۱۳۹۸ فروردین ۱۴, چهارشنبه

بخش بیست و پنجم: شاهنشاهی بهرام یکم



 سنگ نگاره ی پادشاهی بهرام یکم در بیشاپور- بهرام فره ایزدی را ار اهورامزدا دریافت می کند

بهرام یکم (ورهران) پادشاه گیلان  در سال 273 م. پس از درگذشت برادرش هرمزد-اردشیر نیو (بر وزن دیو به میانای جسور) ،  با رأی  نشست مهینان  شاهنشاهی ساسانی، به پادشاهی برگزیده شد. و این رأی به دهناد (مرسوم) می باید به برادر دیگر هرمزد-اردشیر که نرسه پادشاه ارمنستان بود می‌رفت زیرا که براستی او بود که گزینه‌ی برادرش هرمزد-اردشیر به جانشینی‌اش بود و به شدایی بسیار، همچنین، او گزینه‌ی شاپور شاه پدرشان نیز بود. شاید مادر بهرام از خاندانی  مهین نبود و از همین روست که با آنکه بهرام  پسر بزرگتر شاپور بود وی به پادشاهی ارمنستان که جایگاه شاهپور "پَس‌ویس‌پوهر" ( یا "پسی واس پوهر" به میانای شاهزاده‌ی پس ازپادشاه  یا ولیعهد،)  بود برگزیده نشده بود. و گواهه‌ها نشان می‌دهند که کارتیر، موبد‌ِموبدان، در گزینش  او به جانشینی هنایش بسیار داشت، زیرا که کارتیر از پیوند نزدیک و دلبستگی شاپور  و هرمزد-اردشیر به مانی ناخشنود بود و می‌خواست که پادشاه در گسترش آئین ذرتشت کنشکارانه‌تر و سختگیرانه تر بکوشد ، و باور داشت که بهرام به اینچنین خواهد کوشید.  

بی‌گمان کارتیر موبد‌موبدان چون به باورمندی بهرام یکم به آئین ذرتشت به بسیار اطمینان  داشت  در نشست مهینان  سنای ساسانیان چنین برآورد داده بود که   پادشاهی مر بدون چون وچرا سزاوار بهرام ست،  چرا که وی نخستین پسر شاپور است و بر پایه‌ی دهناد نیاکان، پادشاهی سزاوار اوست.  و چنین بود که نشست مهینان این برآورد او بپذیرفت  و بر گزینش بهرام مُهرِ پذیرش نهاد. کارتیر در یادساخت ذرتشت  در باره ی بهرام یکم می نویسد:
آنگاه وِرِهرانِ، شاهنشاه ، پور شاپورِ شاهنشاه، و برادر هرمزِد، شاهنشاه،  فراز بر شاهنشاهی شد. و ورهرانِ، شاهنشاه، نیز مرا در دربار و سرزمین‌‌های پادشاهی‌ تا  به پادشاهی به آزرم و ارجمندی  مَهین  داشت.  و در هر کجا به من توانمندی، و رهبری‌ئی  به به هر سان، در پرستش  ایزدانه  داد. وزان پس  در یکایک پادشاهی‌ها و در هرکجا بسیار از پرستارگاه‌های (موسسات خیریه) شکوهمند  برپا شد و بسیار از آتشکده‌های ورهران بر پاشد و بسیار از موبدان شادمان و کامیار شدند  و بسی آتشکده‌ها و موبدانش به شاهانه ساخته شد.  ودر پرونده‌ها و گزارش‌های شاهانه و بازرسی‌ها که در  هنگام فرمانروایی ورهرانِ، شاهنشاه، پور شاپور فراهم شد نیز نوشته شد:"کارتیر مهترِ مغان اهورا مزدا". و سپس ورهرانِ شاهنشاه، پور شاپور بسوی بارگاه ایزدان درگذشت. 

 پادشاهی بهرام تنها به مدت سه سال بود.  گویی که  اینک از آشفتگی‌های  امپراتوری  رم تا اندازه‌یی  کاسته شده بود چرا که، در سه دهه  شاهنشاهی  شاپور، که پادشاهی در ایران آرام و استوار بود  رم در آشفتگی و نابسامانی   ده امپراتور و نزدیک به ده  داوشگر (مدعی) به امپراتوری را به خود دیده بود.   اما اینک،  آورلیانوس ، که دوسال پیش از مرگ شاپور به فرمانروایی رم رسیده بود، برای پنج سال در  رم فرمانروایی کرد (مهر ۲۷۰ تا مهر ۲۷۵ میلادی) و از  سه پادشاه ایران در دوران امپراتوری او تنها شاپور بود که روزگار پادشاهی‌اش بس بلندتر از او بود (اردیبهشت ۲۴۰ تا اردیبهشت ۲۷۰ میلادی) . هرمزد-اردشیر  تنها سیزده ماه (اردیبهشت ۲۷۰ تا خرداد ۲۷۱ میلادی) و بهرام یکم اندکی بیش از  سه‌سال ( خرداد ۲۷۱ تا مهرماه ۲۷۴ میلادی) پادشاهی کردند.   با این ‌همه،  گرچه سنای رم   به آورلیانوس    آوند" بازساز جهان"  Restitutor Orbis را، به خاطر بازگرداندن سرزمین‌های پالمیرا و گاول به رم، البته به یاری شاپور، داده بود، نااستواری پادشاهی بهرام یکم به اندازه‌ی آشفتگی‌ها در رم نبود،  اما به آن اندازه بود که  به آورلیانوس پروا دهد تا بخواهد که از نا آزمودگی بهرام دوم بهره گیرد و به ایران درتازد.

چنین بود که آورلیانوس از تبارهای عرب و دیگر همسایه‌ها‌ی رم در کناره‌ی دریای سیاه برای‌‌ آفند به ایران درخواست  یاری نمود و خود با لشگرش بسوی بیزانتیوم درشتافت. اما پیش از آنکه  بتواند  به ایران درتازد،  نابسامانی‌های رم کار او را نیز بساخت و همانند دیگر امپراتوران سده‌ی سوم،  در ۲۷۵ میلادی،  به‌دست سپاهیانش کشته شد! داستان کشته شدن او داستانی ساختگی به‌دید می‌آید، زیرا برپایه‌ی کتاب نهم تاریخ رم به نوشته‌ی یوتروپیوس:
او با تبهکاری برده‌ی خویش کشته شد، کسی که پِهرستی (لیستی) از نام   گروهی از سپاهیان، از دوستان آورلیانوس، را به آنها برد که خود آنرا به وانمود از دستخط آورلیانوس نوشته بود . چنان نشان می‌داد که او برسرآنست که آنها را بکشد. از برای آنکه او را از چنین‌کاری بازدارند،  در میانه‌ی راه (به‌سوی ایران) در جاده‌ی سنگفرش شده، که میان کنستانتینوپل و هراکله ست،  او به‌دست ‌آنها کشته شد.  آن محل کائنوفروریوم Caenophrurium خوانده می‌شود. 
  به نوشته‌ی آورلیوس ویکتور Aurelius Victor در کتابش زیر آوند " سزارها، خاستگاه امپراتوری رم" De Caesaribus. Origo gentis Romanae.  نام کسی که آورلیانوس را کشت موکاپوریس Mucaporis بود. وی  در باره‌ی نام دبیر دیوان آورلیانوس cui secretorum officium crediderat  ، که آن پهرست ساختگی را نوشت، خاموش است و می‌نویسد که آورلیانوس از این خشمگین بود که کارگزاران در استان‌های رم به رشوه‌گیری و اخاذی پرداخته‌اند.   اما زوسیموس در کتاب یکم بخش ۶۲  نام شگفت‌انگیز اروس Eros را برای آن دبیر پیشنهاد می‌کند. او  می‌نویسد:
در هنگامی که در پرینثوس Perinthus، که اینک هراکله Heraclea خوانده می‌شود،  ترپندی به دُژوری با وی (توطئه‌یی برعلیه وی) روی‌ داد.  در دربار مردی به نام اِروس  بود، که کارش رساندن پیام به امپراتور بود. این مرد از برای کوتاهیکی (تقصیری) که کرده بود از سوی امپراتور سرزنش شده   و در  دهشتی بزرگ به سر می‌برد.  بنابراین از بیم آنکه امپراتور  هشدار هراسناک خود را به کرده  آورد، او به‌سوی پاسدارانی که  آنها را به آوند دلیرترین  سپاهیان در دربار می‌شناخت رفت . . به آنها داستانی پذیرفتنی گفت و   نامه‌یی که خود نوشته بود را به آنها  نشان داد. نامه‌یی که به‌خط امپراتور بود که وی برای هنگامی بلند می‌‌توانست آن خط را  واسازی نماید،  و به آنها پذیرانید  که  آنها خود کشته خواهند شد، که این دربرگیر نوشته‌ی آن نامه بود.  او کوشید تا آنها را به کشتن امپراتور برانگیزد. این نیرنگی کارگذار بود.  آنها با دیدن اینکه آورلیانوس با گروه کوچکی از همراهان از شهر بیرون می‌شود بسوی وی دویدند و او را بکشتند. 
زونارس نیز نام دبیر را اروس می‌نویسد.   در" تاریخ امپراتوران (یا آگوست ها)" Scriptores Historiae Augustae  نیز  نام کشنده  موکاپوریس است :
 His gestis ad Gallias profectus Vindelicos obsidione barbarica liberavit, deinde ad Illyricum rediit paratoque magno potius quam ingenti exercitu Persis, quos eo quoque tempore quo Zenobiam superavit  gloriosissime iam vicerat, bellum indixit. sed cum iter faceret, apud Caenophrurium, mansionem quae est inter Heracleam et Byzantium, malitia notarii sui et manu Mucaporis interemptus est 
سپس او به گاول رفت و ویندلیچی را از بربرها آزاد ساخت وآن‌گاه به ایلیریکوم بازگشت و سپاهی گران اما نه چندان بسیار بزرگ آماده بساخت  و به ایران که هم‌اینک، به هنگامی‌که  بر زنوبیا چیره شده بود، به آن کشور شکستی با بزرگترین شکوه داده بود،  آگهداد جنگ داد. در هنگامی که رهسپار به آنجا بود در کائنوفروریوم ، ایستگاهی میان هراکلئا و بیزانتیوم، از برای بیزاری دبیرش  ولی به دست موکاپوریس کشته شد.
این تاریخ، که بسیاری از پژوهشگران آنرا نوشته‌یی گزافه‌پردازانه و سوگیرانه می‌بینند،  باهمه‌ی اینکه به ریزه‌کاری داستان کشتن آورلیانوس را می‌نویسد اما نام دبیر ترپندگر را   نسثئوس  Mnestheus، می‌خواند و نه اِروس! شاید داستان این بود که دربار ایران در کشتن او دست داشت. به یاد بیاوریم که دختر آورلیانوس همسر شاهپور بود و ناسازگاری‌های این گزارش‌ها از این راستی ناخوش‌‌آیند مایه می‌گیرد. 
  
  Et causa occidendi eius quae fuerit et quemadmodum sit occisus, ne res tanta lateat, brevi  edisseram. Aurelianus, quod negari non potest, severus, truculentus, sanguinarius fuit princeps. hie, cum usque eo severitatem tetendisset, ut et filiam sororis occideret non in   magna neque in satis idonea  causa, iam primum in odium suorura venit. incidit autem, ut se res fataliter agunt, ut Mnestheum quendam, quern pro notario secretorum habuerat, libertum, ut quidam dicunt, suum, infensiorem sibi minando redderet, quod nescio quid de eo   suspicatus esset.  Mnestheus, qui sciret Aurelianum neque frustra minari solere neque, si minaretur, ignoscere, brevem nominum conscripsit mixtis iis quibus Aurelianus vere irascebatur cum iis de quibus nihil asperum cogitabat, addito etiam suo nomine, quo magis fidem faceret ingestae sollicitudinis, ac brevem legit singulis quorum nomina continebat, addens disposuisse Aurelianum eos omnes occidere, illos vero debere suae vitae, si 6viri sint, subvenire. hi   cum exarsissent, timore qui merebantur offensam, dolore innocentes, quod  beneficiis atque officiis Aurelianus videbatur ingratus, in supra dicto loco iter facientem principem subito adorti interemerunt 
 من برایش (دلیل) و شیوه‌ی کشتن او را به کوتاهی بازگو می‌کنم، که باره‌‌ئی چنین مهم در پرده پنهان نباشد. نمی‌توان انکار نمود که آورلیانوس سختگیر، ددخوی  و خونخوار بود. چنین بود که هنگامی‌که او سختگیری خویش را به کشتن دختر خواهرش بدون هیچ برایی درست یا بسنده گسترش داد. او در نخست بیزاری خاندان خویش را برانگیخت. پس، به فرمان سرنوشت، این چنین رخ‌داد، که  بر برده‌یی‌آزاد‌شده، به نام نسثئوس  Mnestheus، خشمگین شد؛ که برخی گفته‌اند او را برای دبیری نامه‌های سری خود به‌کار ‌می‌گرفت، از برای ‌آنکه وی را از برای باره‌ئی به بیمناکی سرزنش نموده بود. اینک نسثئوس که می‌دانست  آورلیانوس نه به بیخود سرزنش می‌نماید و نه کسی را که سرزنش نموده نادیده می‌گیرد. پهرستی از نام‌ها گردآورد که در آن نام برخی که آورلیانوس به راستی از آنها خشمگین بود را با نام دیگرانی که او را با آنها هیچ آزردگی  نبود درهم آمیخت و نام خویش را نیز، از برای باورداشت بیشتر به هراسی که می‌خواست برانگیزاند، به آن افزود. این پهرست  را  او به کسانی  که نامشان در آن آورده شده بود بخواند و بیفزود که آورلیانوس برنامه‌ی ‌آن را ریخته ست که همه‌ی آنها را بکشد، و اگر آنها به راستی مرد هستند می‌باید جان خویش را در پناه بدارند.  آنگاه همه‌ی آنان برانگیخته‌ شدند، آنان که سزاوار خشم  وی بودند از هراس به‌پاخاستند و آنان که بی‌گناه بودند از اندوه، زیرا چنان می‌نمود که آورلیانوس  به  خدمات و وفاداری آنها ناسپاس است و چنین بود که آنها به ناگهان  در جایی که در پیش گفته شد امپراتور  داشت به سوی آن پیش می‌رفت بر او شوریدند و وی را کشتند.

  به هر روی،  چنانکه خواهیم دید،    با همه‌ی این‌که دوران پادشاهی بهرام یکم  کوتاه بود.   پس از کشته شدن آورلیانوس   امپراتور پسین "تاکیتوس"   کمتر از یکسال امپراتور بود . به سخنی دیگر بسیار ازداوری‌های تاریخ‌نویسان که می‌نویسند: آورلیانوس به آشفتگی های رم در سده‌ی‌سوم میلادی پایان داد تنها اندیشیدنی به آرزوست.  

با این همه، بهرام در سه‌سال پادشاهی خویش  بیش از مهره‌یی  برای بازی در دست کارتیر، موبد‌موبدان، که اینک بس نیرومند گشته بود، نبود . و تنها کنش  بیاد ماندنی از او کشتن مانی و پیروان او و آزار مسیحیان در زیر هنایش کارتیر است، که او خود در یادساخت ذرتشت از آن به سرفرازی یاد ‌کرده ست.   میرخواند می‌نویسد هنگامی که مانی به ایران رسید: 
با بهرام ملاقات نموده او را به کیش خویش دعوت کرد و شهریار عاقل در مبداءِ حال سخنان مانی را به سمع رضا شنید تا مطمئن خاطر گشت و متابعانش جمع شدند آنگاه علمای مملکت را طلبیده فرمود تا با مانی در مقام مباحثه  و معارضه در آمدند و او از جواب ایشان عاجز آمده  ملزم گشت و چون کفر و ضلالت وی بر همه روشن شد توبه بر او عرض کردند از قبول آن امتناع نموده  بهرام مثال داد تا پوستش  از بدن کشیده به کاه مملو ساختند و بر دروازه‌ی جندشاپور  عبرۀ للناظرین  بیاویختند ، و اتباع و پیروان او را در عقب وی روان گردانید.
 داستان کشته‌شدن مانی را در متنی به  زبان قبطی نویسنده‌یی  مسیحی بنام "جبرئیل بار نوح"  در کتابش به دشمنی  با مانویت آورده واین کتابی ست که در دسترس ابوریحان بیرونی نیز بوده است. همانگونه که در پادشاهی هرمزد اردشیر دیدیم آن پادشاه مانی را در دژ" ارابیون" Castellum Arabionis در میانرودان نشیمن داده بود. پس از در گذشت هرمزد-اردشیر، کارتیر بهرام یکم را برانگیخت تا او را به دربارش فرا خواند.  پس از آنکه مانی به دربار فراخوانده شد وی به آهستگی و شکیبائی  در کناره‌ی رود تیغ‌ریز (دجله)  رهسپار به‌سوی جنوب شد و در سر راه  با گروه‌های مانویان در شهرهای میانرودان دیدار و بدرود گفت. وی سپس به شهر هرمز-اردشیر (اهواز کنونی) در کشور شوشیانِ ایرانشهر اندر آمد . و  شاید از برای آن‌که  بی‌آزماید که آیا بهرام به پیمان او  با هرمزد-اردشیر، که به وی  آزادی رفت و آمد در سرزمین‌های ایرانشهر  را داده بود،  وفادار مانده است یا نه ، به سوی هیرکان در شمال خاوری شاهنشاهی ساسانیان رهسپار شد . اما نگاهبانان شاهنشاهی از رفتن بدان سوی بازش داشتند و وادارش نمودند که به هرمزد-اردشیر  باز گردد.  او سپس از هرمزد-اردشیر شهر به خاراسن (میشان) شد  و  از آنجا با قایقی به تیس‌پاون (تیسفون)  اندرآمد.  و از تیس‌پاون به پارگالیا رفت و در آنجا با "باآت"  که از پادشاهان دست‌نشانده‌‌ی ایران در میانرودان بود همراه شد. باآت به زبان پارتی 'شهردار' خوانده می‌شد که به میانای شاه است.

گواهه‌هایی تاریخی که والتر برونو هنینگ W. B. Henning  در "آخرین سفر مانی" Mani's Last Journey  گردآوری نموده نشان می‌دهند که رابطه‌ی مانی  با  باآت شهردار بهانه‌یی شد برای زندانی شدنش. زیرا باآت از ذرتشتی‌گرایی که آئین دهنادین کشور بود گسسته و به مانویت گرویده بود. و هنگامیکه به مانی دستور داده شد که برای دیدار شاه  بهرام به دربار در آید باآت به فرزانگی از او جدا شد چرا که دریافت این دیدار را  کیفر مرگ سرانجام ست.  


  کارتیر موبد موبدان 

در متنی  به زبان پارتی، در گردآورد هنینگ،  به نقش کارتیر و نیرنگ بازی و ترپند او به روشنی گزارش شده است. در این نوشته چنین می‌خوانیم:

سپس کارتیر مغبد (موبد) با دوستش که در خدمت پادشاه بود به ترپند پرداخت ... رشک و نیرنگ.
 مانی با همه‌ی اینکه پارسی می‌دانست برای آنکه در بازجویی به نادرست پاسخ ندهد به همراه برگردانگری (مترجمی) بنام نوزادک  (بار نوح)،  و دوتن دیگر به نام‌های "کوشتای"  و" ابزخیا" که  از ایرانیان پارس بودند به دیدار بهرام یکم رفت ، در گزارش نوزادک، که از مانی به آوند "سرور"‌‌یاد می‌کند، چنین می‌خوانیم:
شاه بر سر میز غذا بود و هنوز  دست از خوردن نشُسته بود که سرور  به درون کاخ آمد و پشت در ایستاد. َ شاه پیام فرستاد که دمی شکیب کن تا من خود به نزدت بیایم . سرور دیگر باره در کنار  نگهبان نشست تا که شاه از خوردن فارغ شود و سپس به شکار برود.
سپس شاه   از سر میز برخاست و یک دست  بر گردکمر شهبانوی سکا و دست دیگر بر گرد کمر کارتیر، پسر اردوان،   به سوی سرور  آمد، و نخستین سخن شاه به سرور  این بود: "نادرود بر تو!"  
سرور پاسخ داد: "گناه من چیست؟" 
شاه گفت: "  من سوگند خورده‌ام که به تو پروا ندهم  که به این کشور درآیی!" .  و به خشم به سرور چنین گفت: "اَکٌِه!  تو به چه درد می خوری که نه به رزم می‌روی و نه به شکار؟  اما شاید تنها  به درد  پزشکی ودرمان می‌خوری ؟  اما حتی به آن درد هم نمی‌خوری! " 
 سرور چنین پاسخ گفت : " من به تو هیچ زیانی نرسانیده‌ام و همواره به سود تو و خاندانت بوده‌ام . چه بسیار بوده‌اند از خدمتگذارانت که من از دیوها و جادوگران رهانیده‌ام‌شان. چه بسیار که من دردشان را درمان نموده‌ام؛  چه بسیار بوده‌اند  که من از تب و لرزهای فراوان‌شان پیش‌گیری کرده‌ام. چه بسیار بوده‌اند که در آستانه مرگ بوده‌اند و من زندگی را به‌‌آنها بازگردانده‌ام." 
 از این نوشته پیداست که شهبانوی سکاها، همسر بهرام سوم، نو‌ه‌ی بهرام یکم ، که به‌گزارش  میرخواند، بهرام  او را به پادشاهی سکاستان  (سیستان) برگزیده بود، در سر میز به همراه کارتیر با  شاه بودند. و باید در دید داشت که بهرام شاید، همانگونه که هنینگ برآن‌ست، از این رو   بر پزشکی  مانی خرده می‌گیرد که او از نوآوری‌های پدرش شاپور که پزشکان هندی و یونانی  را به دانشگاه جندی شاپور آورده بود تا دانش پزشکی هیپوکراتیس و دیگر پزشکان را برپا بدارند ناخشنود بود زیرا که این نوآوری‌ها بر واژ با خواسته‌ها و راهکارهای دینی کارتیر بود.

به هر روی مانی را همانگونه که میرخواند نبشته است پوست از تن برکندند و آنرا با کاه انباشتند . به دروازه‌ی شهر آویختند. مانی ساختاری سازمان‌‌دار  به آئین خود داده بود؛ که در رده بندی آن دوازده پیامبر، هفتاد و دو تن اسقف و شماری بسیار آموزگاران دینی داشت . بهرام سرنوشت همه‌ی آنها از  پیروان وی را که به دستش افتاده بودند به موبدان سپرد و آنان همه را اعدام نمودند. 




سکه ی بهرام یکم
   مزدیسن بغی ورهر "ن-ملک" ن-ملک "یر"  منو چتری من یزد  مزدیسن بَی ورهران  شاهنشاه اران اود ان-اران  که چهر  از  یزذان 
برگردان به پارسی: پرستنده  مزدا ، فروهر خدایان خدا، چتر مینویی نژاد ایزدان، پرستنده ی مزدا؛ والا بهرام شاهنشاه ایران و انیران که نژادش از ایزدانست
  
  همانگون که دیدیم، در ۲۷۵ میلادی  آورلیانوس که اینک توانسته بود تا اندازه‌‌یی از  آشفتگی‌‌های رم بکاهد  توانمندی  خود را به آن اندازه می‌دید که بتواند از درگذشت  بهرام یکم  و نشستن پسرش بهرام دوم برتخت پادشاهی که همراه با  تنش و سرکوبی مانویان و مسیحیان و میترا باوران  بود  بهره گیرد و به ایران در بتازد.  ولی پس از این که او نیروهای امپراتوری را گرد هم آورد  و به آلانی‌ها یارانه فرستاد تا از شمال بسوی ایران در بتازند و خود با نیروهایش به‌سوی بیزانتیوم درشتافت،  با ترپند  یکی از دبیران دیوانش  کشته شد و همانگون که گفتیم داستان کشته‌شدن او، در  میانه‌ی تازش وی به سوی ایران،  با ناسازگاری‌هایی همراه است. به ويژه این ‌که بر پایه‌ی آن داستان  در "تاریخ آگوست ها"،   اینک به ناگهان سپاهیان رم  که همیشه پس از کشته‌شدن یک امپراتور  بی‌درنگ اسپهبدی دیگر را به امپراتوری بر می‌گزیدند، از کشته‌شدن  آورلیانوس افسرده ‌شده‌بودند  و از گزینش امپراتور تازه سر برتافتند و در نامه‌یی به سنای رم از سناتورها خواستند که امپراتوری تازه را  از میان خود برگزینند.  بر پایه‌ی آن تاریخ متن نامه چنین بود:
از  سپاهیان دلیر و پیروزمند به سنا و مردم رم. آورلیانوس امپراتور ما به نیرنگ یک مرد و گمراهی  همانند نیک‌مردان و پلیدان کشته شده ست.   اینک شمایان، مهتران ارته‌مند و پدران گمارده، آورلیانوس را در زمره‌ی خدایان جای‌دهید  و از برای ما شهریاری از میان خودتان، که او را مردی ارجمند می‌بینید برگزینید. زیرا که ما این رنج را بر نمی‌‌تابیم که هیچ‌کدام از آنان که در تبه به این جرم دست زدند امپراتورمان باشند.  
 زوسیموس در تاریخش  تنها به این بس می‌کند که بنویسد پس از آورلیانوس تاکیتوس از سوی سنا به امپراتوری برگزیده شد. و آورلیوس ویکتور می‌نویسد که پس از درگذشت آورلیانوس شش ماه گذشت تا تاکیتوس به امپراتوری برگزیده شود. به نوشته‌ی "تاریخ  اگوست‌ها":
 اگرچه، سنا که می‌دانست که امپراتورانی  را که برگزیده برای سربازان پذیرفتنی نمی‌باشند،  این گزینش را به آنها باز گردانید و در همانک که چندین بار چنین روی می‌‌داد شش‌‌ماه گذشت.  
بی‌گمان این نشان از شکافی‌‌ژرف در میان دولت‌‌مردان و سپاهیان رم دارد و شگفت‌آورست که چرا بهرام دوم، از این بهنگامی برای رویارویی با رم بهره نگرفت، و این با این همه بود که آورلیانوس به نوشته‌ی تاریخ‌نویسان رم به ایران آگهداد جنگ داده بود. آیا این می‌تواند نشان از این داشته باشد که در آن شش‌ماه  گفتگوهایی در باره‌ی گزینش امپراتوری که  در پذیرش دربار ایران باشد در روندبود؟   به هر روی چنین بود که  سناتور ۷۵ ساله‌یی بنام مارکوس کلادیوس تاکیتوس Marcus Claudius Tacitus  به امپراتوری برگزیده شد.  تاکیتوس نخست آورلیانوس را به ایزدی شناسانید  و سپس بسیاری از کشندگان  اورا به مرگ کیفر داد. اما اینک مهمترین دشواری پدافند  مرزهای ایران بود. زیرا به نوشته‌ی "تاریخ آگوست‌ها"  اورلیانوس   تبارهایی مانند هرولی  Heruli و مائِوُتیادائه Maeotidae  را برای آفند به ایران فراخوانده بود تا به او بپیوندند و در برابر از تاراج غنائم  ایران سهم برند.  و اینک که آن برنامه با کشته شدن آورلیانوس به هم خورده بود این تبارها خودرا فریب خورده می‌یافتند  و از اینرو دست به تاراج استان‌های مرزی رم زده و پونتوس و گالاتیا  و کاپادوک و سلیسیا را به زیر تاخت و تاز گرفته بودند .

تاکیتوس که در این هنگام در مرزهای شمال رم خود را  با خطر تاخت و تاز فرانک ها Franks، آلمانی‌‌ها Alamanni و لانگیونزها Longiones  روبرو می‌دید؛ اما چون در این هنگام  بود که بهرام یکم پس از سه‌‌سال پادشاهی درگذشته بود  و پسرش بهرام دوم به پادشاهی رسید.  تاکیتوس  از این  بهنگامی بهره گرفت و نخست به آرام ساختن مرزهای خود با ایران بپرداخت  و چنین بود که به نبرد با هرولی  و مائوتیادائه‌ها شد و توانست آنان را سرکوب  سازد.   

 اگرچه  امپراتوری تاکیتوس  نیز برای هنگامی کوتاه  بود و بیش از هشت ماه  نپائید.  به نوشته‌ی زونارس و زوسیموس،  وی یکی از بستگان خود بنام ماکزیمینوس را به فرمانداری سوریه برگزیده بود. اما ماکزیمینیوس به دست گروهی از سپاهیان رم کشته شد و کشندگان که برخی از آنان در کشتن آورلیانوس نیز دست داشتند از بیم کیفر مرگ به دست تاکیتوس او را  نیز در بهار ۲۷۶ میلادی کشتند.

     


فهرست بخش ها



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر