![]() |
| داریوش شاه |
داریوش در سنگنبشتهی خود در بیستون مینویسد:
کامبیز بردیا را کشت. هنگامیکه کامبیز او را کشت بر مردمان این دانسته نبود که بردیا کشته شده ست . پس از آنگاهان کامبیز بهمصر رفت. .. هنگامیکه کامبیز بهسوی مصر روانه شد، مردمان به دشمنی با او برخاستند، و دروغ در سرزمین فراوان شد. حتی در پارس و ماد، و دیگر ساتراپیها. سپس، مردی بود، مغ، بهنام گاوماتا، که در پایشیاودا بهشورش برخاست، در کوهستانی بهنام اراکادریش، در چهاردهمین روز از ماه وَیَخشانا (۲۱ اسفند ۵۲۲ پیش از میلاد) او بشورید. و بهدروغ بهمردمان آشوبگر بگفت "من بردیایم، پسر کوروش، برادر کامبیز" و آنگاه همهی مردم بربیآشفتند، و از کامبیز به او بپیوستند. هم در پارس و هم در ماد و هم در دیگر ساتراپیها. او سرزمین پادشاهی را به چنگ آورد؛ در نهمین روز از ماه گاماپادا بود که او بر سرزمین پادشاهی چیره شد. سپس کامبیز به اوامار شی یوش (به بیماری یاخودکشی؟) درگذشت.هرودوتوس نیز کم و بیش همین داستان را به گونهئی نزدیک بازگو نموده ست:
وینک کامبیز ، که به هرروی از آن پیشتر نیز خرد درستی نداشت، ازآنپس، بهدانسان که مصریان میگویند، از هنش این بزهکاری بهدیوانگی درشده بود، نخست از کارهای ناشایستاَش کشتن سمردیس (بردیا) بود، کسی که چون بر او رشک میورزید، از مصرش به پارس باز گردانیده بود(...) هنگامیکه سمردیس به پارس بازگشت. کامبیز به رویایی در خواب بدید که پیامآوری از پارس بهنزد او آمد، که سمردیس برتخت پادشاهی نشسته و سر به آسمان میساید. از این روی کامبیز از هراس برای جان خویشتن و دراین اندیش که برادرش وی را خواهد کشت و بجای او فرمان خواهدرانید، پرخاسپ را ، که به او بیش از همه پارسیان اعتماد داشت، به پارس گسیل داشت و به این گمارش که سمردیس را بکشد. و چنین شد که پرخاسپ به شوش اندرآمد و سمردیس را بکشت. و برخی گویند که او را به هنگامیکه باهم در شکار بودند بکشت و گروهی دیگر گویند که او را با خود به دریای اریتره برد و درآنجا او را غرقه بنمود.بههمانسان که در بخش پیش دیدهایم، گواهههای یافتشده در بارهی کامبیز پسر کوروش نشان میدهند که او پادشاهی فرهیخته و دادگر بود، که به آئین دیگران آذرم میداشت. و دیدیم که چگونه گاو آشاوان مصریان، آپیس، را بر پایهی باورهای آنان به آزرم بسیار دفن نمود و برایش آرامگاهی درخور بساخت، که آثار آن در کاوشهای باستانشناسی یافتهشده است. و اینکه کاهنان مصر در بارهی او بس بهناروا ناسزا گفتهاند، و او را به دیوانهگی بدنامی دادهاند و متهم به کشتن گاو آپیس نمودهاند همه از اینروی بود که او از بار مالیات مردمان به نیایشگاههای مصر، که به کیسهی کاهنان میرفت، کاسته بود. و چنانکه در متن هرودوتوس میبینیم وی داستان دیوانگی کامبیز را از مصریان شنیده بود.
از سویی دیگر بهنوشتهی اولمستد نشانههای بسیاری هست که گواه برآنند که گزارش خود-نوشتِهی داریوش بر صخرهی بیستون داستانی ساختگی ست و از درستی بر پایهی راستیکها facts بس بهدور ست. زیرا که شاید داریوش تنها با خاندان کوروش، پادشاهان انشان، پیوندی از دور داشت، و پافشاری او بر اینکه وانمود نماید که کوروش از خاندان هخامنش بوده ست اندیشه برانگیز ست. زیرا هیچگونه گواههیی از خویشاوندی نزدیک داریوش به کوروش را نمیتوان یافت تا که بر پایهی آن بتوان پذیرفت که وی سزاوار نشستن بر تخت پادشاهی بوده ست. اگر که او در زمره کسانی بود که در ردهی جانشینی به آن جایگاه نوبت داشتند، این نیای او و پدرش بودند که چون هنوز زنده بودند بر او پیشاپیشی داشتند. و وانمود داریوش که کامبیز برادر کوچکتر خویش بردیا را کشت هم راست نیست. زیرا به همانسان که اولمستد مینویسد:
پس از مرگ کامبیز از ما چشمداشت میرود که پرخاسپ را باور کنیم که به آشکاری بر گناه خویش اعتراف میکند. و مردمان را از کشتهشدن بردیای "راستین" آگهی میدهد و سپس از سرپشیمانی خودکشی میکند، همه میدانیم که نشاندادن پشیمانی در بستر مرگ ابزاری همیشگی برای وانمودگران ست ؛ زیرا که، پس از مرگ، کیفرشده را، گفتن داستانی به روایتی دیگر ممکن نیست. افزون بر آن اینکه، بردیای "دروغین" تنها در بارهی داوشش در بارهی اینکه پسر کوروش بودهست دروغگویی نموده ست ؛ نام راستین او هم بردیا بوده ست! و اوج این یاوه گویی در آنجاست که آگاهی مییابیم که بردیاهای "راستین" و "دروغین" آنچنان به هم شبیه بودند که حتی مادر و خواهران بردیای "راستین" هم فریب خورده بودند!پس این گواههها ما را، ناگزیر می دارند که همانند با شماری از تاریخ نویسان این روزگار مانند؛ رُست Rost وینکلر Winckler ، اُلمستد Olmstead، نیبرگ Nyberg ، بورن Burn ، بیکرمن و تادمور Bickerman and Tadmor ، گرشویتچ Gershvitch سانکینسی- ویردنبرگ Sancisi-Weerdenburg ، کوک Cook و بَلسر Balcer باور بداریم که آن کس که داریوشاَش بکشت همان بردیای راستین پسر کوروش بوده ست.
![]() |
| خشایار شاه - خََرخش |
![]() |
| سپاهی شاهنشاهی هخامنش |
داریوش خود در سنگنبشتهی بیستوناَش چنین مینویسد:
این ها هستند مردانی که در هنگامی که من گائوماتای مغ را، که خود را بردیا مینامید، به کیفر رسانیدم، آنجا بودند. در آن هنگام این مردان باهم، به پیروی از من، به آن چالش برخاستند؛ ویندافرنه [اینتا فرنس]، هوتانا [اوتانس]، گائو پاروا [گوبریاس]، ویدارنه[هیدارنس] ... مهابازو [مگابازوس]، ارجُمَنش ... [اسپاثینس]، توئی که از این پس پادشاه خواهی شد ، از خاندان این مردان به خوبی پاسداری کن.در گزارش هرودوتوس نام ششمین مرد اسپاثینس کاملاٌ با ارجُمنش تفاوت دارد . گروهی از پژوهشگران برآنند که شاید وی در هنگام پیکار داریوش با بردیا، یا اندکی پس از آن، کشته شده باشد و از اینروست که تنها در یک بخش از سنگنبشتهی بیستون از او نام برده شده است . در سنگنگارهی آرامگاه داریوش ششتن از مهینان را میبینیم که گرداگرد دیسهنگارهی او ایستادهاند و سنگنبشته دو تن نخست را گائوپاروا و اسپاشانا میشناساند، که شاید این دومی همان اسپاثین در گزارهی هرودوتوس باشد. بنا به نوشتهی او اسپاثین دارای پسری بنام پرخشاسپس (پرخش اسپ) بوده است که بردیا به دست او کشته شد. و از این رو شاید او پس از کشتهشدن ارجُمنش جای او را در میان شش مهینان گرفتهباشد. برپایهی سنگنبشتهی بیستون در نخستین سال پادشاهی داریوش ویدارنه، ویندافرنه و گائوپاروا فرماندهان سپاه او بودند. و به نوشتهی هرودوتوس در پساتر هوتن فرماندهی سپاهی را که جزیره ساموس را به چنگ آورد برگمار داشت . هوتن به پاداش سرزمین کاپادوک را از داریوش دریافت نمود و بازماندگان او تا به هنگام آفند اسکندر، پادشاهان دست نشاندهی ایران در کاپادوک بودند. به نوشتهی داندامائف Dandamaev پادشاهان پونتوس نیز خود را از بازماندگان هفت مهینان پارسی میخواندند.
داریوش برای سزاواریدادن به پادشاهی خود دختر کوروش آتوسا و خواهر کوچک او آرتیستونه را به همسری گرفت . به نوشتهی هرودوتوس؛ او همچنین با یکی از دختران بردیا زناشوئی نمود (به نوشتهی هرودوتوس کامبیز فرزندی نداشت). یکی دیگر از همسران داریوش دختر هوتن یکی از همدستانش در توطئه بر علیه بردیا بود که در پیشتر همسر کامبیز و پس از او همسر بردیا بود . به باور داندامئف، هوتن از خاندان هخامنش و برادر شهبانو کاسندانه، همسر کوروش، بوده است، زیرا هرودوتوس پدر کاسندانه و پدر هوتن را فرنهاسپ (فرناسپ) خوانده است . اما به نوشتهی خود داریوش، پدر هوتن سوخرا بوده است که نامی پارتی است.
به کوتاه سخن ، بر وارون با کوروش و پسرانش و دیگر ایلامیان مهرآیین که پنداری آزادگرا داشتند . داریوش ذرتشتیی دوآتشه بود. و باز بهیاد آوریم استوانهی کوروش را که به نوشتهی آورام آر. شانون:
کوروش بزرگ در هیچ یک از نوشتههایاَش از اهورامزدا نام نمیبرد. به آوندی راستیک، بسیاری از فرمانهای او تا اندازهئی از ویژگیِ چندگانگرائی (pluralism) برخوردارند که این ویژهگی در نوشتههای پادشاهانِ پسینِ دودمانِ هخامنش دیگر به چشم نمیخورد. نوشتهی پرآوازهی استوانهی کوروش، که در بابل یافت شده، و در برگیرِ داوش او به سزاوریاَش برفرمانروایی بابل است، گواههئی براین باورست. در این استوانه او نشان میدهد که چگونه مردوک اَبَر-ایزد بابل وی را بهپادشاهی آن کشور برگزید و سپس در آن نوشته فرمان میدهد تا نیایشگاهها را بازسازی کنند و گروههای دینی پروای کارکردهائی به آزادانه داشته باشند.
.شاهراه هخامنش گذرگاه پهناوری بود که سرزمینهای آسیا و اروپا را به هم پیوند میداد و راهی بود برای رسانهگری به شهرهای زیر چیره در پهنهی شاهنشاهی ایران. این شاهراه از دریای اژه تا شوش در پارس به ۲۴۰۰ فرسنگ (کیلومتر) درازا داشت. از شوش این شاهراه به تخت جمشید و هندوستان واز سویی به شبکه سرتاسری راهها تا باختران و سغد میرسید. گزارش شده ست که یک سد و یازده ایستگاه نامهرسانی در شاخهی مهین این راه میان ساردیس و شوش بر پا بوده ست که در آنها اسبهای تازه دم برای رهسپاران نگاهداری میشده اند.
به همانسان که واترز Waters مینویسد:
نام هخامنش و یا آوند “هخامنش“ در هیچ یک از نوشتههای کوروش دیده نمیشود۰ (با همهی در دیدداشتِ نوشتههای پاسارگاد، که به راستیک، سفارش داده شدهی خود داریوش میباشند) کوروش تبار خویش را تا نیای بزرگ خویش تیسپِس شناسایی میدهد، که بنا بر گواههیِ استوانهیِ کوروش، در بنیانِ تیرهیِ پادشاهیِ او بود. براین پایه، این داریوش ست، که با ردگیری تبار خویش از گذار تیسپس به هخامنش، پایهگذار چشمانداز دوشاخهیی دودمان هخامنشی، برای سزاواری دادن به هر دو شاخه کوروش و شاخهی داریوش (در پژوهشگریهای نوین) در زیستنگاری شاهنشاهیست. تبار هخامنش ساخته و پرداختهی داریوشست و شیوهییست برای داوش وی به سزاواری داشتاَش به تخت پادشاهی.همانگون که در پیشتر دیدهایم، پدر و مادر داریوش ، ویشتاسپ و رهُدگون، هر دو به آیینِ ذرتشت گرویده بودند. و برپایهی نهادهای آن آیین بود که داریوش و پسرش خشایار نبرد آشاوان (مقدس) خود را با باورمندان به آئینهای دیگر، که اینک آنها را دیوپرستان میخوانندشان، آغاز نمودند. آنان سرفرازانه به نبردهایشان برای گسترش بهزور آیینِ ذرتشت به خود میبالیدند. داریوش به ویژه، در به برآوردن آرزوهای پدر و مادر خویش برای گسترشِ آیینِ مزدیسنان بسیار پرآهنگ بود و این او بود که ذرتشتیگری را آیین نهادین شاهنشاهی هخامنش گردانید. و اینچنین بود که "موبد" ذرتشتی جانشین "پیر مغانِ" میترایی مادها شد و آیین میترا به خرابات اندر شد و زیر زمینی گشت.
و این افسانهی نمادین نیز در خور نگرش است که در "کتاب دانیل" در انجیلِ عهد عتیق، داریوش در زیر فشار درباریان و بزرگان دینی یکتاپرستی را، هرچند برای سی روز، بر همه مردمان وادار میکند. آنها به او میگویند:
شهریارا، آرزوی آن داریم که جاودانه بزیی! همه ی دیوانیان، فرماندهان ، رایزنان و ساتراپها پذیرفتهاند که میباید قانونی بگذرانید که برای سی روز آینده همه کسان را از نیایش به هیچ خدای یا آدمی، مگر نیایش به تو، بازدارد . و هرآنکس که این فرمان را برنتابد میباید به کیفر به اندرون گودال شیران افکنده شود. دستور ده که این فرمان نوشته شود و برآن دستینه بگذار تاکه دگرگون نتواند شد به همانگون که هیچ قانونِ مادها و پارسیان دگرگونپذیر نیست.
|
|
سنگنبشتهی داریوش آکنده از آموزشهای ذرتشت است. و به آشکاری نشان میدهد که داریوش سخت میکوشید تا قلمرو شاهنشاهی خود را به ذرتشتیگری درآورد. به هر روی، چنان مینماید که او، به آوند یک باورمند به آئینِ ذرتشت، رهبریِ ساخت و پاختگران را بر دشوری با کامبیز و بردیای میتراباور به دوش گرفته بود، و اینکه او کامبیز را متهم به کشتن بردیا نموده است و بردیای راستین را گأوماتِای مغ خوانده است، و بر مغ بودن این همه تأکید داشته است همه از این روی بوده که کامبیز و مغان میترا باور را بدنام نماید. او مینویسد:
هیچ کس نبود که گستاخی آن داشته باشد که در رویارویی باگاوماتا، آن مُغ، بپاخیزد، تا که من آمدم. و سپس من اهورامزدا را نیایش کردم؛ اهورامزدا به من یاری داد. در دهمین روز از ماه باگیادیش (۱۱ آبان ۵۲۲ پیش از میلاد) من، به همراه تنی چند، گواتما، آن مُغ، را کشتیم، و سردمدارانی که از او پیروی میکردند. در دژی بنام سیکایا اوواتیش ، در برزنی بنام نیسایا در ماد، من او را کشتم، من قلمرو پادشاهی را ازچنگ او گرفتم ، به موهبت اهورامزدا من پادشاه شدم، اهورامزدا به من قلمرو پادشاهی ارمغان داد.
شورشهای ایرانیان در رو یاروئی باداریوش
چنانکه از سنگنبشتهی داریوش در بیستون پیداست با نشستن او برتخت پادشاهی شورشهای بسیاری در گوشه و کنار ایران به هواداری از بردیا و چالش با خواست داریوش از برپایی آئین ذرتشت به آوند تنها آئین دهناد کشور و از میان بردن آئین میترائی بهپاخاست، که اگرچه او توانست آنها را سرکوب نماید اما آسیب تعصب دینی او بر پیکرهی رانش و دارش کشور برای همیشه بهجای ماند.
شورشهای بابل و ارمنستان
گواهههای یافتشده در بابل و مصر نیز نشان میدهند که داریوش در سال ۵۲۲ پیش از میلاد بر تخت پادشاهی نشست. برپایهی نوشتهی هرودوتوس کامبیز برای هفتسال و پنج ماه پادشاه بود . بسیاری از پژوهشگران بر درستی این گزارش گواهی میدهند. آخرین خشتنبشتهی بابل در بارهی پادشاهی کامبیز به تاریخ بیست و سوم نخستین ماه در هشتمین سال پادشاهی اوست . چنین پیداست که نویسندهی این خشت میدانست که آخرین ماه سال ۵۲۳ پیش از میلاد در بابل ماهی است که بردیا درآن بر تختپادشاهی نشسته بود. نویسندگان خشتهای دیگر بابل نیز کم وبیش با یکسال جدایی همین تاریخ را گزارش میدهند که شاید آنها پادشاهی او را در پایان سال ۵۲۴ پیش از میلاد، هنگامی که وی برای نشستن برتخت پادشاهی به پاخاسته بود درشمردهاند.
به هر روی چنین مینماید که بردیا برای هشت ماه بر تخت پادشاهی نشست: از آخرین ماه سال ۵۲۳ به افزودهی هفت ماه از سال ۵۲۲ پیش از میلاد. او در نزدیکی کرمانشاه در دهم آبان ۵۲۲ پیش از میلاد کشته شد.
چنین بود که در بابل نبوخدنظر سوم که از خاندان کاهنان زازاکو بود، در ۵۲۲ پیش از میلاد، پس از کشته شدن بردیا، و دریافت این که داریوش بر سر آنست که راهکارهای کوروش و کامبیز را در برتابیدن آئین مردمان به کنارنهد و آئین ذرتشت را بر آنان بار نماید بهپاخاست و بکوشید تا پادشاهی بابل را به دیگر بار در شهرهای بابل، بورسیپا ، سیپار و اوروک برپا نماید. داریوش بیدرنگ در ۲۳ آذرماه ۵۲۲ از رود تیغریز (دجله) گذشت و پنج روز پسازآن در نبرد زازانا در کرانهی رودفرات بر اوچیره گشت. نبوخدنظر سوم به بابل بگریخت اما به زودی به چنگال سپاهیان داریوش افتاد و کشته شد. چنین بود که مهینان و کاهنان بابل به ناچار داریوش را به آوند پادشاه بابل شناختند.
یکسال پس از سرنگونی نبخودنظر سوم، یکی از مهینان اورارتو (در ارمنستان کنونی)، به نام آراخا، که بیگمان از میتراباوران بود به یاری کاهنان بابلی بهپاخاست و مانند نبوخودنظر سوم خویشتن را پسر پادشاه پیشین بابل، نابودینوس، خواند و نام خویش را نبوخودنظر آگهداد نمود (نبوخودنظرچهارم). از سنگنبشتهی بیستون داریوش چنین پیداست آراخا در تیرماه ۵۲۱ هنگامیکه داریوش در ماد بود سر به شورش نهاد. او نخست به سیپار در تازید و سپس بر بابل و بوسیپار و اُروک چیره شد. سیپاریها اما پس از آنکه آراخا نیروهای خودرا به سوی اوروک برد، شاید از بیم آنکه نیروهای داریوش در ماد بسیار نزدیک به شهرهای شمالی میانرودان بودند، داریوش را به شاهنشاهی بازشناختند و سر به فرمان نهادند. اگرچه آراخا به دیگر بار به آن شهر در تازید و برآن چیره شد. از خشتنبشتهای بورسیپا و اروک و بابل پیداست که این شهرها وی را به پادشاهی پذیرفته بودند.
همانگونه که داریوش در سنگنبشتهی بیستون مینویسد او به اسپهبد کماندار خود ویدافرنه فرمان داد تا شورش آراخا را سرکوب نماید و او در ۲۲ ماه مَرکاسَنَش (هفتم آذر ماه ۵۲۱ پیش از میلاد) با آفند به بابل نبوخدنظر چهارم را دستگیر نمود و به همراه شماری بسیار از مهینان بابل که به او یاری داده بودند به نیزه درآویخت.
![]() |
| مهر استوانه ای شاه هخامنش در براندازی دیوان دیوپرستان |
شورش مصر
به گزارش سنگنبشتهی داریوش در بیستون هنگامیکه داریوش درگیر نبرد با نبودخدنظر سوم دربابل بود آریانده، خشاسپاوان مصر (ساتراپ مصر) به شورش برخاست. به نوشتهی هرودوتوس آریانده به نام خویش سکه زد و از داریوش کیفر اعدام گرفت. داستان این بود که در ۵۲۲ پیش از میلاد یکی از مهینان مصر، به نام پتوباستیس سوم، بهپاخاست و آریانده راکه از سوی کامبیز ، پسر کوروش، به ساتراپی مصر برگمارده شده بود برکنار نمود و خویشتن را فرعون بخوانید. داریوش شاه جوان که میدانست مصر که ساوی (مالیاتی) سالانه برابر با دویست تن نقره به خزانه ایران میپردازد، پرارزشترین ساتراپی ایران ست، بی درنگ پس از سرکوبی شورش نبوخدنظر سوم بهسوی مصر روانه شد و در ۵۱۸ پیش از میلاد به شورش پِتوباستیس پایان داد و آریانده را به ساتراپی بازگردانید.
آریانده سپس توانست بر کورین Κυρήνη (بهعربیشحاط) شهری در لیبی که کوچکنندههای یونانی از میاناب (جزیرهی) ثرا Θήρα در دریای اژه ساخته بودند چیره شود. در این شهر بود که آریستیپوس Ἀρίστιππος از شاگردان سوکراتیس (سقراط) در سدهی چهارم پیش از میلاد مکتب پر آوازهی فلسفهی کورینایکُی Κυρηναϊκοί را برپا نمود.
چیرگی آریانده بر کورین، که فرعون پیشین مصر نتوانسته بود برآن دست یابد داستانی دراز داشت. در ۵۲۵ پیش از میلاد، هنگامی که کامبیزشاه، پسر کوروش بزرگ در نبرد پلوسیُم بر پسامتیس سوم، فرعون مصر چیره شد، آرکسیلائوس سوم Ἀρκεσίλαος پادشاه کورین در لیبی فرمانروایی او را بپذیرفت و از اوخواست که توانائیهای پادشاهی را، که وندیداهای (قوانین) دیموناکس Δημῶναξ از پادشاه گرفته بودند، به او بازبگرداند. باتوس سوم یا باتوسِ لَنگ (باتو تُو تو خُولیُو Βάττου τε τοῦ χωλοῦ)، پدر آرکسیلائوس سوم ، از دیموناکس خواسته بود که وندیدادی بنیادین (قانون اساسی) برای کورین بنویسد، تا آرامش را به آن شهر بازگرداند. دیموناکس با وندیداد خود از توانائیهای پادشاهیکاست و از برای کورین نشست سنایی پدید آورد که پادشاه تنها سرکردهی نمایشی آن بود و دیگر نمیتوانست بهخودکامهگی فرمان براند. دیموناکس همچنین دارائیهای شاهانه را در میان مردم بخش نمود.
به هر روی، گفته شدهاست که کامبیز خواستهی آرکسیلائوس سوم را بپذیرفت و فرمانروائی خودکامه را به او باز بگردانید . چنین بود که مردمان کورین از خودکامهگی ستمگرانهی آرکسیلائوس رنجور و آزرده گشتند و پس از اینکه فرعون پتوباسیس در مصر بهپاخاست و آریانده را از ساتراپی برکنارنمود، آنها نیز از این بهنگامی بهره گرفتند و بهپاخاستند و در ۵۱۸ پیش از میلاد آرکسیلائوس را به بیرون راندند. ولی او در همان هنگام که داریوش آریانده را به ساتراپی بازمیگردانید به ساموس بگریخت و در آنجا سپاهی گردبیآورد و توانست به یاری آنها به کورین بازگردد و سپس زمینهایی در آن شهر را میان سپاهیان خود پخش بنمود. و بسیاری از شورشیان را کیفر مرگ بداد و به دوریک فرستاد. و چنین بود که ناخرسندی مردمان بالا گرفت سرانجام او را وادار ساخت تا به نزد پدرزن خود العذیر پادشاه لیبی، به بارکا Βάρκη (به عربی برقة) بگریزد. ولی به زودی دامنهی شورش به لیبی نیز گسترده شد و هر دو پادشاه، آرکسیلائوس و العذیر، به دست شورشیان در بارکا کشته شدند.
در این هنگام شهبانوی کورین، فِرتیما، Φερετίμη دختر باتوس سوم و مادر آرکسیلائوس سوم که اینک پسر خود را از دست داده بود، به نزد آریانده به مصر بگریخت و از او یاری خواست. آریانده اسپهبد خود، بهدارا، را به همراه آمازا فرماندهی پیادهسپاه (برخی بر این انگارند که او پسر پسیماتیکوس سوم بود اما به گزارش هرودوتوس وی ایرانی بود) به یاری فرتیما فرستاد. نیروهای ایران توانستند بر شهر بارکا چیره شوند و چنین بود که کورین نیز به زانو درآمد و نوهی فرتیما، باتوس چهارم Βάττος، به دیگر بار به آوند پادشاه دستنشانده ایران، برتخت پادشاهی کورین بنشست. فرتیما پستانهای زنان بارکا را ببرید و مردانشان را به بردگی به ایران فرستاد . داریوش شاه آنان را به باختر فرستاد و درآنجا برایشان آبادی به نام بارکا بساخت.
در ۴۹۶ پیش از میلاد هنگامیکه داریوش درگیر سرکوب شورش دولت-شهرهای یونان بود، آریانده سر به شورش نهاد. به گواههی پلیائِنوس Πoλύαινoς نویسندهی مقدونیائی هنگامیکه ساوهای (مالیات) سنگین آریانده مصریان را دگرباره به شورش واداشت داریوش خود به ممفیس آمد . در این هنگام گاو آشاوان آپیس جان داده بود و داریوش در دهناد به خاکسپاری این گاو که نماد ایزد گاوسر، پِتاه، بود به آذرمداشت شرکت نمود و پاداشی برای هرآنکس که آپیس تازه را بیابد آگهداد نمود. چنین مینماید که گاو آپیس در ۹ شهریور ۵۱۸ پیش از میلاد درگذشته بود و در ۱۸ آبان آنسال به خاکسپرده شد (اگرچه پژوهشتاوپلین Tuplin در ۱۹۹۱ نشان می دهد که گاو دیگری در چندی پس از آن میتوانسته گاوی باشد که داریوش برای جایگزینی آن پاداش پیمان داده بود.) این نشان میدهد که شورش مصریان بر علیه آریانده در گزارش پلیائِنوس در آغاز پادشاهی داریوش نبوده است. به هر روی ، داریوش آریانده را، که شاید همانگون که هرودوتوس گزارش میدهد به نام خویش سکه زده بود، کیفر مرگ داد.
داریوش همچنین ارمغانهایی را به نیایشگاه ایزد نیث در سَیس و پناهگاهِ دینی ایزد اُسیریس در بوسیریس پیشکش نمود و همچنین در آبادی خارکَ در هیبیس در صحرای غربی نیایشگاهی را به ایزد آمون ارمغان داشت که شاید ساختن آن در هنگام فرعون پسامتیکوس دوم (۵۹۵ تا ۵۸۹ پیش از میلاد) آغاز شده بود. داریوش همچنین به کاهنان مصر دستور داد تا وندیدادهای (قوانین) فرعونهای پیشین را گردآوری نمایند. و این رفتار وی نشان میدهد که رفته رفته تعصبهای ذرتشتی وی کاهش یافته بود. در این هنگام بود که داریوش آبراههیی (کانالی) از رود نیل تا دریای سرخ را بکند. که بهراستی کانال سوئز در سدهها پس از آن جایگزین آنشد.
در این باره، در سنگنبشتهئی در دوروی تخته سنگ گرانیتی رُسیرنگ که چارلز دولسپس Charles de Lesseps در ۱۸۶۶ در ۱۳۰ کیلومتری سوئز پیدا نمود با دو کارتوش با نام داریوش نوشتهی زیر به دوزبان پارسی باستان و ایلامی و در پشت تخته سنگ به زبان مصری دیده میشود. (کارتوش نشانی بیضیشکل به مانند مُهرست که نام پادشاه روی آن نوشته میشد) :
داریاووش- خَش- وَزرکآ / داریوش شاه بزرگ
خَش- خَشیانام- خَش - داهی / شاه شاهانِ داهه
اونام - خَش - ئَهیایا / شاه همه نیاشنها (ملتها)
بومییا - وَزرَکایا / در این بوم بزرگ
ویشتاسپَهیا - پو / پور ویشتاسپ
چَ - هخامَنیشیا / از هخامنش
او سپس در بخش پسین این سنگنبشته به نیایش و ستایش اهورمزدا میپردازد و در بخش پایانی مینویسد:
خامَنیشییا / تهاتیی / دارَیَوَاوش / خَش / اَدَم / پارسَ / ئَمیی / هَکا /پا
رسا / مودرایَم / اَگَربایَم / اَدَم / نییَشتایَم / ایمام / یَووییا
ئم / کَتَنَیی / هَکا / پیراوَ / نامَ / راوتَ / تیا / مودرایَئی / دَنووَتیی / اّب
ئی / درَیَه / هَکا / پارسا / اَیتیی / پَساوا / ئیَم / یَووییا / اَکَنییا
اَوَثـا / اَدَم / نییَـشتایَم / ئوتا / ناوا / آیـَتـا / هـَکا / مودرا
یا / تَـرَ / ایمام / یاووییام / اَبیی / پارسَم / اَوَثا / یَثا / مام / کامَ / آهَ
***
شاه داریوش هخامنش گوید: از پارس هستم آمدهام اینجا، بر مصر (مودرایا) چیره شدم / نییَشتایَم (فرمان دادم) تا این آبراهه (یَووییا) را بکَنند از راوتی (رودی) که نامش پیراوَ (نیل) ست و در مصر دنووَ ست (جاری ست) تا به دَرَیهئی (دریائی) که در پارس میآید . پس چون این آبراهه کنده شد چنانکه فرمان داده بودم ، ناوها میروند از مصر از این آبراهه به آبهای پارس. چنان که به کام من بود.
شورشهای پارسها و ساتراپ ساردیس
پس از درگذشت کامبیز، و در درازای هنگامی که ایران به زیر فرمان مغ (بردیا) بود، [اُرُئِتس] که در ساردیس به سر میبرد به هممیهنان خود در ایستادهگی در برابر چیرهگی مادها یاری نداد. افزون بر این او در این چرخهی ناآرام، میتروباتس Μιτροβάτης (مهرپات)، فرماندار داسکیلیوم را بکشت.
داریوش به آریارامنا 𐎠𐎼𐎡𐎹𐎠𐎼𐎶𐎴 (بهیونانی، آریارامنِس Ἀριάμνης) ساتراپ کاپادوک، فرمان داد تا به سرزمین سکاها دربتازد و مردان و زنانشان را به بند برکشد. ساتراپ با سی رزمناو پنجاه پارویه (پـِنتـِرِس πεντήρης) دریا را درنَوردید و بسیاری را به بند گرفت. او حتی برادر پادشاه سکاها، مَرساگِتِس Marsagetes را که به فرمان وی به گناه تبهکاری زندانی شده بود، دستگیر کرد. سکیتاربس، پادشاه سکاها، خشمگین شده، ناسزانامهئی برای داریوش بفرستاد و او نیز به همان شیوه به او پاسخ داد.
سپس داریوش ارتشی در برگیر از هشتصدهزار سپاهی را گردآوری نمود و در درازای پانزده روز از بُسفر و ایستر با پلی شناور به سرزمین سکاها اندرشد. دو پادشاه به نوبت به یکدیگر به خدنگافکنی پرداختند. داریوش چون دید که کمان سکاها نیرومندتر است، به واپس بازگشت و از راه پلها بگریخت و با همه شتاب خود پیش از آنکه همهی ارتشاش به بیرون درشود شماری از دشمن را نابود نمود. هشتاد هزار نفر از سپاهیان او که در اروپا به جای مانده بودند به دست فرمانروای سکاها کشتهشدند. داریوش پس از گذشتن از پلشناور، خانه ها و نیایشگاههای کلکدونیان را به آتش کشید، زیرا آنان کوشیده بودند پلهائی را که او در نزدیکی شهر آنان ساخته بود، در هم بشکنند و همچنین ستایشگاهی را که او به هنگام گذر از پلها برای زئوس دیاباتروس (اهورا مزدا) ساخته بود ویران نموده بودند.
«سپس مهابازو به تراکی درتازید و همهی آن سرزمین و همه تبارهای آن سرزمین را به زیر فرمان پادشاه ایران درآورد»
پایونسیها Παίονες دولتشهری در باختر تراکی و در شمال مقدونیه باستانی ببش از هرکجا در نبرد با مهابازو آسیب پذیرفتند . او سرزمین آنها به چنگ گرفت و برخی از آنان را به آسیای خرد (آناتولی) بکوچانید. هوتن (به یونانی اوتانس) که داریوش "فرماندهی سپاهیان کرانهدریا" را به او داده بود به یاری مهابازو آمد، و درست پیش از ترک ساردیس در نزدیکی ۵۱۰ پیش از میلاد . توانست بیزانتیوم و کلکدون ( شهرهای کلیدی بسفر)، سپس آنتاندروس Ἄντανδρος در تروآس Τρωάς ، و به فرجام، میانابهای لیمنوس Λῆμνος و ایمبروس Ίμβρος را به دست آورد.
بهدست آوردن سرزمین تراکی از برای دارائی راهبردی آن برای توانائی ایران دستآوردی بزرگ بود، چراکه این سرزمین از دید ذخایر کالاهای راهبردی بسیار بارور بود. داریوش به هیستیائوس Ἱστιαῖος فرمانروای میلتوس بخشی از تراکی، در نزدیک میرکینوس Μύρκιννος، را از برای وفاداری او به وی پاداش داده بود. هیستیائوس بر سر آن بود که در آنجا شهری را برپا کند. اما اندکی از آن پس، مهابازو نگرانی خود را از افزایش توانائی هیستیائوس به داریوش چنین گزارش نمود؛ «این سرزمین با کانهای نقره و الوار فراوان برای ساخت کشتی و پاروسازی جائی بسیار پر ارزش است. و دارای مردمانی پرشمار، هم از یونانیها و هم از دیگر تبارها است.» داریوش رای اورا پذیرا شد و هیستیائوس را به ساردیس فراخواند و به همراه خویش به شوش آورد و به وی جایگاه «رایزن» و «همنشین سفره» را ارزانی نمود. کانهای نقرهی کوه کارمانیون Καρμάνιον در تراکی بهراستی خوب شناخته شده بودند و به توانمندی خزانهی داریوش بس افزودند.
ὅρους ἀνεῖλον πολλαχῇ πεπηγότας,
πρόσθεν δὲ δουλεύουσα, νῦν ἐλευθέρα.
πολλοὺς δ᾽ Ἀθήνας, πατρίδ᾽ εἰς θεόκτιτον,
ἀνήγαγον πραθέντας, ἄλλον ἐκδίκως,
ἄλλον δικαίως, τοὺς δ᾽ ἀναγκαίης ὑπὸ
بسیاری از نشانههای مرزی زمین برداشته شد،
پیش از آن او بردهیی بود اما اینک آزاد،
و بسیاری از بهدور فروخته شدهها را
او را که به بیداد فروخته شده بود،
و آن کس را که به داد و دیگران را که گریخته بودند
به خانه، به آتنِ ایزدیساخته، بازگردانیدم
سولون برای خرسندنگاه داشتن مهینان، مردمان را برپایهی اندازهی مدیمنو μέδιμνοι یا بارخرمن، که در دولت شهرهای هلا از نزدیک به ۵۲ کیلو در اتیکا تا ۷۱ کیلو در پلوپنزی وزن داشت؛ به چهار گروه ردهبندی نمود: یکم، مردانپانصدمدیمنو (پنتاکوسیومِدیمنوی πεντακοσιομέδιμνοι که در آمد سالانه شان به اندازهی پانصد مدیمنوی بود.) دوم ، سواران ( ئپیس ιππείς که درآمد سالانه شان سیصد مدیمنوی بود - تریاکوسیومِدیمنوی τριακοσιομέδιμνοι) . سوم، گاوخیشداران (زِوگیتای ζευγίται که درآمدشان دویست مدیمنوی بود -- دیاکوسیومدیمنوی διακοσιομέδιμνοι . به باور الیسون بورفورد Alison Burford. زوگیتای از رده های سپاهیان نیزه دار یا ئوپلایت ὁπλίτης بودند که زمینشان به دست کم به پهناوری پنج هکتار ، یا ۵۵ پلِثِرا πλέθρα بود که نیاز به خیشکاری دوگاوه داشت). چهارم. کارگران (ثِتس θήτες که درآمدشان کمتر از دویست مدیمنوی بود). جایگاههای کارهای دولتی برپایهی بالائی رده بهشهروندان داده میشد، هرکه توانمندتر و مهینتر بود کار دولتی بهتری میداشت، و کارگران نمیتوانستند هیچگونه جایگاه دولتی را داشته باشند، هرچند آنها میتوانستند در نشست همگانی (اکلسیا ἐκκλησία، مجلس) آمده و رای بدهند. به گمان برخی از پژوهشگران این سولون بود که رایزنگاه چهارصدتن (یا بوله βουλή ) را برپاساخت که برنامهی بارههای رأیگیری در نشست همگانی را بر میگزید. برخی دیگر برآنند که رایزنگاه در پساتر پدیدآمد.
با این همه- بهینسازهگیهای سولون آرامشی را به همراه نداشت و اتیکا هنوز در جوش و خروش و ناآرامی به سر میبرد. زیرا که ردهی مهینانِ کهنِ آتن، ناخرسند از آن بودند که سولون در بهینسازهگیهایاَش زیاده تندروی نموده است و از توانائی آنها به بسیار کاسته است از سوی دیگر تنگدستان برآن بودند که بهینسازهگیهای سولون بهاندازهئی بسا نبوده و تنها بهینسازهگیئی نمایشی بوده است، چرا که پخشار توانمندی را به گونهیی بنیادین دگرگون نساخته است. در این میان خاندان توانمند و مهین آلکمِئونید Ἀλκμαιωνίδαι که در روزگار سولون توانسته بود از تبعید به آتن بازگردد هوادار بهینهتر-گردانی بهینسازهگیهای سولون بود. به فرجام، یکسال پیش از چیرهگی کوروش بر لیدی، پیسیستراتوس Πεισίστρατος که از مهینان تبعیدی از آتن بود از این ناآرامیها بهره گرفت و فرمانروائی آتن و سرزمینهای پیرامون آن، در اَتیکا، را با یاری تنگدستان به زور به دست گرفت.
![]() |
| بزرگان هخامنش |
پیسیستراتوس به زودی شیوهی خودکامهگی در پیش گرفت، اگرچه در روزگار دراز فرمانروایی وی آتن از توانائی اقتصادی بسیار برخوردار گشت و این توانمندی آن دولت شهر را به نیرومندترین دولت شهر در هلا بگردان نمود. داستان این دستآورد این بود که اینک با پیروزیهای کوروش بازاری یکپارچه و بزرگ برای کالاهای آتن پدیدار آمده بود، چراکه کوروش بر بسیاری از دولتشهرهای توانمند و رقیب آتن در ایونیا چیره گشته بود. و پیسیستراتوس که اینک شاهنشاهی بزرگ ایران را در همسایهگی داشت از این بهنگامی بهره گرفت و با دادن وام به کشاورزان، آنها را به کشت کالاهای کشاورزی پرخواستار مانند زیتون و روغنزیتون تشویق نمود.
باید در دید داشت که تا پیش از چیرگی کوروش بر لیدی و ایونیا، جنگ و ستیزهای دولت شهرهای ایونیا باهم و با همسایگانی مانند کاری و لیدی کاشتن زیتون را از دیدگاه بازرگانی بسیار پربیم ساخته بود، زیرا رسیدن این درخت به باروری ده سال به درازا می کشد و بنابراین سرمایهگذاری در کشت آن در پیرامونی ناآرام نمی توانست سود آور باشد. اما اینک شاهنشاهی ایران با از میان بردن کشورهای ستیزهجویی مانند بابل و آشور و لیدی و دولت شهرهای ایونیا پیرامونی آرام و نابیمناک برای سرمایهگذاریئی بیدردسر پدید آورده بود. و اینک این سرزمین پهناور همسایه اشتهائی بسیار برای فرآوردههای آتن داشت. چنین بود که آتن اینک صادر کنندهی بزرگ کالاهای کشاورزی مانند روغنزیتون و شراب شده بود . و این ثروت به او پروا میداد تا در برنامههای بزرگ ساختمانی و فرهنگی مانند ساختن نیایشگاههایی بزرگ برای ایزدانی مانند زئوساولیمپیوس، آپولو پایثیوس، و دوازده ایزد (زئوس، هرا، پوزیدون، دِمِته، آپولو، آرتِمیس،هفائِستوس، آثنا، آرِس، آفرودایته، هِرمِس، هِستیا) و همچنین ساختوستآبرسانی که آبی پاکیزه را به آتن میرسانید، سرمایهگذاری نماید. ساختورزهای (صنایع) دیگری مانند ساختورزهای روغنکشی و کوزهگری در روزگار پیسیستراتوس رشد بسیار نمود، زیرا ترابری فرآوردههای کشاورزی به خُمهای بزرگ نیاز داشت که کارگاههای کوزهگری آنها را میساختند.
پیش از فرمانروایی خودکامهی پیسیستراتوس، آتن به شیوهی تبارفرمانی (اولیگارشی) بهدارش میشد (اداره میشد) . همانگونه که گفتیم وی، سرتبار یکی از خاندانهای مهین (اشرافی) آتن بود که به هنگام بروز چالشی میان تبارهای آتن فرمانروایی را به زور به دستآورده بود. او، به نوشتهی هرودوتوس، شماری بسیار از آتنیها را وادار به گریز و یا مانند خاندان آلکمِئونید به کوچ دوریک (تبعید) واداشت. اگرچه ارستوتل (ارسطو) در شهرگاری آتن (به یونانی آثنایون پولیتِئیا Ἀθηναίων πολιτεία) مینویسد:
بر پایهی آنچه گفته شده فرمانروایی پیسیستراتوس میانهرو و بیشتر بر پایهی وندیدادِ شهرگاری و نه خودکامگی بوده است او به همه چیز رفتاری به مدارا و مهربان داشت و او با بِذهکاران بخشنده بود و افزون برآن به تنگدستان برای ساختورزیهایشان وام پولی میداد. (...)
و دربسیاری بارههای دیگر نیز به هنگام فرمانروائیاَش به مردمان آزار نرسانید و همواره برای آشتی میکوشید و آرامش را پاس میداشت؛ چنانکه مردم میگفتند خودکامگی پیسیستراتوس روزگار زرین کورُنوس Κρόνος بود. چراکه در پساتر پسرش جانشین او شد و رانگاری (حکومت) بس سختگیرتر شد.
پیسیستراتوس کهنسال در ۵۲۷ پیش از میلاد، پنجسال پیش از برتخت پادشاهی نشستن داریوش درگذشت و دوپسر او ئیپیاس Ἱππίας و ئیپارکوس Ἵππαρχος; باهم به جانشینی او رسیدند. به نوشتهی ارستوتل:
اینک بارههای فرمانروائی از برای جایگاه و سنهایشان، به زیر فرمان ئیپارکوس و ئیپیاس درآمد، اما این ئیپیاس بود که چون بزرگسالتر بود و به یک کشورران میماند و در نهاد فرزانهتر بود، سکانداری (حکومت) کشور را بهدست گرفت. ازسویی دیگر، ئیپارکوس شیفتهی خوشگذرانی و تنبارگی بود و به سرود و سرایش دلبستهگی داشت، و او بود که سرودهسرایانی مانند آناکرئون Ἀνακρέων و سیمونیدس Σιμωνίδης را به آتن آورد.
ازآن پس، خودکامهگی وی بس سختگیرانه گشت ؛ زیرا کیفرهای به دوریکراند (تبعید) و کشتنهای پرشمار ئیپیاس به کینجوییِ برادرش، وی را به همهکس بدگمان و تلخخوی نموده بود.
به راستی، در داوری من آلکِمئونید بیش اُرمودیوس و اریستوگیتون در رهایی آتن نقش داشتند، زیرا آن دوتن با کشتن ئيپارکوس تنها دیگر-بازماندگان تبار را به خشم برانگیختند، بدون آنکه به هیچگونه، زورگویی آنان را به زیر لگام کشند. حال آنکه به راستیِ آشکار آلکمئونید با کُنش خود آزادی را بیاورد.
پناهندگی ئیپیاس پادشاه آتن به بارگاه داریوش در شوش
به هر روی، پس از چهارسال تلاش کلِیسثینس Κλεισθένης سرتبار خاندان الکمئونید توانست با دادن رشوهئی به پیشگوی نیایشگاه آپولو در دلفی اسپارتها را به یاری خود بیاورد . اسپارت همیشه دوپادشاه از دوتبار آگیادای Ἀγιάδαι (به انگلیسی Agiads) و ئوریپونتیدای Εὐρυποντίδαι (به انگلیسی Eurypontids) را به همزمان برتخت پادشاهی داشت. چنین بود که «هم-پادشاه» اسپارت کلئومنس Κλεομένης، از دودمان آگیادای، به یاری کلیسثینس آمد و توانست ئیپیاس را در ۵۱۰ پیش از میلاد از آتن بیرون نماید و، چنانکه خواهیم دید، ئیپیاس به نزد آرتافرنه (برادر داریوش از سوی پدر)، ساتراپ ساردیس گریخت، داریوش آرتافرنه را به فرمانداری کرانههای آسیائی دریای مدیترانه برگمارده بود.
در سرانجام، ئیپیاس به دربار داریوش درشوش پناهنده شد. اگرچه در آتن بسیاری از مهینان و توانمندان آتن هنوز هوادار او بودند و او امیدوار بود که با یاری داریوش لگام فرمانروایی آتن را به دیگر بار به دست گیرد. باهوده ست که در اینجا گفته شود که «هم-پادشاه» دیگر اسپارت دماراتوس Δημάρατος، از دودمان ئوریپونتیدای، مانند ئیپیاس، هوادار ایران بود و نزدیک به همیشه راهکارهای کلئومنس را نمیپذیرفت و چنین شد که سرانجام به دوریک (تبعید) فرستاده شد و به دربار خشایارشاه پناهنده شد و به همراه او در "جنگهای دوم ایران" در یونان شرکت نمود.
ἀπικομένων δὲ τῶν ἀγγέλων ἐς τὰς Σάρδις καὶ λεγόντων τὰ ἐντεταλμένα, Ἀρταφρένης ὁ Ὑστάσπεος Σαρδίων ὕπαρχος ἐπειρώτα τίνες ἐόντες ἄνθρωποι καὶ κοῦ γῆς οἰκημένοι δεοίατο Περσέων σύμμαχοι γενέσθαι, πυθόμενος δὲ πρὸς τῶν ἀγγέλων ἀπεκορύφου σφι τάδε: εἰ μὲν διδοῦσι βασιλέι Δαρείῳ Ἀθηναῖοι γῆν τε καὶ ὕδωρ, ὁ δὲ συμμαχίην σφι συνετίθετο, εἰ δὲ μὴ διδοῦσι, ἀπαλλάσσεσθαι αὐτοὺς ἐκέλευε.
هنگامی که فرستادگان به ساردیس آمدند و دربارهی آنچه که در گمارششان بود سخن گفتند، آرتافرنه، پسر هیستاسپ، فرمانروای ساردیس (ساردیون اِپارخوس Σαρδίων ὕπαρχος) از آنها پرسید: "شما که هستید و در کجا زندگی میکنید؟ چه کسانی میخواهند با ایران به هموندی درآیند؟" هنگامی که فرستادگان به او آگهدادهایی را که میخواست به پاسخ گفتند. برآیند پاسخ وی به آنها این بود که اگر آتنیها به شاه داریوش آب و خاک دهند او با آنها به هموندی درخواهد آمد، و گرنه، فرمان وی اینست که آنها بازگردند.
از نوشتهی هرودوتوس به روشنی آشکارست که فرستادگان آتن بَروند (شرط) آرتافرنه را پذیرفتند و آتن آب و خاک خودرا به زیر سرپرستی ایران نهاد. اگرچه امیلی کوهرت Amélie Kuhrt ، اُرلین Orlin ، بالسر Balcer ، لازنبی Lazenby ویزنهوفر Wiesehöfer ، اسکاخرمایر Schachermeyer و هولادی Holladay به برازای (اهمیت) این پیمان در نوشتهی هرودوتوس گواهه دادهاند، اما برای بسیاری از پژوهشگران باختر و همچنین ایرانیکای آقای یارشاطر (که نگاه اروپا کانونی تاریخ نویسان اروپائی را چشم بسته میپذیرند) فرمانبرداری آتن از ایران گران میآید و در بارهی آن یا خاموش میمانند و یا که میکوشند تا از هنایش آن بکاهند.
فرستادگان آتن از آلکمئونیدها بودند که از دمکراتها بودند. چنانکه در نبرد ماراثُن خواهیم دید، به نوشتهی هرودوتوس؛ گروهی گمان میبردند که آلکموئونیدها به هواداری از نیروهایی ایران با سپرهای خود به آنها نشانههای رمز میفرستادهاند تا آنها را به پیروزی یاری دهند. و این میتواند برای دریافت معمای ماراثُن کلیدی مهین باشد. به هر روی هرودوتوس چنین ادامه میدهد:
οἱ δὲ ἄγγελοι ἐπὶ σφέων αὐτῶν βαλόμενοι διδόναι ἔφασαν, βουλόμενοι τὴν συμμαχίην ποιήσασθαι. οὗτοι μὲν δὴ ἀπελθόντες ἐς τὴν ἑωυτῶν αἰτίας μεγάλας εἶχον.
فرستادگان به رایزنی با یکدگر پرداختند و چون دلخواست به هموندی داشتند، آنچه را که از آنها خواسته شده بود پذیرفتند . آنان سپس بازگشتند و بر پایهی آنچه که کرده بودند بسیار سرزنش شدند.
به هرروی به نوشتهی هرودوتوس، نیروهای اسپارت به فرماندهی کلئومِنِس، «هم-پادشاه» آن سرزمین تا به الوسینا Ἐλευσῖνα و بوئیـُتو Βοιωτοὶ پیشروی نمودند و سرزمینهای اُینوین Οἰνόην و ئیسیاس Ὑσιὰς را در مرز اَتیکی Ἀττικῆς (اَتیکا) گرفتند. در این هنگام خالکیدِیسها Χαλκιδέες از سویی دیگر به اتیکا درتاختند و اینک دشمنان گرداگرد آتن را فراگرفته بودند که ناگهان، به نوشتهی هرودوتوس، در نخست کورینثیها Κορίνθιοι و بیدرنگ پس از آنها دیماراتوس Δημάρητος «هم-پادشاه» دیگر اسپارت، که تاکنون با فرماندهی «هم-پادشاه» دیگر، کلئومنس، همراهی مینمود، پیبردند که آفندشان راهکاری درست نیست و زینروی نیروهایشان را به واپس کشیدند! هرودوتوس نمیگوید که چرا آنها به این برآیند شگفتیزا رسیدند. اما به آشکار پیداست که آنها میباید هشداری هراسداد (اولتیماتوم) از آرتافرنه به پشتیبانی از آتن، که در آنک "آب و خاک" آن سرزمین را از آن ایران میدانست، دریافت نموده باشند.
بسیاری از مردمان هلا، در سدههائی پیش ازچیرگی کوروش بر لیدی و ایونیا، به آسیایخرد (ترکیهکنونی) کوچیده و در کرانههای باختری دریای مدیترانه، در همسایگی لیدی و کاریا، آبادیهای ایونیا را برپا نموده بودند. آنها پس از چندی در نبرد با سرزمین همسایهشان، کاریا، پیروز شدند و در آن هنگام "سازمان هموندی یونیا" (به یونانی کوینون یونون κοινὸν Ἰώνων) را برپا ساختند. به نوشتهی هرودوتوس دولتشهرهای این پیمان هر ساله در پَنیونیون Πανιώνιον (یونان بزرگ)گرد هم میآمدند تا جشن پَنیونیا را برپا بدارند.
همانگون که در بخش شاهنشاهی کوروش بزرگ دیدهایم، وی در سال ۵۴۷ پیش از میلاد، بر لیدی که دارای شهروندیئی جهانشهری cosmopolitan بود چیره گشت. وی ایونیا و لیدی را ساتراپی اِسپردا Sparda نام نهاد. فرهنگ سرزمین ایونیا Ἰωνία که کروزوس، پادشاه پیشین لیدی، شهرهای آنها را به زیر فرمان خود آورده بود از فرهنگ لیدی هنایشی ژرف گرفته و از فرهنگ هلا در آنسوی دریایاژه جدا گشته بود. پس از اینکه کوروش بر ساردیس چیره شد، "سازمان هموندی یونیا" نمایندگانی برای گفتوگو در بارهی روابطشان با ایران به نزد وی فرستاد. کوروش پیشنهادهای آشتی آنها را رد نمود و تنها با ملیتوس که سرپرستی ایران را پذیرفت از در آشتی درآمد و دولتشهرهای دیگر را به زور به اسپردا پیوست نمود.
آنها در آن هنگام که هنوز از بند وابستگی به خودکامهگیئی پلید آزاد بودند، با رفتاری بیهوده که از لیدیائیها گرفته بودند با جامه هایی سراپا بنفش ، نه کمتر از هزارتن، گردنفرازانه ، خشنود از آرایهی زیبای موهایشان، آغشته به روغنهایی عطرآگین که به سختی ساخته میشد، در رفت و آمد بودند.
در پادشاهی داریوش ایونیا که در سنگنبشتهی او در بیستون یاونا Yaunâ خوانده میشود و اینک ما یوناناَش میخوانیم، پیرامونی ساوینی (مالیاتی) در میان دیگر بخشهای ساوینی ایران بود که به نوشتهی هرودوتوس در برگیر سرزمینهای پامفیلیا Παμφυλία، لیکیا Λυκία، مگنسیا Μαγνησία، اَیولیا Αἰολία، ملیا Μελία و کاریا Καρία بود. ایونیائیها مردمانی ستیزهجو و بیآرام بودند که همواره در جنگ و ستیز با یکدگر بهسر میبردند. آرتافرنه ، برادر داریوششاه و ساتراپ ساردیس، شهریکه اینک پایتخت شاهنشاهی ایران در باختر بود، نگران از این بود که این ناآرامیها وکشمکشها میتوانند پیچیده شوند و پیآمدهای ناگوار آنها چه از دید کاهش درآمدهای ساویانه (مالیاتی) و چه از دید برانگیزاندن جدائیخواهی در میان این سرزمینها برای شاهنشاهی ایران آسیبزا باشد . چنین بود که وی در پیرامون سال ۵۰۰ پیش از میلاد در نشستی با بزرگان و مهینان این سرزمینها، که بسیاری از آنها آزمند به دست آوردن توانائی و گسترش سرزمینهای خود بودند، دیدار نمود، و آنها را وادار به بستن پیمانی باهم نمود تا که از ستیزه و نبرد با یکدگر دست برکشند.
از سوی دیگر مهابازو (مگابازوس)، اسپهبد دلیر داریوش، که توانسته بود بر ثراکی و کانهای زر آن سرزمین چیره شود و همچنین مقدونیه را نیز به زیر فرمان شاهنشاهی داریوش درآورده بود، و اینک به پاداش داریوش او را به ساتراپی داسکیلیون Δασκύλιον (هلسپونت در فریجیا) برگمارده بود ؛ به هیستیائوس Ἱστιαῖος فرماندار ایونائی میلتوس Μιλήσιος در ایونیا بدگمان شده بود. چنین بود که او به داریوش شاه اندرز داد که وی را از فرمانداری میلتوس برکنار نماید. داریوش هیستیائوس را که در نبردش با سکاها، در آغاز پادشاهیاَش، از او یاری گرفته بود، بس گرامی میداشت و به او بسیار مهربان بود. چنین بود که او را که سری پر شور و نیرنگ باز داشت به شوش فراخواند و به او جایگاه مهین رایزنی به پادشاه را داد. به پیشنهاد هیستیائوس، در این جایگاه بود که داریوش برادرزادهی وی اریستاگوراس Ἀρισταγόρας را به جانشینی او به فرمانداری میلتوس برگزید.
در سال ۴۹۹ پیش از میلاد ، اریستاگوراس Ἀρισταγόρας ، فرماندار تازهی شهر میلتوس، بکوشید تا با یاری شهرهای همسایه خود شهر ناخسوس Νάξος را که بهپاخاسته بود بهزیر فرمان خود درآورد، او با پیشنهادی به نزد آرتافرنه آمد که به گفتهی او بسیاری از دولتشهرهای یونان را به زیر فرمان ایران مینهاد.
داستان این بودکه مردمان ناخسوس برخی از توانمندان و مهینان آن میانآب (جزیره) را در خیزش خود به بیرون رانده بودند، وآنان برپایهی پیوندهایدوستانهشان با هیستیائوس، برای درخواست یاری به نزد آریستاگوراس آمده بودند. چنین بود که آریستاگوراس با پیشنهاد خود به آرتافرنه روی آورد و گفت: «شما نه تنها خود ناخسوس، که بل میانابهای دیگر کیکلادس Κυκλάδες (به انگلیسی Cyclades)؛ مانند پاروس و آندروس را هم به شاهنشاهی ایران افزوده خواهید نمود. سپس با داشتن کیکلادس به آوند پایگاه نیروهای خود، دیگرهیچ دشواری برای آفند به اوبویا Εὔβοια (به انگلیسی Euboea) نخواهید داشت.» اوبویا دومین میانآب بزرگ در یونان اروپا ست.
با پذیرش داریوش، آرتافرنه نیروی بزرگی را گردآوری نمود و مهابازو «پسر عموی داریوش و خودش» را به فرماندهی آن لشگر برگمارد. اگرچه به زودی آریستوگراس که گمان میداشت که میتواند از ناآشنائی مهابازو با میانآبهای دریای اژه و راههای دریائیآن به سود خود بهره گیرد دریافت که مهابازو سرداری کارآمد و تواناست: چنین بود بهترین کاری که میتوانست انجام دهد این بود که مهینان ناخسوس را در دژی رها کنند. و به میلتوس بازگردند .
این کارزار شکست خورده بود و هیچ دستآوردی نداشت. اینک از بیم کیفردادِ داریوش شاه، از برای شکستن پیمان آشتی آرتافرنه، به اندرز و دسیسهی عمویش هیستیائوس، شورشی را درمیان مردمان شهرهای ایونیا برانگیخت و آنها را بر آن داشت که فرمانروایان ایرانی خود را برکنار کنند. در پاسخ ، بسیاری از شهرهای ایونیا بشوریدند و رهبران ایرانی خود را به بیرون رانند.
آریستاگوراس بیم از آن داشت که دیری نخواهد پائید که داریوششاه در پاسخ و کینجویی به کیفرداد وی نیرو خواهد فرستاد. از سویی دیگر، هیستیائوس، که به نوشتهی هرودوتوس از ماندن در دربار داریوش، هرچندکه جایگاهِ ارجمندِ رایزنی پادشاه را داشت، افسرده و دلتنگ بود در پیامی به برادرزادهاَش، او را بهخیزش برمیانگیزانید. به نوشتهی هرودوتوس ، او آن پیام را بر رویسر تراشیده شدهی بردهئی خالکوبی نمود که سپس با روئیدن مو از دید "چشم و گوش"های داریوش پنهان ماند . و هنگامی که آن پیامرسان به نزد آریستوگراس آمد موهایش را تراشیدند و پیام را خواندند. اگرچه این داستان هرودوتوس تا اندازهئی افسانهئی شاخ و برگ دار ست، اما پیداست که همانگون که اسپهبد مهابازو می پنداشت او به راستی سر خرابکاری داشت و شاید در پیام خود از برنامههای داریوش در بارهی آفند او به آتن و دیگر شهرهای هلا آگهداد فرستاده بود.
به هرروی چنین بود که آریستاگوراس به اسپارت رهسپار شد و از «هم-پادشاه» اسپارت، کلومنس Κλεομένης، درخواست یاری نمود. هنگامی که پادشاه اسپارت از دوری راهی که ارتشاَش برای پشتیبانی از ایونیها میباید در نوردد آگاهییافت ، درخواست وی را برای یاری رد نمود. راستی اینست، که همانگونه که در نبرد ماراثُن خواهیم دید، چنین مینمود که اسپارت همواره از درگیر شدن با نیروهای ایران دوری میگزید.
آریستاگوراس ، که اینک از پشتیبانی اسپارت نومید شده بود، برای درخواست کمک به آتن رویآورد. آتنیها از بیم آفند دیر یا زود ایران، که میتوانست از ایونی به هلاس Ελλάς ( گرائکا Graecia به لاتین) گسترش یابد و دستنشاندگی آنان را به زیر فرمان ایران استوارتر سازد، وابستگیئی که فرستادگانشان در دربار ارتافرنه به آن تن درداده بودند، برآنشدند تا از وی پشتیبانی نمایند.
به آتش کشیدن ساردیس
ناوگان ایونی با پشتیبانی رزمناوهای آتن و اِرتِریا Ερέτρια ، در سال ۴۹۹ پیش از میلاد به سمت اِفِسوس درنوردیدند. کشتیهایآنها در بندر کورِسیا Κορησσία پهلو گرفتند و سپاهیان آتن پس از پیاده شدن از ناوها با دنبالهگیری از بستر رودخانه کایستروس Κάϋστρος بهسوی ساردیس پیشروی نمودند و در آنجا با ایستادگی و پایداریئی اندک از سوی نیروهای غافلگیرشدهی آرتافرنه که ارتشی پادگانی نداشت روبرو شدند، و این به آنها پروا داد تا به ژرفای شهر و ارگ ساتراپی پیشروی نمایند ، سرانجام نیروهای یونان با سپاهیان آرتافرنه (ساتراپ ساردیس) که از ارگشهر پدافند مینمودند ، درگیر شدند و بهزودی دریافتند که توانائی دستیابی وچیرهگی بر ارگ را ندارند، چنین بود که شهر را به آتش کشیدند و سپس در برابر پاتک نیروهای آرتافرنه به سمت اِفِسوس به واپس نشستند.
اینک آرتافرنه که توانسته بود نیروهای خود را به دیگربار گردآوری و سازمان دهد برآنان سهمگینانه درتازید و شماری بسیار از آنان را به خاک و خون در افکند، که در میان کشتهشدگان فرماندهی نیروهای ارِتریا هم بود. تنها شماری اندک از بازماندگان سپاهیان ایونیا و هموندان آتنی و ارتریائی آنها توانستند به شهرهای همسایه بگریزند و پناهنده شوند. با این همه آشکاربود که اگر داریوش شاه از به آتش کشیدن ساردیس آگهی مییافت این گناه آتن برای وی نابخشودنی میبود. به نوشتهی هرودوتوس :
βασιλέι δὲ Δαρείῳ ὡς ἐξαγγέλθη Σάρδις ἁλούσας ἐμπεπρῆσθαι ὑπό τε Ἀθηναίων καὶ Ἰώνων, τὸν δὲ ἡγεμόνα γενέσθαι τῆς συλλογῆς ὥστε ταῦτα συνυφανθῆναι τὸν Μιλήσιον Ἀρισταγόρην, πρῶτα μὲν λέγεται αὐτόν, ὡς ἐπύθετο ταῦτα, Ἰώνων οὐδένα λόγον ποιησάμενον, εὖ εἰδότα ὡς οὗτοί γε οὐ καταπροΐξονται ἀποστάντες, εἰρέσθαι οἵτινες εἶεν οἱ Ἀθηναῖοι, μετὰ δὲ πυθόμενον αἰτῆσαι τὸ τόξον, λαβόντα δὲ καὶ ἐπιθέντα δὲ ὀιστὸν ἄνω πρὸς τὸν οὐρανὸν ἀπεῖναι, καί μιν ἐς τὸν ἠέρα βάλλοντα εἰπεῖν [2] ‘ὦ Ζεῦ, ἐκγενέσθαι μοι Ἀθηναίους τίσασθαι,’ εἴπαντα δὲ ταῦτα προστάξαι ἑνὶ τῶν θεραπόντων δείπνου προκειμένου αὐτῷ ἐς τρὶς ἑκάστοτε εἰπεῖν ‘δέσποτα, μέμνεο τῶν Ἀθηναίων.’
هنگامی که به داریوش گزارش داده شد که آتنیها و ایونیها ساردیس را گرفته و به آتش کشیدهاند و این آریستوگراسِ میلتوس بوده که سرکردهگی شورش را در بهانجام رسانیدن برنامهاش برگمار داشته ست، گفته شده است، که او در نخست ایونیها را به هیچ درنشمرد زیرا از این آسودهسر بود که آنها از برای شورششانبدون کیفر نخواهند ماند . اگرچه داریوش پرسید که این آتنیها دیگر که هستند؟! و پس از آنکه پاسخاش را شنید کمان خویش را بخواست و کمان برگرفت و خدنگی برآن بنهاد و به سوی آسمان رهایش نمود و با اوجگیری تیر چنین نیایش نمود"اُ ای اهورا! برمن کینخواهی از آتنیها را روا بدار!" سپس او به یکی از پیشکاران خود فرمان داد که همیشه به هنگامی که میز شام در برابر او چیده میشود سه بار بگوید: " «خدایگانا، آتن را به یاد آر!»
آریستاگوراس با همهی این شکست بزرگ و از دستدادن شماری بسیار از سپاهیاناَش، اینک راهی به جز پیگیری ستیزهی خویش با ایران در برابر نداشت، چراکه میدانست که روزهای سرنوشت او اینک به شُمُر افتاده ست و به دیر یا زود کیفرداد داریوش در راه خواهد بود. این او بود که شورشهای قبرس و تراکی و برخی دیگر از سرزمینهای همسایه مانند کاریا و کائُنوس را برانگیزانید. یکی از این ناآرامیها، به ویژه، شورش قبرس به رهبری اُنِسیلوس Ὀνήσιλος، پادشاه دولت-شهر سالامیس، بود. قبرس پایگاه دریائیدوربرنامهئیکی (استراتژیک) بود، که کامبیزشاه پسر کوروش برپا ساخته بود، شورش قبرس نگرانی ستاد فرماندهی نیروهای ارتش ایران را برانگیخت. اگر قبرس بهدست شورشیان میافتاد راه نیروی دریائی ایران به سوی ساتراپی مصر بریده میشد و پدافند از فنیقیه دچار سستی و آسیبپذیر میشد. آریستاگوراس بخشی از ناوگان خود را برای پشتیبانی از قبرسیها فرستاد ، اما نیروهای داریوش در ۴۹۷ پیش از میلاد ارتش قبرس را درهم شکستی سختداد و اُنسیلیوس در این نبرد کشته شد.
داریوش سپس در ۴۹۶ پیش از میلاد، سهتن از دامادهای خود؛ داوریس (به یونانی داوریسین Δαυρίσην)، هیمای (به یونانی ئیمائس Ὑμαίης) و هوتن (به یونانی اُتانس Ὀτάνης) را به فرماندهی سه لشگر برای سرکوبی شهرهای شورشی ایونیا، و کاریا ، شهرهایی که از دولت-شهر مالیتوس به رهبری آریستاگوراس پشتیبانی میکردند، فرستاد.
(داوریس داو به میانای داغ است که درپارسی کهن داگ بوده است، که در سانسکریت نیز داوَ दाव به میانای داغ ست. رسین به میانای نیزه است در سانسکریت ریس रिष् به میانای زخم و زخمیکردن ست. ریس همچنین به میانای خشم و قهر و غضب آمده است. پس داوریس یا داوریسین به میانای نیزه آتشین است. هیمای با هیمه در فارسی امروز به میانای چوبآتشزای خویشاوند ست हिम در سانسکریت نیز به میانای برخی از چوبهامانند چوب گیلاس وحشی هیمالیا و چوب سندل (صندل) است. اگرچه به میانای ماه و مروارید و گل لوتوس و برف نیز میباشد و بنابراین میباید با درخشندگی وروشنایی درپیوند باشد به ویژه اینکه هیم آپاها हिमापह به میانای آتش است و هیماگو हिमगु و هیماتویس himatvis - हिमत्विष् به میانای ماه است و هیماراتی हिमाराति به میانای خورشید ست و هوتن یا هورتن به میانای خورشید پیکر یا خوشپیکر است).
داوریس سپاهیان ایران را به ئِلسپونتوس Ἑλλήσποντος یا هلسپونت (تنگه داردانل) رسانید و در آنجا پنج شهر را بدون رویارویی با ایستادگیئی سخت از سوی نیروهای پدافند بازپس گرفت. نیروهای هیمای در کرانهی پروپونتیس Προποντίς ، یا دریای مرمره، در سوی خاوریِ نیروهای داوریس به پیشمیرفتند. داوریس که اینک به سوی پاریوم Πάριον درمیتازید، در میانهی راه از شورش کاریائیها آگهی یافت و برای سرکوبی آن راه خویش را به سوی کاریا بگردانیدند، و با فرستادن پیامی به هیمای از اوخواست که با نیروهایش به سوی باختر آمده و جای او را در میدان نبرد هلسپونت بگیرد. هیمای این خواسته را به جایآورد و شهرهای پیرامونی سرزمین ایلیوم را، در جنوب دهانهی تنگهی داردانل و شمالباختری کوهستان آیدا بازپس گرفت، هیمای اندکی پس از آن بیمار شد و درگذشت. سومین لشگر ایران ، به فرماندهی هوتن و آرتافرنه، که پس از دولشگر پیشین به پیشروی پرداخت ، توانست بر کلازومنه Κλαζομεναί در ایونیا که از تولیدکنندگان کلان روغنزیتون بود چیره شود و سپس شهر کیم Κύμη در آیولیُس Αἴολος در نزدیکی لیدی را به زیر فرمان آورد.
به نوشتهی هرودوتوس:
καί κως ταῦτα τοῖσι Καρσὶ ἐξαγγέλθη πρότερον ἢ τὸν Δαυρίσην ἀπικέσθαι: πυθόμενοι δὲ οἱ Κᾶρες συνελέγοντο ἐπὶ Λευκάς τε στήλας καλεομένας καὶ ποταμὸν Μαρσύην (...) μετὰ δὲ παρεόντων καὶ διαβάντων τὸν Μαίανδρον τῶν Περσέων, ἐνθαῦτα ἐπὶ τῷ Μαρσύῃ ποταμῷ συνέβαλόν τε τοῖσι Πέρσῃσι οἱ Κᾶρες καὶ μάχην ἐμαχέσαντο ἰσχυρὴν καὶ ἐπὶ χρόνον πολλόν, τέλος δὲ ἑσσώθησαν διὰ πλῆθος. Περσέων μὲν δὴ ἔπεσον ἄνδρες ἐς δισχιλίους, Καρῶν δὲ ἐς μυρίους.
چنین بود، که هنگامی که پیش از آنکه داوریس بیاید این آگهداد به کاریائیهارسید و چون کاریائیها این شنیدند، آنها در جایی که "ستونهای سپید" (لِفکاس تِ استیلاس Λευκάς τε στήλας) خوانده میشود، در کنار رودخانهی مارسین گرد آمدند. (...) اینک ، هنگامی که ایرانیها از مَئیندرون گذشتند با کاریائیها در کنارهی رود مارسیی به کارزار بپرداختند. کاریائیها برای هنگامی بلند با سرسختی جنگیدند، اما سرانجام در برابر سرنوشت به زانو در آمدند. از سوی ایرانیها نزدیک به دوهزار تن و از کاریائی ها دههزار تن به خاک افتادند.
به کوتاه سخن، چنانکه از نوشتهی هرودوتوس برمیآید، داوریس در سال ۴۹۷ با دو پیروزی نیروی کارائیها را در رودخانه مائیندروس Μαίανδρος شکست داد. بازماندگان یونانی نبرد در مارسیی سپس به سوی پناهگاه دینی لابراوندا Λάβραυνδα گریختند و درآنجا به رایزنی پرداختند که آیا بهترست در برابر نیروهای ایران شکست را بپذیرند و زانو زنند و یاکه از آسیا به سوی یونان اروپایی در هلا بگریزند. اما خوشبختانه ، از دید آنها، در نزدیکی سال ۴۹۶ پیش از میلاد آریستاگوراس به همراه نیروهای مِیلتوسی به یاریشان آمدند. چنین بود که در نبردی دیگر که میان آنها و نیروهای ایران درگرفت بار دیگر ایرانیها توانستند شکستی سخت برآنها و بهویژه بر نیروهای میلتوسیها اندرآورند. چندی پس از آن کاریائیها باردیگر برای بازپسگرفتن شهرهایشان به گردهم آمدند و هنگامی که داوریس برای سرکوبیشان آمد، آنها درشبیخونی بر سر راه ایرانیها در جادهی پیداسو Πηδάσῳ سه فرماندهی ایرانی داوریس Δαυρίσης، اَمورگیس Ἀμόργης و سیسیماکز Σισιμάκης را به خاک درافکندند . اگرچه از دست دادن آن اسپهبدان زیانی بزرگ برای نیروهای ایران بود، آنها در۴۹۵ پیش از میلاد همچنان به بازپسگیری شهرها و سرکوب شورشها ادامه دادند.
برای نیروهای یونان اینک ایستادگی در برابر پیروزیهای پی در پی ایرانیان شدائیناپذیر مینمود و چنین بود که آریستاگوراس، که به باور هرودوتوس فرماندهی بزدل و ناتوان بود، با دیدن ناکامی شورشها، ازهمپاشی نیروهای ایونی و چیرگیهای بالندهی سپاهیان داریوش برشهرهای شورشی از بیم جان ، به میرکینون Μύρκινον بگریخت و فرماندهی میلتوس را به پیثاغورای Πυθαγόρῃ (فیثاغورس) ، هندسهدان واگذار نمود. آریستاگوراس که از بهپاخیزی نابهکام خود نومید شده بود، سپس به ثراس (تراکی Θράκη در بلغارستان کنونی) آفند آورد، و برآنشهر چیره گشت، اما اهالی تراکی اندکی ازآنپس بر او بشوریدند، و وی را سرنگون نموده و از میان برداشتند.
در این هنگام بود که داریوش شاه، برای بازگردانیدن آرامش به ایونیا برآن شد که هیستیائوس را از پایتختش در شوش به میلتوس بازگرداند، زیرا وی به فریب پیمان داده بود که شورش ساردو Σαρδώ بزرگترین جزیرهی ایونیا را خواهد خوابانید. اما به نوشتهی هرودوتوس، او بر سر آن بود که رهبری شورش شهرهای ایونیا را به دست گیرد. هنگامی که وی به ساردیس رسید، آرتافرنه، ساتراپ لیدی، که دولتمردی هوشیار بود، دریافت که او در سر برنامههائی خرابکارانه دارد. به نوشتهی هرودوتوس او از هیستیائوس پرسید که: "از دید تو چرا ایونیائی ها سر به شورش برداشتهاند؟" هیستیائوس خود را به نادانی زد و پاسخ داد که " من نیز از شورش آنها درشگفتم". به نوشتهی هرودوتوس:
ὁ δὲ Ἀρταφρένης ὁρέων αὐτὸν τεχνάζοντα εἶπε, εἰδὼς τὴν ἀτρεκείην τῆς ἀποστάσιος, ‘οὕτω τοι Ἱστιαῖε ἔχει κατὰ ταῦτα τὰ πρήγματα: τοῦτο τὸ ὑπόδημα ἔρραψας μὲν σύ, ὑπεδήσατο δὲ Ἀρισταγόρης.’
اما آرتافرنه دریافت که او خود را به ناآگاهی زده است و چون از چگونشد داستان شورش آگاه بود، گفت: "هیستیائوس من به تو راستی این ماجرا را میگویم این، پاپوشیست که تو دوخته بودی و آریستوگوراس آنرا به پا کرد ."
چنین بود که پیش از آنکه آرتافرنه بتواند او را دستگیر نماید، هیستیائوس به شتابزدگی از ساردیس به خیوس Χίος بگریخت . هرچند خیوئیها نیز رویخوش به وی نشان ندادند و او را زندانی نمودند . به نوشتهی هرودوتوس با اینهمه او به انجام توانست به آنها بپذیراند که دوست آنهاست. هنگامی که خیوسی ها از او پرسیدند که چرا به یکدندگی آریستوگراس را به شورش برانگیخته و مایهی این همه آسیب و زیان به ایونیا شده است. به نوشتهی هرودوتوس او به دروغ پاسخ داد که داریوش بر سر آنست که مردمان فنیقیه را در ایونیا نشیمن دهد و مردمان ایونیا را در فنیقیه. به باور من شاید داریوش بر سر آن بود که نه همهی مردمان فنیقیه و ایونیا که بل تنها بخشی از آنان را جا به جا نماید تا بدینسان از یکپارچهگی و یگانهگی مردمان ایونیا بکاهد و فرمانروایی بر آنان را آسانتر بسازد.
اینک هیستیائوس نامهئی به ایرانیان ناخرسند و خواستار سرنگونی داریوش نوشت و آنها را به خیزش خواند. اما پیامرسان این نامه، که نامش ئِرمیپوس Ἑρμίππου و از اهالی آتارنیتو، Ἀταρνίτεω بود مانند بسیاری دیگر از ایونیائیها از هواداران ایران بود، و چنین بود که آن نامه را به آرتافرنه رسانید. آرتا فرنه از او خواست که هنوز آن نامه را به ایرانیان ناخرسند و برانداز برساند و سپس پاسخ آنها به هیستیائوس را باز به نزد وی بیاورد. و چنین بود که او این نابکاران را شناسائی نمود و به دست دژخیمشان سپرد.
هیستیائوس اینک کوشید تا به میلتوس بازگردد و فرمانروایی را بازپس گیرد اما میلتوسیها که از آسیب خودکامهگی آریستوگوراس وماجراجوئیهای او به تازگی رهائی یافته بودند نمیخواستند به دیگر بار به زیرفرمانروایی ماجراجوی خودکامهئی دیگر درآیند. او با اندک شماری از هوادارانش کوشید که فرمانروایی را به زور به دست گیرد اما در کشمکشهایی که رخ داد زخمی شد و به دیگر بار به خیوس بگریخت. خیوسیها که اینک از ماجراجوئیهای وی به تنگآمده بودند در خواست او را برای دادن ناوگانی به او برای نبرد با آرتافرنه رد نمودند.
چنین بود که او به میتیلینین Μυτιλήνην بگریخت و از لزبیوسها Λεσβίους درخواست ناوگان نمود. آنها به وی هشت ناو دادند و او آنهارا به پایگاهی در بیزانتیون Βυζάντιον (بیزانتیوم) برد و در آنجا به راهزنی دریائی پرداخت. و کشتیهائی که از شهر اکسیون Εὔξεινη در کاریا بیرون میشدند را تاراج مینمود مگر آنکه به زیر فرمان او درآیند.
پیروزی بزرگ نیروی دریائی ایران در نبرد لادی
نبرد بزرگ دریائی لادی در ۴۹۴ پیش از میلاد نبردی سنگین و دگرگونگر برای نیروی دریايی ایران بود. پیروزی خردکنندهی ناوگان ایران نیروی دریائی سهمگین دولت شهرهای یونان را در هم شکست و پدافند شهرهای ایونیا را در برابر نیروهای ایران اگرنه ناشدنی، به دست کم، بسیار دور از دسترس ساخت.
داستان این بود که در ۴۹۴ پیش از میلاد، آرتافرنه برآن شد که به شورشهای ایونیا برای همیشه پایان دهد. وچنین بود که لشگری کلان را از راه زمین به سوی میلتوس و ناوگانی سهمگین را که در برگیر ششصد رزمناو بود به سوی لادی Λάδη، میانآب (جزیره) کوچکی در نزدیکی میلتوس، فرستاد. (میانآب لادی که در باختر میلتوس بود اینک با پیشروی کرانههای میلتوس به خشکی پیوسته و دیگر در میانهی دریانیست.)
نیروهای زمینی ایران دیوارهای شهر میلتوس را با دژکوبه هاشان فروریختند و بر شهر چیره آمدند بسیاری از شورشیان کشته و یا به دوردست فرستاده و زنان و کودکان به بردهگی فروخته شدند و نیایشگاههایشان ویران شد. کاوشهای باستانشناسی هنوز لایههایی از این ویرانگری را گواهه مینماید.
در دریا ایونیائيها (یونانیان آسیا) ناوگانی با سیصد و پنجاه و سه رزمناو گرد آوردند؛ میلِزیائیها Μιλήσιος با هشتاد رزمناو به پدافند در بال خاوری آرایشدریائی ناوها گمارده شدند. در کنار آنها پریِنیائیها Πριηνέες بودند با دوازده ناو و سپس مِیِسیائیها Μυήσιοι با سه ناو، و در کنار آنها تِئیها Τήιοιبا هفده رزمناو و در کنار آنها خیوها Χῖοι با یکصد رزمناو و سپس اریثرائیها Ἐρυθραῖοί با هشت رزمناو و در کنار آنها فُکائیها Φωκαέες با سه رزمناو و سپس لزبیوائیها Λέσβιοι با هفتاد رزمناو و به فرجام در بال باختری آرایش دریائی سامیها Σάμιοι با شصت رزمناو آرایش رزمی گرفتند.
چنین بود که ناوگان ایرانی به میاناب لاد در رسید. دریاسالار ایران به نیروهای دولت-شهرها پیام فرستاد که هرکدام از آنان که از این نبرد دریائی دست برکشند و به واپس بنشینند، از کیفرداد ویرانی و آتشسوزی شهرها و نیایشگاههایشان بریخواهندماند. چنین بود که برخی از دولتشهرهای کوچک که میدانستند حتی اگر هم در این نبرد پیروز شوند، باز داریوش شاه اندکی دیرتر نیرویی بزرگتر را به میدان خواهد آورد از نبرد دست کشیدند و سپس در نبرد سختی که رویداد ناوگان ایرانی ناوگان یونانی را نابود کرد.
اینک ایستیائوس بهنگامی شکست ایونیايیها را برای آماج خویش بهنگامی (فرصتی) با ارزش شمرد و از پایگاهاَش در بیزانتیوم به خیوس، که ازبرای شکست درلاد بسیار ناتوان شده بود، آفند آورد. وی سپس با سپاهی بزرگ از ایونیائیها و اِئولیها Αἰολέων به سوی ثاسوس Θάσον درتازید. در این هنگام دریاسالار ایران ناوگانی را به رویاروئی وی فرستاد و چنین بود که ایستیائوس به لزبوس Λέσβου بازپس نشست . اینک گرسنگی بر سپاه او که دیگر از توشهئی برخوردار نبود چیره شد و او به ناچار برآن شد که برای به دست آوردن ذرت به میسیا Μυσία در کرانهیجنوبی تنگهی داردانل درتازد. در اینجا بود که با سپاه بزرگ اسپهبد ایرانی هورپاک (بهیونانی هارپاگوس Ἅρπαγος) در میدان مالین Μαλήνῃ روبروشد. در این هنگام نیروی سوارهی ایران بسویآنها درتازید و نابودشان ساخت. ایستیائوس بکوشید تا از میدان جنگ بگریزد ، اما سواری ایرانی به او رسید ولی پیش از آنکه به او زخم بیاورد به نوشتهی هرودوتوس او به زبان پارسی Περσίδα γλῶσσαν فریادکشید: "من ایستیائوس مالیتوس هستم!" چنین بود که او دستگیر شد و به ساردیس به نزد آرتافرنه آورده شد.
به باور هرودوتوس اگر اورا به نزد شاه داریوش میفرستادند او گناه بر وی می بخشائید. اما آرتافرنه و هورپاک که بر این باور بودند که اگر او زنده بماند دست از خرابکاری بر نخواهدکشید او را بر نیزه آویختند و سر مومیائیشدهی وی را به نزد داریوش شاه در شوش فرستادند. به نوشتهی هرودوتوس داریوش شاه از این کنش آنان خشمگین شد و آنان را سرزنش نمود که چرا او را زنده به شوش نفرستادند. و فرمان داد که سر او را به آزرم بشویند و با دهنادی شایسته به همراه پیکرش به خاک بسپارند.
کیفرداد داریوش به دولتشهرهای شورشی ایونیا
پس از پیروزی در نبرد لادی و از میانبردن نیروی دریائی ایونیا، داریوششاه، برآن شد که پیش از هر راهکار راهبردی دوریک (استراتژیک) دولتشهرهای شورشی را کیفر دهد. چنین بود که درنخست، وی آئِیکز Aἰάκης، پسر سیلوسونوس Συλοσῶνος، را ، که آریستوگوراس از فرمانداری ساموس برکنار کرده بود، به فرمانداری آن سرزمین بازگردانید. داستان این بود که آئِیکز از هواداران داریوش بود و به هنگام نبرد لادی، ساموسیهای هوادار ایران را به پنهان برانگیخته بود تا نیروهای دریائی خویش را به واپس کشند، و چنین بود که دریاسالار ایران، پس از پیروزی در آن نبرد، برسر قولی که در پیش از نبرد داده بود ساموس را از هرگونه کیفرداد بری داشت. نیروهای ایران سپس به سرزمین کاریا درتاختند و پس از چیرگی برآن سرزمین آسودهباش زمستانی سپاه را در مالیتوس سپری نمودند.
در بهار سال ۴۹۳ پیش از میلاد، نیروهای ایران نبرد برای سرکوبی شورشهای ایونیا را از سرگرفتند و نخست میانابهای (جزائر) خیوس، لزبوس و تِنِدوس Τένεδος را به زیرفرمان گرفتند و همهی مردمان این میانابها را کیفر دادند و همچنین برخی از روستاهای ایونیا را در کرانهی باختری آناتولی در دریای مدیترانه را بگرفتند و نیایشگاههایشان را ویران بساختند و کودکان خوشروی را یا به بردگی بفروختند و یا خواجهشان کردند.
سپس ناوگان ایران به سوی هلسپونت رهسپار شد که کرانهی اروپاییآن در برگیر سرزمین خرسونس Χερσόνησός که در برگیر چندین شهر مانند پرینثوس Πέρινθος بود و باروهايی که در نزدیک ثریکیس Θρηίκης (ثراس) و سلیمبری Σηλυμβρίη و بیزانتیوم Βυζάντιον بود، را هم اکنون نیروهای ایران در آفند ۴۹۷ تا ۴۹۶ پیش از میلاد گرفته بودند. بیزانتیومی ها و کلخدُنیها Καλχηδόνιοι پیش از رسیدن ناوگان فنیقی داریوش سرزمینهای خویش را رها کردند و به ئیوکسینون Εὔξεινον گریخته و در مسامبرین Μεσαμβρίην نشیمن گرفتند. سپس نیروهای فنیقی ایران، این سرزمینها را به آتش کشیدند و سپس بهسوی پروکُنیسون Προκόννησον و آرتاکین Ἀρτάκην شدند و آنها را نیز بسوزاندند و سپس بهسوی خرسونس بازگشتند تا دیگر شهرهای همسایه را نابود کنند. آنها شهر کیزیکون Κύζικον را که پیش از آمدن ناوگان ایران با بستن پیمانی با هوربار (به یونانی اُباری Οἰβάρεϊ)، پسر مغابازو ( به یونانی مِگابازو Μεγαβάζου) اسپهبد ایرانی به زیر فرمان آمده بود آسوده بداشتند. اینک شورشهای ایونیا به همگی سرکوب و آرامش به مرزهای مدیترانهئی ایران بازگشته بود.
نوساماندهی داریوش به ساختوَستِ فرمانروایی دولت-شهرهای ایونیا (یونان آسیائی) پس از سرکوبی شورشها
پس از سرکوبی شورشهای ایونیا داریوش شاه رفتاری مهربانانه و آشتیپذیر با ایونیائیها در پیشگرفت. او برآن شد که آذرم به وندیداد (قانون) را در میان آنان گسترش دهد. چنین بود که آرتافرنه، در ۴۹۳ پیش از میلاد، نمایندگان دولتشهرهای ایونیا را به دیگر بار به ساردیس فراخواند و به آنها فرمان داد تا پیمانی برای برای چارهیابی تنشها در میانخود و کاهش آنها بنویسند. و دادگاهی را برای داوری δωσίδικος چالشهای میان دولت-شهرها برپا بدارند. شاید که این نخستین سازمان کشورهای هموند و نخستین دیوان داوری میانکشور ها بود. وی همچنین گسترهی هر سرزمین را با درستیئی بیشتر به پرسنگ παρασάγγας اندازهگیری نمود و گنجایش ساوینی (مالیاتی) هر دولت-شهر را برپایهی این اندازههای نو ویدایش (تعیین) نمود. به نوشتهی هرودوتوس:
καὶ κατὰ τὸ ἔτος τοῦτο ἐκ τῶν Περσέων οὐδὲν ἐπὶ πλέον ἐγένετο τούτων ἐς νεῖκος φέρον Ἴωσι, ἀλλὰ τάδε μὲν χρήσιμα κάρτα τοῖσι Ἴωσι ἐγένετο τούτου τοῦ ἔτεος: Ἀρταφρένης ὁ Σαρδίων ὕπαρχος μεταπεμψάμενος ἀγγέλους ἐκ τῶν πολίων συνθήκας σφίσι αὐτοῖσι τοὺς Ἴωνας ἠνάγκασε ποιέεσθαι, ἵνα δωσίδικοι εἶεν καὶ μὴ ἀλλήλους φέροιέν τε καὶ ἄγοιεν.
در این سال (۴۹۳ پیش از میلاد) ایرانی ها دشواریی دیگر برای ایونیائیها پدید نیاوردند، و در همین هنگام رویدادهایی رخ داد که بسیار به سود ایونیها بود. آرتافرنه ساتراپ ساردیس فرستادگان شهرها را فراخوانید و آنها را وادار ساخت تا در میان خویش پیمانی برپا بدارند و از وندیداد پیروی نمایند و دیگر به تاراج و غارت یکدگر نپردازند.
سپس در پیگیری از این راهبرد نو، داریوش در یکسال پس از آن نشست، در ۴۹۲ پیش از میلاد، داماد جوان خود، مردانیا (مردونیوس Μαρδόνιος) ، پسر گیورِی (گوبریو Γοβρύεω) را که با دخترش آرتهذرتشت (آرتوزسترین Ἀρτοζώστρην) زناشوئی کرده بود، باسپاهی کلان به ایونیا فرستاد. مردانیا فرماندهی نیروهای ایران را در آسیایخرد برگمارش گرفت. به نوشتهی هرودوتوس وی فرستاده شده بود تا آتن و ارِتریا برای پشتیبانیهایشان از شورشهای یونان کیفر دهد. نخستین کارکرد او این بود که با کشتی کرانههای ایونیا را در نوردید و فرمانداران خودکامه τύραννος دولت شهرهای یونان را برکنار نمود و مردمسالاری δημοκρατίας را در آن شهرها بر پا داشت.
هرودوتوس این رفتار اورا در دادن مردمسالاری به مردم یونان به آوند گواههیی بر خرده گیران یونانی عرضه میکند که بر او ایراد میگرفتند که ایرانیان به دمکراسی باور نمیدارند و داستان این که هوتن، از هفت تن همدستان داریوش در سرنگونی بردیا، به راستی دمکراسی را بهترین ساختار برای رانیدار ایران میدانست را داستانی ساختگی میدانستند. او مینویسد:
ὡς δὲ παραπλέων τὴν Ἀσίην ἀπίκετο ὁ Μαρδόνιος ἐς τὴν Ἰωνίην, ἐνθαῦτα μέγιστον θῶμα ἐρέω τοῖσι μὴ ἀποδεκομένοισι Ἑλλήνων Περσέων τοῖσι ἑπτὰ Ὀτάνεα γνώμην ἀποδέξασθαι ὡς χρεὸν εἴη δημοκρατέεσθαι Πέρσας: τοὺς γὰρ τυράννους τῶν Ἰώνων καταπαύσας πάντας ὁ Μαρδόνιος δημοκρατίας κατίστα ἐς τὰς πόλιας.
هنگامی که مردانیا در نورد دریائی خویش در کرانههای آسیا به ایونیا اندرشد به کاری دست یازید که من آنرا برای آن هلائیهائی (یونانیان اروپائی) میگویم که باور نمیدارند که هوتن ( اُتانِئا Ὀτάνεα) در میان هفتتن (همدستان داریوش) باور خود به مردمسالاری را به آوند بهترین برای ایران آگهدادکرده بود، که مردانیا همهی خودکامگان ایونیا را برکنار نمود و مردمسالاری را در شهرهایشان برپا نمود.
کامیابی این راهکار آنچنان بود که هنگامی که خشایارشاه در ۴۸۰ پیش از میلاد به هلا (یونان اروپائی) درتازید بسیاری از سپاهیان او از اهالی ایونیا بودند . به هر روی، مردانیا سپس به هلسپونت در شتافت و با رزمناوهای بسیاری که در آنجا گرد آمده بودند برای کیفرداد به آتن و ارِتریا بسوی هلا (یونان اروپائی) رهسپارشد. وی نخست بخشهایی از ثراس را به دست آورد و بر مقدونیه چیره گشت، اما هنگامیکه ناوگان ایران در دریای اژه از کنارههای کوه آثوس Άθως در شمال خاوری هلا میگذشتند، توفانی سهمگین در گرفت و بسیاری از رزمناوهای ایران غرق شدند. و او به ناگزیر از آفند به آتن دست کشید .
(با هوده ست که گفته شود که مردانیا به میانای نرمخوی و مهربان ست که با مرداوا मार्दव در سانسکریت به همین میانا خویشاوند ست که با واژهی مردانگی در زبان امروز در پیوندست و به یونانی مردونیوس Μαρδόνιος است. گیوری به یونانی گوبریو Γοβρύεω ست که در لاتین به نادرست گُبریاس خوانده اند. ری به میانای پادشاه است که در سانسکریت رایا राय است. و گیو به میانای بخشنده و خدمت گزار ست که با گـِوَت गेवते سانسکریت خویشاونداست . آرتهزاسین به میانای زایندهترین آرتهها=فضیلتها. به یونانی آرتوزوسترین Ἀρτοζώστρην ست.)
هراکلیتوس و داریوش
هراکلیتوس فیلسوفی از اهالی اِفِسس، یکی از دولت-شهرهای توانمند ایونیا بود ، که در زیر فرمانروایی شاهنشاهی ایران بود. برپایهی یک گواههی تاریخی ، آوند "پادشاه" ایونیائیها از دودمانش به او رسیده بود ، که او از آن به بهرهی برادرش کناره گرفت. با این همه چنین مینماید که او هوادار فرمانروائی مهینان بود و از مردمسالاری رویگردان بود. گفته میشود که او تنها یک دانشنامه نوشت که در نیایشگاه آرتمیس در اِفسوس نگاهداری میشد. اینک بیش از یکصد پاره که ازنوشتهی او بجا مانده تا اندازهیی زیاد نارسا و پیچیده میباشند و نمیتوان به آسانی از آنها نوشتهیی که در برگیر خردورزیی سازگار و یکدست باشد بازسازی نمود. چنین مینماید که نوشتهی او میباید گلچینی از گفتههای دیگر خردورزان مالیتوس، شهری در نزدیکی افسوس ، میبود . ثئوفراستوس Θεόφραστος که با نبشتهی او آشنا بود آنرا کتابی نیمه تمام از آشفتهگوئیهای مایخولیائی وی توصیف نموده است.
بیگمان هراکلیتوس، هنگامی که نیروهای داریوش شورش مالیتوس را سرکوب نمودند و به نوشتهی هرودوتوس، مردان راکشتند و زنان و کودکان را به بردگی بردند و پناهگاه و نیایشگاه دیدیموی Διδύμοισι را سوزانیدند و به غارت کشیدند، این رویدادها را از نزدیک دنبال مینمود و چنین بود که می نوشت:
Πόλεμος πάντων μεν πατήρ εστί, πάντων δε βασιλεύς, και τους μεν θεοὺς έδειξε τους δε ανθρώπους, τους μεν δούλους εποίησε τους δε ελευθέρους
جنگ (پولِموس) پدر همه چیزهاست و پادشاه همهیهستیها، برخی را به ایزدان میگرداند و دیگران را به انسان، برخی را به بردگی میکشاند و دیگران را به آزادی.
همانگونه که دیدیم، به نوشتهی هرودوتوس، پس از ویرانی مالیتوس، راهکار ایران در ایونیا دگرگون شد و اسپهبد مردانیا، فرماندهی نیروهای ایران در آسیایخرد و ثراس ، در ۴۹۴ پیش از میلاد، همهی خودکامگان دولتشهرهای ایونیا را برکنار نمود و در همهی آنها مردمسالاری برپاساخت. هراکلیتوس در نوشتهئی در بارهی دوستی به نام هرمودورس که از سوی مردم افِسوس به کیفرداد دوریک فرستاده شده بود ، نشان میدهد که با شور و از نزدیک رویدادهای سیاسی را دنبال مینموده و شهروندان افسوس را از برای این تصمیم ناروایشان در کیفرداد به دوستاَش، که از رهبران سیاسی اِفِسوس بود، به تلخی سرزنش مینماید. او مینویسد:
ἄξιον Ἐφεσίοις ἡβηδὸν ἀπάγξασθαι πᾶσι καὶ τοῖς ἀνήβοις τὴν πόλιν καταλιπεῖν, οἵτινες Ἑρμόδωρον ἄνδρα ἑωυτῶν ὀνῄστον ἐξέβαλον φάντες· ἡμέων μηδὲ εἷς ὀνῄστος ἔστω, εἰ δὲ μή, ἄλλη τε καὶ μετ᾽ ἄλλων.
اِفِسوسیائیها، پس از اینکه هِرمودِروس، بهترین شهروند را بیرون کردند و گفتند: "میباید که هیچکدام از ما سودمندترین شهروندان نباشیم، و اگر که باشیم میباید در جایی دیگر و با دیگران باشیم،" سزاوار آنند که خود را به دار آویزند و شهر را به خردسالانشان واگذار نمایند.
شگفتانگیز این ست که در نامهئی از داریوششاه به شهروندان افسوس نام هرمودروس و بارهی تبعید وی را میتوان دید. این نامه در میان نه نامهئی است که برخی از تاریخنویسان به سرسری و شتابزدگی آنها را ساختگی و نوشتهشده در سدهی یکم میلادی میدانند. در میان این نه نامه دو نامه از داریوش شاه و هفتنامه از هراکلیتوس است. باید در دید داشت که در شیوهی تاریخنویسی یونانیان بسیاری از نامهها و سخنرانیهای شخصیتهای تاریخی بازسازی شده است ولی این دلیل آن نمیشود که آگهیهای آن نامهها و سخنرانیها را نادیده گرفت. امروزه نیز ما میتوانیم بسیاری از سخنرانیها و پیام هائیرا که دربارهی رویدادها شنیدهایم بازسازی نمائیم و گرچه ممکن است شیوهی کاربرد و ساختن جملهها با روایت سخنران تفاوت داشته باشد ولی آگهدادی که در بازساخت ست میتواند به حقیقت نزدیک باشد به ویژه که در این نه نامه هیچ چیز تبلیغاتی را نمیتوان یافت که بازساز کنندهئی را به بازسازی آن برانگیخته باشد. به ويژه باید دانست که نامههای داریوش که به زبان یونانی برگردان شدهاند هم اینک گونهئی تفسیر مترجم را در بر دارد و به باور من شاید این نامهها در میان نوشتههای مترجم بوده که در پساترها تاریخ نویسان و گزارشگران به آنها بگونهئی دست یافتهاند. به هر روی داریوش شاه به اِفِسوسیائی ها مینویسد:
مردی رادمنش سودمندیی بزرگ برای یک شهرست. او با رهبریئی بهنگام و با کردارهای نیک و سخنوری و وندیدادهای نیک مردمان را به رادشوَری میآورد . اما شما هرمودروس، بهترین شهروند، نه تنها در میان خودتان، که بل در میان همه ایونیائیها را به دوریک راندهاید... شما مردی رادمنش را به بیشرمی متهم ساختهاید... اگر بر سر آن شدهاید که به نبرد با شاهنشاه خود برخیزید، آماده باشید! من سپاهی بهسویتان میفرستم که در برابر آن ایستائی نتوانیدکرد.- زیرا که برای یکپادشاه ننگآورست که به دوستانش یاری نرساند.- اما اگر شما بر سر چنین رفتاری نبودهاید، هرمودروس را بازگردانید و دارائیهای خاندان او را به او بازپس دهید...
از نامهی داریوش چنین پیداست که هرمودروس از توانمندان و مهینان اِفِسوس و از هواداران داریوش شاه بوده است . با این دید که هراکلیتوس از هواداران توانمندان و مهینان افسوس بود، و از مردم سالاری رویگردان میتوان به این برآیند رسید که هرمودروس، دوست او نیز چنین ویژگیهایی را دارا بوده است، و چون داریوش شاه در نامه اش از کیفرداد به او و فرستادنش به دوریک و گرفتن دارائیهای وی ناخشنودی نشان میدهد، میتوان انگار نمود که داریوششاه برای دلجوئی از هراکلیتوس دعوت نموده بود که به نزد او به شوش برود. اگرچه با بررسی دیگر گواههها میتوان به این برآیند رسید که داریوش شاه میخواست از فتنهبرانگیزیهای وی در ایونیا پیشگیری نماید. متن دعوتنامهی داریوش، که شماری از تاریخنویسان غرب، با دلایلی سست، براین باورند که ساختگیاست چنین است.
Βασιλεὺς Δαρεῖος πατρὸς Ὑστάσπεω Ἡράκλειτον Ἐφέσιον σοφὸν ἄνδρα προσαγορεύει χαίρειν.
Καταβέβλησαι λόγον Περὶ φύσεως δυσνόητόν τε καὶ δυσεξήγητον. ἔν τισι μὲν οὖν ἑρμηνευόμενος κατὰ λέξιν σὴν δοκεῖ δύναμίν τινα περιέχειν θεωρίας κόσμου τε τοῦ σύμπαντος καὶ τῶν ἐν τούτῳ γινομένων, ἅπερ ἐστὶν ἐν θειοτάτῃ κείμενα κινήσει· τῶν δὲ πλείστων ἐποχὴν ἔχοντα, ὥστε καὶ τοὺς ἐπὶ πλεῖστον μετεσχηκότας συγγραμμάτων διαπορεῖσθαι τῆς ὀρθῆς note δοκούσης γεγράφθαι παρὰ σοὶ ἐξηγήσεως. βασιλεὺς οὖν Δαρεῖος Ὑστάσπου βούλεται τῆς σῆς ἀκροάσεως μετασχεῖν καὶ παιδείας Ἑλληνικῆς. ἔρχου δὴ συντόμως πρὸς ἐμὴν ὄψιν καὶ βασίλειον οἶκον. Ἕλληνες γὰρ ἐπὶ τὸ πλεῖστον ἀνεπισήμαντοι σοφοῖς ἀνδράσιν ὄντες παρορῶσι τὰ καλῶς ὑπʼ αὐτῶν ἐνδεικνύμενα πρὸς σπουδαίαν ἀκοὴν καὶ μάθησιν. παρʼ ἐμοὶ δʼ ὑπάρχει σοι πᾶσα μὲν προεδρία, καθʼ ἡμέραν δὲ καλὴ καὶ σπουδαία προσαγόρευσις καὶ βίος εὐδόκιμος σαῖς παραινέσεσιν.
از پادشاه داریوش ، پسر هیستاسپس ، به هراکلیتوس ، مرد فرهیختهی اِفِسوس ، درود بر شما باد .
شما نویسندهی پژوهشنامهئی دربارهی طبیعت هستید که دریافتن آن دشوار است و تفسیر نمودن از آن سخت! در پارههائی ویژه از آن، اگر که واژه به واژه تفسیر شوند، چنین به دید میآید که در برگیر توانمندیی به انگارش و گمانهزنی در بارهی سراسرکیهان و همهی آنچه که در درون آن روی میدهد، میباشد؛ کهاین وابسته به کِردگارایی ایزدیست. اگرچه در بیشتر از جنبههای آن داوری به آونگ مانده است ، به گونهئی که حتی آنکسان که بیشترین آشنائی را با ادبیات دارند سرگشته ماندهاند که دریابند که تفسیری درست از کار شما چه میتواند باشد؟ از این روست که شاه داریوش ، پسر هیستاسپس، امید آن دارد که از آموزش شما و از فرهنگ یونان شادکام شود. پس با همه شتاب به نزد من بیائید تا مرا در کاخ من دیدار کنید. چرا که یونانیان معمولا خوی آن ندارند که به فرزانگان خود ارج نهند. نه! آنها از نگرشهای اَرتهمند خویش که مایهی نکوبخشی شنفتاری و یادگیریی میشوند ناآگاه میمانند. اما در دربار من برای شما از هرسان ارجمندی و گفتگویی روزانه از گونهئی نیکو و فرهیخته و زیویدنی برپایهی رایزنی با شما آماده شده است.
در این دعوتنامه، که بیگمان میباید مترجمی آنرا به زبان یونانی برگردان کرده باشد، هیچ بارهی ویژهئی نیست که در سدهی یکم کسی را به ساختن آن برانگیخته باشد. به هر روی پاسخ هراکلیتوس به شاه داریوش که در میان ۹ نامهئی ست که از هراکلیتوس به جامانده چنین است.
Ἡράκλειτος Ἐφέσιος βασιλέϊ Δαρείῳ πατρὸς Ὑστάσπεω χαίρειν.
Ὁκόσοι τυγχάνουσιν ὄντες ἐπιχθόνιοι τῆς μὲν ἀληθηίης καὶ δικαιοπραγμοσύνης ἀπέχονται, ἀπληστίῃ δὲ καὶ δοξοκοπίῃ προσέχουσι κακῆς ἕνεκα ἀνοίης. ἐγὼ δʼ ἀμνηστίην ἔχων πάσης πονηρίης καὶ κόρον φεύγων παντὸς οἰκειούμενον φθόνῳ καὶ διὰ τὸ περιίστασθαι ὑπερηφανίην οὐκ ἂν ἀφικοίμην εἰς Περσῶν χώρην, ὀλίγοις ἀρκεόμενος κατʼ ἐμὴν γνώμην.
Τοιοῦτος μὲν ἁνὴρ καὶ πρὸς βασιλέα.
از هراکلیتوس اِفسوس به پادشاه داریوش ، پسر هیستاسپس. به شادباش
همه انسانهای روی خاک، در همآنک که از برای گمراهیهای شرورانهشان ، خویشتن را به آزمندی و تشنگی به نامجوئی میسپارند، و از راستی و داد بیگانگی مینمایند. اما من ، که همه ددمنشیها را از یاد بردهام ، از سیرائیئی دربرگیر که با رشک پیوندی نزدیک دارد پرهیز مینمایم ، و چون من از شکوهمندی هراس دارم ، نمی توانم به ایران بیایم، که به اندکی خرسندم . هنگامیکه آن اندک درسرشت من است.
باید پرسید چرا هراکلیوس دعوت داریوش شاه را نپذیرفت. پاسخ به این پرسش شاید تا اندازهئی بر شورش ایونیها بر علیه داریوش پرتو بیافکند.
همانگونه که گفتیم هم داریوش و هم هراکلیتوس از اینکه هِرمُودروس به دوریک فرستاده شده بود ناخشنود بودند و بیگمان هرمودروس مییاید از مهینان افسوس در جایگاهی از رهبری بوده که بر رویدادهای آن دولتشهر هنایش بسیار میداشته است. چراکه داریوششاه در نامهاش به اِفِسوسیائیها وی را دوست خود میخواند و بنابر این شاید بتوان گفت که وی از هواداران مردمسالاری و برابری شهروندان در برابر قانون (ایزونومیا ἰσονομία) نبوده است.
سیسرو هرمونیدوس را "فرمانروای افسوسیائیها" princeps Ephesiorum میخواند و حال آنکه پلینی و استرابون اورا قانونگذار خواندهاند. گفتهشده است که هراکلیتوس در جنگهای درونی (اِستاسیس στάσις) در اِفِسوس که بیگمان هرمونیدوس در آنها دست داشت به پادرمیانی برای برپایی پیمان آشتی میانجیگری نمودهست. به نوشتهی پلوتارخ هنگامی که شهروندان نگران از پیآمدهای ستیزهها و کمبود خوراک بودند در نشست نمایندگان:
αὐτὸς δ᾽ ὁ θεὸς οὐ φιλοσύντομός ἐστι καὶ βραχυλόγος ἐν τοῖς χρησμοῖς, καὶ Λοξίας καλεῖται διὰ τὸ φεύγειν τὴν ἀδολεσχίαν μᾶλλον ἢ τὴν ἀσάφειαν; οἱ δὲ συμβολικῶς ἄνευ φωνῆς ἃ δεῖ φράζοντες οὐκ ἐπαινοῦνται καὶ θαυμάζονται διαφερόντως; ὡς Ἡράκλειτος, ἀξιούντων αὐτὸν τῶν πολιτῶν γνώμην τιν᾽ εἰπεῖν περὶ ὁμονοίας, ἀναβὰς ἐπὶ τὸ βῆμα καὶ λαβὼν ψυχροῦ κύλικα καὶ τῶν ἀλφίτων ἐπιπάσας καὶ τῷ γλήχωνι κινήσας, ἐκπιὼν ἀπῆλθεν ἐπιδειξάμενος αὐτοῖς, ὅτι τὸ τοῖς τυχοῦσιν ἀρκεῖσθαι καὶ μὴ δεῖσθαι τῶν πολυτελῶν ἐν εἰρήνῃ καὶ ὁμονοίᾳ διατηρεῖ τὰς πόλεις.
آنها که بدون کاربرد واژه با نشانه سگال خویش را میرسانند مورد تحسین و آفرین میشوند. چنین بود که هنگامیکه هم-شهروندان هراکلیتوس از او خواستند که دید خود را در بارهی پیمان آشتی (پری اُمونیاس περὶ ὁμονοίας) بگوید، او برفراز کرسی شد , و فنجان (کیلیکا κύλικα) آب سردی را بهدست گرفت و برآن کمی آرد جو بپاشید و آنرا با ساقهی پونهئی بههمزد و نوشید. پس به آنها نشان داد که اگر به آنچه که در دسترس ست خرسند بود و به اندیشهی زیادهخواهی نبود آشتی و سازگاری (ایرینی کی اُمونُیا εἰρήνῃ καὶ ὁμονοίᾳ) برای دولتشهر (پولیس πόλεις ) ممکن میشود.
برپایه روایت ثمیستوس Θεμίστιος، اِفِسوسیائیها که به زندگیئی پرناز و خوشگذرانی خو کرده بودند پس از آنکه نیروهای ایران شهرشان را گرداگرد بستند هنوز به زیادهروی ادامه میدادند، تا که خوراکیهاشان کمیاب شد و گرسنگی بر شهر چیره آمد. و چنین بود که هراکلیتوس فنجانی از آب را با آرد جو بیآمیخت و در برابر آنان نوشید. و اِفِسوسیائیها یادگرفتند که چگونه از زیادهروی پرهیز کنند. و ایرانیها که دریافتند آنها بهزودی سر فرود نخواهند آورد، پس به گرداگرد بست شهر پایان دادند و بازگشتند. اگرچه این روایت تا اندازهیی شاخ و برگ داده شده است، ولی از هنایش هراکلیتوس در دوران شورشهای یونان نشان دارد؛ و این که هراکلیتوس به آشکاری به مردمان شهر نگفت که میتوانند با کمکردن مصرف بر کمبود خوراک چیره شوند و بر مدت ایستادگی خود بیافزایند شاید از اینرو بود که نمیخواست چشم و گوشهای داریوششاه از او گواههیی داشتهباشند.
از پارههای بجا مانده هراکلیتوس میتوان دریافت که او ایونیها را به هموندی در برابر داریوش و آمادگی برای "مرگی زیبا" (کالوس ثَناتوس καλός θάνατος) میخواند و مردمسالاریهایی که مردانیا در ایونیا برپاساخته بود از دید او مانعی در برابر یگانگی دولتشهرها بود.
اما آتن و اسپارت بر واژ باهمهی دهنادهای روابط بینالمللی در کشورهای آن روزگار، مانند آشور و بابل و لیدی و چین، که فرستادگان دیپلماتیک را از هرگونه دادرسی و کیفر بری می داشت، پیام آوران داریوش را به کیفر رسانیدند. آتن آنها را به گودالی که از برای کیفر اعدام تبه کاران بود بیانداخت . و حتی تمیستوكلس Θεμιστοκλῆς اسپهبدی که در پساتر، چنانکه در شاهنشاهی ارتخشرخش خواهیم دید، به ایران بگریخت، به مردمفریبی خواستار آن شد که آنها را به گناه آنکه زبان یونانی را با "خواستههای بربرانه"شان بیآلودهاند اعدام كنند. با این همه ، بسیاری از دولت-شهرهای یونان به پیام داریوش گردن نهادند. تنها اسپارت بود که همانند آتن با فرستادگان داریوش رفتاری تند و توسنانه (وحشیانه) داشت. آنها آن پیامآوران را به درون چاهی افکندند و به آنها گفتند كه آب و خاک خود را در آنجا پیدا كنند. باید در دید داشت که بسیاری از پژوهشگران باختر و بسیاری از پیروان ایرانیآنها نمیدانند که "آب و خاک" در ایران تا به امروز به میانای کشور ست و چنین میپندارند که این اندیشاری نمادین است و در بارهی میانای آن گمانهزنیهایی از سرنادانی مینمایند.
کلِیسثینس که پس از پیروزی نیروی دریائی ایران در نبرد لادی به روشنی پیبرده بود که دیر یا زود داریوش به آتن لشگر خواهد کشید، به این برآیند رسید که آتن برای ایستادگی در برابر آفند داریوش می باید به آشفتگیها و ناآرامیهای میانتباری پایان دهد. و به جای وفاداریهای روستائی و تبارگرایی میباید همبستگیی نیاشنی (ملی) را در آتن پدید آورد.
کلِیسثینس بر آن شد تا مانند ایران "دِموس δῆμος" یا ده را به آوند بنیان ساختوست رانداری آتن (حکومت) درآورد و از آتنیها خواست که نام دِههای نوسازمان یافتهی خود را از برای نام خانوادگی خود به کارگیرند. چراکه به کارگیری نامهای "دهگانی" (دموتیکی Δημοτική) به جای نامهای "نیائی" (پاترونیمیکوس πατρωνυμικός) نشان پیوند با خاندانهای مهین کهن را از میان میبرد و در ساختوست جامعهی نوی آتن نام دهگانی تنها گواههئی بود که وی اهل کجاست و نه اینکه از کدام تیره یا خاندان است.
چنین بود که او هریک از سه سرزمینهای کرانهی دریا،کنارهی شهر و پهنهی شهر را به دهپاره بخش نمود و هر یک از ۱۳۹ ده را به یکی از آن سی سِهَک (تریتی τριττύες) سپرد. این سی تریتی را سپس به ده تبار (فیلای φυλαί) بخش نمود، به گونهئی که هر تبارِ تازهساخت اینک در برگیر سه سهک بود؛ یک سهک در کرانهی دریا، یک سهک در کنارهیشهر و یک سهک در درون شهر. سپس به هرکدام از این ده تبار، که دیگر نیائی مشترک نداشتند، سرتباری استورهیی از قهرمانان باستانی هلا، مانند آژاکس، را داد. به نوشته اریستوتل (ارسطو):
διένειμε δὲ καὶ τὴν χώραν κατὰ δήμους τριάκοντα μέρη, δέκα μὲν τῶν περὶ τὸ ἄστυ, δέκα δὲ τῆς παραλίας, δέκα δὲ τῆς μεσογείου, καὶ ταύτας ἐπονομάσας τριττῦς, ἐκλήρωσεν τρεῖς εἰς τὴν φυλὴν ἑκάστην, ὅπως ἑκάστη μετέχῃ πάντων τῶν τόπων. καὶ δημότας ἐποίησεν ἀλλήλων τοὺς οἰκοῦντας ἐν ἑκάστῳ τῶν δήμων, ἵνα μὴ πατρόθεν προσαγορεύοντες ἐξελέγχωσιν τοὺς νεοπολίτας, ἀλλὰ τῶν δήμων ἀναγορεύωσιν. ὅθεν καὶ καλοῦσιν Ἀθηναῖοι σφᾶς αὐτοὺς τῶν δήμων.
وی همچنین سرزمین را در میان دِهها (دموس δήμους) به سیپاره بخش نمود ، دَه پاره در کنارهی شهرها ، دَه پاره در کرانهیدریا و دَه پاره در پهنهی درونشهری. و او این بخشها را سِهَک (تریتی τριττῦς) بخوانید و آنها را با کشیدن قرعه میان تبارها بخش نمود، به هرکدام سه بخش، چنانکه هر تبار بهری در همه بخشها داشته باشد. و او همهی سرنشینان هر دهک را همدِهی یکدگر ساخت ، تا که آنها دهوندان تازهی این دهها را نه به نام نیاکانشان که بل به نام دِه آنها بشناسند: که برین پایه آتنیها در زندگی خصوصی نیز نام دِههای خود را به آوند نام خانوادگی به کار برند.
دماغهی اتیکا در پیرامون شهر آتن در برگیر سه بخش کم و بیش جدای جغرافیایی بود: کرانهی دریا ، کنارهیشهر و پهنهی درون شهری. سرنشینان هر کدام از این بخشها، از زمانهای پیشین همواره نگرانیهای ویژهی خود را داشتند و بنابراین در راهکارهای سیاسی خود به گونهئی پراکنده و محلی به گزینش میپرداختند. از این رو بود که کلیسثینس برای پدید آوردن همبستگی نیاشنی (ملی) میان مردم اتیکا کوشید که نگرانیهای محلی مردم را بهنگرانی یکپارچه در بارهی اتیکا دگرگون نماید. به باور من برآیند اینگونه مهندسیِ ساختگیِ جامعه سراسر همه دشواریست و شاید دشمنی سوکراتیس با مردمسالاری از اینگونه مهندسی برخاسته بود.
به هر روی، داریوش شاه پس از شنیدن گزارشهای فرستادگانش به هلا و اینکه چه برسر فرستادگانش به آتن و اسپارت آمده بود، چنانکه میتوان پیشبینی نمود بس خشمگین گشت. اگرچه کیفرداد به آن دولتشهر در سرآمد برنامههای او نبود چرا که نیروهای وی اینک سرگرم خواباندن ناآرامی ها در مصر بودند.
در تابستان سال ۴۹۰ پیش از میلاد بود که سرانجام داریوش خویشتن را برایآفند به آتن آماده دید. به گزارش هرودوتوس او دادین (داتین Δᾶτίν) از مهرآئینان ماد را به جای دامادش مردانیا به فرماندهی نیروهای درتازنده به آتن و ارتریا برگمارد. او همچنین برادرزاده نوجوان خود، آرته فرنه، پسر آرته فرنه، ساتراپ ساردیس، را برای آموختن و آزمودگی در رهبری نبرد به همراه دادین روانه نمود. به باور اِ. آر. بورن A, R, Burn در نوشتهاش "ایران و یونانیها" Persia and Greeks دادین شاید دریاسالاری در نبرد لادی بود. دو تن از پسرهای او آرمانمیترا ( آرمامیثرِس Ἁρμαμίθρης) و تیتا (تیثایُس Τίθαιος) در پساتر سرهنگهایی در ارتش خشایارشاه بودند. به نوشته توکیدیدس Θουκυδίδης، تاریخنویس آتنی، ئیپیاس، فرمانروای خودکامهی آتن که به دربار داریوش پناهنده شده بود اینک به همراه آنان شد.
نیروهای ایران که در برگیر ششصد رزمناو، بیش از چهل هزارتن سپاهی پیاده و هشتصد سوار بود نخست در دشت آلییون Ἀλήιον در سیلیسی اردو زدند و و در آنجا اسبهایی را که کشورهای دستنشانده برای نیروهای ایران پرورش داده بودند به کشتی ها سوار نمودند و اینبار برای آنکه به دیگر بار گرفتار فاجعهی توفان آثوس Ἄθω نشوند بجای رفتن از مسیر هلسپونت و ثراس از دریای ایکاریون Ἰκάριον بسوی میاناب ناکسو Νάξῳ رفتند . بسیاری از ناکسی ها که از کیفرداد شهرهای شورشی آگاهی داشتند به کوهستان گریختند. نیروهای ایران شهر را ویران و نیایشگاههایشان را بسوزانیده و همه مردم را به بردگی گرفتند. چنین بود که دلیوئیها نیز از میاناب دیلون Δῆλον به میاناب تینون Τῆνον گریختند. (با همه اینکه هرودوتوس در نوشتن نام شهرها مانند دلون ریخت خنثیِ این نامها را به کار میگیرد در زبانهای انگلیسی و آلمانی و فرانسه ریختهای مذکر نامها مانند دلوس δῆλος یا Délos به کار برده میشود. در این نوشته من کوشیدهام تا آنجا که میشود از هرودتوس پیروی نمایم.) به گزارش هردوتوس "دادین"، اسپهبد مادی، جارزنانی را به دنبال آن فراریان فرستاد تا به آنها بگویند:
‘ἄνδρες ἱροί, τί φεύγοντες οἴχεσθε, οὐκ ἐπιτήδεα καταγνόντες κατ᾽ ἐμεῦ; ἐγὼ γὰρ καὶ αὐτὸς ἐπὶ τοσοῦτό γε φρονέω καὶ μοι ἐκ βασιλέος ὧδε ἐπέσταλται, ἐν τῇ χώρῃ οἱ δύο θεοὶ ἐγένοντο, ταύτην μηδὲν σίνεσθαι, μήτε αὐτὴν τὴν χώρην μήτε τοὺς οἰκήτορας αὐτῆς. νῦν ὦν καὶ ἄπιτε ἐπὶ τὰ ὑμέτερα αὐτῶν καὶ τὴν νῆσον νέμεσθε.’
"مردان مینوی، از برای چه گریختهاید و چنین در بارهی سگال من به ناروا می اندیشید؟ این خواستهی خود من است، و فرمان پادشاه من نیز این است که به خاکی که درآن دو ایزد زاده شده اند آسیبی نرسد، نه به خود خاک و نه به سرنشینانش."
دو ایزدی که دادین به آنها نشانه مینمود، میترا و آناهیتا بودند که در یونان برابر با آپولو، ایزد خورشید و آرتمیس ماد Άρτεμις ή Μήδεια بودند . همانگونه که ادیسهی هومر نشان میدهد ایزدان باهمزادهی آپولو و آرتمیس در میاناب دیلون زاده شده بودند. سپس دادین با سپاهیان ایونی و اِئولی خویش بسوی ارتریا رفت .
پس از آنکه دادین با ناوهایش دلون را ترک گفت برای نخستین بار در آنجا زمینلرزهیی رخ داد که یونانیها آنرا به آوند شگونی بد گرفتند زیرا که بهگزارش هردوتوس در سه نسل پادشاهی داریوش و خشایار و ارتخشرخش آسیبی که برهلا آمد بیش از همه آسیبها بود که در بیست نسل پیشین برآمده بود. باهوده است که گفته شود که نام این سه پادشاه در یونانی داریو Δαρείου به میانای "کننده"، کِسِرِکسئو Ξέρξεω به میانای "رزمآور"یا"جنگجو" و آرتُخسِرِخسِئو Ἀρτοξέρξεω به میانای "مها رزمآور" یا "چنگجوی بزرگ" است.
دادان در روند بسوی اتیکا در میانابهای میان راه میایستاد و بر شمار سپاهیان خود می افزود وپسران آنها را به گروگان میگرفت . به نوشتهی هرودوتوس تنها در کاریستون Κάρυστον بود که مردمان نه آمادهی آن بودند که گروگانی بدهند و نه برای نبرد با شهرهای همسایهی آتن و ارتریا سپاهی بفرستند. پس دادین سرزمین آنها را به آنچنان ویرانی کشانید که آنان به ناچار سر بهفرمان نهادند.
چیرگی بر ارتریا
هنگامی که ارتریائیان از آمدن نیروهای ایران آگاهی یافتند، از آتن درخواست یاری نمودند. آتنیها چهار هزار کشاورز کرایهنشین، که زمینهای پرورش اسب خالکیدیِئونیها را کرایه کرده بودند، را برای یاری به آنها گسیل نمودند. اما در میان ارتریائیها دودستگی افتاده بود. برخی میخواستند به بلندیهای ئوبُئیس εὐβοίης بگریزند و گروهی دیگر میخواستند با ایرانیها از درآشتی درآیند تا شهرشان را از ویرانی رستگاری دهند. چنین بود که یکی ازرهبران آنها بنام آیسخینیس Αἰσχίνης آن کشاورزان را به آتن بازگرداند تا به گفتهی هرودوتوس همانند دیگر ارتریائیها نابود نشوند.
چنین بود که رزم ناوهای ایران در تِمِنوس Τέμενος ، خُیرِآس Χοιρέας و آیگیلیا Αἰγίλεα در خاک ارتریا پهلو گرفتند و سپاهیان سواره و پیاده ایران بیدرنگ بهسوی دشمن درتاختند. ارتریائیها که سرجنگ نداشتند در پس دیوارهای سختساز ارتریا پناه گرفتند. نیروهای اسپهبد دادین برای شش روز پیاپی به دیوارها آفند آوردند و از هردوسو شماری بسیار از سپاهیان به خاک افتادند سرانجام دوتن از رهبران شهر بنامهای اُفوروُس پسر الکیماخو Εὔφορβός τε ὁ Ἀλκιμάχου و فیلاگروس پسر کینِئو Φίλαγρος ὁ Κυνέου دروازههای شهر را برگشودند. سپاهیان ایران شهر را به غارت کشیدند و به فرمان داریوش نیایشگاهها را به کینخواهی آتشسوزی ساردیس بسوزانیدند و مردمانش را از برای بردگی در میاناب آگیلیا گرد آوردند تا پس از نبردماراثُن آنها را از آنجا برگرفته و با خود به شوش برند.
نبرد در ماراثُن
در مهرماه ۴۹۰ پیش از میلاد، پس از چند روز به سر بردن در آرامش نیروهای ایران به اندرز ئیپیاسِ خودکامه، پسر پسیستراتو در کنارههای شنی بندر ماراثـُن Μαραθὼν در خاک اتیکا که، به نوشتهی هرودوتوس، چنان مینمود که از برای سپاهیان سواره سازگار و درخور باشد پهلو گرفتند. پژوهشگران اینک دریافتهاند که زمین ماراٍثن برای نیروی سواره چندان هم سازگار نیست. زیرا در میانهی آن بلندیهایی هستند که آن دشت را به دو پاره بخش میکنند. پهنای این دشت اندکی بیش از دو کیلومتر است، اما درازای آن که نزدیک به ده کیلومتر ست فریبدهنده میباشد. زیرا هر دو بخش به زمینهای باتلاقی پایان مییابند. همانگونه که هاو و ولز مینویسند:
در تلاش برای بازسازی این نبرد میباید در نخست آماج و سگال لشگرکشی ایران به دیدگاه گرفت. اگرچه از گمارش پیامرسانان داریوش برای خواستن آب وخاک میتوان چشمداشتی گستردهتر برداشت نمود، اما چنین به دید میآید که هدف اصلی آن لشگرکشی کیفرداد به ارتریائی ها و آتنی ها از برای پشتیبانیهای آنها از شورشهای ایونیا بوده است . درتاخت به شهرهای ایونی در آن سوی دریای اژه فرجامی هنجار و گامی بایسته برای آرام سازی ایونیا بود. و به دستکم می توان آتن را به آوند کشور دستنشاندهيی در دید گرفت که سوگند وفاداری فرستادگان خود را به آرتافرنه شکسته بود. چنین بود که درنخست ارتریا به آوند شکار آسانتری به زیر آفند گرفته شد ، تا سرنوشت آن رهبران دودل آتن را به هراس بیافکند، که کیفرداد به آتن خواستهی راستین فرماندهان ایرانی بود. اما اگر آتن هدف آنها بود ، چرا کشتیهای آنها در گوشهئی نزدیک به چهل کیلومتر دور از اتیکا، پهلو گرفتند؟ دلایل هردوتوس بر پایهی نزدیک بودن ماراثُن به ارتریا و میدانی مناسب برای نیروی سواره نابسنده ست. نزدیک بودن به ارتریا برای نیروهای ایران جبران فاصلهی دور آنها از آتن را نخواهد کرد ، و دشت آتن (یا بهتر از آن دشت تریاسیو Θριάσιο Πεδίο) پهنهی سازگارتری برای رزمآوری نیروهای سواره است.
همانگون که هرودوتوس مینویسد، این ئپیاس بود که ماراثُن را برگزید و به گمان شماری از پژوهشگران او بر سر آن بود که نیروهای آتن را در آنجا سرگرم نگاه دارد تا هوادارنش در آتن شهر را به زیر فرمان گیرند. به هر روی، با پیاده شدن نیروهای ایران در ماراثُن، آتن بیدرنگ پیامرسانی دور-دونده، به نام فیدیپیدیس Φειδιππίδης، را برای درخواست یاری به اسپارت فرستاد. او پس از یکروز دویدن به اسپارت در رسید و لَسِدِمونیها را درمیانهی برگذاری جشنی دینی یافت. او به نشستگاه شهر شد و گفت:
"لَسِدِمونیها! مردمان آتن از شما یاری میخواهند تا پروا ندهید که این شهر کهن هلنیها به دست بیگانگان به بردگی کشیده شود. حتی هماکنون ارتریا به بردگی ست و هِلا اینک با از دست دادن شهری مهین کاستی گرفته ست!"
لَسدمونیهای اسپارت گفتند که وندیدادهای دینی به آنها پروا نمیدهند تا هنگامیکه ماه به گردیی فرین (دایرهیی کامل) نشده از شهر برون شوند و اینک هنوز نهمین روز از ماهست و آنان نمیخواهند وندیداد دینشان را زیرپا نهند. در این هنگام آتن نیروهای هوپلایت خود را با ده اسپهبد که یکی از آنها میلیتیادس Μιλτιάδης بود به رویارویی سپاهِ ایران به ماراثن فرستاد . هنگامیکه نیروهای آتن از برزن هراکلس Ἡρακλέος میگذشتند پلاتِئیها Πλαταιέες, با همه نیروهایشان برای یاری به آنها پیوستند.
به گزارش هردوتوس هریک از ده اسپهبدآتن به نوبت برای یک روز فرماندهی سپاه آتن را برعهده میگرفتند. اما برخی از اسپهبدان دوست میلیتیادس نوبت رهبری خود را به او واگذار نمودند و چنین بود که میلیتادس میتوانست فرماندهی را نه برای یک روز که بل برای چند روز در دست داشته باشد. اما او فرماندهی چندروزهی خود را از بیم برانگیختن ناآرامی در میان سپاهیانش تا به هنگامی که نوبت فرماندهی به او رسید آغاز ننمود. این یکی دیگر از ناسازگاریهای داستان هردوتوس است که پیدا نیست فرماندهی نیروهای آتن را چهکسی بر گمارش داشت. و روشن است که اینچنین ساختار فرماندهی در جنگ با نیرویی بزرگ مانند ایران که برخی آنرا چندین برابر نیروی آتن گزارش کردهاند به ناکامی خواهد انجامید.
به نوشتهی پلاتو (افلاتون) و دیدودُروس، در این هنگام دادان در پیامی به آتنیها از آنها خواست که تسلیم شوند و چنین داوش نمود که او چون از نژاد مادهاست از تبار مِدِهآ Μήδεια ست. مدهآ از نوادگان هلیوس Ἠέλιος بود، نماد ایزدی خورشید که در پساتر به نام آپولو شناخته میشد، و بیگمان این پیام از سوی دادان مهرباور در هواداران ئیپیاس هنایشگذار بود.
پس از اینکه نیروهای آتن به مارائن رسید، شماری از اسپهبدان آتن با دیدن سپاهیان ایران به هراس افتادند و برآن بودند که بهترست با ایرانیان از در آشتی درآیند . اما میلتیادس برآن بود که اگر آتن در این نبرد پیروز شود نیرومندترین دولت-شهر در هلاخواهدگشت. چنین بود که هنگامی که اسپهبدان آتن به رأیگیری برای درگیری در جنگ و یا درخواست آشتی از دادان پرداختند، او برخی از آنان را برانگیخت که به نبرد رأی دهند. چنین بود که درگیرشدن به نبرد بیشترین رأی را آورد، و سپس به گزارش هرودوتوس سپاه آتن زیر باران تیرهای ایران با دویدن به سوی آنها آفند خود را آغاز نمود.
اگرچه این ناسازگاری دیگریست که هاو و ولز به آن اشاره میکنند؛ این که نیروهای ایران به دست کم یکروز زودتر از آتنیها به ماراثن رسیدند و با این همه به شکیبائی برای یازده روز دست روی دست نهادند و هیچ نکردند تا آتنیها بیایند و اینکه این آتنیها بودند که با دویدن بسوی نیروهای ایران نبرد را آغاز نمودند برای شماری از پژوهشگران شگفتآور مینماید!
به نوشتهی پلاتو در گفتگوها (منکنوس Μενέξενος) و در وندیدادها (نومُی Νόμοι)؛ همهی شهرهای یونان از دهشت رویارویی با نیروهای ایران زمینگیر شده بودند. اینک در هلا هیچ نیروی دریایئی نبود که توان آن را داشته باشد که نیروی ایرانیان را در دریا به چالش بکشد -- در آن روزگار ناوگان آتن شماری بیش از هشتاد رزمناو (تریِرِس τριήρης) نداشت. و چنین بود که نیروهای ایران میتوانستند دلبخواهانه در دریاهای مدیترانه و سرخ و سیاه تا دریابار پارس گردش کنند و نیروهای پیاده و سوارهی خود را در هرکجا که بخواهند بدون نگرانی از هیچ آسیب دشمن پیاده نمایند. و هر شهر یونانی در برآورد هزینهی فرستادن کمک به شهرهای دیگر میباید ویرانی و آسیبهای کیفرداد سهمگین و بیبرو-برگرد ایران را در شمار گیرد.
همانگونه که اِ.دبلیو. گُوم A. W. Gomme در نوشته اش زیر آوند هرودوتوس و مارائُن Herodotus and Marathon مینویسد:
Everyone knows that Herodotus' narrative of Marathon will not do.
همه می دانند که گزارش ماراثُن هرودوت به کارنمیآید.
و جی. اِ. اِس اوانز J. A. S. Evansدر نوشتهاش زیر همان آوند می نویسد:
I shall not dispute Gomme's dictum; Herodotus is inexact and even exasperating. But his report is not only our earliest account of the battle , but our only coherent one.
من گفتهی گوم را به چالش نمیگیرم. هرودوت بیدقت و حتی آذردگیزا ست. اما گزارش وی نه تنها نخستین گزارش از نبرد ، که بل تنها گزارش یکدست است که داریم.
به گزارش هرودوتوس، سپاهیان سکای ایران در میانهی آرایش جنگی به همراه پارسها توانستند بر میانهی دشمن در ماراثُن چیره شوند و به پیش بتازند، اما نیروهای آتن و پلاتائه در دو پهلوی راست و چپ توانستند آرایش جنگی نیروهای ایران را درهم بریزند و آن دو پهلوی را به هم برسانند و از پشت به نیروهای میانی ایران که به پیش رفته بودند آفند آوردند. سپاهیان ایران که خود را از هرسو در زیر آفند میدیدند به هراس افتادند و بسوی ناوهایشان به واپس نشستند . به نوشتهی هرودوتوس؛ به انجام، شمار کشته شدگان ایران شش هزار و چهارصدتن بود و شمار کشته شدگان آتن صد و نود و دو تن که درمیان آنها شماری از آتنیهای پرآوازه بودند. آتنی ها از ششصد رزمناو ایران تنها به هفت رزمناو دست یافتند. اگر این شمارش هرودوتوس درست باشد بازهم شمار کشته شدگان هر دو سو، به نسبت شمار سپاهیانشان، بسیار اندک بود. ناسازگاری این گزارش در اینست که با همه اینکه هرودوتوس به پیاپی از نیروهای سوارهی ایران و بار نمودن اسبها به ناوها گزارش میدهد در بارهی این نبرد از نقش نیروی سواره ایران هیچ نمیگوید. چنان مینماید که نیروی سوارهی ایران در این نبرد نقشی نداشت.
گمانه زنی در این باره بسیارست. برخی برآنند که نیرویسواره به ماراثُن دیر رسید. از سوی دیگر، هاو و ولز مینویسند؛ اگر نیروی سواره از ناوگان پیاده نشده باشد ، با این ترپند ایران سازگارست که بخواهند نیروهای آتن را با نبودن نیرویسواره شان به آفند برانگیزانند، تا هواداران ئیپیاس در آتن وقت آن داشته باشند که شهر را در اختیار بگیرند. و در همین حال سوارشدن نیروهای ایران به ناوها نیز برای رفتن به سوی آتن بس آسانتر خواهد بود اگر سوارها از آغاز از ناوها پیاده نشده باشند. به باور این دو پژوهشگر هفت کشتیئی که آتنی ها بدست آوردند ناوهایی بودند که برای نجات سکاها و پارسهائی بودند که در میانهی آرایش جنگی سپاه ایران به پیش رفته بودند. این کشتیها در کنار کرانهی دهانهی ماراثُن پهلو گرفته بودند . به هر روی، شمار بسیار اندک تلفات این نبرد از این روی بود که به راستی ایرانی ها در ماراثُن سرجنگ نداشتند و تنها برآن بودند که آتنی ها را سرگرم بدارند تا هواداران ئیپیاس بر شهر چیره شوند.
به فرجام گزارش هرودوتوس چنین به پایان میرسد:
ἑπτὰ μὲν δὴ τῶν νεῶν ἐπεκράτησαν τρόπῳ τοιῷδε Ἀθηναῖοι: τῇσι δὲ λοιπῇσι οἱ βάρβαροι ἐξανακρουσάμενοι, καὶ ἀναλαβόντες ἐκ τῆς νήσου ἐν τῇ ἔλιπον τὰ ἐξ Ἐρετρίης ἀνδράποδα, περιέπλεον Σούνιον βουλόμενοι φθῆναι τοὺς Ἀθηναίους ἀπικόμενοι ἐς τὸ ἄστυ. αἰτίην δὲ ἔσχε ἐν Ἀθηναίοισι ἐξ Ἀλκμεωνιδέων μηχανῆς αὐτοὺς ταῦτα ἐπινοηθῆναι: τούτους γὰρ συνθεμένους τοῖσι Πέρσῃσι ἀναδέξαι ἀσπίδα ἐοῦσι ἤδη ἐν τῇσι νηυσί.
بدینسان آتنیها هفت ناو را گرفتند. بیگانگان با دیگر ناوهایشان به واپس رفتند، و بردههای ارتریائی را از میانآبی که در آنجا گردشان کرده بودند برگرفتند و به سوی سونیون Σούνιον شدند به این امید پیشتر از آتنیها به شهر برسند. در آتن آلکمئونیدها متهم شدند که این برنامه را ریختهاند تا که هنگامیکه ایرانیها سوار به ناوهایشان شوند سپرهای خویش را برای دادن نشانه بالا نگاه دارند.
این بخشنبشته به روشنی نشان میدهد که پیروزی آتن در ماراٍثُن نمیتوانسته چندان پیروزی بزرگی بوده باشد و شاید اسپهبد دادین که خالی بودن آتن از سپاهیان را بهنگامی فرخ شمرده و نیروهایش را برای گرفتن شهر به سوی ناوها برگردانده بود توانست از نیروهای هوادار ایران در آتن پیمان سر بهفرمانی بگیرد و بنابراین نیازی به ادامهی جنگ نمیدیدید. به باور گروندی Grundy نیروی ایران که شتابزده بسوی سونیون می رفت تا به آتن درتازد، نمی توانست وقتش را برای توقف در آگیلیا و سوارکردن بردهها به ناوها به هدر دهد ، به باور او ناوگان ایران به دو بخش شد بخشی به سرراست به بندر فالرون Φάληρον در پنج کیلومتری جنوب غربی آتن رفت و بخش دیگر برای سوارنمودن برده ها بسوی آن میاناب رفت.
هرودوتوس دربارهی آنچه که در سونیون و یا آتن گذشت خاموش است. هاو و ولز در بارهی گزینش بندر ماراثن که از آتن نسبتا دور بود و نشانهدادن مرموز آلکمئونیدون با بالا بردن سپر مینویسند؛ گزینش گوشهئی دور مانند ماراثُن و درنگ درازهنگام برای آغاز نبرد از این روی بود که نیروهای ایران بتوانند تا آنجا که ممکن است سپاه آتن را از شهر دور نمایند تا هواداران و همدستان ایران در آتن وقت کافی داشته باشند تا شهر را به ایران تسلیم نمایند. پس از اینکه پیامرسانان الکمئونیدها را از تسلیم شهر باخبر می نمودند آنها سپرهای خودرا بالا نگاه میداشتند و ایرانیان را از آن خبر آگاه می شدند و بر ناوهای خود سوارشده و بسوی بندرآتن میشدند. به نوشتهی آنها:
گواهههایی بسنده دردست است كه نشان میدهند آتن در این هنگام کندویعسلی از دسیسه بود و گروهی از آتنیها در پس دیوارهای آن با ئیپیاس در رسانهگری بودند. نشانه دادن با سپر به خودی خود گواهیی در این باره است.
هاو و ولز با نشاندادن شواهد بسیار مینویسند که شاید همانگونه که هواداران مهینان در آتن چشم به پشتیبانی اسپارت دوخته بودند، هواداران دمکراسی و آلکمئونیدها نیز، در تنشهای میانگروهیِ آتن، امید به یاری ایران داشتند. به هر روی بخششدن نیروهای ایران به دوگروه از اینرو بود که بخشی نیروهای آتن را در ماراثُن سرگرم نگاه دارند و بخش دیگر به یاری هواداران ایران در آتن، درهای شهر را به روی ئیپیاس بگشایند.
این بسیار شگفتمینماید که دادین با داشتن بیش از سیوسههزار سپاهی و بیش از ۵۹۰ رزمناو (با انگار بر اینکه گزارش هرودوتوس از تلفات نیروهای ایران درست باشد و گزافهگویی نباشد.) در برابر نزدیک به بیستهزار سپاهی یونانی به شکستخوردگی به نزد داریوش بازگشته باشد و داریوش او را کیفری بزرگ نداده باشد. همانگون که افلاتون در "وندیدادها" می نویسد:
καὶ πρὸς τούτοις δὴ τὸ μέγεθος τοῦ στόλου κατά τε γῆν καὶ κατὰ θάλατταν γενόμενον, φόβον ἄπορον ἐμβαλόν, δουλείαν ἔτι μείζονα ἐποίησεν ἡμᾶς τοῖς τε ἄρχουσιν καὶ τοῖς νόμοις δουλεῦσαι, καὶ διὰ πάντα ταῦθ᾽ ἡμῖν συνέπεσε πρὸς ἡμᾶς αὐτοὺς σφόδρα φιλία. σχεδὸν γὰρ δέκα ἔτεσιν πρὸ τῆς ἐν Σαλαμῖνι ναυμαχίας ἀφίκετο Δᾶτις Περσικὸν στόλον ἄγων, πέμψαντος Δαρείου διαρρήδην ἐπί τε Ἀθηναίους καὶ Ἐρετριᾶς, ἐξανδραποδισάμενον ἀγαγεῖν, θάνατον αὐτῷ προειπὼν μὴ πράξαντι ταῦτα. καὶ ὁ Δᾶτις τοὺς μὲν Ἐρετριᾶς ἔν τινι βραχεῖ χρόνῳ παντάπασιν κατὰ κράτος τε εἷλεν μυριάσι συχναῖς, καί τινα λόγον εἰς τὴν ἡμετέραν πόλιν ἀφῆκεν φοβερόν, ὡς οὐδεὶς Ἐρετριῶν αὐτὸν ἀποπεφευγὼς εἴη: συνάψαντες γὰρ ἄρα τὰς χεῖρας σαγηνεύσαιεν πᾶσαν τὴν Ἐρετρικὴν οἱ στρατιῶται τοῦ Δάτιδος. ὁ δὴ λόγος, εἴτ᾽ ἀληθὴς εἴτε καὶ ὅπῃ ἀφίκετο, τούς τε ἄλλους Ἕλληνας καὶ δὴ καὶ Ἀθηναίους ἐξέπληττεν, καὶ πρεσβευομένοις αὐτοῖς πανταχόσε βοηθεῖν οὐδεὶς ἤθελεν πλήν γε Λακεδαιμονίων: οὗτοι δὲ ὑπό τε τοῦ πρὸς Μεσσήνην ὄντος τότε πολέμου καὶ εἰ δή τι διεκώλυεν ἄλλο αὐτούς—οὐ γὰρ ἴσμεν λεγόμενον— ὕστεροι δ᾽ οὖν ἀφίκοντο τῆς ἐν Μαραθῶνι μάχης γενομένης μιᾷ ἡμέρᾳ. μετὰ δὲ τοῦτο παρασκευαί τε μεγάλαι λεγόμεναι καὶ ἀπειλαὶ ἐφοίτων μυρίαι παρὰ βασιλέως. προϊόντος δὲ τοῦ χρόνου, Δαρεῖος μὲν τεθνάναι ἐλέχθη, νέος δὲ καὶ σφοδρὸς ὁ ὑὸς αὐτοῦ παρειληφέναι τὴν ἀρχὴν καὶ οὐδαμῶς.
فزونتر این که، سترگی جنگایزارهای ایران که مارا چه از سوی دریا و چه از خشکی بیم میداد با دهشتی نومیدانه که برمیانگیختند مارا هنوز در پیوندهای بردگی به فرمانروایانمان و وندیدهایمان بهم نزدیکتر میساخت، و از برای این بود که دوستی دوسویه مان از هرسو پررنگتر شد. تنها ده سال پیش از نبرد دریائی سالامیس بود که نیروهای ایران زیر فرماندهی دادان (داتیس Δᾶτις)، کسیکه داریوش (داریو Δαρείου) به ویژه برای چالش با آتنیها و ارتریائیها فرستاده بود با این فرمان که با آنها به زنجیربردگی کشیدهشده ἐξανδραποδισάμενον بازگردد و با این هشدار که مرگ θάνατον کیفر ناتوانی او از انجام این فرمان خواهد بود. چنین بود که در زمانی کوتاه دادان با بسیار هزاراناَش همهی ارتریا را به چنگ آورد. و به آتن این هشدار را برشمرد که چگونه حتی یک سپاهی از ارتریایی ها نتوانست از او بگریزد، سپاهیان دادان دست به دست همداده و همهی ارتریا را همچون یک غربال به پاکی سَرَندیدهاند. این شمارش اگر که راست بود، و یا که از هرکجا سرزده بود، در دل یونانیها، و به ویژه آتنیها، هراس برانگیخت، اما هنگامی که آنها برای درخواست یاری به هرسو فرستاده گسیل داشتند همگی درخواستشان را ردکردند مگر لَسِِدِمونیها، اما آنها درگیر نبردی با مسینی ها بودند که مانعشان بود و شاید موانعی دیگر که ما دربارهشان نا آگاهیم و برآیند این بود که آنها به نبردی که در ماراثُن رخ داد تنها یک روز دیر رسیدند. سپس، تهدیدهای بیپایان و داستانهای آمادهگریهای بزرگ به پیاپی از سوی پادشاه ایران میرسید. آنگاه، پس از گذشت زمان، خبر رسید که داریوش درگذشته است. و پسرش که به جانشینی او برتخت نشست، جوانی کَلهداغ بود، که هنوز مشتاق ادامهی لشگرکشی بود.
پس پلاتو نیز سخنی از پیروزی بزرگ آتن نمینویسد. و بازگشت دادان را از برای درگذشت داریوش مینویسد که پذیرفتنیترست. با در دیداشت این که از هنگام در گذشت داریوش در ۴۸۶ پیش از میلاد تا هنگام لشگرکشی خشایارشاه به یونان در ۴۸۰ پیش از میلاد جنگی فرسایشی و دراز مدت میان ایجینا Αίγινα، میانآبی در دریابار سارونیک Σαρωνικός κόλπος، و آتن در جریان بود میتوان چنین گمان نمود که آن جنگ با کمک مالی دریاسالار دادان به ایجینا برانگیخته شده بود.
به هر روی، مردمسالاری آتن در این هنگام آزادیخواه به مفهوم لیبرال دمکراسی نبود. به سخنی دیگر، حقوق شهروندان در مردم سالاری آتن حقوقی سیاسی بود نه حقوقی انسانی. تنها ده تا دوازده در صد مردم، یا نزدیک به سی هزارنفر از جمعیت نزدیک به دوست و پنجاه هزارتنهی مردم آتن در سدهی پنجم پیش از میلاد ، مردمانی آزاد و دارای حقرأی بودند. آتن دارای یک وندیدادبنیانی (قانون اساسی) نبود که مردم را به آوند یک انسان پاس بدارد و برایشان حقوق انسانی در نظر بگیرد. و بنابراین رأی بیشترین شمار (اکثریت) همواره میتوانست ، هرکس را از هر گونه حقوق مانند آزادی سخن، آزادی دین و یا آزادی زیستن در خانهاش محروم نماید. مردم آتن هنوز در این هنگام هیچ دریافت فرهیختهئی از مفهوم مردمسالاری نداشتند و برای بیشترین آنها مردمسالاری مترادف با فرمانروایی مردمان بیسر و بیپا و بیفرهنگ بود که در برگیر کشاورزان تنگدست و کارگران بینوا بود و از اینرو بود که هنوز ئیپیاس در میان هواداران توانمندان و مهینان بسیار محبوب مانده بود. به نوشتهی هاو و ولز:
اگر ایرانیها از برتری شمار نیروهای خود بهره میگرفتند، شاید چهل هزارتن در برابر بیست هزار تن، تا نیروئی بازدارنده را در ماراثُن نگاه دارند و لشگری را برای تسخیر آتن میفرستادند، همهی آرایش جنگی آتن در هم میریخت. میلتیادس نمیتوانست نیروی ناچیز خود را تقسیم کند. اگر او به سوی تپهها و آتن برمیگشت نیروهای ایران در ماراثُن دنبالشان مینمودند و آنها نمیتوانستند به موقع به آتن برسند. و اگر او به نیروی بازدارنده در میتاخت میباید به دشت درمیشد و پهلوهای سپاهش به خطر میافتاد. در هردو صورت شهر به دست نیروهای ایران میافتاد.
هرودوتوس در بارهی اینکه آلکمئونیدها به هواداری از ایرانیان به آنها نشانه میفرستادند، مینویسد:
این برای من شگفتآورست ، و من این داستان را باور نمیکنم که آلکمئونیدها هرگز پذیرفته باشند که از برای زیرفرمانآوردن آتنیها به بیگانگان و ئپیاس سپرهاشان را بالا نگاهداشته باشند تا به ایرانیان نشانه دهند. زیرا این به روشنی آشکارست که آنها ازخودکامگی-بیزار هستند به همان اندازه یا بیشتر که کاللیی Καλλίῃ پسر فانیپو Φαινίππου ...
به هرروی تاریخنویسان باختر نبرد ماراثُن را به آوند پیروزیی شگفت نشان دادهاند و با انگارهای ساختگی میکوشند تا برآیند پیروزی آتن را در آن جنگ ممکن نشان دهند. آنها مینویسند که این پیروزی خودآگاهی نویی به آتن دربارهی توانمندی و نیرویش در هلا فرا آورد و تمدن غرب را زنده نگهداشت! گزافهپردازی و گمانهزنی در بارهی نبرد ماراثُن و اهمیت حماسی آن بگونهی تمسخرانگیزی در میان پژوهشگران باختر گسترده است. برای نمون جی. اِ. اِوانز مینویسد:
برنامهی دوریک (استراتژی) نیروهای ایران می باید هنوز بر پایهی این باور راهبردی میشد که در درون شهر آتن اگر هواداران خاندان پیسیستراتوس تنها بتوانند بانیروهای ایران تماس برقرار کنند حتی هنوز هم آمادهی همدستی با آنها هستند. ناوگان ایرانی برای چندگاهی کوتاه در نزدیکی فالرون پرسه زد - شاید به شب هنگام. - و سپس ، بادیدن هیچ چیز که به آنها امیدواری دهد، دادان و آرتافرنه دریا را به سوی خانه درنوردیدند.
توکیدیدس تاریخنویسی که به واقعگرایی پرآوازه است، نبرد ماراثن را حتی درخور گزارش هم ندیده و دربارهی پیروزی یونانیها در آن خاموش مانده است. یونانیها جنگهای داریوش و خشایارشاه را در هلا "جنگ ایران"میخوانند و برای توکیدیدس نبرد ماراثن در جنگایران جنگی بیاهمیت بود. او مینویسد:
τῶν δὲ πρότερον ἔργων μέγιστον ἐπράχθη τὸ Μηδικόν, καὶ τοῦτο ὅμως δυοῖν ναυμαχίαιν καὶ πεζομαχίαιν ταχεῖαν τὴν κρίσιν ἔσχεν. τούτου δὲ τοῦ πολέμου μῆκός τε μέγα προύβη, παθήματά τε ξυνηνέχθη γενέσθαι ἐν αὐτῷ τῇ Ἑλλάδι οἷα οὐχ ἕτερα ἐν ἴσῳ χρόνῳ.
"جنگ ایران"، بزرگترین دستاورد روزگاران گذشته ، با این همه به برآیندهایی زودرس دو نبرد در دریا و دو نبرد در خشکی رسید. "نبردِ پلپونزی" با درازای بسیار ادامه داشت و با همه طولی که داشت در بدآوردهایی که برای هلا آورد در پَستی هیچ همآوردی نداشت .
به سخنی دیگر به باور توکیدیدس برآیند دو درتاخت ایران به هلا تنها در چهار نبرد تعیین شد و او نبرد ماراثن را در میان این نبردهای مهم و تعیین کننده نمیشناسد. او تنها نبردهای مرحلهی دوم جنگهای ایران و یونان در زمان خشایارشاه را نبردهایی پرهنایش میشناسد. و با این همه در پاسخ به هرودوتوس او برآنست که هنایش آن چهار جنگ به اندازهی جنگهای دور و دراز پلپونزی میان اسپارت و آتن، که چنانکه خواهیم دید ارتخشرخش هخامنش در آنها دست داشت، نبود.
توکیدیدس از نبرد ماراتن در دوجا سخن میگوید و در آن دوجا داستان آن نبرد را از زبان کسی دیگر می گوید: نخست از زبان فرستادهی آتن به اسپارت، فرستادهیی، که چنانکه خواهیم دید، از اسپارتها میخواهدکه درخواست هموندانشان را رد نمایند و به جنگ با آتن نپیوندند. او درین سخنرانی به نبرد ماراتن اشاره می کند، اما از پیروزی در نبرد دم نمیزند و تنها می گوید:‘Μαραθῶνί τε μόνοι προκινδυνεῦσαι τῷ βαρβάρῳ’ "در ماراثُن ما با بربرها دستتنها روبرو شدیم" و همین افتخار برایآتن بس بود. بار دوم، توکیدیدس داستان نبرد ماراثن را از زبان پریکلس در سخنرانیی در مراسم به خاکسپاری بیان میکند و پیش از آنکه به متن سخنرانی بپردازد مینویسد؛ آتنیها مردگان خودرا در آرامگاه کشور به خاک میسپارند مگر آنها که در ماراثن به خاک افتادند. که نشان میدهد آتنیها وقت به خاکسپاری کشتهشدگان ماراثن را نداشتند. پریکلس در آن سخنرانی میگوید:
τιθέασιν οὖν ἐς τὸ δημόσιον σῆμα, ὅ ἐστιν ἐπὶ τοῦ καλλίστου προαστείου τῆς πόλεως, καὶ αἰεὶ ἐν αὐτῷ θάπτουσι τοὺς ἐκ τῶν πολέμων, πλήν γε τοὺς ἐν Μαραθῶνι· ἐκείνων δὲ διαπρεπῆ τὴν ἀρετὴν κρίναντες αὐτοῦ καὶ τὸν τάφον ἐποίησαν.
مردگان در آرامگاه دولتی در زیباترین کنارهی شهر، که در آن همیشه آنها که درجنگ افتادهاند بهخاک سپرده میشوند ، مگر آنها که در ماراثن کشته شدند، که برای شهامت شگرف و بیهمتایشان در همانجا که به خاک افتادند دفن شدند.
به هر روی هرودوتوس می نویسد هنگامیکه ناوهای ایران به آسیا بازگشتند و بردههای ارتریائی را به شوش نزد داریوش آوردند او به آنها آزاری نرسانید و آنها را در نزدیکی شوش در آردِریکَ Ἀρδέρικκα از برزنهای کیسیس Κισσίης مسکن داد.
پس از بازگشت نیروهای ایران ناآرامی در آتن بالا گرفت. میلیتیادس برای دفاع از خود، نشست آتن را متقاعد ساخت که اگربه او ناوگان و سپاه و پول بدهند وی به دولتشهرهایی که سر به فرمان ایران نهاده بودند درخواهد تازید و با غرامتی از طلا که از آنها خواهد گرفت هزینههای نبرد ماراثُن را جبران خواهد نمود. به نوشتهی هردوتوس اما او به آنها نگفت که سر آن دارد که به کدامین کشور در بتازد. آتن حاضرشد که به او این شانس را بدهد و هفتاد رزمناو در اختیار او نهاد. او سپس به پاروس Πάρον که ناوهایش را به هموندی با ایران به ماراٍثُن فرستاده بود آفند آورد. اما او در نبرد شکست خورد و زخمی شد - اگرچه هرودوتوس برای زخمیشدن وی داستان عشقی شگفتآوری در میانهی نبرد بههم می بافد ولی به فرجام، به نوشتهی او:
Μιλτιάδης μέν νυν φλαύρως ἔχων ἀπέπλεε ὀπίσω, οὔτε χρήματα Ἀθηναίοισι ἄγων οὔτε Πάρον προσκτησάμενος, ἀλλὰ πολιορκήσας τε ἓξ καὶ εἴκοσι ἡμέρας καὶ δηιώσας τὴν νῆσον.
چنین بود که میلتیادس در شرایطی افسردناک به خانه بازگشت ، نه برای آتنی ها پولی آورد و نه بر پاروس چیره گشت. او آن شهر را برای بیست و شش روز گرداگرد گرفته و آن میاناب را به ویرانگی کشانده بود.
نگارگری درونی که در رژهی پرداخت آزرم (ادای احترام) در سنگنگارههای تختجمشید دیده میشوند، به گونهئی ریشهئی دگرگون و جدا از آنچهاَند که در نمایانشهای مصر و آشور در همان باره ست . در این نمایانشها، نخستین نماینده در هر گروه نمایندگی برای آزرم گذاری چنان نگاریده شده است که با دستش به سوی پیش بهسوی تخت پادشاهی راهنمایی مینماید. بر وارون، پیشروان نمایندگان مصر، بیشترشان، به زانو افتاده نگاریده گشتهاند و در همانک پیشروان نمایندگان پادشاه آشور با دستهایی مشتشده در برابر چهره به نشان سرسپردگیاند.به راستیک ، داریوش شاه به سرفرازی نام بیست و سه کشور در قلمرو فرمانرواییش را بر بیستون به سنگنگاری سپرده ست.
شاه داریوش گوید: این کشورهایی است که به زیر فرمان مناَند و به فرهنش اهورامزدا من پادشاهشان شدهام : پارس (پارسا)، ایلام (اوجا)، بابل (بابیروش)، آسور (آثورا) ، عربستان (آرابایا)، مصر (مودرایا)، کشورهای کرانه دریا (درایا) ، لیدی (اسپاردا) ، یونان (یاونا) ، ماد (مادا) ، ارمنستان (آرمینا)، کاپادوچ (کاتپاتوکا)، پارت (پارثاوا) ، درانگیان (زراکا)، آریا (هارایوا)، خوارزم (اووارازمی) ، باختران (باختریش)، سغد (سوغودا)، گاندارا (گادارا)، سیستان (ساکا) (به زبان بابل قیمیری)، ساتاگیدی (ثاتاگوش)، آراچوس (هاراو واتیش)و ماکا (ماکا) بیست وسه کشور به همگی.
هخامنشیان به هنرمندانشان سفارش فراوردن بینشی آرمانی و هماهنگ از پادشاهی و شاهنشاهی میدادند - بینشی که درآن بر انگارههای پرهیزگاری، فرمانوری و بسامانیی هماهنگ برتری داده میشد.
از خشتنبشتههای پرسپولیس گسترهی پهناور دادوستد و رسانگی هنر در شاهنشاهی ایران نمایان میشود. بر پايهی این نوشتهها:
سیم و آبنوس از مصر آورده میشد. تزئینات دیوارها از یونان میآمد. عاج که هنرمندان ایرانی رویش کار مینمودند از اتیوپی و سند و ساتراپی آراخوزیا (در قندهار کنونی) میآمد و ستونهای سنگی که در پارس برویشان کندهکاریشده بود از روستائی در ایلام به نام "ابیرادو" آوردهشده بود. سنگتراشانی که رویسنگها کارمیکردند از یونان و ساردیس (در لیدی) بودند. زرگرانی که به روی زر کارمیکردند از ماد و مصر بودند. کارگرانی که بر روی چوب کار میکردند از ساردییس و مصر بودند. کارگرانی که روی خشتپخته کارمیکردند از اهالی بابل بودند. کارگرانی که دیوارها را تزئین مینمودند از ماد و مصر بودند.
در جهان باختر تاریخ ایران برپایهی نوشتههای تاریخنویسان یونانی با تاریخ نبردهای ایران و یونان، آغاز میشود ، که طولانیترین نوشتهی ماندگار یونانی ست که ساخته و پرداختهی هرودوتوس است که سیسرو مورخ رومی وی را پدر تاریخ لقب داده ست. بهنوشتهی اولمستد(۱۹۴۸):
یونان و نبردهای ایران برای ما (غربیها) بسیار شورانگیز ست هر چند بسیار نارس. در خواندن این داستان طبیعی است که ما خود را با یونانیها شناسایی میکنیم ، زیرا که دریافت ما کم و بیش منحصراً بر پایهی تاریخ هرودوت استوارست .
اگرچه به افسردگی باید بگوییم که، همانگون که بسیار از تاریخنویسان دوران نو پذیرفتهاند، هرودوتوس همواره در نوشتن تاریخ خود درستگو نیست. 'دیگری' بودن ایران در تراژدیهای سدهی پنجم یونان درسالهای امروزین در دیدگاه پژوهشگران پدیدار آمده ست و این بینش که ایران در ترازبندی هرودوت دررویارویی با یونانیها فرهنگی کاملا 'دیگر' ست نیز اینک گزارهیی در حال پذیرفته شدن ست. بهراستی که حتی توسیدیدِس، دیگر تاریخنویس برجستهی یونان باستان، نیز هرودوتوس را ، بخاطر احساساتی شدنش در نوشتن تاریخهایش، به آوند یک داستانسرا و نه یک مورخ رد نموده بود.
هیچ نیاشنی (ملتی) مانند پارسها به آمادگی آیینهای دیگران را نمیپذیرند. آنان بالاپوش مادها را برگرفتهاند چون آن را برتر از آن خویش یافتهاند .اگرچه نگاهی گذرا به سنگ نگارههای کاخ آپادانا نشان میدهد که هرودوتوس بهنادرست سخن رانده ست. چراکه مادها و پارسها در این سنگنگارهها تنپوشهایی کاملاً متفاوت ازهم دربردارند.
![]() |
| سنگ نگاره ی گردان جاویدان در آپادانا |
سرباز ماد با پوششی ایرانی نابتر به تندی در خور شناسایی ست. بر سرش کلاه مخملی با گریبانی (یقهئی) پائینکشیده دیده میشود. بالاپوش چرمی او که تا زانو بهزیر آمده با آستینهای بلند و تنگ با کمربندی دولایه و چفتی گرد نگاه داشته شده ست. بر روی بالاپوش او گاه در مراسم تشریفاتی تیلسان (شنل) ارجمندی بر دوش دارد. شلوار همهچرمش و کفش تزییندوختش با نوکهای سربالا از آن نشان دارند که پوشنده آنها بیشتر گاهان خویش را بر اسب سوار است. ریش کوتاه نوکدارش با سبیل و موهایش بر روی گردن خوشهوارشده و به آرایش پیچ خوردهاند . گوشوارهها و گردنبند بر آن آراستگی افزودهاند. رزم افزار اصلی آفندشان نیزهئی ست ازچوب زغال اخته با سرنیزهئی از برنز و تهنیزهیی که با جدارهئی فلزی پوشانده شده ست . افزون بر این نیزه بسیاری از رزمندگان کمانی نیز در کماندانی بسیار آراسته با تیردانی پر از پیکانها با خود به همراه دارند.
تنپوش مادها، اما، از تن پوش پارسی با کلاه مخملی با چینهای شیاری از بالا به پایین و بالاپوشی بلند پایینآمده تا قوزک پا و موجدار و کفشهایی ساده و کمآرایه به بسیار دگرگون ست.
روشن است که پادشاهان هخامنشی و ساتراپهاشان به آوند فرمانروایان ایلامیها ، پارسها و مادها تنپوشهای وابسته به همهی مردمان خویش ، مانند ردای شاهانه ایلام و یا بالاپوش مادی که کندیس نامیده میشد، را در گاهانی مناسب دربر مینمودند. بنا بر گاهنِوشت بابل کوروش بزرگ یا پسرش کامبیز در مراسم برگزینش کامبیز به جانشینی ردای شاهانهی ایلام را دربر داشتند. سکوندا ردای شاهانهی ایلام را شالی بلند تا قوزک پا ویدایش نموده ست. که از سوی راست با نواری گلدوزی شده و حاشیهئی پهن باز میشد .
جامهی شاه بیش از هر چیز به خاطر شکوهاش چشمگیر بود: و آن بالاپوشی بنفشفام بود با میانهئی سپید با شنلی زربافت و کمربندی زرین. که با پوشاک زنان هماورد بود، او به کمر اکیناکا (خنجر پارسی) آویخته بود که نیام آن گوهری یک پارچه بود. پارسها سرپوش شاه را کیداریس میخوانند که با نواری آبیفام با نشانی سپید به سر بسته بود.بهنوشتهی کورتیوس نیزهداران داریوش نیز بالاپوشهایی با آستینهای بلند به فام بنفش و نوارهئی سپید دربر داشتند . به گزارش گزنفون کوروش بزرگ “ زیباترین رداها” را به بزرگان خویش پخشیده بود و “ جامههای ماد .. تن پوشهایی بدون هیچ اثری از بنفش ، سیاه، سرخ، نارنجی یا آلبالویی ” و کندیس کوروش را “ کاملاٌ بنفش” ویدایش مینماید. بهنوشتهی سکوندا ردای شاهانهی پادشاهان هخامنش در طول زمان از آنچه که بر سنگنگارههای تختجمشید به چشم میآید دگرگون شدهاند. بر پایهی پژوهش او رداهای نخستین این پادشاهان رداهای شاهانهی ایلام بود اما در برههئی از زمان ریخت این تنپوشها از آنچه که بر تختجمشید سنگنگاری شده ست دگرگون شد و به ریخت ”ردای هخامنشیان“ درآمد. وچندگاهی پس از آن به جامهی پادشاهان ماد مانند شد. کوئینتوس کورتیوس "کندیسِ" داریوش سوم را ” پارچهئی زربافت با آرایهئی از شاخههای زرین“ ویدایش مینماید .
آگاهی ما از تنپوشهای دورهی هخامنش جدا از ویدایشهای تاریخنویسان از نگارههای کنده بر سنگ، کارهای فلزی ، سکهها و نقشمُهرهای دیوان سالاریست. از نگاهی همه دربرگیر، میتوان بدون بیم چنین برآیند نمود که مردم شاهنشاهی ایران تنپوشهای تبارهای خود را به آوند بیانیهئی دربارهی جایگاه اجتماعیشان و پیمانشان با ارزشهای فرهنگیشان دربر مینمودند.

بررسی تاریخ فرانمائیهای (پروپاگاندها) سدههای پنجم و چهارم پیش از میلاد در جهان ایران و یونان که از همهی ابزارهایی مانند تنپوشها و سنگنگاریها و سکهها برای فرانموداری نمادها ، آیینها و باورها استفاده نمودهاند ذرهبین ارزندهئی را برای نگرش، دریافت و سنجش پیوندها و روابط انسانی در روزگار هخامنش فراهم میآورند. مانند همهی برنامههای فرانماسازی (پروپاگاندا) دیگر ، تلاشهای فرانماگران ایران و یونان در این بوده است که مخاطبان خودرا برانگیزانند تا درستیِ راستیکی ساختگی را بدون هیچ آزمون و پرسش بهپذیرند و در بارهی یک 'آرمان همگانی' ،که از سوی خود فرانماگران شناسائی و نمایان شده است، واکنشی پیشبینیشده نشان دهند. اندیشارِ ساختنِ راستیکسانها ( quasi-facts) به آوند ابزار فرانمائی براین پایه است که بهیاری آن میتوان زمینهئی بخردانه را برای یک فرانمود فراهم آورد تا مردمان بتوانند دیدی آرمانی را بپذیرند.
گواههی دیگری که تاریخپژوهان غرب از آن نگفتهاند این راستیک است که ناهمانند با کوروش و کامبیز که از میترا باوران بودند داریوش ذرتشتیی بس بنیانگرا و خشکباور بود. در دوران پادشاهی وی به پیگرد کشاندن و بازجویی و کیفرداد سهمگین به باورمندان میترایی به گناه دیوپرستی بدانسان سخت بود که میترائیان مغانی به ناچار به غارهای زیرزمینی و خرابات و مغاک پنهان میشدند و باورهای خودرا به نهفت در ریخت رازهای میترائی آموزش میدادند.
اینک پروامان دهید تا از تیگران وکردههایش بگوئیم ، زیرا که در میان همهي پاشاهانمان وی نیرومندترین، هوشمندترین و دلیرترین از دیگران بود، او به کوروش در سرنگونی فرمانروایی مادها یاری داد و یونانی ها را در هنگامی کوتاه به زیر فرمان خویش درآورد. (...) درنخست او با آژیدهاک، که از ماد بود، هموند بود و پس از اینکه آژیدهاک با اصرار زیاد از تیگرانوهی، خواهر وی خواستگاری نمود، او را به همسری وی داد. زیرا که آژیدهاگ گفت: "با چنین پیوندی یا من با تیگران دوستیئی پایدار خواهم داشت، و یا برای کشتن وی به آسانی خواهم توانست فریباَش دهم."
وی به تیگران از برای یک پیشگویی در بارهي سرنوشت آیندهاَش بدگمان بود . زیرا که مایهی این بدگمانی هموندی نزدیک کوروش و تیگران بود؛ که اندیشیدن به آن خواب را از چشم آژیدهاک ربوده بود. و او به پیاپی از رایزنان خویش در این باره پرسش مینمود که "ما چگونه میتوانیم رشتهی دوستی میان این پارسی و ارمن را در هر ریختآن بگسلیم؟"
آن روز بر دلم درِ معنی گشوده شد
كز ساكنان درگه « پیر مغان» شدمو خود به آیین میترایی خویش چنین آشکاری میدادکه:
در دلم گرد ستم هاست خدایا مپسند
كه مكدر شود آیینهی «مهر آیینم»
به ويژه این گونه اشارهها به آئین میترا را در سرودههای در پیوند به شب یلدا که شب زادروز میتراست و سرودههایی در ستایش آفتاب نیز به روشنی می بینیم برای نمون مولانا می گوید:
چو ز آفتاب زادم به خدا که کیقبادمنه به شب طلوع سازم نه ز ماهتاب گویمچو غلام آفتابم هم از آفتاب گویمنه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویمچو رسول آفتابم به طریق ترجمانیپنهان از او بپرسم به شما جواب گویم
و البته اینکه یونانیان به نادرست "مغ " مادها را با موبدان ذرتشتی یکی گرفتهاند و نتوانستهاند جدایی آنان و تفاوتهایشان را بشناسند مایهی گمراهی بسیار از پژوهشگران گشته است که در جای خود بدان خواهیم پرداخت.خلوت دل نیست جای صحبت اضداددیو چو بیرون رود فرشته درآیدصحبت جهال ظلمت شب یلداستنور ز خورشید جوی بو که برآید
فهرست بخش ها
| ||||||
|
| ||||||
_________________________________________________________________________________














.png)































هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر