۱۳۹۸ آذر ۳۰, شنبه

بخش سی و ششم: شاهنشاهی گواد یکم (۵۳۱-۴۸۸ میلاد) -




گواد در نخستین چرخه ی پادشاهی

همان‌گونه که در بخش  پیشین دیدیم، زرمهر سوخرا* نخست وزیر (بزرگ فرماذار)  نیرومند ایران که ازتبار خاندان کارن، آرش آکیان بود والاخش را پس از چهار سال پادشاهی  در سال ۴۸۸ میلادی از پادشاهی برکنار ساخت و به جای او گواد نوجوان، پسر پیروز، را که او خود از بند هفتالی‌ها رهایی داده بود بر تخت پادشاهی برنشانید.

گواد چهره‌یی بسیار شگفت‌انگیز در تاریخ جهان است، زیرا که گویی وی از  تباری از مردمان آینده بود،  مردی از آن  سده‌ها‌ی بیستم و بیست یکم میلادی ، که در پایان سده‌ی پنجم و آغاز سده‌ی  ششم  به جهان  پای نهاده است. چراکه او  همچون مردمان نوگرای این روزگاران گیاه‌خوار بود، و هوادار برابری  و هم‌بهره‌گی  و هم‌بائی(اشتراک)  مردمان در داشتن دارائی،  تا به آنجا که حتی برخی از پژوهش‌گران  وی  را کمونیست خوانده‌اند! و چنانکه خواهیم دید، وی نه‌تنها چندسالی از روزگار کودکی خویش را،  در بند اخشونوَر*  Akhshunwar پادشاه هفتالی‌ها،  درگروگان بودن بگذرانید، که همچنین پس از نشستن بر اورنگ پادشاهی ،  به آغالش موبدان و مهینان  تاج و تخت خود را  در نوجوانی از دست داد، و در دژ دهشت‌زای فراموشی زندانی گشت.   با این همه، سختی‌ها از وی  پادشاهی روان‌پریش و ستم‌گر پدید نیاورد به نوشته‌ی تاریخ‌نویسان رم، او با زندانیان رم  به مهربانی و رادمردی  بسیار رفتار نمود، و از برای آنان شهری نو در ایران برپا بساخت تا هنر پارچه‌بافی کتانی را در کشور  گسترش دهد و افزون برآن به بندیانی که می‌خواستند بازگردند پروا داد تا به خانه‌هاشان  در رم بازگردند و  به  موبدان ذرتشتی و مهینان ایران چنان وابنمود که آنان از بندهاشان گریخته‌اند!  هرچند تاریخ‌نویسان ایرانی و عرب از برای گرایش وی به آئین مزدک یا با او   نامهربان بوده‌اند و یا مانند یعقوبی  برپایه‌ی گزارش خدای‌نامکی که شاید از ابن مقفع به او رسیده بود، رویدادهای پربار پادشاهی وی را نادیده گرفته‌اند. برای نمون یعقوبی می‌نویسد:
پس از پیروز، پسرش والاخش چهارسال پادشاهی نمود. و  آنگاه برادر وی گواد، پسر پیروز، بر تخت پادشاهی  بنشست و چون هنوز کودکی  بیش نبود  داشت‌داری کشور را به سوخرا   بسپارید، هرچند، هنگامی که او به روزگار جوانی پای نهاد، شیو‌ه‌ی کشورداری سوخرا را ناپسندیده یافت. پس او را از میان برداشت و مهران را بر جای او بنشانید. سپس  ایرانیان  گواد  را از پادشاهی  برانداختند  و  زندانی‌‌اَش نمودند  و برادرش  جاماسپ، پسر پیروز، را به پادشاهی برگزیدند.
اگرچه، یعقوبی به نادرست والاخش، برادر پیروز، را پسر او می‌شناساند ولی آگهداد او  دربار‌ه‌ی پادشاهی جاماسپ درست است. و نیز گزارش ابوحنیفه‌ی دینوری، در  اخبار الطوال، هم در باره‌ی کشته‌شدن زرمهر سوخرا، که دینوری اورا شوخرا می‌خواند، تا اندازه‌یی بسیار با گزارش یعقوبی هماهنگ ست. از سویی‌دیگر  تاریخ‌نویسان رم، با همه‌ی ناخرسندی‌شان از گواد نمی‌توانند از ستایش او  در هر از گاه خودداری نمایند برای نمون  پرکوپیوس، هنگامی که از رفتار گواد با زندانیان رم گزارش می‌دهد، می‌نویسد: "گواد با این زندانیان با بخشنده‌گی‌ئی  شایسته‌ی یک پادشاه رفتار نمود."  این ناسازگاری به هر روی  اندیشیدنی است؛  که   آیا  می‌توان  بپذیرفت که گواد، که بسیاری از گزارش‌گران  وی را پادشاهی  آرام ،  آشتی‌خواه و از خون‌ریزی بیزار  ویدایش می‌دهند؛  چگونه  می‌توانست فرمان به کشتن ناجوانمردانه‌ی  سوخرا دهد؟  بی‌گمان می‌توان دریافت؛ که  شاپور ری از خاندان مهران می‌باید  از  نرم‌خویی گواد بهره گرفته باشد و به  دست‌یاری دیگر مهینان و موبدان کار سوخرای میترا باور را  ساخته باشد،  زیرا، همان‌گونه که در بخش‌های پیشین گفته‌ایم، میان خاندان‌های آرش‌آکیانِ؛  مانند مهران‌ها و  کارن‌ها ناسازگاری و تنش برای گرفتن قدرت برپا بود.  به هر روی، دینوری می‌نویسد:
 گفته شده ست، که چون گواد به پادشاهی رسید نوجوانی پانزده ساله ، کاردان، هوشمند، خوشخو و دوراندیش بود، او  سوخرا (شوخرا) را بر کشورداری بربگمارید، وینک که مردمان، سوخرا را فرمانروای راستین  می‌دیدند، گواد را به ارجمندی فرمان نمی‌بردند  و با وی به بی‌آزرمی رفتار می‌نمودند.    گواد این چگونه‌گی را، برای پنج سال از پادشاهی خویش بربتابید، اما به فرجام به ستوه آمد و در پیامی به شاپور ری، از  تبار مهران بزرگ،  که  مرزبانِ گواد در بابل و قطرانیه   بود بنوشت تا با سپاهیان خویش به‌نزد وی درآید، و چون او بی‌آمد، راز خویشتن را با وی در میان بنهاد،  و به او دستور داد تا سوخرا را از میان بردارد. در بامدادِ فردای آن روز، چون شاپور به بارگاه گواد اندرآمد  سوخرا را  در نزد او نشسته بدید، پس به‌سوی گواد به پیش بشد و از کنار سوخرا بگذشت و  سوخرا مَر او را نادیده  انگاشت. چنین بود که به ناگاه شاپور کمندی را که بدست داشت  بر گردن وی بی‌افکند  و  او را کشان‌کشان از درگاه به بیرون ببرد و  به زنجیرش درکشید و به‌زندان درافکندش و گواد به کشتن وی  فرمان بداد.
چون ده سال از پادشاهی گواد بگذشت مردی که نامش مزدک و از مردمان استخر بود  به نزد  وی درآمد و  او را به آیین مَزدَکیک  فرابخواند و گواد به آن آیین بگروید.  پس ایرانیان سخت  برآشفتند و  به کشتن وی به‌پاخاستند،  گواد از ایشان پوزش بخواست اما آنان  این نپذیرفتند و وی را از پادشاهی  بربی‌انداختند و به زندانش درافکندند و نگهبانانی مر او را بربگماشتند و جاماسب، پسر پیروز را که برادر گواد بود، بر  اورنگ پادشاهی بربنشانیدند. 
 در اینجا باهوده است که در باره ی نام "گواد" که عرب ها آنرا "قباد" و یونانی ها کابادوس Καβαδου و در لاتین کاواد Kavad خوانده می‌شود ویدایش دهیم. گواد از دو پاره ی "گُو"و پسوند"اد" ساخته شده .  در پاره‌ی نخست؛ واژه‌ی "گُو" Gov به میانای پهلوان و دلیرست  برای نمون فردوسی می‌نویسد: "بدو گفت سیندخت کای پهلوان/ سر پهلوانان و پشت گوان"  ویا  در  گرشاسب‌نامه: "ستاده به پیش گو شیردل / به برگستوان اسب جنگی چهل"  و این واژه درسانسکریت  با «گوپا» गोप  به میانای شاه و نگاه‌دارنده و دیگر هم‌شاخه‌های آن مانند «گوپاتی» गोपति به میانای خورشید و رهبر هم‌خانواده است.  در پاره‌ی دوم، پسوند "اد"، به میانای نگاهدارنده را در واژه های  استاد؛ نگاهدارنده اُستی و نهاد؛ نگاهدارنده‌ی آنچه گذارده شده  و ستاد؛ نگاهدارنده اَستی می توان دید --  پس گواد به میانای نگاه‌دارنده‌ی پهلوانی و دلیری ست. در برگردان‌های  این نوشته  از متن‌های عربی، لاتین ، یونانی  و دیگر زبان‌ها  ما همواره  نام پارسی"گواد" را به جای ریخت‌های بیگانه‌ی آن   به کار خواهیم برد.

همانگونه که نولدکه  گزارش می‌دهد؛  شاهنشاهی گواد برای روزگاری به درازای چهل‌و‌سه سال بود، که تنها دو یا سه سال  در میانه‌ی  آن، وی را از پادشاهی برکنار نمودند.   گواد در پادشاهی خود دو نبرد برزگ با امپراتوری بیزانس داشت  و به گزارش پرکوپیوس و دینوری؛  وی پادشاهی هوشمند و  نیرومند و دوراندیش بود که  به تنش با هفتالی‌ها در  شمال خاوری کشور پایان داد و با آنان، که به راستی از مهر‌باوران داهه بودند،  از در دوستی و آشتی درآمد. اینک پرسش اینجاست، که چرا ایرانیان  بر گواد بشوریدند،  تا آنجا که وی  را از پادشاهی بر انداختند ،  و چنانکه خواهیم دید، در "دژ فراموشی" (یا باروی اَنوش‌برد)، در شوشیان‌ِ خوزستان، زندانی نمودند ؟  از گواهه‌های تاریخی چنین برمی‌آید که گواد که  پس از کشته‌شدن پدرش پیروز در نبرد با هفتالی‌ها، چندسال  از دوران کودکی خویش را  در اسارت  به نزد آنان گذرانیده بود،  با دهنادهای‌ها آنان آشنایی‌یافته  و از دیدن برابری و آزادی در میان هفتالی‌های مهرباور  هنایش گرفته بود و در سنجه  با نهادهای آنان از ساختارِ خشکِ طبقاتی  و نابرابری‌هایِ برخاسته از آن،  که موبدان ذرتشتی به بی‌داد بر ایرانیان بار نموده بودند، ناخرسند بود و می‌خواست نوآوری  و برابری  و دادگری‌هایی را در ساختار‌های فرمانروایی، کشورداری و دهنادهای هم‌باشگانی (رسوم اجتماعی) ایران شناسایی  و برپا نماید.   پرکوپیوس ، که  خوددرنبردهایِ سال‌های  ۳۱-۵۲۷   امپراتوری  رم با ایران  شرکت نموده بود، در "تاریخ جنگ‌ها"‌ی‌ De Bellis  خود که دو کتاب نخستین آن به "نبردهای ایران" De Bello Persico می‌پردازد، آگهی‌های ارزنده‌یی از تاریخ روزگار  این پادشاه  فراهم می‌‌‌آورد، گرچه نوشته‌ی او  نادرستی‌های ، کم و بیش، ناچیزی را نیز در بر دارد. برای نمون پس از سرنگونی گواد،   در پایانِ‌ بخش نخست پادشاهی‌اش، وی والاخش را جانشین  او می‌شناساند.  و حال آنکه  این جاماسپ بود که به جانشینی گواد برگزیده شد.  به هر روی او می‌نویسد:
آنگاه، آنان که پیروز را در نبرد همراهی ننموده بودند  و در سرزمین خویش  به‌جا مانده بودند گواد، جوان‌ترین پسر پیروز، که تنها بازمانده‌ی وی بود، را به پادشاهی برگزیدند. در آن هنگام ایرانیان باج‌گذار  و فرمان‌بردار از هفتالی ها گشتند، تا بدانگاه که گواد فرمانروایی خویش را استواری بداد و آنچنان نیرومند شد که دیگر نیازی به پرداخت باج به آنها  نمی‌دید.  و همه درازای هنگامی که این بربر‌ها بر ایران فرمانروایی نمودند دوسال بود.
هرچند با گذشت زمان، گواد  در  فرمانروایی کشور سخت‌گیری پیشه نمود  و نوآوری‌ها‌یی را در کشورداری شناسایی داد، که در میان آنها   وندیدادی (قانونی) برپا بداشت  که ایرانیان را به همخوابگی همبائی (اشتراکی) با زنانشان  وادار می‌نمود. و این بروندی بود که  مایه‌ی ناخرسندی مردمان کوچه و بازار شد.  چنین شد که آنان به دُژوری بر او به‌پاخاستند  و  زندانی و به زنجیرش درکشیدند .  آنگاه آنان  والاخش،‌ برادر پیروز را،  به پادشاهی برگزیدند، زیرا که دیگر فرزند پسری  از پیروز برجای نمانده بود، و در میان ایرانیان شهروندان هماگن (عادی) برپایه‌ی  وندیداد نمی‌توانند بر تخت پاشاهی بنشینند، مگر آنکه همه‌ی خاندان پادشاه از میان رفته باشد.
والاخش پس از به‌دست گرفتن لگام  پادشاهی، نشستی از مهینان ایران را در باره‌ی سرنوشت گواد فرابخوانید.  و چون  بیشتر آنان  نمی‌خواستند که وی کشته شود،  پس از آنکه بسیاری نگرش‌های خود را از هر دوسو ویدایی دادند،  در میان آنان دوراندیشی  به‌نام گوشن‌اسپ‌داد به  پیش آمد، که جایگاه  او "کنارَنگ" بود (که آوندی ایرانی برای اسپهبدست، ) و استان دهنادین او  در کناره‌های مرزی  سرزمین ایران بود که در همسایه‌گی سرزمین هفتالی‌ها بود.   او کاردک خود، که ایرانیان با آن ناخن‌های خویش را کوتاه می‌نمایند  و همه درازای آن به اندازه‌ی یک انگشت است و پهنای آن بیش از یک سوم پهنای انگشت نیست،  را برفراز داشت و گفت؛ " شما این کاردک را  می‌بینید که چه خرد و کوچک است؟  پس شما اَیا ایرانیان مهربان من! به باور داشته باشید،  که این کاردک  با  همه‌ی  کوچکی‌اَش ‌می‌تواند در هم‌اینک به کاری‌ گرفته شود که، در اندکی به دیرتر، دو لشگرِ  به‌همگی زره پوش،  نیز ناتوان از کنش به آن  خواهند بود."  او با این گوشه‌زدن به کنایه می‌گفت؛ که اگر آنان گواد را از میان برندارند  وی برای ایرانیان  دشواری به بار خواهد آورد. اما آن مهینان نمی‌خواستند  که مردی از تبار شاهانه  را تباه کنند.  و چنین بود که وی را به زندانی در سرزمین‌شان فرستادند  که "دژ فراموشی" نام دارد. زیرا که اگر کسی در آن دژ به بند گرفتار  آید، وندیداد پروا نمی‌دهد که  زان پس، دیگر کسی از او  سخنی به میان آرد و  کیفر هر آن‌کس که نام وی را بر زبان  آرد مرگ خواهد می‌بود و زین‌روی بود  که آوند آن زندان در میان ایرانیان پدیدار آمد.     
با هوده ست که گفته شود که  "کنارنگ" در زبان پهلوی به میانای "مرزبان" است، و در روزگار ساسانیان  آوندِ استانداران استان‌های کناره‌یی یا مرزی ایران بود. گواهه‌های تاریخ نشان می‌دهند که؛ گواد در روزگار نوجوانی از خون‌ریزی و جنگ بی‌زار بود،‌ و می‌توان دریافت که  برای پسرکی هشت یا نه ساله، دیدن شکست و کشته‌شدن پدر  در نبرد با هفتالی‌ها و به بند کشیده‌شدن خود و خواهر و دیگر نزدیکان‌اَش می‌باید،  از دیدی روان‌شناختی، بسیار دردناک و پریشان‌کننده باشد. تا بدانجا که وی از آن پس  حتی کشته‌شدن هرگونه جان‌دار را نیز دیگر بر نمی‌تابید و از گوشت‌خواری دوری می‌جست  و چنانکه خواهیم دید یکی از انگیزه‌ها‌ی وی از پیوستن به آئین مزدک  بی‌زاری او از خون‌ریزی بود. به هر روی پرکوپیوس در دنباله‌ی داستان گواد می‌نویسد:
هنگامی که گواد در بند بود همسرش از او نگاهداری می‌نمود که هرروز به نزدش می‌رفت و از برای وی خوراک  می‌برد. اینک، از آنجا که او بسیار زیبا بود،  زندان‌بان آغاز به نشان‌دادن  شیفته‌گی خویش  بنمود. و  چون گواد درین باره  از همسرش آگاهی بیافت؛ از او بخواست که با  نیاز آن مرد سرسازگاری نشان بدهد. و چنین بود که زندان‌بان با آن زن در کنار آمد و به بسیار شیدای وی بشد، تا آنجا که به وی پروا می‌بداد تا به هر هنگام که خودش می‌خواهد به نزد شوی خویش بشود و بدون درگیری با هیچ‌کس از کنار او بازگردد. 
اینک یکی از مهینان ایران، به نام سیاوش، که از دوستان وفادار گواد بود،  همیشه  به این امید  که شاید به‌گونه‌یی بتواند وی را از بند رهایی بدهد،  در چشم‌به‌راهی برای رسیدنِ هنگامی بهنگام، در همسایه‌گی زندان  به‌سر می‌برد.   او به گواد پیامی به رسانه‌گی همسرش بفرستاد؛ که اسب‌ها و سوارانی را در کناره‌یی نه‌چندان دور از زندان آماده نگاه داشته است. آنگاه  روزی، به هنگامی که شب در می‌رسید، گواد همسرش را بپذیرانید تا که  جامه‌اش را به او بدهد و خود جامه‌ی وی  را بپوشد، و به‌جای  او، جای‌اَش را در زندان بگیرد. چنین بود که، بدین‌سان،  گواد از زندان بگریخت.  زیرا گرچه نگهبانان، که بر جایگاه دیده‌بانی خویش ایستاده بودند، وی را بدیدند، اما  انگار بنمودند که وی همان زن‌ همیشه‌گی ست و بر آن شدند که با وی درگیر نشوند و مایه‌ی ناخرسندی زندان‌بان را فراهم نی‌آورند. پس چون بامداد فرا رسید، آنها در زندان،  زن را  در جامه‌ی مردانه شوی بدیدند  و به  این گمان که این گوادست که در آنجاست، به بسیار فریب خوردند، و این باور  برای چند روز  پایدار بمانید تا که گواد در ره‌سپاری خویش بس بسیار دور گشته بود. در باره‌ی سرنوشت آن زن پس از ترپند وی و این که  کیفرش چگونه بود من‌ توان بازگوئی‌ئی به درستی را ندارم. زیرا که  داستان‌های ایرانیان  در این باره بایک‌دگر سازگار نیست. و زینرو من از بازگفت آن سر بر می‌تابم. 

 دژ قراموشی

گواد به همراهی  سیاوش ، به خوبی از  برابر  پی‌گیران خویش بگریخت و به سرزمین هون‌های هفتالی در رسید. و در آنجا پادشاه دخترش را به وی به‌همسری  بداد، وینک  چون او داماد وی گشته بود، سپاهی کلان را برای نبرد با ایرانیان در زیر فرمان وی بنهاد. 
ایرانیان از رویارویی با این سپاه روی‌گردان بودند و هرکدام با شتاب فراوان از برابر آن به سویی بگریختند.  و چون گواد به سرزمینی که "گوشنِ اسپ‌داد" فرمانروا بود دررسید، به برخی از دوستان‌اَش بگفت که وی نخستین ایرانی  که در آن‌روز به نزدش بیاید و سر به‌فرمان وی بنهد  را  به "کنارَنگ" آن استان برخواهد گمارید.  اما حتی در همان  دم  که این سخن  بر زبان می‌برانید؛ از گفتن آن پشیمان گشت. زیرا که وندیدادی را در میان ایرانیان به‌یاد آورد، که بر پایه‌ی آن جایگاه‌های ایرانی را، که برپایه‌ی  ارجمند‌زاده‌گی در تباری از مهینان، از آن آنان است،  نمی‌توان به دیگران بخشید . چرا که او بیم از آن بداشت که نخستین  کس که به نزد وی در بخواهد آمد از بستگان "کنارَنگ" کنونی نباشد، و او وادار  شود که آن  وندیداد را به‌کنار نهد تاکه به سخن خویش وفادار بماند.  
در همانک که او در این اندیشه بود، بخت چنان بود،  که نخستین کس  که به‌نزد وی اندرآمد "آذرگوشن اسپ‌داد" بود که از خاندان "گوشن اسپ‌داد" ها بود،  که گُردی رزمنده بود و این  به او پروا بداد، که بدون نیاز به شکستن  هیچ  وندیداد، گفته‌ی خویش را به کردار آورد. پس   او مر گواد را چنین گفت: "خدایگانا!" و او نخستین کس ببود  که سر به فرمان وی، به آوند پادشاه،  بنهاد و از او درخواست  بنمود که وی را  به آوند بنده‌یی در درگاه خویش، از برای هر گونه گمارشی که می‌خواهد، به کار گیرد.  
چنین بود که گواد بدون درگیری با هیچ دشواری به کاخ پادشاهی اندر آمد. و والاخش را که از داشتن هرگونه پشتیبانی ناکام مانده بود به بند درکشید و با به کاربرد شیوه‌یی از برای کیفرداد به بزهکاران، که ویژه‌ی ایرانیان ست، دیدگان وی را نابینا بنمود،  و آن شیوه  ریختن روغن زیتون داغ و جوشان به‌درون دیدگان باز نگاه داشته شده‌ی گنه‌کارست  و یا که  سوزنی آهنینی را در آتش داغ نمودن و نیش زدن با آن بر مردمک‌های دیدگان وی. وزان پس، والاخش، که برای دوسال پادشاهی نموده بود،  در بند نگاه داشته بشد .  "گوشن اسپ‌داد" را کیفر مرگ داده شد  و "آذرگوشن اسپ‌داد" به جای وی به جایگاه کنارَنگ برگمارده بشد و سیاوش را بی‌درنگ  جایگاه " ارتشتاران سالار"  بداد. جایگاهی که سرفرماندهی همه‌ی سرداران و در فراز بر همگی ارتش  ست. سیاوش نخستین ایرانی بود که در ایران چنین جایگاه  بداشت و هیچ‌کس چه پیش از او و چه پس از او  به این جایگاه نرسید. و گواد شاهنشاهی  را استواری بخشید و به با پاس‌داری در پناه بداشت، زیرا که در دوراندیشی و کنشگری هیچکس را براو برتری نبود. 
 از گزارش پرکوپیوس، چنین برمی‌آید که سیاوش همان زرمهر سوخرا،  پسرِ زرمهرسوخرای پدر،‌ ست و ما در این باره در بخش های پسین بیشتر خواهیم گفت.   همانگون که گفتیم سرنگونی   گواد در بخش نخست پادشاهی‌اش به اندیشارهای همبائی (اشتراکی) او پیوند داشت که از اندیشارهای دینی مزدک برخاسته بود. پس پیش از آنکه به رویدادهای پادشاهی گواد پس از بازگشتش به پادشاهی و درگیری‌های او با امپراتوری رم بپردازیم  باهوده است که در باره ی جنبش مزدک که شماری از پژوهشگران آنرا همسان با جنبشی مارکسیستی نشان داده‌اند بپردازیم.

گواد و جنبش برابری و همبائی مزدک

مزدک پسر بامداد، موبدی زرتشتی بود که از موبدی زرتشتی  نوگرا به نام زردشت پسر هورآگ. (هور به میانای خورشید و پسوند آگ به میانای خداوند و پیشوا و سرور ست مانند آژیدهاگ که به میانای سرور اژدها ست)   که هم روزگار با مانی بود پیروی می نمود .  این زرتشت، که نمی‌باید با ذرتشت  پیامبر یکی گرفته شود،  در روستای خورنگان در نزدیکی شهر فسا  زاده شده بود  و در میانه‌ی سده ی سوم میلادی در میان‌رودان به آموزش نوآوری‌های خویش می‌پرداخت . وی بر آن بود که برای ازمیان بردن تنش و ستیزه‌جویی در میان مردمان  می‌باید آز و نیاز را از میان بربداشت ، و این تنها با آموزش و پرهیزگاری شدایی  نمی‌یابد،  که بل  برای ازمیان بردن آنها می‌باید انگیزه‌های پدیداری  آز و نیاز  را  از میان برد.   به باور او، زنان و دارائی‌ها سرچشمه‌ی  این انگیزه‌هایند . و چنین است که  زنان و دارائی‌ها می‌باید به برابری میان مردمان بخش شوند، و چنین ست  که  این همبایه‌گی  به همراه خودداری از ستیزه جویی و نرسانیدن آزار و ستم  به جانداران، آشتی و آرامش را در جهانِ نیکی‌هاییِ اهورایی برپا خواهد بساخت.

 جاشوا استیلایت، که هم روزگار با گواد بود در باره ی این پادشاه چنین  می نویسد:
او جداباوریِ نکوهیده یِ مغان زرتشتگان  را،  که از آموزش زرتشت  برآمده بود، برپا ساخت که زنان می باید همگانی باشند و همه کس می باید با هرآن که می خواهد همبستری نماید.
تاریخ نویسان یونانی نیز ، بدون آنکه شاید آگاه باشند که این راهکار گواد با آئین مزدک هم پیوند بود، در این باره گواهه داده اند. به نوشته ی  آگاثیاس :
گواد... با دگرگون نمودن  راهکار کشور و واژگون نمودن دهنادهایی که با فرزانگی آشاوان برپاشده بود خویشتن را در میان شهروندانش ناپذیرفتنی و ناپایدار ساخته بود. گفته شده است که وی  وندیدای را  برپا داشت  که زنان را  همگانی می ساخت، و درین  اندیشار او از انگیزه ی سوکراتیس (سقراط) و پلاتو (افلاتون)‌ پیروی نکرده بودو نه از برای مردمانش بهره هایی  را در دید داشت که به باور این خردورزان از چنین باهم باشگی بر میخیزد.  وراکه وی می خواست به همه ی مردان این آزادی ناشایست  را فراهم نماید که با هر زنی که خوشایندشان ست کامیابی گیرند، رها از هرگونه باک که آن زن بر پایه ی  وندیداد زناشویی به کسی دیگر پابند می بود.  چنین بود که آنها به بیشرمانه ترین روسپی گری گرفتار آمدند زیرا که این وندیداد پروایشان می داد.  وین به بسیار مایه ی خشم مردمانی شد که نمی توانستند خویشتن را از آزردگی به چنین شرم آرام دارند . به پیامد، این سامانه ی تازه، بهنگامیئی  گشت برای پرداختن ترپندی  به دشمنی با او،   که مایه ی نابودی توانمندی او گشت.
و به همین گون، چنانکه که دیدیم،  پرکوپیوس در این باره نوشت که گواد " نوآوری ها یی را در  داشتار کشور شناسایی داد، که در میان آنها  وندیدادی (قانونی) برپاگشت  که ایرانیان را به همخوابگی همبایانه (اشتراکی) با زنانشان  وادار می نمود." چنین است که  شماری  از پژوهشگران سده ی بیستم  مانند اُتاکار کلیما Otakar Klima در نوشته اش "مزدک، تاریخ یک جنبش سوسیالیستی در ایران ساسانی"  Mazdak. Geschichte Einter Sozialen Bewegung Im Sassanidischen Persien آئین مزدک را به گونه ئی با مارکسیزم پیوند می دهند و برخی مانند نینا پیگولِوسکایا Nina Pigulevskaja در نوشته اش"شهرهای کشور ایران در روزگاران پارت ها و ساسانیان"  Les villes de l’état Iranien aux époques Parthe et Sassanide  تا بدانجا پیش می رود که  می نویسد ؛  از میان رفتن ساختار زمینداری همگانی در زیر فشار زمینداران فئودال بود  که مایه ی بپا خیزی  مزدکیان شد! 

از سویی دیگر، از آنجا که تاریخ نویسانی مانند پروکوپیوس و آگاثیاس در باره مزدک خاموش بوده اند،  برخی از پژوهشگران مانند اچ. گاوبه H. Gaube  را  به این انگار رهنمون داده که کسی  بنام مزدک شاید هرگز هستی نداشته ، و اگر چنین کسی بوده در  ریختگی راهکارهای گواد هیچ بازی نمایانی نداشته است و افزون برآن اینکه نگرش مزدک در برپا خیزی شورش همبایگی نیز هیچ هنایشی نداشته است  و این خود گواد بوده است که جنبش همبایانه (اشتراکی)  توده ها را در ‌دژوری  با مهینان و بزرگ تباران ایران سازمان داده و برانگیزانده ست  و مزدک شاید در پساترها آفریده شد تا گناه گواد را به گردن او بیفکنند. بیگمان این برائیی استوار نمی تواند باشد که چون تاریخ نویسان باختر در باره ی مزدک چیزی ننوشته اند پس او هستی نداشته است! 

 به هر روی، همانگون که گفتیم، گواد در نوجوانی و در آغاز پادشاهی خود از خونریزی و جنگ بیزار بود و چنین بود که آموزه ی مزدک که به نوشته ی تبری میگفت: "آنچه از زمين می ر‏ويد و آنچه از جانداران به دست مى‏آيد مانند تخم مرغ و شير و روغن و پنير براى خوراک مردم بسنده است. ديگر نيازى به  کشتن آنان نيست،"  بر گواد پسندیده می نمود.  بی گمان گواد با زیستن در میان هفتالی های میترا باور  تا اندازه یی زیاد به اندیشارهای برابری خو کرده بود و زینرو بود که ساختار خشک طبقاتی را که موبدان ذرتشتی بر ایران ببار کرده بودند نمی پسندید و زینرو بود که  از اندیشار همبایی (اشتراک) مزدک  در داشتن  دارایی و زمین، برای درهم شکستن ساختار طبقاتی پشتیبانی می نمود.  در باره ی پیوندو دیدار مزدک با گواد گواهه های تاریخیی در دست نیست  تنها بلعمی آگهداد کوتاهی در این باره دارد او می نویسد:
 پس از آنکه گواد از زندان گریخت  مزدک اورا همی دید و یکسال پنهان بود و مزدک گواد را گفت: پیروان من بسیار شده اند ، و سپاه را با ایشان  نه  برابریست. من ایشان را گردآورم  تا ترا بیرون آرند و با سپاه جنگ کنند. گواد گفت : این پیروان تو همه سیاهی لشگرند و درگیری با سپاه جنگی نتوانند کرد،  مرا هم سپاه باید تا بر ایشان چیره شوم و او را بازگردانید   و همی بود تا او را  دیگر دنبال نگیرند.  
بر پایه ی گزارش ابن بلخی گواد در این هنگام در نزد مرزبان آذربایجان که از هواداران او بود پناهنده شده بود.  


در  نوشته های  زرتشتی به زبان پهلوی، همانگونه که می توان چشم داشت، در باره ی مزدک به کوتاهی بسیار و بس به سرزنش و نکوهش یاد شده ست برای نمون  در  زندِ وهومن یشت   در باره ی او چنین می خوانیم:
در ویدایش وهومن یسن، خرداد یسن و اشتاد یسن، چنین آشکارست که به گاه  مزدکِ گجسته ، پور بامدات، دشمن دین برای آنکه مردمان را بر دین ایزدی بستیزاند  پدیدار آمد.
(...)  پولادین ست پادشاهی خسرو  پور گواد ، که به واپس خواهد راند مزدک گجسته پور بامدات را، دشمن دین ، که برخواهدخاست با آنان که به راهی بیگانه اند.  
بر پایه برگردان وِست West از  این بخش به زبان پهلوی، آگهدادهایی درباره ی گروه داوران در  دادگاهی که مزدک را به پیگرد و بازپرسی کشید می توان یافت و به ویژه بسیار آشکارست که خسرو نوشیروان برآن بود که روند بازپرسی و کیفر مزدک و گواهه های آن از مردمان  می باید پنهان بماند.
 چنین آگهدادست  از ویدایش زند وهومن یشت، خرداد یشت و اشتاد یشت، که در این روزگار، مزدک گجسته، پور بامداد، که با دین  به رویارو بود، پدیدار گشت، وز برای  برپایی تنش در میان آنان ست که به دین یزدانند. و او ، شکوهمند (خسرو انوشیروان)،  خسرو پور مه-داد  و داد- هرمزد ِنیشاپور ،که موبدان والای  آتاروپاتگان (آذربایجان) بودند و آتارو-فرُبَغ نافریبکار، آتارو-پاد، آتارو-میترا و بَخت-آفرید را به نزد خویش فراخواند. وز آنان پیمانی خواست، که چنین بود:"این یشتها را پنهان مدارید و ویدایش آنرا به کس آموزش ندهید، مگر در میان نزدیکان خودتان"، و آنان این پیمان را به خسرو نمودند.
 در گزارش به زبان پارسی این بخش آمده ست که خسرو  به مزدک گجسته پیام فرستاد و دستور داد که به پرسشهای این نشست موبدان، به کیفر مرگ، پاسخ  گوید. مزدک این فرمان به پذیرفت  ومر اورا ده پرسش دینی فرستادند که اونتوانست حتی به یکی از آنها پاسخ دهد .   پس پادشاه  بی درنگ فرمان به کشتن وی داد. اگرچه این گزارش ویدا نمی دارد که آن ده پرسش چه بودند.

در نوشته ی بندهش  نیز  به زبان پهلوی نیز درباره ی زندگی و پایان کار مزدک  چنین آمده است :
 در پادشاهی گواد، مزدک پور بامدادان پدیدار آمد، و آیین مزدکی نهاد . وی گواد را بفریفت و گمراه نمود که زن و فرزند و دارائی را به همبایگی می باید داشت، و گفت  آئین مزدیسنان را بکنار نهد، تا  که  انوشیروان خسرو گوادان، به برنایی رسید ، مزدک را بکشت. و دین مزدیسنان را  باززیوی بداد. 
به باور من داستان  میرخواند، در باره ی چگونگی گرایش  گواد به آئین مزدک، داستانی ساختگی است. در این داستان  مزدک آتشکده یی می سازد که در زیر آتشدان جایی به پنهان ساخته شده بود که در آن یکی از همدستانش پنهان می گشت و می توانست به پرسش های او پاسخ دهد . مزدک به گواد داوش کرده بود که می تواند با آتش سخن گوید و هنگامی که گواد دیده بود که آتش به مزدک پاسخ می دهد به او باور کرده بود! گواهه های تاریخ نشان می دهند که گواد هشیارتر  از این بود که فریب نیرنگی بدینسان ساده انگارانه را بخورد و مزدک بی گمان  فرزانه تر از آن بود که به آن دست یازد.

زمینه های اقتصادی و اجتماعی بپاخیزی مزدک

به افسردگی می باید گفت که تاریخ نویسان ایرانی وعرب در نگارش تاریخ جنبش مزدکیان به جای آنکه به ریشه یابی انگیزه های آن بپردازند بیشتر به مایه های داستانی  آن پرداخته اند و همانگون که در پیشتر گفته ایم پس از سرکوبی جنبش او موبدان و نویسندگان خداینامک کوشیدند تا انجا که می توانند باورهای مزدک را زشت و پلید نشان دهند.  اما از گواهه های تاریخی می توان به این برآیند رسید که شورش مزدکیان براستی از ناخرسندی های مردمان از بحران اقتصادی کشور شاخه می زد که برآمده از چیرگی هفتالی ها بر راه های باززگانی ودادستد "جاده ی ابریشم" بود، که مهین ترین خاستگاه دارائی و نوامندی ایران بشمار می آمد.  و همانگونه که در بخشهای پیشین دیده ایم دستیابی به درآمدهای گمرگی این جاده ها انگیزه ی بسیاری از نبردهای ایران و رم بود.  پیمان بهرام گور با هفتالی ها تا اندازه یی آنها را  به همراه هموندانشان هون ها و کیداری ها و کوشان ها و ترکها در این درآمدها بهرمند ساخته بود. اما پیروز با آفند خود آن پیمان را درهم شکست. و چنین بود که پس از کشته شدن او در نبرد با  اخشنور،  هفتالی ها نه تنها اینک راه های شمالی دریای کاسپین بسوی رم را در زیر فرمان داشتند که بل بر راه های بازرگانی در جنوبِ رود آموی در خراسان نیز چیره شده بودند.

چنین بود که درآمدهای ایران به بسیار کاهش  یافته بود و دیگر توان پرداخت   هزینه های هنگفت  نگاهداری ساختار خشکیده ی طبقاتی  ایران را نداشت . مهینان ناچار بودند تا این هزینه ها ی  نگاهداری کاخ ها و اسواران خویش را با افزایش مالیات بر دهقانان و آزادگان فراهم آورند و این افزایش ها از توان تولید کاسته بود به ويژه  هنایش خشکسالی ها بر سختی بحران می افزود.  در شاهنامه ی فردوسی میتوان  نگاهکی را به این سختی ها  دید :
ز خشکی خورش تنگ شد در جهان          میان کهان و میان مهان 
ز روی هوا ابر شد ناپدید                         به ایران کسی برف و باران ندید 
مهان جهان بر در کی گواد                        همی هر کسی آب و نان کرد یاد 
آشکارست که برای رویارویی با این بحران، ساختار اقتصادیِ کشور می باید دگرگون می شد، و همانگون که در پادشاهی  پیروز دیدیم، در خشکسالی روزگار او، هم اکنون پیشینه یی برای همبایگی  و برابری در دستیابی به خوراک  پدید آمده بود.  زیرا او فرمان داده بود که توانمندان خوراک خویش را با بینوایان بخش نمایند. اینک در خشکسالی هم روزگار با وی،  به نوشته ی فردوسی، هنگامیکه توده ی گرسنگان به بارگاه گواد روی آوردند مزدک با رایزنی با گواد آنانرا به تاراج انبارهای  گندم مهینان و حتی خود پادشاه برانگیخت .
به درگاه او شد به انبوه گفت                     که جایی که گندم بود در نهفت 
دهد آن بتاراج در کوی و شهر             بدان تا یکایک بیابید بهر 
دویدند هرکس که بد گرسنه                  به تاراج گندم شدند از بنه 
چه انبار شهری چه آن گواد                    ز یک دانه گندم نبودند شاد 
چو دیدند رفتند کارآگهان                       به نزدیک بیدار شاه جهان 
که تاراج کردند انبار شاه                        به مزدک همی‌بازگردد گناه
 از سویی دیگر، نگرش گواد در باره ی همبایی در زناشویی نیاز به بیزشی  دقیق دارد و گرچه این نگرش با اندیشار خواست برابری طبقاتی  در پیوند بود، اما ریشه های آنرا می باید در واکنش به  اندیشار خودوده  xwēdōdah ،  یا زناشویی با نزدیکان جستجو نمود،  که در  نوشته های ذرتشتی به زبان  پهلوی، مانند  روایت پهلوی، مینوی خرد و  دینکرد نهم ( وَرشت مانسرسَک ۵:۱۵) ، از برترین کنش ها در نزد اورمزد یادشده ست و در دینکرد سوم  زناشوئی پسر با مادر  و در روایت پهلوي خودوده ی پدر با دختر اندرز شده است. آشکارست  که موبدان ذرتشتیِ روزگار ساسانیان، این گونه زناشویی را  برای پاک نگاه داشتن تبارهای مهینان در ساختار طبقاتی کشور برپا داشته بودند تا از آغشته شدن خون مهینان با خون تبارهای زیردست و بی نوا پیشگیری نموده باشند. گواد  ، بر پایه ی این  وندیداد در دانش فیزیک؛ که هر کنش را واکنشی است به همان اندازه و در سویی بر واژ ، در واکنش به خودوده،  که در برابر آمیزش تبارها   بند وبار بسیار فراهم آورده بود،  آئین مزدک را باهوده می یافت، زیرا که با برپایی  زناشویی همبایانه (اشتراکی) وی می توانست  ساختار خشک طبقاتی ساسانی   را به همگی در هم  شکند، تا آنجا که به نوشته ی تبری هنایش آن راهبرد تا بدانجا رسید؛ "که در میان آنان دیگر نه پدری پسر خودرا می شناخت  و نه فرزندی پدر خویش را".

با این همه، چنانکه خواهیم دید، داستانهای خداینامکی که در دست ابن مقفع آمده می باید در روزگار انوشیروان دستکاری شده باشد تا با گزافه گویی در باره ی خواسته ها و کنش های مزدک، وی را تا آنجا که شدایی داشت خوار و پلید نشان دهند، و از سویی دیگر از گناه گواد، تا آنجا که  می توانست شد، بکاهند.  به باور شماری از پژوهشگران  همبایی زنان در زناشویی،  شاید تنها در برگیر وام دادن زنان بارآور   به مردانی  بودکه از همسران خود فرزندی  نمی توانستند داشت.  و همبایی در دارائی ها و زمین های کشاورزی نیز  چندان بی بند وبار نبود و به جای بازگرفتن بزور همه ی دارائی ها، یا همه ی زمین ها ، گونه یی پخشارِ برابرانه ی آنها روی داده بود. اگرچه اینگونه باز پخشاری،  حتی در ریختی   اندک و ناچیز نیز، مایه ی نا خرسندی موبدان و مهینان و دهگانان را فراهم می آورد، و  این تنها نوجوانی  و ناپختگی گواد در آغاز پادشاهی اش بود  که به او گستاخی در پیش گرفتن چنین راهبردهایی  را می داد، راهبردهایی که به فرجام به شورش  مردمان  و زندانی شدنش انجامید.

شاهنشاهی گواد در تاریخ تبری

بررسی و بیزش تاریخ تبری در باره ی پادشاهی گواد باهوده است زیرا ما را تا اندازه یی با برداشت و دیدِ ساختار قدرت موبدان و مهینان در شاهنشاهی ساسانی، درباره ی نوآوری های گواد و تلاش او برای برپایی  سامانه یی که بر پایه برابری و داد استوار باشد،  روشنایی  می بخشد.  تبری می نویسد:
 سپس گواد، پور پیروز ، پور یزدگرد،  پور بهرام گور، بر اورنگ پادشاهی نشست.   پیش از آنکه گواد به پادشاهی رسد،  وادارشد که  برای درخواست یاری بر ‌دُژوری با برادرش  والاخش به نزد خاقان بگریزد.   در گریز به آنجا، او  به همراه گروهی  کوچک  از یارانش با پدیداریی ناشناسانه به  پیرامون نیشاپور  رسید. در میان این همراهان زرمهر پسر سوخرا بود.  گواد که خواستی بی اندازه  برای   تنبارگی داشت  در این باره به زرمهر  گلایه نمود  و زو  خواست که همسری  از خاندانی شایسته  برایش بیابد.  زرمهر چنان نمود و به نزد همسر یکی  از سواران والاتبار خویش که دارای دختری دوشیزه  و بسیار زیبا بود بشد، و به آوند دوستی یکرنگ،  از  دختر وی  خواستگاری نمود  و به او نشانه برسانید که  دختر را به  نزد گواد خواهد فرستاد.   زن  دراین باره بشوی خویش  سخن بگفت؛  و در همانک زرمهر  به آنان چنین می رسانید کین پیشنهاد چه  پرسود است و  به آنها ویدایی می داد   که  آینده یی شایان  در پیش رویشان ست ، تا که بفرجام  آنان  پذیرا شدند.  دخترک، که نیواندخت  (نیو به میانای گرد)‌ نام داشت، به نزد گواد آمد  و او در همانشب با وی به بستر رفت  و  او آبستن انوشیروان شد، و گواد مر او را پیشکشی  بسزا  و پاداشی شایسته بداد.  گفته شده است  که مادر دختر از او در باره ی  پدیداری گواد و  پیکر او بپرسید : دخترک به او گفت  که  در آن باره هیچ نمی داند  مگر  آنکه  به دید او چنین آمد که شلوار وی زربفت  ببود  و مادرش دریافت  که او می باید شاهزاده یی  باشد و زینروی  خرسند گشت.
همانگونه که پیداست؛ در این داستان نادرستی هایی بزرگ به دید می آید، زیرا در آن هیچ نشانه یی از اسیر گشتن گواد در نزد هفتالی ها و شورش مزدک و سرنگونی گواد نیست،  و  افزون بر آن،  رویداد ها آنچنان تنگاتنگ شده اند که پادشاهی جاماسپ به همگی ناپدید شده و با پادشاهی والاخش در هم آمیخته ست، و این نشان می دهد که  پس از  سرکوبی شورش مزدک،  و کوشش برای  پرده پوشیِ مزدک گراییِ گواد، تا چه اندازه خداینامک  ویراستاری شده بود.  با این همه، تاریخ تبری بر واژ با باور برخی از پژوهشگران، ارزشمندست، زیرا  دربرگیر  برخی از دهنادهای مردمشناسی مانند زناشویی  در آن روزگاران است. و به ویژه این درخور دیدست که زرمهر  درنخست  با مادر دختر درهای گفتگو را بر می گشاید.  به هر روی تبری در پیگیری داستان چنین می نویسد:
 گواد  به نزد خاقان رهسپارشد، و چون به او رسید،  به وی گفت که او پسر پادشاه ایران ست  و که برادرش پادشاهی وی را به چالش گرفته  و بر فراز آمده ست. وزینرو   وی برای درخواست یاری به نزد وی آمده ست. خاقان  به وی  پیمانهایی شایان داد،‌ هرچند گواد  چهار سال در نزد وی ماندگار ماند، که در درازای آن  خاقان از بجای آوردن گفته های خویش درنگ می داشت. سرانجام، گواد  از شکیبا ماندن  خسته شد  و پیامی به همسر خاقان بفرستاد و ازو  بخواست که وی را همچون  فرزند خویش بپذیرد، و خواهش نمود که با شوی خویش سخن بگوید  و از او بخواهد که  پیمان خود را به کردار آورد. و همسر خاقان چنین نمود و بر شوی خویش به پیگیری فشار آورد تا سرانجام وی سپاهی را به همراه گواد گسیل بداشت. 
بر پایه ی گزارش های تاریخ نویسان باختر؛ هنگامی که گواد  در نزد هفتالی ها بسر می برد،   دختر پادشاه را به همسری گرفت  و آن دختر فرزند خواهرش، پیروز دخت بود، که پس از شکستِ پیروز ازهفتالی ها، به همراه گواد، در بند آنان گرفتار افتاده بود  و شاه هفتالی ها با وی زناشویی نمود.  و زینروی براستی پادشاه هفتالی ها اینک به داماد خویش برای باز پس گرفتن دیهیم شاهنشاهی ایران یاری می داد.  تبری سپس می نویسد:
 هنگامی که گواد با سپاهیانش به پیرامون نیشاپور رسید،  از مردی که دختر را به نزدش آورده بود پرسید که بر سر آن زن چه آمده ست.  آن مرد از مادر دختر این بپرسید، و وی به  او آگهی داد که اینک او   پسری را بزاده ست.  و گواد فرمان داد تا پسر را به نزدش آرند، و آن زن ،  دست انوشیروان  در دست،   او را به به نزد پادشاهی بیاورد. پس هنگامی که  آنها ببارگاه شدند، گواد از سرگذشت پسر بپرسید و زن به او پاسخ داد که وی پسر او می باشد و  در چگونگی پیکر و زیبایی  به خود وی می ماند .  گفته شده است که آگهی در گذشت والاخش در همانجا به او دررسید،  وی زادش پسر خویش را به فال نیک بگرفت،  و فرمان داد که او و مادرش با کابینی  که شایسته ی شهبانوان ست به همراه آورده شوند. هنگامی که گواد به مدائن (تیس پاون) رسید و همه ی لگام های پادشاهی را به توانمندی   در دستهای خود گرد آورد ،  از برای سوخرا ارتمندیی ویژه  را در دید بگرفت و  همه ی  نیروهای فرمانروایی  را به  او  بسپارید ، و به او از برای پرستگاریی هایی (خدمتهایی) که پسرش از برایش بجا  آورده بود سپاس گفت. او سپس نیروهایش را به مرز های دور فرستاد، که بر دشمنانش آسیب آوردند و بسیار زنان و کودکان به بند کشیده را با خویش بیاوردند. 
 با هوده ست  که گفته شود تبری از فرستادن سپاهیان به مرزهای دور می باید مرزهای قفقاز و دروازه های کاسپین، یا دروازه های الان، در گرجستان  باشد که همانگونه که در شاهنشاهی های پیروز و والاخش دیده ایم،    مایه ی نگرانی ایران  از  بیم آفند  هون ها و ترکهای هموند با آنها بود.   به  گزارش البلاذوری در کتابش فتوح البلدان،   گواد یکی از اسپهبدان  خویش را  برای  پاسداری از گردنه های قفقاز،  برای  پیشگیری  از آفند هون ها (که او به نادرست آنها را خزر ها می خواند و  خرزها هنوز درهنگام  پادشاهی گواد در کرانه های دریای کاسپین  پدیداریی چندان نداشتند،) به اران فرستاد و سپس فرمان به ساختن شهرها و دژهای پدافندی میان شیروان و دروازه های کاسپین داد.  تبری سپس می نویسد:
 میان اهواز و  پارس  او شهر  ارجان  (ارگان در نزدیک به بهبهان کنونی)  و همچنین حلوان (در دامنه های زاگرس که در روزگار باستان "شاد-پیروز" نام داشت  و  گواد  با بازسازی آن  آنرا "گواد-پیروز" نامید ) و خوراه ی  در همسایگی کارازین و شهرکی   که "گواد خوراه"  نام داشت، را  بسازید. همه ی اینها افزون بر دیگر شهرها و روستا ها و  آبراهه ها  و پل ها یی که او بساخت بود.
چنانکه خواهیم دید گواد در نبرد با امپراطوری رم بسیاری از مردمان شهرهای آمیدا و تئودوسیوپولیس را به استانها ی پارس و خوزستان آورد و شهر ارگان را (ارجان) را بساخت و آن شهر را "وَه- از-اَمید-ئی -گواد" (بهتر از آمیدایِ گواد)  نامید که در پساتر نویسندگان عرب آنرا وامقباذ و بزامقباذ و رام قباذ و برام-قباذ  خواندند. و برایش گواد از آوردن این مردمان به پارس  آوردن  فرآفرینی (صنعت)  پارچه بافی کتانی از رم به  ایران بود. همچنین "خوراه" که در برخی از نوشته های پارسی "خوره" نوشته می شود به میانای روشنایی خورشید است.  که  در سانسکریت سورا सुर ست که در پهلوی  واچک "سین" به "ه" دگرگون شده و "هوَِر" در پهلوی  و اوستا همان "هور" در پارسی میانه و به میانای خورشید است.   و  چون پادشاهان ساسانی  در نام گذاری برخی از شهرها مانند "خوراه اردشیر" و "خوراه شاپور" و " خوراه گواد" از این واژه بهره گرفته اند تبری آنرا به آوند شهر بکار برده است. در دنباله این تاریخ تبری می نویسد:
اینک هنگامی که بخش بزرگی از روزگار گواد سر شد، که   در آن فرمانروایی بر پادشاهی و  رانداری (مدیریت) باره های کشور   بدوش سوخرا بود، مردمان  به نزد سوخرا  می آمدند و همه  ی کارهاشان با او  به انجام میرسانیدند و گواد را به آوند کسی مهین نمی گرفتند  و  فرمانهای  او را به ناخرسندی گوش میدادند.
 به باور نولدکه این بخش از نوشته ی تبری چنین ویدایی میدهد که  سوخرا یا سیاوش در  سالهای نزدیک به پایان پادشاهی گواد از میان برداشته شد.    چنین می نماید که  گزارش ها ی یعقوبی و دینوری که می گویند    گواد  سوخرا را برای پنج سال  بر می تابید، درباره ی زرمهر سوخرای پدر باشد.  و البته همنامی پدر و پسر که هردو زرمهر سوخرا نامیده می شدند مایه ی سردرگمی  های بسیاری از تاریخ نویسان شده است . شاید   که اگر پسر را زرمهر سوخرا  سیاوش  می خواندند بسیاری از سردرگمی ها چاره می شد.   تبری  سپس می نویسد:
شاپور با سپاهیانش بنزد او درآمد، و گواد وی را  از برنامه خویش  در باره ی جایگاه سوخرا  آگاهی بداد  و به وی  در باره ی او فرمانهای بایسته  را بسپرد.  در  پسین بامداد، شاپور به بارگاه گواد بشد و سوخرا  را در کنار شاه نشسته دید ، وی بدون آنکه  سوخرا  را  به دیده انگارد،  از پیش روی او  بگذشت. سوخرا  از رفتار زیرکانه ی  شاپور هیچ  در نیافت،  تا آنکه شاپور بگرد گردن او ریسمانی را که با خویش آورده بود  بی انداخت و او را با خود کشان کشان ببرد.  و سپس به زنجیرش کشیدند و بزندان بی افکندندش. و مردمان  به ویدایی بگفتند:  "باد سوخرایی  بمرد و باد مهرانی وزیدن گرفت" و این  گفته به  متل   ماندگار  گشت.   سپس گواد به کشتن  سوخرا فرمان بداد و  آن فرمان  بجای آورده گشت. 
با هوده ست که گفته شود که به گزارش فردوسی این موبد موبدان بود که گواد را به کشتن  زرمهر سوخرای پدر برانگیزانید. فردوسی  می نویسد:
چو یک هفته بگذشت هرگونه رای       همی‌راند با موبد از سوخرای 
چنین گفت پس شاه را رهنمون         که یارند با او همه تیسپون 
همه لشکر و زیردستان ما                  ز دهگان وز در پرستان ما 
گر او اندر ایران بماند درست             ز شاهی بباید تو را دست شست 
بداندیش شاه جهان کشته به            سر بخت بدخواه برگشته به
به گزارش فردوسی کشته شدن گواد ایرانیان را آنچنان برآشفته نمود که سر بشورش برداشتند و ببارگاه گواد شدند و موبد موبدان "کسی را که بر شاه بدگوی بود" را بکشتند. چنین می نماید که   این شورشیان می باید  از مزدکیان   بودند.  به بازگقت فردوسی  مردمان شاه را سرنگون و بزندان افکندند و به جایش جاماسپ  را بر تخت پادشاهی نشاندند و زرمهر پسر  سوخرا را به نگهبانی از گواد برگماریدند. اما زرمهر به گواد وفادار بود و از کشته شدن پدر بدست او هیچ یاد نکرد، چرا که شاید می دانست که ترپند کشته شدن پدر را موبدان و مهینان ریخته بودند.  تبری اما می نویسد:
  چون ده سال از پادشاهی  گواد بگذشت ،  موبد موبدان و  بزرگمردان کشور با یکدگر به این پذیرفت رسیدند که گواد از تخت پادشاهی می باید  به زیر کشانده شود . پس چنین نمودند و وی را بزندان افکندند. وین از اینروی بود  که او پیرو  مردی بنام مزدک و هواخواهان وی  بود که  آموزش  می داد  که:  "یزدان روزیِ بندگانش را  در زمین  آنچنان فراهم ساخته که  آنرا به بهری برابر با یکدگر  بخش بنمایند، اما مردمان در این  باره  یکدگر را  به خواری کشانده اند."   افزون بر آن  آنها  برین داوش بودند  که می خواهند بهر بینوایان را از توانمندان  بگیرند   و  از بهر آنان  که به بسیار دارند به آنها که  اندکی دارند بدهند. و بیش از آن  اینکه ،  سزاوری آنان که به زیاده  دارائی و زنان و کالا  دارند بیشتر از  سزاوری هر آنکس دیگر  نیست . و چنین بود که   مردمان تنگدست،  از این باورها بهره گرفتند  و این بهنگامی را  بربائیدند  و از مزدک و  پیروانش هواداری نمودند  و به گروه آنان پیوستند . و مردمان از کردار مزدکیان رنجور گشتند و اینان  نیرومند  و  پرشمار  شدند  تا آنجا که  به مردی که در سرای خویش به سر می برد  می ریختند  و  خانه و زنان  و دارائی های وی را از او می ستاندند  بدون آنکه دارنده ی آنها را توان آن باشد که در برابرشان ایستادگی نماید .  آنان  به زیرکی همه ی این نگرش ها را به  گواد خواستنی نشان دادند ،  وراکه  همچنین وی را   از سرنگونی اش بیم  می دادند. و  چنین شدکه بزودی  مردی در میان آنان  دیگر  پسر خویش را نمی شناخت ، و نه فرزندی پدر خویش را، و همچنین دیگر مردی هیچ چیز نداشت که با آن از  فراوانی زندگی  خرسند گردد. 
 آنان  اینک  گواد را به جایی فرستادند که تنها خودشان به او در آنجا  دسترس داشتند. و به جای او برادرش را که جاماسپ نام داشت بر تخت پادشاهی بنشاندند.   
 نولدکه بر این انگارست که چون  این مزدکیان  بودند که گواد را از پادشاهی برانداختند  و از اینرو  نوشته تبری را در اینجا نابخردانه و یاوه می خواند، زیرا به باور وی این چگونه می تواند باشد که مزدکیان تاج از گواد بستانند  و با این همه چنان  هنایش خود را بر او پاسدار داشته باشند که پس از آنکه  وی به دیگر بار بر تخت  پادشاهی بازمی نشیند آنها می توانند  از او کشتن زرمهر پسر سوخرا را بخواهند.  به باور او این بخش  را تبری از ابن مقفع گرفته است . به هر روی  به باور من  تبری این بخش را به نادرست برداشت نموده است و این مهینان و موبدان بودند که  گواد را از پادشاهی برانداختند.  و اینکه "سوخرا زرمهر سیاوش" بسیار از مزدکیان را بکشت تنها از برای خرسند نگاه داشتن موبدان و مهینان بود تا که از کشتن گواد چشم بپوشند.

در باره ی جاماسپ  (۴۹۸-۴۹۶ میلادی) یا زاماسپ که یونانی  ها اورا زاماسپس   Ζαμάσφης   می خوانند باید بگوئیم  که تاریخ نویسان آگهدادهای بسیار نداده اند، به گزارش برخی وی پس از فرارسیدن نیروهای هفتالی با گواد از پادشاهی به آشتی کناره گیری کرد و به باور برخی دیگر مانند پروکوپیوس بفرمان گواد نابینا شد.  تبری در پیگیری تاریخ پادشاهی گواد می نویسد که شورشیان:
حتی از او (گواد) می خواستند که خودرا به آوند یشتنی (قربانی) به آنان  در پیش  بنهد،  تا بتوانند وی را بکشند و  به پای آتش پیشکش اش  نمایند.   هنگامی که زرمهر پسر سوخرا  ، این را دریافت   به همراه گروهی  از مهینان به پیش رفت و خویشتن را آماده برای  فشاندن جان  خویش  نشان بداد  و سپس بسیار  از مزدکیان را بکشت ، و گواد را بر تخت پادشاهی  باز برنشانید  و برادرش جاماسپ را  برون براند.   اگرچه از آن پس مزدکیان هموار بر دژوری با او گواد را به ازمیان بردن  وی برمی انگیختند تا آنجا که وی او را بکشت.  گواد همیشه  یکی از بهترین  پادشاهان  ایران بود تا که در زیر  افسون  مزدک  به راه هایی  سرزنش  بار  افتاد .  در  پیامد چنین شدکه   پیوندهایی که  بخشهای  دور دست  پادشاهی را  به هم  وست  می نمود   سست شدند و پدافند مرزها  به  فروکاست. 
تبری سپس به  گزارش دیگری در باره تاریخ پادشاهی  گواد اشاره می کند که بخوبی نشان می دهد که این تاریخ که از خداینامک گرفته شده است تا چه اندازه دستکاری شده است. او می نویسد:
به گفته ی کسی که درباره ی تاریخ ایران دانش بسیار دارد؛  این یزرگمردان کشور ایران بودند که هنگامی که گواد از هواداران مزدک شد و   از پیروان آئین او گشت،  وی را بزندان افکندند و بجای او برادرش جاماسپ، پور پیروز،‌ را بر اورنگ پادشاهی بر فراز داشتند. اینک یکی از خواهران گواد به زندانی که او دربند شده بود برفت و کوشید که به آن اندر آید،‌ اما زندانبان وی،  که نگاهبانی زندان را بر گمار داشت، و دیگر زندانیان اورا از اندرایی باز بداشتند. این مرد  در آن بهنگامی از انگار کامیابی خود به آن زن به شیدایی شد و به او گفت که تا چه اندازه شیفته ی اوست و او به وی پاسخ داد که او دربرایر کامروایی او هیچ ایستادگی نخواهد نمود، و چنین بود که وی به پروای اندر شدن بزندان را داد. او بزندان اندر آمد و یک روز را با گواد  سپری نمود. و سپس به خواست آن زن ، یکی از کارگزاران او، که جوانی تنومند و پرزور بود،  گلیم  زندان را به گردِ گواد لوله نمود و او را از زندان بیرون آورد.  و هنگامیکه آن جوان ازبرابر زندانبان می گذشت وی از او بپرسید که با خود چه می برد ؟ و آن جوان نمی دانست که چه پاسخ دهد . اما خواهر گواد از پشت سر او  به پیش آمد و بگفت که این بستر اوست که به هنگام خونریزی ماهانه اش  آلوده شده و او اینک می رود تا خویشتن را پاکیزه بنماید  و سپس باز خواهد گشت.  زندانبان  او را باور بنمود  و  از ترس آنکه آلوده شود به  گلیم نزدیک نشد و نه به آن دستی  بسائید و آن جوان توانست گواد را آزادانه  به بیرون برد  و خواهر بدنبال او بیرون شد.   

در پیامد این داستان تبری از رفتن گواد به نزد پادشاه هفتالی ها و ایستادن او در ابرشهر تا با دختر یکی از مهینان که مادر انوشیروان شد و سپس نبردش با جاماسپ را به کوتاهی بازگو می نماید. با هوده ست که گفته شود برپایه ی گزارش راولینسون:
مزدک دستگیر شد و زندانی گشت؛ ورا که پیروان وی  بی درنگ بپاخاستند، و در های زندان  او را شکستند  و آزادش ساختند.  فرمانروایی کشور بسیار کاسته تر از آن بود  که بتواند به  خواسته ی خود،   در بکار گرفتِ  راهکارِ زور،  پافشاری نماید.   به مزدک، بدون رساندن آزاری به او،  پروا داده شد که در بازنشستگی  به زندگی بپردازد و بتواند بر شمار پیروان خود بیافزاید.



چرخه ی دوم پادشاهی گواد (۵۳۱-۵۰۱ میلادی)



کواد در چرخه ی دوم پادشاهی

چرخه ی دوم  پادشاهی  گواد که به درازای  سی سال بود، هم روزگار با امپراطور ها آناستازیوس، جوستین  و جوستینیان  در  بیزانتیوم بود. تاریخ نویسان ایرانی و عرب مانند تبری ، یعقوبی، دینوری و دیگران  در باره ی این چرخه خاموشند. اما نیک بختانه در نوشته های بسیاراز تاریخ نویسان باختر در باره ی این  چرخه از پادشاهی او آگهدادها، به ویژه در باره ی پیوندهای برون کشوری او با کنستانتینوپل،   بسیار  نوشته ها در دست است.   به ویژه  نوشته های پروکوپیوس که نویسنده یی فرهیخته و آگهمند ست، که هم زمان با رویدادهای آن چرخه  می زیسته ، و با در دید داشتن سو گیری های  او،  تا اندازه یی زیاد  در باره ی  راستی های  رویدادهای روزگار گواد گواهه در بر دارد. در باره ی سرنوشت جاماسپ نوشته ها باهم سازگاری ندارند.  تنها الیاس نیسی بیس است که گزارش می دهد جامسپ پس از سرنگونی کشته شد.  از سوی دیگر به گزارش آگاثیاس:
مهینان ایران فرمانروایی شاهانه را به جاماسپ، که اونیز پسر پیروز بود،  ترارسانیدند و او این انگاشت را می داد که آرام و دادگر ست. از اینرو آنان چنین گمان می کردند  که با راهکارشان توانسته اند برای زندگی  آینده شان آرامش و آشتی برپا کرده باشند.    (...)  گواد پس از آنکه به کشورش بازگشت توانست بدون دشواری و  آسیب  تخت پادشاهی خویش را  باز به دست آورد، که اینک گویی  چنان بود که آنرا هرگز از دست نداده است،  و چنان می نمود که آن تخت  چشم  براه بازگشت   او تهی مانده  بود . چراکه جاماسپ  آن تخت را به خشنودی و به خواست خویش  رها نمود،  و برآن شد که پس از چهار سال  پادشاهی به کامرانی، آنرا به وی واگذار نماید. و هرگونه انگیزه ی جایگاه خواهی  وشکوهمندی را  به واپس زند و گمنامیی به آسودگی را برتر شناسد.
به گزارش های فردوسی و دینوری نیز  گواد جاماسپ را می بخشد، هرچند داستانهای آنان دگرگونه  و به ناسازگار  پرداخت شده است. به هر روی همانگونه که راولینسون می نویسد؛  نخستین چالشی که پس از برکناری جاماسپ  در برابر گواد،  پدیدار آمد این بود که با مزدک و پیروان او چه می بایدش کرد؟  وی هم اکنون بدون هیچ پرده پوشی نشان داده بود که به  آن آئین باورمند است و از مزدک و راهکارهای آشوب انگیز او، که مایه ی خشم موبدان و مهینان کشور شده بودند  تا بدانجا پشتیبانی نموده بود که شورش هواداران آنان را برانگیخته  و تاج و تخت خودرا از دست داده بود. و اینک تنها به یاری پدرزن خویش، پادشاه هفتالی ها، توانسته بود به دیگر بار بر تخت پادشاهی تکیه زند. بی گمان او دیگر نمی خواست که آن آزموده را باز آزمون کند. با این همه از گواهه های تاریخ چنین بر می آید که وی هنوز از آن باورهای  برابری و دادوری دست بر نکشیده بود. و به ویژه در این باره  می توان از گزارش فردوسی گواه آورد.  با این همه همانگونه که راولبنسون می نویسد: باورداشت  وی به مزدک با بهرمندی او از پادشاهی ناسازگار بود، و چنین بود که او باور و بهره ی  خویش را  به این شگرد باهم سازگاری داد؛ که خویشتن را به آوند یک کس و به آوند یک پادشاه از هم جدایی داد. به آوند یک کس، او پیرو و باورمند به  آئین  مزدک بود، اما به آوند یک پادشاه او  به شهروندان  آگهی داد که نمی خواهد دین را با کشورداری به هم آمیزد،  و به خشونت  کیش خودرا همگانی سازد. پیامدِ این رویکردِ گواد این بود که کیش مزدک ماندگار بمانید و مزدک خود از پیگرد و کیفر-گرفت رهایی یافت، و توانست به گسترش کیش خود پیگیری نماید. هرچند دیگر اینک کیش  او از پشتیبانی شاهانه بر خوردار نبود.

هنوز بیش از یکسال از بازگشت گواد به پادشاهی نگذشته بود  که تنش در مرزهای باختری ایران با رم بالا گرفت و پس از چند گفتگوی بی بر درگیری و ستیزه میان دوکشور آغاز گشت. همانگونه که در بخش های پیشین دیده ایم  در پیمان ۴۴۲ میلادی میان یزدگرددوم  و تئودوسیوس دوم،‌ رمی ها پذیرفته بودند که همه ساله نیمی از هزینه های نگاهداری دژی در دروازه های کاسپین در داریالی  گرجستان  را به ایران  پرداخت نمایند . از این دژ ، که در فارسی میانه "ویروی پهل" یا باروی پهل نامیده می شد و یونانی ها آنرا   "بیرا پاراخ"  Βιραπαράχ می خواندند، که یونانی شده ی پیرا فراخ  یه میانای پهنه ی آراسته بود، که از آن دروازه ها هون ها، و تبارهای دیگر مانند ماساگت ها، از دشت های سترون شمال قفقاز به کشتزارهای بارآور  ایران و رم در می تازیدند.  و همانگونه که دیدیم اینک رم که خود درگیر  نبردهای درونیش بود از نبردهای ایران و هفتالی ها در روزگار پیروز و والاخش  بهره گرفته و از پرداخت این هزینه ها شانه تهی می نمود.

چنین بود که گواد فرستادگانی را به کنستانتینوپل گسیل داشت و از  امپراتور رم خاوری خواست که بدهی به واپس مانده ی خود را بپردازد. اما آناستازیوس که تازه  برتخت امیراطوری نشسته بود، همانند زنو و اکاکیوس   امپراتور های پیشین بیزانتیوم، از پرداخت بدهی سرباز زد. به گزارش جاشوا استیلایت این گواد بود که آشتی بلند هنگام میان دو کشور را  پایان داد و نبرد با رم  را آغاز نمود :
زیرا او  سفیر هایی به همراه پیلی تنومند به آوند پیشکش به امپراتور بفرستاد، که شاید او برایش پول بفرستد. اما پیش از آنکه آن فرستادگان به آنتیوک در سوریه برسند زنو درگذشت و آناستازیوس پس از او به امپراتوری رسید. هنگامی که سفیر ایران به خدایگان خویش گواد از این دگرگونی در دولت رم خبر داد. او به وی پیام فرستاد که با پیگیری به نزد امپراتور شود و از وی پرداخت پول دهنادین را بخواهد ، وگرنه به امپراتور بگوید: "به نبرد درآی!"
چنین بود که به جای پیام با واژهای آشتی و درود، که می بایست می فرستاد، و شادباش به او برای آغاز فرمانروائیش که خداوند مر او را دهش کرده بود، وی پندار امپراتور باورمند آناستازیوس را با واژه هایی بیمناک آشفته ساخت. اما هنگامی که وی گویش خودپسندانه ی وی بشنود. و از رفتار اهرمنی وی آگاهی یافت که کیش پلید مغی، که زردوشتَگان خوانده می شد، را باز برپا ساخته ست (که آموزش میدهد که زنان می باید  از بهر همگان باشند و هرکس می باید با هرکه  که خوشایندش  ست بخوابد،) و که او بر ارمن ها که در زیر فرمانش بودند آزار رسانیده ست، چرا که آنان آتش را نیایش نمی کنند، از وی بیزار گشت، و برای او پولی نفرستاد و به وی پیام  رسانید که : "همانگون که زنو، که پیش از من فرمان می راند، پولی نفرستاد، من نیز تا هنگامی که نیسی بیس را به من باز نگردانده باشی پولی  نمی فرستم، زیرا که نبردهایی که من  می باید با بربرهایی که جرمن  نامیده می شوند  و آنها  که بلمیس (اتیوپیائی ها) نام دارند و بسیاری دیگر ، درگیری هایی ناچیز نیستند. و من از برای رساندن خوراک به سربازان تو از دادن خوراک به سپاهیان رم خودداری نمی کنم."
پس این گیتئیک (طبیعی)  بود که نبرد میان دو کشور پس از  روزگار دراز  آشتی شصت ساله،  که تنها یکبار در ۴۴۱ میلادی  شکسته شده بود، به دیگر بار از سر گرفته شود. گواد  از نیرومندی سپاهیانش سرآسوده  بود،‌ زیرا که نه تنها سپاه بزرگ ایران در زیر فرماندهی او بود که بل لشگری بزرگ از هفتالی ها و شمار بزرگی از جنگجویان عرب وی را همراهی می نمودند.  آناستازیوس، همانگونه که راولینسون گمانه می زند هرگز  نمی پنداشت که ایران برای پولی که رم برای بیش از پنجاه سال آنرا نپرداخته بود درگیر نبرد شود .   به آشکار، پیگیری پراراده ی گواد مایه ی شگفتی او شد. اما اینک آناستازیوس همه ی پل‌های پشت سر را و یران نموده و دیگر راهی برای بازگشت نداشت.

گواد و پرسش  ارمنستان

همانگون که در پیش دیده ایم؛ شاه والاخش در گزارشی که از شاپور مهران در باره ی ارمنستان خواسته بود، برآن بود که دریابد چگونه واهان ممیکونیان فرمانده ی نیروهای ارمن توانسته است برای هنگامی بلند در برابر نیروهای ایران پایداری نماید و براستی وی امیدوار  به چه دستاوردهایی ست؟ شاپور مهران در گزارش خود نشان داده بود، که باهمه ی پیروزی های ایران در نبردهای هنجارین، نیروهای ارمن توانسته اند با به کارگیری شیوه های فرسایشیِ نبرد چریکی، در برابر نیروهای ایران، پایداری نمایند. او در گزارش خویش با نشانداد باهودگی گفتگو با واهان، پیشنهاد داده بود که ایران با درگیری در گفتگوهای آشتی خواهانه به جنگ پرهزینه با ارمنستان پایان دهد.   چنین بود که پادشاه ایران واهان را برای گفتگو به دربار ایران فراخواند.  واهان در گفتگوهای آشتی با ایران درخواست کرده بود که ایران به آزادی آئین و پرستش در ارمنستان آزرم نهد و از بربار نهادن ساختار خشک  و پوسیده ی طبقاتیِ ذرتشتی  بر ارمنستان دوری جوید و به فرجام  داشتاری  و فرمانروایی بر ارمنستان را خود پادشاه وبدون میانجی به دست گیرد. والاخش همه ی این پیشنهادها را بپذیرفته بود و پس از چندی واهان را به مرزبانی ارمنستان برگمارید. به گزارش سبئوس پس از اینکه گواد به پادشاهی رسید.
از  آنجا که که توان بسیاری از نیروهای ایران درهم شکسته شده بود،  اونمی خواست که با هیچکس به جنگ در آید، که بل،  او با همه سوی ها و ارمنستان  سر دوستی باز نمود. وی واهان را به بارگاه  فراخواند و مر او را به ارجمندی بسیار و خدایگانی تبار ممیکونیان خجسته داشت.  وی با بروندهای بسیار  به پشتیبانی از او، وی را به نیکخواهی به کشورش بازفرستاد.  پس از واهان، پیشوایی را برادرش "وارد پاتریک" برای هنگامی کوتاه بر شانه گرفت (۵۰۹-۵۰۵ یا ۵۱۴-۵۱۰ میلادی) و سپس درگذشت. پس از او یک ایرانی مرزبان شد. ارمنها دیگر توان شورش نداشتند و تا هنگام سورن و واردان سرتبار ممیکونیان ها سر بفرمان ماندند.
با این همه، گواهه های تاریخ نشان می دهند که تنش های آئینی میان ارمنهای مسیحی و میترا باوران زروانی همچنان ادامه داشت و با همه ی اینکه در پیمان آشتی والاخش  و واهان که به ارمنها آزادی گزینش آئین داده شده بود، بروند چنین بود که ارمنهای مسیحی به آتشکده های میترا باوران آسیب نرسانند.  اما  به گزارش جاشوا استیلایت ارمن ها در هنگام پادشاهی گواد چندان آرام نماندند. او می نویسد:
پس از اینکه ارمن ها که در زیر فرمان گواد بودند شنیدند  که او پاسخی به آشتی از رمی ها درنیافته ست،‌ گستاخ   شدند و خویشتن را نیرومند ساختند   و آتشکده هایی را که ایرانی ها درسرزمین شان ساخته بودند ویران نمودند و مغانی که در میانشان بودند را همه-کشی  نمودند. 
گواد مرزبانی را با سپاهی برای سرکوبی شان بفرستاد و آنان را به پرستش آتش واداشت، اما آنان با وی جنگیدند و هم او وهم سپاهَش را نابود نمودند و  سفیر هایی به نزد امپراتور ما فرستادند و پیشنهاد نمودند که  شهروندان وی بشوند. اما او خواستار پذیرش آنان نبود چرا که مبادا چنین اندیشیده شود که او را سر برانگیختن جنگ با ایرانیان است.     
جاشوا استیلایت  سپس گواد را از برای درخواست پرداخت بدهی رم درباره ی هزینه های دروازه های کاسپین  سرزنش می نماید،  و داوش می دارد که اگر گواد درخواستش را به  آشتی جویانه پیش آورده بود پذیرفته میشد، اما او همچون فرعون به رم آگهداد جنگ نموده بود. وی سپس به دادوری خداوند برای  گواد کیفری بزرگ را برای قانون های پلید مزدکی اش پیش بینی می نماید. به نوشته ی او سپس کدیشای Kadishaye ها که میان سینجار و داراس می زیستند، و می خواستند که به نیسی بیس در آمده و در آنجا از برای خود کشوری پادشاهی  برپاسازند، پیش از آنکه سرکوب شوند، برای چندگاهی  سر به شورش برداشتند. همچنین تمورایه   Tamuraye ها نیز که در  کوهستانهای ایران میزیستند و عربها ی زیر فرمان وی نیز  سربه شورش و تاخت و تاز برداشته بودند . اگرچه در این هنگام  ایسائوری ها نیز در رم  بر ‌دژوری با آناستازیوس بپاخاسته بودند . به گزارش جاشوا هنگامی که گواد از شورش آنان آگاهی یافت:
 بر این پنداشت شد که وی نیک هنگامی برای خویش یافته است. پس سفیرانی به رم فرستاد، به این اندیشه که آنها در هراس خواهند آمد و از برای وی پول خواهند فرستاد، زیرا که ایسائوری ها به دشمنی با او سر به شورش برداشته بودند . اما امپراتور آناستازیوس پیام فرستاد  که "اگر تو آنرا به گونه ی وامی  درخواست می کنی، به تو خواهم فرستاد، که بل اگر از روی پیشینه ی دهناد بخواهی، من نمی توانم  سپاهیان رم را در درگیری ناخوشایند باایسائوری ها فراموش نمایم و به جای آن به ایرانی ها کمک نمایم ."   با این سخنان نودش گواد که نتوانسته بود به آماج خویش کامیاب شود به فرو شد.
به هر روی گواد توانست شورش عرب ها و کدیشای ها  و تمورایه ها را سرکوب نماید و سپس با سپاهی گران به سوی ارمنستان شد.  به نوشته ی جاشوا :
ارمن ها، از دیگر سو،    از بیم کین جویی وی،  برای  آتشکده هایی که آنان در گذشته ویران نموده بودند،  نمی خواستند به زیر فرمان او درآیند.   او  ارتشی گرد آورد  و به نبرد با آنان شد و گرچه  در برابر آنان بسیار نیرومندتر بود، اما آنان را نابود ننمود، و بل به آنها پیمان داد که  اگر در نبرد با رم وی  را یاری نمایند حتی آنان را به پرستش آتش وادار نخواهد نمود،

  گفتگوها و درگیری‌های گواد با رم 

  به گزارش تئوفانس گوادکه به پادشاه  هفتالی‌ها  بدهکار بود امیدوار بود که با گرفتن پول از آناستازیوس آن بدهی را بپردازد. آناستازیوس با گروهی  از رایزنان خویش در  بار‌ه‌ی پاسخ  به این خواسته‌ی گواد به  بررسی پرداخت. رایزنان اما به او این پروا را ندادند  زیرا  از دید آنان :
 این نابخردانه بود که با پول خویش دوستی میان ایران و هفتالی ها را استوارتر سازند. براستی برای رمی ها بهتر این بود که تا آنجا که شدنی بود  پیوند میان آنها را برهم بزنند. به این برائی بود و نه از برای هیچ به داد، که گواد بر آن شد تا به دژوری به نبرد با رم در شود.
چنین بود که در ۵۰۲ میلادی نبرد ایران و رم با آفند ناگهانی گواد به شهر سخت ساز تئودوسیوپولیس در ارمنستان رم آغاز گشت . این شهر در میانه ی سپر پدافندی رم  می باید نیروهای در تازنده به آن کشور را از هر گونه پیشروی بیشتر باز می داشت. اما کنستانتین، فرمانده ی نیروهای پدافندی تئودوسیوپولیس، که از آفند ناگهانی گواد  شگفت زده گشته بود بزودی بدون هیچ پایداری شهر را به ایرانیان  وانهاد و سپس  گواد با تندیی شتابنده  بسیاری از شهرهای ارمنستان رم   را به تاراج کشید و به گونه یی ناپیش بینی شده، در آغاز زمستان، به دروازه های شهر بسیار سخت سازی شده ی آمیدا در میانرودان رسید.  به گزارش پرکوپیوس شهروندان آمیدا  نه تنها به هیچ سپاهیانی دسترس نداشتند ، که بل از آنجا که این روزگاری پر آشتی و کامرانی بود،‌ از هیچ رویی دیگر نیز برای جنگ آماده  نبودند.

اینک گواد نیروهای خویش را در برابر سپاه اندک آمیدا به فرماندهی خردمند بنام الیپیوس Ἀλύπιος یافت.  به گزارش تئوفانس:
سپس او به میانرودان در تازید و آمیدا را گرداگرد گرفت ،  از آنجا که هیچ  لشگر رمی  در خور دید هنوز در آن پهنه  به پایگاه نشده بود : تنها آلیپیوس  با نیرویی کوچک در آنجا بود. وی کسی بود که همه او را ستوده بودند.  مردی که شیفته ی فلسفه بود  و توانسته بود هم  پدافند شهرها  را و هم انبار نمودن خوراک  را  با پائیدنی بسیار فراهم نماید . وی خود در کنستاتینا می زیست  ،  که  نزدیک به صد کیلومتر در باختر نیسی بیس  و به همان دوری از آمیدا در شمال بود،     اما چندگاهی از این هنگام گذشت ، و شماری از درگیری ها میان  رمی ها و ایرانیان روی داد که  دربرخی از آنها،  در جاهایی گوناگون،   گاه رمی ها   بر ییگانگان برتری یافتند و   گاه  از آنان شکست خوردند. به فرجام آمیدا پس از سه ماه که  بربرها آنرا  در  گراداگرد  بسته  بودند،   به ناسپاسی  به ایرانیان شد. این نا سپاسان راهبانی بودند  که برج ها را به شبها پاسداری می کردند.   دشمن نردبانهایش را  بکار گرفت و به شهر اندر آمد  و همه ی آن شهر را  به تاراج  کشید و ویران نمود  و  نوائی هنگفت بدست آورد.  سه روز پس از آن ناوفاداری،  شاه گواد بر فراز پیلی به شهر اندر شد  و   دارائی های شهر را با خویش برد . وی  که خود به نیسی بیس  بازمی گشت،  گلن Glon را به پاسداری شهر برگمارید  و نیروهای ایران میان کنستانتیا و آمیدا ماندگار شدند . 

به گزارش پرکوپیوس  در نخست  گواد بکوشید تا با  دستگاه های دژکوبه  پدافند شهر را در هم کوبد اما پدافندیان شهر توانستند   دژکوبه ها  را  که در برابر کلفتای دیوارها چندان کارایی نداشت نابود سازند او می نویسد:
گواد در گرداگرد گیری آمیدا، از همه سو  دستگاه هایی که دژکوبه نام دارند را بکار  برد، اما مردمان شهر پیاپی سر دژکوبه ها را با انداختن تنه ی درختان می شکاندند. هرچند گواد از تلاش خویش دست نکشید  تا که دریافت  آن دیوار را بدین شیوه نتوان چیره آمد.  چرا که، اگرچه  به بسیار آنرا کوبید  او توانایی آنرا نداشت  که هیچ بخش از آن پدافند را درهم شکند و یا حتی آنرا بلرزاند، چنین بود استواری  کار سازندگانی که در  روزگاری دور آنرا ساخته بودند   
به هر روی به گزارش پرکوپیوس گواد به فرجام بر آمیدا چیره شد و آنرا تاراج نمود. او می نویسد:
اندکی پس از آن گواد بازگشت،  و لشگری هزار تنه را در زیر فرماندهی یک ایرانی، بنام گلون ،  و شماری  از شهروندان  نگونبخت  آمیدا  که می بایست،  به آوند زیردستان ایرانیان،  خواست های روزانه ی آنها را برآورده نمایند، در آنجا بجا نهاد.  او سپس  با مانده ی ارتش خود و زندانیان  به سوی  سرزمین خود روان شد. گواد با این زندانیان با بخشایندگیی درخور یک پادشاه رفتار می نمود زیرا پس از هنگامی کوتاه  همه را آزاد نمود تا بخانه هاشان بازگردند اما چنین وانمود ساخت که آنها به پنهان از او گریخته اند.  
از سویی دیگر به گزارش جاشوا استیلایت، آناستازیوس با دیدن گرداگرد گیری آمیدیا به دست نیروهای گواد  به ناچار بدهی های رم  را در باره ی هزینه های نگاهداری دروازه ی کاسپین پرداخت نمود. او می نویسد:
گواد، پادشاه ایرانیان، خود با همه ی ارتشش از سوی شمال، در شنبه یکم تشرت (آبان ماه) بیامد و اردوگاه خویش را در برابر شهر آمیدا، که در همسایگی ما در میانرودان  ست برپا نمود. هنگامی که آناستازیوس، امپراتور رم ، بشنفت که گواد نیروهایش را گردهم آورده،  سر آن نداشت که در نبرد با او رویاروشود، که از هردوسو خون ریخته شود، پس او با روفینوس پول فرستاد . که به وی فرمان داد که اگر گواد هنوز در مرز ست و به سرزمین رم اندر نشده، او می باید پول را پرداخت نموده  و او را به کشورش باز گرداند.  چون روفینوس به کائیسرا در کاپادوک رسید، این بشنفت که گواد اَجِل و سوف و ارمنستان و عربستان را ویران ساخته، او آن پول را در کائیسرا برجا نهاد و به نزد وی رفت وگفت که او می باید به آنسوی مرز بازگردد تا پول را بگیرد. اگرچه او چنین ننمود، و روفینوس را دستگیر کرد و فرمان داد  که در زیر دید بماند.  او با همه ی سپاهش، به همه گون شیوه های جنگی،  شب و روز به دُژوری با آمیدا، جنگید و  تپه ی خاکریزی در کنار دیوار  بساخت. اما مردم آمیدا آن دیوار را بلندتر می ساختند. هنگامی که خاکریز به اندازه بلندشد، ایرانی ها دژکوبه هایشان را به کارانداختندو  پس از آنکه  دیوار شهر را به سهمگینی در هم کوبیدند  بخشی از دیوار تازه ساخته شده  سست شد و فروریخت ، زیرا هنوز سخت نگشته بود. اما آمیدائی ها  در زیر خاکریز  سوراخ  زدند و به پنهان از زیر خاکریز  خاکبرداری نمودند و  خاکها را به درون شهر آوردند که خود تپه یی شد و آنرا در حالی  که کار  میکردند با  تیرهایی سختی دادند و چنین بود که آن خاکریز فروریخت.
 پس  گواد فرمان داد تا ایرانی ها آن  خاکریز را با تیرتخته و سنگ پر نمایند و کیسه هائی را که با پارچه های موئین و پشمین و کتانی دوخته بودند را از خاک پر نمایند تا بتوان آنها را به تندی در کنار دیوار روی خاکریز بر فراز هم نهند.  سپس آمیداهایی دستگاهی را آوردند که ایرانی ها آنرا "خُردکن" می نامیدند.  زیرا آمیدائی ها  با این  دستگاه های سترگ سنگ پرتابه ی خود، سنگهای گرانی را که وزن آنها بیش از صدوپنجاه کیلو بود رابر سر آنان می باریدند و این سنگها  پرده های  کتانی را که ایرانی ها در زیر آن  خود را به پناه می داشتند پاره می نمود  و هر که را که در زیر آن بود خرد می نمود.  دژکوبه ها نیز در زیر باران نا ایستای سنگها در هم می شکستند زیرا آمیدائی ها به هیچ سان دیگر نمی توانستند بر ایرانی ها آسیب رسانند مگر با سنگهایی بزرگ، زیرا پرده های سرپناه کتانی چندین و چند لایه بود و ایرانی ها با ریختن آب روی آن، این سرپناه  کلفت را دربرابر  پیکان های دشمن رخنه ناپذیر  نموده بودند و  آتش نیز،  از برای خیس بودن سرپناه،  برآن هنایشی نداشت. جاشوا می نویسد:
هنگامی که گواد دریافت که نمی تواند به شهر را بگیرد، نعمان پادشاه عرب‌های حیره را  با همه ی نیروهایش بسوی برزن حران (کارائه) در جنوب فرستاد. بخشی از نیروهای ایران تا به دوردست  به سوی شهر کنستانتینا یا تِلا  شدند و به یغما و آفندو ویرانگری پرداختند.  در نوزدهم تشریِ پسین (آذرماه)  اًلیمپیوس،  فرماندار تِلا و یوجِنیوس فرماندار  مِلیتِن (که در آن هنگام آمده بود) با نیروهایشان  پیشروی نمودند  وایرانیانی را که  در روستاهای  کناره ی تِلا یافتند نابود ساختند. و هنگامی که می خواستند به شهر بازگردند، کسی به آنها گفت که پانصد ایرانی در  آبکندی نچندان دور بر جایند. آنها برآن بودند که به رویاروئی شان بروند اما سپاهیان رم پراکنده شده بودند  و   برگستوانهای کشته شدگان را می کندند.  الیمپیوس فرمان داد تا آتشی بر فراز بلندیی بر فروزند و شیپورها را به صدا آورند. تا که سپاهیانی که پراکنده شده بودند به هم بپیوندند. اما اسپهبدان ایرانی، که در روستای  تِل بِشمِی  اردو زده بودند، هنگامی که روشنایی آتش را دیدند، و  آوای شیپورهارا شنیدند،‌ همه ی نیروهای خودرا اپزارین (مسلح) نموده و بسوی آنان در تاختند.  هنگامیکه اسواران رم دریافتند که  شمار سپاهیان ایران برای شان بسیارند، به واپس زدند، اما نیروهای پیاده توان گریز نداشتند و وادار به نبرد شدند.   پس آنان به پیش آمدند و آرایش جنگیی گرفتند که خِلونمی χελώνη یا لاک پشتی  خوانده می شود و برای هنگامی بلند جنگیدند.   اما از آنجا که نیروهای ایران از اسواران  بسیار بودند و نیروهای عرب و هون نیز با آنها بودند، رده های آنان درهم شکست   و به آشفتگی در آمدند و در آمیخته با اسواران  زیر پای سم اسب های عربها افتادند و لگدمال شدند .چه بسیار از رمی ها که کشته شدند و بازماندگان به بند کشیده شدند. 
به گزارش جاشوا نیروهای نعمان سپس به حران و ادسا آفند آوردند و آن شهرها تاراج و مردمانشان  را به بند کشیدند.  شمار این به بندگرفتاران را او  هجده هزار و پانصدتن گزارش می دهد. به نوشته ی او هنگامیکه یوجنیوس دریافت که نمی تواند درآنجا با ایرانیان به نبرد رویارو شود با بازمانده ی نیروهایش به تئودوسیوپولیس رفت  و آن شهر را از گردان ایرانی که در آنجا بود بازپس گرفت. از سوی دیگر گواد روفینوس  را آزاد ساخت تا به نزد امپراتور رفته و گزارش از  آنچه روی داده بود بدهد. چنین بود که سرنشینان  شهرهای خاوری رود فرات از شنیدن این گزارش ها به هراس افتادند و می خواستند به باختر بگریزند.

به هر روی، به گزارش پروکوپیوس، پس از این که امپراتور آناستازیوس  از  گرداگرد گیری آمیدا  از سوی سپاهیان ایران آگهی یافت به شتاب سپاهی به اندازه یی بسنده  برای رهایی آن شهر بفرستاد. اگرچه رویکرد این سپاه با چالشی که در پبش روی داشت، نشان از چگونگی آشفته بار ارتش رم در این روزگار را دارد.  چراکه  سرفرماندهی این نیروها میان چهار اسپهبد بخش شده بود؛ اسپهبد خاور آرِبیندوس، داماد اولیوریوس، امپراتور پیشین رم باختری بود، سر فرمانده ی  دوم؛ سِلِر، فرمانده ی نیروهای گارد کاخ  بود  سومین  اسپهبدی فریجیائی به نام  پاتریکیاس بود و چهارمین تن یکی از برادرزاده های خود  آناستازیوس بود! و به همراه اینان جوستینیوس بود که پس از درگذشت آناستازیوس به امپراتوری رسید.  گفته شده است که  رم هرگز سپاهی به این نیرومندی در برابر ایرانیان گردهم نیاورده بود چه پیش از این روزگار و چه پس از  آن !  با این همه؛ به نوشته ی پرکوپیوس:
این سپاهیان  همه در یک لشگر گردهم نیامده بودند  و به گونه ی یک ارتش یگانه نیز به پیشروی نپرداختند ، که بل هر فرمانده لشگر خودرا به جداگانه  بر دُژروری با دشمن رهبری می نمود. 
ازسوی دیگر آناستازیوس  مردی بنام آپیون را به رانش هزینه های ارتش برگمارد و به وی توانایی امپراتورانه  داد که به هرگونه درست می بیند باره های مالی این نبرد را  دارش و رانش نماید. این ارتش با درنگی  بسیار  و با پیشرویی بس کندرو   بسوی آمیدا رهسپارشد. و این آهستگی به نیروهای  ایران، که آفند خود را با تیزرویی ناگهانی به انجام رسانیده بودند، هنگامی به اندازه داد تا که تاراجهای هنگفت خودرا به کشور برسانند. اینک برای رم  شرم آور این بود که هیچ یک از چهار فرمانده گستاخی آنرا نداشت که سپاه ایران را ،  به فرماندهی  گلون  که  در آمیدا  به پاسداری مانده بود، به گرداگرد گیرد. زیرا که به نادرست  گمان بر این  داشتند که آن سپاه توشه ئی بسیار، بسنده برای پایداریی بلند هنگام، در پس دیوارهای سخت آن شهر،  فراهم دارد. پس آنان به این اندیشه افتادند  که به سرزمین ایران آفند آورند و تاراج بگیرند.  اگرچه آنها هنوز  نه در چارچوب  ارتشی یک پارچه، که بل  هرکدام به جداگانه برنامه ی آفند خویش را می ریختند .  به نوشته ی پرکوپیوس:
هنگامیکه گواد از این آفند آگاه شد (زیرا که چنین افتاد که وی در آن نزدیکی ها بود)، با تیزتاختی بسیار بسوی مرزهای رم به رویارویی آنان آمد. آما رمی ها هنوز درنیافته بودند که گواد  بر دژوری با آنان باهمه ی نیروهایش بسوی آنان میاید و بر این انگار بودند که تنها نیروی کوچکی از ایرانیان در آنجاست . چنین بود که نیروهای آرِبیندوس  اردوگاه خویش را در برزنی بنام آرزامون،  که به اندازه ی  دوروز رهسپاری از کنستانتینا  دوری داشت، برپانمود و نیروهای پاتریکوس و  هیپاتیوس  در جایی به نام سیفریوس که به  دوریی نه کمتراز هفتاد کیلومتر از شهر آمیدا بود اردو زدند. اما نیروهای سِلِر هنوز نرسیده بودند.  
 آرِبیندوس همینکه دریافت گواد باهمه ی ارتش خود بسوی آنها میاید، اردوگاهش را رها نمود و به همراه همه ی سپاهیانش  به کنستانتینا بگریخت. و دشمن که اندکی پس از گریز آنان به آنجا رسید،  اردوگاه را، که تهی از حتی یک سپاهی بود، باهمه ی پولی که دربرداشت  به دست آورد. و زانجا به شتابی تیز به دژوری به سوی دیگر سپاهیان رم به پیش تاخت. اینک نیروهای پاتریکوس و هیپاتیوس بر سر هشتصدتن سپاهیان هفتالی که پیشاهنگ سپاهیان ایران بودند ریختند  و نزدیک به همه ی آنان را از دم تیغ گذراندند.     سپس به این باور که پیروز شده اند، چون در باره ی گواد و سپاهیان ایران هیچ آگاهی نداشتند بگونه یی  بی پروا  رفتار می نمودند. به هر روی آنان نبرد اپزارهای خویش به کنار نهاده و چون هنگام نیمروز در رسیدن بود    به آماده کردن  ناهار پرداختند.   اینک  در جوی کوچکی که  از آنجا می گذشت  رمی ها تکه های گوشتی را  که می خواستند بپزند می شستند و گروهی که از داغی هوا به تنگ آمده بودند  خویشتن را در آن جوی به آب می زدند وزینرو آب جوی گل آلود گشته بود. پس گواد که از سرنوشت هفتالی ها آگاه گشته بود و باهمه ی شتاب بسوی  دشمن می تازید، با دیدن آب گل آلود دریافت که  دارد  چه می گذرد، و به این برآیند رسید که دشمن آمادگی ندارد. پس به سپاهیان فرمان داد که به تندیی همه تیز بر سر آنان بریزند. 
چنین بود که در مردادماه ۳۰۵ میلادی سپاهیان گواد بر سر لشگریان نا آماده ی رم ریختند. بسیار  از آنان کشته شدند و تنها  اندک شماری از آنان توانستند بگریزند. که برخی از آنان بر فراز صخره هاشدند و خویشتن را از هراس به پائین افکندند. به نوشته ی پروکوپیوس "گفته شده ست که حتی یک سپاهی ازآنان زنده نماند"  و پرکوپیوس به کنایه می نویسد که تنها سزفرماندهان آنان پاتریکوس و هیپاتیوس توانستند در همان آغاز فرار نمایند. سپس گواد به رویارویی هون ها در شمال شد.  و در این هنگام نیروهای شمالی رم  دررسیدند ولی "آنها هیچ دستاورد درخور گفتن نداشتند."   همانگون که در پیشتر گفتیم، نیروهای رم درین نبردها در نابسامانی   آشکار بودند و میان چهار سرفرمانده نه تنها هماهنگی نبود که بل آنها به یکدگر رشک می ورزیدند و باهم سر سازگاری  نداشتند. بسیاری از گزارشگران تاریخ به این آشفتگی گواهی میدهند برای  نمون  تئوفانس می نویسد:
در هنگامی که اسپهبدها با یکدگر ناسازگار بودند، گواد به نیسی بیس آمد، و چون از تنش در میان اسپهبدان آگاهی یافت،  وی خود که  با نیروی بزرگش در چگونگی ئی پرتوان بود ، سپاهیان خویش را  به  بسیار از جای ها بخش نمود و به کمابیش به همه ی سرزمین رم درتازید و می توان گفت  که تا  به دور دست سوریه  پیشروی نمود.  وی در همانک،  فرستادگان بسیار  به آربیندوس  در باره ی  آشتی فرستاد،‌ با  این پیام که وی از نبرد دست خواهد کشید  اگر که به او پول پرداخت شود  چنین بود که به ویژه او به  سرزمین ها ی کناره ادسا  که آریبندوس  در آنجا بود در تاخت .  
 تئوفانس  سپس  گویشی هوادارانه  از رم  برمی گزیند  و به گونه یی نا آشکار می نویسد که  گواد نتوانست  دستآوردی داشته باشد و در نبردی دربرابر آربیندوس ناکام تر  از او بود.   و  چون می دانست که اسپهبدش گلون  و گردانش در آمیدا  در پس تر پندی نابود شده اند او به آسیمگی  از راهی  دیگر به واپس  بازگشت  تا آنجا که حتی گروگان هایی را که به هنگام گفتگو به  آریبندوس فرستاده بود  فراموش نمود. البته در باره ی داستان گلون، گزارشگران تاریخ داستانهایی ناسازگار گفته اند. به نوشته ی زکریا در Historia Ecclesiastica Zachariae Rhetori vulgo adscripta :


شاه گواد (...)  هنگامی که  از آمیدا به سرزمین خویش بازگشت ، گلون،‌ یکی از اسپهبدان ، را   با دو مرزبان  و  سه هزار سرباز  برای پاسداری شهر و همچنین  دو یا سه مرد توانمند و همچنین برخی از آزادگان را  بر جا نهاد. اسپهبدان  رم  نتوانستند بر اینان چیره آیند  و همچنین  نتوانستند شهر را  شکست دهند و بگیرند .  به فرجام پاتریکیوس  به آرزانن  ایرانی  ها رفت  و باخود بندیان را  برد و دِژ آنجا   را گرفت  و آربیندوس و هیپاتیوس  به نیسی بیس شدند  ولی نتوانستند آنرا بگیرند   هرچند، با اینکه  شهروندان  از رمی ها خرسند بودند  و در نبرد تن آسانی می نمودند. ‌  اگرچه ،‌هنگامی که  شاه این بشنید، با نیروهایش  به رزم با رمی ها آمد و آنها از برابرش گریختند  و چادر ها  و دستگاه های سنگین  رزمی خویش را که با خود داشتند بجای گذاشتند. آربیندوس  از آرزمون  از راه آپادانا گریخت  و هیپاتیوس  و پاتریکیوس  و دیگران  از تل خسرو و آنان بسیاری  از اسبها و اسواران را  از دست دادند، که از صخره ها ی کوهستان سرنگون شدند و زخمی و  نابود و  آسیب دیده گشتند.
 تنها فرازمان ، مردی رزماور ،  در چندین نبرد  کامیاب بود، وی در برابر ایرانی ها پر آوازه و شکست ناپذیر می نمود و نام وی آنها را به  هراس می افکند . کارهای وی آنها را نابود و سست می نمود  و آنها دربرابر وی هراسیده  یافت می شدند  و  از پا می افتادند.  او با پانصد تن از اسوارانش به آمیدا  آمد  و ایرانی ها را که به روستاها می رفتند  به زیر دید گرفت  و برخی از آنان راکشت.  و  ستورانی که باخود داشتند و اسبهایشان  را گرفت. 
 اینک مردی زیرک ، که نامش گآدونو، و از  اهالی شهر آخور  بود ، که من خود اورا می شناسم ، خویشتن را به او شناسانید ، و با او عهد بست ، که هنگامی که  او به نیرنگی  بپردازد و بر پایه ی  بهانه یی گلون ، اسپهبد ایرانی را با سیصد یا چهارصد  تن از سوارانش به نزداو بیاورد.   زیرا این مرد گادونو که نام بردیم ، شکارچی جانداران توسن (وحشی) و کبک و ماهی  بود و می توانست آزادانه به نزد گلون برود ، و با شکاری در دست آنرا به وی پیشکش نماید  و در برابر او  به سفره می نشست . و از او در برابر بهای  شکار از کالاهای شهر می گرفت .   به فرجام او به وی گفت که  کم وبیش  صدتن رمی و پانصد اسب  در نزدیک به  ده کیلومتری  شهر در جائی به نام  "خم چوپانها " دیده ست  و به آوند دوست به او پیشنهاد نمود که به آنجا رفته و آن چارپایان را بگیرد و با کشتن رمی ها نامدار شود . گلون   پیشاهنگانی   بفرستاد  و آنان تنی چند  از رمی ها و اسبان  را دیدند و بازگشتند و به وی آگهی دادند.   وی سپس  خودرا آماده ساخت و  چهارصد تن از  از سوارانش، با گادونو سوار بر قاطر   که راهنمای او بود، را به همراه  برد و  او وی را به میان کمینگاه  رمی ها  که  چشم براه او بودند رسانید. پس رمی ها ایرانیان را کشتار نمودند و سرِ گلون را به کنستانتینا آوردند.  
چنین بود که خشم و  بی آرامی بر پسرا  گلون فرا آمد. مرزبانهایی که در آنجا بودند بسیار  دوراندیش بودند؛  آنان به شهر نشینان که در شهر زندانی شده بودند پروا نمی دادند که به بازاری بروند که روستائیان در کنار شهر برپا کرده بودند و شراب و گندم  و دیگر خوراکی هارا  می آوردند تا هم به ایرانی ها و هم به شهروندان  بفروشند.   اسوارانی  در آنجا پاسداری می نمودند و آنها را  یکی یکی به بازار همراهی می کردند و باز می گرداندند.  وبر پایه ی  وندیدادِ  ستایش بار  ایرانیان، هیچ کس بر آن نبود که  از روستائیان  چیزی برایگان بستاند و  و آنها آنچه را که می خواستند می فروختند  و دربرابرش از کالاهایی که در شهر بود می گرفتند . آنها به خرسندی در بازار گرد  می آمدند . اما  در پیامد کشتار گلون  و سوارانش، بازار از کار ایستاد ومهینانی که در شهر مانده بودند به همراه ده  هزار تن  دستگیر شده و در  میدان بازیها ی شهر بازداشت  شدند. و در آنجا نگاهبانی می شدند و خوراکی نبود  و بسیار از آنان مردند. (...)  
 گزارش پرکپیوس در باره ی چگونگی کشته شدن گلون کم و بیش مانند گزارش ذکریاست و تنها تفاوتهای آن اینست که  پرکوپیوس  نام "گادانوی"  فریبکار  را در نوشته اش نمی آورد و او بجای آنکه با فرازمان نقشه ی نیرنگ خویش را بریزد با پاتریکوس آن نقشه را ریخته بود و البته پروکوپیوس داستان را تا اندازه یی شاخ و برگ داده و داستانسرایی نموده ست. به هر روی به گزارش وی، پس از کشته شدن  گلون، نیروهای پاتریکوس آمیدا را  گرداگرد گرفتند.  اما نمی توانستند که برآن چیره شوند،  پس  برآن شدند که شهر را با گرسنه نگاه داشتن شکست دهند، اما ایرانی ها با همه ی سختی و گرسنگی  همچنان پایداری می نمودند. او می نویسد:
اگرچه، اسپهبدان رم هیچ از فشاری که دشمن در زیر آن بود آگاهی نداشتند. اما از آنجا که نیروهای  خودشان  در زیر سختی گرداگرد گیری در هوایی زمستانی  بودند و در همان گاهان نگران فرارسیدن نیروهای  ایران بودند، می خواستند که هرچه زودتر  با هر گونه دستاوردی   که می توانستند بگیرند   آنجا را ترک نمایند. ایرانی ها  که نمی دانستند در آن چگون سخت چه بر سرشان خواهد آمد ، به زیرکی  این را که دیگر هیچ  چیز برای برآورد بایسته های زیستن  برایشان  نمانده را پنهان می داشتند  و چنان وانمود می داشتند که همه گونه توشه را به اندازه یی فراوان در انبار دارند، اما آرزوی آن دارند که با سربلندی و ارجمندی به سرزمین خویش بازگردند. پس پیشنهادی میان آنان بگفتگو در آمد که بر پایه ی آن ایرانی ها می باید با  گرفتن پانصدکیلوگرم زر،  شهر را به رمی ها  واگذار نمایند  و هردوسوی پیمان آنگاه آنرا به خرسندی  به جای آوردند.  و پسر گلون ، با دریافت  پول آمیدا را به رمی ها بازگردانید. 
به گزارش پرکوپیوس  پسر گلون  پس از  آگاهی از کشته شدن پدرش به اندوهی ژرف گرفتار آمده بود و به ویژه  آتش خشم  در درونش زبانه می کشید که چرا نتوانسته است به یاری پدرش بشتابد و چنین بود که نیایشگاه سیمئون  که مردی آشاوان بود و گلون در آنجا خانه کرده بود را به آتش کشید.  با این همه پرکوپیوس می نویسد:
اگرچه، این باید گفته شود، که جدا از این ساختمان، نه گلون و نه گواد و نه به راستی هیچ ایرانی دیگر، این را درست دیدند که ساختمانی را در آمیدا به ویژه ،  و یا در برون این شهر   فروریزند و یا به هر گونه دیگر ویران نمایند.   
 چنین بود که در ۵۰۴ میلادی،   دوسال پس از آنکه گوادشهر  آمیدا را از رمی ها گرفته بود آنها  آنرا  با پرداخت پولی هنگفت به ایرانیان بازگرفتند اما به نوشته ی پرکوپیوس    هنگامی که بدرون شهر آمدند از سادگی و کم هوشی خود و از سختی و دشواری  پایداری ایرانیان  آگاهی یافتند. چراکه پس از بررسی  اینکه تا چه اندازه ایرانی ها گندم در انبار داشتند  دریافتند که تنها برای یک هفته  توشه در انبارها مانده بود  و گلون و پسرش برای هنگامی بلند  توشه ی سرانه یی بسیار اندکتر از آنچه  به نیاز ست به ایرانی ها میدادند تا زمان پایداری را درازایی دهند. گرچه آنها به رمی هایی که در آمیدا به سر می بردند هیچ  توشه نمی دادند و آن مردمان نگونبخت از گرسنگی تا بدانجا رسیدند که به نوشته ی پرکوپیوس  "حتی به مکیدن خون یکدگر پرداختند" به نوشته ی پرکوپیوس :
چنین بود که اسپهبدان دریافتند که بربرها فریبشان داده اند.  و انها سربازان خویش را از برای ناتوان بودن به خودنگاهداری سرزنش نمودند زیر اکه در هنگامی که این شدایی بود که  آنها بتوانند  چنین شمار بسیار از ایرانیان را به آوند زندانی جنگی بگیرند و همچنین پسر گلون را و شهر آمیدا را آزاد نمایند   آنها سربه نافرمانی نشان داده بودند و بجای آن برای خود  این نشان ننگ گرفته بودند که پول رم را به دشمن داده اند و آزادی آمیدا را از ایرانی ها با پرداخت سیم خریده اند.  
در سال ۵۰۶ میلادی گواد که در گیر نبرد با هون ها شده بود اسپهبدی به نام  "اسپهبد" ازتبار خاندان  آرش اکیان  را به گفتگوی  آشتی با  سِلِر  اسپهبد رم بفرستاد و آن دو  پیمان  آشتی   هفت ساله را بستند. به گزارش تئوفانس:
در این سال  فرمانده سلر، از سوی امپراتور با نیرویی بزرگ در زیر فرماندهی وی فرستاده شد  تا همه  ی اختیارات را به همراه اسپهبد آربیندوس  بدست گیرد . امپراتور آنان را  به داشتاری همه ی نبرد برگمارید.  وی به این پنداشت که  آپیون و هیپاتیوس برای ارتش هوده یی ندارند  و از برای  دشمنی آنها با اسپهبد آربیندوس آنها را  به تندی به بیزانتیوم فراخواند و اسپهبد  کالیوپیوس  را به باره ی فراهم آوری توشه ی ارتش برگزید. چنین بود که سلر همه ی نبرد را به همراه آربیندوس، پاتریکوس ، بونوسوس، تیموستراتوس ، رمانوس و دیگران  در میدانهای گوناگون  به خوبی بسیار  به فرجام رسانید، زیرا که وی مردی بود با دریافت خوب و همه گونه یادگیری، که  از مهر خداوند انباشته ،  و دلاور، ازتبار ایلیری ها، جائیکه  که آناستازیوس نیز از آنجا  می آمد.  بسیاری از باروها در سرزمین ایرانی ها به درتازی گرفته شد و  با آتش سوزی ویا به شیوه هایی دیگر  ویران شدند تا آنجا که حتی نیسی بیس کم وبیش به دست رمی ها افتاد. زیرا گرسنگی بر ایرانی ها فرا شده بود و افزون بر آن  کادوسی ها دیگر تبارها سر به شورش برداشته بودند.  چنین بود، که به کوتاه سخن،  رمی ها بر ایرانی ها فراز دستی یافتند، پس گواد اسپهبد "اسپهبد" را برای گفتگوی آشتی به شتاب به نزد رمی ها بفرستاد و به او  دستور داد که آمیدا را به رمی ها وانهد،  حتی اگر در برابر آن تاوانی ناچیز و یا که هیچ چیز دریافت ننماید.
به آشکار پیداست که تئوفانس تا اندازه ی زیادی داستان واگذاری آمیدا به رمی ها را   به پرده پوشی بازگو نموده است و  در باره ی  پایداری و ایستادگی  سپاهیان ایران درآن پایگاه خاموش مانده  تا از ننگینی ناکامیابی سپاه سلر بگونه یی که در گزارش پرکوپیوس  دیدیم کاسته باشد. او می نویسد:
زیراکه از برای چگون   آن شهر و دیوارهای رخنه ناپذیر آن،  با همه ی تلاش بسیارسخت، و حتی با همه ی اینکه  گرسنگی آن  پایگاه را  به آزار کشیده بود.  آنها هنوز نتوانسته بودند آن شهر را از ایرانیان باز پس گیرند،  اما اسپهبدان، با دیدن اینکه زمستان به دیگر بار دارد میایدو  با داوری اینکه  بهتر ست با پرداخت چند کیلو زر  سپاه رم را  از ناگواری های  زمستانی سخت  در آن کجاهای گفتگو با اسپهبد برکنار بدارند پس آنها نود کیلو زر دادند  و توانستند بازیلِ ادسا را، که هنوز در گروگان ایرانیان بود آزاد سازند (الیپیوس ارجمند پس از گرفتاری به بیماری در میان آنها در گذشته بود) و دیگر گروگان ها نیز آزاد شدند.  آنها آمیدا را باز پس گرفتند و پیمانی برای آشتی   در مرز میان باروهای  آمودیس و ماردین بستند و آنرا  با نوشتن به استوار داشتند.  چنین بود پایان نبردهای ایرانی  آناستازیوس در پانزدهمین سال فرمانروایی وی که برای سه سال درازا داشت و بر سرزمین های ایران بیش از جنگهای پیشین آسیب رسانید و در پانزدهمین سال فرمانروایی او به انجام رسید. 
 در گزارش زکریا در باره ی پیمان بازدادن آمیدا به رم،  این فرازمان است که با  سپاهیان ایران در پایگاه آمیدا پیمان آشتی می بندد و در گزارش او نیز نامی از پسر گلون به آوند سوی دیگر پیمان برده نشده ست. او می نویسد:
اما به فرجام فرازمان به شهر آمد، و او با ایرانیانی که در آن بودند پیمانی بست زیرا‌ آنان نیز کاستی گرفته بودند.  سران رم و ایران در برابر دروازه های شهر نشستند و ایرانی ها بیرون آمدند و با خویشتن هرچه می توانستند  بیرون بردند و آنها را جستجو ننمودند.  و اگر شهروندی  آنان را همراهی می نمود، از آنها پرسیده می شد که آیا می خواهند برجا بمانند و یا با ایرانی ها بروند.  و چنین بود که  شهر از آنان رُفته شد.  اما سلرِ سردار  پانصد وپنجاه کیلوگرم زر  به گواد برای تاوان شهر و آشتی بپرداخت.  و هنگامیکه گواهی ها  نوشته  شد. آنها را به نزد پادشاه برای  دستینه  وی آوردند. شاه به خواب رفته بود و در خواب  به او در رویا گفته شد که وی نمی باید آشتی کند. پس چون بیدار شد او کاغذ ها را پاره نمود  و با بردن زر به کشور خویش بازگشت . 

جان لیدی هم در گزارش خوداز ناکارایی سرداران رم  سخن می گوید و آنان را پاسخگوی شکست رم می خواند.  او می نویسد، در روزگار اناستازیوس :
هنگامیکه  گواد کهنسال  همه ی نیروهای ایران را  به رویارویی رم آورد، نبرد در گرفت. و گرچه رمی ها توان پیروزی به نیرو داشتند از برای  هرزگی و سستی  آربیندوس ( زیرا که او شیفته ی آواز و نی نوازی و پایکوبی بود)  و ناآزمودگی و  بزدلی  اسپهبدان پاتریکوس و هیپاتیوس ، آنها در نخست هنگامیکه ایرانیان  به ناگهان بر ایشان در تازیدند  شکست خوردند.  در پیآمد، هنگامی که آنها ایرانیان را دنبال نمودند  و آمیدا را  که گرفته شده بود به دیگر بار آزاد نمودند ؛ ایرانی ها با سلر که سرفرمانده ی آناستازیوس بود  magister officiorum در باره ی پیرافراخ Biraparakh (دژی  در دروازهای کاسپین در داریالی گرجستان) ، که در پیشتر در باره ی  آن گفته ایم، و هزینه هایی که ایرانی ها به تنهایی بر دوش داشتند،   آغاز به گفتگو نمودند. درگیری با پرداخت مبلغی  از سرِ دوستی،   به  اندازه یی  به میانه، از سوی آناستازیوس به گواد به پایان رسید . زیرا  آناستازیوس با بخشندگی  و سازمان دهی خویش  به پرهیزگاری زیان را  از برای برپایی  آشتی  بپذیرفت .

 پیمان شکنی آناستازیوس؛ بازسازی  و سخت سازی دژها و باروهای مرزی  رم  و پیمان ۵۰۵ میلادی
  
 نبرد  گواد با هون ها که نزدیک به ده سال  به درازا کشید، به آناستازیوس این بهنگامی را داد تا ساختار پدافندی  مرزهای رم را که در روزگار تئدوسیوس دوم  برپاشده بود سخت سازی نماید و بسیاری از دژهای پدافندی ایران را ویران سازد.  وی  نه تنها باروهای پدافندی شهر تئودوسیوپولیس را بازسازی نمود و در گرداگرد آن دیواری سخت ساخت برپا داشت.  که بل همچنین  دژ  تازه یی در شهر داراس Δάρας  در دامنه های جنوبی کوه  مونز ماسیوس (در قراچه داغ ، دیار بکر میانرودان) در نزدیک به بیست کیلومتری نیسی بیس  برپاساخت .  آناستازیوس با ساختن این دژ  براستی پیمان آشتی یزدگرد دوم با  تئودوسیوس، در ۴۴۱ میلادی، را بشکست ، زیرا که آن پیمان هر دو کشور را از ساختن هر گونه دژ و باروی جنگی در مرزها  به دور میداشت.  جاشوای استیلایت  در این باره می نویسد:
اسپهبدان ارتش رم به امپراتور آگهداد نمودند که نیروهایشان از نداشتن هیچگونه  شهر بارو دار در کناره های مرزی در سختی اند. زیرا که به هر هنگام که رمی ها از  کنستانتیا و یا آمیدا به رزم با عربها می شوند، همواره در بیم بسر می برند، چون هرگاه که آنان، از  آسیب دشمنان،  به ایست در می آیند، و یا  اگر که چنان روی دهد که با نیرویی بزرگتر از خود رویارو شوند ، که به اندیشه ی واپس نشینی افتند، می باید که فرسودگی بسیار  را بربتابند زیرا که هیچ شهری در نزدیکی آنها نیست که در آن پناه جویند.  ازین برای  بود که امپراتور فرمان داد که دیواری به گرد روستای دارا، که در کناره ی مرز ست، ساخته شود. آنها کارگرانی از همه جای سوریه بر گزیدند و  ایشان بدانجا رفتند و آنرا ساختند؛  اما ایرانی ها از نیسی بیس بیرون می آمدند تا آنها را باز دارند.  چنین بود که فرازمان  از اِدِسا بیرون آمد و در آمیدا خانه کرد وز آنجا به یاری آنها که دیوار را می ساختند رفت. 
زکریا  در این باره می نویسد:
امپراتور آناستازیوس  راهبرد گزینان و فرماندهان رم را که پس از نبرد با ایرانیان به پایتخت   رفته بودند،  به زیر خرده گیریی سنگین گرفت؛ زیرا که  نتوانسته بودند، به خواست او در زیر پناه خداوند به پیروزی دست یابند و کامکار شوند و  ایرانی ها را از آمیدا،‌ شهری که با فرستادن زر وپیشکش  او  بدست شان افتاده بود، بیرون نمایند و بر آن چیره شوند
به گزارش زکریا؛ سرداران رم با این بهانه از نوشته ئی دینی ، در باره ی پادشاهی که گرچه از آسوری ها و دشمن بود  اما  ازسوی خداوند فرستاده شده بود تا گناهان آنها را کیفر دهد، می گفتند؛ که به افزون بر آن برایشان  این دشوار بود که راهبردی پیروزمندانه  را برای جنگ با پادشاه ایران که با  سپاهی کلان آمده بود  بر گزینند و  برای آنان  آسان نبود که حتی با نیامدن گواد  نیز بر نیسی بیس  چیره شوند، زیرا که  نه آنان  دستگاهی دژ کوبه يی را آماده داشتند و نه پناهگاهی  که بتوانند در آن بیارامند.  او می نویسد:
زیرا که دژها بسیار دور  وبرای جای دادن سپاهیان بسیار کوچک بودند و نه در آنها آب بود و نه سبزیجاتی که در آنها مانده  بود بسنده بود. آنها از او درخواست نمودند  که   از برای؛ پناهگاه ارتش، جایی برای آرام گرفتن، برای آماده ساختن دستگاه های نبرد،  و برای پاسداری از سرزمین های عرب از تاخت و تاز ایرانی ها و تیایه ها (تیره های طائی، از عربهای نبار بنی قحطان) می باید شهری به فرمان وی در دامنه های ی کوه  ساخته شود.
چنین بود که به گزارش زکریا آناستازیوس  در پیامی به توماس اسقف آمیدا  از او خواست که برایش سازندگان  دستگاه های دژکوبه بفرستد و توماس  برای نبردبرنامه ی راهبردی بریخت  و آنرا به امپراتور آورد. "امپراتور و مهینان این را نکو یافتند که  داراس به آوند یک شهر می باید ساخته شود. "
اینک شاه گواد با تمورایه Tamuraye (از تبارهای ترک که در همسایگی هون ها  در نزدیک به دروازه های آلان می زیستند.) و دیگر دشمنان کشورش در جنگ بود.  
چنین بود که آناستازیوس بسیار از سنگ تراشان   و کارگران ساختمانی را به داراس فرستاد و فرمان داد که باید به همه ی آنها مزدی به دادورانه داده شود زیرا که به فرزانگی  می دانست که آن شهر بدین سان با تندی بیشتر ساخته می شود.  و چون او به دست و دلبازی هزینه های ساختمانی و استاد کاران  را می پرداخت بسیاری از کارگران پیشه های ساختمانی از شهرهای دیگر بدانجا شدند.

در سه یا چهارسال شهر ساخته شد و می توانیم بگوئیم در مرز به ناگهان پدیدارشد. هنگامی که گواد از این باره آگاهی یافت کوشید تا از ساختن آن جلوگیری نماید، اما او نتوانست زیرا دیوارهای شهر بالا رفته بود و کارگرانی را که در پس آن به کار بودند در پناه می داشت. (...) و داراس ساخته شد و به نام امپراتور  آناستازیوپولیس نام گرفت   

چنین بود که گواد در ۵۱۷ میلادی پس از پیروزی در نبرد با هفتالی ها   فرستادگانی به کنستانتینوپل گسیل داشت  و به نوشته ی پرکوپیوس  به  گلایه  یی دهنادین رم را به پیمان شکنی بزهگار (متهم) نمود.  آناستازیوس که نمی توانست  این بزهگاری را ناروا بخواند،  در نخست کوشید  تا با آمیزه یی از درشت گویی و  وانمود بدوستی و سپس با فرستادن پیشکشی کلان به گواد،   از وی دلجویی نماید. با هوده است که گفته شود جرج راولینسون تاریخ نویس سده ی نوزدهم  این نوشته ی پرکوپیوس  را به نادرست  نمایان می نماید و می نویسد  چون شیوه ی نخست به کار نیامد آناستازیوس با  پرداخت هزینه های  بسیار   فرستادگان گواد را خرید و آنها را به پوسانید.  هرچند این انگار را شاید او از برادرش هنری راولینسون گرفته بود که از کارگزاران کمپانی هند غربی بود و  زبان فارسی را یاد گرفته بود و  به  خرید و پوساندن مهینان آسیا از سوی دولت انگلیس باورداشت!

 به هرروی، در سرانجام  نبردهای  گواد با آناستازیوس با بستن پیمان آشتیی هفت ساله  ۵۰۵ میلادی،  که در آن گواد به بسیاری از خواسته هایش دست یافته بود پایان یذیرفت.



گفتگوهای آشتی میان گواد و امپراتور جوستینوس

آناستازیوس،‌ پس از ۲۷ سال فرمانروایی  در تیرماه  سال  ۵۱۸ درسن ۸۷ سالگی در گذشت.  چنین سنجه شده است  که در روزگار او تنها نیمی از مردم رم حتی به وانمود مسیحی بودند. او که سناتوری نزدیک به زنو امپراتور پیشین بود "آریادنه" بیوه ی او را  به همسری گرفته ،  و با پشتیبانی  او بر تخت امپراتوری نشسته بود.   گفته شده ست که مردمان رم  در سالهای پایانی فرمانروائی  وی از او  به بسیار ناخرسند بودند.  زیرا که بر مالیات ها افزوده بود و  پول گردآوری شده را به گردش نمی انداخت . از سوی دیگر وی هوادار نگرش یک گیتگی monophysite  عیسی بود که می گفت؛  سرشت خداوندی و انسانی او یکی است و این سرشت ها باهم آمیخته شده است. نگرشی که نه با کلیسای رم هم نگاه بود و نه با کلیسای ارتدکس کنستانتینوپل.  با این همه او می دانست که پس از مرگش وی را ایزد Divus  خواهندخواند، و براستی  او آخرین امپراتور رم بود که از سوی سنای رم به جایگاه ایزدی Apotheosis رسید. پس از درگذشت وی خواجه یی توانمند و پرهنایش در دربار او، به نام آمانتیوس،  برآن بود  که تالیسان بنفش امپراتوری را  بر کسی بپوشاند  که   از وفاداری وی   سرآسوده   باشد ، پس پولی  هنگفت   را  به جوستینوس فرمانده ی گارد امپراتوری  بسپرد تا آنرا در میان سپاهیان گارد پخش نماید به این امید که ازنشستن دوستی وفادار به او بر تخت امپراتوری پشتیبانی نمایند. اما جوستینوس،‌ ۶۸ ساله، که پیش از آنکه به گارد امپراتوری به  پیوندد کشتگری بیسواد  از اهالی داکیا بود، به  وی ناسپاسی نمود  و  سپاهیان گارد را به گزینش  خویشتن واداشت و چنین بود که در همانسال  وی برتخت امپراتوری بنشست.

جوستینوس به کیش ارتدکس  گرایش داشت و گرچه گروهی که با آناستازیوس از برای  باورهایش دشمنی داشتند از جوستینوس پشتیبانی می نمودند و   با همه ی اینکه وی  سربازی  کاردان بود اما به نوشته ی جان لیدیائی  از هر رویکرد دیگر به جز سربازی نااگاه بود. به نوشته ی گیبون او کاستی های خویشتن را می دانست و این خودآگاهی وی را به بدگمانی و نگرانی دچار ساخته بود.  شماری از گزارشگران پس از درگذشت وی گفتند که او پیرمردی کودن بود که فرمانروائیش نه از برای امپراتوری سودآور بود و نه زیان آور ، زیرا که او توان دست یازیدن به هیچ کنش  و کرداری را نداشت. جوستینوس  از برای آنکه  از کاستی های خویش  در شناخت فرهنگ و باره های کشورداری بکاهد از برادرزاده خویش جوستینیان، که پس از وی به امپراتوری رسید، یاری می جست.   و چنین بود که گواد، اندکی پس از آنکه جوستینوس تیلسان بنفش امپراتوری را بر شانه  افکند،  فرستادگانی را برای گفتگو با او به کنستانتینوپل فرستاد. آشکارست که گمارش این فرستادگان  تنها به دهنادین،  از برای خجسته گویی به نشستن وی بر تخت امپراتوری، نبود. دستور گفتگوها در باره ی ناخرسندی ایران از دیرپرداخت بدهی های رم بود، زیرا که جوستینوس از پرداخت باجی که آناستازیوس در پیمان آشتی اش با ایران پذیرفته بود  خودداری نموده بود.

بایستی گفته شود؛ که برائی های چالش گواد  با رم   رفته رفته  افزایش یافته  بود. نخست پرداخت بدهی های واپس مانده ی نگاهداری از دژ پیرافراخ در دروازه ها ی کاسپین بود، دوم سخت سازی تئودوسیوپولیس و ساختن شهر و باروی داراس بود که  بر واژ با پیمان آشتی ۴۳۱ میلادی بود  و ینک پادرمیانی های بیجای رم در قفقاز بود که بر ناخرسندی او افزوده می داشت، افزون بر این ها چنین می نمود که رم به دیگر بار  هون ها را به آفند به ایران برمی انگیزانید .همانگونه که  از گزارش هنری هاوُرث Henry  Howorth  بر میاید: در ۵۰۸ میلادی دژ  پیرافراخ در دروازه های کاسپین به  دست یکی از سرکردگان هون به نام آمبازوک  افتاده بود که پیوندی دوستانه یی با آناستازیوس داشت.  و چون نگران از نیرومندی رو به افزایش گواد بود، که به هر دم می توانست برای باز پس گرفتن آن دژ به سوی او در تازد،  به بهانه ی اینکه آنک  به سن کهن سالی رسیده   بود  به آناستازیوس پیشنهاد کرده بود که آن دژ را به  رم واگذار نماید، زیرا که می خواست خود را هرچه زودتر از بند  گرفتاری آن برهاند.   به هر روی آناستازیوس که از دشواری های  در گیری با گواد آگاهی داشت  از او سپاسگذاری  کرده  و گفته بود که دراین باره خواهد اندیشید.  آمبازوک بزودی  جان سپرد و اندکی از آن پس گواد پسران وی را از دروازه های قفقاز   به بیرون راند و  دژ پیرافراخ را بازپس گرفت. چنین بود که  شماری از رمی ها آناستازیوس را از برای این دوراندیشی، که  از برای آن دژ پولی به آمبازوک نپرداخته بود،  بستودند.  اما به نوشته ی  لوبو Lebeau چندسال پس از آن در ۵۱۶  میلادی  هنگامی که هون ها از آنجا به  سرزمین های رم آفند آوردند، این دید دگرگون گشت. اگرچه لوبو  درباره ی رویکردهای نیرومندانه ی  گواد در این باره خاموش است. به هر روی از دید گواد اینک که ایران پاسداری از دژ و در وازه های کاسپین  را باز بردوش گرفته بود جوستینوس می باید نیمی از هزینه های پدافندی را به ایران می پرداخت.


 براستی یکی از نخستین  راهکارهای جوستینوس پس از بدست گرفتن لگام فرمانروایی فرستادن سفیری با پیشکش های گرانبها به دربار زیلیگد  Ziligdes، فرمانروای هون ها،  و بستن پیمانی با او بود که در صورت رویدادِ نبردی میان ایران و رم، وی را وادار می ساخت که با سپاهش به  یاری  نیروهای او آمده و با سپاه  ایران درگیر شود. هرچند جوستینوس بزودی دریافت  که زیلیگد همانند همین پیمان را با گواد  نیز بسته است.  و افزون برآن هم اکنون بیست هزار سپاهی را به نزد گواد فرستاده است . چنین بود که او  گواد  را از این دوروئی زیلیگد آگهی داد و پیام فرستاد که :
آیا بهتر این نیست که   برادرهایی  همچون ما دو تن، به جای آنکه  بازیچه یی در دست   این سگها  بشویم،  از در آشتی با هم  درآئیم ؟
 چنین بود که گواد، زیلیگد را از برای بازپرسی به دربار خویش فراخواند و  پس از آنکه بزهگاری او  و درستی گفته ی جوستینوس،  بر وی  آشکار  گشت،  وی را  به سزای مرگ  کیفر داد، و به گزارش تئوفانس، سپس سپاهیان او را که سرآسوده در چادرهایشان، نا آگاه از کشته شدن  فرمانده شان خفته بودند، نابود ساخت.
اگرچه  کنستانتینوپل، با از میان  رفتن زیلیگد  باز از  برانگیختن هون ها به آفند به ایران  دست  بر نداشت.

 به گزارش تاریخ نویسان ارمن، پس از در گذشت  واهان ممیکونیان در ۵۱۰ میلادی، گواد  برادر وی  "وارد"  را  به مرزبانی ارمنستان بر گمارد. اما تنها  پس از  سه سال مرزبانی، ناچار شد که   وی را از برای شکایت یکی از مهینان ایران، که بُرزان نام داشت،   برکنار نماید  و "بُرزان" را به جای وی به کنارنگی ارمنستان  برگمارد . در این هنگام بود که هون ها،  از دروازه های  کاسپین  به ارمنستان ایران در تاختند و بسیار از شهرها را ویران نمودند و  بُرزان را به گریز وادار  نمودند.  درین  هنگام تنها  فرماندهی که در برابر آفند هون ها  ایستادگی نمود شاهزاده یی از تبار گروسینی ها ، به نام   "میجِژ"  بود که به  سپاهی کلان از آنان  در برزن  ساسون (در کوه های کردستان،  درخاور رود تیغ ریز یا دجله ، که  بخشی از استان ارمن  آغداشنیک بود،)  آفند آورد و آنان را به همگی ریشه کن نمود و به یاری سرداران ارمن آن غارت پیشگان را  دنبال نمود و از  ایران به  بیرون راند.  هنگامی که آگهی این رویداد به گواد رسید؛  او بُرزان را برکنار نمود و میجِژ  توانا را به مرزبانی ارمنستان برگماشت  و به گزارش های  لوبو و  آودال Avdal  گواد شهرها و روستاهای ویران شده  در ارمنستان را بازسازی نمود. و رم بار دیگر به کیفر آغالش خود رسید، زیرا هون ها به هنگام گریز به کاپادوک و گالاتیا و پونتوس آفند آوردند و بسیار از شهرهای آن سرزمینها را به ویرانی کشیدند ،  و آسیبهای آنها  تا یوکایتس در مرزهای  لیکائونیا  گسترده  گشت.

چندی از آن پس، شاهزاده یی از تبار لازیک ها، به نام تزاث،  پس از درگذشت پدرش که یکی از شاهان دست نشانده ی ایران بود،  به جای آنکه از گواد بخواهد که پادشاهی وی را شناسایی دهد، از جوستینوس این درخواست را  بنمود، و به او آگهداد بداد که سر آن دارد که به کیش مسیح گرویده و پادشاهی خویش را  وابسته به رم بخواند.  جوستینوس به وی  پیام خوشامدی گرم فرستاد،‌ و او را به دهناد مسیحیان غسل تعمید داد و  وی را به همسری  زنی به نام  والریانا، از تبار مهینان رم،   درآورد و سپس  آنها را با دیهیم   و ردای پادشاهی که نشان از وابستگی وی به رم داشت به لازیک بازگردانید.  اینک پیوند دوستی میان ایران و رم که باپیمان ۵۰۵ میلادی  بر بنیانی تازه استوار  گشته بود به دگر بار  در زیر فشارهای تنش به شکستکی تَرَک برداشت  و چنین می نمود که شدایی درگیری در نبردی  دیگر بسیار بالا گرفته ست. با این همه هردوفرمانروای سالخورده  از بروز جنگ   سر می پیچاندند،  زیرا  که هر دو ی آنها با دشواری های درون کشوری  روبرو بودند.

به گزارش مالالاس،  گواد در نامه یی به جوستینوس در این باره چنین نوشت:
 مگر نه آن که آشتی و دوستی میان ما بر پاست. پس از چه رو دشمنی نشان می دهی ؟  تو کسی را به آوند  سزار لازیک برگمارده یی  که  از  فرامانبرداران من است، وگرچه آنان هرگز در زیر دیوان رمی ها نبوده اند ، راستی این است که  برای روزگارانی  دراز در زیر  فرمان ایرانیان بوده اند.
 جوستینوس در پاسخ نوشت:
 ما هیچکس،   که در زیر فرمان تو بوده است، را  نه  به بارگاه خود پذیرفته ایم  و نه به جایگاهی برگمارده ایم . وراکه  مردی، به نام   تزاث ، به امپراتوری ما  ، با این درخواست آمد؛   که  از  کیش آلوده ی  چند ایزدی  و یشتن (قربانی)  کردن های  ناپرهیزکارانه ی  آن  و خواستهای  ناراستین  اهریمنی  رهایی یابد  و مسیحی شود، و  نیروی خداوند جاودانه،  آفریننده ی همه ی چیزها،  را دریافت نماید.  از برای آنکه  کسی می خواست آرامش بیابد،  و یاد بگیرد که چگونه  خدای راستین را بشناسد و نیرومند شود ، او  مسیحی کرده شد و  آشاوانه های  آسمانی  caelestia sacramenta  دریافت نمود  و به کشورش بازگردانده گردید.       
به گزارش تاریخ نویسان رم؛ اینک  گواد  به جای آنکه آزردگی خویش را از جوستینوس در باره ی پادرمیانی های وی در لازیک  در سالها ی ۵۲۰ تا ۵۲۲  میلادی  آشکاری دهد،  از او خواست که پسرش  خسرو را به آوند  فرزند خوانده ی خود بپذیرد، به این امید که اگر پادشاهی  خسرو  با چالش  مهینان و   یا موبدان روبرو گشت، رم به یاری وی بشتابد. این شگفت آورست که راولینسون این داستان را تنها از برای بازگفت آن از سوی  پرکوپیوس   پذیرفتنی  می یابد و   می نویسد:
بیگمان، این دشوارست که باور کرد که چنین پیشنهادی می توانست کرده آید، اما چگونگیی  که  پروکوپیوس، که نه دیرتر از چهل سال پس از آن درباره اش نوشته ست،  این را کم و بیش  برای ما ناممکن می نماید که آنرا به آوند داستانی ساختگی  بدور اندازیم.
 با این همه این داستان چندان هم  شگفت آور نیست. چرا که، چنانکه در پادشاهی یزگرد یکم دیده ایم، چنین دهنادی را  بیش از یک سده پیش از این آرکادیوس در نامه یی به یزدگرد یکم  برپا ساخته بود و از وی خواسته بود که سرپرستی پسرش تئودوسیوس دوم را بپذیرد.  پس از اینرو درخواست گواد از جوستینوس چندان شگفت آور نبود، که بل  همانگونه که براستی پروکلوس ، رایزن جوستینوس دریافت؛  از رویکردی زیرکانه  از سوی گواد نشان داشت.   پرکوپیوس می نویسد، پس از این که آناستازیوس در ۵۱۸ میلادی درگذشت:

جوستینوس به  امپراتوری رسید، و همه ی  بستگان آناستازیوس را که گرچه  از مهینان و به شماری بسیار بودند به کنار زد.  سپس گونه یی نگرانی بر گواد چیره گشت، که مبادا اندکی پس از پایان زندگی او، ایرانیان  بکوشند تا دودمان وی را براندازند، زیرا که وی را  باور این بود که نمی تواند  پادشاهی  خودرا بدون برپایی هیچگونه چالشی به هیچکدام از پسرانش تَراگذار (منتقل) نماید.  چرا که گرچه به  وندیداد، تخت پادشاهی می باید به بزرگسال ترین فرزند وی کاووس از برای سن او  می رسید،  ورا که او به هیچ روی از وی خوشنود نبود، زیرا که به داوری پدر، وی به دادوندهای گیتی و دهنادها ستمگر  بود.  و سام ، که از برای سنش پسر دوم بود، چون یک چشم خود از دست داده بود، نمی توانست  برتخت پادشاهی بنشیند ،  چون این به  وندیداد  ایرانیان نبود که مردی یک چشم یا کسی که پیکری آسیب دیده داشت بر  آنان پادشاهی نماید.  اما خسرو، که فرزند خواهر "اسپهبد" بود، را پدر به بسیار دوست می داشت. اما با دیدن اینکه همه ی ایرانی ها ، به گفته یی  کنشگر،  و با ستایشی به گزاف ، در باره ی گُردانگی سام  دم می زنند (زیرا که وی رزم آوری توانا بود) و هنرهای وی را می ستایند؛ او در هراس بود که مبادا آنها به دُژوری با خسرو بپاخیزند و بر دودمان  و بر سرزمین پادشاهی آسیبی  تاوان ناپذیر  بر سرآورند.  پس بر او بهترین راه این می نمود، که   برای پایان دادن  هم به جنگ و هم به مایه ی های جنگ  می باید با رمی ها به  چیدشی برسد، به این بروند که خسرو پسر خوانده ی امپراتور  جوستینوس بشود،  زیرا که تنها به این چیده او استواری  فرمانروایی را به پاس می توانست داشت.
  به گزارش او، گواد فرستادگانی را برای به کارنهاد این  راهکار به همراه نامه یی به امپراتور جوستینوس  در بیزانتیوم بفرستاد  که در آن نامه  وی چنین نوشته بود:
" همانگونه که حتی  تو خود نیز می دانی؛ رفتاری که  از دست رمی ها به ما رسیده است براستی به بیداد بوده ست. اما من این به سزا دیده ام  کز همه ی بزهکاری های  تو درگذرم. و زانجا که  سرآسوده دارم،  که به راستی  پیروزمندترین همه ی مردمان  آنان خواهند بود که داد را در سوی خویش دارند، و با این همه  به آزمندی از سوی دوستان خود   شکسته و  در گیر می شوند. 
اگرچه من از تو دربرابر این گذشت،  مهربانیی را درخواست می کنم، که به  ما بستگیئی به برادری و نیکخواهی ئی می دهد کزین پیوند نه تنها برای خود ما ، که بل برای همه ی شهروندان مان  بر خواهد خاست  و که می تواند  چنین برآورد شود که از برای ما سرشاری و بهره وری از آشتی را  به همراه خواهد آورد.   پس پیشنهاد من اینست  تو می باید پسرم خسرو ، که به جانشینی من  بر تخت پادشاهی خواهد نشست، را  پسر خوانده ی خود نمائی."   
هنگامی که  امپراتور جوستینوس و برادرزاده اش  جوستینیان، که  همگان  پیش بینی می نمودند که پس از جوستینوس وی ردای بنفش امپراتوری  را به بر خواهد نمود،  پیام گواد را در یافت نمودند  بسیار شاد و خرسند شدند و به گزارش  پرکوپیوس  می خواستند که  به شتاب گواهه های نوشتنی دهناد فرزند خواندگی را  بر پایه ی وندیدادهای رم  به جای آورند.  هرچند در اینجا باهوده ست که پرسیده شود آماج گواد از آن پیشنهاد چه بود؟  به باور من،  در همینک گواد از نیرومندی  سپاه خویش سر آسوده گشته بود و می دانست که در رویداد نبرد پیروزی با وی خواهد بود. از سوی دیگر همانگون که در پادشاهی های یزگردیکم و بهرام گور دیده ایم، پس از اینکه آرکادیوس سرپرستی پسرش تئودوسیوس دوم را به  یزدگرد واگذار نمود، رم  برای سالیانی چند در امپراتوری آرکادیوس براستی دست نشانده ی ایران گشته بود و این یزدگرد بود که نخست وزیر او را بر  گزیده بود و بسیاری از راهکارهای رم  بدست شروین فرستاده ی ایرانی  برنامه ریزی می شد.  اینک گواد می خواست که آن راهبرد یزدگرد را، اگرچه به وارون، از سر گیرد. و   رم را  یرای باری دیگر به زیر فرمان ایران بکشاند. هرچند این چیدش او را پروکلوس، یکی از رایزنان امپراتور، دریافت   و جوستینوس را از پذیرفتن پیشنهاد گواد باز داشت.  به گفته ی پروکلوس در دهناد او نبود که خطر کند و هر چیدش نو را بپذیرد  زیرا که نوآوری ها می توانستند پاسداری از ایمنی و پناهیک کشور را به خطر افکنند. به اندرز او جوستینوس می بایست از هر گونه کرده یی که از آن توفانی بزرگ و هراس انگیز بر می خاست خودداری می نمود : 
 زیرا که به باورمن  در اینک هیچ چیز دیگری در برابر ما از برای بررسی نیست مگر این پرسش که برپایه ی پیش زمینه یی زیبا: چگونه امپراتوری رم را به  دست ایرانی ها بدهیم .  زیرا که آنها نه  این را پنهان می دارند و نه هیچ پرده پوشی بکار می برند، که بل به آشکاری آماج خویش را  پدیداری می دهند و بدون هیاهویی بسیار، آگهداد می دهند که می خواهند امپراتوری ما  را بگیرند، و درجستجوی آنند تا پیدایی نیرنگ شان را در پرده ی سادگی  بپوشانند و با وانمود بی شرمانه ی نگران نبودن، خواسته شان را پنهان بدارند.
 پروکلوس به  جوستینوس هشدار می داد که  "تو، اَیا امپراتورا!  از اینرو که آخرین  امپراتور رم نباشی،" می باید این تلاش ایرانیان را  برای فرمانروایی بر رم "با همه ی توانایی خویش به واپس  زنی."  به باور او پیشنهاد گواد "اپزار زیرکانه ی دیگری  بود که در زیر  پرده ی واژه ها یی پنهان گشته اند، که  از برای  بسیاری شاید نیاز به  ویداگری دارند،"  اما   برای او  به روشنی پیدا بود  که "این فرستادگان  به  سرراستی  از همان نخستین واژه ها بر سر آنند که  می  خواهند این خسرو را،‌ هرآنکس که هست، فرزند خوانده ی امپراتور بنمایند."   و از آنجا  که بر پایه ی نهادهای همه ی فرهنگهای جهان؛  "دارائی پدران  به پسران خواهد رسید" پس امپراتوری  جوستینوس،  که از خود فرزندی نداشت، پس از درگذشتش به به پسر خوانده ی او، انوشیروان میرسید.  چنین بود که  به آنها باز هشدار می داد که در پاسخ به  پیشنهاد گواد:
 این نخستین  برآورد را در گزینش خود بگیرید:  اگر  آن  پیشنهاد را بپذیرید  می باید سپس همه ی پیامدهای آنرا نیز بپذیرید.
شاید پروکلوس در برآورد خویش به گزافه رفته بودو امپراتوری رم به این آسانی به دست ایران نمی افتاد. ولی به هر روی شاید نزدیکی بسیار ایران و رم می توانست بار دیگر بر تنشهای آئینی در رم  دامن بزند و همچنین بر راهکارهای دادوستد و بازرگانی  میان دو کشور،‌به ویژه در اینک که ایران به دیگر بار توانسته بود راه های بازرگانی با چین را در زیر فرمان خود داشته باشد، هنایش نهد.

چنین بود که جوستینوس  و جوستینیان پس از شنیدن رایِ پروکلوس  برآن شدند که از پذیرفتن پیشنهاد گواد سرباز زنند وانگاه  به  این اندیشه شدند که چگونه به نامه ی وی می باید پاسخ دهند. هر چند  هنوز در این باره به رایزنی بودند که نامه یی دیگر از گواد دریافت  داشتند  که از جوستینوس می خواست که فرستادگانی بلند پایه را  برای  گفتگوهای  آشتی به بارگاه او بفرستد  و در آن نامه چشم داشتهایی خویش را در باره ی این که او چگونه می باید خسرو را به فرزند خواندگی بپذیرد روشنی داده بود.   پروکلوس بار دیگر نگرانی خودرا از آن نامه ویدایی داد و به پافشاری گفت  که ایرانی ها می خواهند  چیرگی خودرا  بر امپراتوری  رم به  استواری بر پادارند.  او پیشنهاد نمود که از دید وی  پیمان آشتی با ایران با شتاب هرچه بیشتر می باید بسته شود و مهین ترین فرستادگان برای انجام این باره از سوی امپراتور می باید رهسپار شوند. به پیشنهاد او این فرستادگان می باید بدون هیچ پرده پوشی با گواد گفتگو می نمودند و هنگامی که گواد  در باره ی  چگونگی فرزند خواندگی  خسرو می پرسید می باید به او پاسخ دهند که  چنین باره یی می باید به دهناد ایرانیان به جای آورده شود که در آن نوشتن گواهه یی در کارنیست  که بل به زور نبرد و رزم آزمائی ست.

چنین بود که  جوستینوس فرستادگان ایران را بازگردانید و به آنها این گفته ی خویش را داد که به زودی  فرستادگانی بس بلند پایه را برای  گفتگوهای آشتی و باره ی فرزند خواندگی خسرو خواهد فرستاد. او همچنین این گفته ها را در نامه یی به گواد به نوشته آورد.  چندی پس از این،  او فرستادگان خویش را که در برگیر هیپاتیوس،  یکی از برادرزادگان امپراتور پیشین آناستازیوس  و از بزرگمردان کشور بود که جایگاه اسپهبدی خاور را داشت، به همراه  روفینوس ، پسر سیلوانوس ، که مردی ارجمند در میان بزرگمردان رم بود، و هر دوی  آنها گواد را از سوی پدران خویش می شناختند به  بارگاه گواد در تیس پاون گسیل داشت. از سوی ایرانیان سیاوش (یا زرمهر سوخرای پسر)، که جایگاه  ارتشتاران سالار را داشت و موبدی که  جایگاه وزارت داشت  به  این گفتگوها  گمارده شدند.

گفتگو کنندگان دو کشور در  کناره ی مرز ایران و رم  با یکدیگر دیدار نمودند و کوشیدند تا راه هایی برای چاره ی ناسازگاری  ها و تنش های میان دوسو بیایند و به پرسش های چگونگی برپایی آشتی  میان  دو کشور پاسخ دهند.  خسرو انوشیروان نیز خود به  کرانه رودخانه ی تیغ ریز (دجله) ،  در نزدیکی شهر نیسی بیس،‌ آمد تا که   اگر گفتگوها به کامیابی رسید  به بیزانتیوم رهسپار شود .   در گفتگوهایی دراز،  اسپهبد زرمهر سوخرا سیاوش  ناخرسندی ایران  را در باره ی سرزمین لازیک، که به باور او از  دیر باز از آن ایرانی ها بوده و رمی ها با خشونت و ناسازگاری با هرگونه  وندیداد (قانون)، آنرا گرفته بودند به سخن آورد.  به گزارش پرکوپیوس :
چون رمی ها این بشنفتند  از این اندیشه آزرده گشتند که ایرانی ها  حتی در باره ی   لازیک  نیز سر پرخاش دارند.  و هنگامی که آنها در نوبت خود  گفتند که فرزندخواندگی خسرو می باید بگونه یی که در خور بربر هاست، بجای آورده شود، به ایرانیان چنین می نمود که این برناتابیدنی ست. 
چنین بود که هر دو سو  از گفتگو ها دست کشیدند  و به سوی سرزمین های خویش بازگشتند . خسرو به بسیار  آزرده از ناسزایی که به او شده بود سوگند یاد نمود که این کین از رم باز خواهد ستانید.

برکناری ارتشتاران‌سالار زرمهر سوخرا سیاوش 

پس از شکست گفتگوهای آشتی میان ایران و رم، موبدان موبد که در گفتگوهای آشتی، درباش  (حضور)   داشت، در برابر گواد سیاوش را به زیر بذه‌داد (اتهام) آورد؛ که وی گفتگو در باره ی شهر لازیک را   به نابجا و  سر خود و بدون داشتن پروا از گواد به میان درکشیده بود، و زینرو بود که گفتگوهای آشتی با رم به شکست انجامید. موبدان موبد همچنین بر  زرمهر سوخرا سیاوش  خرده  گرفت؛ که   وی  چندی پیش از گفتگوها  با هیپاتیوس، که به هیچ روی به  امپراتور  جوستینوس دیدی خوش‌بینانه نداشته و می کوشیده که  تا از برپایی آشتی و فرزندخواندگی خسرو پیشگیری نماید، سایش (تماس) گرفته  است. دیگر دشمنان سیاوش نیز از این بهنگامی بهره گرفته و بر او بذه‌دادهایی  دیگر اندر آوردند. چنین بود که او در دادگاه سنای ایران به پی‌گرد و بازجوئی کشیده شد.

اینک همه‌ی سنای ساسانیان  برای داوری در باره‌ی وی  گرد هم آمدند.  ورا که به گفته‌ی پرکوپیوس آنها "بیشتر از سرِ رشک به داوری نشسته بودند تا  که آزرم به وندیداد ( احترام به قانون)" چراکه بی‌گمان وی درجایگاه پرتوان خویش  به آوند ارتشتاران‌سالار آنان را از خویشتن آزرده و رنجور ساخته بود،  تا آنجا که بیشتر آن مهینان  با وی سر دشمنی داشتند. به گفته‌ی پرکوپیوس؛ سیاوش مردی بود که  نمی‌شد با پرداخت باج وی را خرید و در به‌جای‌آوردن دادگری بسیار سخت‌گیر و  موشکاف بود  و ازسویی دیگر  "در خودپسندی بسیار با هیچکس دیگر برابری نداشت."  به نوشته‌ی پرکوپیوس؛ " چنین می‌نماید که این ویژگی در سرشت همه‌ی دیوان‌سالاران ایرانی نهفته است، اما در  باره‌ی سیاوش،  حتی آنها براین پنداشت بودند که این بیماری  به اندازه‌یی شگرف آسا رسیده است."

چنین می نماید که زرمهر سوخرا سیاوش،  مانند پدرش، از آئین ذرتشت  روی برتافته بود  تا آنجا که به گزارش پرکوپیوس  گفته می شد که هنگامی که همسر وی درگذشت، بر واژ با آموزش ذرتشت، که نمی باید خاک را با کالبد مرده آلوده ساخت، کالبد او را به خاک سپرده بود. همچنین گفته می شد که وی ایزدان  بیگانه یی را پرستش می نمود.  و شاید  این ایزدان  بیگانه براستی  ایزدان مزدکی بودند. و دشمنی موبدان موبد با سوخرای پسر از باورهای دینی او سرچشمه می گرفت.  چنین بود که به فرجام،  داوران دادگاه وی را به سزای مرگ  کیفر دادند.  گواد با همه ی اینکه  از کیفر سیاوش اندوهگین بود، نمی خواست که در برابر  وندیداد  بایستد . به گزارش پرکوپیوس:
 از سوی دیگر،  گواد نشان نداد که از  وی خشمگین ست، ورا چنانکه  خود گفت،  او نمی خواست که وندیداد ایرانیان را زیرپا نهد.  اگرچه او بهای زندگی خویشتن را از آن مرد به وام داشت ، چرا که براستی  این  از برای سیاوش بود که وی هنوز زنده مانده بود و هم اینکه  به پادشاهی بازگشته بود. پس سیاوش  به کیفر رسید و نابود شد و جایگاه وی نیز با رفتن او  از میان رفت . چرا که هیچکس پس از او به  جایگاه  "ارتشتاران سالار"  گمارده نشد.  
روفینوس نیز از سوی هیپاتیوس  در برابر امپراتور به زیر بزهدادگرفته شد و  در پیامد امپراتور او را ازجایگاهش بر کنار نمود، و گروهی از نزدیکان وی را به  شکنجه یی بسیار سنگدلانه گرفتار نمود،  همه تنها  از برای اینکه  دریابد  که آن بزهداد به همگی  نادرست بوده است. اگرچه  او بر هیپاتیوس به جز این آسیب دیگری نرسانید.
بپاخیزی دیگر بار مزدکیان

 شکست گفتگوهای آشتی میان سوخرا و هیپاتیوس، نشان از این داشت که نبردی دیگر میان ایران و رم در پیشِ رو خواهد بود، اما در ۵۲۳ میلادی، مزدکیان سر به شورش برداشتند و شاید که انگیزه ی  این شورش از برای کشته شدن زرمهر سوخرا سیاوش  بود. چراکه مزدکیان در زیر  پشتیبانی ارتشتاران سالار زرمهر سوخرا سیاوش برای بیش از بیست سال در آشتی و آرامش به سر می بردند و بی گمان  پشتیبانی سیاوش با آگاهی گواد بود که هنوز به آئین مزدک باور داشت.  درین روزگار آشتی  و آرامش، شمار مزدکیان در همه ی استانهای ایران بسیار فزونی یافته بود، و این مایه ی هراس و ناخرسندی موبدان ذرتشتی و اسقف های نستوری ایران شده بود.

 همانگون که دیدیم،   در میان پسران گواد سالخورده،   نام سه پسر؛ کاووس،  سام و خسرو،   از برای جانشینی وی بر سر زبانها بود.  بسیاری از تاریخ نویسان بر آنند که گواد از پسر بزرگش  کاووس ناخرسند بود، و می خواست که پس از درگذشتش پسر کوچکش خسرو،  به جانشینی وی، برتخت شاهنشاهی تکیه زند.  وراکه باید در دید داشت، که بسیاری از این تاریخ ها را دشمنان مزدکیان نوشته اند، و چنین می نماید، که چون کاووس به آئین مزدکیان گرویده بود، گواد می دانست که موبدان  و مهینان ذرتشتی  پادشاهی وی را نخواهند پذیرفت.

  به نوشته ی تئوفانس  یکی از پسران گواد فثاساوارساس Phthasuarsas   بود که به همراه خواهرش سَمبیکه  Sambyke به آئین مزدک گرویده بود، ( تئوفانس به نادرست آئین مزدک را مانی نوشته است) فثاساوارساس براستی یونانی شده ی پادَخشا ست، که آوند کاووس یوده ست، زیرا که او بزرگسالترین پسر گواد بود، و چون به آئین مزدک گرویده بود، مزدکیان امید داشتند که وی به پادشاهی برسد، و زینرو وی را پادَخشا یا پادشاه می خواندند. (بباور کریستیانس  فثاساوارساس ریخت یونانی شده ی پادیشخاور شاه  بوده ست که آوند کاووس بوده ست و پادیشخاور  سرزمینی در جنوب دریای کاسپین بوده است). چنین می نماید که   مزدکیان، پس از کشته شدن زرمهر سوخرا سیاوش، به شورش  بپا خاستند تا که کاووس را برتخت پادشاهی بنشانند. و این مایه ی آن شد که  در پایان سال ۵۲۸  یا آغاز ۵۲۹ میلادی کشتار گروهی آنان آغاز شود.  به گزارش مالالاس:

پادشاه ، که نشستی  را فرا خوانده بود، توانست همه ی مزدکی  ها را به همراه  اسقف هایشان   گردهم آورد و به  سپاهیانش دستور داد تا به پیرامون آنها را به گِرد گیرند، و چنین بود که  سربازان، درباش او، همه ی مزدکی ها  و اسقف شان  "ایندآذر" و دینمردانشان را به تیغ شمشیر کشیدند.  او همه ی کتاب هایشان را بسوزانید،  و فرمان داد که   همه ی آنچه که  در امپراتوری ایران از آنها یافت می شود باید سوزانیده شود.
گزارش تئوفانس نیز همسان با مالالاس است، گرچه او به ریزاریز   برنامه ی ترپند مزدکیان  با  کاووس،  یا به  سخن او  فثاساوارساس، را روشن می سازد.  برپایه ی گزارش وی که ما نادرستی  های آنرا با  نشان ( *) به درستی آورده ایم --بدین سان که مزدکیان را جانشین مانویان نموده و کاووس را بجای   فثاساوارساس نهاده ایم :
 در آن سال، (...) :  گواد،  پسر پیروز،  امپراتور ایرانیان، در یک روز  تنها هزاران  هزار تن  از مزدکیان*، را به همراه  اسقف شان  "اندر آذر" و  به  همچنین،  آن  سناتور های ایران را  که پیروان آنها بودند،  را نابود ساخت. زیرا که پسر سومش،  که   کاووس* نام داشت ، که  از دخترش سَمبیکه  زاده شده بود ( به نشان از خودوده) ، و مزدکیان*  آنها را پرورش  داده بودند،  و زینرو  بر  آن باور گرویده بودند.  آنها  به او (کاووس )  آگهداد نمودند که:  "پدرت سالخورده  گشته است وگر که او جان بسپارد ، موبد موبدان یکی از برادران تو را امپراتور  خواهد نمود تا که  آموزش های خودشان را گسترده نمایند ،  هر چند ما  با نیایش های خویش توانائی آن را داریم  که پدرت  را  به پذیرا  رسانیم  که از شاهنشاهی کناره گیری نماید و تاج را به تو واگذارد تا که آموزش های  مزدکیان* را در همه کجا استوار سازی."  
به گزارش تئوفانس کاووس  این برنامه ی مزدکیان را،  به این بروند که به امپراتور ی وی بی‌انجامد، بپذیرفت.  از سوی دیگر پس از اینکه گواد از این باره آگاهی یافت نشستی خاموش Silentum برپانمود .   آشکارست که   در باشان  در آن نشست نمی توانستند در برون از آن درباره ی گفتگوهای  آن سخنی  برزبان رانند. تئوفانس می نویسد:
  گواد دستور داد که  همایشی بر پاشود  از یرای این آماج به وانمود   که سر آن  دارد که پسرش کاووس  را  امپراتور نماید. 
  به گزارش تئوفانس؛ گواد همه ی مزدکیان را بازداشت نمود و فرمان داد که آنها می باید در آن همایش با پیشوایشان  درباش باشند.  او می نویسد:
همه ی زن ها  و کودکانشان  و به همچنین  گلوناز  Glonazes موبد موبدان  و دیگر موبدان  و همچنین اسقف مسیحیان  بُازان Boazanes ، که گواد  بسیار   شیفته ی او بود زیرا که  پزشکی ارجمند بود در آن همایش به درباش بودند .    
پس از اینکه گواد مزدکیان را فرا خواند   در سخنرانی خویش به آنها  چنین گفت : 
من از آموزش های شما شادابی میگیرم  و با این که هنوز زنده ام  می خواهم امپراتوری خویش را به پسرم کاووس* که همباور  با شما ست  وا نهم . پس خویشتن را از دیگران  جدا کنید  تا اورا در میان خویش بپذیرید. 
 او می نویسد مزدکیان از شنیدن سخنان گواد  به شور آمدند  و سر آسوده از دیگران جداشدند . و چنین بود که کشته شدند.  چنین می نماید، که شمار بسیار از تاریخ نویسان، از روندی پیروی  می نمایند که  برائیِ کشتنِ مزدکیانِ  همکیشِ  گواد   را از آغالش خسرو  مایه گرفته می دانند. در سیاست نامه ی نظام الملک،  خسرو پس از این که پدرش  گواد را از ترپندهای  اهرمنی مزدک  آگاهی میدهد.  به مزدک از روی فریب گفته می دهد، که در روزی ویژه شده، به کیش وی خواهد گروید و از برای آنروز همه ی مزدکیان به جشن مزدک گرایی خسرو فراخوانده شدند، و هنگامیکه آنها به باغی که جشن در  آن برگذار می شد می آمدند، سپاهیان آنها را  جدا نموده و می کشتند و  از سر به  وراون  درخاک می کاشتند. هنگامی که   همه ی آنها کشته شدند خسرو مزدک را به دیداری  تنها با خود فراخواند  و با او برای گردش به باغ شد و چون به باغ اندر آمدند، خسرو   پاهای کشته شدگان را که رو به هوا بود به او نشان داد و گفت: "ببین  از بذر  اهر یمنی که تو کاشته یی چه به بار آمده ست. "  پس او نمایانه یی داد و سپاهیان مزدک را گرفتند و  به پادر هوا  زنده زنده در خاک کردند.  اگرچه چنین می نماید که در میان گزارش های کشتار مزدکیان ناسازگاری هایی به دید می آید. زیرا برخی از گزارش ها کشتار مزدکیان  را به روزگار گواد بست میدهند و برخی دیگر به روزگار خسرو انوشیروان. هرچند، چنین پیداست که اگر بپذیریم که کشتار گروهی مزدکیان در دو نوبت رویداده است  هم در روزگار گواد و هم در روزگار خسرو ناسازگاریی در میان نخواهد بود.

به ویژه در میان تاریخ نویسان کهن مالالاس  به روشنی از دو کشتار گزارش می دهد. به باور ادوارد براون  هنگام نخستین کشتار  در ۵۲۸ یا ۵۲۹ میلادی بوده است و   هنگام دومین  کشتار در ۵۳۱ میلادی "اندک گاهی  پس از  بر تخت نشستن خسرو" بوده ست.   همانگون که نولدکه نشان داده ست،   به ویژه از گزارش مالالاس  پدیدارست؛ که کشتار دوم پس از درگذشت گواد بوده است. زیرا  مالالاس پس از اینکه از بر تخت نشستن خسرو سخن می گوید می نویسد:
 در همین هنگام پادشاه ایرانی ها جداباوری مزدکیان* را  که  در سراسر سرزمینش گسترده  شده بود بربتابیده بود.  موبدان ایرانی،  چون با آئین وی  در دژوری بودند،  برنامه یی  را با مهینان  شاهنشاهی   برای  برکناری پادشاه و جانشین نمودن برادر وی ریختند . و پادشاه  ایرانیان، چون این بشنید،  سر برادر خویش  بزد.  
چنین پیداست که مزدک در کشتار نخست، در روزگار گواد، شاید از برای دلبستگی گواد به او، جان بدر برده بود و  چنانکه در پادشاهی خسرو خواهیم دید در کشتار دوم کشته شد.


بازگرفت ایبری (گرجستان )

  "وختنگ گرگاسال"   Vaxt'ang Gorgasal   پادشاه ایبری ،  پسر مهرداد پنجم،  پادشاه گرجستان بود.  مادر  او شهبانو سکادخت، از تبار سکاها  بود، و همسرش  شاهدخت بالاندخت، دختر هرمزد سوم بود . نام  وختنگ، شکل گرجی شده ی نام پارسی میانه ی او  "وهرکا خسرو تنگ" به میانای خسرو ی گرگ تن بود که در هنگامی که دیده به جهان گشوده بود به اوداده شده بود.  ورکا  वृक در سانسکریت  به میانای گرگ است ،  که در پارسی باستان "ورکانا"و در اوستا  "وهرکه"  است.  "و هرکا تنو" vahrka-tanū به میانه ی گرگ تن است  و  آوند گرگاسالی او  همان "گرگ سر" ست که گفته شده است که این آوند از اینرو به او داده شده بود که کلاه خود وی به ریخت سر گرگ بود.   وختنگ،   پیروز شاه، پدر گواد، را  در نبرد هندوستان همراهی  نموده بود.

 همانگون که در پادشاهی پیروز دیده ایم. او به  پَدَخش  ایران در ایبری، (یا به زبان گرجی پیتیَخش   პიტიახში،  شاه یار،  چشم و گوش شاهان ساسانی  در سرزمین های شاهنشاهی)  که وازگن  نام داشت، و از میترا باوران هوادار پیروز بود، فرمان  داده بود که  می باید   وختنگ را به پذیرفتن آئین زروانی مهرباوری وادار نماید .  و چنین بود که وختنگ (۵۰۲-۴۴۹)   سر به شورش برداشت و وازگن را کشت و بر سر آن بود تا از دنگیزیچ ، پسر آتیلا، فرمانروای هون ها، برای رویارویی با نیروهای ایران در خواست یاری نماید.   هنگامی که پیروز برای نبرد با هفتالی ها به سوی رود آموی میرفت در  پیامی  به زرمهر سوخرای پدر به او دستور داد  تا  به ایبری  رفته   و شاه  وختنگ را از آن کشور  به بیرون اندازد  و یا که  کار وی را  بسازد.     و چنین بود که هزاربوخت زرمهر  سوخرا   به یاری میترا باوران گرجستان وختنگ  را از ایبریا به بیرون راند. پس از شکست گواد از هفتالی ها، هنگامی که والاخش با ارمن ها به آشتی در آمد  وختنگ به گرجستان بازگشت و هلن دختر امپراتور زنو را به همسری گرفت.  پس از درگذشت  وختنگ  نوه ی او گرگین ( به یونانی گورجِنس Γουργένης و به گرجی گوآرام გუარამ ) بپادشاهی رسید.

گواد  پس از آرام ساختن شورش مزدکیان برای آرام نگاه داشتن موبدان ذرتشتی، بار دیگر راهکارهای زورین آنان را برای دگرگونی دین ایبری ها و گرواندنشان به آئین ذرتشت به کرده آورد و  به گرگین پادشاه ایبری  فرمان داد که آئین مسیح را رها نموده و به دین ذرتشت در آید.  موبدان ذرتشتی  به ویژه از گرگین این چشمداشت را  داشتند که ایبری ها دیگر مردگان خویش را به آئین مسیحیان به خاک نسپارند و  بجای آن همانند ذرتشتیان کالبد آنها را بر تخته بندها در هوای آزاد بنهند تا خوراک پرندگان و درندگان شوند. گرگین از این خواسته ها به خشم آمد و همانند نیایش سر به شورش برداشت  و خویشتن را با گرفتن پیمان پشتیبانی از رم دست نشانده ی رم خواند.  تنش میان دو ابرنیرو با ناسپاسی گرگین به ایران بالاگرفت چراکه ایبری {گرجستان) ار پایان سده ی چهارم میلادی از آن شاهنشاهی ایران  بود. همانگون که گواهه های تاریخ نشان می دهند   اگر این نا آرامی هایی در ایبری رخ نمی داد، بیگمان گواد  پس از آرام ساختن شورش مزدکیان به کنستانتینوپل آگهداد نبرد می داد و سپاهیانش را برای کیفرداد به جوستینوس به  سرزمین رم می فرستاد. به نوشته ی پرکوپیوس:
اندکی پس از این،  گواد که شور آن داشت که بگونه یی تاخت و تاز در سرزمین رم بپردازد، به هیچ روی نتوانست  چنین کند زیرا که این دشواری که اینک به آن خواهیم پرداخت پیش آمد. ایبری ها ، که در آسیا می زیوند،  در همسایگی بی جدایی با دروازه های کاسپین هستند  که در شمال آنهاست . و در سوی باخترآن مردمان ایرانی هستند. این کشور که مسیحی است به دهنادهای  این آئین  پابندتر از کشورهای دیگرست.  اما آنها از دوران باستان  به زیرفرمان  پادشاه ایران بوده اند . و درست در همان هنگام گواد می خواست که آنها را به زور وادار نماید تا  دهناد های خود وی را بپذیرند.  و بر گرگین، پادشاه آنان، فشار آورد تا همه باره ها را چنان کنند که ایرانی ها می کنند. و در هیچ  گونگی  مرده های خودرا به خاک نسپارند که بل آنها را به سوی سگها و  پرندگان بی اندازند. 
پس به این برائی بود که گرگین می خواست به امپراتور جوستنوس بپیوندد و از وی این پیمان بخواست که  او هرگر  ایبری ها را به ایرانیان  رها نخواهد نمود و امپراتور به وی این پیمان را با دلخوشی بسیار بداد.   و پروبوس برادر زاده ی امپراتور پیشین آناستازیوس، مردی از تبار مهینان،  را با پولی هنگفت به  بُسپور  بفرستاد که وی با آن شاید بتواند  سپاهیانی  از هون  ها را خریداری نماید که به هموندی با ایبریها بشوند. این بسپور شهریست در کنار دریا، که در سوی چپ آن می توان به دریای  سیاه بناوید که دریانوردیی ست  بیست روزه به شهر چرسون که  مرز پایانی سرزمین رم (در کریمه) است. میان این دوشهر همه چیز در دست هون هاست. اینک در روزگار باستان مردم بسپور  به خودفرمان  بودند، اما در نزدیک به این گاهان  برآن شده بودند به زیر فرمان امپراتور جوستینوس در آیند.


به نوشته ی پروکوپیوس، پروبوس در گمارش خویش برای به کارگیری هون ها کامیاب نبود و از بسپور بدون  هیچ دستاورد بازگشت.  سپس جوستینیوس به ناچار  اسپهبدی به نام پیتر را به  با شماری از سپاهیان هون به یاری گرگین فرستاد. ورا که چون گواد سپاهی بزرگ  به فرماندهی  اسپهبدی  به نام بائز به   رزم با گرگین  فرستاد، به نوشته ی پرکوپیوس :
آنگاه گرگین دید که در برابر آفند ایرانیان بسیار ناتوان از ایستادگی ست، زیرا که یاری رمی ها نابسنده بود. پس او باهمه ی مهینان ایبری به لازیک بگریخت،  و  زن و فرزندان و همچنین برادرانش را، که پرانیوس بزرگسال ترینشان بود، با خود ببرد. 
 ایبری به دیگر بار به دست ایرانی ها افتاد. جوستینوس سپاهیانی برای پدافند به لازیک و پاسداری از دژهای آن بفرستاد . اما پس از آفند ایرانی ها رمی ها از پدافند دست کشیده و دژ ها را که بر گذرگاه های بازرگانی و راهبردی میان لازیک و ایبری  دیده بانی داشت به ایرانیان وانهادند.



دژ پیرافراخ در دروازه های کاسپین 


 دیوارهای دروازه های کاسپین

سخت سازی های دژ کاسپین



نبرد با رم و پیروزی اسپهبدان ارمن-ایرانی؛ نرسه و آرات، بر اسپهبدان رم؛ بلیساریوس و سیتاس

کنستانتینوپل اینک به کین توزی در ۵۲۶ میلادی   دو اسپهبد خود؛ بلیساریوس و سیتاس،  را به تاخت وتاز در ارمنستان ایران و میان رودان بفرستاد. این نبردی بود که به نوشته ی راولینسون  "بزرگنرین اسپهبد آن روزگار، بلیساریوس پرآوازه و ناکام، برای نخستین بار  به فرماندهی  پرداخت و گمارش های فرماندهی ارتش را به آزمون یادگرفت"  . نیروهای ایران در زیر فرماندهی دو اسپهبد ارمن،   بنام های نرسه و آرات  که پدافند  از ارمنستان ایران  را بر دوش داشتند نیروهای  بلیساریوس و سیتاس را  درهم شکستند . چنین می نماید، که   اسپهبد دیگر رم به نام   لیسلاریوس که بسوی نیسی بیس درتاخته بود، با آگاهی از این شکست،  آنچنان به هراس افتاد  که با شتاب بسیار به واپس گریخت.  و زینروی بود که امپراتور جوستینوس وی را به آوند اسپهبدی نزار  و درمانده فراخواند و بلیساریوس را برای پدافند از سرزمین های رم به دژ  سخت ساز داراس بفرستاد. به گزارش پرکوپیوس: 
و رمی ها در زیر رهبری سیتاس  و بلیساریوس، به  پارس ارمنستان  (به لاتین Persarmenia به ارمن: پارس کاهایستان  Պարսկահայաստան)، سرزمینی در زیر فرمان ایران،  درتاختند  و گستره ی پهناوری  از آن کشور را به تاراج کشیدند  و سپس با توده یی بزرگ از ارمن های به بندگرفته  بدر شدند.  این دو اسپهبد که هردو جوان بودند و تازه نخستین ریش را بر چهره هاشان روئیده بود، از تن-پاسداران جوستنیان بودند، که  سپس با عمویش جوستینوس در امپراتوری هم بهر (شریک) گشت.  ورا که هنگامی که رمی ها  برای دومین  بار به ارمنستان  درتاختند نرسه و آرات، به ناگهان  با آنان رویاروشدند  و آنانرا به نبرد واداشتند. 
 با هوده است که گفته شود که دو اسپهبد ارمن-ایرانی نرسه و آرات ( به لاتین آراتیوس و  به ارمن  هراهات)  باهم  برادر  و از تبار  کامسراکانِ از  دودمان آرش آکیان ارمن  بودند. پس از  این که گواد در ۵۳۰ م به آغالش موبدان بار دیگر رویکردهای سخت ذرتشتیان را در ارمنستان دنبال نمود این دو برادر به رم  با مادرشان به رم پناهنده شدند  و پس از چندی برادر دیگرشان ایزاک نیز  به آنها پیوست و دِژی را که در زیر فرماندهی خویش داشت به رمی ها وانهاد . به گزارش پرکوپیوس:
نرسه و آرات که در آغاز این نبرد، همانگونه که در بالا ویدائی دادم، با سیتاس و بلیساریوس در سرزمین ارمنستان ایران رویاروشده بودند،  به همراه مادرشان به رمی ها پناهنده شدند و پیشکار امپراتور، نرسه ( که او نیز در ارمنستان ایران زاده شده بود) از آنان پذیرائی نمود و به آنان پولی هنگفت داد. هنگامی که ایزاک، برادر جوانتر این بشنید دژ بُلوم را که در نزدیکی مرز تئودوسیوپولیس ست را  واگذار نمود. زیرا وی از سپاهیان خواست که در جایی در آن نزدیکی پنهان شوند و سپس در شب، با بازکردن یکی از دروازه های کوچک،  آنها را به درون دژ راه داد. و چنین بود که او نیز به بیزانتیوم آمد.



گفتگو های فرستادگان امپراتور جوستینیان با گواد

یکسال پس از شکست  رم در نبردهای ارمنستان و میانرودان، جوستینوس  در فروردین ۵۲۷ میلاد درگذشت و برادرزاده اش جوستینیان به جانشینی وی تالیسان بنفش امپراتوری را ببر کشید.   در همین سال گواد نیز  در ۸۲ سالگی پسرانش را به  فرماندهی  سپاهیان  ایران که  درگیر نبرد در لازیک  و در  شهر داراس  بودند برگمارید. پرکوپیوس که اینک به   رایزنی بلیساریوس در داراس بر گمارده شده  بود در باره ی این نبردها  به ويژه در داراس  که سپاهیان ایران میدان را بر بلیساریوس  تنگ نموده بودند تنها به پرده پوشی می نویسد ." بلیساریوس، به آشکار،  در پدافند ایستادگی می نمود."

در ۵۲۸ میلادی، جوستینیان  که در آغاز امپراتوری خود به تازگی دیوارها و باروهای  شهر مرزی مارتیروپولیس را سخت سازی نموده بود  به بلیساریوس فرمان داد  که دژ تازه یی در مرز ایران  در سوی چپ  شهر نیسی بیس، در کجایی بنام میندون، بسازد. روشن است که او می خواست از برتری ایرانیان،  که با داشتن  دژهای  سخت ساز نیسی بیس توانسته بودند در نبردهای میانرودان به نیروهای رم آسیب فراوان بیاورند، بکاهد. اگرچه بلیساریوس توانست ساختن این دژ را آغاز نماید، اما نیروهای ایران توانستند از پیشروی آن جلوگیری نمایند. چراکه نیرویی  شصت هزار تنه،  درزیر فرمان خشایار، پسر گواد،   به همراه پیروز مهران  کارگران ساختمانی  رم  را پیوسته در زیر آفند نهاده بودند  و هنگامی که بلیساریوس به ناچار نیروهایی کمکی از  سوریه و فُنیگیه (فنیقیه در لبنان کنونی) فراهم آورد خشایار و پیروز آنها را به همگی در هم شکستند و بلیساریوس ناچار به گریز و یافتن پناهگاهی شد.  همه ی تلاشهای ساختن دژ نو به پوچ شد  و آنچه که ساخته شده بود را ایرانی ها با خاک یکسان  نمودند و  پیروز مهران با شماری بسیار از سپاهیان به بند کشیده شده که در میان  آنها گروهی از مهینان رم بودند به تیس پاون بازگشت.

جوستینیان که امپراتوری فرزانه بود،  پروا نداد که این شکست ننگین مایه ی شرم و سر شکستگی  سردارانش شود، و بر واژ او  در همین هنگام بلیساریوس را ارجمندی داد،  و  وی را به  "فرماندهی نیروهای خاوری رم" برگمارید. همچنین او هرموجینُس کارآزموده  را  برای سامان بخشیدن به سپاه به یاری وی فرستاد.  از سوی دیگر او، او به دور اندیشی سفیری به نام روفینوس  را  به شهر هیراپولیس در کرانه ی رود فرات فرستاد  و  به او فرمان داد تا در آنجا شکیبا برای  رسیدن فرمان  وی بماند، تا که  اگر برآمد جنگ برای رم به ناگوار کشیده شود،   برا ی درخواست آشتی  از گواد  به تیس پاون  برود.     چنین بود که بلیساریوس لشگری  بیست و پنج هرار تنه از رمی ها و هموندانشان به ویژه از مَساگِت ها  Massagetae را در شهر داراس گرد آورد.  ماساگِت ها  از  تبارسکاهای جنگجوی ایرانی بودند که میان رودخانه های آموی دریا و سیر دریا در خاور دریاچه ی خزر می زیستند . "مَزا" در زبان پهلوی به میانای بزرگ  است که  در سانسکریت مَهان महन्  و در هندی مها  महा  ست (زیرا ه و س جانشین هم می شوند مانند هور و  سور و یا هند و سند)." گِت"  به میانای پهنه و دشت است  که با واژه "گوت" در پهلوی به میانای پهنه  و "گیتی" در پارسی و  واژه های "گایا" γκάια و   "گِه" Γῆ به میانای زمین هم خویشاوندست. 

چنین بود که بلیساریوس و هرموجینُس  آگاهی یافتند که  پیروز مهران،  اسپهبد گواد، با سپاهی چهل هزار تنه  به دیگر بار به نبرد می آید . آنان بی درنگ به کندن سنگرهای پدافندی پیچیده یی در برابر دیوارهای داراس بپرداختند . پیروز که یادهای درهم شکستن آسان  بلیساریوس در گذشته وی را تا اندازه یی بی پروا ساخته بود در پیامی به اسپهبد رم از او خواست  که گرمابه ی داراس را برای فردای آنروز آماده سازد زیرا او پس از چیره شدن بر آن شهر می خواهد خوبشتن را با شستشو در آن تازه نماید. در نخستین نبردها ایرانی ها با بارانی از پیکان و خدنگ نیروهای رم را زیر فشار نهادند.  نیروهای رم همه ی روز نخست را به پایداری ایستادگی نمودند.  پرکوپیوس  در این بخش از تاریخ خود به هواداری از هم میهنان خویش بسیار به گزافه گویی پرداخته است و راولینسون که نزدیک به همه ی تاریخ خود، در این باره را، از پرکوپیوس رونویسی نموده است، گرچه  کوشیده است که تا اندازه یی گزافه گویی های اورا به میانه آورد، ورا که   شاید بیش از پرکوپیوس  به هواداری از رمی ها داستان پردازی نموده ست . خوشبختانه پرکوپیوس در سخنرانیی که برای پیروز مهران برای سپاهیان ایران ساخته است،  شاید نابخودآگاه،  آگهی های ارزنده یی در باره ی چگونگی نبرد فراهم می آورد.  برای نمون خرده گیری  وی را از سردرگمی و نابسامانی  سپاهیان رم به آشکاری می توان دریافت و یا اینکه چرا سپاهیان رم فراموش کرده اند که آرایش جنگی خودرا در پشت سپر ها به ریخت چهارگوش هایی لاک پشتی برپا نمایند و یا چرا هنگامی که سپاهیان ایران که دریافته بودند آن سنگرهای کنده شده برای بدام انداختن آن هاست و بنابراین از پیشروی بسوی  آنها خودداری نمودند،  رمی ها به پشت دیوارها بازگشتند.  به گزارش پرکوپیوس  پیروز درین  سخنرانی به سپاهیانش چنین گفت :
من از  این باره نا آگاه نیستم  که ایرانی ها نه از برای سخنان رهبرانشان که بل از برای دلیری تک تک خودشان  و ازیرای نگاهداری  آبرویشان دربرابر یکدیگرست  که خویی بی پروایانه  در رویارویی با خطر دارند.   ورا که بادیدن  اینکه  شما از این درشگفت ازین هستید که با همه ی اینکه رمی ها خوی آن ندارند که بدون سردرگمی و  آشفتگی به نبرد بپردازند، آنان با گونه یی بسامانی،  که به هیچ روی نمونه یی از شیوه ی همیشگی  آنها نیست، چشم براه  پیشروی ایرانیان بوده اند.  از اینروست که  من برآن شده ام تا  این سخنان را  به هشدار به شما  بگویم،  تا که شما فریب باوری را که از پیش درباره ی آنها داشته اید و دیگر درست نیست را نخورید.  چرا که من شما را به این پندار نمی آوردم که به ناگهان رمی ها جنگجویان بهتری شده اند،  و یا که  ارجمندی و آزمودگی یافته اند؛ که  بل آنها   ترسوتر از پیش شده اند، به هر دید از اینرو که آنان از ایرانی ها  تا به آن اندازه ترسیده اند که حتی جرأت آن را نداشته اند که  آرایش چهارگوش آفند (phalanx )  خویش را بدون کندن سنگر ریخت دهند.     و نه حتی، با این همه،  آنها به نبرد آغاز ننمودند. وراکه هنگامیکه دیدند  ما به نبرد به سوی شان نرفتیم،‌ با خشنودی،  و با در دید داشتن اینکه چگونگی نبرد بهتر از آن بود که به آن امیدوار بودند،  به پس دیوار ها بازگشتند.  ازاین برائی است که  آنها دچار سردرگمی نشده اند، جراکه هنور به نبرد پای ننهاده اند. ورا که اگر نبرد نزدیکشان شود، هراس سرتاپای آنها را فرا خواهد گرفت، و این به همراه ناآزمودگی شان، با  همه ی شدایی ،  آنها را  به نابسامانی همیشگی پرتاب خواهد نمود.  پس چنین است چگونی دشمن، وراکه، اَیا شما ایران مردان ، آیا  داوری شاهنشاه را به یاد می آورید؟  زیرا که اگر شما شیوه ی درگیری مردان دلیر را، بگونه یی که در ارج ایرانی بودن باشد، بجای نیاورید، کیفری ناشکوهمند سزاوارتان خواهد بود
پرکوپیوس همچنین سخنرانی  بلیساریوس به سپاهیان رم را آورده ست، که شاید چون  شنوندگان آن سخنرانی  بسیاری از سپاهیان رم   بوده اند ، چندان ساختگی  نباشد. از سخنرانی او به آشکار پیداست  که براستی سپاهیان ایران رمی ها را در نبرد پیشین شکست داده بودند.  بلیساریوس چنین گفت:
شما پس از آنکه آنها را در نبرد پیشین  سنجیده اید؛ به آشکاری می دانید که ایرانیان نه شکست ناپذیرند و نه  به آن سان نیرومند که نتوان آنها را کشت و که هیچ کس نمی تواند این را رد نماید،  که با همه ی اینکه شما  دلیرتر و تن هایی نیرومند تر از آنها  دارید، شکست خوردید زیرا که  به افسران خویش گوش نکردید.  اینک شما این بهنگامی را دارید که بدون هیچ دشواری آنرا  درست کنید.  زیرا اگرچه  بدآمدی که برما شد به هیچ روی با کوشش درست بشو نیست . خردورزی  به آسانی می تواند برای یک پزشک  بیماری های شود که خود مایه ی آن بوده است.  از این روی اگر شما آماده ئید  که به فرمان هایی که به شما داده می شود گوش نمائید،   به سرراست  شما در ین  نبرد برنده ی برتری  برای خود خواهید بود.  زیرا که ایرانی ها با هیچ انگار، مگر آشفتگی ما،  به رویارویی ما نخواهند آمد.  اما این بار آنان از این امید ناکام خواهند ماند  و مانند رویارویی گذشته بازخواهند گشت.  و برای شما به سزاست که  از برای شمار بسیارشان، که بیش از هرچیز دیگر هراس انگیز ست، از آنها بی هراس باشید . زیرا که همه ی پیاده سپاه آنها هیچ نیست مگر توده یی برزگر بیچاره  که تنها از این رو  به جنگ ‌آمده اند که  دیوارها را سوراخ نمایند و  کالبدهای افتاده   را بچاپند و به همیشگی برای سپاهیان گماشتگی نمایند.  وین از اینرو می باشد؛ که آنان هیچ گونه جنگ اپزاری ندارند که بتوانند با آن برای دشمن دشواریی پدید آرند.  و   آنها تنها آن سپرهای  بسیار بزرگ را  از اینرو دارند که دشمن نتواند بر آنها آسیب زند.  پس اگر شما در نبرد خویشتن را مردان دلیری نشان دهید . نه تنها  می توانید بر ایرانیان در اینک چیره شوید  که بل آنها را  از برای این  نابکاریشان به گونه یی کیفر خواهید داد  که دیگر هرگز نبردی را  به درون سرزمین رم  نیاورند.
 ایرانی ها تا پس از نیمروز نبرد را آغاز نکردند و تنها پس از خوردن ناهار بود که به نبرد بپرداختند و با بارانی از تیر بسوی رمی ها درتاختند. به گزارش پرکوپیوس شماری بسیار از هردوسو کشته شد. و از سوی دیگر باد ناسازگاری از برای ایرانیان وزیدن گرفت از تیزی و شتاب خدنگ های شان می کاست.  پس از  آنکه تیرها همگی به پایان رسید نبرد تن بتن آغاز شد.   پس از نبردی خونین رمی ها توانستند  برازمان اسپهبد یک چشم  ایرانی را  که با لشگرش در سوی چپ می جنگید به خاک اندازند و درفش ایران را بدست آورند و این بر روحیه سپاهیان ایران هنایش بسیار نهاد  و مایه ی آن شد که بسیاری از آنان کشته شوند.  بلیساریوس پیش از آنکه پیروز مهران از سوی راست برای یاری پدیدار شود نیروهای  خود را به  پشت سخت سازی های داراس باز گردانید و بدین سان می خواست که  این نخستین پیروزی خویش را خجسته دارد؛ زیرا که به نوشته ی پرکوپیوس " رمی ها درآن روز ایرانی ها را  در نبرد شکست دادند، چیزی که برای روزگاری بسیار دراز رخ نداده بود! " اما راستی این بود که نبرد در پیرامون ها  پایان نیافته بود  و همانگون که پرکوپیوس می نویسد. "آفندهای ناگهانی  از هردو سو بر یکدگر رخ میداد، که رمی ها  در آن زیانمند نبودند"  و این نشان میدهد که ایرانی ها در  برابر دیوارهای داراس توانسته بودند پایداری نمایند. 

هنگامی که در میانرودان این نبردها  برپا بود، گواد لشگر دیگری از سپاهیان ارمنستان ایران و سانیت ها  Sunitae که سرزمینشان در همسایگی الان ها (تبارهایی در شمال قفقاز) ست، را  به ارمنستان رم فرستاد . در این لشگر سپاهی سه  هزار تنه از هون های  سابیری sabiry نیز بود  . فرماندهی این لشگر را یک اسپهبد ایرانی به نام  مهر مهران Mermeroes بر گمارد داشت و فرماندهی نیروهای ارمنستان رم با اسپهبدی دوراندیش و رزم آزموده   بنام دوروثئوس  Dorotheus  بود. سپاهیان  ایران به سرزمین رم در تازیدند  و در نزدیک  شهر ساتالا در نردیکی کاخی  بنام اُکتاوا اردو زدند، ورا که پس از نبردی سخت میان اسواران دو سو  دوروثئوس توانست آفند مهر مهران را واپس زند  و او بدون  هیچ دستاورد به ارمنستان ایران بازگشت. 

  بر پایه ی گزارش زکریا در باره ی این تنش ها  چنین می نماید که پیش از آنکه  روفینوس برای گفتگو به بارگاه گواد برود، گفتگوهای نخستینی میان هیپاتیوس  و فرازمان  از سوی  رم  و اسپهبد پیروز مهران  در کرانه های مرزی رود فرات در گرفته بود. زکریا می نویسد:
گواد، پادشاه ایران، بی درنگ  پرداخت باجی به انداز پنج انبار زر  را درخواست نمود  که از سوی پادشاه رم در پیشترها،  برای هزینه های سپاهیان ایران  که از دروازه هایی که راه را بر هون ها بسته می دارد پاسداری می نمودند، به او داده می شد،  وزینرو او عرب ها یش را به سرزمین رمی ها فرستاده بود،  و آنها آنجا را به یغما  کشیده و بسیاری را به به بند گرفتند. رمی ها نیز به آرزانن در کشور وی و سرزمین نیسی بیس  در تاختند و ویرانی بیار آوردند. ازاینرو دوپادشاه    فرستاده هایی برای گفتگو فرستادند. جوستینیوس هیپاتیوس و فرازمان Pharesmanes سالخورده را فرستاد و  گواد اسپهبد Asthebid را و گفتگوهای بسیار در مرز به برپاشد که به دوپادشاه و مهینان شان  از سوی پیامبران گزارش شد ورا که آنها به دشمنی به جا ماندند.
 به هر روی، پس از اینکه گرداگرد گیری  شهر داراس  از سوی پیروز مهران به درازا کشید،  جوستینیان به فرستاده  اَش روفینوس،  که در شهر هیراپولیس در کرانه ی رود فرات  چشم براه رسیدن فرمان او بود، دستور داد که برای درخواست آشتی از گواد به تیس پاون رهسپار شود.  چون روفینوس به بارگاه گواد  درآمد، به گزارش پرکوپیوس چنین گفت:
پادشاها! من از سوی برادرت فرستاده شده ام، که به تو روی می آورد با روی آوردی به داد، زیرا که ایرانی ها  بدون هیچ برائیی به راستین، با نبرداپزار، به سرزمین او در تاخته اند.   ورا که این شایسته ی پادشاهی  خواهد بود، که نه تنها تَهَم نیروست، که همچنین فرزانه به سان توست  که   برآیندی پرآشتی را  از برای نبرد استوار دارد،  نه آنکه به جای برایندی که به کامیابی انجامد، به خود و مردمانش  آسیبی نا به نیاز از سردرگمی را فرا آورد.  چنین ست که همچنین من خود با  این امید نیک آمده ام که ازین پس هردو مردمان ما از ارمغانهایی که آشتی ببار می آرد کامران گردند.
 از پاسخ گواد چنین آشکارست که وی با پشت گرمی به توانایی خود، آماده نبود که به رم پروا دهد تا همچنان  از پاسداری ایرانیان از دروازه های کاسپین به رایگان بهره گیرد.  او به پاسخ گفت:
هان ای پسر  سیلوانوس، به هیچ روی مکوش که برائی این نبرد را به وارون  نمائی، چرا  که تو  از همه ی مردمان  بهتر درمیابی کین شما رمی ها در سربرائی  همه آشفتگی ها  بوده اید. زیرا که ما، پس از برون راندن به زور بربر ها ، دروازه های کاسپین را از برای سود هردوی ما؛ ایرانی ها و رمی ها، گرفتیم. چون آناستازیوس، امپراتور رمی ها، چنانکه تو خود بی گمان می دانی،  هنگامی که به وی این بهنگامی داده شد که آنها را با پرداخت پول بخرد، نمی خواست که چنین کند، تا که  به این وادار نشود که  اندازه های پولی هنگفت را  از برای نگاهداری  همیشگی سپاهی در آنجا برای پدافند از هردو کشور، زیان نماید.
و چون از آن هنگام ما سپاهی بزرگ را در آنجا پایگاه داده ایم، و تا به روزگار اکنون  از آن پشتیبانی کرده ایم ، چنین شدست که تا آنجا که به بربرهایی که در آنسو می زیوند پیوند دارد، به شما این بهره  وری را داده ایم، که   در خاکی بی بیم تاراج  بسر برید و دارائی هاتان را،  با همه ی رهائی از دشواری، برای خویشتن داشته باشید.  ورا که گویی این برایتان بسنده نبود،‌ شما همچنین شهر  بزرگِ داراس را به آوند پایگاهی رزمی  به دُژوری  با ایرانیان ساختید، اگرچه  این  در پیمانی که آناتولیوس  با ایرانیان  بسته بود،   به روشنی ناپروا شده بود و در پیامد این رویکرد کشورایران با دشواری هزینه ی دو ارتش  به زیان آمد، ارتشی برای  آنکه ماساگت ها نتوانند هر دو سرزمین ما و شما را بی باکانه به تاراج بکشند و ارتش دیگر  از برای آنکه از اندرتاخت  شما پیشگیری نمائیم.  
هنگامی که چندی پیش ما به شما در این باره ها پرخاش نمودیم  و ازشما دوچیز که می باید انجام دهید را خواستار شدیم ؛ یکی اینکه سپاهی که به دروازه های کاسپین  فرستاده می شود می باید از سوی هردوی ما فرستاده شود و یا دوم اینکه شهر داراس می باید ازهم پیاده شود. شما  نخواستید که  آنچه که گفته شد را دریابید ورا که  به جای آن اگر درست به یاد بیاورم  برآن شدید که با ساختن دژ میندوئوس Mindouos،  نیرنگ  خویش را به دژوری با ایرانیان،  برای  آسیب رسانیی بیشتر  نیرومند تر نمائید.
و حتی در همینک نیز  رمی ها یا می توانند آشتی را برگزینند و یاکه  به جنگ  روی آورند، یا به ما دادوری  رسانند و یا که به بیداد به ما بپردازند.  زیرا   تا هنگامی که  رمی ها  در پاسداری  دروازه ها همیاری نمایند، چراکه درست است و به دادوریست،  و یا که شهر داراس را از هم پیاده نمایند،   ایرانیان هرگز نبرداپزارهاشان  را بر زمین  نخواهند نهاد.
 گواد، سپس  روفینوس را به کنستانتینوپل بازگردانید. و به گزارش مالالاس  وی  در نامه یی به جوستینیان  چنین نوشت:
گوادِ شاهنشاه، خورشیدِ  به فراز آی، به فلاویوس جوستینیان سزار، ماهِ به فروشو! ما در گواهه های کهن خود یافته ایم که نوشته شده که ما برادران یکدیگریم،  وگر که یکی ازما نیاز به سپاهی و پول داشته باشد، دیگری می باید آنها را فراهم نماید.  وزان روزگار تا کنون ما دراین باره پایدار بوده ایم . هنگامیکه کشورهایی  به رویارویی با ما برخاسته اند، به رویارویی با برخی از آنها ما وادار به نبرد شده ایم ،  و در برابر برخی دیگر پیشکش پول به ما  را توانسته ایم  پذیرا  شویم.  چنین است که  روشن است که همه چیز در خزانه ی ما اینک  به هزینه رفته ست. ما به امپراتوران آناستازیوس  و جوستینیوس  درین باره آگهی دادیم، ورا هیچ به دست نیاوردیم.  از اینروست  که  وادار شده ایم تا برای نبرد آماده  گردیم. و چون  همسایه سرزمین رم گشته ایم ناچارشده ایم که مردم در میانه را، با همه ی اینکه هیچ بزه نکرده بودند،   به پیش زمینه ی نابفرمانیشان از میان برداریم .  پس، به آوند مسیحیان پرهیزگار، زندگی ها و تن ها را از کشته شدن در پناه بدار و به ما زر خویش را فراهم  نما. وگر که چنین ننمائی، خو یشتن را برای  نبرد آماده بدار.   مر این کرده را  تو همه ی یک سال را   به هشدار داری، تا که ما چنین نپنداریم که تو پیروزی از ما ربوده یی و یا که نبرد را به نیرنگ برده یی. 

چنین بود که کنستانینوپل بر آن شد که برای رهایی داراس نیروهای کمکی بفرستد اما از گزارش زکریا  چنین می نماید که این نیروها  نیز  در برابر نیروهای پیروز مهران شکست خوردند گرچه زکریا در هم شکستن آنها را به تشنگی و بیماری پیوند زده است. او می نویسد:
ورا که چون ایرانی ها و رمی ها در آن روزگار به هم دشمن بودند، به هنگامی که تیموستراتوس، فرمانده ی نظامی magister militum، فرمانروای مرزی dux limit بود،  ارتش و افسرانش در گرد او شدند، تا با نیسی بیس بجنگد، و آنها جنگیدند و نتوانستند آنرا درهم شکنند. پس از انجا به سوی  دژ ثبثا Thebetha  رفتند و سپاهیان تا  به نزدیک دیوار شدند و برآن رخنه نمودند،  اما در آنگاه تابستانی داغ بود. وزین برائی  آنها به دشواری برخوردند و نتوانستند آن دژ را بگیرند و  چون نزدیک پانزده پرسنگ  از داراس دور بودند،  به ارتش فرمان داده شد که به داراس برود و زیرا که  آنها آزمند بودند بجای خوردنی ویار عسل  و گوشت خوک بسیار نمودند. پس شماری از پیاده سپاه  در پیشروی از تشنگی تلف شد و از برای ارتش از میان رفت. بازماندگان خویشتن را بدرون چاه های بیابان افکندند و غرق شدند  و دیگران در پیشروی  از داغی هلاک شدند ، اما اسواران به داراس رسید و چنین بود که ارتش درهم شکست.   

شکست گفتگوهای آشتی ونبردهای سال ۵۳۱ میلادی 

 در همان هنگام  که پیروز مهران شهر داراس را گرداگرد گرفته بود و مهر مهران  در ارمنستان  رم به  نبرد رفته  بود المنذر شیخ  عرب   که  از هموندان گواد بود  سرزمینهای مرزهای خاوری رم را به زیر تاخت و تاز کشید  و تا  به  بلندی های سوریه آفند آورد  و آبادی های نزدیک به شهر  چالکیس Χαλκίς  را به آتش کشیده و شهر پر نوا و بزرگ آنتیوک را به زیر هراس آورد (المنذر بن النعمان‎ که به المنذر بن إمرئ القيس نیز شناخته می شود، امیر  عرب های  لخمی در حیره بود) .  چنین بود که هنگامی که جوستینیان به امپراتوری رسید برآن شد که پدافند آنتیوک را افزایش  دهد . به گزارش مالالاس:
در ماه آبان  امپراتور یک ارمن به نام پاتریکوس را به فرماندهی خاور  comes Orientis در آنتیکوس برگمارید و به او با دادن پولی هنگفت  دستور داد  که به شهر مرزی پالمیرا  در فونیکس رفته و کلیساها  و ساختمانهای امپراتوری را بازسازی نماید. وی همچنین فرمان داد تا شماری بسیار از سربازان در آنجا به نیروهای مرزی  limitanei بپیوندند و همچنین فرماندار اِمِسا از اورشلیم در  سرزمین رم پاسداری نماید.
با این همه المنذر با پشتیبانی  گواد  از تاخت و تاز خویش در رم دست نکشید به گزارش تئوفانس:
در اسغند ماه، المنذر پسر زکیک، شیخ ساراسن ها،  به سوریه در تازید و به دوری مرز آنتیوک، تا جائی به نام لیتارگُن  Litargon و  کشتزارهای اسکافاثا Skaphathae را به تاراج کشید . او بسیار از مردمان را بکشت  و بسیار از سرزمین ها را در بیرون از شهر چالسدون  و کشتزارهای سرمین  Sermian  و روستای کینگیان  Kynegian را به آتش کشید. پس از اینکه فرماندهان رم  این شنیدند به رویارویی با او شدند. پس ساراسن ها  و ایرانی ها  با تاراج ها و زندانیان به بند کشیده ی خویش به درون مرزهایشان بازگشتند.
چنین بود که هنگامی که، در ۵۳۱ میلادی، گواد بر آن شد که   که آفندی تازه بر رم را آغاز نماید و کار را یک سره نماید،  المنذر  به نزد  وی آمد  و به گزارش پرکوپیوس  درپیش گرفتن راهبرد تازه یی درجنگ را  به او پیشنهاد نمود. او به گواد گفت:
در میانرودان و سر زمینی که اُسرون خوانده می شود، از آنجا که بسیار نزدیک مرز ایران ست شهر های رم بسیار نیرومندتر و سخت سازی شده ترند و اینک بیش از هر هنگام دیگر از انبوه  سپاهیان سرشارند. چنین است که اگر تو  نبرد را از این شهرها آغاز نمایی  نبردی چندان آسان و بی آسیب نخواهد بود.  وراکه  بهتر آنست که به جای آن، آفندت را از سرزمینی در آن سوی  رود فرات،   که به سوریه  پیوسته است، آغازنمایی، زیرا که در آنجا نه شهری  با باروهای  سخت سازی شده هست و نه آنکه سپاهیانی به شماری در خور دید  در آنجا پایگاه دارند. 
المنذر، که به گزارش پرکوپیوس دشوارترین و  بیمناکترین دشمن رم بود، همچنین به گواد گفت که وی آگه چینانی به سرزمینهایی  آنسوی فرات فرستاده  و آنها آگهداد  آورده اند که شهر  آنتیوک که دارای مردمان و دارایی  و نوامندی بسیارست از هیچگونه پاسداری و پدافند برخوردارنیست و دارای مردمانی ست که دغدغه یی به جز خوشگذرانی و تماشای بازی و نمایش ندارند. به پیشنهاد او آنتیوک با یک آفند ناگهانی می توانست بدون نبردی دشوار گرفته شود. به گزارش پرکوپیوس؛
 چون گواد این بشنید نه  می توانست  آنرا به چالش گیرد  و نه به آن ناباور بماند، زیرا که المندز دوراندیش ترین و آزموده ترین   رزمندگان در باره های نبرد بود که براستی به ایرانیان بس وفادار بود،  او به گونه یی  کم دیده شده   خستگی ناپذیر بود --  مردی که در درازای پنجاه سال رمی ها را وادار نموده بود تا به زانو در آیند.  زیرا که از مرزهای مصر تا به دوردست میانرودان همه ی آن کشور را به تاراج کشیده بود وز هر کجا تا به کجا را به یغما برده ،  و در گذار خویش ساختمان ها را سوزانیده و  ده ها هزار از مردمان را  در هر تاخت و تاز به بند کشیده و بدون هیچ سنجه، شمار بسیار از آنان را کشته  و دیگران را  با گرفتن اندازه یی هنگفت  از پول رها نموده بود.
چنین بود که گواد پیشنهاد هموند عرب خویش را بپذیرفت  و سپاهی پانزده هزار تنه ، به فرماندهی  اسپهبدی توانا بنام  آذراَخش (به یونانی آزراثس  Ἀζαρέθης)،  را  به همراه المنذر  به سوی آنتیوک روانه نمود.  آذراَخش با سپاهش از رود فرات در گذشت و پس از گذار از سرزمینهایی  بی سرنشین  به ناگهان  و بدون هیچگون  پیش بینی دشمن  با نیروهایش  به کماجن  درریخت .  این نخستین آفند ایرانی ها به خاک رم  از راه این سرزمین  بود که رمی ها را  به همگی از هراسی نا به چشمداشت زمین گیر نمود.

نبرد کالینیسیوم  و شکست بلیساریوس 

  هنگامی که بلیساریوس از   آفند  ایرانیان که اینک  به  کالینسیوم Callinicum رسیده  بودند آگاهی  یافت در نخست بسیار نگران و سر درگم شد، ورا که  پس از آنکه آرامش خویش را بازیافت،  بر آن شد که به شتاب برای  رویارویی  با نیروهای ایران به آن سو رهسپار گردد. پس  او در داراس و دیگر شهرهای مرزی رم  که می توانستند در آماج آفند نیروهای  گواد باشند، سپاهیانی بر جای نهاد و   سپس خود  با نیرویی به شمار  سه هزار تن به همراه  پنج هزار تن سپاهیان هموند شان از عربهای غسانی به فرماندهی حریث ( به گزارش پرکوپیوس با    بیست هزار تن، که در بر گیر اسواران و پیاده سپاه  و دو هزارتن سپاهیان کارکشته ی ایساروئی بود،) به سوی خاور از رود فرات در گذشت، و در نزدیک شهر چالیکس، نزدیک به نیروهای آ‌زراَخش در شهر گابولون،  اردوگاه برپا نمود. چنین می نماید که پس از اینکه آذراَخش و المنذر از آمدن نیروهای بلیساریوس آگاهی یافتند برآن شدند  که بلیساریوس  را بسوی  کرانه ی شرقی رود فرات  بکشانند، زیرا سپاهیان ایرانی و عرب با میدان های نبرد  در این کرانه ها آشنایی بهتر داشتند.   چنین بود که آذراَخش  نیروهایش  را بدان سو  به واپس کشانید. بلیساریوس با همه ی اینکه آنها را ازپشت سر دنبال می نمود، نمی خواست که با آنها در نبرد درگیر شود و  برآن بود که سپاهیان خودرا تا آنجا که می تواند ناکاسته نگاه دارد.  به گزارش پرکوپیوس:
 زیرا که  بلیساریوس از سر برایش (قصد)  نمی خواست که ارتش در راه پیمائیی  دراز فرسوده شود ، چون نمی خواست که با دشمن در گیر شود، وراکه برای او  این بس بود  که ایرانی ها و المنذر ، پس از درتازی به سرزمین  رم ،  بدان سان به واپس می رفتند، و بدون آنکه دستاوردی داشته باشند  به سرزمین خویش باز  می گردند.  و از برای این همگی، چه  از سپاهیان و چه از افسران وی،  به نهان به او پوزخند می زدند، اما هیچکس در رویارو بر او خرده نمی گرفت. 
به فرجام آذراَخش اردوی خویش را در کناره ی رود فرات در روبروی شهر کالینیکوس  برپانمود. اینک موسم عیدپاک مسیحیان فرارسیده بود که در روز پیش از آن سربازان باورمند رم روزه می گرفتند که نه تنها در روز که بل در بخشی بلندی  از شب نیز   از خوردن و نوشیدن  دست می کشیدند.  چنین به دید میاید که سپاهیان رم از اینکه بلیساریوس  در این هنگام   آنها را بیهوده به دنبال  ایرانیان به آنجا کشانده بسیار خشمگین و ناخرسند بودند. به گزارش پرکوپیوس:
ورا که سپاه به ناسزا گویی به وی آغاز نمود، که نه دیگر به پنهان و یا که به خاموشی، که بل به رویاروی  او آمده و فریاد می کشیدند، و او را ناتوان و از میان برنده ی شور خویش برای نبرد می خواندند. و حتی شماری از افسران در ناسزاگویی به سربازان پیوستند و بدین سان اندازه ی گستاخی خویش را نمایان نمودند.   و بلیساریوس شگفت زده  از بی شرمی آنان، رفتار خویش را  دگرگون نمود و اینک  چنین می نمود  که آنها را  به نبرد با دشمن  بر می انگیزانید و می گفت که   پیش ازین نمی دانسته است  که آنها تا چه اندازه شور نبرد را دارند ولی اینک او سرشار از دلیری شده است  و می خواهد با امیدی بهتر به رزم با دشمن شود.
سرانجام  بلیساریوس، بر واژ  با خواست خویش،  به درگیری در نبرد  در کرانه ها ی فرات وادار شد. چنین بود که نیروهای کارکشته ی آذراَخش توانستند سپاهیان او را درهم شکنند  تا به سوی رود فرات بگریزند. نیروهای ایران آنها را دنبال نمودند و رمی ها چون چاره یی نداشتند تا شامگاه تا آنجا که می توانستند ایستادگی نمودند  و چون  شب در رسید، فرمانده هاشان سوار برقایق  و بازمانده ی سپاهیان با شنا به خشکیی در میانه ی رودخانه گریختند.  به نوشته ی پرکوپیوس:
سپس رمی ها پشت به رودخانه نمودند تاکه  دشمن نتواند آنها را پیرامون ببندد. و تنها کاری  می توانستند   در این چگونگی بکنند  این بود که در برابر آفند گران به پدافند بپردازند.  و به دیگر بار نبرد به گرماگرم گرفت ، اگرچه دوسوی نبرد توانی هم سنگ نداشتند. زیرا که پیاده سپاه ، که شمارشان اندک بود،  می باید با همه نیروهای اسواران ایرانی می جنگید.  با این همه دشمن نمی توانست آنها را به خاک درو کند و یا بگونه یی دیگر  برآنها چیره شود. چراکه آنها شانه به شانه هم خویشتن را در پهنه یی کوچک  پیوسته در توده نگاه می داشتند  و با سپرهای خود پناهگاهی رخنه ناپذیر می ساختند.  و بدین گونه با آسودگی بیشتری بسوی اسواران تیراندازی می نمودند.  ایرانی ها به بارها کوشیدند با پیش تازی بسوی آنها پدافندشان را درهم بشکنند  اما در هربار آفندشان ناکام می ماند، زیرا که اسبهای آنان از بر خورد با سپرهای رمی ها به خروش آمده  و با سردر گمی برای خویش و سوارانشان خود را به واپس می کشیدند.  چنین بود که هردو سو تا پایان روز را به رزم گذراندند. وچون شب در رسید ایرانی ها به اردوگاه خویش بازگشتند و بلیساریوس به همراه شمار اندکی سپاهی قایق باریی  بیافت و به میانابی (جزیره یی)  در رودخانه  بگریخت  ودیگر سپاهیان خویشتن را با شنا به آنجا رسانیدند.  فردای آنروز  چندین قایق باری  از شهر کالینیکوس  آنهارا رهایی داد و ایرانی ها پس از گردآوری کشته هاشان بسوی کشورشان بازگشتند. اگرچه آنها شمار کشته شدگان خویش را کمتر از رمی ها نیافتند.

زکریا نیز با همه گزارش هوادارانه ی خویش از رمی ها نمی تواند پیروزی ایرانیان را نادیده بگیرد.او می نویسد:
ایرانی ها که   از‌ آسیب هایی که از دست رمی ها خورده بودند به هنگامی که  نزدیک به شهر  در نبرد با آنها می شدند، با آزمودگی هاشان فرزانه گشته بودند به سرزمین های بیابانی رم شدند و در کرانه ی فرات اردو زدند و بر پایه ی شیوه ی همیشگی خود سنگر ساختند.  بلیساریوس  به آوند سر فرمانده  ی ارتش رم و فرماندهان آن به رویارویی با آنان  به   نبرد آمد و در پایان هفته ی روزه به آنجا رسید . آنها ایرانی ها را همچون رمه یی کوچک دیدند و زینرو به دید آنها چنان نمایان شدند و اسپهبد astebid فرمانده شان ، از آنها  و همراهانش در هراس بود، ودر پیامی از آنها خواست  که  هنگام روزه را آزرم بدارند ، "از برای نستوری ها و یهودی هایی که در سپاهم   هستند و از برای خودتان که مسیحی هستید" و هنگامی که بلیساریوس  فرمانده ی نیرو  magister militum , به  این پیشنهاد اندیشید بر سر  آن بود که آنرا بپذیرد، اما فرماندهان به بسیار گلایه کردند. و نمی خواستند که شکوهمندی پیروزی درآن روز را  به درنگ وانهند.  هنگامیکه آنها برای نبرد در نیمروز نخستین روز هفته آماه شدند، روز مسیحی نان بی خمیرمایه، که روزی سرد بود و باد بر رویاروی رمی ها درمی وزید و آنها  به نزاری به چشم می آمدند، پس روی بگردانیدند  و از برابر آفند ایرانی ها بگریختند.  بسیاری به رود فرات زدند و غرق شدند و دیگران کشته شدند؛  بلیساریوس بگریخت وراکه برادرزاده اش بوزوس به بند کشیده شد و به ایران گسیل شد (  زیرا که او خود در آمیدا  بیمار شده بود و به نبرد رفت اما سپاهش را  با دومیتزیولوس  به ابگرستان  فرستاد)!
 با همه ی اینکه آذرآَخش در نبرد با بلیساریوس  پیروز شده بود، اما دستاوردهای او به گزارش پرکوپیوس برای گواد چندان چشمگیر نبود، زیرا هنگامی که گواد  از او پرسید  چند دژ را به دست آورده او پاسخ داد هیچ. اگرچه شاید این بخش از گزارش ساختگی باشد زیرا به گزارش  او المندز به گواد گفته بود که در شهر های سوریه در آنسوی فرات دژ های چندانی نیست. پرکوپیوس می نویسد که در میان ایرانیان رسم چنین بود که شاه پیش از فرستادن سپاه به جنگ، سبدهایی را در میدانی در پیش روی خویش می نهاد، و هر سپاهی به صف یک به یک  نشانه یی در سبد ها می انداخت و  آنگاه سبدها را مهر و موم می نمودند.  سپس در پایان جنگ هرسپاهی می باید نشانی را از سبد بر میگرفت و از شمار نشان هایی که در سبد مانده می ماند،  شمار کشته شدگان را در میافتند . به گزارش پرکوپیوس چون شمار کشته شدگان سپاه آذراَخش بسیار بود گواد او را سرزنش نمود و از  رده ی ارزشی او کاست.

تلاشهای نومیدانه ی رم برای بستن پیمان آشتی

اینک پس از این شکست هرموجینُس بی درنگ برای درخواست آشتی   به دیدار گواد شتافت. اما به نوشته ی  پرکوپیوس " او در باره ی آشتی، که از برای آن آمده بود  هیچ دستاوردی داشت، زیرا که  گواد را هنوز سرشار از خشم بر رمی ها یافت  و زینرو به ناکامیابی بازگشت."  اینک بلیساریوس برای  دادن گزارش  به بیزانتیوم آمد. امپراتور وی را برکنار نمود و سیتاس Sittas, را  به جانشینی او  در میدانهای مرزی خاور برگمارد. به نوشته ی  زکریا:
اینک بلیساریوس   از برای کشتار رمی ها  به دست  ایرانیان  در ثانوریس و در فرات  به  زیر سرزنش امپراتور شده   و برکنارگشته و به نزد  او رفته بود و پس از وی  کنستانتین  به فرماندهی داراس برگمارده شده بود. 
اینک ایرانیان به گزارش های مالالاس  ، زکریا و پرکوپیوس از  خیزش پیروزی های خود  بهره گرفتند و بار دیگر  با سپاهی بزرگ  به  فرماندهی کنارنگ ها (مرزبانان)  و اسپهبدان و مهر مهران به  میانرودان درتازیدند و  دژ ابگرستان  را  در اسرهون  گرفتند.  به نوشته ی پرکوپیوس:
از آنجا که هیچکس گستاخی درگیری با آنها را نداشت،  اردوگاهشان را  برپا نمودند و مارتیروپولیس  را به گرداگیر گرفتند، جائی که بوزس Bouzes  و بساس  Bessas فرماندهی پایگاه ها را بر گمارش داشتند. این شهر  در سرزمینی ست که سوفانه نام دارد.
به گزارش  پرکوپیوس اگرچه در نخست   پدافندگران شهر مردانه ایستادگی نمودند اما پیدا بود که ایستادگی  آنها  نمی تواند برای هنگامی دراز برپا بماند. زیرا که باروهای شهر در بسیار از جاها رخنه پذیر بود و برای ایرانی ها و مهرمهران بسیار آسان بود که برآن چیره آیند، و از سوی دیگر  توشه ی شهر  به اندازه یی بس فراهم نبود و پدافندان ازسوی دیگر هیچگونه دستگاه پرتابه ی سنگ نداشتند .  به نوشته ی پرکوپیوس: در همینَک  سیتاس و سپاهیان رم، که  هرموجینُس نیز بار دیگر  به آوند سفیر بیزانتیوم با آنها بود، به کجایی به نام آتاچاس Attachas در نزدیکی  مارتیروپولیس  رسیدند؛   " اما گستاخی  پیشروی بیشتر را نداشتند و در انجا اردو زدند" . در این هنگام جوستینیان می کوشید که به گونه یی گفتگو های آشتی با گواد را آغاز نماید. چنین بود که فرستادگان او با المنذر  به سایش آمدند  به گزارش مالالاس:
در خردادماه، هنگامی که  فرماندهی ارتش رم  Magistri militum Romanorum برای رویارویی با ایرانیان آماده می شدند، المندز ، شیخ ساراسن ها،  در نامه یی به رم درخواست نمود که کشیشیاری به نام سرگیوس  به نزد او فرستاده شود  تا که وی بتواند بروندهای آشتی را به دست او به امپراتور رم برساند.  سرگیوس با نامه یی که المنذر فرستاده بود  به نزد امپراتور آمد.  امپراتور، پس از خواندن نامه، نبرد خویش را با ایرانی ها  به ایست نیاورد.  او روفینوس  را با نامه یی  به سفارت به ایران فرستاد  و به شاه پیشنهاد دوستی داد: "زیرا که این به ارجمندی و شکوه ست که دو کشور را به زیستنی در آشتی آورد. وگر او چنین نکند، من سرزمین را از برای خویش خواهم گرفت."
در همان هنگام سرگیوس کشیشیار  با پیشکش های امپراتورانه به نزد شیخ المنذر فرستاده شد. و در آن سال پیشکش هایی از امپراتور  به پاشاه ایران فرستاده گشت. و بهمین سان شهبانوی رم پیشکش هایی به شهبانوی ایران، به آوند خواهر خویش، بفرستاد. هنگامی که روفینوس و   استراتجیوس به شهر اِدِسا رسیدند، پیامی را به پادشاه ایرانیان فرستادند. او دریافت پیام را به واپس انداخت زیرا به پنهان نیرویی  را به نبرد با رم فرستاده بود.
  به گزارش زکریا، در تابستان ۵۳۱ میلادی،  گواد سپاهی را در زیر فرماندهی یکی از اسپهبدان خو یش به نام  گدار Gadar  از اهالی قدیشه، که به کارکشتگی او باور بسیار داشت، به پاسداری مرزهای خاوری ملاباسا Melabasa در استان  آرزانن  تا بدوری  شهر مارتیروپولیس برگمارد.  به نوشته ی او گدار مردی بود: که گزافه گوی بود و،  به دشمنی با رمی ها، یاوه می بافت و به رَبشَکه پیام رسان سناخریب پادشاه آشور به حزقیل،  که برای مسیحیان  ارجمنداست با بی آزرمی سخن می گفت.  ذکریا می نویسد؛
او با هفتصد سوار و پیاده سپاه با رزم اپزار ، که آنها را برای تاراج گروهی همراهی می کرد از رود تیغ ریز(دجله)  به برزن آتاچاس Attachas در آمیدا درآمد. بساس Bessas  فرماندار مارتیروپلیس بود  و اینک در این سال تابستان بود.  یزدگرد برادرزاده ی پَتَخش ( چشم و گوش شاه در استان ارزانن) که در همسایگی سرزمین آتاچاس است به همراه گدار بود ، هنگامی که بساس این بشنفت  با پانصد سوار از مارتیروپولیس به نبرد با او شتافت.
بساس در نبردی که در بِث هِلتِه در کرانه ی تیغ ریز  روی داد   گدار  را شکست داد و سپاهیان او را از میان برد و یزدگرد برادرزاده ی  هرمزد، پَتَخش آرزانن،   را ببند کشید و او را با خود به مارتیروپولیس ببرد. یزدگرد چندی در پساتر، به هنگام روزگار آشتی،  با  گروگان جنگی رمی بنام دومیتزیولوس داد و ستد شد. سپس بساس با نیروهایش  به ارزانن در تازید  و بس ویرانی ببار آورد و شمار بسیاری را ببند کشید و باخود به مارتیروپولیس برد. به  نوشته ی مالالاس بر پایه ی  گزارشی از  هرموجینُس ، شمار تازندگان ایران شش هزارتن بودند، که دو هزارتن از آنان کشته شدند. باهوده ست که گفته شود که زمانیاد مالالاس از دید بسیاری از پژوهشگران به  هوادارای گزافه پردازانه از جوستینیان نوشته شده است.

به هر روی،  بساس توانست  گدار را شکست دهد و او را به خاک اندازد،  اگرچه گواهه های تاریخ نشان می دهند که این شکستی بزرگ برای ایران نبود، زیرا بزودی گواد سپاه بزرگی  به فرماندهی اسپهبد مهر گیروی  و به همراهی تنی چند از کنارنگ ها (مرزیانان)  برای گرفتن ماتریروپولیس  و کیفرداد به بساس بدانسو گسیل داشت.  ماتیروپولیس همانگون که در پیشتر دیده ایم شهری مرزی بود که جوستینیان در آغاز پادشاهی  خویش آنرا سخت سازی کرده بود. به گزارش زکریا:
روستاهای سرزمین آرزانن از آن شاهنشاهی ایران بود  و مالیات سرانه یی، که از سرنشینان آنها برای خزانه ی پادشاه ایران و  پَدَخش (چشم و گوش و پیشکار شاه) که دفتر در آنجا داشت،  گردآوری می شد  اندازه اش ناچیز نبود.  در این سرزمین، همانگون که در بالاتر گفته شد، بساسِ فرمانروا آسیب بسیار رسانیده بود، او برادرزده ی پَدَخش  را به بند گرفته و در ماتریروپولیس زندانی نموده بود.  شاه گواد پس از آنکه پدخش از ویرانی سرزمین به وی آگاهی  داد بس آشفته شد. همین هرمز، از برای آنکه مارتیروپولیس را به زور یا به نیرنگ سرکوب نماید، از هیچ چیز فروگذار ننمود، زیرا که آن شهر برای سپاهیان رم  هم کمین گاهی برای آفند  و آسیب  به ارزانن بود و هم پناهگاهی به هنگام گریز. 
گواد سپاهی را به فرماندهی  اسپهبد مهر گیروی به مارتیرو پلیس  در فرستاد و به وی گفت که بزودی سپاهی کلان  از هون های ماساگت Massagetae را برای یاری به وی خواهد فرستاد. با هوده ست که گفته شود که این  اسپهبد  از خاندان گیروی بود که  از هنگام بهرام گور  در میان مهینان ایران جایگاه داشتند.  یکی از نیاکان او به همین نام در روزگار بهرام گور،‌ به هنگامی که  با پادشاه در شکارگاه بود پس از میخوارگی در دامنه ی کوه به خواب رفته بود و کلاغی اورا نابینا نموده بود  و چنین بود که به بهرام آگهی دادند:
که گیروی را چشم روشن کلاغ       ز مستی بکنده ست بر پیش راغ 
رخ شهریار جهان زرد شد              ز تیمار گیروی پر درد شد.  
 در گزارش پر کوپیوس به گونه یی روشن ما از گردآوری سپاه ماساگت ها برای دادن یاری به مهر گیروی  آگهداد می یابیم. او می نویسد:
در میان رمی ها و ایرانیان از روزگاران دیرین این  رویکرد بود که از هزینه های  خزانه آگه چینانی را نگاهداری  نمایند؛ اینان  رویکردشان این بود که به پنهان  در میان دشمن می رفتند تا  بررسی نمایند که  براستی  چه دارد می گذرد تاکه  سپس بازگردند و به فرمانروایان گزارش دهند.  بسیار از اینان، به همان سان که گیتهئیک (طبیعی) است،  چنان رفتار می نمودند که کرده هاشان  برپایه ی پیمان وفاداری با کشورشان باشد و برخی دیگر  رازهای کشور خویش را به  ناسپاسی به دشمن می دادند.  در آن هنگام آگه چینی  کز سوی ایرانیان به رم فرستاده شده بود به نزد امپراتور جوستینیان  درآمد  و از بسیار رویدادها که در میان  ایرانیان می گذشت آگهی داد. و به ویژه  گفت که مردمان ماساگت   از برای آسیب رساندن به رم، در همان دم  به سرزمین ایران در آمده و   در  هموند ی با ارتش ایران آماده ی   پیشروی بسوی سرزمین رم هستند . 

به هر روی  مهر گیروی با سپاهی بزرگ در مهرماه ۵۳۱ میلادی در برابر باروهای سخت سازی شده ی مارتیروپولیس  اردو زد. به گزارش زکریا  آنها در برابر دیوارهای آن شهر  سنگر زدند و رخنه های زمینی بسیار کندند  و با آفندهای پی در پی پدافند آن شهر را زیر فشاری سخت به ستوه آوردند.   سرانجام سپاهی بزرگ به فرماندهی بوزس  به یاری پدافند کنندگان شهر آمد و توانست در برابر آفندهای سپاه ایران  ایستادگی نماید. از سوی دیگر به گزارش پرکوپیوس پس از اینکه  آگه چین  ناسپاس ایرانی در باره ی آمدن ماساگت ها به آمپراتور آگهی داد :
 هنگامی که امپراتور این بشنفت،  چون در همینک از راستگویی وی آزمودگی داشت،    به وی اندازه یی هنگفت پول داد و به او بپذیرانید  که به سپاه ایران که مارتیروپلیس را در گرداگرد گرفته بودند برود،  و به  آنان  اگهداد نماید  که امپراتور رم هم اکنون ماساگت هارا  با دادن پول خریداری  نموده  و آنها در  هر آن  به  رزم  با آنها خواهند آمد.   آگه چین این دستور ها را به جای آورد  و  با آمدن به  اردوی ایرانیان   به کنارنگ ها (مرزبانان)  و دیگران  آگهداد نمود که هون ها به دشمنی با آنها در  نه چندان دیرگاه  به رمی ها خواهند پیوست. و هنگامی که آنها این بشنفتند  به هراس افتادند و نمی دانستند که با این چگونگی چه می بایدشان واکنش باشد.

درگذشت گواد  و آفند ماساگت ها به شهرهای رم


 در گزارش های فردوسی و تبری  و دینوری     آگهداد های  در گذشت گواد به  بسیار کوتاه است، اگرچه همه آنها از خواست نامه ی او به هنگام  مرگ که در آن خسرو انوشیروان را به جانشینی خویش برگزیده بود آگهی می دهند  در گزارش پرکوپیوس در این باره آگهدادهای بیشتری به چشم می خورد. و به ویژه نقش  موبدموبدان را می توان پدیدار دید؛ که بیگمان برآن بود که از شاهنشاهی پسر بزرگ  او، کاووس، که به کیش مزدک گرایش داشت پیشگیری نماید  او می نویسد:
در این هنگام چنین رویداد که گواد به بیماریی سخت دچارشد و یکی از ایرانیان را که با او به  دوستی از نزدیکترین ها بود و موبد خوانده می شد، بنزد خویش خواند.   و با او در باره ی   خسرو و شاهنشاهی گفتگو نمود  و به او گفت که نگران آنست که ایرانیان با کوششی سخت برخی از نهاد هایی را که وی برپانموده است پیاده سازند.  ورا که موبد از او خواست که آگهداد آماج خویش  را برنویسد.  چنین بود که گواد به ویدائی  خواست که خسرو می باید پادشاه ایرانیان گردد.  این گواهه را  موبد  به دست خویش نوشت، و گواد بی درنگ آنرا میان مهینان پخش نمود. و هنگامی که   همه ی دهناد به دخمه سپاری  کالبد شاه   بر پایه ی وندیداد  (قانون) انجام گرفت ( در ۲۲ شهریور ۵۳۱ میلادی) آنگاه کاووس  که سر آسوده از وندیداد بود، بکوشید که داوش به پادشاهی نماید،  و را که موبد در برابرش بایستاد و گفت که هیچکس نمی تواند  نیروی پادشاهی را  با پیشنهاد خویش دارا بشود مگر  به رای سنای  مهینان  ایران.  پس کاووس کردار درآن  باره را به  بزرگان وانهاد . وراکه هنگامی که همه ی  مهینان ایران  برای این آماج  در نشست آمدند، موبد  گواهه را بر آنان بخواند و آماج گواد را در باره ی خسرو بازگو نمود، و همگی،  با بیاد آوری ارته مندی  گواد ، بیدرنگ  خسرو را پادشاه ایرانیان  آگهداد نمودند.:
چنین بود که خسرو نیروی پادشاهی را از برای خویشتن به پاس گرفت. ورا که در مارتیروپولیس  سیتاس و  هرموجینُس در هراس از برای  شهر بودند، زیرا آنها  به  هیچ روی توان آن نداشتند که از بیمی که بر شهر سایه افکنده بود پدافند نمایند، چنین بود که آنها فرستادگانی  به دشمن فرستادند و آنها  در برابر اسپهبدان آمدند و چنین گفتند:" این از دیدگاه شما گریخته است  که شما خود به نادرست  راه بندی   در برابر پادشاه ایرانیان، و خجستگی آشتی  در هردو کشور شده اید. چرا که  سفیرانی که امپراتور فرستاده ست  حتی هم اینک آماده اند که  به بارگاه پادشاه ایران بروند و تنش ها را  فرونشانند و پیمانی  با او  برپابدارند، اما آیا شما به تندی که شدایی داشته باشد از سرزمین  رمی ها به برون می شوید،‌ و به سفیران پروا می دهید، که به رفتاری که مایه ی  بهروری هردو مردمان مان  خواهد بود، کنش نمایند؟ زیرا ما آماده ایم که  از برای  همین آماج ها به شما  بزرگان مهین خویش را به گروگان دهیم  تا نشان دهیم که آنها به هنگامی نه  چندان  دراز به برآیند خواهند رسید. 
چنین بود سخنان سفیران رم  و اینچنین رویداد همچنین  که پیام آوری  از کاخ در رسید  که  سخن آورد که گواد درگذشته  و خسرو ، پسر گواد  بر ایرانیان به پادشاهی رسیده ست و بدین سان چگونگی ها بر هم ریخته است.   در پیامد این پیام اسپهبدان  سخنان رمی ها را با شادی بشنودند، زیرا که  آنها  همچنین از آفند هون ها در هراس بودند. 
از نوشته ی پرو کوپیوس به روشنی آشکارست که اگر در پس باروهای شهر مارتیروپولیس  آن آگه چین ناسپاس ایرانی به دروغ  به  سپاه ایران  نگفته بود که " امپراتور رم  ماساگت ها  را خریده است و اینک آنان به نبرد باشما می آیند،"  پیروزی به آشکار از آن ایرانیان می بود. زیرا چنانکه خواهیم دید هنگامی که ماساگت ها  دررسیدند خود به تنهایی  توانستند بسیار از شهرهای رم را درنوردند،  به هر روی پرکوپیوس می نویسد:
چنین بود که رمی ها  بی درنگ  مارتینوس و یکی از تن-پاسداران  سیتاس، بنام  سِنِکیوس را به  آوند گروگان دادند . در برابر ایرانی ها  از گرداگرد گیری دست کشیدند  و به تندی بازگشتند. و هون ها نه چندان  دیر تر  به  سرزمین رمی ها در تازیدند ورا که چون سپاه ایران را در آنجا ندیدند، در تازی خود را  کوتاه نمودند  و سپس به سرزمین خویش بازگشتند.
   به گزارش زکریا، در این باره  سپاهی بزرگ از رمی ها   به فرماندهی سیتاس و استراتجیوس   به همراه  سپاه عرب های بنی تمیم به رهبری حریث   و گروهی از دین مردان،  به هنگام زمستان به به مارتیرو پولیس در رسیده بودند. این سپاه  بود که نتوانست دربرابر ماساگت ها پایداری نماید.  گرچه زکریا،  به جای آنکه مانند پر کوپیوس  گزارش دهد که  چون سپاهیان ایران  به نیرنگ بازگشته  بودند، ماساگت ها آفند خودرا کوتاه نموده و به سرزمین خود بازگشتند، از نیرنگ امپراتور رم هیچ نمی گوید .  او می نویسد:
آن سرزمین (مارتیروپولیس) شمالی و سردسیر است.  ایرانی ها با باران وگل ولای ، سختی را برمی تابیدند ، و از شمار بسیار ارتش رم به هراس آمده بودند. افزون بر آن گواد پادشاهشان   در آنگاه که آن ها آنجا بودند در گذشته بود  و چنین بود که آنها با رمی ها نبرد-بس دادند  و از شهر به واپس کشیدند. بزودی پس از واپس نشینی آنها مارتیروپولیس   سرشار از نودش رهایی  بود، ارتش رم بازگشته بود وینک هون ها که در کرایه ی ایرانیان بودند  در رسیدند . این مردم بزرگ به ناگهان به سرزمین رمی ها اندر تاختند  وکشتار نمودند و بسیار از کشتزارها را نابود ساختند  و روستاها و کلیساهاشان  را سوزانیدند . آنان از فرات گذشتند و به سوی آنتیوک پیشروی نمودند. و هیچکس مگر بساس  فرمانروای مارتیروپولیس در برابرشان ایستادگی ننمود . او به هنگامی که آنها شهر را ترک می نمودند برسرشان ریخت  و آنها را بکشت  و پانصد اسب و بسیار تاراجشان بدست آورد و مردی توانمند شد.
 در پائیز ۵۳۱ میلادی  رفینوس  و استراتجیوس Strategius هنوز در اِدِسا بودند زیرا گواد  که به سرآسودگی می دانست   که با آمدن ماساگت ها وی به آسانی  بر مارتیروپولیس  چیره خواهد شد به آنها پروای آمدن به بارگاه خودرا نداده بود . از سوی دیگر به گزارش مالالاس،  جوستینیان نیز به آن ها دستور داده بود، که تا رسیدن نشانه یی از او، آنها می باید با پیشکشهایی که برای گواد  می بردند در آنجا بمانند و پیداست که او چشم براه پیامد نیرنگ خود در مارتیروپولیس بود. هنگامی که گواد درگذشت و خسرو  انوشیروان از سوی سنای مهینان ساسانیان به پادشاهی برگزیده شد، او  به سفیران رم پیام فرستاد که اینک پروا دارند که به بارگاه وی بیایند  وراکه آنان  پاسخ دادند که چشم براه فرمان امپراتورند.  چنین بود که انوشیروان  درنامه یی به جوستینیان پادشاهی خویش را  آگهداد  نمود و از او خواست که  فرستادگانش را به دربار او گسیل دارد تا در باره ی بروندهای آشتی گفتگو نمایند. این پیام را  هرموجینُس   به امپراتور رسانید . اما به گزارش مالالاس جوستینیان در پاسخ به او نوشت : " ما نه به سفیران خویش پروا می دهیم که به گفتگو با تو  بیایند و نه  تو را به آوند پادشاه ایرانیان   شناسائی می نمائیم".

چنین بود که جوستینیان  می خواست از بپاخیزی کاووس برادر انوشیروان و پشتیبانی مزدکیان  از وی بهره گیری نموده و به آشفتگی در ایران دامن بزند .  اما انوشیروان بزودی توانست بپاخیزی مزدکیان و کاووس  را سرکوب نماید  و  چنین بود که در پیرامون آغاز سال ۵۳۲  جوستینیان  چاره یی نداشت مگر آنکه همانگون که مالالاس گزارش  میدهد  به سه ماه نبرد-بس  و داد و ستد گروگان ها خرسندی دهد.

گواد به هنگام در گذشتش  هشتاد دوسال داشت ، سنی که در آن روزگار به راستی مایه ی شگفتی بود. روزگار پادشاهی او براستی از هر پادشاه دیگر  پر رویدادتر بود  و به راستی  همانگون که رالینسون، با همه سوگیری های ناروایش از رم،  می نویسد "  نمی توان از آفرین به کنش ها ، ایستادگی ، بارآوری اندیشه،  و توانایی ارتشی او خودداری نمود." 


* اخشونور   از واژه «اخشون» و پسوند «ور» مانند دادور و سرور برآمده است . اخش به میانای تابنده و پخش کننده است و شاخه‌های  آنرا در واژه های پخش، بخش، تخش و درخش می توان بازیافت. و در همه ی این واژه‌ها میانای تاباندن و پرتاب و پخش  نمودن دربرگیراست مانند تیرتخش به میانای پرتاب تیر یا درخشان به میانای تابان یا پت‌خشان =بدخشان به میانای اورنگ تابان 

   




فهرست بخش ها