![]() |
| ارتَخشرخش سوم- اُخس شاهنشاه ایران و فرعون مصر |
شاهنشاهی هخامنش درسرزمینی اینچنین گسترده برای رویارویی با آفندها و به پیشآمد اندرتازیهای از سوی همسایگان گوناگون و بیآرام ایران همواره وادار میبود تا برای واکنشی بسپیچیده آمادگی داشته باشد . همسایگانی همچون سکاها (اِسکیثیها)، کِدوسیها، باختریها و شهرهای ستیزهجوی یونان که به آزمندی دیده به داراییهای هنگفت و پرشکوه ایران دوخته بودند. دارائیهایی که، همانگونه که در بخشهای پیشین دیدهایم، از داد و ستد کالاهای گوناگون ، همچون فلزهایی مانند آهن و مس و طلا و نقره و سنگهای پربها مانند یشم و فیروزه و عقیق و پارچههای پرنیانی و کتانی و فرآوردههای کشاورزی و الوارهای چوبی میان استانها برمیآمد. چنین بود که ایران همیشه میباید آماده برای سرکوبی شورشها و آشوبهای ناگهانی در ساتراپیهای شاهنشاهی میبود، که بیشترشان برانگیخته از ندانمکاریها، آزمندیها و گسترشخواهیهای ساتراپها بودند که از سوی دولتشهرهای هلا برانگیزانده میشدند. و شدائییی کمآهنگتر از تاخت و تاز بیگانگان نداشتند. برای نمون، زیتیوس در کتابش پرسیکا آورده ست که دوچالش بزرگ برای ارتخشرخش یکم نخست شورش باختریها و دودیگر بهپاخیزیِ، گویی به همیشه پایان ناپذیر، مصر بود.
چنین هراسیکها همواره برجای بودند و به ویژه بههنگامهای بیآرام و ناآسودگیهای برآمده از تنشهای جانشینیِ یک شاه نو با شاهِ پیشین، که گاههایی بس نگرانیزا و پرآسیب برای کشور پدیدمیآوردند، بیمناکی از این تنشها بسیار پُرچِگال بود. واین روشنگر پرسشهایی ست که بسیاری از پژوهشگران به پیش کشیدهاند که چرا واکنشهای شاهنشاهی ایران به تنشها و چالشهای یکپارچگی و پناهپاد (امنیت) کشور گویی همیشه کُند و آهسته و پردرنگ بوده است. شاید که، بر پایهی راستیکها، پاسخ به این پرسش چنین باشد که بسیار از آن درنگها از برای نیاز به بکارگیری زمانی چند برای برآورد ریزبینانهی اولویتها از دید بَروَندهای مالی،اقتصادی و سیاسی کشور بوده ست . چرا که هزینههایِ هنگفت واکنش به هر هراسیک جنگ میتوانست بر برنامهریزی پناهپاد (امنیت) کشور هنایشی سرنوشتساز داشته باشد. همانگون که درین روزگار نو نیز برنامهریزان پدافند آمریکا نیازمند آنند که برای هرگونه نشاندادن واکنش به دشواریهایشان با چین، روسیه، کره شمالی، کوبا و دیگر کشورها بگونهئی اولویتها را شناسایی و زمانبندی نمایند و نمیتوانند بیدرنگ به پیشآمد هر چالش نو واکنش نشان دهند.
آشکارست که پاسخهای نخستین به چالشهای دوردست در شاهنشاهی گسترده هخامنش بخاطر مسافت بسیار میان فاصلهها بس زمانگیر بود، به ناچار راهبردهای دفاعی کشور نیاز به بهره گیری از ائتلافها و هموندیهای خودجوش در میان ساتراپهای هماندیش و کشورهای دوست همسایه داشت تا بتوانند در صورت اندرتاختهای همسایگان ستیزهجو برای نگاهداری استوانی و برپایی آرامش، واکنشی تند و بیدرنگ نشان دهند. از اینروی ستاد اَبَرفرماندهییِ نیروهای ایران در شوش بر آن بود که ساختار نیروهای رزمی، برنامهی پدافندی، ساختوَستهای فرماندهی و آرمانهای دوریکهنگامَش (استراتژیک) را چنان برپا بدارد که بتواند با اطمینان کامل توانمندی اقتصادیش را به همهی ساتراپیهای کشور تابانده و پخش نماید و با کمکهای مالی خویش به راهبردهای درگیری آنان هماهنگی دهد و به آوند چارهی فرجامین، در صورت نیاز، با فراخوانی ارتش سهمگین و تنومند خود به میدان کارزار فرا آيد. و این بایسته میداشت که ساتراپیهای ایران هرکدامشان برای خود تواناییهای رزمی محلی داشته باشند تا بتوانند بـههنگام نیاز به تندی و شتاب نیروهایشان را در رو در رویی با درگیریهای نزدیک به میدان کارزار گسیل دارند و نیز بتوانند برای مدتهایی کم و بیش طولانی دربرابر اندرتاختها پایداری و ایستادگی نمایند.
و این بخاطر پهناوری فراخ کشور بود که ایران از نگاهداشتن ارتش و ناوگانی پیشهوند (حرفهئی) و همیشه آماده در پادگانها، و پایگاهها که نیازمند به صرف هزینههایی هنگفت بود، اِبا داشت. و به آوند راه چارهئی برتر برای رویارویی با در گیریی ناگهانی، ترجیح میداد که ساتراپیهایش این آزادی را داشته باشند که با تشکیل هموندیهای محلی و به خدمتگیری نیروهای کرایهئی واکنشهای پدافندیی اولیه را برپا دارند و در صورت نیاز چشم براه فراخوانی نیرویی تنومند از سوی شوش باشند. همانگون که کالدول (۲۰۰۵) گزارش میدهد:
البته، ایران به گونهئی دارای یک ناوگان همیشه آماده بود، زیرا ناوهایی که برای نبردهای پیشین ساخته شده بود هنوز فراهم بودند. اما در نیروی دریایی باستان گمارِش پُر بهره بر عهدهی ناوهای نو و تازه ساز بود. و ساختن یک نیروی دریای برای نبردی سترگ نیازمند به ناوسازی در اندازهیی گسترده داشت که به تندی و شتاب فراهم پذیر نبود. بنابراین نبردهای بزرگ نیازمند کوششی سترگ بودند. و با دردید داشتن نگرانی از ناآرامیهای باختریها و مصریها و دیگر آشوبهای احتمالی و بحرانهای هنوز چاره نشده پاسخگوییهای ایران پس از مرگ خشایارشاه را نمیتوان ناتوانانه خواند.
آغاز پادشاهی ارتخشرخش سوم
ارتخشرخش سوم در ۳۵۹ پیش از میلاد برتخت پادشاهی نشست. به گزارش دیودوروس:μετ᾽ ὀλίγον δὲ ὁ μὲν βασιλεὺς τῶν Περσῶν ἐτελεύτησεν ἄρξας ἔτη τρία πρὸς τοῖς τετταράκοντα, τὴν δὲ βασιλείαν διεδέξατο Ὦχος ὁ μετονομασθεὶς Ἀρταξέρξης, καὶ ἐβασίλευσεν ἔτη τρία πρὸς τοῖς εἴκοσι: τοῦ γὰρ Ἀρταξέρξου καλῶς βεβασιλευκότος καὶ γενομένου παντελῶς εἰρηνικοῦ καὶ ἐπιτυχοῦς, τοὺς μετὰ τοῦτον βασιλεύοντας μετωνόμαζον καὶ τὴν τούτου προσηγορίαν ἔχειν προσέταττον.
اندکی از آن پس ، پادشاه ایران ، که چهل و سه سال فرمانروایی کرد ، درگذشت ، و ُاُخوس ، که اکنون نام تازهی "ارتخشرخش" را به خود برگزید، به جانشینی پادشاه درآمد و برای بیست و سه سال پادشاهی نمود - از آنجاکه ارتخشرخش پیشین فرمانروائیئی پربهره داشت و خود را بههمهسان صلحدوست و کامکار نشان داد، ایرانیان نام پادشاهانی را که پس از او فرمانروایی میکردند دگرگون نمودند و برآن شدند که آنها باید به آن نام خوانده شوند.
از سوی دیگر دشواری مصر نیز همواره در نـَوَسان بود، آن کشور با پشتیبانی آتن فرمانروایی برخود را در زیر فرمان فرعون امیرتـَئوس در ۴۰۸ پیش از میلاد بدست آورده بود. و در نتیجهی این استقلال خزانهی ایران از منابع پربهرهی آن سرزمین محروم گشته بود و چنین بود که شورش ساتراپها برنامه ریزیهای آرتخشرخش دوم را برای بازگرداندن مصر به حوزهی اقتصادی و دفاعی ایران با دشواری روبرو نموده بود و توطئهچینیهای آتن و فریبکاریهای پنهانی ایفیکراتیس نیز در این میان مزید بر علت شده بود و راهکارهای ارتش ایران را برای تازش به مصر به سوی بنبست میکشانید.
با این همه اینک، علیرغم آب و هوای تـَنـِشزای سیاسی در آسیای کـِهتر؛ و به ویژه در قبرس و فنیقیه که ناشی از تجاوزهای آسیب انگیز فرعون ناخُس در ساتراپیهای میانرودان و سوریه بود، ارتخشرخش سوم برآن شده بود که به دگربار هنگام آن رسیده ست که ایران دشواری مصر را برای همیشه چاره کند. به ویژه درین هنگام که فرعون ناخـُس، که با بلند پروازیهایاَش شورش مصر را بر علیه خویش باعث شده بود، به دربار ایران پناهنده گشته بود و بدون تردید آرتخشرخش را به پیگیری این کارزار ترغیب مینمود.
به کوتاه سخن اینکه، اگرچه شاهنشاهیی که ارتخشرخش دوم برای پسرش به ماندگار گذاشته بود در پدیداریش باشورش ساتراپها ونآرامیهای مصر و فنیقیه و قبرس نا استوار و بیمار مینمود، اما هنوز از بنیانی سترگ و سازمانی توانمند برخوردار بود و این همه از سازماندهی و کاردانی پرشگفت داریوش یکم بود.
![]() |
| شاهنشاهی ارتخشرخش سوم |
این نخستین بار نبود که ارتخشرخش سوم به پیکار با مصر میرفت. او در ۳۴ سالگیـَش، در ۳۵۹ پیش از میلاد، یکسال پیش از مرگ پدر و در همانسال که فیلیپ دوم پدر اسکندر در ۲۳ سالگی به پادشاهی مقدونیه رسید، به واکنش دربرابر دست اندازیهای فرعون آخـُس به میانرودان و سوریه، به قصد کارزار با او به مصر درتازیده بود. ولی مرگ پدر اورا از ادامهی نبرد بازداشت. و او به شوش بازگشت تا داو بر تاج وتخت پادشاهی کند . او پس از نشستن بر اورنگ پادشاهی بیدرنگ هشتاد شاهزادهی هخامنش را، که میتوانستند بر پادشاهی داوشی داشته باشند، به دم تیغ دژخیم بسپرد. واین در سنجش با فیلیپ دوم مقدونیه که تنها دوتن از داوداران به پادشاهیاَش را سر به نیست نمود شماری کلان و بسیار بود.
وگرچه در این سنجش میباید در دید داشت که گفته شده ست که ارتخشرخش دوم از خود بیش از یکصدوپنجاه فرزند ازسیصدوشصت همسر بجای گذاشته بود! واین نیز در خور یادآوریست که نه همهی شاهزادگان هخامنش در این جریان کشته شدند، چرا که برای نمون داریوش سوم، که چندی پس ازو به پادشاهی رسید، وبرادرش اخشیاتر که هردو نبیرههای داریوش دوم بودند و پدرشان اُستان (به یونانی اُستانس) عموی آرتخشرخش سوم بود ماندگار ماندند و آسیبی ندیدند و همچنین بود آربُپال پسر برادر بزرگ داریوش دوم و آرتابازویِ آشوبگر که نوهی ارتخشرخش یکم بود نیز از ماندگاران بود.
![]() |
افسر شاهنشاهی با خوشهئی ازپرها که به بالا راست ایستادهند. هفت رایزن شاه نیز افسرانی به سر میداشتند که خوشهپرهایشان خمیده بود . خوشه پر افسرهای همه شاهزادگان نبز خمیده و در پس افسر بود. |
به راستیک، نگرشی به کردار برادران ارتخشرخش سوم، در هنگامیکه پدرشان هنوز زنده بود، نشان میدهد که او میتوانست بهانهایی برای هراس از برادرانش داشته باشد. برای نمون داریوش برادر بزرگ او که به شاهپورشاهی (ولیعهد) برگزیده شده بود و حتی پدرش، ارتخشرخش دوم، بر او پروا داده بود که به آوند شاه شناسایی شود و افسر شاهزادگی او همچون افسر پادشاه خوشهپرهایش به بالا راست ایستاده و مانند شاهزادگان دیگر خمیده نبود، داوش خویش را بر تخت پادشاهی برای رفتاری ناپسند که درخوشآیند پدرش نبود از دست داد.
داریوش سپس به یاری تیرینبازو بر جان پادشاه توطئه نمود، اما آسیبرسانی آنان شکست خورد و تیرینبازو به همراه پنجاه تن از همدستانشان با داریوش در رابطه با این گزندگری به دم تیغ شدند. در این کناره باید گفت که در رفتار تیرینبازو ونزدیکاناَش میتوان پیشینهئی آسیب انگیز را سراغ نمود ؛ چه در پشتیبانی او از شورش کوروش جوان بر علیه ارتخشرخش دوم، چه در درگیریهای او با هورانت که سر انجام آن بهدادگاه کشیده شد، و چه اینکه چرا همه زرهایی را که ارتخشرخش دوم برای پرداخت هزینههای عملیات رزمی ناوگان به او فرستاده بود را به دامادش گلاز واگذاشت، که گلاز خود سربهشورش نهاد و آن زرهارا همه به هدر داد. و همانگونه که خواهیم دید پسر تیرینبازو، هورپات (به یونانی هارپاتس) نیز در قتل شاهزاده اَرشام دست داشت.
ارتخشرخش سوم دو برادر دیگر بزرگسالتر از خود نیز داشت ، آریاسپ و آرشام و گفته شده ست که آریاسپ سزاوار شاهنشاهی بود زیرا که خویی ملایم داشت و هوشمند بود و دیگر از شایستگیهای پسندیده برخوردار بود. و آوردهاند که اَرتخشرخش سوم او را پیوسته آزار میداد تا آنجا که او با نوشیدن پیالهئی زهرآلود دست به خودکشی زد. و باز گفتهاند که پدرشان ارتخشرخش دوم در آنک که بسیار کهنسال شده بود ازین کینه توزیها آگهی نداشت. و پس از مرگ آریاسپ او به اَرشام دل بست و براو به بس باور داشت. وچنین بود که ارتخشرخش سوم بیدرنگ بهیاری پسر تیرینبازو، هورپات، اَرشام را بکشت. اما چنان مینماید کهاین داستانها تا به اندازهئی بزرگ ساختگی میباشند، و شاید تنها زمینههایی هستند برای افسانهپردازان تا بتوانند بگویند که مرگ ارتخشرخش هشتاد و شش ساله از " غم واندوه " بسیار در سوگِ مرگ پسراناَش بود و نه از عمر دراز بس چشمگیرش!
و به فرجام در باره ی خوی ارتخشرخش سوم این نکته هم در خور ارزیابی ست، که دیودوروس در باره ی درنگِ طولانی او در نشاندادن واکنش به آشوب برانگیزیهای مصر مینویسد:
و با همه آنکه مصریها اورا به خواری میداشتند، ناتکاپویی خود او و سرشت صلح-دوستانهاش او را به شکیبایی وامیداشت .
پس از مرگ ارتخشرخش دوم پسرش اُخس دریافت که او بیدرنگ نمیتواند با همه فرمانمداری پدرش بر مردمان فرمان براند. ازاینروی او خواجگان، دیوانیان و فرماندگان گارد را وادار داشت که مرگ پدر را برای مدت ده ماه از همگان پنهان بدارند. و در این چندگاه او بخشنامههای خویش را به نام پدر مینوشت، و برآنها مـُهر پادشاهی او را میزد، و به مردماَش فرمان میداد که اُخس را به آوند پادشاه خویش بپذیرند و به او ستایش و آذرم نهند. و هنگامیکه همهی مردماناَش این دستور را پذیرفتند و سر به فرمان نهادند، اُخس از مرگ پدر آگاهی داد و بر پایههای نهادینههای شاهنشاهی مَر او را فرمان سوگواری داد .
![]() |
| ماوسولوس، ساتراپ کاریا، او همیشه وفادار ماند هم به ارتخشرخش دوم وهم به ارتخشرخش سوم |
ساتراپ ماوسولوس خود همان کسی بود که در پدیداری نبرد اجتماعی پریشانیزای ۳۵۷ پیش از میلاد نقشی کلیدی داشت . و این نبرد بود که همانگونه که ایزوکراتیس در سخنرانی سوگوارانهاش در بارهی صلح گفت؛ "آتن را تا به آستانهی ورشکستگی کشانید".دومین اتحادیهی آتن نه بر سر ستیز با "صلح پادشاه" که بل برای ایستادگی در برابر تاخت و تاز و زورگویی اسپارتها برپاشده بود، اما این اتحادیه هم مانند اتحادیه پیشین آتن ، دِلیان، با دستدرازیهای زورگویانهی آتن؛ باجگیریها، مالیاتها، جریمهها و مداخلات بیجا در امور متحدانش بزودی ساختاری فرسوده گشت.
چنین بود که تِب در زیر هنایش ایران، آتن را به آوندِ سردمدارِ دومین اتحادیهی دریاییِاَش، به مداخلات ناروا چگالش (متهم) نمود. به گزارش مارشال Marshall، پس از نشستِ شوش در ۳۶۷ پیش از میلاد تِب، با پشتیبانی ایران، رفتاری ستیزه جویانه و بدون واهمه از کیفر را پیشه کرد و در آنک یوبوآ را به شورش برانگیخت. هنگامیکه یوبوآییها بشوریدند، آتن واکنش نشان داد و آنان را کیفری سخت داد و دیگر متحدانش را با شدت بیشتری به زیر یوغ خویش نگاه داشت. در پاسخ شهرهای کیوس ، رُدز ، کاس و بیزانتیوم با پشتیبانی ساتراپ ایران در کاریا، ماسولوس، حکومتهای مردم سالارانه شان را سرنگون نمودند و از اتحادیهی آتن بریدند. ماسولوس برای هرکدام از آن شهرها پادگانی از سپاهیان کاریا را برای پاسداری فرستاد و این بر نفوذ ایران بسو ی باختر افزود. آتن دو فرماندهی کارکُشته خود خَاریتا Χάρητα (به انگلیسی چارس Chares) و خابریاس Χαβρίαν (به انگلیسی چابریاس Chabrias) را با ناوگانی به ستیز با خیوس Χίοις فرستاد اماخیوس در نبرد پیروز شد و خابریاس کشته شد. به نوشتهی دیودوروس:
οἱ δ᾽ Ἀθηναῖοι Χίων καὶ Ῥοδίων καὶ Κῴων, ἔτι δὲ Βυζαντίων ἀποστάντων ἐνέπεσον εἰς πόλεμον τὸν ὀνομασθέντα συμμαχικόν, ὃς διέμεινεν ἔτη τρία. ἑλόμενοι δὲ στρατηγοὺς Χάρητα καὶ Χαβρίαν ἀπέστειλαν μετὰ δυνάμεως. οὗτοι δὲ πλεύσαντες ἐπὶ τὴν Χίον κατέλαβον παραγεγονότας συμμάχους τοῖς Χίοις παρὰ Βυζαντίων καὶ Ῥοδίων καὶ Κῴων, ἔτι δὲ Μαυσώλου τοῦ Καρῶν δυνάστου. ἐκτάξαντες δὲ τὴν δύναμιν ἐπολιόρκουν τὴν πόλιν κατὰ γῆν ἅμα καὶ κατὰ θάλατταν. ὁ μὲν οὖν Χάρης τοῦ πεζοῦ στρατεύματος ἡγούμενος κατὰ γῆν προσῄει τοῖς τείχεσι καὶ πρὸς τοὺς ἐκ τῆς πόλεως ἐκχυθέντας ἐπ᾽ αὐτὸν διηγωνίζετο: ὁ δὲ Χαβρίας προσπλεύσας τῷ λιμένι ναυμαχίαν καρτερὰν συνεστήσατο καὶ τῆς νεὼς τοῖς ἐμβόλοις ἀναρραγείσης κατεπονεῖτο.
اما آتنیها ، كه ازشورشخيوس ، رُهدز و كاس و بيش از همه از بيزانتوم آسیب دیده بودند ، درگیر جنگی به نام جنگ هموندان شدند كه برای سه سال به درازا کشید . آتنیها خاریتا و خابرياس را به اسپهبدی برگزیدند و با سپاهی بدانجا گسیل داشتند. آن دو اسپهبد دریا را به سوی خیوس درنوردیدند و دریافتند که هموندانی از بیزانس ، رُهدز و کاس و همچنین از ماسولوس، فرمانروای خودکامهی کاریا، برای یاری به خیوسیها گردهمآمدهاند. آنها سپس نیروهای خود را آرایش داده و آن شهر را از سوی زمین و دریا گرداگرد بستند. اکنون خارس که فرماندهی نیرویهای پیاده بود ، از خشکی به سوی دیوارهای شهر پیشروی کرد و با دشمنان که از سوی شهر به رویاروئی او آمده بودند در ستیز شد . اما خابریاس ، که دریا را به سوی بندرگاه در نوردیده بود ، گرفتار درگیری سختی درنبرد دریایی شد و کشتیاش با آفند یک ناو کوبنده درهم شکست.
به هر روی، در ۳۵۶ پیش از میلاد ارتخشرخش سوم به اندازه کافی احساس اطمینان مینمود که بتواند راهکار بالنسبه خطرناکی را برای برقراری آرامش در کرانههای مدیترانهئی کشور، و پیشگیری از شورشی دیگر درساتراپیها، در پیش گیرد. و چنین بود که او به همهی ساتراپیهای کرانههای مدیترانه فرمان داد تا سپاهیان خویش را مرخص نمایند. فرمان او بدون هیچ ایستادگی از سوی ساتراپها پذیرفته شد و او اینک به آوند فرمانروای استوان و پایدار شاهنشاهی شناخته گردید. سپس او ساتراپهای شورشی، در پایان شاهنشاهی داریوش دوم، را یکایک به پیگرد و کیفرداد کشید، که نخستین آنها آرتابازو نوهی دختری داریوش دوم، از سوی مادرش اسپاما ، خواهر ارتخشرخش دوم بود.
آرتابازو، که ساتراپ فریگیا بود، در ۳۵۵ پیش از میلاد بر ارتخشرخش سوم شوریده بود و اسپهبد آتنی خاریتا (چَریس) به همراه نیروهای کرایهئی یونان به یاری او شتافته بودند. در نزدیکیهای پایان آن سال ارتخشرخش هشداری پایانی (التیماتوم) به آتن فرستاد که او دخالتهای خاریتا را به معنای شکستن "پیمان صلح" پادشاه میگیرد و چندی پس از آن ، در ۳۵۴ پیش از میلاد، آتن آگاهی یافت که آرتخشرخش سوم ارتشی بزرگ و ناوگانی نیرومند را فراخوان نموده ست و گرچه این نیرو برای رویارویی با شورشهای مصر، فنیقیه و قبرس فراهم آورده میشدند آتن برای فرونشانی خشم شاه از پیمانشکنی خویش، از یاری به آرتابازو دست برکشید ، و خاریتا را به آتن فراخواند و آن اسپهبد به آتن بازگشت. وینک گروهی در آتن به آشکاری خواستار نبرد با ایران بودند. اما سیاستمدار آتنی دِمـوستـِنز برآن بود که چنین درگیریی با ایران بس بیمناک خواهد بود، زیرا که به باور او مردمانِ یونان به هم بس بیگانه و ناسازگارند و از سوئی دیگر آتن دشمنانی بس نزدیکتر به سرزمینَش، مانند اسپارت و ثِب، را داشت که میبایست از آنان در پدافند باشد و افزون برآن بَروَندهای مالی آتن پروای نبرد با ایران را نمیداد.
در این هنگام هدف برنامههای فرانمودانگیزی (پروپاگاندا) ارتخشرخش سوم پایان دادن به "جنگهای هموندان" یونان بود تا که دستاوردهای پیروزمندانهی ماوسولوس، ساتراپ کاریا، را همیشگی سازد و هنگامی آتن آگاهی یافت که ارتخشرخش سوم سفارش ساختن و بازسازی سیصد رزمناو را داده ست، که خود به هیچ روی آمادگی رویارویی وپایداری در برابر چنین نیرویی را نداشت، بهناچار به آشتی با هموندان شورشیاَش تن درداد. و بخودایستائی (استقلال) دولتشهرهای بیزانتیوم، خیوس، رُهدز، کاس وکورسیرا، میتلن، پرینثوس، سلیمبریا را بر پایهی پیمان دوم "صلحِ پادشاه" بپذیرفت. و مِثیمنا از این بهنگامی بهره برد و از پیمان هموندی با آتن بیرون شد. ارتخشرخش به آتن پروا داد که تنها چند میانآب (جزیره) کیکلاذس Κυκλάδες (به انگلیسی سیکلیدیس Cyclades ) را همچنان دارا باشد . او همچنین به آتن آزادی کشتیرانی در دریای اژه را پروا داد.
چنین بود که "نبردهای هموندان" در یونان پایان گرفت و از آن پس پادگانهای سپاه کاریایی-ایرانیِ ماوسولوس در شهرهای کاس و رُهدز برپا شد، و با بر قراری فرمانروایی مهینسالاران (اولیگارشی) حکومت و قانون اساسی مردم سالارانهی رُهدز در زیر فشار ماسولوس سرنگون گردید و حزب مردمیـَش سرکوب شد. در ۳۵۳ پیش از میلاد ماوسولوس درگذشت و ناخواهریش آرتمیسیا (که همسرش بود) به جانشینی او برگزیده شد. پس از درگذشت ماوسولوس تبعیدیان مردمسالاریخواهان رهدز از آتن درخواست یاری نمودند اما آتن دیگر گستاخی چالش با "صلح پادشاه"را نداشت. چنین بود که درخواست آنان را رد نمود.
اکنون بیش از دودهه, از ناآرامی های مصر می گذشت و در این ساتراپی مهین ایران باردیگر سرداران مصری میخواستند فرمانروائی فرعونهای بومی را برپابدارند. ارتخشرخش سوم پس از فرستادن اسپهبدانی که یکی پس از دیگری در سرکوبی این نا آرامیها ناکامیاب بودند، بس آزرده و خشمگین، خود برآن شد که فرماندهی نیروهای ایران را به دست بگیرد و آن ناآرامیها را پایان دهد.
ὁ δὲ Τέννης κοινωσάμενος τὴν προδοσίαν Μέντορι τῷ στρατηγῷ τῶν ἐξ Αἰγύπτου μισθοφόρων τοῦτον μὲν ἀπέλιπε τηροῦντα μέρος τῆς πόλεως καὶ συνεργοῦντα τοῖς περὶ τὴν προδοσίαν ἐγχειρουμένοις, αὐτὸς δὲ μετὰ στρατιωτῶν πεντακοσίων προῆγεν ἐκ τῆς πόλεως, προσποιούμενος ἐπὶ κοινὴν τῶν Φοινίκων σύνοδον ἀπαντᾶν· ἦγε δὲ μεθ’ ἑαυτοῦ τοὺς ἐπιφανεστάτους τῶν πολιτῶν ἑκατὸν ὡς συμβούλους.
ἐπεὶ δὲ πλησίον ἦσαν τοῦ βασιλέως, συναρπάσας τοὺς ἑκατὸν παρέδωκε τῷ Ἀρταξέρξῃ. ὁ δὲ βασιλεὺς ἀποδεξάμενος αὐτὸν ὡς φίλον τοὺς μὲν ἑκατὸν ὡς αἰτίους ὄντας τῆς ἀποστάσεως κατηκόντισε, πεντακοσίων δὲ τῶν πρώτων Σιδωνίων μεθ’ ἱκετηριῶν ἀπαντησάντων ἀνεκαλέσατο τὸν Τέννην καὶ ἐπηρώτησεν εἰ δύναται τὴν πόλιν αὐτῷ παραδοῦναι· σφόδρα γὰρ ἔσπευδε μὴ δι’ ὁμολογίας τὴν Σιδῶνα παραλαβεῖν, ὅπως ἀπαραιτήτοις συμφοραῖς περιβαλὼν τοὺς Σιδωνίους τῇ τούτων τιμωρίᾳ καταπλήξηται τὰς ἄλλας πόλεις.
τοῦ δὲ Τέννου διαβεβαιωσαμένου παραδώσειν τὴν πόλιν ὁ βασιλεύς, φυλάττων τὴν ὀργὴν ἀπαραίτητον, ἅπαντας τοὺς πεντακοσίους ἔχοντας τὰς ἱκετηρίας κατηκόντισεν. εἶθ’ ὁ μὲν Τέννης προσελθὼν τοῖς ἐξ Αἰγύπτου μισθοφόροις ἔπεισεν αὐτοὺς ἐντὸς τῶν τειχῶν εἰσαγαγεῖν αὐτόν τε καὶ τὸν βασιλέα.
ἡ μὲν οὖν Σιδὼν διὰ τοιαύτης προδοσίας ὑποχείριος ἐγένετο τοῖς Πέρσαις. ὁ δὲ βασιλεὺς ὑπολαβὼν τὸν Τέννην μηκέτι χρήσιμον ὑπάρχειν ἀνεῖλεν. οἱ δὲ Σιδώνιοι πρὸ μὲν τῆς παρουσίας τοῦ βασιλέως ἐνέπρησαν ἁπάσας τὰς ναῦς, ὅπως μηδεὶς δύνηται τῶν κατὰ τὴν πόλιν ἐκπλεύσας ἰδίᾳ σωτηρίαν πορίζεσθαι· ἐπειδὴ δὲ τὴν πόλιν ἑώρων καὶ τὰ τείχη κατειλημμένα καὶ πολλαῖς μυριάσι στρατιωτῶν περιεχόμενα, συγκλείσαντες ἑαυτοὺς καὶ τὰ τέκνα καὶ γυναῖκας εἰς τὰς οἰκίας ἐνέπρησαν.
تنس ، که دیسهی خیانت خودرا با منتور، فرماندهی نیروهای کرایهئی مصر در میان نهاده بود، وی را به پاسداری بخشی از شهر برگمارد تا با همدستاناَش در بجا آوردن خیانت همکاری نماید. وی سپس با پانصد تن از شهر ، به وانمود اینکه به نشستی از فنیقیها میرود از شهر بیرون شد و یکصدتن، از برجستهترین شهروندان را، به آوند رایزنان با خود به همراه برد.
هنگامیکه آنها به نزد شاه رسیدند، وی به ناگهان آن یکصد تن را به بند کشید و به ارتخشرخش واگذارد. پادشاه ، اورا به آوند یک دوست خوشآمد گفت، و آن یکصد تن را به آوند شورش برانگیزان تیرباران نمود ، و هنگامی که پانصدتن از بزرگان سیدون، که با خود شاخههای زیتون به آوند پوزش و درخواست بخشش میآوردند، به نزد او آمدند، وی تنس را فراخواند و از او پرسید که آیا میتواند شهر را به او بدهد؟ چرا که او بسیار خواهان آن بود که سیدون را زیر بروندهای تسلیم دریافت نکند، چون که آماج برآن داشت که سیدونیها را با فاجعهئی بیگذشت زیر فشار نهد و دهشت کیفرداد آنها را در دل شهرهای دیگر پراکنده سازد.
هنگامی که تنس به او اطمینان داد که شهر را به وی خواهد داد ، پادشاه با پاسداری از خشم بیبخشش خویش، همهی آن پانصد تن را که هنوز آن شاخههای پوزشخواهی را در دست داشتند، تیرباران نمود. سپس تنس ، با مصریهای کرایهئی به گفتگو پرداخت، و به آنها بپذیرانید تا او و پادشاه را به پس دیوارها راه دهند.
چنین بود که سیدون با این خیانت ننگین به ارتش ایران وانهاده شد. و پادشاه ، با باور به اینکه تنس دیگر به درد هیچ کار دیگر نمیخورد، فرمان به کشتن او داد. اما مردم سیدون پیش از اندرآیی پادشاه به شهر ، از برای این که هیچ یک از همشهریان نتوانند به پنهان با کشتی به دریا بزنند و به پناه رسند، همهی کشتیهای خود را سوزانیدند. و چون دیدند که شهر و دیوارها گرفته آمدند و با انبوهی از هزاران سپاهی پوشیده شدهاند، خویشتن و فرزندان و زنانشان را در خانههای خود زندانی نمودند و همه را در شعلههای آتش بسوزاندند.
در گزارش دیودوروس سوکولوس از این ماجرا کمتر به نقش تـِنـِس پرداخته شده ست. او مینویسد:
اما تنس، فرماندار سیدونیها، هنگامیکه شنید تا چه اندازه سپاهی که نزدیک میشود سترگ ست و چه نابرابرست نیروهای شورشی در تراز با آن، به نهان دربارهی پناهجوئی خویش به سگالش پرداخت و برآن آماج یکی از زیردستان وفادار خود بنام تـِسالیون را به پنهان نزد آرتخشرخش فرستاد با این پیمان که او بر سیدون ناپاسدار خواهد بود و بگونهئی پر هنایش به او یاری خواهد داد تا که بر مصر چیره آید، و که او به ویژه در این باره میتواند به شاه یاوری نماید زیرا او سرزمین مصر را همچون کف دست خود میشناسد و دقیقاٌ از جای بهترین گـُدارها در رودخانهی نیل آگاه ست. شاه به خرسندی از آنچه تسالیون گفت خشنود گردید و پیمان داد که اگر او بتواند به آنچه که میگوید کُنش کند نه تنها گناهِ شورشهای پیشین تنس را خواهد بخشود که بل به او پاداشی هنگفت خواهد داد. اما افزون بر آن تسالیون گفت که تنس از شاه چشمداشت به آن دارد که با دست راست خود بر پیمانش دست بدهد. وزین سخن شاه بس به خشم اندر شد (که گفتهی شاه را به تنهایی باور نمیداشت) و دستور داد که تسالیون را به دژخیم دهند تا گردن زنند. وهنگامیکه وی را بسوی دژخیم میبردند اوچنین گفت: پادشاها، چنان کن که تو را خوشایندست ولی تنس که میتواند همهی آنچه را که گفتم به جای آورد هیچ مگر برپایهی پیمانی که در پیشَت نهاده نخواهد کرد، زیرا که تو از اطمینان دادن به او ازسوی خویش خودداری نمودهئی. چون شاه این بشنید از رفتار خویش روی برتافت و به نگهبانان دستور داد که آن مرد را رها کنند. و سپس دست راست خویش بهپیش آورد و با تسالیون دست داد که این ادا در نزد ایرانیان پر اعتمادترین و پراطمینانترین نشانهی راستی و یکرنگی دربارهی پابندیشان است به پیمانی که میبندند. او سپس به سیدون بازگشت و به پنهان همه ماجرا به تنس بازگفت.چنین بود که به ناپاسداریِ تـِنـِس و مـِنتورِ رُهدز همهی آنچه که سیدونیان به آمادهسازی خویش برای نبرد پرداخته بودند به هیچ شد. پس از آنکه دروازههای شهر را مـِنتور گشود، ششصد تن از توانمندانِ (اُلیگارشهای) سیدون به فریب تـِنـِس به کمین گرفته و کشته شدند و بهگزارش دیودوروس بیش از چهل هزارتن از سرنشینان شهر کشتار شدند و هرآنکس که بازماند بهبردگی فروخته شد و این ماجرا در گاهنوشتِ بابیلون هم گزارش شده ست.
سرنوشت دهشتناک سیدون پایان شورش ساتراپها برای همیشه بود. وانَک دیگر شهرهای فنیقیه پس از آگهی به این ماجرا یکایک سر به رامش فروآوردند و همهی قبرس و فنیقیه به دیگر بار بهزیر فرمان ایران شدند. ارتخشرخش تـِنـِس را به کیفر ناپاسداریش به دژخیم سپارید و فنیقیه را بدیگر بار در زیر ساتراپی مازئوس بنهاد.
با دردیدداشت مهینی پامـِنـِس برای آرتا بازو باید پایههای استواری برای بدگمانی آرتا بازو برجا بوده باشد. به درخورترین پذیرفتنی، ارتخشرخش، که دریافته بود که آنچه را که بیش از هرچیز تـِبیها و پامـِنـس خواستارش بودند پول است و شاید برایشان چندان هم مهم نباشدکه آنرا چگونه بدست میآورند، میباید به تـِب یارانهئی سرراست و بدون میانجی را قول داده باشد. پس آرتابازو به این برآیند رسید که نمیتواند به پامــِنـِس اعتماد کند و او را دستگیر نمود.پامــِنـِس بدست برادران آرتا بازو کشته شد. به گزارش پلیانوس:
آرتابازوس به پامــِنـِس که در سوء ظنِ تماس با دشمن بود دستورداد که به نزد سپاهیان رفته و مزدآنان بپردازد و میانشان ذرت پخش نماید. اما همینکه پامــِنـِس به اردوگاه اندر شد فرمان داد که دستگیرش کنند و اورا بنزد برادرانش اخشیاتر * و دیبِه ئیکتا** فرستاد.
فرماندهی ارتش ایران را در نبرد خود آرتخشرخش سوم بر گمارد داشت که با گارد ویژهی خود از همهی بـَروَندهای کارزار نگهبانی مینمود و فرماندهی راهبردهای دوریک (استراتژیک) و ترپندهای بهنگام (تاکتیک) را میان فرماندهان ایرانی؛ در برگیر بـَغای و رخُشاک و فرماندهان یونانی؛ دربرگیر نیکوستراتوس، آریستازانس، لاکراتس و مـِنتور بخش نموده بود . ارتخشرخش در این نبرد پیروز گشت و فرمانروایی ایران پس از پیروزی در نبرد پِلوسیوم در دهانه نیل اُستوان و پایدار گشت.
بَغای و مـِنتور سپس در پیگیری از تازششان بسوی مـِمفیس به شهر بوباستیس رسیدند که فرعون نکتانبو بهتازگی نیایشگاه بزرگ باستِت را در آن بازسازی نموده بود . آنان برای پیشگیری از ایستادگی نیروهای بوباستیس و چیرگیئی تندشتاب بر شهر اعلام نمودند:
شاه ارتخشرخش برآنست که با آنان که بهداوخواهانه شهرهاشان را به سپاهیان ایران واگذارند با بخشودگی رفتار نماید اما آنان که با زور نیرو بهزیرفرمان درخواهندآمد را کیفری همچون آنچه که بر مردم سیدون رفت خواهد داد.و آن دو به نگهبانان دروازههای شهر دستور دادند که راه را به هر آن کس که میخواهد از نِکتانِبو بگریزد بازگذارند و چنین شد که شهر سربه فرمان فروآورد . اما نیروهای کرایهئی یونانی در بوباستیس از این که شهروندان را دیگر سرِ نبرد نبود به خشم آمدند و آنانرا به ناروایی رفتار نمودند و به شهروندان به خشونت آفند آوردند. سپس چون مـِنتور را دیدند، که میدانستند از اهالی رُهدز در یونان است، از او چارهی کار خویش بپرسیدند و او چنین اندرزشان داد که "هنگامیکه بـَغای و نیروهای ایرانی به اندر آیند تا بوباستیس را به ایشان وا گذار نمائید، میباید بر او آفند بیاورید و دستگیرش کنید" و پس آنان چنان کردند که او گفته بودشان. و بهگزارش دیودوروس بـَغای چون دید که "همه امید رهایی جانش دردست مـِنتور ست" به او پیمان داد کزاین پس برای همیشه به او وفادار و یاور خواهد بود. و مـِنتور سپس به یونانیان بپذیرانید که بـَغای را آزاد کنند و شهر را به خود او واگذارند.
چنین بود که دیگر شهرهای مصر از اینپس یکی پس از دیگری بهزیر فرمان نیروهای ارتخشرخش آورده شد. اما خاندان فرعون شکستخوردهی مصر و خود او، نکتانبوی دوم، توانستند به جنوب کشور به پادشاهی نوبیا بگریزند و در آنجا پناهنده شوند. آرتخشرخش فرمان داد تا دیوارهای پدافندی شهرهای مصر ویران گردد و نیایشگاههای مصریان به تاراج گرفته شد و گفته شده است که اوخود گاو آشاوان آپیس را بکشت که شاید این به افسانهپردازی یونانیان مینماید.
ارتخشرخش، در روزگار پادشاهی خویش، با دیدن اینکه اسپهبد منتور برای او در جنگ با مصری ها شایستگی بسیار نشان داده ست ، او را بیش از سایر سردارانش مهتری داد. و به او از برای دلاوریهایاَش آزرم بسیار نهاد و به صد تلنت سیم و همچنین بهترین نشانهای هنگفت را به وی پاداش داد و با برگماردن او به اَبِرفرماندهی ستاد نیروها و ساتراپی کرانههای آسیا، نبرد با شورشیان را بر دوش او نهاد. و از آنجا که منتور با آرتهبازو و ممنون پیوندخانوادگی داشت ، و آن دو در روزگاران پیشین با ایرانیان بهنبرد برخاسته بودند و در این هنگام از آسیا فراری و در دربار فیلیپ پناهنده بودند ، وی از پادشاه درخواست کرد و توانست به او بپذیراند تا چگالشها (اتهامات) را بر آنها ببخشاید. و سپس بی درنگ آنهارا با همهی خانوادههایشان به نزد خویش فراخواند. زیرا خواهر منتور و ممنون برای آرتابازو یازده پسر و ده دختر به دنیا آورده بود. و منتور چنان شیفتهی شمار بسیار فرزندان برآمده از این زناشوئی بود كه آن پسرها را به برجستهترین فرماندهیها در نیروهای ارتش برگمارید. وی نخستین کارزار خود را با ئرمیان Ἑρμίαν (به انگلیسی هرمیاس) فرمانروای خودکامهی آتارنئوس Ἀταρνέως ، که بر پادشاه شوریده بود و بسیاری از دژها و شهرها را در چنگ داشت ، انجام داد. وی با دادن پیمان به هرمیاس که بر شاه خواهد پذیرانید تا از چگالشهای وینیز درگذرد ، در یک همآیش با وی دیدار نمود و سپس با بازیئی به نیرنگ ، او را دستگیر نمود. وی پس از به دست آوردن مُهر-انگشتر وی پیامهائی به شهرها نوشت به این باره که با پادرمیانی منتور با پادشاه آشتی شده است ، و آن نامه ها را با انگشتر هرمیاس مهر نمود و به همراه کارگزارانی که می باید آن سرزمینها را به چنگ گیرند، پیامها را گسیل داشت . مردمان شهرها با پشتگرمی به گواههها و خرسندی از پذیرش صلح ، همه ی دژها و شهرهای خویش را تسلیم کردند. اکنون که منتور با نیرنگ به تندی و بدون بیم و هراس شهرهای شورشی را بازپسگرفت، و از پادشاه، که به این برآیند رسیده بود که وی به واقعبینی توانائی انجام گماردههای یک اسپهبد را دارد، پاداشی بزرگ به دست آورد. . به همین سان ، او به زودی توانست دیگر فرماندهانی را که با ایرانیها در تنش بودند ، چه با زور و چه با نیرنگ ، سرکوب نماید.
ودر همانک بود که فیلیپ دوم پادشاه مقدونیه، که همانگونه که گفتیم، از سرگرم بودن شهرهای یونان در پیکار ایران با مصر و فنیقیه وقبرس بهره جسته بود و در دههی ۳۵۰ پیش از میلاد در صحنه جفرافیای سیاسی یونان به ستیزگری میپرداخت. بیگمان ارتخشرخش تا اندازهئی در تَنِش آفرینیهای او دست داشت. زیرا که فیلیپ بدینسان آتن، اسپارت، و تـِب را به همراه هموندانشان وادار مینمود تا دست بهدامان ایران گردند و از او خواستار پشتیبانی شوند. با در دیدداشت پیوندهای نزدیک ایران و مقدونیه، میتوان انگار نمود که شاید ستیزهجوئیهای فیلیپ با پشتیبانی و پیشنهاد دربار ایران روی میداد. بهانهی ارتخشرخش برای نرساندن یاری به آتن در برابر دستدرازیهای مقدونیه، این بود که چون آتن نیرویی برای یاوری به ایران در نبرد با مصر گسیل نداشته بود ارتخشرخش سوم هنوز برای پشتیبانی آتن در برابر آفندِ مقدونیهئیها، برپایهی "پیمان صلح پادشاه"، آمادگی ندارد!
بهتازگیی نزدیک، ساتراپهای آسیای کِهتر نیرویی کرایهئی فرستادند و فیلیپ را به پایان دادن گرداگیری پرینتوس وادار نمودند. اما اینک دشمنی آنها باما به آشکار رسیده ست. اگر او بیزانتیوم را ویران سازد، خطر به پشت در خانه خودش خواهد آمد و نه تنها آنها به جنگی بر ضد او خواهند آمد که بل آنها شاه ایران را بر خواهند انگیخت که نقش سرور پولدار ما را بازی کند زیرا که او داراتر از همهی آنها باهم است و نیرومندی او برای پادرمیانی در یونان آنچنانست که در نبردهای پیشین ما با اسپارت به هرسو که او پیوست پیروزی آنسو به ناگزیر بایسته شد. و چنین ست که اگر او اینک سوی ما را بگیرد به آسانی نیروی فیلیپ را خُرد خواهد نمود.
رها شده به خود، از سویِ تـِب، آرتا بازو را راه چارهئی دیگر نمانده بود وزین روی با خانوادهی پرشمار خویش به مقدونیه گریخت و از فیلیپ دوم خواستار پناهندگی شد و برای دهسال در مقدونیه ماندگار شد و درآنجا بود که با ارستوتالس (ارستو) و اسکندرِ نوجوان آشنا گشت.
در پـِلا، پایتخت مقدونیه، مِـمنون،یکی از برادرزنهای آرتابازو با او بود. اما مـِنتور، برادرزنِ دیگرش به مصر گریخت. اما چندی پس از آن ارتخشرخش اورا به پاداش یاوریَش به نیروهای ایران برای چیرگی بر مصر، از جایگاه فرماندهی نیروهای مصر در ممفیس، ببخشود و به فرماندهی نیروهای ایران درآسیای کهتر بـُگماردش. این سه تن آرتا بازو ، مـِنتور و مـِمنون؛ چنانکه خواهیم دید، بیگمان در بازیهای پیچیدهئی در گردآوری پنهانیاطلاعات و آگهیدهی به فیلیپ و اسکندر دست داشتند.
*. اخشیاتر = فروغ آتش
فهرست بخش ها
| ||||||
|
| ||||||
_________________________________________________________________________________










هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر