بهرام دوم (ورهران) ساسانی پسر بهرام یکم و پنجمین پادشاه ساسانی بود که پس از درگذشت پدرش در سال ۲۷۶ میلادی بر تخت شاهنشاهی به فراز آمد . به دیگر بار درنشست سنای مهینان پاسدار شاهنشاهی ساسانی که گزینش جانشین شاه را برگمارش داشت ؛ کارتیر، موبدان موبد، که هنایشش و توانمندیش در هنگام شاهنشاهی بهرام یکم به بسیار افزایش یافته بود بازیی کلیدی داشت. کارتیر در ساخت یاد ذرتشت درباره ی پادشاهی بهرام دوم می نویسد:
ورهرانِ شاهنشاه، پسر ورهران که در شاهنشاهی باورمند و پرهیزگار و وفادار ست و رفتاری نیکو و نیکخواهانه دارد فراز بر شاهنشاهی شد. و با فَرهوَری اهورا مزدا و ایزدان از برای روان خود وی جایگاه مرا به رَده و ارجمندیی اَبَرتر در شاهنشاهی رسانید و بر من رده و ارجمندی وُزرگان داد و در دربار و یکایک پادشاهیها و در هرکجاها در سراسر همهی پادشاهی برای یاوردهی ایزدانه او رهبری و توانمندی بیشتری از آنچه که در پیشتر داشتم داد و مرا مهترِ موبدان و دادور در همهی شاهنشاهی نمود و مرا سَرور دهناد ها و پیشوای نیرومند آتشکده ی آناهید-اردشیر و آذر-آناهید استخر نمود. و برای من آوند "کارتیر، روان پناه دار، مهتر موبدان" را آفرید.
همانگونه که از سنگ نبشتهی کارتیر و دیگر گواهههای تاریخی برمیآید بهرام دوم کارتیر را توانایی و نیرومندی فراوان داد تا آنجا که او را در میان مهینان شاهنشاهی یا "وُزرگان" جای داد، به وی آوند "روان پناهدار" را داد که این آوند به آوند پیشین او، "مهتر موبدان"، که پدرش بهرام یکم به وی داده بود، افزوده شد . همچنین وی را به پیشوایی آتشکده ی آذر آناهید در استخر برگمارید و او که به هنگام پادشاهی بهرام یکم در کشتن مانی دست داشت اینک با پافشاریی بیشتر به کیفرداد پیروان آئینهای میترایی و مانوی و مسیحی و بودائی دنباله داد.
به گزارش مسعودی و ثعالبی بهرام دوم در آغاز پادشاهی کامجو، خودپسند، سختگیر و سنگدل بود که شایستگی و ارجمندی را در کار پادشاهی نادیده میگرفت و شهروندان را سخت بیتاب و آزرده ساخته بود و چنین بود که آنها در بارهی اینکه چارهی این نابکاری چیست به رایزنی با موبدموبدان (کارتیر) شدند و به اندرز وی، به دگر روز هیچ یک از دیوانیان و مهینان به بارگاه نیامدند و بهرام که بس پریشان شده بود، چرایی این کرده را از کارتیر جویا شد. وی پاسخ داد که مردمان از رفتار پادشاه آزردهاند و گر که او را سودای فرمانروا میباشد، میبایست که همچون نیاکان خود، به دادگری و ارتهمندی فرمانروایی کند. چنین بود، که بهرام از رفتار خویش سخت پشیمان شد و شیوهی نیکو و داودورانهی نیاکان خویش را به دنبال گرفت.
اینک برای نخستین بار پس از آفند اسکندر بر ایران بهرام دوم به ایران آئینی دهنادی داد و دیگر همهی شهروندان ناگزیربودند تا به آئین ذرتشت درآیند. کارتیر که اکنون دادستان و اَبَرداور شاهنشاهی بهرام دوم شده بود؛ سکان نهاد دادگستری را درساختار فرمانروایی ایران بهدست گرفت، و با دستی بازتر و توانی بیشتر بر سختگیریهای خود افزود. چنین بود که جایگاه موبدان در ساختار قدرت بس برفرازتر از دیگر مهینان و بزرگان شد و سختگیریها و نابکاریهای آنان ناخشنودی و آذردگی بسیار از مردمان را برانگیخت و برشرارههای خشم شهروندان پیرو آئینهای دیگر دامن زد . چنانکه خواهیم دید چندگاهی نگذشت که رم نیز در امپراطوری کنستانتین از این راهکار ایران تقلید نمود و مسیحیت را آئین دهناد رم نمود.
به افسردگی باید گفت که تاریخ نویسان اروپایی در بارهی شاهنشاهی این پادشاه که هفده سال به درازا کشید یاوههای بسیاربافتهاند و بسی از این یاوه سراییها را تاریخ نویسان ایران نیز تکرار نمودهاند. برای نمون بسیاری نوشتهاند که کاروس امپراتور رم بر تیسپاون (تیسفون) پایتخت ایران چیره شد. اما، چنانکه خواهیم دید، به راستی چنین نبود. چراکه رم در دوران پادشاهی بهرام دوم به دیگر بار در آشفتگی و نابسامانیی ژرف و گسترده فروشده بود. راهبرهای دوریک (استرتژیک) شاپور یکم ساسانی که اقتصاد رم را از منابع کشاورزی و بازرگانیاش در آسیای خرد محروم داشته بود اینک هنایش خود را نشان میداد و تبارهای اروپایی مانند فرانکها و آلمانیها وسرمتیها در سرزمینهای جنوبی رودخانهی راین به تاخت و تاز و تاراج پرداخته بودند و در هر گوشه و کنار آن کشور سپاهیان رم هر از چندگاه امپراتوری تازه را برمیگزیدند و امپراتوران و داوشداران (مدعیان) به امپراتوری یکی پس از دیگری به دست سپاهیان ناوفادارشان کشته میشدند و بر همهی این آشفتگیها میباید به تنش گسترده و ژرف میان مسیحیان و میتراباوران رم که کیش سپاهیان رم بود نشانه نمود که بر دشواریهای آن کشور بس میافزود. این آشفتگیها تا بدانجا بود که در دوران پادشاهی بهرام دوم رم فرمانروایی هفت امپراتور و نزدیک به همان شمار داوشداران به امپراتوری را به خود دیده بود.
هرکدام از این امپراتوران پیمان میدادند که به کینخواهی از ویرانیها و آسیبهایی که شاپور بر کشورشان بارآورده بود برخواهند خاست و بر ایران آفند خواهند آورد . اما بهرام دوم که خود درگیر شورش مردمان ناخشنود از سختگیریهای کارتیر و دیگر موبدان بود و از سوئی دیگر به هنر دلبستگی فراوان داشت از پیامد برنامههای دوریک (استراتژیک) شاپور که با از میان بردن دژها و ساختارهای آفندی رم در مرزهای خاوری ایران از توان رزمی رم به بسیار کاسته بود بهره گرفت و با پیشنهادهای پیمان آشتی به امپراتورانی مانند پروبوس ، کاروس و دیوکلیتانوس این مرزها را از بیم جنگ آرام و آسوده نگاه میداشت.
گسترش آشفتگی در رم و برپا خیزی هرمزد سکاستانی
به گزارش مسعودی و ثعالبی بهرام دوم در آغاز پادشاهی کامجو، خودپسند، سختگیر و سنگدل بود که شایستگی و ارجمندی را در کار پادشاهی نادیده میگرفت و شهروندان را سخت بیتاب و آزرده ساخته بود و چنین بود که آنها در بارهی اینکه چارهی این نابکاری چیست به رایزنی با موبدموبدان (کارتیر) شدند و به اندرز وی، به دگر روز هیچ یک از دیوانیان و مهینان به بارگاه نیامدند و بهرام که بس پریشان شده بود، چرایی این کرده را از کارتیر جویا شد. وی پاسخ داد که مردمان از رفتار پادشاه آزردهاند و گر که او را سودای فرمانروا میباشد، میبایست که همچون نیاکان خود، به دادگری و ارتهمندی فرمانروایی کند. چنین بود، که بهرام از رفتار خویش سخت پشیمان شد و شیوهی نیکو و داودورانهی نیاکان خویش را به دنبال گرفت.
اینک برای نخستین بار پس از آفند اسکندر بر ایران بهرام دوم به ایران آئینی دهنادی داد و دیگر همهی شهروندان ناگزیربودند تا به آئین ذرتشت درآیند. کارتیر که اکنون دادستان و اَبَرداور شاهنشاهی بهرام دوم شده بود؛ سکان نهاد دادگستری را درساختار فرمانروایی ایران بهدست گرفت، و با دستی بازتر و توانی بیشتر بر سختگیریهای خود افزود. چنین بود که جایگاه موبدان در ساختار قدرت بس برفرازتر از دیگر مهینان و بزرگان شد و سختگیریها و نابکاریهای آنان ناخشنودی و آذردگی بسیار از مردمان را برانگیخت و برشرارههای خشم شهروندان پیرو آئینهای دیگر دامن زد . چنانکه خواهیم دید چندگاهی نگذشت که رم نیز در امپراطوری کنستانتین از این راهکار ایران تقلید نمود و مسیحیت را آئین دهناد رم نمود.
به افسردگی باید گفت که تاریخ نویسان اروپایی در بارهی شاهنشاهی این پادشاه که هفده سال به درازا کشید یاوههای بسیاربافتهاند و بسی از این یاوه سراییها را تاریخ نویسان ایران نیز تکرار نمودهاند. برای نمون بسیاری نوشتهاند که کاروس امپراتور رم بر تیسپاون (تیسفون) پایتخت ایران چیره شد. اما، چنانکه خواهیم دید، به راستی چنین نبود. چراکه رم در دوران پادشاهی بهرام دوم به دیگر بار در آشفتگی و نابسامانیی ژرف و گسترده فروشده بود. راهبرهای دوریک (استرتژیک) شاپور یکم ساسانی که اقتصاد رم را از منابع کشاورزی و بازرگانیاش در آسیای خرد محروم داشته بود اینک هنایش خود را نشان میداد و تبارهای اروپایی مانند فرانکها و آلمانیها وسرمتیها در سرزمینهای جنوبی رودخانهی راین به تاخت و تاز و تاراج پرداخته بودند و در هر گوشه و کنار آن کشور سپاهیان رم هر از چندگاه امپراتوری تازه را برمیگزیدند و امپراتوران و داوشداران (مدعیان) به امپراتوری یکی پس از دیگری به دست سپاهیان ناوفادارشان کشته میشدند و بر همهی این آشفتگیها میباید به تنش گسترده و ژرف میان مسیحیان و میتراباوران رم که کیش سپاهیان رم بود نشانه نمود که بر دشواریهای آن کشور بس میافزود. این آشفتگیها تا بدانجا بود که در دوران پادشاهی بهرام دوم رم فرمانروایی هفت امپراتور و نزدیک به همان شمار داوشداران به امپراتوری را به خود دیده بود.
هرکدام از این امپراتوران پیمان میدادند که به کینخواهی از ویرانیها و آسیبهایی که شاپور بر کشورشان بارآورده بود برخواهند خاست و بر ایران آفند خواهند آورد . اما بهرام دوم که خود درگیر شورش مردمان ناخشنود از سختگیریهای کارتیر و دیگر موبدان بود و از سوئی دیگر به هنر دلبستگی فراوان داشت از پیامد برنامههای دوریک (استراتژیک) شاپور که با از میان بردن دژها و ساختارهای آفندی رم در مرزهای خاوری ایران از توان رزمی رم به بسیار کاسته بود بهره گرفت و با پیشنهادهای پیمان آشتی به امپراتورانی مانند پروبوس ، کاروس و دیوکلیتانوس این مرزها را از بیم جنگ آرام و آسوده نگاه میداشت.
گسترش آشفتگی در رم و برپا خیزی هرمزد سکاستانی
همانگونه که در بخش پادشاهی بهرام یکم دیدیم، تاکیتوس امپراطور رم چند ماه پس از درگذشت بهرام یکم پس از فرمانروائياَش، که به کوتاهیِ بیش از هشتماه نبود، کشته شد. و اینک رم در آغاز شاهنشاهی بهرام دوم هنوز در اوج آشفتگی بهسر میبرد، زیرا به نوشتههای زوسیموس ، آرولیوس ویکتور و وُپیسکوس، از یکسو تاکیتوس برادرخود مارکوس اَنویئوس فلوریانوس Marcus Annuius Florianus را به آوند بزرگمدار گارد امپراتوری praefectus praetorio برگزیده بود و سپاهیان گارد پس از کشته شدن او تیلسان بنفش امپراتوری را بر شانهی فلوریانوس پوشانیده بودند. ازسوی دیگر سپاهیان در دیگر استانهای رم اسپهبدان دیگری مانند پروبوس ، پروکلوسوس و بونوسوس را به امپراتوری برگزیده و یا در حال برگزیدن بودند.
کوتاه شدهی داستان این بود، که همانگونه که در بخش پیش دیدهایم، در سدهی سوم میلادی این سپاهیان رم بودند که همواره امپراتوران رم را برمی گزیدند. اما پس از کشتن امپراتور اورلیانوس دیگر همگان از آشفتگیها و نا بسامانیها و کشتنهای یکی پس از دیگری امپراتوران به دست سپاهیان خسته شده بودند، و به ویژه سستی و ناتوانی رم در برابر تاخت و تازهای گوثها، فرانکها، آلمانیها و دیگر تبارها بر فرسودگی و دلواپسی آنان افزوده بود. رم هنوز تشنهی گرفتن کین از تاخت و تازهای شاپور یکم بود که با ویران ساختن و کوچ دادن مردمان استانهای کاپادوک و سلیسیا و گالاتیا و پامفیلیا به ایران از توان اقتصادی آن کشور به بسیار کاسته بود تا بدانجا که حتی ارتش رم نیز دیگر این را پذیرفته بود که شاید بهتر باشد که سنا امپراتور تازه را برگزیند ، تا شاید که آرامش و استواری برپا و پایدار بماند و از توانایی رو به افزایش ایران بکاهد و در برابر به دستکم توان اقتصادی رم را باز سازی نماید. اما پس از اینکه سنا تاکیتوس، سناتور هفتادوپنج ساله، را به امپراتوری برگزید سپاهیان رم از کردهی خود، و پیامد آن گزینش که از دست دادن قدرتشان بود، پشیمان شدند و پس از کشتن تاکیتوس به دیگربار میخواستند که در گزینش امپراتور تازه دست داشته باشند. البته بیگمان زر و سیم شاهنشاهی ایران نیز به آتش این آشفتگیها دامن میزد.
همانگونه که در بخش پیشین دیدهایم آورلیانوس برای آفند به ایران از تبارهایی مانند هرولی ها Heruli و مائِوتیادائه ها Maeotidae درخواست یاری نموده بود و پیمان داده بود که در تاراج غنائم ایران آنها را سهیم خواهد نمود . اما پس از اینکه برنامهی آفند به ایران با کشته شدن آورلیانوس به هم خورد این تبارهای سرخورده و خشمگین دست به تاراج استانهای رم در مرزهای خاوری با ایران زده و پونتوس و گالاتیا و کاپادوک و سلیسیا را به زیر تاخت و تاز گرفته بودند . و تاکیتوس که سرکوبی این تاخت و تازها را در سرردهی برنامهی امپراتوری خود نهاده بود توانست به یاری اسپهبد توانای خود، بهنام مارکوس آورلیوس پروبوس Marcus Aurelius Probus آرامش را به این سرزمینها بازگرداند. اینک سپاهیان ارتش خاور رم با آگهی از کشته شدن تاکیتوس، این اسپهبد چهل و چهارساله ی توانا، پروبوس، را به امپراتوری برگزیدند. چنین بود که فلوریانوس به شتاب برای سرکوبی وی به سوی سلیسیا روانه شد اما درنبردی که میان این دو داوشگر (مدعی) امپراتوری درگرفت فلوریانوس به دست سپاهیان خود کشته شد.
پروبوس رهبری پخته و فرزانه بود و در یافته بود که ریشهی بیماری و ناتوانی رم در برابر ایران از نااستواری ساختار فرمانروایی و نبردهای داخلی در میان سپاهیان آن کشور آب می خورد، واین بیماریی ست که از هنگام امپراتوری کاراکلا و شکست او از اردوان پنجم آرشآکیان آغاز شده و پس از شکست امپراتور سِوِروس الکساندر از اردشیر بابکان و به بند کشیده شدن امپراتوروالریانوس به دست شاپور ساسانی به اوج خود رسیده و هرگز تا کنون برای درمان آن چارهیی اندیشیده نشده بود.
پروبوس در یافته بود که یکی از زیرپایههای استواری و نیرومندی شاهنشاهی ایران نشست و رایزنی سنای مهینان ساسانیان است و چنین بود که او بر آن شد تا سنای رم را بگونهی "نماد" فرمانروایی آن کشور باز سازی دهد . و شگفتی در اینست که در همان هنگام که کارتیر در ایران با ترپندهای خود از توانمندی نشست سنای مهینان شاهنشاهی ساسانیان می کاست، پروبوس در اندیشه افزایش توانمندی سنای رم بود واین ازمتن نامهیی که او به سنای رم نوشته است پدیدار است:
پدران نماینده، هنگامی که شما برآن شدید که تنی از میان خود را به جانشینی امپراتور آورلیانوس برگزینید، کردهی شما مانند همیشه بر بنیان درست اندیشی و فرزانگی بود، زیرا که شما فرمانروایان ارتهمند ( شایسته ،سزاوار) جهانید و جهانداریی که از نیاکانتان به شما رسیده است را به آیندگان خود خواهید سپارید . ایکاش که ایزدان بر آن بودند که فلوریانوس به جای آنکه تیلسان بنفش امپراطوری برادرش را که به او رسیده بود و به بی پروا به برکشید، شکیبا میبود تا گزینش شما از برای به فرمانمداری بهسوی او و یا کسی دیگر آشکار میگردید. سپاهیان در کیفردادن به او از برای شتابزدگیاَش درست رفتار نمودهاند . آنها مرا به آوند آگوستوس (امپراتور) خوانده اند . اما من به سرسپردگی داوش و پرستگذاری (خدمتگذاری) خویشتن را به بخشایش شما واگذار مینمایم.
پروبوس به خوبی از ناتوانی سنا آگاه بود و میدانست که سنا از قدرت او در هراس است اما بر آن بود که نهاد کهن دهناد سنا نهادی باهوده ست و می باید آنرا به ارجمندی پاسدار داشت. و این برای او پربهره خواهد بود که سنا به امپراتوری او در دیدگان رمیها، و به ویژه سپاهیان رم، ارتهمندی و سزاواری دهد. وی پس از نشستن بر تخت امپراتوری بیدرنگ کشندگان و همدستان در ترپند کشتن امپراتور تاکیتوس را کیفر داد و سپس کوشش خود را به آرامسازی و بازساخت در مرزهای شمالی سرزمینهای رم متمرکز گردانید که همانگونه که در بخش پیشین دیدیم درزیر تاخت و تاز و تاراج تبارهای اروپایی شمال دانوب در آمده بودند.
در این هنگام بود که هرمز پسر شاپور میشان (خاراسن) در سکاستان (سیستان)، که برادر بهرام یکم و از این رو عموزاده ی بهرام دوم بود، در واکنش به تندرویها و ندانمکاریهای کارتیر و نادیدهگرفتن و رویگردانی بهرام دوم از گستاخیها و تبهکاریهای وی سر بهشورش نهاد و بزودی مانویها و مسیحیان ناخشنود نیز به او پیوستند . این گاهی بهنگام و زرین برای پروبوس بود تا از درگیری بهرام با هرمزِ میشان بهره گیرد و با سری آسوده به سرکوبی تاخت و تازهای تبارهای اروپائی درمرزهای شمالی بپردازد.
پروبوس فرماندهی نیروهای رم در سوریه را به دوست خود سکستوس جولیوس ساتورنینوس Sextus Julius Saturninus واگذار نمود و خود با شتاب به رهائتیا Rhaetia ایللیریکوم Illyricum و موئسیا Moesia در شتافت، تا به نبرد با آلمانیها Alemanni ، بورگاندیها Burgundians ، وندلها Vandals ، سرمتیها Sarmatians ، و گوثها Guths آنها را از رم بیرون راند و سپس برای نبرد با ایران به سوریه بازگردد. وی بزودی توانست فرانکها را به زمینهای باتلاقی هلند بگریزاند و نه تنها آلمانیها را شکست دهد که بل از رود راین نیز به فراتر تازد و کشور سوابیا Suabia را به زیر فرمان گیرد و چنین می نماید که او سر آن داشت که سرزمین جرمنها را به آوند استانی دیگر به رم به پیونداند. زیرا که اینک دیگر جرمنهای جنوبی تا اندازهیی زیاد با رمی ها آمیخته و همسان شده بودند و دیگر مانند گذشتهها خویشتن را از شهر نشینی چندان بیزار نشان نمیدادند. اینک بسیاری از آنان درکنارههای رود نکار Neckar شهرکنشین شده بودند و ازین نگاه پیوستن سرزمینشان به رم دیگر مانند سدهی یکم میلادی ناپذیرفتنی و ناشدنی نمینمود. اگرچه جرمنهای شمالی هنوز در کشتزارهای گسترده و دور از هم میزیستند و پیوستنشان به رم نیاز به هزینههای بسیار داشت.
در این هنگام بود که هرمز پسر شاپور میشان (خاراسن) در سکاستان (سیستان)، که برادر بهرام یکم و از این رو عموزاده ی بهرام دوم بود، در واکنش به تندرویها و ندانمکاریهای کارتیر و نادیدهگرفتن و رویگردانی بهرام دوم از گستاخیها و تبهکاریهای وی سر بهشورش نهاد و بزودی مانویها و مسیحیان ناخشنود نیز به او پیوستند . این گاهی بهنگام و زرین برای پروبوس بود تا از درگیری بهرام با هرمزِ میشان بهره گیرد و با سری آسوده به سرکوبی تاخت و تازهای تبارهای اروپائی درمرزهای شمالی بپردازد.
پروبوس فرماندهی نیروهای رم در سوریه را به دوست خود سکستوس جولیوس ساتورنینوس Sextus Julius Saturninus واگذار نمود و خود با شتاب به رهائتیا Rhaetia ایللیریکوم Illyricum و موئسیا Moesia در شتافت، تا به نبرد با آلمانیها Alemanni ، بورگاندیها Burgundians ، وندلها Vandals ، سرمتیها Sarmatians ، و گوثها Guths آنها را از رم بیرون راند و سپس برای نبرد با ایران به سوریه بازگردد. وی بزودی توانست فرانکها را به زمینهای باتلاقی هلند بگریزاند و نه تنها آلمانیها را شکست دهد که بل از رود راین نیز به فراتر تازد و کشور سوابیا Suabia را به زیر فرمان گیرد و چنین می نماید که او سر آن داشت که سرزمین جرمنها را به آوند استانی دیگر به رم به پیونداند. زیرا که اینک دیگر جرمنهای جنوبی تا اندازهیی زیاد با رمی ها آمیخته و همسان شده بودند و دیگر مانند گذشتهها خویشتن را از شهر نشینی چندان بیزار نشان نمیدادند. اینک بسیاری از آنان درکنارههای رود نکار Neckar شهرکنشین شده بودند و ازین نگاه پیوستن سرزمینشان به رم دیگر مانند سدهی یکم میلادی ناپذیرفتنی و ناشدنی نمینمود. اگرچه جرمنهای شمالی هنوز در کشتزارهای گسترده و دور از هم میزیستند و پیوستنشان به رم نیاز به هزینههای بسیار داشت.
به هر روی، در همان هنگام که بهرام دوم هنوز در گیر نبرد با شاپور میشان بود، پروبوس به آرامسازی ثراس Thrace بپرداخت و به راهزنیهای راهزنی پر آوازه بنام پالفوریوس Palfurius و همچنین غارتگریهای ایسائوریها Isaurians در آسیای خرد پایان داد . در این هنگام بود که در سوریه دوست ناوفادارش ساتورنینوس با پشتیبانی سپاهیانش خویشتن را امپراتور خواند! اگرچه داوش او چندان به درازا نکشید و کارگزاران پروبوس در میان سپاهیانش وی را کشتند؛ با این همه داوش او که داوشی تک نبود، و اسپهبدان دیگری نیز؛ مانند پروکلوس Proculus و بونوسوس Bonosus هم بودند که در این هنگام به ناکامی در گاول، بریتانیا و اسپانیا خود را امپراتور خوانده بودند ، به پروبوس این آشکاری را آورد که نبرد با ایران کاری ساده و آسان نخواهد بود؛ زیرا که وی نیز دریافت که نمیتواند به وفاداری سپاهیان خود زنهاری (اطمینانی) چندان داشته باشد . و این همه را آوردیم تا نشان دهیم که تاریخ نویسان اروپا تا چه اندازه به سوگیری از رم گرایش دارند و همهی این آشفتگیها و نابسامانیها و دلواپسی های رم را نادیده گرفتهاند. و آزردگیآور اینکه تاریخنویسانی مانند احسان یارشاطر چه در نوشتههای خود و چه در ویراستاری فرهنگنامه ایرانیکا همهی گزافهگوییهای تاریخویسان سویگیر و هوادار رم را پروبال داده اند.
درین هنگام ، بهرام دوم در نبرد با هرمزد مبشان در سکاستان دچار دشواری گشته بود چرا که سکاها و کوشانیها و گیلانیها نیز در برابر سختگیریهای کارتیر به نیروهای هرمزد پیوسته بودند. چنین بود که بهرام دوم با آگهی از پیروزیهای پیاپی پروبوس در برابر تبارهای بهپا خاستهی رم و اینکه او اینک خویشتن را برای آفند به ایران آماده مینماید و به گردآوری نیروهایاش در سوریه پرداخته ست سفیری را برای بستن پیمان آشتی به نزد او در سوریه فرستاد. به نوشتهی فلاویوس وُپیسکیوس Flavius Vopiscus، وی به همراه فرستادن هدیههایی گرانبها، به پروبوس پیشنهاد پیمان دوستی داد . اما پروبوس، که اینک سرمست غرور از پیروزیهایش بود، با پوزخندی هدیههای او را رد نموده و گفت : "من درشگفتم که تو از آنچه که روزی از آن من خواهد بود چه بس اندک فرستادهیی. این هدیهها را نگاهدار تا هنگامی که من خود آنها را درهنگامی که درخور بدانم بیایم و آنها را به زور بازبستانم! "
به نوشته ی تاریخ نویسان نژادگرایی مانند ویکتور دوروی Victor Duruy در "تاریخ رم از باستانهای دور تا درگذشت تئودور" Histoire des Romains depuis les temps les plus reculés jusqu'à la mort de Théodose ، گرچه پروبوس میدانست که این گزافهگویی بیش نیست اما این رفتاری بود "درخور مردمان شرق !" . به هر روی پروبوس از درگیری بهرام دوم با هرمزد سکستانی بهره گرفت و تا اندازه یی به بازسازی و سخت سازی دژهای رم در میانرودان بپرداخت . اگرچه با همهگردنکشیاَش به آشکار پیداست که وی که از دشواییهای بسیار رم نگران و دلواپس بود، بهخشنودی به پیشنهاد بهرام دوم خوشآمد گفت و با او پیمان آشتی بست. اما چنان نمینماید که آن پیمان برآیندی مهین برای هریک از دو کشور داشت و تنها پیمانی بود برای نگاهداری چگونگیِ-همانگون-که- بود Status quo ante ، زیرا که از بندهای آن پیمان هیچ آگهیئی دردست نیست.
به هر روی چون پربوس با سپاهیانش به درشتی رفتار می نمود وبه ویژه آنها را دربرنامههای آبادانی خود با سختگیری و به زور به بیگاری می کشید امپراطوریش بیش ازپنج سال به درازا نکشید. داستان این بود که او که خود زادهی ایللیریکوم بود سرآن داشت که اقتصاد پانونیا را باز بسازد، و از این رو درسرمیوم، سرزمینی در همسایگی زادگاهش، سپاهیانش را به خشک نمودن زمینهای باتلاقی، برای آماده نمودن کشت وکار، وادارمی نمود. و چون سپاهیان این بیگاری توان فرسا و دشوار را برنمی تابیدند وی را در سال ۲۸۲ م، در ششمین سال شاهنشاهی بهرام دوم کشتند. به نوشتهی یوجین آلبرتینی Eugène Albertini در کتابش به آوند "امپراتوری رم":
Cependant Probus tenait à reprendre contre les Perses les projets d'offensive formés naguère par Aurélien. Deux courts règnes avaient fait suite à celui de Sapor, et l'agitation des manichéennes ètait pour la Perse une cause d'affaiblissement. Probus a prépara sur le Danube des forces qu'il se proposait de conduire contre le roi Bahran II afin de consolider et d'étendre la domination romaine en Mésopotamie. Mais il s'était créé des ennemis dans l'armée, la sévérité de sa discipline, par l'habitude qu'il avait d'employer sans répit les troupes, dans l'intervalle des campagnes, à des travaux publics: une mutinerie militaire fit périr Probus à Sirmium, pendant que d'autres soldats proclamaient empereur le préfet du prétoire Marcus Aurelius Carus. -- octobre 28
پروبوس بر سر آن بود که برنامهی چندی پیش آورلیانوس را در آفند به ایران از سربگیرد. در ایران پس از پادشاهی شاپور دو پادشاهی کوتههنگام در پی آمده بود و چالشهای مانوی کشور را به کاستی آورده بودند. پروبوس، که بر سر گسترش و سختسازی فرمانروایی رم بر میانرودان بود، نیروهایش را در کنارههای دانوب برای رویارویی با شاه بهرام دوم آماده ساخت. اما او در ارتش برای خود دشمن ساخته بود زیرا که در انضباط سختگیر بود و در فاصلهی نبردها و کارهای آبادانی به نیروهایش هیچ استراحت نمی داد : پربوس در یک شورش نظامی در سیرمیوم کشته شد ، و در همان حال سربازان د ر ۲۸۰ میلادی بزرگمدار گارد امپراتوری، مارکوس آورلیوس کاروس، را به امپراتوری برگزیدند.
کاروس پسر کهتر خود مارکوس آورلیوس نومریانوس Marcus Aurelius Numerianus را به همامپراطوری برگزید و پسر بزرگ خود مارکوس آورلیوس کارینوس Marcus Aurelius Carinus را به آوند آگوستوس (امپراتور) برای برپا نگاهداری آرامش و پناه آفرینی در گاول ، ایتالیا، ایللیریکوم ، اسپانیا ، بریتانیا و آفریقا در برابر تبارهای سرمتی بدانسو فرستاد و خود به همراه نومریانوس به سوی تیسپاون (تیسفون) رویآورد. در این هنگام هنوز درگیریهای بهرام دوم با هرمز میشان و هموندان وی ادامه داشت. کاروس همه امیدش برآن بود تا با پیروزی بر ایران به امپراتوری خود رنگی از سزاواری و شایستگی دهد . اگرچه در بارهی نبردهای این امپراتور با ایران چه بسیار از تاریخنویسان همزمان ما داد سخن بسیار دادهاند ، اما راستی اینست که گواهههای تاریخی در باره پیروزی های او بسیار نایاب است. و به همان گون که بارثولد گئورگ نیبور Barthold Georg Niebuhr در تاریخش به آوند "درسهایی از تاریخ رم" Lectures on the History of Rome مینویسد:
منابع اطلاعات ما آنچنان ناقصاَند که ما حتی نمیدانیم که آیا کاروس در رم ، ایللیریکوم یا ناربُن زاده شده است (...) او فرماندهی سپاهش را در رویارویی با ایرانیها بر عهده داشت واین نبرد یکی پیشتر از آخرین نبرد رم با ایران بود که نتایجی ماندگار به بار آورد . گفته شده است که کاروس سلوسیا و تیس پاون (تیسفون) را بازپس گرفت اما گواهههای ما آنچنان غیر قابل اطمینان هستند که من نمیتوانم پاسخگوی درستی آن باشم!
با این همه او و بسیاری دیگر از تاریخنویسان اروپا در بارهی چیرگی و کامیابی کاروس در نبرد با ایران و تسخیر تیسپاون بس به گزافهگویی پرداختهاند. و حال آنکه راستی این است که هنگامی که وی با نیروهایش بهسوی تیسپاون پیشروی مینمود بهرام سفیری را برای پیشنهاد آشتی به نزد کاروس فرستاد تا که شاید دربارهی نگاهداری پیمانی که چندی پیش وی با امپراتور پیشین، پروبوس،بسته بود با او گفتگو کند :
هنگامی که فرستادگان بهرام به اردوگاه کاروس درآمدند آنها را به نزد پیرمردی با ردایی پشمین که بر زمین نشسته و نخود پخته با اندکی گوشت نمک سود میخورد راهنمایی نمودند. پیرمرد به فرستادگان گفت که وی امپراطورست و گرکه ایرانیان به شکوهمندی رم گردن ننهند او کشورشان را برهنه همچون سر خویش خواهد نمود و با گفتن این سخن کلاه از سر برگرفت و سر به همگی تاس خود را به آنها نشان داد. وی سپس گفت " آیا گرسنه اید؟ اگر که هستید از این بشقاب بخورید و گرنه میتوانید به کشورتان باز گردید"
در راستی این داستان می توان تردید داشت، چون آنرا به پروبوس هم پیوند دادهاند. و همچنین گفته شده است که کاروس نیز با بهرام پیمانی را به آشتی بست که شاید ادامهی همان پیمان پروبوس بوده ست. اما شگفتی در اینست که کاروس به ناگهان در این هنگام در چگونگیئی رازآلود به ناگهان درگذشت و نیروهایش به سوی رم واپس نشستند! درباره ی مرگ او داستانها پرداخته شده است. گروهی گفتهاند که آذرخشی از آسمان فرود آمد و چادر فرماندهی اورا به آتش کشید و گروهی دیگر گفتهاند که او بیمارشد و مرد. به نوشته ی ویکتور دوروی:
آذرخش شاید گناهکار اصلی نبود. کاروس فرماندهی سختگیر بود و سربازان و افسرانش از نبردی تابستانی در زیر آفتابی سوزان فرسوده بودند و دلواپس آن بودند که به دوردست در دل آسیا کشانیده شوند . پیشگویی در میان سپاهیان رواج داده شد که هیچ امپراتوری هرگز نتوانسته از تیسپاون فراتر شود و چنین بود که کسی از هوای توفنده بهره گرفت و بر او زخمه زد . آن پیشگویی به راستی روی داد و شعلههای آتش همهی نشانههای آن جنایت را از میان برد.
شگفتی در اینجاست که هیچ یک از تاریخنویسان این پرسش را نپرسیده است که چرا و چگونهبود که یکایک این امپراتورانَ ؛ آورلیوس، تاکیتوس، پروبوس وکاروس درست در هنگام درتازیدن به ایران کشته میشدند. آیا به راستی ایران در این زمینه دستی نداشت؟ هرچند، آن پیشگویی، از ناشدنی بودن درتاخت به درون ایران، نشان از این راستی داشت که سپاهیان ناخشنود رم داستانهائی هراسانگیز از اندرتاختهای ناکام و سوگبار فرماندهانی مانند کراسوس و والریانوس و دیگران را به ایران شنیده بودند، و شاید هم ازین روی بود که برای پیشگیری از سرنوشت تلخ و شومی که چشم بهراهشان میبود خودشان کاروس را به فرجام شومش رسانیدند؛ اما بیگمان پذیرفتن نگرش سرپرسی سایکس، در کتابش "تاریخ ایران"، نمیتواند درست باشد که که کاروس بر میانرودان چیره شد و تیسپاون را گرفت. او مینویسد:
اما روزگار امپراتوری وی کوتاه شد. توفانی تندرآسا برفراز اردوگاه درگرفت و امپراتور را کشته یافتند. اگر که مرگ او کار خدا بود، یا بیماری و یا بازیی نابکارانه دانسته نیست. اگرچه برداشت همگانی بر این نگرش توده شده که آذرخشی بر او خورد و بنابراین وی آماج خشم آسمان گشت. سپاهیان که از این شگون هراسانگیز بیمناک شده بودند به هیاهو برای واپس نشستن افتادند، و یکبار دیگر یاری بختی فراتر از همیشگیها ایران را رهایی بخشید.
گواههیی دیگر ، بر نادرستی این نگرش که سپاهیان رم با دیدن کشته شدن کاروس از برخورد یک آذرخش همهیدستاوردهای خودرا از گرفتن تیسپاون و میانرودان رها نمودند و به رم واپس نشستند، اینست که نومریانوس، پسر کاروس، که با او همامپراتور بود، هم در واپسنشینی نیروهای رم به دست پدرزنش، به نام آپر Aper ، کشته شد و گفته شده است که آپر که برسر آن بود که خویشتن را امپراتور بخواند، مرگ نومریانوس را از سپاهیانش پنهان داشته بود. هرچند گروهی نیز گفتهاند که آپر دروغ نگفته بود و نومریانوس به راستی از بیماری درگذشته بود. به هرروی سپاهیان آپر را گنهکار در مرگ او شناختند و دیوکلتیانوس را به امپراتوری برگزیدند و این او بود که در جایگاه داوری آپر را به کیفر کشتن نومریانوس بکشت. و اینهمه هیچ نشان از سپاهی پیروزمند ندارد!
از سوی دیگر کارینوس پسر بزرگ کاروس که با خشونت و زورگویی و دلسنگیهایش همهی سپاهیان را از خود به تنگ آورده بود، اینک با مرگ پدر خویشتن را امپراتور میخواند ولی سنای رم نیز او را شایسته برای امپراتوری نمیدانست. رم اینک به دیگر بار به آشفتگی و ناآرامی بازگشته بود. و به راستی اگر کاروس در نبردهایش پیروزمند بود سنای رم دست کم از برای سپاس به او پسرش را ارجمند میداشت. اکنون جولیانوس Julianus فرماندار ونشیا Venetia نیز خویشتن را امپراتور میخواند. کارینوس نخست او را سرکوب نمود و سپس اگرچه توانست در برابر پیشاهنگان نیروهای دیوکلتیانوس پیروز شود، اما به سرانجام هنگامی که در بهار سال ۲۸۵ م در مارگوس Margus ، در نزدیکی به هم پیوستگاه دو رود موراوا Morawa و دانوب ، با نیروهای او رویارو شد، اما به دست سپاهیان خودش کشته شد.
دیوکلتیانوس Diocletianus در آغاز به نام دیوکلس Diocles شناخته میشد و سپس به نام والریوس Valerius که از نام دخترش، والریا Valeria، ساخه زده بود که در سال ۲۹۳ میلادی به همسری گالریوس Galerius درامده بود. نام تباری اورلیوس Aurelius وی در فروردین سال ۲۸۶ میلادی - پس از نشستن برتخت امپراتوری - پدیدار شد. آگاهیها ی ما دربارهی او از نویسنده مسیحی لاتین هم زمان وی لاکتانتیوس فیرمیانوس Lactantius Firmianus در کتاباش De mortibus persecutorum به مارسیده ، که درستی آن تا اندازهئی گمانبرانگیزست. دیوکلس که نام دیوکلتیانوس را برگزید، مانند بسیاری از امپراتوران رم به دست ارتش به فرمانروائی رسیدند، و به تاریخ اندر شد.
دیوکلتیانوس تا بههنگام نشستن بر تخت امپراتوری بیشتر زندگی خود را در اردوگاه های ارتشی گذرانده بود. که شاید برپایه گزارش Historia Augusta در گاول ( فرانسه کنونی) بوده باشند و یا در Moesia در جنوب رودخانه دانوب در بالکان. شاید او یکی ازسپاهیان نگهبان کارینوس Carinus امپراتور رم بود. تنها آنچه که به درستی درباره دیوکلتیان در این هنگام دانسته شده است این است که او درمبان فرماندهان ارتشی بود که کارینوس همراه با ایلیری ها برای نبرد با شاپور یکم در سال ۲۸۴ میلادی گرد هم آورد. در هنگام آن نبرد بود که نومریان Numerian برادر کارینوس وهمامپراتور با او را در بسترش کشتهشده یافتند. هنگامی که سپاهیان دیوکلتیان وی را به آوند امپراتور خواندند، وی برای نخستین بار با جامه ارغوانی امپراتوری در میان مردمان آمد و خویشتن را در کشتن نومریان بی گناه آگهداد نمود. او سپس آپر Aper یکی از سران رم را که سودای امپراتوری در سر داشت به آوند تبهکار بشناسانید و به دست خویش او را کشت.
دیوکلتیان در آذرماه سال ۲۸۴ میلادی امپراتور خوانده شده بود، هرچند فرمانروائی او تنها درکشورهای آسیای خرد و شاید سوریه بود که در زیر فرمان ارتش او بودند . دیگر سرزمینهای امپراتوری رم در زیر فرمان کارینوس بودند. کارینوس پس از آفند به یولیانوس Julianus، فرمانده لشگری در پانونیا، و سرکوب شورش و کشتن وی در نزدیکی ورونا ، به رویاروئی با دیوکلتیانوس درنبردی بی سرانجام در نزدیکی جائی که رودخانههای مارگوس (موراوا امروزی) و دانوب، به هم میرسند، نه چندان دور از شهر بلگراد امروزی شتافت. اچنین مینمایذ که این نبرد به شکستی برای دیوکلتیانوس میانجامید، اگر که کارینوس به دست گروهی از سربازاناش کشته نمیشد. بدین سان، در میانه تابستان سال ۲۸۵ بود که دیوکلتیانوس فرمانروای امپراتوری رم شد.
دیوکلتیان بی درنگ بانیروهایآش شورش را در میان سربازان رم را در پایگاههای مرزی آرام نمودند. و سرانجام در آغاز سال ۲۸۶، وی به نیکومدیا آمد و همه ی هنگام خویشتن را به بازگرداندن آرامش و بسامانی کشور و بازداشتن ارتش از دستاندازی به سیاست گذرانید.
دیوکلتیان با دیدن شورشهای پیاپی در گوشه و کنار رم دریافته بود که امپراتوری بزرگتر از آن ست که یک تنه بتوان آن را اداره نمود. چنین
بود که وی برآن شد تا فرمان روائی رم را با همکاری بخشنماید. پس در سال ۲۸۶ ماکسیمیان Maximian ایلیرائی را که فرزند دهقانی از بخشهای سیرمیوم بود برگزید. جندی پسازآ»، اگرچه هنوزهمچنان رم را به آوند پایتخت دهناد (رسمی) نگاه داشت، دو پایگاه دیگر را نیز برگزید. ماکسیمیان که پاسدار باختر بود، در میلان در شمال ایتالیا جای بگرفت تا از آفند آلمان ها جلوگیری کند. دیوکلتیان خويشتن را در نیکومدیا، در باختر آناتولی و نزدیک به مرز ایران، جای داد تا از مرزهای خاوری در برابر نگهبانی نماید. شش سال در پساتر، در سال ۲۹۳، پس از دادن آوند آگوستوس Augustus به خویشتن و به ماکسیمیان، دو همکار دیگر را برای کشورداری افزوده نمود: گالریوس Galerius، گله داری در گذشته، و کنستانتیوس یکم کلروس Constantius I Chlorus، مهینزادهئی بیادب از اهالی داردان. به هر یک ازاین همکاران تازه آوند «سزار» داده شد که در زیر یک آگوستوس فرمانمیراندند، کنستانسیوس به آگوستوس ماکسیمیان داده شد که پایگاهاش در تریر بود، و گالریوس به خود اآگوستوس دیوکلتیان که پایگاهاش در سیرمیوم بود.
![]() |
| امپراطور پربوس (راست) و امپراطور کاروس (چپ) |
اینک با بر تخت نشستن دیکلوتیانوس بهرام دوم در ۹ سال فرمانروایی خویش هفتمین امپراطور رم را با بسی دیگر از داوشگران به امپراتوری دیده بود. و گرچه خود هنوز در گیر چالش با هرمز سکاستانی بود اما با پیمانهایی که با رمیها بسته بود تا اندازهیی بسیار از جبههی پشتسر خویش در باختر سر آسوده داشت.
پیمان آشتی بهرام با دیوکلیتیانوس و دشواری ارمنستان
گایوس آورلیوس دیوکلیتانوس Gaius Aurelius Diocletianus ،که برخی اورا دیوکلس میخوانند ، در ۱۹ سال فرمانروایی خود توانست با دگرگونی ساختار امپراتوری به آشفتگی و نا پابرجایی رم پایان دهد . او دریافته بود که گرایشهای فرهنگی و رفتاری رم خاوری با رم باختری یکسان نیست و هرگونه کوشش او برای یکپارچه نگاهداشتن رم بیهوده ست. چنین بود که وی برنامهی جداسازی رم خاوری از رم باختری را در پیشگرفت . رم به دو امپراتوری با دو پایتخت جدا از هم گسیخته شد ، هرچند نهادهای فرمانروایی در دو امپراتوری باهم یگانه و یکی بودند برنامهیی که تا پایان فرمانروایی دیوکلیتیانوس پابرجا و کامیاب بود. سنای رم برای قانونگذاری و دیوانهای والای کشوری و فرماندهان سپاهی دو کشور یکی بودند. اما هر پارهی کشور امپراتور خود را داشت و دو سزار به آنها در راندن کشور یاری میدادند و پس از مرگ یکی از آن دو امپراتور میباید یکی از سزارها به جانشینی او برگزیده میشد و بدینسان دیگر این ارتش نبود که امپراتور تازه را برمیگزید .
دیوکلیتانوس خویشتن را در رم خاوری امپراتور نمود و پایتختش را در نیکومدیا برنشانید و دهنادهای دربار پادشاهان ایران را برای دربار خویش برپا داشت. وی مارکوس آورلیوس ماکزیمیانوس Marcus Aurelius Maximianus را به امپراتوری رم باختری برگزید و پایتخت وی در میلان بود. اگرچه درفرمانروایی این دو امپراتور سرکشیهای سپاهیان هنوز ادامه داشت، اما دیگر شمار شورش ها کمتر و تندی آنها کمرنگ تر شده بودند . برای نمون یکی از آنها شورش فرماندهی نیروی دریایی رم بنام مارکوس آوریلیوس کارائوسیوس Marcus Aurelius Carausius بود که خویشتن را در بونونیا Bononia (بولون Boulogne کنونی) امپراتور بریتانیا خواند. و برای چندگاهی نیز دو همامپراتور رم خاوری و رم باختری او را به آوند امپراتور پذیرفتند. تا که کنستانتین کلروس Constantius Chlorus که در رم باختری سزار بود وی را شکست داد ؛هرچند کارائوسیوس برای چندگاهی همچنان در بریتانیا فرمان میراند، تا که به دست خزانه دارش الکتوس Allectus کشته شد. آلکتوس که اینک خویشتن را امپراتور میخواند نیز پس از سه سال فرمانروایی سرانجام بهدست جولیوس آسکلپیودوتوس Julius Asclepiodotus کشته شد. بپاخیزی دیگری نیز در این چرخه در مصر رویداد که دیوکلیتانوس خود آنرا سرکوب نمود.
در این هنگام تنش میان مسیحیان و سپاهیان میتراباور رم بالا گرفته بود دیوکلیتانوس، شاید در زیرهنایش اندرزهای پروفیری Prophyry فیلسوف نو-پلاتونی ، سردارش گالریوس را برای سختسازی نهادها و ساختارهای امپراطوری و سرکوبی مسیحیان و مانویان برگمارد تا که مردمان رم گونهیی هماهنگی و یکپارچگی دهد. به نوشتهی یوسبیوس تاریخنگار مسیحی:
فرمان شاهانه به همه کجاها پخش گردید که دستور میداد کلیساها میباید با خاک یکسان شوند و نوشتههای دینی به آتش سوزانیده شوند و آن مسیحیان که در جایگاههایی مهین بودند به پائینکشیده شوند و آزادی ازپرستکاران (خدمتکاران) خانهها اگر که به مسیحیت خود پابرجا میماندند گرفته شود .
یکسال پس از این فرمان دیوکلیتانوس بخشنامهیی دیگر به نهادهای پاسدار امپراتوری فرستاد که فرمان میداد که اگر مسیحیان بهبند کشیدهشده به یشتن (قربانی) به شیوهی دهنادهای میتراباوران بپردازند آزاد شوند وگرنه به سختترین شکنجهها کیفر خواهند دید. کیفر و شکنجه در تمامی سرزمینهای امپراتوری با خشونتی بسیار وحشیانه گسترده شد . برای نمون در شهر اِفِهسوس، دو مسیحی به نامهای وانسیفروس و پروفیریوس به شدت کتک خورده و سپس به آتش کشیده شدند و پیکرشان به توسنهای وحشی تازنده بسته شد تا بروی سنگلاخ ها کشیده شوند و شهروند شصت و پنج سالهی دیگری بنام آندرونیکوس از خاندانهای مهین آن شهر پس از بازجویی از سوی فرماندار شهر بنام نومریان ماکزیموس به گونهیی دهشتزا و زجرآور شکنجه شد.
دیوکلیتانوس پس از آنکه فرمانروایی خود را سامان و استواری داد به بازسازی دژهای رم در کرانههای مرزی ایران پرداخت. در سال ۲۸۷ میلادی بهرام دوم به دیگربار فرستادگانی برای گفتگو دربارهی پیمان آشتی به دربار او گسیل داشت. همانگونه که دیگناس و وینتر در کتابشان "رم و ایران در باستان دیریک" مینویسند؛
این گفتگوها بدون آنکه سرزمینی میان دو کشور دست به دست گردد کامیابانه بود و دیوکلیتانوس به این باور رسید که پادشاه ساسانی به مرزهای خاوری خود وفادار میماند و در ۲۸۸ به بخش باختری امپراطوریش برای درگیری با آلمانیها روانه شد.
بهرام هنوز در گیر چالش با هرمزد میشان بود و چنین بود که گرایش فراوان به آرام نگاه داشتن مرزهای خاوری ایرانشهر داشت. هر د وسوی پیمان به بروندهای آن وفادار ماندند تا که در سال ۲۹۰ میلادی دیوکلتیانوس پس از آرامسازی مرزهای دانوب به خاور بازگشت و دژهای رم را بازسازی نمود. اینک او از در گیریهای بهرام دوم بهره گرفت و تیرداد سوم فرزند خسرو، برادر اردوان پنجم، آرشآکیان (که پادشاه ارمنستان بود و به دست آئیناک کشته شده بود) را به پادشاهی ارمنستان کهتر بازگردانید، و هنایش رم را بر این سرزمین مهین ، که در برنامههای دوریک (استراتژیک) رم بود، افزایش داد . اگرچه فرمانروایی تیرداد تنها بر سرزمین ارمنستان کِهتر بود، و هنوز نرسه پسر شاپوریکم، پادشاه ارمنستان بزرگ بود، اما دیوکلتیناسوس برای رویارویی با ایران اینک هموندی با ارزش یافته بود. اکنون دیوکلیتیانوس به چگونگیی رسیده بود که بتواند رفتهرفته کاستیهای رم را که با پدیداری اردشیر در شصت وشش سال پیش آغازشده بود جبران نماید و بهرام دوم تنها با نگرانی این پیآمدها را دنبال مینمود .
سر انجام در ۲۹۱ م بهرام توانست شورش هرمزد را در سکاستان سرکوب نماید . پس از این پیروزی وی پسرش بهرام سوم را به پادشاهی سکاستان بر گمارد. و اینک او همچون پدر و نیایش به ساختن سنگنگارهها از دستآوردهایش بپرداخت . هرچند دستآوردهای او همه در سرکوبی شورشهای داخلی بود که همه در پیآمد از پشتیبانی او از سختگیریهای خشک ونابخردانهی کارتیر پدیدآمده بود . زشتی کار او در این بود که سنگنگارههای خود را با پاک کردن و زدودن سنگنگارههای ایلامی و میساخت که سپس روی تخته سنگ پاکشده روی آنها کندهکاری میشدد . و ما هنوز در کنارههای سنگنگاره های او پدیداری بازماندههایی از نگارهایی از سنگنگارههای پیشین ایلامی را میتوانیم ببینیم.
بهرام دوم پس از هفده سال پادشاهی در سال ۲۹۳ میلادی درگذشت و پسرش بهرام سوم به جانشینی او نشست.
پادشاهی بهرام سوم
در ۲۹۳ میلادی نشست سنای مهینان شاهنشاهی ساسانی بهرام سوم را به جانشینی بهرام دوم برگزید. از گواهههای تاریخی چنین برمیآید که آن نشست میباید نشستی پر تنش بوده باشد. فرهنگ نامه ایرانیکا به نادرست مینویسد که کارتیر با پادشاهی او در چالش بود و این به هیچ روی درست نیست زیرا در آن هنگام کارتیر درگذشته بود و اینکه داوش شده است که کارتیر به پادشاهی نرسه رای داد درست نمیتواند باشد، زیرا نرسه از او آذردهخاطر بود چون این او بود که پس از درگذشت هرمزد-اردشیر از پادشاهی بهرام یکم سوگیری کرده بود و چنین داوری را لوکونین Lukonin و دوشسن- گویمین Duchesne-Guillemin نیز پذیرفتهاند.
چنین مینماید که جانشین کارتیر بنام آدورفرنبغ که اینک فرمانروایی خاراسن را بر گمارش داشت (و نمی باید با آذر فرنبغهای دیگر به اشتباه گرفته شود) و بهنام پسر دادرس در آن نشست از پادشاهی بهرام سوم هواداری نموده بودند .
به هر روی پادشاهی بهرام سوم بیش از چهارماه به درازا نکشید زیرا مهینان ایرانشهر که از راهکارهای بهرام دوم و کارتیر ناخشنود بودند و از پیروزی رم و تیرداد سوم در ارمنستان کهتر نژند و خشمگین بودند به شورش بهپا خاستند. و چنانکه خواهیم دید پادشاهی را به نرسه پادشاه ارمنستان بزرگ عرضه داشتند.
فهرست بخش ها
| ||||||
|
| ||||||






هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر