۱۳۹۸ فروردین ۲۹, پنجشنبه

بخش بیست وهشتم: شاهنشاهی هرمز دوم






پس از درگذشت نرسه در سال ۳۰۲ م. پسر ش هرمزد به آوند هرمزد دوم بر تخت پادشاهی  دودمان ساسانیان نشست.  همانگونه که در بخش پیشین دیدیم؛ سزار امپراطوری رم خاوری، گالریوس،  در زیر فرمان امپراطور دیوکلیتانوس  توانسته بود با یک شبیخون به اردوگاه نرسه خانواده ی او و برخی از بزرگان ایران را به گروگان بگیرد و چنین بود که در  سال ۲۹۸ م نرسه برای آزادی گروگانها ناچار به  بستن پیمانی شد که بر پایه ی آن فرمانروایی ارمنستان به تیرداد سوم پسر خسرو، پادشاه آرش اکیان ارمنستان، که برادر اردوان پنجم بود، بازمیگشت؛ و ارمنستان  فرمانروایی بر پنج استان در شمال میانرودان، که شاپور بر آنها چیره گشته بود،  را بازمی  گرفت؛ وینک، چون ارمنستان در زیر فرمانروایی تیرداد سوم در اتحاد با رم بود، پیمان نرسه  برای برنامه های دوریک (استراتژیک) رم  هوده یی بسیار پر بهره داشت. 

اگرچه، همانگون که در بخش پیشین دیدیم: چگونگی اقتصادی رم در این هنگام بسیار آشفته و توانفرسا بود و دیدیم که دیکلیتانوس  برای به زیر فرمان آوردن تورم برای  بهای هرکالا اندازی  برگمارد  که فروشندگان نمی توانستند کالارا به بهایی بیش از آن بفروشند و این راهکار نادرست بر کمیابی کالا ها و دشواری های  اقتصادی رم بیفزود . زیرا که هیچ فروشنده یی نمی خواست زیان کند و بهای کالایی را که می فروشد از هزینه یی که برای خرید و فرآوردن آن کالا پرداخته بود کمتر باشد.

دشواری دیگر رم تنش میان مسیحیان و سپاهیان  میترا باور رم بود و دیدیم که امپراطور دیوکلیتانوس، که سپاهیان مسیحی رم را بزهکار در آن شکست میدانست؛   به کینجویی، فرمان داده بود که ارتش رم از مسیحیان پاکسازی شود و بر پایه ی   فرمان او هر آنکس از بزرگان رم  که به یشتن در میترائوم ها (قربانی کردن درنیایشگاه های میترا ) سر باز میزد جایگاه بلند خودرا از دست میداد و  دیگر مسیحیان  نیز با دشواری ها و کیفرهای بسیار روبرو بودند . این فرمان را دیوکلیانوس در فاصله ی میان  سه نبرد، که نرسه در آنها  بر سپاه رم شکستی سخت فرا آورد و پیش از گروگانگیری گالریوس صادر نمود. 

پس از گروگانگیری گالریوس  و دریافت بهایی هنگفت از نرسه برای آزادی آنها، رم از کین جویی نرسه  بس در هراس بود.  و از اینرو برای  برپایی آرامش و   یگانگی در میان سپاهیان و مردم، آزار مسیحیان  تا به اندازه یی بسیار کاستی گرفت  و به مسیحیان پروا داده میشد که در جایگاه های بلند دیوانی ولشگری به رهبری و فرماندهی برسند و از سوی دیگر،  رفته رفته بر شمار مسیحیان افزوده میشد تا آنجا که گفته شده است که همسر و دختر دیوکلیتانوس و گروهی دیگر از درباریانش نیز به آن آئین گرویده بودند.  به نوشته ی یوسیبیوس: 
دشوارست که بگوئیم  که تا چه اندازه آئین ما به آزرم گرفته میشود و چه گسترده ست آزادیی که ما از آن بهره وریم.  امپراطوران ( دیوکلتیانوس و گالریوس )  فرمانداری بسیار از استانها را به باورمندان داده اند  بدون آنکه از آنها  بخواهند که به ایزدانشان یشتن (قربانی) نمایند.   آنها به آشکار به  افسران خود پروا داده اند که همراه با همسران و فرزندان  و برده هاشان  گمارش های دینی مان را، حتی در حضور  خود امپراطور ها، برجا بیاورند .  اسقف ها را ارجمند میدارند و کلیساها را در همه ی شهرها می سازند. 
باید در دید داشت که گالریوس بلند پرواز که به آوند "سزار" ، امپراطور کِهتر به شمار می آمد و می باید در اجرای وظایف امپراطوری در رم خاوری به دیوکلیتانوس یاوری میداد، همانگونه که در بخش پیش دیدیم اینک بی تابانه در آرزوی نشستن بر تخت امپراطوری بود. اما امپراطور رم  باختری ماکزیمیانوس و سزارش کنستاتینوس کلروس از دیوکلیتانوس پشتیبانی مینمودند و از اینرو او می باید تا رسیدن بزنگاهی بهنگام شکیبا می بود.

پس از در گذشت نرسه و بر تخت نشستن هرمزد دوم،  هراس دیوکلیتانوس  از کینجویی نرسه تا اندازه یی آرام گرفت. چرا که  به بیزش او هرمزد به مانند پدرش  سرداری کارکشته  در نبرد و فرمانروایی  آزموده نبود و از سوی دیگر بسنجه ی او هرمز برای پادشاهی  نیاز به زمان داشت تا که بتواند که بر دستگاه های فرمانروایی چیره شود و  تنها در آن هنگام بود که میتوانست خویشتن را برای نبرد آماده سازد. پس برآن شد که از این گاه بهنگام بهره گیرد و به فرجام دست گالریوس را که می خواست برای همیشه به  دشوار ی مسیحیت پایان بدهد باز بگذارد  و در همان هنگام خود برای چندسال در استانهای مرزی  ایران بسر برد و بسخت سازی ساختارهای پدافندی رم بپرداخت. 

گالریوس، که پسر ، برده یی از دالمتیا بود،  به آئین میترائی سپاهیان رم باور بسیارداشت و این او بود که با اصرار دیوکلیتانوس کهنسال را به پذیرش آورد که می باید رم را با فراگیرساختِ آئینِ کهن،  یکدست و یکپارچه نمود، تا که آن کشور   از گزند مانویان و مسیحیان رهانیده شود. به باور وی مسیحیان برای آئین و دهناد دولت رم  ،  برا ی انضباط سپاهیان و برای بسامانی و آرامش جامعه خطرناک بودند.  او در نخست چالش خودرا با سرکوبی مانویان آغاز نمود . در پیش درآمد فرمان گالریوس برای سرکوبی مانویان چنین  نوشته شده بود:
 ایزدان همه ی آنچه را که به دادست و  به درست،  آشکار نموده اند ؛ و بهترین مردمان با کرده هاشان  و با رای شان  این آشکارها را  پدیداری داده  و بر بنیانی  استوار برپا داشته اند. چنین است که به هیچکس پروا داده نمی شود  که با این فرزانگی آسمانی و انسانی مخالفت نماید  و  یا بر این انگار آید که دینی نو بهتر از دین کهن ماست . این بزرگترین  گجستگی است که  که کسی بخواهد نهادهای نیاکانمان را دگرگون نماید.     
 گالریوس می دانست که سرکوبی مسیحیان به آسانی مانویان نخواهد بود. زیرا که آنها سازمان یافته تر بودند و  توانسته بودند در نهادهای بسیار رخنه نمایند.  از فرمان سال ۳۱۱ م گالریوس می توان برداشت و داوری همیشگی او را در باره ی مسیحیان به آشکار دید. چرا که او نشان میدهد که برین باورست  که مسیحیان گروهی  از یهودیان از دین  برگشته اند که یَهُوَه ، خدای نیاکانشان را به کنار نهاده و به جایش عیسی مسیح را بر سریر خدایی نشانده اند، و در  همایش کلیساهاشان بر دشمنی با سپاهیگری   می پردازند و می خواهند  ساختوست فرمانروایی رم را واژگون و ساختوست فرمانروایی  مسیحیت را جایگزین آن نمایند.  او در آن فرمان می نویسد:
شما که هستید؟   یک دسته یهودی  آشوبگر،‌ که خدای  پدران خویش را انکار نموده اید و اینک  به جنگ با ایزدان امپراطوری  پرداخته اید.  شما  برای  خودتان به دلخواه قانون میسازید  و در همایش های خرابکارانه  گرد هم میشوید.

  در ایران موبدان ذرتشتی  اینگونه برداشت و داوری را بسیار درست و پسندیده میداشتند  و چشمداشت آنان از هرمزد این بود که او نیز در ایرانشهر  دربرابر آئین های دیگر  به همین سان سختگیری  و واکنش نشان دهد. گواهه های تاریخ نشان میدهند  که هرمزد همانند پدرش نرسه به آئین های میترا باوران، و مسیحیان   آذرم می نهاد و این چندان در خوشایند موبدان نبود . شاید از اینروست که خدایگان-نامه ها در باره ی شاهنشاهی او و پدرش نرسه خاموش مانده اند و فردوسی نیز درشاهنامه نرسه را بدون فرزند می شناساند و در باره ی پادشاهی هرمزد خاموش است ( همانگونه پادشاهی دودمان آرش آکیان نیز در شاهنامه به بسیار نادیده گرفته شده است.) 

 باهوده است که در یاد داشته باشیم که در سال  ۳۰۰ م، دوسال پیش از درگذشت نرسه،  و در بحبوحه ی پاکسازی ارتش رم از مسیحیان، اسقف پاپا (۳۲۹-۲۶۷ م)  در  پایتخت   ایرانشهر، تیس پاون  و سلوسیا،  از نرمش و آزادگی نرسه بهره گرفت و   توانست به  اسقف بزرگ  آنتیوک بپذیراند که هنگام آنست که کلیسای ایران را  در زیر سرکردگی خود سازمان دهد.  پیشنهادی که با چالش بسیاری از اسقف های دیگر روبرو شد. 

  بر پایه ی"تاریخ اسقف های آدیابنه" The History of the Bishops of  Adiabene    نوشته ی  مشیخا  زکا   (مسیح پیروز ) Mshikha- Zca ، در  سده ششم میلادی، مسیحیت در ایران،  در سال ۱۰۴ م، با    موبدی  ذرتشتی، بنام   پقیدا   Pqida  ،  در آدیابنه و آشورستان  آغاز شده بود.  پقیدا که به بردگی گرفته شده بود با  مار آدای Mar Adai   یکی از رسولان مسیحی در آدیابنه آشنا گردید ، و آن رسول توانست وی را به باور مسیحیت در آورد، و  آدای  پیش از مرگش   پقیدا را ،  پس از پنج سال  شاگردی،  به کشیشی جایگاه داد .   

گفته شده است  که یکی از شاگردان آدای بنام ماری  به خوزستان  رفته بود. و  اسقف پاپا که می خواست سازمانی برای مسیحیت در ایران برپاسازد جانشین ماری در تیس پاون (تیسفون) بوده است.   اگر چه میشخا زکا  در باره ی ماری چیزی ننوشته است و بنابراین  برخی از پژوهشگران بر این باورند که شاید داستان ماری افسانه باشد هرچند شماری دیگر همه ی داستان پقیدا و  آدای را افسانه می شمرند، و شاید که همه ی این داستان پردازی ها   زائیده ی اختلافها و تبلیغات فرقه یی مسیحیان باشد که به ویژه در سده ی سوم و چهار م بسیار پررنگ گشته بود .  اما  به زنهار میتوان گفت که در هنگام پادشاهی های  پرمدارای نرسه و هرمزد، کم وبیش، میان سی  تا چهل اسقف مسیحی از نسطوریان و از دیگر فرقه ها در ایرا ن به  کار بوده اند.  

 به هر روی  هرمز توانست  در زمانی کوتاه بسر‌ آسودگی و بخودباوری زمام امور کشور را بدست گیرد و خویشتن را برای کین جویی از پیمان ناشایست ۲۹۸ م آماده سازد . رم بزودی در می یافت که   داوریش درباره ی هرمزد درست نبوده است و بیگمان نرسه او را برای  نبرد با رم از پیش  آماده ساخته بود. با این همه  موبدان ذرتشتی که از همان آغاز پادشاهی وی به ترپند های گوناگون  می کوشیدند تا  به نرمش کاریها و رفتارهای دینی  او که  از دید آنها ادامه ی سیاستها ی نرسه بود پایان دهند؛ دشوارتراشی  می نمودند  زیرا که نمی خواستند که  برای باری دیگر با پدیده ئی همانند  گسترش پرشتاب مانویت که در هنگام پادشاهی نرسه دیده بودند، روبرو شوند.   به ویژه اینک که؛ رم  به راهکار دهنادین ساختن  یک دینی  پرداخته بود   موبدان دستاویز خوبی برای پافشاری به  نیاز  به یکپارچگی آئین  در ایرانشهر داشتند. اما هرمز با همه اینکه چاره یی به جز کوشش در آرام نگاه داشتن و خشنود ساختن آنها  که نیرو و هنایش  شان به  هنگام پادشاهی های  بهرام یکم و دوم بسیار بالا گرفته بود، نداشت، چندان به در خواستهای آنان روی خوش نشان نمی داد. 


 بهر روی دیوکلیتانوس که   پس از بستن  پیمان آشتی با نرسه ، در ۲۹۸ م؛  همه ی وقت خودرا از  از اسفند ۲۹۹م تا  هنگام در گذشت نرسه در ۳۰۲ م را در استانهای مرزی  باایران گذرانده بود پس از درگذشت او برای گفتگو باگالریوس  به نیکومدیا  پایتختش بازگشت    و اینک همانگون که گفتیم دو فرمانروا  هنگام را بهنگام می دیدند که به دشواری مسیحیت برای همیشه پایان دهند. چنین بود که  نزدیک به همه ی زمستان  ۳۰۳ م را آن دو در کاخ دیوکلیتانوس به گفتگو در باره چگونگی چاره کردن این دشواری گذراندند.  به نوشته ی لاکتانتیانوس، امپراطور تنها می خواست که ارتش و دربارش را از مسیحیان پاکسازی نماید.  اما گالریوس و دیگر دولتمردان میترا باور بر  این سودا بودند که این بار می باید به سرکشی های مسیحیان  با بُرِشی ژرفتر واکنش نشان داد.

پس دیکلیتانوس برآن شد که از نیایشگاه آپولو خدای خورشید در دیدیمایون  Didymaion  درخواست راهنمایی نماید. پاسخی که از نیایشگاه آمد در خور پیش بینی بود"این مردمان دشمن پروردگارند و می باید نابود شوند!" به نوشته ی لاکتانتیانوس، که شاید راست باشد، گالریوس بر این باور بود که مسیحیانی که حاضر نیستند به ایزدان رم یشتن نمایند باید زنده زنده سوزانده شوند . از سوی دیگر دیوکلیتانوس اگرچه می خواست که به این دشواری پایان بدهد اما  برآن بود که می باید  تا آنجا که میشود از خونریزی دوری نمود. به هرروی با رایزنی با کاهنان ۴  اسفند (۲۳ فوریه)  سال ۳۰۳،  به هنگام  جشن ترمینالیا  Terminalia Festival  ، در ستایش ترمینوس  ایزد مرزها، به آوند روز پایان دادن به آئین مسیحیت، نشان شد.   

 در پگاه آنروز فرمانده ی گارد امپراطوری   به همراه تنی چند از اسپهبدان  و سرداران و سپاهیان رم به کلیسای نیکومدیا رفتند  و بزور  بدرون شدند  و آنرا به آتش کشیدند . دیوکلتیانوس که از پنجره ی کاخش در روبروی کلیسا  این رویداد را تماشا میکرد، در هراس از گسترده شدن آتش به ساختمانهای همسایه،  فرمان داد تا کلیسا ویران شود.  فردای آنروز فرمان دیکلیتانوس به  سراسر امپراطوری پخش شد  همه ی کلیساها می باید با خاک یکسان شود،  کتابهای دینی سوزانیده شوند  و آرامگاه های مسیحیان و جایگاه های آشاوانشان ار آنها گرفته شوند.   هرآنکس که از یشتن به خدایان رم سرباز زند می باید از کار برکنار میشد  و  هیچ گونه گردهمایی شان دیگر به پروا نبود . اگرچه این  نخستین فرمان به آن سختی فرمان والریانوس نبود،  که  به کشتار مسیحیان انجامیده بود، اما  به  هر روی زندگی را بر آنها بس دشوار می نمود. واکنش مسیحیان اینبار بس سرپیچانه و خرایکارانه بود. برای  نمون یک  مسیحی خشمگین  فرمان را به مسخره کشید و پاره کرد . اما پاره کردن فرمان امپرا طوری گناهی بزرگ  بود و زینرو او را زنده زنده سوزانیدند.  چندی نگذشت که بخشی از کاخ امپراطوری به آتش کشیده شد . و دوهفته ی بعد آتش دیگری در نزدیک اطاق خواب امپراطور رخ داد.   به باور لاکتانتیانوس این آتش سوزی ها کار خودِ گالریوس بود که می خواست دیوکلیتانوس را به واکنشی سختتر  ناگزیر نماید . اگرچه به گزارش  یوسبیوس، کنستانتین به پدران کلیسا در همایش نایسیا Council of Naicia  گفته بود که او خود آذرخشی آسمانی را  دیده بود که داد مینوی  را بر کاخ امپراطور بگسترد و آنرا به آتش کشید!

شماری از پژوهشگران برآنند که آتش سوزی کار مسیحیان خشمگین بود به ویژه سپاهیان مسیحی که این ستمها را دیگر بر نمی تابیدند. گالریوس که با بودن این همه مسیحیان کینجو دیگر ماندن در نیکومدیا را  فرزانه نمی دید  شهر را ترک نمود  . دیوکلیتانوس هم که اینک با رفتن او در کاخ تنها مانده بود فرمان داد تا همه ی کاخ جستجو شود  و همه درباریان بازجویی شوند و همه ی درباریان می باید به یشتن بپردازند. همسر و دختر وی  که مسیحی شده بودند بناچار چنین کردند و نمونه یی گشتند برای دیگران. اما چند تن از برده ها و خواجگان و کارکنان که از یشتن سرباز زدند به آوند همدستان در آتش زنی کاخ، گناهکار شناخته شدند و به کیفری دهشتناک کشته شدند. بازپرسی ها سپس به بیرون از کاخ نیز نشت نمود، چنانکه سر از تن اسقف کلیسای نیکومدیا  جدا نمودند . و شمار بسیاری  از شهروندان به گناه همدستی با آتش زنان   سوزانده شدند و یا بدریا افکنده شدند.  

 مسیحیان در استانهای دیگر رم نیز متهم به شورش و آشوب شدند . و خشم آنها از ویران شدن کلیساهایشان به دو شورش  انجامید؛ یکی در آنتیوک  و دیگری در ملیتن در سربالایی هایی رود فرات.  شورش ملیتن را ارمنهای  تازه مسیحی شده به دست گریگوری روشنگر، پسر آئیناک قاتل خسرو  پادشاه آرش آکیان ارمنستان ،  پشتیبانی می نمودند، و آنها به تیرداد پادشاه دست نشانده ی رم در ارمنستان  وفادار بودند. اما  سپاهیان مسیحی  آنتیوک از میان خود امپراطوری برگزیدند ، ولی شورش آنها به شدت سرکوب شد و بسیار از اهالی آنتیوک  کیفر مرگ دیدند.  در برآیند این شورش بود که، به نوشته ی یوسبیوس، دیوکلیتانوس فرمان دوم خود را که بسیار سختگیرانه تر بود بیرون داد.  به باور دیوکلیتانوس این بی آرامی ها  و سرکشی ها  از برای آن بود که آشوبگران می خواستند ساخت وست امپراطوری  را دگرگون نمایند تا فرمانروایی رم به دست مسیحیان افتد. این باور دیوکلیتانوس چندان هم دور از راستی  نبود؛ زیرا  چنانکه  خواهیم دید ،تنها هشت سال بعد چنین دگرگونیی به راستی  رویداد و ساختوست فرمانروایی مسیحیت در امپراطوری کنستانتین  برپاشد.

دیوکلیتانوس  در فرمان دومش دستور داد همه ی  اسقف ها  و کشیش ها و دیگر بزرگان مسیحیت، که کتابهای دینی شان را به کارگزاران دولت تسلیم نمی کردند،  دستگیر شوند. او برآن بود که با از میان بردن کلیسا ها و کتابهای دینی و پرواندادن به گردهمایی کلیسائیان  این دشواری  چاره پذیرست و به انجام خواهد رسید. این فرمان در بر گیر کیفر مرگ برای همه مسیحیان نبود، زیرا که شمار آنها اینک آنچنان زیاد شده بود که دادن چنین کیفری دیگر شدنی نمی بود. 

 در همین هنگام، در ۳۰۵ م،  هرمزد و رایزنانش، با در دید گرفتن چگونگی  رویدادهای رم، به این برآیند رسیدند که اینک بزنگاه کین خواهی، از باجی که امپراطور دیوکلیانوس و گلاریوس بر نرسه بار نموده بودند، فرا رسیده است. گواهه های تاریخیی  که به آشکار در این باره گزارش میدهند؛ زمان یاد سیرت The Chronicle of Seert   ، زمان یاد آربلا  The Chronicle of Arbela  و تاریخ بلعمی می باشند. 

در زمانیاد سیرت  که نوشته ی مسیحیان نسطوری، به زبان عربی،   در سده ی یازدهم است،‌ به کوتاهی از پادشاهی های بهرام و نرسه و هرمزد سخن رفته است؛ و این در خور اندیشه است که بر پایه ی این زمانیاد هرمزد پادشاهی به خود باور ست که  خواسته ها ی موبدان را ناشنوده میگذارد، و به کین خواهی از ستم هایی که بر پدر رفته است،‌ به نبرد با دیوکلیتانوس میرود. اما او دراین نبرد کامیاب نیست . اما همانگونه که خواهیم دید،  شکست او از دیوکلیتانوس پذیرفتنی نیست، زیرا در آن هنگام دیوکلیتانوس نه تنها با شورش های بسیار روبرو بود، که بل بشدت بیمار و نزدیک به مرگ بود.  بیگمان این به خاطر شکست او از هرمز بود که  گالریوس  سرانجام دستاویزی بدست آورد تا به پافشاری از  وی بخواهد که می باید از امپراطوری کناره گیری نماید. و اینکه گفته اند او به داوخواهانه خود از امپراطوری کناره گرفت درست نیست؛ زیرا لاکتانتیانوس می نویسد، که وی با چشمانی گریان وادار شد تا امپراطوری را به گالریوس و سوروس وانهد. شاید به برداشت نویسنده ی زمانیاد هرمزد نتوانست به همه ی آرمان های خود دست یابد.  به هر روی در زمان یاد سیرت چنین می خوانیم:
  در هنگام  دیوکلتیانوس  بهرام پسر بهرام شاهنشاه نامیده شد او سست بود و بیمار. در باره ی مسیحیان وی نیکخواه بود و فرمان داد کلیساهایی که پدرش در  سرکوب مانوی ها ویران نموده بود  بازسازی  شود. پس از چهار سال نشستن بر تخت پادشاهی او بدون داشتن فرزند در گذشت. نرسه پسر شاپور جانشین او شد. او کهنسال بود فرزانه و هوشمند. بسیار از آنچه که وی کرد، نشان از هوشمندیش داشت. اودر سال نهم فرمانروایی دیوکلیتانوس به پادشاهی رسید و در سال پنجم پادشاهیش  به نبرد با امپراطوری رم  و ارمنستان شد اما شکست خورد. درهنگام پادشاهی او مسیحیان آزار ندیدند.  وی پس از نه سال پادشاهی  در گذشت و پسرش هرمزد نشان داد که در  فرمانروایی به خود باورست و  به موبدان  گوش نمی داد.  وی نبردی در رویارویی با دیوکلیتانوس را سازمان داد تا کین پدر  ازو بگیرد اما به شکستهایی  دچار آمد. مسیحیان در پادشاهی  هفت سال و چند روزه ی او آزار ندیدند. 

از سوی  دیگر مشیخا زاک در زمانیاد آربلا درباره ی فرمان دیکلیتانوس به  کیفر داد مسیحیان و کینجویی هرمز چنین می نویسد :
 هنگامی که این فرمان سنگدلانه به برون آمد، چه بیم و چه دهشتی بر همه ی گیتی سایه افکند. و آنها  به این خشنود نبودند که تنها مسیحیان را بکشند، که بل آنها را در توده ها کشتند و یا سوزاندند، همچنین آنها رهبریی هم نداشتند که  دادوری بر آنها گمارده باشد .  و از اینرو بود،  که دیده شد پدر پسر را  تکه تکه می نمود وبرادر برادر را و دلبستگی خانوادگی از میانه پاره و بیرون انداخته شده بود. و آن سزارهای رم که به این گناه آلوده شده بودند و چنین شهوت به کشتن در درون آنها شعله وربود ، حتی برای یکچند نمی توانستند  بر مردمان فرمان برانند. و این به دید هرمز، پادشاه بزرگ ایرانیان آمد. او با سپاهی کلان به سوی رم شتافت و بسیار از شهرهای رم را به غارت کشید و خداوند این همه  پستی بدید؛ "او برخاست، و همه دشمنانش پراکنده شدند، و این بیزاران  از برابر او گریختند، آنان چون دود پراکنده شدند و چون موم آب گشتند {پسالم   ۶۱:۱}"  و او آنان را بدون دلسوزی شکنجه داد.  
 این آشکارست که مشیخا زاک  نمی تواند داستان نبرد هرمز را  از خود ساخته باشد. زیرا ساختگی بودن آن نه تنها بر همه ی همزمانان او آشکار بود که بل از اعتبار همه ی نوشته ی او می کاست. و دو دیگر آنکه ما میدانیم که برای هرمز این نبردها تنها برای گسترش سرزمین پادشاهی نبود و انگیزه ی کین جویی از خواری پدرش و گروگان گیری گالریوس بدون تردید  برای او انگیزه یی بسیار نیرومند بود.

گواهه ی دیگر  تاریخ بلعمی  ست  که بر پایه ی آن  هرمز سپاهیانی به سوریه فرستاد. امیر غسانی از رم درخواست  یاری نمود و البته همانگون که دیده ایم ؛ در شرایط بحرانی رم در این هنگام،  آن کشور در شرایطی نبود که بتواند به امیر غسانی کمک برساند. افزون برآن اینکه  دیوکلیتانوس کهنسال از سال ۳۰۴ میلادی سخت بیمار شده  بود. به نوشته ی لاکتانتیانوس؛ در سال ۳۰۴ میلادی دیوکلیتیانوس پس از بازگشت از رم ، که در آنجا بیستمین سال امپراطوریش را جشن گرفته بود، در کناره ی دانوب دچار بیماری شد،  و پس از بازگشت به نیکومدیا پایتختش  بیماری او شدت گرفت،   تا آنجا که نزدیک به مرگ بود و تا اسغند ماه (مارچ)  سال ۳۰۵  نمی توانست در برابر مردم پدیدار شود . اگرچه به گزارش لاکتانتیانوس او اندکی بعد تا اندازه یی بهبود یافت ولی  اینک پریشان پندار بود و رفتارش  در میان دَمهای  فرزانگی و دَمهای دیوانگی در نشیب و فراز بود  demens enim factus est, ita ut certis horis  insaniret, certis resipisceret  . از اینرو می توان دریافت که چرا رم نتوانست به امیر غسانی یاوری دهد. و چنین بود که امیر غسانی در نبرد با هرمز کشته شد.  

باید دانست  که به نوشته ی تبری پس از پدیداری شاهنشاهی ساسانیان بسیاری از تیره های عرب در شاهنشاهی آرش آکیان دیگر نمی خواستند که در زیر سرپرستی ایران باشند، زیرا همانگونه که در پیش دیدیم اردشیر و دیگر شاهنشاهان ساسانی فرمانروایی خود مختار و فدرال مانند تبار-شاهی (ملوک الطوایفی) را برنمی تابیدند و هوادار و خواهان  فرمانروایی متمرکز بودند.  از اینرو تیره های عرب  برای پاسداری از خودمختاری  شان به سوی رم گرایش یافتند . وزینرو بود که هترا پیمان اتحاد با رم بست . اردشیر برای پیشگیری از گسستن دیگر تیره های عرب برآن شد تا با عمروبن عدی، امیر تبار لخمی ها Lahmids ، پیمان اتحاد ببندد تا به یاری او بتواند تیره های  عرب را زیر سرپرستی داشته باشد. بر پایه ی نوشته ی تبری  شاپور یکم،  امروالقیس، پسر  عمرو بن عدی ، را  به فرمانروایی  تبارهای عرب در میانرودان برگزید. تبری می نویسد:
پس از درگذشت عمرو بن  عدی یکی از پسرانش بنام   نصربن ربیعا که امروالقیس الباد خوانده می شد  در آن هنگام  یکی از فرمانداران شاپور، سپس هرمز یکم و  بهرام یکم  بود که  بر سرزمین های مرزی   عربهای ربیعا ، مُدار و دیگر تیره هایی که در بیابانهای عراق، حجاز و میانرودان می زیستند فرمان می راند. او از نخستین پادشاهان تبار نصربن ربیعا و فرمانداران پادشاه ایران بود که به مسیحیت گروید. 
امروالقیس تا هنگام پادشاهی هرمزد دوم زنده بود، بنابراین او به کم و بیش برای ۸۰ سال پادشاهی نمود. هرچند تبری مدت پادشاهی اورا ۱۱۴ سال نوشته است، که این شاید نادرست خوانشِ نسخه برداران کتاب بوده ست.  در میان خوانش های گوناگونی سنگ نبشته ی  آرامگاه  او،  که   ر. دوساو      R. Dussaud   و  ف . ماسیه    F. Macler ، آنرا در ۱۹۰۱ در ناماره  (اردن) یافته اند، خوانش جیمز اِ بلمی James A. Bellamy  در ۱۹۸۵  از این سنگ نبشته؛ که  با الفبای نبطی  و زبان عربی  است ، درست تر می نماید. به خوانش او :
 این یادمان آرامگاه امروالقیس،  پسر  عامر ، پادشاه عرب هاست  و لقب او  امیر اسد و مدهیج بود. او بر اسدی ها  چیره شد   و  آنها به همراه پادشاهشان شکست خوردند.  و او سپس مدهیج  ها را به گریز واداشت  و  آنها را بسوی دروازه های نجران  و شهر شامار راند و ماعادها ر ا سرکوب  نمود  و با بزرگان و تبارها به نرمش  رفتار نمود و آنانرا به فرمانداری گمارید  و آنها هوادار رمی ها شدند ، و هیچ  پادشاهی با او در دستاوردهایش برابری نکرد . سپس او در سال ۲۲۳ در هفتمین روز کاسلول در گذشت .  بخت بر  آنها که دوست او بودند یار باد.   
   چنین مینماید که شاپور امروالقیس را  به پاسداری از مرزهای ایران در میانرودان برگزیده بود  و او که از پادشاهی  های بهرام یکم و دوم پشتیبانی نموده بود  بعدها  در هنگام پادشاهی نرسه، که بدرخواست مهینان مخالف بهرام ها به پادشاهی رسید،  به نوشته ی دیگناس و وینتر،  برپایه ی این سنگ نبشته ،   از متحدان رم شد. و یاکه شاید در پیمان ۲۹۸ م نرسه، سرزمین وی  به زیر فرمان رم در آمد. چنین می نماید که هرمزد پس از بازگرداندن لخمی ها در زیر پشتیبانی ایران به نبرد با غسانیان شد و امیر غسانی را کشت.  و  یادمان این چیرگی در سنگ نگاره ی هرمز دوم در نقش رستم،  پیروزی او  را بر امیر غسانیان فرخند ه می دارد.


هرمز دوم در نبرد با امیر غسانیان

به احتمال زیاد پیروزی های هرمزد بود که  موجب شد گالریوس از دیوکلتیانوس بخواهد که از امپراطوری کناره بگیرد. و به هرروی رم برای بار دیگر در این هنگام به آشفتگی فروشد  آشفتگی ئی که تا در گذشت گالریوس در ۳۱۱ م ادامه داشت. به نوشته ی آرولیوس ویکتور یکی از دودلیل کناره گیری دیوکلیتانوس به خاطر "آینده نگری او در باره دشواریها یی بود که در راه بودند" و این دشواری ها بیگمان تا اندازه یی به نبردهای هرمزد و پیروزی های وی وابسته بود (دلیل دیگر ، به باور ویکتور، این بود که دیوکلیتانوس جاه طلب  نبود!)  


 از نوشته ی یوسبیوس چنین بر میاید که  در این هنگام مسیحیان  به  آشوب انگیزی و سرپیچی های بسیار از دهنادها وباورهای کهن پرداخته بودند.  برخی از تندروان و زیاده خواهان مسیحی که  از فرقه ی سختگیر ترتولیانیستائه Tertullianistae بودند و  از پیشوایی مسیحی بنام تِرتولیان  Tertullian پیروی میکردند ؛  اینک  اردوگاه مسیح را برتر از اردوگاه سپاهیان میترا باور میدانستند. تروتلیان در رساله اش به آوند "پادشاه" De Corona   از "اردوگاه روشنایی  و اردوگاه  تاریکی"      casteris lucis et casteris tenebrarum  می نوشت؛ که  به نوشته ی  ج.  هلگلند J. Helgeland  در "مسیحیان  و ارتش رم  از مارکوس آورلیوس تا کنستانتین "     Christians and the Roman Army from Marcus Aurelius to Constantine   : 
هنگامیکه  ترتولیان  از  اردوگاه روشنایی و اردوگاه تاریکی  سخن میگوید ، از دید او این مقایسه ایست  میان کلیسا، که در جاهای آشنا و معمولی دیدار می کنند  و فرقه ی میترا که در بیشتر گاهان  در  دخمه های  زیر زمینی  و بنابراین تاریک گرد هم میایند.
مسیحیان کشور و دولت خودشان را خواهان بودند و نمی خواستند که در نبردهای میان رم و ایران شرکت کنند برای آنان  عیسی خدا بود و نه امپراطور رم یا پادشاه ایران که خویشتن را از خدایان می دانستند. به نوشته ی ترتولیان: 
Credimusne  humanum sacramentum divino superduci licere?
 آیا سوگند به انسان برتر از سوگند به خداست؟
آشکارست که در این پیام    sacramentum humanum   به سوگند سپاهیگری پیوند دارد و   sacramentum divinum  به سوگند دینی در غسلِ تعمیدِ مسیحیان پیوسته ست که خود را به خدایشان عیسی پیوند میزنند. از نوشته های بسیار در باره ی  "سوگند"   Sacramentum   نوشته ی  ای . دو بکر E De Backer   ،  "درباره ی تاریخ واژه ی سوگند" Pour l' histoire du mot sacramentum   نوشته ی   ج. دو گهلینک   J. de Ghellinck  و "سوگند نظامی"  Sacramentum militiae  نوشته ی فرانتز  جوزف دولگر Franz Joseph Dölger  می توان نام برد. 

 گواهه های تاریخی از سرپیچی ها مسیحیان از دستورهای نظامی گزارش میدهند؛ برای نمون، در نوشته ی اسقف کائسرا (قیصریه)، پایتخت کاپادوک، نمونه هایی از اینگونه سرپیچی ها را می توان یافت  . برای نمون  زمیندار ی  در ثِوِسته Theveste برای پرداخت مالیات خود به رم ناچار شد سربازی برای ارتش فراهم نماید و  چنین بود که پسر خویش ماکزیملیان را به سربازی فرستاد.  هنگامیکه بر طبق مقررات افسر فرمانده دستور داد  تا بلندی قد اورا اندازه ی بگیرند وی به سرکشی گفت: "چون من مسیحی هستم نمی توانم سرباز باشم" فرمانده اما پرخاش او  را ناشنیده گرفت. و پس از اینکه  بلندی او را اندازه گرفتند،  نشانی سربی را،  که ویژگی های  اورا در بر داشت،  بگردن او  آویختند . اما ماکزیمیلیان  گفت  : "من  این نشان را می شکنم چون هیچ نشانه ای  به جز نشان خدایم  عیسی مسیح را به گردنم نمی آویزم." افسر فرمانده به او توضیح داد که بسیار دیگر از سپاهیان،  مانند وی، این نشان را بگردن آویخته اند و او می تواند همه ی دستورهای آئین خود را  بجا آورد و در سپاه هیچ  دشواری از این باره برای او نیست . اما سرباز که مانند ترتولیان یک مونتانیست Montanist  بود بر سرپیچی خود پافشاری می نماید و بنابراین  به او کیفر مرگ داده می شود.   چندی پس از آن در  آفریقا،  که ترتولیان سپاهیان رم را  در آنجا تشویق به  گریز از پادگان  و شهید شدن می نمود،  در جشن زاد روز امپراطور سپاهیی بنام مارسلوس جنگ افزار و کمربند خودرا در برابر سربازان به خاک می اندازد و میگوید " من دیگر از امپراطوران شما  فرمان نمی برم و از خدایان چوبی وسنگی شما بیزارم."   


 به نوشته ی یوسبیوس بسیاری  از  سپاهیان مسیحی رم   گردان هایشان را ترک نمودند.  او می نویسد:
 سپهبدی به سپاهیانش این گزینه را داده بود که یا از آئین خود دست بکشند و یا که از رده ی نظامی خود چشم پوشند.  دید آنها  بهتر این دیدند که نام عیسی را  برخوانند و از  امتیازها ی دنیوی  روی بگردانند. 
با همه ی اینک براستی یوسبیوس به آشکار با پر رنگی  تبلیغ نوشته ی خود را می نویسد، اما به هر روی پیداست که دشواری رم با مسیحیان چاره یی آسان نداشت.  آشکارست که مسیحیان ایران هنوز تا به این اندازه از خودسرکشی نشان نمی دادند. اما از چالش شاپور دوم با آنها می توان به این برآیند رسید که اینگونه رفتار در میان سپاهیان مسیحی ایران  نیز  رفته رفته پدیدار شده بود. 
  
 به هر روی برای ارتش رم سرکشی سپاهیان مسیحی و  سرپیچی شان از فرمانها    بسیار خطرناک شده بود و گالریوس با چِندِش  بسیار از این گونه رفتار که  آنها را شکستگی در انضباط نظامی  می یافت   برآن شد که این گستاخی را با دادن  کیفری سخت به همه ی مسیحیان پایان دهد؛  به ويژه که گونه یی خرابکاری در ساختوست های شهری و سازمان های  و غیر نظامی پدیدار شد.  زیرا که پیروان ترتولیان  دیگر خودرا شهروندان رم به شمار نمی اوردند به گفته ی او :
 Nec ulla magis res aliena quam publica,   
 هیچ باره ی برای ما بیگانه تر از آنچه که  به شهروندان  مربوط می شود نیست.  
حتی در روزگار ما  هانا آرندت بارها این گفته ی او را بازگو می نماید  تا نشان دهد که چرا او به آزرم داشت مسیحیت   به بایست های شهروندی نومیدست.  گفته های اسقف های مسیحی که میباید سرشار از آرامش و آشتی باشد، در همایش اسقف ها  در سیرتا  Council of Cirta  در سال    ۳۰۵ م    سرشار از خشونت  بود و پیش در آمد پدیداری دوناتیست ها  Donatists   یا پیروان  دوناتوس ماگنوس Donatus Magnus   بودند که باور داشتند برای مسیحی بودن می باید مقدس بود. و آنها بودند که چند سال بعد به هنگام فرمانروایی کنستانتین استانهای آفریقایی رم را به خاک و خون کشیدند که چرا  اسقف فلیکس آپتونگا Felix of Aptunga  به فرمان دیوکلیتانوس سر فرود آورده و نبشته های دینی را برای سوزندان به کارگزاران او  داده ست . 

از سوی دیگر درگیری های مسیحیان باهم نیز بر دشواری های رم می افزود. به نوشته ی یوسیبیوس:
 آزادیی که  به کام  و خوشایند ما بود  موجب شد  که ما انضباط خویشتن را از دست بدهیم . ودر میان مان با زبانی خشونت آمیز جنگ در گرفت . اسقف  در رویارویی با اسقف،  و  مردم در رویارویی با مردم .  هنگامیکه ابلیسی گرایی به اوج خود رسید   دستهای ایزدی  دادار  برای کیفر داد به ما  بلند شد .  باورمندانی  که در سپاهیگری بودند از نخستین ها بودند که به پیگرد گرفته شدند  . پس از این هشدار خداوند به ما  ، بجای آنکه  سرفرودآوریم ،  به تبه کاری بر تبه کاری افزودیم ؛ رهبران دینی مان، بیزار از فرمان خداوند،  به تلخی به جدال باهم برخاستند،    و برای رسیدن به بالاترین رده چالش نمودند.    سپس بر پایه ی گفته ی  جرمایاه ، خداوند بر فراز آسمان  شکوه اسرائیل را سرنگون نمود. 
این جنگ و جدل ناخوشایند میان مسیحیان  برای هنگامی دراز برجا بود  تا بدانجا  که یوسبیوس به آذردگی وشرم در باره ی شهدای مسیحی   می نوشت:   

من از جاه طلبی برخی کسان، از شتابزدگی شان در دستدرازی های ناسزاوار ، و اختلاف ها و جدالهای خود  شهدا چیزی نمی گویم که  بسیار از پیروان  به برون راند  و با این همه خودشان در کلیسا ماندند.


هرمزد در ۳۰۹ م بگونه یی رازآلود کشته شد. و پسرش آذر نرسه به جانشینی اورسید. هرچند اونیز پس از چند ماه پادشاهی بدست موبدان و دستیاران آنها کشته شد.  همه ی فرزندان هرمز نیز به جز یک پسر که بدربار رم گریخت کشته شدند. و به نوشته ی حمزه ی اصفهانی  تاج پادشاهی را بر فراز بستر مادر آبستن  شاپور دوم آویختند.   










فهرست بخش ها



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر