنوبیا به‌نشان پیروزی به‌کرداری نارادانه پَت‌وَست(متهم) کرده‌‌اند. آنها که برمن خرده  ‌گرفته‌اَند اگر که می‌دانستند که او چگونه زنی ست  و چه دوراندیشانه شیوه‌ی اندیشیدن اوست،‌ چه به‌هنجار در کردارش می‌باشد ، و چه  فرماندهی سخت سامان‌ده بر سپاهیانش ست و به هنگامی‌که می‌شاید چه بخشنده است ،  و به هنگامی که می‌باید چه سختگیر ست ؛  برمن تا به بلندای آسمان آفرین می گفتند.  من حتی می‌توانم  بگویم که این او بود که مایه‌ی پیروزی اُدِناثوس بر ایرانیان شد تا آنجا که توانست شاپور را به گریز وادارد و تا تیس‌پاون (تیسفون) پیشروی نماید. و می‌باید این را بیفزایم که او آنچنان هراسی را  در میان مردمان خاور  و مصر و عرب‌ها و ساراسن‌ها و ارمن‌ها بر انگیخته بود که هیچ‌‌کدام دل آن را نداشتند که بر او بتازند. و من از جان او نمی‌‌گذشتم اگر که نمی‌‌دانستم که او با ایستادگی  در فرمانروایی خود و فرزندانش  چه خدمت بزرگی به امپراتوری رم کرده است. پس به این امید که آنان  که به هیچ چیز خشنود نمی‌شوند زبان نابکار خود را نگاه دارند؛ زیرا که اگر این شایسته نیست که زنی  به نشان پیروزی در خیابان‌ها گردانیده شود،  پس به گالیِنوس چه می‌‌گویند  که زنوبیا وی را با فرمانروایی بسیار شایسته‌ی خود بر امپراتوریش به شرم واداشت.  و یا چه می‌گویند در باره ی کلادیوس،   که به ایزدی‌خوانده شده، آن رهبر گران ارج و پر آذرم، که می‌‌گویند  به زنوبیا پروا داد تا به هنگامی که او با گوث‌‌ها در نبرد بود به فرمانروایی خود به‌‌پردازد. واین راهکاری درست بود زیرا که به هنگامی که زنوبیا امنیت مرزهای امپراتوری را در خاور پاسداری می نمود، او توانست به دستاوردهایش به استواری دست یابد . وچنین بود که او  درشکوهی که مردمان رم هرگز از پیش ندیده بودند به تماشا گذارده شد. او با گوهرهایی چنان درشت زیور شده بود که در زیر سنگینی آنها به‌‌هنگام  راه‌‌رفتن  در رنج  بود. زیرا گفته شده است که با همه این که آن زن بسیار نیرومند بود، پیاپی از رفتن باز می‌ایستاد و می‌‌گفت که نمی‌‌تواند سنگینی گوهرهایش را بر بتابد. افزون بر آن پاهای او به زر و دستهای او به زنجیری زرین بسته شده بود و حتی به دور گردنش رنجیری زرین بسته شده  بود که یک دلقک ایرانی {پیشکارش} آن‌را  می‌‌کشید. 
باید دانست که تاریخ‌نویسان رم در باره‌‌ی این رویدادها در دوران پر شرم سده‌‌ی سوم برای رم به گزافه‌‌پردازی‌‌ها و پرده پوشی‌‌های بسیار گزارش داده‌اَند و هرگز از پشتیبانی شاپور از آورلیانوس سخنی به‌‌میان نمی‌‌آوردند (و شگفت این‌‌جاست که فرهنگ‌‌نامه‌‌ی ایرانیکا نیز در این باره  و یا درباره‌‌ی ساتراپی زنوبیا  در زیرفرمان شاپورخاموش است و می‌‌باید پرسید چرا؟). و حال آن‌‌که  به نوشته‌‌‌ی  بار هبرائوس Bar Hebraueus  شاپور دوسال پیش از درگذشت‌اَش  در سال ۲۷۰ با دختر امپراتور آورلیانوس زناشوئی نموده بود. او می نویسد: 
آورلیانوس دخترش را به شاپور داد و با او از در  آشتی درآمد و شاپور برای خویشتن  در ایران شهری بساخت همانند کنستانتیوپل و نام آن شهر گندی‌‌شابهور (گندی‌‌‌شاپور) بود و او همسر رمی خود را در آنجا  خانه‌داد.  و به همراه آن بانو پزشکان پرآوازه‌‌‌ی یونانی به ایران آمدند و بذر ساختار  پزشکی هیپوکراتیس Hippocrates (بقراط حکیم)  را در خاور افشاندند. 

 به هر روی،  شاپور  اسیرانی  را که   از آنتیوک با خود به ایران آورده بود به همراه اسقف بزرگ آنتیوک دمتریانوس   در گُندی‌شاپور (جندی‌‌شاپور) شهر تازه‌‌یی که به یادمان پیروزیش ساخت خانه داد. او در آن شهر بیمارستان ، کتابخانه و دانشگاهی بزرگ بنا نهاد و دستورداد کتاب‌‌های دانش جهان به زبان پهلوی برگردانده شوند و در آن کتابخانه جای گیرند.  نام این شهر  در پارسی میانه " وهی ندیوک شپوهری" به میانای  "بهتر از آنتیوک شاهپورشهر"  و این نامی است که در نسکه‌‌ی زبان پهلوی شهرستان‌‌‌های ایرانشهر آورده‌‌‌شده ست کتابی  که در سده‌‌‌ی هشتم میلادی نوشته شده است.  بر پایه‌‌‌ی زمانیادسیرت  Chronicle of Seert :
در یازدهمین سال پادشاهی‌‌‌اَش  شاپور  پسر اردشیر به سرزمین بیزانتین اندرشد و درآنجا برای ویران نمودن بسیاری شهرها  برای هنگامی بلند بسربرد. او امپراتور والریانوس را شکست داد و زندانی‌اَش نمود و اورا باخود به سرزمین نباطی ها بردکه اودر آنجا از اندوه بیمار شد و در  گذشت. و سپس اسقف‌‌‌هایی  را که والریانوس پلید به تبعید فرستاده بود به کلیساهاشان بازگشتند. 
هنگامی که شاپور  سرزمین بیزانتین را ترک نمود او باخود بسیاری از اسیران را آورد و آنها را در میانرودان،‌ خوزستان و پارس در شهرهایی که پدرش برپاساخته بود  نشیمن داد. او خود همچنین  سه شهر بر پاساخت و نام‌‌های آنها را از نام  خود  بهره داد.  نخستین آن شهرها در سرزمین میسان (خاراسن) بود که آنرا "شاد-شاپور" نامید  که اینک "دیر مهرک"  خوانده می‌‌‌شود.  دومین شهر در پارس بود که  تا هنگام ما هنوز شاپور  خوانده می‌‌شود.  او همچنین "گندی‌‌شاپور" را که ویران گشته بود  بازسازی نمود و آنرا "آنتی-شاپور" نامید . این نام آمیزه‌‌یی از یونانی و پارسی ست و  به میانای (معنای) "شما در آن‌سوی شاپور هستید" می‌‌باشد. {آشکارست که این نادرست است . واین شهر می‌‌‌باید "وه آنتیوِ شاپور" باشد که معنای آن  "شاپورِ بهتر از آنتیوک" ست}او سومین شهر را  در روخانه تیغ‌‌ریز (دجله) ساخت  و آنرا "مرو-هابور" نامید و اینک آن "اکبورا" و پیرامونش می‌‌باشد . در این شهرها  او بسیاری از اسیران جنگی  را نشیمن داد وبه آنها زمین‌‌هایی برای کشت و خانه‌‌‌‌هایی  برای  زیستن بخشید و از این‌رو بود که شمار مسیحیان در ایران افرایش یافت.کلیساها و  دیرها ساخته شد. و در میان  اسیران کشیشانی بودند که از آنتیوک به‌‌بند کشیده شده بودند ودر گندی‌‌شاپور نشیمن گرفتند.  و  آنان آزادآکِ آنتیوکی را به اسقفی برگزیدند،  زیرا دمتریوس بیمار شده  و از افسردگی درگذشته بود.   
بر پایه ی زمانیاد سیرت در گندی‌‌شاپور بود که والریانوس  امپراتور  در بند افتاده‌‌ی  رم بیمار شد و درگذشت. به باور هامل Hummel  ۱۹۶۳   چون مانی  هنگامی دراز را باشاپور بسر می‌‌برد پس می‌‌‌باید که  هنگامی چند را در  کاخ زمستانی شاپور  در این شهر بسر برده باشد و البته در این شهر بود که مانی در سال ۲۷۶ کشته شد.

 و این آغاز دانشکده‌‌‌ی پزشکی گندیشاپور بود که به نوشته‌‌‌ی هامل (۱۹۸۳)  تا سال ۸۶۹ میلادی بر آن گواهه هست.    در این شهر بود که کلیسای نسطوریان که از سوی  دیگر مسیحیان رانده شده بودند برپاشد.   در گردهمآیی  سال ۴۱۰  که در سلوسیای تیغ-ریز (دجله)  به فراخوانی  مار ایزاک  برپاشد سازمان کلیسای نسطوریان بازسازی گردید و  گندی‌شاپور پایتخت کلیسیائی استان بث خوزه Beth Huzaye (خوزستان) گردید.  به باور وستفال (۱۹۰۱) و فی  (۱۹۷۹ ) این به این خاطر بود که  گندی‌‌شاپور کاخ زمستانی شاهنشاهان ایران بود.  اسقف بزرگ  نسطوریان گندی‌‌شاپور بر اسقف‌‌‌های  اران-خوره-شاپور-شارستان، هرمیزد-اردشیر، شوشتر،  شوش،  رام-هرمیزد فرمان می‌‌‌‌راند.  برپایه گواهه‌‌‌های کلیسای نسطوریان گندی‌‌شاپور  بزرگترین شهر خوزستان  و شاید دومین بزرگترین شهر در شاهنشاهی ساسانیان پس از تیسپاون - سلوسیا بود.   یکی از دشواری‌‌‌ها این بود  که در این شهر دو اسقف  از دو گروه مسیحی  جدا از هم بسر می‌بردند، یکی گروه آرامئی‌های محلی  که شاید از سده‌ی یکم در خوزستان پدیدار شده بودند و دیگری  نوادگان  یونانی‌هایی که شاپور باخود از آنتیوک آورده بود جدایی میان آنان موجب بهره‌‌گیری از دوزبان  یونانی و سیریائی بود.

به نوشته‌‌ی تبری شاپور بسیاری از  مهرازان (معماران) و کارگران کاردان  و دست‌سازان را به اسارت آورده بود که آنها را در پارس و در خوزستان نشیمن داد و آنان بسیاری از پل‌ها و سد‌ها و جاده‌ها و کاخ‌ها را ساختند که پرآوازه‌ترین آنها سد شوشتر بر رودخانه‌‌ی کارون بود که هنوز از آن ماندگارهایی پدیدارست. او همچنین از  مهرازان رم برای ساختارهای آبیاری بهره گرفت . یکی دیگر از شهرهایی که او بر پا نمود بی شاپور (شاپور زیبا) بود که پس از پیروزیش بر والریانوس در پارس ساخت و بر  دیسه‌‌ی اردوگاه‌‌ها‌‌ی رم انگار شده بود.  نخستین سرنشینان آن  شهر اسرای رم بودند که در نبرد سال ۲۶۰ ببند کشیده شده بودند.  در ساختمان‌‌های این شهر، به ویژه در کاخ پادشاهی و تالار تاجگذاری، نگاره‌‌های یونانی و رمی با نگاره‌‌‌های ایرانی به زیبائی و تراز چیده  و هماهنگ شده بودند. به نوشته‌ی متزلر Metzler هیچ نشانی از تنش  میان این شهروندان  بیگانه‌ی این شهرها و شهروندان ایرانی در تاریخ و گواهه‌های باستانی به چشم نمی خورد. به نوشته پژوهشگرانی  مانند پُرادا Porada در ۱۹۸۰ و لیو Lieu در ۱۹۸۸  به خاطر دستمزدهای بالا و  ارجمند بودن   تابشه‌های (پروژه های)  آبادانی شاپور بسیاری از کارگران کاردان و سازندگان و فناوران و هنرمندان به این شهرها  داوخواهانه  (داوطلبانه) کوچ نموده بودند. 

شاپور پس از سی و یک سال  فرمانروایی در سال ۲۷۰  در بی شاپور درگذشت و پسرش هرمزد-اردشیر  که پادشاه ارمنستان بود به جانشینی او برتخت پادشاهی نشست.  داوری ایزرائل اسمیث کلر Israel Smith Clare در "تاریخ سده‌‌های میانه"  Medieval history  داوریی درست در باره‌ی شاپور است که  می نویسد:
   شاپور یکم یکی از پرنشان‌‌ترین پادشاهان ساسانی  بود. اگرچه توانمندی او  به  اسپهبدی به هماورد‌ی با پدرش نمی رسید، اما در  کشورمداری وی یکی از سرآمدترین از پادشاهان آینده‌ی ایران  بود. وی نیرومندی ایران را در باختر پاس داشت  و شاید بر نیروی فراگیر کشورش در خاور افزود. او ساخت‌های آبادانی را با یادساخت‌های هنری و زیباشناسانه به هم درآمیخت، و به آزادگی از هنر پشتیبانی نمود و چنین باور می‌‌شود که   استعدادهای هنری  بومی و   بیگانه را باهم تشویق می نمود.  وی نمی‌خواست که در برابر ساخت‌وست آئینی  که  از نیاکانش به او رسیده بود  بازدارندگی ودشواری پدید آورد. گفته شده است که وی مردی بس  زیباچهره و بسیار دلیر و  به آزادگی مهین و شاهوار  بود. نویسندگان خاور می‌نویسند که  "دلبستگی او به دارائی تنها از آن مایه می‌گرفت که بتواند آنرا به کارهای نیک  و  بهتر‌آورد به‌کارگیرد"

پهرست کشورهایی که شاپور بر آنها فرمان می‌رانید در سنگ‌نبشته‌ی شاپور به زبان پارسی به همگی از میان     رفته است با این همه نام برخی از آنها در نوشته‌ها‌ی زبان‌های  پارتی و یونانی آن سنگ‌نبشته ‌به‌جا مانده‌ست که به یاری پهرست کوتاه کارتیر، موبد‌موبدان ، از استان‌های درون‌مرزی ‌ایرانشهر در نقش‌رستم و در سرمشهد که .   آنها هم بسیار سائیده‌شده‌اند، می‌توان آنها را بازسازی نمود .  کشورها‌ی‌ زیرفرمان   شاپور در پهرستِ باز‌ساخته دربرگیر سرزمین‌های؛ پارس ، پهلو‌(پارت)، خوزستان (شوشیان)، مشان (خاراسن)، آشورستان، نودشیراگان    (آدیابنه)، آدوربایَگان(آدربایجان یا آتروپاتنه)، سپاهان (اصفهان)، ری (رغا)، کرمان، سگستان (ساکستان)، گرگان (هیرکانیا) ، مرو (مارگیانه)، هارو  (آریا)، اَبَرشهر (خراسان) تورستان (توران)، ماکوران (مکران) ، وکوشان‌شهر تا فراز پاشکابور (پیشاور). شاپور همچنین نام کشورهای مَی (ماد)، هیند(هند) . "در  آن‌سوی‌دریا" مازون‌شهر، ارمن(ارمنستان)، ویوزان ایبریا (گرجستان)، الان (آلبانیا) و بَلاسَگان تا فرازُ کَف‌کًف اود  از  اَلانان در (بَلَسَگَن تا قفقاز و دروازه ّای آلَن) که درنوشته‌ی کارتیر در پادشاهی انیران (برون ایران)می‌باشد





فهرست بخش ها







هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر