۱۳۹۸ شهریور ۱۹, سه‌شنبه

بخش سی و یکم: شاهنشاهی یزدگُرد یکم - رامشهر شاهنشاه جهاندار (۴۲۰-۳۹۹ م)




 همانگونه که در بخش پیشین دیدیم ، بهرام چهارم، به آوندِ کرمانشاه ، پسر شاپور سوم،  در ۳۹۹ م درگذشت و سنای مهینان ساسانیان برادرش یزدگرد یکم را به پادشاهی ایران برگزیدند.

گزینش یزدگرد، پسر شاپور سوم،  به پادشاهی از سوی موبدان ومهینان بیش از هر چیز زائیده ی  نگرانی برخاسته از آفند هون ها بود، که  همان گونه که در بخش پیشین دیدیم، به آغالش  روفینوس، یکی از رایزنان تئودوسیوس یکم، امپراطور رم،  از دروازه های کاسپیین به ایران درتاخته بودند و با همه ی اینکه بهرام چهارم برادر یزدگرد توانسته بود آنها را از ایران  به بیرون راند آنها هنوز در ارمنستان و در سرزمینهای خاوری رم به تاخت و تاز بودند. و چنین بود که  برای  پیشگیری از این که  شاید به گونه یی  هونها  با رم از در سازگاری و هموندی  درآیند و به دیگر بار  لبه ی آفند  خویش را به سوی ایران بازگردانند  نیاز به فرمانروایی فرمانده ئی رزم آزموده چون یزدگرد بود،  که بتواند با بروز چنین خطری  رویارویی نماید. اما به راستی موبدان بزودی از این گزینش خود پشیمان شدند زیرا که یزدگرد بر سر آن  بود که   به  دست درازی های نابجای  آنان در امور کشور پایان دهد  و نفوذ و قدرت بیش از اندازه آنان را  کاستی دهد.   تبری و ثعالبی، بر پایه ی آنچه  که در خدای نامک ذرتشتیان  دیده بودند، در باره ی او به به نادرستی و ناروایی  از خویی تند و رفتاری زننده گزارش کرده اند، برای نمون تبری می نویسد:


آورده اند که يزدگرد پادشاهی تندخو و بیدادگر بود و ناشایستگیی  به بسیار داشت و بزرگترین  کاستی وی آن بود كه فرزانگی و آزرم و دانش های گوناگونی را كه فراگرفته بود و در آنها آزموده  گشته بود در آنجا  که می بایست به كار نمی برد . و  همواره  به آنچه که زيان بخش  بود گرایش می داشت و همـه هنر خـويش را بـه  ترپند گری  و  نیرنگ کاری  می پرداخت و  شیفته به منشی نکوهیده بود و   زينگونه رفتار خويش خرسند بود و  دانش و فرهنگ كسان  را نادیده می گرفت.
ثعالبی نیز به همین گون داوری می نویسد:
و او همان است كه  يزدگرد بزهکار  می خوانندش. که بس پرخاشگر و سختگیر بـود و در  سختگیری  و  خودپسندی بی پروا. (...) چون مهینان بر سر يزدگرد تاج نهادند و در برابرش بـه فرمـانبرداری   ايستادند، و با همه  بیم و  بیزاری كزو داشتند وی را   بـه همـان سان كـه  پدرانش را نیایش ميگفتند نیایش نمودند.  سپس وی نيم نگاهی بدآنان افكند و به خودخواهی بدون آنکه كـه پاسـخی بگويد همه با  جنبشی به  سر و دست بسنده كرد (...) و چون بر پادشاهی استوار گشت (...) تواناييش به ستمگری  آمیزه گشت و  به بیداد پرداخت (...) مهینان پارس را سر بكوبید و شیوه ی  خودکامگی پیشه نمود.
هرچند این داوری ها نادرست و ناروا بود و چنانکه خواهیم دید یزدگرد شاهنشاهی فرهیخته، آزاداندیش و کاردان بود و  اینکه موبدان درتشتی وی را بزهکار خوانده اند همه زائیده ی  تنشی بود که از تلاش آنان برای نگاهداری و افزایش قدرتشان برآمده  بود.


پیمان آشتی آرکادیوس 

همانگونه که در  بخشهای پیشین دیده ایم ،   شاپور دوم، شاهنشاه ساسانی توانسته بود پیمان آشتی ننگین با رم را در ۲۹۹ م، که با گروگانگیری خانواده ی نرسه به زور  بر ایران بار شده بود درهم شکند و  در پیمان ۳۶۳ م ، همه ی استانهای از دست رفته در شمال میانرودان  و ارمنستان را به ایران بازگرداند. هرچند شاپور برآن بود که با ازمیان بردن  زیرساختهای اقتصادی و دفاعی در استانهای مرزی رم  و دگرگونی آنها به سرزمینهایی متروک،  به تاخت وتازهای بی بند و بار اسپهبدان رم  پایان دهد.  چرا که  بسیاری از آن اسپهبدان پس از اینکه خویشتن را   به زور سرنیزه ی  سپاهیانشان بر تخت امپراطوری  می نشاندند، برای نمایان نمودن سزاواری خویش به امپراطوری و  جویایی نام ،  می خواستند ازتاخت و تاز اسکندر به ایران دنباله روی کنند.   چرا که "تقلید از اسکندر"  Alexander-imitatio در میان فرمانروایان رم راهکاری به بایستگی بود و بسیاری از تاریخ نویسان و برگزیدگان رم نیز پیروی از اسکندر را تشویق می نمودند؛ چنانکه ماکیاولی سزار را  و پلوتارخ  پیرهوس را  با اسکندر به سنجه می کشیدند.  و دراین باره آنجلا کوهنن   Angela Kühnen  در نوشته اش "دنباله روی از اسکندر در سیاست رم"  Die Imitatio Alexandri in der römischen Politik  گواهه  های تاریخ در باره ی  اسکندر نمایی را گردآوری نموده است   و جوزف جیگر    Joseph Geiger  در نوشته اش "زمانه ی بکام و   گزینش پلوتارخ از قهرمانان"   Felicitas temporum and Plutarch’s Choice of Heroes   از اسکندر نمایی تراجان  سخن گفته است.     

و دیده ایم که پس از درگذشت امپراطور والن در ۳۷۸ م سستی و ضعف امپراطوری رم مایه ی نگرانی ایران از برای بی ثبات گشتن پیوندهای بازرگانی و امنیتی با آن کشور بود و اردشیر دوم، به پیروی از برادرش شاپور دوم، اینک برآن بود که از ثئودوسیوس یکم در برابر آشوب گوث های پناهنده به رم و هونهای تازنده به آن کشور پشتیبانی نماید. چرا که  یکپارچگی رم، که تا اندازه یی به قوانین و پیمانهای بین المللی آزرم میداشت، برای  نگاهداری آرامش در مرزهای غربی ایران و پیشگیری از تاخت و تازهای تبارهای ناآرام و ستیزه جو بس باهوده بود. 

پس از برتخت نشستن شاپور سوم، وی نیز راهکار های پشتیبانی از   تئودوسیوس یکم  را دنبال گرفت و چنین بود که  وی  پس از  آنکه  ثئودوسیوس یکم وفاداری خود را  به پیمان آشتی  شاپور دوم با  امپراطور جوویان  آگهداد نمود و مرزهای  تعیین شده در پیمان نیسی بیسِ در ۳۶۳ م.  را به دهنادین (رسمیت)شناخت،  از هر گونه آفند به رم خودداری  نمود و به  ثئودوسیوس یکم، پروا داد تا با آسودگی خاطر از آرامش در مرزهای خاوریش،  سپاهیانش را برای نبرد با ماکزیموسِ شورشی به سوی گاول گسیل نماید و  چنین بود که وی توانست تا اندازه یی اوضاع آشفته ی رم  را  به سامان برساند. 

پس از این که بهرام چهارم به پادشاهی رسید  ثئودوسیوس یکم  بار دیگر،  برای رویارویی با شورش یوجنیوس و آربوگاست، نیازمند پشتیبانی ایران بود و بهرام چهارم،  در برابر اطمینان یابی  از وفاداری  وی به پیمان آشتی با  شاپور سوم در ۳۷۸م، این پشتیبانی را از او دریغ نداشت. و چنین بود که  ثئودوسیوس با گردآوری سپاهی بزرگ از گوث ها و عرب هایِ لخمیِ ساراسن، در ۳۹۴م،   آربوگاست و یوجینوس را از میان برداشت. به کوتاه سخن، راهکارهای شاپور دوم و جانشینانش آرامش و آشتی را  در مرزهای باختری ایران  برپاساخته بود. 

و چنین بود که گرچه رم به پنهان می کوشید تا با آغالیدن مسیحیان ایران،  ترپندهای پنهان در ارمنستان  و برانگیزاندن هون ها به آفند بر ایران ساختار بسامان فرمانروایی ایران را به سستی و کاستی آورد،  اما  به  نمایان  وانمود می داشت که از ستیزه جویی با ایران پرهیز می نماید. و  دیده ایم که ثئودوسیوس  یکم  به پنهان  رایزن  خود روفینوس   Rufinus را به نزد هون ها فرستاد و آنها را بر انگیزانید  تا از راه"دروازه های کاسپین" به ایران در تازند. اما براستی در خود   این گستاخی نمی دید که با ایران مستقیما به نبرد درگیر شود و می کوشید تا ایران را به پیمان آشتی  ۳۸۷ پابند نگاه دارد. و چنین  بودکه این راهکار  به هنگام امپراطوری آرکادیوس در رم خاوری و برادرش هونوریوس در رم باختری دنبال می شد.

هنگامی که یزدگرد در ۳۹۹ م بر تخت پادشاهی نشست چهار سال از پادشاهی آرکادیوسِ بیست و دو ساله  بر رم خاوری می گذشت -- هرچند وی از یازده سالگی  به همراه پدرش تئودوسیوس امپراطور خوانده می شد.  با همه اینکه آرکادیوس امپراطوری سست رای و ناتوان بود، رم تا اندازه یی در زیر فرمانروایی نخست وزیرانِ کارآمد وی   (  که نخست فرماندار  Praetorian prefect  خوانده می شدند به آرامش رسیده بود. نخستین این فرمانروایان راستین روفینوس بود؛ نخست فرمانداری  که در ۳۹۵ م با ترپند استیلیکو کشته شد و پس از او  خواجه یی بنام یوتروپیوس  به قدرت بسیار رسید که آرکادیوس به او جایگاه کنسولی داد.  با همه این که  این جایگاه رده یی بالاتر از نخست فرمانداری بود اما مسئولیت هایی همانند یک نخست وزیر را داشت و به هر روی،  وی  در همانسال که یزدگرد پادشاه شد  اعدام گشت. به فرجام،  یودوکسیا Eudoxia   همسر  آرکادیوس، بود که امپراطور به او آوند آگوستا داد، و  وی فرمانروایی راستین رم را به دست گرفت و با  کمک نخست فرماندار، آورلیانوس  پشتیبانی از کلیسای نایسیا را با بی مدارایی بر عهده گرفت.   

 فراز بندی رده های ایرانیان و  چالش موبدان ‌‌ذرتشتی

  موبدان و هیربدان ذرتشتی که بیش از یک سده ونیم،  از هنگام موبدی کارتیر،  در چگونگی فرمانروایی ایران  مداخله می نمودند رفته رفته در ساختار فرمانروایی ایران نهادی بنیادین گشته بودند و در چون و چرای راهکارهای کشور نقشی تعیین کننده را بازی می نمودند.  و چنانکه خواهیم دید آنان برای استواری جایگاه طبقاتی  خویش رفته رفته اندیشار-شناختیِ (ایدئولوژی)   فرازبندی رده یی مردمان  را  بر پاساخته بودند.  این رده بندی طبقاتی  در خداینامگ هایشان  به گونه یی ساختگی به جمشید  پیوند داده  شده  بود  و از آن خدای نامگ ها بود که این  اندیشار-شناختیِ   به تاریخ هایی مانند تاریخ تبری و شاهنامه ی فردوسی  اندر شد.

 این  فرازبندی رده یی در بر گیر رده های کاتوزیان (روحانیون)، نیساریان (سپاهیان)، بسودیان (برزگران و دامداران) و آهتوخشیان (پیشه وران و دست ورزان) بود. اما راستی اینست که همانگونه که گفتیم؛ این رده ها  با بازنویسی و ویراستاری اوستا به دست موبدانی مانند کارتیر و آذرپات مهر اسپنتا  رفته رفته در  روزگار ساسانیان پدیدار شده بودند.  تا  آنجا که  حتی آتشهای آشاوان  زردشتیان نیز رده بندی شده بودند؛ چنانکه آذرفرنبغ از آن موبدان بود، آذرگشنسب از آن سپاهیان و آذربرزين مهر از آن کشاورزان و پیشه وران!   

مردمان این رده ها، به ویژه  از هنگام پادشاهی یزدگرد و جانشینانش نمی توانستند با یکدگر  درهم آمیزند و از اینرو بود که، برای پیشگیری از آمیختن رده ها، دهناد "خَئِتوداثا" یا خَئودوده که در نخست   همسری با خویشاوندانی مانند عمو زاده و یا دائی زاده  را پروا میداد رفته رفته گسترده تر شد و همسری پدر با دختر، پسر با مادر و یا برادر با خواهر را نیز در برگرفت که  بر پایه این اندیشار-شناختی "زائیشن پیوندیشن" برای پاک نگاه داشتن خون دودمان بهترین گونِه ی زناشوئی (وَدِامانی )  اندرز داده شده بود . ( در میان گواهه ها  نگاه کنید به یسنا ۱۲،۹  ،   دینکرد سوم ۸۰ در "پاسخ هیربد دانای مزدیسنا به این  پرسش که چرا نادرست است که هیربد با  یک یهودی  براستی دوستدار زناشوئی نماید" ،  و دینکرد نهم، وَرشت مَنسر نَسک ۱۵،۵).

بر پایه ی بینشی که رفته رفته در این ساختوست  رده یی  به پختگی رسید، شاهنشاه ایران و دولتمردان وی، به آوند رده یی  سرآمد و برگزیده، براستی فرمانروایان جهان  انگار می شدند، و سپس این رده بود که می توانست رده ی  پائینتر از خود را  در یک ساختار فرازبندیانه  برگزیند، هرچند به این بروند که برگز یده  شدگان  به این رده می باید به جایگاه پائینتر خویش  در فرازبندی رده یی،   سر نهند.  چنین بود که در  دوران باستان دیریک late antiquity با پدیداری چالش های پی در پی از  سوی آئینمندانی مانند؛  میترا باوران، مانویان، مسیحیان و یهودیگرایی  رَبایی  Rabbinic Judaism (که از سده ی دوم میلادی  پس از ویران شدن دومین نیایشگاه یهودیان در ۷۰ م به شتاب گسترش یافته بود ) ، نگاهداری و پاسداری از این ساختار  فرازبندی رده یی  بس دشوار گشته بود. چرا  که این آئین ها دارای  جهان بینی های  ويژه  ی خود،  نام ونشان های آشکار، و مرزبندی های ارزشی جداگانه بودند،   

موبدان به ویژه در برخورد باورها و برداشت های "دین بهی"  خویش با باورهای مهینان و نخبگان کشورهای کرانه یی ایران؛ در ارمنستان و ماد و هند و ترکستان، با ناسازگاری جهان بینی ها و خردورزی های گوناگون روبرو بودند، که دربرگیری آن اندیشار ها را درساختار فرازبندی رده یی بس دشوار  و نا شدا می نمود. از سویی دیگر با از میان بردن دودمان  آرش آکیان   و گسستن از باورها  وپیشینه های  افسانه یی میترا باوری،  که  نشان های شان را هنوز در ریگ ودا و در برخی از بخشهای اوستا هنوز می توان دید، موبدان برای پرداختن اندیشار-شناختی خویش و بنیان نهادنِ ساختار فرازبندی رده یی، افسانه های پیشین میتراباوران را دگرگون نمودند  و هر از گاه افسانه هایی نو ساختند. 

 بر پایه ی  باورهای میترائی در ریگ ودا अर्यमन्‌ "آریامن" یکی از ایزدان بزرگ میترا باوران، همانند میترا ( ایزد خورشید) و  وارونا (ایزدآسمان) بود که  پاسداری اسبها را بر عهده داشت.  همانگون که در بخشهای پیشین دیده ایم،  ذرتشت  همه ی ایزدان میترائی را سرنگون ساخته بود و دیوان را که از ایزدان به شمار می آمدند، سرنگون ساخت و اینک آنان در میان اسوراها پلید و نابکارخوانده می شدند و تنها اهورا  از میان ایزدان به خداوندی شناخته  شد.  و چنانکه  دیده ایم،  پس از آفند اسکندر به ایران اوستای ذرتشت پراکنده شد  و در پستوها پنهان گشت. و چنین شد که  پس از برپایی دودمان آرش آکیان،    اوستا های پراکنده در هنگام پادشاهی  والاگاث گردآوری شد، و چنین بود  که دیوان میترائی، همانند میترا و آناهیتا  در جایگاه های ایزدی به اوستا بازگشتند و "آریامن" همانند میترا و آناهید و  دیگر ایزدان میترایی  به ستایش و پرستش گرفته شد. اما پس از ویراستاریِ  تنسر و کارتیر ، برای پاکسازی اوستا از باورهای میترائی،  از  آریامن تنها  "آيرمای یشو"  در یسنای ۵۴،۱   به جای ماند که  همبستگی تنگاتنگ  ذرتشتیان  را  از تخمه ی کیومرث پدیدار می ساخت.
 آيرمای یشو  رَفِدرهْای زَنتو                  (شود آیا که همبستگی دلخواه پدیدار شود.)
نِرِهبیَسچا نائیریبیَسچا زَرَتوشترَهِه               (برای پاس  مردان و زنان ذرتشت )
وانگَهوش رَفِدرهْای مَنَنگهون                       (برای پاس پندار نیک) 
یا دِینا وایریم  هَنات میزْهْدِم                       (تاکه  وجدان  هرکس به دست آرد)
آشایا یاسا اَشِیم                                          (پاداشی گزیده برای راستکرداران)
یام ایشیام اهورو مَسَتا مَزادئو                      (از سوی اهورای فرزانه ی مزدا)

 چنین بود که پس از ویراستاری آذرپات مهر اسپنتا و  دیگر موبدان پس از وی، در باورهای نوپرداخته ی ذرتشتی در 'خرده اوستا'  ودیگر نوشته های ذرتشتی  "آریامن"   به آوند یکی از پایه های اندیشار-شناختی ذرتشتی باز سازی شد و چنین  بود که   در یشت اردیبهشت، می بینیم که  اهورمزدا    "آریامن"  ایزد پیروزی و کامرانی و شادی را در کنار   ایزد "سائوکا" ایزد فرزانگی آفریده است و  کیومرث نخستین پادشاه افسانه یی پیشدادیان، که تخمه ی "ایرانیان"  ازوست ، بازتاب دیسه ی  "آریامن" بر زمین است. کیومرث با از میان بردن و در هم شکستن زشتی ها و پلیدی های پیروان  اَنگرَمینو ،  در بنیان اندیشار-شناختی  موبدان ذرتشتی قرار  گرفت تا در این دیسه ایرانیان را در ساختار قدرت  "جهان شهری" در میان جهانیان  در رده ی بالاتر   جای دهد.  در اردیبهشت یشت   به ویژه در باره ی "آریامن" چنین می خوانیم:

جَنِیتی ویسپِی شَم  اَنگرو - مِنیَوش      ( درهم شکن همگی شان اَنگرَ مَینوئیان را)
اَهْمَیَ واثوام پَیریکَنامچا                        (همه ی  افسونگران و جادوگران اش را) 
اَریامَنِم مانثرَنام                                    (آریامَن  نیایش ست) 
مَزیشتِم  مانثرَنام                                  (بزرگ  نیایش ست 
وَهیشتِم  مانثرَنام                                  (بهتر  نیایش ست)
وَهیشتوتِمِم  مانثرَنام                             (بهترین   نیایش ست
سِرایشتِم  مانثرَنام                                 (زیبا نیایش ست)  
سِرایشتوتِمِم  مانثرَنام                           (زیباترین  نیایش ست) 
ئوگهْرِم  مانثرَنام                                   (نیرومند  نیایش ست) 
ئوگهْروتِمِم  مانثرَنام                              (نیرومندترین  نیایش ست)
 دِرِزرِم مانثرَنام                                       (استوار  نیایش ست)  
 دِرِزروتِمِم  مانثرَنام                                (استوارترین  نیایش ست) 
 وارِثرَگهْنیم  مانثرَنام                             (پیروزمند  نیایش ست)  
وارِثرَگهْنیوتِمِم مانثرَنام                          (پیروزمندترین  نیایش ست)  
بایِشَزِم مانثرَنام                                 ‍    ( دارو نیایش ست) 
بایِشَزیوتِمِم مانثرَنام                                (دارو ترین نیایش ست)
در بندهای  دیگر از "آریامن" به آوند پزشکی که همه دردها وبیماری ها را درمان می نماید یاد میشود. و در این ویژگی است که جایگاه  والای موبدان ذرتشتی در فراز بندی رده ی قدرت در شاهنشاهی ایران پدیدار می شود؛  زیرا که در بازتابِ  "آریامن" به آوند پزشک مینوی،   پنج گونه پزشک در اردیبهشت یشت، در کنار کیومرث در زمین خاکی،  شناسایی  شده اند:  یکم؛ موبدی که روان را پاک می نماید و با بجای آوردن دهنادِ ۹ شبانه ی "بَرَشنون" ناپاکی های  انسان آلوده را پاکسازی می کند. دوم؛ قانونگذاری که با قوانین خود بیداد ها را درمان می نماید.  سوم؛ پزشکی که با جراحی  بیماری  را درمان می کند. چهارم؛ داروگری که با گیاهان دارویی بیماران را درمان می نماید و پنجم؛ نیایشگری که با خواندن منتراها ی اوستا  به بیمار آرامش میدهد. 

 چنین بود که در افسانه سراییِ اندیشار-شناختیِ موبدان،‌  بجای دودمان آرش آکیان، که پس از پیروزی اردشیر ساسانی بر اردوان پنجم،‌ می باید فراموش می شدند؛ دودمانهای افسانه  یی پیشدادیان و کیانیان  پرداخته شدند. (زامیاد یشت ، درواسپ یشت، رام یشت ، ویدیو داد، دینکرد، بندهش،  مینوی خرد،  بهمن یسن) .در یسناهای ۱۳.۷ و  ۲۳.۲ و  ۲۶.۵ کیومرث، نخستین پادشاه پیشدادی،‌ با نام "گـَیـَمـَرِتـَن" (به میانای زنده مرد)  همانند ذرتشت  به آوند پیامبری اهورایی در ستایش و نیایش  میاید. و در فروردین یشت ۱۳،۸۷ اندیشار-شناخت ‌ ‌ذرتشتی چنین آشکار می شود، که کیومرث نخستین کس بود که به آموزش ها و اندیشه های اهورا گروید و اهورا مزدا نژاد ملت های ایرانی را  از تخمه ی وی آفرید :

Gayehe  Marethnō  ashaonō fravashīm yazamaide; yō  paoiryō  Ahurāi  Mazdāi  manascha gūshta  sāsnāoscha , yahmat hacha  frāthweresat  nāfō  Airyanām  dakhyunām, chithrem  Airyanām  dakhyunām 
 گــَیـِهْ مـَرِثنو اَشـَئونو فرَوَشیم، یـَزَمَیدِ؛ یو پـَئـُئیریو اَهورای مَـزدای مـَنـَسچا گـ.وشتَ ساسنائـُسچا، یـَهْـمَت هـَچاَ فراثوِرِسـَت نافُ اَیریانام دَخیاونام ، چیـثرِم  اَیریانام دَخیاونام 
ما فَرَوَشیِ "گـَیِ مـَرِتـَن" (کیومرث) را پرستش می کنیم ؛ کو برای نخستین بار به اندیشه ها و آموزش اهورا مزدا گوش فراداد، کزو اهورا  نافه ي نیاشن های (ملت ها = دَخیاون)  ایرانی (آریایی) را ریخت، تخمه ی نیاشن های آریایی.
پس ایرانیان از نژاد کیومرث اند که تخمه ی   آریامنی را پراکند و  همانگونه که گفتیم،‌ در اندیشار-شناختی موبدان ساسانی، پادشاهی پیشدادیان  بر پایه دیسه ی آرمانی شاهنشاهی  مینوی ریخته شد که در آن  "ایر " ها  ("ئِر"ها در پارسی میانه)،   فرمانروایان افسانه یی  mythical  کیهانی بودند، و پیشدادیان،   با از میان بردن زشتی ها و دشمنی ها و پلیدی ها، جهان را  با آشتی و آرامش فراگیر نموده بودند.  در هنگام پادشاهی کیومرث نخستین پادشاه افسانه یی  پیشدادی به گزارش فردوسی از نامه های باستان ،
پژوهنده ی نامه ی باستان                     که از پهلوانان زند داستان
چنین گفت که آیین تخت و کلاه             کیومرث آورد و او بود شاه 
     (...)      
دد و دام و هر جانور کش بدید                     ز گیتی به نزدیک او آرمید 
(...)    
به گیتی نبودش کسی دشمنا              مگر بدکنش ریمن آهرمنا

 پادشاهان ایران  بر پایه ی چنین دیسه ی آرامش و  بی دشمنی، در اندیشار-شناختی خدای نامگ، می باید فرمانروایی جهان را بر عهده داشته باشند تا دگر باره  جهان را به  آرامش و آسودگی و آشتی بازگردانند. و چنین بود که شاهنشاهان ساسانی دودمانشان را از تخمه ی پادشاهان کیانی که از دیسه ی پادشاهان پیشدادی پیروی می نمودند می دانستند.   همانگونه که  ریچارد ای. پاین Richard E. Payne در "جهان شهری ایرانی: دینهای جهان در دربار ساسانی"  Iranian Cosmopolitanism: World Religions at the Sasanian Court می نویسد:
بر پایه ی کیهان شناسی (ایرانیان)،  مهینان فرمانروا از پادشاهان افسانه یی کیهان،  "ئر"ها در پارسی میانه، دوده داشتند و تبارشان به آنها  روا می داشت که بشریت را به باز- یگانگی سیاسی درآورند تا که   جهان را به  فره وشی اش در هنگام  آغازین جهان باز گردانند.  به آوندِ بخشی از این روندار،  مردمان   گوناگون جهان، به  سرراست یا  از راهی پر پیچ وخم  می باید به زیر فرمان شاهنشاهان ایران  می آمدند.

و چنین بود که در چارچوب یکچنین ساختار فرمانروایی، موبدان، برای ماندگاری و پاسداری از توانایی و نیرومندی  خود،  مردمان را  فراز بندی  رده یی نمودند. البته هر رده   خود  رده بندیی  فراتر داشت. برای نمون رده بندی مهینان؛ در برگیر "واسپوران" بود که از خاندانهای توانمندی بودند که  سرزمین و سپاهیان ویژه ی خویش را داشتند،  و در سنای ساسانیان از رایزنان ویژه شاهنشاه بشمار  می آمدند که در  والاترین رده  جای داشتند.  استانهای ساسانی که کوچکتر از ساتراپی های هخامنشیان بود در زیر فرمانروایی مرزبانان بودند ، هرچند فرماندارانِ  شاهانه نژاد همچنان شاه یا کی خوانده می شدند و  در این رده بندی تنها پادشاه  سرزمین داهه ( اَلان و خزر)، که  دست نشانده ی شاهنشاه ایران بود،  و  سرزمینش خاستگاه هفت خاندان مهین پارتی بود پروا داشت تا همانند شاهنشاه بر اورنگ زرین بنشیند.  هرچند  پیشکش اورنگی سیمین  به شاهان دیگر از سوی شاهنشاه نشان از بزرگداشتی ویژه برای آنان بود .  

 در  رده ی زیرینِ واسپوران،  "وزرگان" (بزرگان) جای داشتند که کارهای فرازین رانش دیوانی (مدیریت ارشد دولتی) بر آنان گمارده  می شد. در رده ی پائینتر از آنها "آزادهان"(آزادگان) بودند که خرده زمیندارانی بودند  که در میانه ی  آنان گُردها و اسپهبدان ارتش و دیگر  دیوانیان و دبیران برجسته قرار داشتند . دهاگان ها (دهقان ها) رده ی  پائین تر از آزادهان  بودند، که کشاورزانی زمیندار بودند و  گردآوری مالیات  بر عهده ی آنان بود و  از میان آنان "شهریگ"  ها،  که شهرداران و کدخدایان بودند، برگزیده می شدند.  به نوشته ی دستور مَنِکجی نوسروانجی  دهاللا: 
مهینی، بنابراین رده بندی شده بود، و  با دژ واره یی گذر ناپذیر از مردمان جدا نگاهداشته شده بود 
موبدان نیز رده بندی ویژه ی خود را داشتند  که در سر رده ی آن نهاد موبدان موبد جای داشت و در رده های زیرین "آثروان" ها (آتش بان)، "زَئوتَر" ها ، "هاوَنان " ها ، "آثَروَخش" ها، "فرابِرِتَر" ها ،" آسناتَر"، "رَئِسویشکرا"، "آبِرِ" ها و "سِرَئُش ئَوَرِز" ها بودند که هرکدام گمارش آئینی ویژه ی خودرا داشتند.   به گزارش  کلمنت هوارت Clement Huart رده ی دینکاران از تبار  مغان (مجوسان ، مگاي) مادها  برگزیده می شدند.  کارِ آموزش بر عهده ی موبدان بود و "پیچیده ترین الفبایی که ساخته شده است، "  دانش موبدانی را در نزد آنان پنهان می داشت. همانگون که دهاللا می نویسد؛ چهار رده ی مردمان ساسانی ، همانند ساختار  طبقاتی هندوستان به اندامهای  زیرین و زبرین پیکر آدمی سازمان یافته بودند و "چنین می نماید  که پنداشت این بود که  برای همگان مطلوب اینست که پیشه ی نیاکان خویش را دنبال نمایند،" مگر این که  پادشاه، با تأیید موبدان از شایستگی کسی، می توانست به او  پروا دهد تا  به  کاری  در برون  از  پیشه ی نیاکان خویش  بپردازد.

 به هر روی در چارچوب این ساختار رده بندی شده ی  اجتماعی بود که یزدگرد بزرگ ، از پا در میانی موبدان در باره های کشورداری و  راهکارهای فرمانروایی  ناخرسند بود، و همانگونه که گفتیم، می خواست قانون های ساختگی   آنانرا که  بر  سرِ به چنگ آوردن قدرت انگار  شده بود، به اندازه آورد و دست آنان  را  از باره های کشورداری کوتاه بدارد و تا آنجا که  می شود از نیرو و توان آنان بکاهد.  وی برای انجام برنامه ی خود ، از خاندان  سورن یکی از هفت خاندانِ مهینِ آرش آکیانِ میترا باور، که بر سیستان فرمانروا بودند،   برای کاستن قدرت موبدان یاری گرفت  و  شماری از سورن ها را به سِمَت هایی پر هنایش برگمارد .  چنین بود که  او به پیگردها و کیفر های کارتیر به مسیحیان که از هنگام پادشاهی شاپور دوم در  سالهای ۳۴۰  میلادی آغاز شده بود پایان داد و چنین شد که موبدان ذرتشتی وی را  "یزدگرد وِزَهکار (بزهکار)" خواندند. فردوسی در شاهنامه در باره ی  وی چنین می سراید:
چو شد بر جهان پادشاهیش راست             بزرگی فزون کرد و مهرش بکاست 
خردمند نزدیک او خوار گشت                      همه رسم شاهیش بیکار گشت 
(...) 
ز شاهیش بگذشت چون هفت سال              همه موبدان زو به رنج و وبال



آزادی مسیحیان، آزرم به یهودیان و تنش های آئینی


تئودوسیوس دوم



همانگون که در پیشتر دیده ایم  در اندیشار-شناختی (ایدئولوژی) موبدان ذرتشتی به ويژه کارتیر و  آذرپات مهر اسپنتا  نگرشِ  فرازبندی رده یی،  به آوندِ زیرساختِ شاهنشاهی  ایران چنان پی ریزی شده بود  که بر پایه ی آن  نوادگان "آریامن" و  "گـَیِ مـَرِتـَن" (کیومرث) می باید فرمانروایی جهانشهر را بر عهده گیرند تا جهان را به رامشهری  و آشتی بازگردانند. در این اندیشار-شناختیِ جهان شهری، ایران در فرازبندی رده یی خود به ناچار می بایست مهینان و بزرگان  کشورهای بیگانه را، با همه ی اینکه آئین ها و دهنادهای کیش ها ی آنها  با آئین ذرتشت ناسازگار بود،   جای دهد.  چنین بود که در میان آئین های بیگانه،  مسیحیان نستوری ایران که ناخرسندی شان را  در ساختار  گسترده ی کلیسایی خویش سازمان داده بودند، توانایی ویژه یی  برای ایستادگی در برابر اندیشار-شناختی  موبدان   در خود می دیدند، به ويژه آنکه  شمار بسیار آنها  در سرزمین های راهبردِ دوریکِ (استراتژیکِ): شمال میانرودان ، سوریه و ارمنستان از پشتیبانی رم نیز برخوردار بود،

همانگونه که در پیش گفته ایم،  از هنگام پادشاهی شاپور دوم، راهکارهای هردو کشور ایران و رم در پشتیبانی از آئین هایشان،  شتاب و بالایی گرفته بودند. به ویژه اسقف ها و کشیشان در امپراطوری مسیحی رم خاوری یا بیزانس، اینک در نقش فرستاده و پیام رسان   در  گفتگو های  سیاسی  پدیدار می شدند. چنین بود که اسقفی به نام ماروثا  در استان سوفَنه  ارمنستان اینک با پیام آشتی از آرکادیوس (۴۰۸-۳۷۷م)  به دربار یزدگرد یکم  درآمد تا نشستن وی را بر تخت شاهنشاهی بر او ، از سوی امپراطور رم خجست گوید. پاسخ یزدگرد به پیام امپراطور رم دوستانه بود، و برای نشان دادن آهنگ نیکخواهانه ی خویش سپاهیان زندانی رم را، که در یورش ۳۹۷ میلادی هون ها به ایران به بند کشیده شده بودند، به رم بازگردانید.   وی همچنین مسیحیان  ایران را   به فراوانی آزادی کنش و پرستش داد، زیرا که  از سویی دیگر وی امیدوار بود که با برخورداری از چنین آزادی مسیحیان بتوانند به گونه ی ترازی در برابر نیرومندی و هنایش رخنه گر موبدان ذرتشتی در آیند. تا وی بتواند از برپایی چنین تراز در فرمانروایی بر کشور  بهره گیرد.  

اگرچه  مسیحیان  ارمن و یونان و عرب  از انگیزه ی یزدگرد در برتابیدن مسیحیان و دهشِ آزادی  به آنها، به ناروا برای  فراپخشاریِ (پروپاگاندا)  آئینشان بهره گرفتند و در گزارش های خود انگیزه ی وی را به افسانه هایی یک ریختی   پیوند زدند که در آنها همیشه پیر فرزانه یی   به دربار پادشاهی اندر می آید و برای  باوردادِ پادشاه به  فرزانگی خویش،  به درمان بیماری مرگ زای  وی یا  چاره کردنِ بیماری یکی از نزدیکان او،  به ویژه همسر ، پسر و یا دختر  وی، می پردازد، و در این باره، داستانهای پرداخته در باره ی ماروثا و یزدگرد هرکدام ریختی دیگر داشت. همانگونه که لوئی آر. ام. ساکو Louis R. M. Sako در نوشته اش"نقشِ  فرازبندی خاوری سوریائی  در پیوندهای دیپلماتیک میان ایران و بیزانس در سده های پنجم تا هفتم" Le rôle de la hiérarchie syriaque orientale dans les rapports diplomatiques entre la Perse et Byzance aux Ve-VIIe siècles   نشان می دهد. در برخی ازین داستانها  ماروثا بیماری پسر یزدگرد را که روانش  دچار دیو-زدگی شده بود را درمان می نماید، و در برخی دیگر بیمار درمان شده دختر یزدگرد ست.  در داستان پرداخته ی سوکراتیس در "تاریخ کلیسا" یش و عمربن متی در "کتاب المجید" ش،  او سردرد دیرینه یِ یزدگرد را بهبودی   می بخشد، کین  مایه ی سر افکندگی موبدان ذرتشتی  می شود و  یا که به داوش آنها  یزدگرد برآن شد که به آئین مسیح  در آید، داوشی امیدوارانه، که چنانکه خواهیم دید،  هرگز به راستیک نپیوست.     

به هر روی، چنین بود که یزدگرد یکم کلیسای  مسیحیان ایران  را به دهنادین (رسمیت) شناخت. با این همه مسیحیت  تنها برای کمینه یی (اقلیتی) از مردمان ایران، تنها آنان که مسیحی  بودند، دهنادین گشته و آزاد شده بود ؛ و به گزارش   تئوفیلاکتوس سیموکاتا   یزدگرد برای خرسند نگاه داشتن موبدان  قانونی برنهاد که  بر پایه ی آن چنانکه یک ذرتشتی  به آئین مسیح   می گِرَوید کیفر هر دو سوی  گرایش، چه آموزگار و چه  گرونده ،مرگ   می بود
 θάνατον εἶναι ζημίαν..,ὡς θέμις Πέρσαις ποιεῖν τοῖς τὰ μάγων ἀθετήσασι δόγματα .  

 به فرمان یزدگرد کلیسایِ تیس پاون (تیسفون)،پایتخت شاهنشاهی ایران، به آوند کانون مسیحیت در ایران  گرفته شد و به فرمان  وی همه دیگر اسقف های شهر های ایران به زیر فرمان اسقفِ بزرگ (کاتولیوکس) تیس پاون در آمدند.  یزدگرد به مسیحیان پروا داد تا کلیساهایشان را بازسازي  نمایند و  آزادانه به انجام دهنادهای آيين خویش به پردازند. او زنـدانيان مسـيحی را آزاد نمود و  به اسقفها و كشیشان ها  آزادی  رفت و آمد در شهر ها را داد. اگرچه وی به دوراندیشی به خویشتن حق برگزیدن کاتولیکوس را داد، تا اسقف بزرگ را از وابستگی به امپراطور رم  به دور نگاه دارد.


  همانگون که از نوشته های یهودیان بر میاید رفتار یزدگرد با آنان نیز دوستانه و مهربان بود، تا آنجا   که وی با شیشین دخت،   دختر  پیشوای یهودیان در تبعید (به زبان آرامی رِش گالوثا و  در پارسی میانه  رِش-گلودَگ به میانای پیشوای گلودگ ها  یا یهودیان تبعیدی  و در فرانسوی exilarque و در انگلیسی Exilarch  به میانای پیشوای تبعیدیان)  را  به همسری گرفت . در کتاب کوتاه "شهرستانهای ایرانشهر" که در روزگار "باستان دیریک" نگاشته شده ، شیشین دخت مادر بهرام گور شناسانده شده ست :
 شهرستان شوش اود شوستر  شیشینداوخت  زن ئی  یَزدگیرد ئی شاباوهران  کرد چیون  داوخت ئی  رِش-گلودَگ جَهودَگان شاه  ماد-ایز ئی وهرام  ئی  گئُور بود . 
 شهر شوش و شوشتر  را شیشین دُخت  زن یزدگرد پسر شاپور ساخت که دختر  رِش-گلودَگ پیشوای  یهودیان مادر بهرام گور بود. 

 به هر روی از گواهه های یهودی چنین  بر می آید که یزدگرد با پیشوای یهودیان رایزنی می نمود و نمایندگان شهر های یهودی نشین  مانند ستورا، پومبدیا و نهاردیا   به دربار وی راه داشتند.  از نوشته های تلمود یهودیان نیز آزرم یزدگرد به یهودیان پدیدار است. برای نمون در یکی از این نوشته ها چنین می خوانیم:
 رَبای  اَشی گفت،‌ هاونای  بار ناثان  به من گفت: " یکبار من در برابر ایزدگر (یزدگرد) پادشاه ایستاده بودم ، و کمربندم به بالا لغزید، اما او خود آنرا پائین کشید  و به من گفت :'پادشاهی  زاهدان و مردمان آشاوان (اکسدوس ۱۹.۶)‌  در باره ی  تو نوشته شده. '    هنگامی که من به نزد اَمِمَر  آمدم ، او به من گفت: 'و پادشاهان  پرستاران تو خواهند بود (بنی اسرائیل ۴۹.۲۳)' در باره ی تو به برآمد! "
  اگرچه به باور فریه  Frye داستان یهودی بودن مادر بهرام شاید  افسانه ی کوچه ها  باشد. ولی  با این همه  چنین می نماید که  یکی از همسران یزدگرد و شاید به چونی بسیار مادر نرسه، پسر سوم یزدگرد، یهودی بوده است.

 یزدگرد همچنین  در دنبال کردن راهکارهای جهانداری خویش  بر سر آن شد که با عربهای لَخمی حیره  از در دوستی و یگانگی درآید .   زیرا که به دیدداشت وی حیره مهین ترین  شهر عرب نشین در جنوب میانرودان و در شمال میانابسان (شبه جزیره) عربستان می توانست نه تنها بازیی پررنگ  در پاسداری از راههای  بازرگانی ایران داشته  باشد که بل همچنین  به آوند پایگاهی پدافندی توانمند برای رویارویی در برابر تاخت  و تاز اسپهبدان جویای نام رم می توانست  به ایران یاری نموده و  از هزینه های پدافندی  کشور، که اینک به خاطر دردست گرفتن دروازه ی های کاسپین، به بسیار افزایش یافته بود بکاهد. یزدگرد برای آنکه، نیکخواهی و زنهار خود را به لخمی ها بنمایاند، و پادشاهی عرب ها را در میان  شاهنشاهی ایران جای دهد؛   پسر و ولیعهدش بهرام را برای پرورش به  نزد ملک نعمان بن منذر پادشاه حیره فرستاد. به گزارش تبری در حیره سه  دایه را برای شیر دادن به بهرام برگزیدند که یکی از آن سه تن از  مهین زادگان ایرانی بوده است. چنین بود که بهرام گور می توانست به زبان عرب سخن بگوید و  سروده سراید و زین رو در دل تبارهای  عرب جا باز کند و برجسته و ارجمند گرفته شود.  با این همه دوستی یزدگرد با عربهای مسیحی حیره بر ناخرسندی موبدان  می افزائید.  یزدگرد همچنین پسر دیگرش شاپور را به ارمنستان فرستاد تا پس از درگذشت بهرام شاپور  پادشاه آن کشور در ۴۱۴ م،  برتخت پادشاهی ارمن بنشیند.

 راهکارهای آشتی جویانه ی یزدگرد و سیاست های بازرگانی وی که بر ارج و فرازمندی  شاهنشاهی او بس افزوده بود. چنین بود که آرکادیوس  رنجور و سست اراده   که  همسر پرقدرت  خود  یودوکسیا  را در ۴۰۴ م به هنگام زایمان وی از دست داده بود،و اینک  سخت نگران جانشینی  تئودوسیوس دوم،  پسر هنوز شیرخواره اش بود، به  این اندیشه  آمد که از یزدگرد  درخواست نماید  تا  سرپرستی فرزندش را بر عهده بگیرد. به نوشته ی پرکوپیوس تاریخ نگار میتراباور رم،  آرکادیوس امپراطور رم  با همه نادانی و کوته اندیشی خویش توانست برای آرامش داد به  امپراطوری رم  و استواری مرزهایش  چنین راهکار هوشمندانه را به کار گیرد که یا از الهامی آسمانی  شاخه زده بود و  یا که  از رایزنی  با فرزانه یی دانا . او می نویسد:
هنگامی که آرکادیوس امپراتور روم   در بیزانتیوم نزدیک به مرگ بود، با داشتن تئودوسیوس ، پسری که هنوز  کودکی شیرخواره بود،  به بسیار بیمناک شد، نه تنها  از برای او  که بل  همچنین از برای کشورش، چرا که نمی دانست که چگونه ازین هر دو پاسداری نماید، زیرا اگر  برای تئودوسیوس سرپرستی برمی گزید تا در اداره ی کشور  یاریش دهد ،  به راستی مایه ی  نابودی پسرش  را فراهم نموده  بود، چرا که با این کار  برای وی دشمنی را با توانِ پادشاهی  آفریده بود. از سویی دیگر اگر که او را به تنهایی بر تخت امپراطوری می نشانید، همانگونه که می توان پیش بینی نمود، چه بسیار کسانی که  بر سر آن  بودند  تا برفراز آن تخت  شوند  می توانستند  از بی دست وپایی آن کودک بهره  گیرند. چنین کسان بر  دولت می شوریدند و پس از  نابود نمودن تئودوسیوس ،  خویشتن را بی هیچ دشواری فرمانروا می خواندند ، زیرا که پسرش هیچ کس را  از تبارخویش در بیزانتیوم نداشت تا از او نگاهداری  نماید.  آرکادیوس هیچ امیدوار نبود که ، هونوریوس،  عموی پسرش، [امپراطور رم باختری]  وی را یاری  دهد، زیرا که هم اینک  اوضاع در ایتالیا دشوار بود.    زیرا او  به همان اندازه نیز دلواپس  از رفتار مادها بود، وزین هراس داشت که  آن بربر ها امپراطورِ نوجوان را لگدکوب نمایند و بر رمی ها آسیبی جبران ناپذیر  فرا آرند. هنگامی که آرکادیوس با این چگونگی دشوار روبرو شد،  اگرچه در باره های دیگر خودرا فرزانه نشان نداده بود،  ولی یا با رایزنی با شماری از دانایان، همانند برخی  از رایزنانی که هماره در پیرامون یک فرمانروایند  و یا  با الهامی مینوی که  دردلش افتاد،  برنامه یی ریخت  که بدون هیچ سختی هم فرزندش را  و هم تخت امپراطوریش را پاس می داشت. پس در نوشتن وصیت نامه ی خویشِ، وی آن کودک را به جانشینی خویشتن بر تخت امپراطوری برگزید، اما برای سرپرستی او ایزدیگِردِس (یزدگرد)، پادشاه ایران را برگزید،  با درخواستی از ژرفای دل  در وصیتش، که وی امپراطوری را با همه دوراندیشی و نیرومندیش برای تئدوسیوس پاس بدارد. چنین بود که   آرکادیوس پس از آنکه امور شخصیش را،   و به همچنین   امور امپراطورش را،  سامان داد،  دیده بر جهان بربست .  اما ایزدیگِردِس، پادشاه ایران، هنگامیکه نوشته وی را که بدون  دستخوردگی  به دستش  رسیده بود دید، پادشاهی که  حتی پیش از آن، از برای نیک نامیش به برترین پرآوازه بود، بی درنگ از خود بزرگواریی نمایان نمود  که در یک آن هم پرشگفت بود و هم پر نشان.  زیرا که او  با بجای آورد  وفادارانه به درخواست آرکادیوس، راهکاری  نا ایستا را  برای آشتیی بنیانی با رم در  پی گرفت و چنین بود که برای تئودوسیوس   امپراطوری  را در پاس نگاه داشت.   به راستی، وی در نامه ای به سنای رم نوشت که از پذیرفتن سرپرستی امپراطور تئودوسیوس سر باز  نمی زند، و هر آن کس را  که به کوشد تا در  ترپندی به دشمنی با او اندر شود به  جنگ هشدار می دهد. 
به نوشته ی زوسیموس تاریخ نویس  همروزگار با یزدگرد،  استیلیکو، دستیاری که  تئودوسیوس یکم  برای پسرش هونوریوس (عموی تئودوسیوس دوم) در امپراطوری رم باختری برگزیده بود، سر آن داشت که خود به کنستانتینوپل رفته و سرپرستی آن پسرک را بر عهده بگیرد. به گزارش زوسیموس از زبان یک افسر گاردِ امپراطوری،   استیلیو  بر آن  بود که  پس از رفتن به کنستانتینوپل تئودوسیوس را برکنار نموده و  پسر خویش،  یوچریوس، را بر تخت امپراطوری رم باختری بنشاند. از نوشته ی زوسیموس همچنین سستی و دشواری های بسیار امپراطوری های رم که در  بخش پیشین به آن پرداخته بودیم به  روشنی آشکارست. او می نویسد:
 استیلیکو  دلخواست اَش این بود که به خاور برود و  اداره ی باره های تئودوسیوس، پسر آرکادیوس،  که بسیار تازه سال ، و نیاز به سرپرست  داشت، را  بر عهده بگیرد.  خودِ هونوریوس نیز مایل بود که برای پاسداری فرمانروایی آن امپراطور همانگون سفر را در پیش گیرد. اما استیلکیو، که از  خواسته ی وی ناخشنود بود، برای امپراطور حساب نمود که  هزینه  ی یک چنین سفر نیاز به خرج پولی هنگفت دارد و  وی را از انجام  آن بازداشت .  وی همچنین به او نشان داد، که شورش کنستانتین (کنستانتین سوم)  به او پروا نمی دهد  که به چنین دوردست رهسپار شود و  در برآیند ایتالیا و رم  را پاسداری ننماید ، چرا که  آن  شورشی  همه ی گاول (فرانسه) را در تازیده بود و اینک در اورلئان  فرمانروایی خود را برپا نموده بود.
افزون بر آن،  اگرچه همه ی آنچه که او گفته بود برای جلب توجه  و ماندن امپراطور  در ایتالیا بسنده بود،  آلاریک نیز با نیروی سهمگینی  از بربر ها،‌ که چون بربر بودند   دینی نداشتند، هنگامیکه او ایتالیا را  با رفتن به خاور از هرگونه یاری محروم می داشت،  به  یقین به تجاوز می پرداخت . (...) استیلیکو افزود  که  اگر امپراطور مایل باشد  وی به خاور خواهد رفت  و به او نشان خواهد داد که در آنجا چه می باید کرد.  
 به هر روی گزارش پرکوپیوس به آشکار  نشان می دهد که این  پادشاه ایران بود که  سرپرستی επίτροπος   تئودوسیوس را بر عهده گرفت  -- و  به راستی برآیند این سرپرستی  این  بود که وی فرمانروایی بر امپراطوری رم خاوری را  خود بر عهده گرفته بود. و این نکته یی بسیار پر اهمیت است؛ چرا که اگر یزدگرد راهکارهای سنا و  یا نیروهای کنستانتینوپل را نمی پسندید، همیشه می توانست آن راهکارها را  ناسازگار با امپراطوری تئودوسیوس  بخواند و به آوند "سرپرست" امپراطور از انجام آنها جلوگیری نماید. و از این رو بود که  پس از در گذشت آرکادیوس برای  بیش  از هشت سال  آرامش و آشتی میان دو کشور بر پاشد. در اینجا  باید گفته شود   که تئودوسیوس  دوم به هنگام مرگ پدر،  در  ۴۰۸ م،  هفت ساله بود.   و همانگون که دیدیم به نوشته ی پرکوپیوس، و همچنین سُزومون،   هنگامی  که آرکادیوس از یزدگرد درخواست کرد که سرپرستی تئودوسیوس را بپذیرد  وی کودکی شیرخواره بود و بنابراین  تاریخ درخواست وی از پادشاه ایران می باید میان سالهای ۴۰۱ تا ۴۰۳ م باشد.

  و چنین ست که این راستی  بر بسیاری از پژوهشگران اروپایی گران می آید تا آنجا که بسیاری  از آنان  کوشیده اند تا راستی و درستی  این نوشته  را به زیر پرسش آورند، زیرا به گمان آنان؛ چگونه  رم که  گهواره ی شهرگاری و فرهنگ بود؛ می توانست سرپرستی خود را  به بربرهای بی فرهنگ  ایرانی بسپارد و  شاید که پرکوپیوسِِ میترا باور، از سر دشمنی با مسیحیان  این داستان را ساخته باشد. چشم انداز ی ازین دست با نوشته ی   تاریخ نویس مسیحی آگاثیاس آغاز شد  و تا روزگار ما ادامه دارد. آگاثیاس در  نوشته ی خود کوشیده  بود تا در باره ی راستی  سرپرستی یزدگرد از تئودوسیوس گمان برانگیزاند . وی آگهدادهای خویش را  در باره ی تاریخ ایران از  دوستش سِرگیوس Sergius،   برگردانگرِ پرآوازه نوشته های پارسی به زبان یونانی، گرفته بود. سرگیوس  در سفرهایش به ایران  به "سالیادهای شاهنشاهی" ساسانی دسترسی داشت و آنها را برای دوستش به یونانی برگردان می کرد.

آگاثیاس   در گزارش هایی که در باره ی آئین ایرانیان و نبردهایشان فراهم نموده ، با همه ی اینکه می کوشد تا در باره ی  سرپرستی یزدگرد از تئدوسیوس  گمان بر انگیزاند، نمی تواند این نکته را پنهان دارد که بسیاری از دانایان و فرهیختگان رم  از این داستان  آگاهی داشتنند -- و این آشکار نیست که چرا هیچ یک از آنان در باره ی بی پایه بودن آن داستان  چیزی ننوشته اند!    تئودوسیوس دوم،  که به نوشته ی پرکوپیوس و سوزمون به هنگام مرگ آرکادیوس کودکی هفت ساله بود ، و نه  آنچنان که آگاثیاس می نویسد 'نه ساله'، نمی توانست فرمانروایی رم را بر عهده گیرد ،  به ویژه آنکه، فرمانروایی بر رم تا هنگام بلوغ وی  باره یی کوچک و ناچیز نبود که پرکوپیوس بتواند چنین دروغی بزرگ از آن بپردازد.  باید گفت که  خاموشی شاهنامه ی فردوسی در این باره  بی گمان از خاموشی  "خدای نامگ" ذرتشتیان  برخاسته است. و اینکه خدای نامگ  به این داستان نپرداخته شاید از خشم موبدان در باره ی  یزدگرد 'بزهکار' سرچشمه می گیرد که می خواستند جهانشاهی وی را برپایه اندیشار-شناخت شاهنشاهی ایران پرده پوشی نمایند.   به هر روی  آگاثیاس با همه ی اینکه با برداشت پرکوپیوس  در باره ی فرزانگی تصمیم آرکادیوس سر ناسازگاری دارد  نمی تواند راست  بودن این  داستان   را به آشکار رد نمی نماید . او می نویسد:

پس از اینها یزدگـَرد پسر ساپُر (شاپور) فرمانروایی ایران در دست گرفت. اوکسی است که رمی ها درباره اش بسیار نوشته اند. آنها می گویند که هنگامی که آرکادیوس نزدیک به مرگ بود و می خواست ، همانند دیگران،  دشواری جانشینی خویش را چاره نماید، وی این پادشاه را به سرپرستی  و پاسداری پسرش، تئودوسیوس، و تمامی کشور رم برگزید. این داستان به گستردگی بسیار پخش  شده ست و در درازای سالیان به گونه یی نهادین از نسل به نسل  نقل شده است و حتی امروز هم در میان فرهیختگان و  هم مردمان کوچه و بازار در روان ست.  اما من در باره ی پدیداری آن در گواهه ها و یا تاریخ  و نه حتی  در میان آنها که به مرگ آرکادیوس پرداخته اند چیزی نمیدانم مگر در کارهای پروکوپیوسِ سخنور. این مایه ی شگفتی نیست، زیرا که وی که فرزانه یی بود که، گویی،  همه ی تاریخ ها را خوانده بود، شاید در نوشته های نویسندگان پیشین چنین داستانی را دیده باشد، حال آنکه من، که بسیار کم میدانم -- اگر براستی حتی بشود  آنچه که میدانم را "کم " توصیف نمود!  نمی توانم آنرا بیابم .  اما  آنچه که من آنرا شگفت انگیز می یابم  اینست  که  هنگامی که وی این داستان را بازگو می نماید تنها به سادگی به گزارش آنچه که می داند نمی پردازد، که بل او آرکادیوس را از برای فرزانگیش می ستاید و آفرین می گوید.  وی می گوید که  او در دیگر باره ها  چندان هوشمند نبود، اما تنها در این باره نشان داد که دور اندیش و زیرک است.   به برداشت من هرآنکس که این تصمیم را ستوده می یابد، داوریش درباره ی درست  بودن آن می باید بر پایه  پسا رویدادها باشد و نه بر پایه ی نخستین برداشتش پس از آگاهی به تصمیم آرکادیوس. زیرا چگونه سپردن گرانبها ترین داشتنی ها به یک ناآشنا، به یک وحشی،  به فرمانروای تلخ ترین دشمنان، می تواند خوب باشد -- به کسی که پاکدلی و دادوریش آزمون نشده و افزون بر آن، به  کسی که از  کیشی خداناشناس پیروی می کند؟ و اگر بپذیریم که وی به آن کودک آسیبی نرسانید، و سرپرست تئودوسیوس ، حتی هنگامی که وی نوزادی شیر خواره بود،  از سرزمین پادشاهیِ او  به بیشترین ریزه کاری ها پاسداری نمود، آنگاه بجای ستایش ازتصمیم آرکادیوس،‌  می باید  یزدگرد را  برای  پاک نهادیش   بستائیم. ... 
يزدگرد بزرگ و امپراطور تئودوسیوس دوم

 آرکادیوس در ۴۰۸ م در گذشت، و  همانگون که دیدیم،  یزدگرد درنامه یی به سنای رم پشتیبانی بی چون و چرای خو یش را از امپراطوری تئودوسیوس،  پسرک خردسال  وی،  آگهداد نمود، و به  سنا و ارتش رم هشدار داد  که هر آنکس که به دشمنی با امپراطوری تئودوسیوس سر به شورش و نافرمانی بردارد را  با نیروی سهمگین خود کیفر خواهد داد. در  همین سال،  کنستانتینوپل اسقف ماروثا را به دیگر بار در نقش فرستاده و پیام رسان به همراه کشیشی دیگر در شهر مرزیِ آمیدا، به نام آکاکیاس به در بار یزدگرد فرستاد، تا وی را از در گذشت آرکادیوس و بر تخت نشستن تئودوسیوس آگهی دهد . یزدگرد یکی از خواجگان کاردان دربارش به نام آنتیوکوس Antiochus را که سیاستمداری"بس فرهیخته و برجسته بود" به بیزانتیوم فرستاد تا از  تئودوسیوس پاسداری و نگاهداری نماید. پرکوپیوس  در باره ی فرستادن آنتیوکوس خاموش است . اما در گزارش تئوفانس  نام او در میان فرستادگان یزدگرد به دربار رم به چشم می خورد. او می نویسد:

آرکادیوس چنین می پنداشت که پسرش، تئودوسیوس جوان، هنوز بسیار کوچک و بی پناه است و در هراس از اینکه کسی بر او ترپند زند، وی را امپراطور آگهداد نمود، و امپراطور ایران ایزدیجردس (یزدگرد دوم) را به سرپرستی وی برگزید. ایزدیجردس، امپراطور ایران، پس از اینکه خواستنامه ی آرکادیوس را بپذیرفت  در برابر رمی ها با بیشترین آرامش رفتار نمود  و امپراطوری را برای تئودوسیوس پاس بداشت. پس ازاینکه آنتیوکوس،  رایزن و آموزگاری  بسیار برجسته و  به فراز آموخته را به رم فرستاد به سنای رم چنین نوشت: "از آنروی که آرکادیوس  دیده بر جهان فرو بسته  و مرا به سرپرستی فرزندش بر گماریده ست، من نماینده ام را فرستاده ام  که به جای من خواهد بود. پس مگذارید که هیچ کس بر دشمنی با آن کودک  به ترپند تلاش کند تا که من نیاز  داشته باشم که نبردی دهشتزا را  بر رم دچار نمایم. "  پس از این که آنتیوکوس به رم آمده بود،  او در کنار امپراطور بماند. تئودوسیوس در باره های  مسیحیت از عمویش هونوریوس و از خواهرش پاولچریا  آموزشی به فرزانگی گرفت. و  میان رمی ها و ایرانی آشتی برپا بود زیرا آنتیوکوس بسیار نوشته ها به بهره ی مسیحیان  فراهم نمود و چنین بود که  با کرده ی اسقف میانرودان، ماروثا،  به آوند میانجی مسیحیت در  ایران گسترده  گشت. 
 همچنین  در دیگر گواهه های تاریخی و زمانیادهای از آن پس  مانند سِدرِنوس، بار هبرائوس  و میکائیل سوریائی هم نام  وی دیده می شود. سِدرِنوس همچنین گزارش میدهد  که رم به یزدگرد هدیه یی برابر با پانصدکیلوگرم نقره فرستاد.  چنین می نماید که در ایران حمزه ی اصفهانی نیز از این داستان، از راه خدای نامگ آگهی داشته است  که به گزارش او نام ایرانی  رایزنی   که یزدگرد برای تئودوسیوس فرستاد شروین بَرنیان بود که برای نزدیک به دو دهه در رم  به تئودوسیوس آموزش و یاری داد. به گزارش دینوری  در سفر به رم سواری  دلاور به نام  خورٌین   شروین  را همراهی می نمود که بنده ی او بود.  به هر روی شاید همانگونه که  امروزه نیز مردمان آسیا  که به کشورهای آمریکائی و اروپایی کوچ می کنند نامی  فرنگی برای خود بر می گزینند شروین برنیان نیز نام آنتیوکوس را برای خویش برگزید و یا شاید آرکادیوس این نام را به او داده بود.

در  نامه یی از سینِسیوس  که در پیش از مرگ آرکادیوس در سال ۴۰۴ یا ۴۰۵ م نوشته شده ست،  و همچنین  بر پایه ی چندزمانیاد دیگر،‌  آنتیوکوس یا شروین  یکی دوسال پیش از مرگ آرکادیوس در ۴۰۴ میلادی  به دربار رم رفته بود. در نامه یی از سینسیوس به برادرش می توان  چنین دریافت که  آنتیوکوس (شروین) در  دربار آرکادیوس به  قدرت و توانایی فراوان دست  یافته بود.  برای نمون سینسیوس در   نامه اَش می نویسد:
جان نازنین ما، به کوتاه سخن، در همان جایگاه همیشگی اَش مانده . بخت تا بدانجا که می شود خود را به او مهربان نشان داده و حتی می کوشد تا از خودش هم پیش بزند! نه تنها گوش امپراطور (آرکادیوس) به اوست،  که حتی مهمتر اینکه،  در دل  او آنچنان جا باز نموده که می تواند آنرا برای نیازهای خودش به کارگیرد. و افزون بر آن آنتیوکوس برای او هر کار که بتواند را می کند  و آنتیوکوس هرچه را که دلش می خواهد می تواند بکند. هنگامی که من از آنتیوکوس می گویم او را با بهترینِ دوست گرتین، مرد کوچک پرهیزگار، با منش بسیار بزرگوار، اما بسیار زشت رو ، به اشتباه نگیر. کسی که   در باره اش می نویسم مردی جوان و شکم گنده ست که در هنگام نرسه وحتی پس از او در ایران  جایگاهی داشته . از آن پس بخت او بالا گرفته ست . 
 باهوده است که گفته شود که  نرسه در این نامه شاید اسپهبد مهر نرسه باشد که در باره اش  بیشتر خواهیم نوشت .  و با همه ی اینکه تاریخ نویسان رم  که از سرپرستی و فرمانروایی یک ایرانی بسیار ناخشنود بودند و کوشیده اند تا می توانند در باره ی شروین خاموش بمانند. گواهه های تاریخی دیگری را نیز می توان در باره ی توانایی و هنایش او در رم پیدا نمود. برای نمون شاید در نزدیکی های سال ۴۱۰ م،  سینت  ایزیدورِ پِلاوزیوم   در نامه یی به او اندرز می داد که از هوسهایی که توانایی و کامیابی های بسیار  در او برمی انگیزانند بپرهیزد و راه  دادگری در پیش گیرد؛
زیرا که تو نه تنها وزیر درباری که بل توان آن داری که آنرا به هر سو که بخواهی رهبری کنی 
 به گزارش مالالاس  سِمَت آنتیوکوس (شروین) در رم  رئیس دفتر ویژه ی دربار  cubicularius  بود و به گزارش تئوفانس و زمانیادهای از آن پس وی نقش آموزگار و پرورش دهنده ی تئودوسیوس را داشت. او بعدها به جایگاه  praepositus که سِمَتی  برابر با وزیر دربار بود مهتری گرفت و چندی پس از آن  امپراطور  وی را  به رده ی  patricius   والایی داد که در رم رده یی برابر با واسپوران  یا مهین زادگان ایران بود.

 به گزارش سوکراتیس،  آرکادیوس یکی از دولتمردان  مورد اعتماد خود بنام  آنثِمیوس Anthemius  را در جایگاه "نخست فرماندار خاور" praefectura praetorio Orientis  که جایگاهی مانند نخست وزیری بود برگزید و او دراین جایگاه  به اداره ی  رم خاوری  می پرداخت  و چنین می نماید که وی با نشان دادن وفاداری خویش  به سرپرستی  یزدگرد در زیر دید آنتیوکوس (شروین)، توانست  در سالهای کودکی تا  جوانی امپراطور تئودوسیوس، با کاردانی و توانایی   بر رم  فرمان براند.  آنثِمیوس از تبار مردمان مصر  بود . و  به گزارش تئودوراتِس،  در  هنگام  امپراطوری آرکادیوس، هنگامی که هنوز وی به  "نخست فرمانداری خاور"  برگمارده نشده بود،    به سفارت از سوی  امپراطور به دربار ایران آمده بود و دوراندیشی و کاردانی وی مورد  توجه یزدگرد قرار گرفته بود.   وشاید از این رو بود که یزدگرد به آنتیوکوس فرمان داده بود تا وی را به "نخست فرمانداری"  برگمارد ، به نوشته ی سوکراتیس؛ 
آنثِمیوس یکی از دوراندیش ترین مردم  روزگار خویش بشمار می آمد. و به راستی او دوراندیش بود. وی کسی بود که به ندرت کاری را بدون رایزنی به انجام میرسانید. و هنگامی که می باید تصمیمی گرفته می شد از بسیاری از دوستانش  اندرز میگرفت.
و این نشان می دهد که یزدگرد به دوراندیشی و رایزنی خواهی  آنثمیوس ارج می نهاد. در برآیند می باید گفت که آنتیوکوس براستی در رم  از قدرت فراوان برخوردار بود وین بخردانه می نماید که آنثمیوس  می باید در زیر دید او باشد  زیرا که به گزارش مالالاس؛ آنتیوکوس  " پس از آرکادیوس دولت رم را اداره می کرد" با این یادآوری که آرکادیوس بیمار و ناتوان بود  می توان دریافت که چرا به نوشته ی سینِسیوس "آنتیوکوس هرچه را که دلش می خواهد می تواند بکند."


نخستین همایش کلیسای ایران

 یزدگرد برای بجای آوردن برنامه ی خود، در کاهش توانایی موبدان، برآن شد تا از ماروثا برای توانمند کردن مسیحیان ایران بهره گیرد و چنین بود که به او یاری داد تا در سال ۴۱۰ میلادی نخستین همایش کلیسای ایران Synodicon Orientale  یا همایش بار اسحاق را با نشست چهل تن از اسقف های ایران بر پا نماید،  همایشی که آغازگر چندین همایش دیگر گشت. در این همایش نخست،  چگونگی باورهای کلیسای ایران و پیوندهای  آن با پادشاه و  با کلیسای باختر ریخت گرفت.  در این همایش ماروثا نامه ای  از اسقف های سوریه یی رم و میانرودان  را برای نشستندگان برخواند و  آنها را  از  تصمیمهای آنها در باره ی چگونگی گزینش اسقف ها و  گستره پروا داشتهای آنها در باره های آئینی و  برگذاری  جشنهای کلیسایی و دیگر بروندهای آئینی در همایش نایسیا آگهی  داد. پس از گفتگویی کوتاه،  نشستندگان   آن تصمیم ها  را پذیرفتند  و به گزارش مَری بن سلیمان آنها به ماروثا  گفتند: "که باختری ها برادران و یاران آنهایند."  و جایگاه کلیسای ایران  در میان کلیسای مسیح در چهارگوشه ی جهان شناخته شد.   بر پایه ی زمانیاد سیرت:

  اسحاق (اسقف بزرگ تیس پاون)  از بودن ماروثا بهره گرفت،  تا همانند آنچه که در باختر رخ داده بود (همایش نایسیا)، همایش کلیسای خاور را سازمان دهد. ماروثا نامه های  اسقف های باختر را به یزدگرد عرضه داشت ، که در آنها از وی درخواست شده بود که نشست اسقف شهرهای بزرگ را  در تیس پاون - سلوسیا برگذار نماید. یزدگرد این پذیرفت و از توافق میان دو امپراطوری خوشنود بود.  اسحاق سپس به همکیشانش نوشت و از آنها خواست که اسقف های استان ها را  به تیس پاون- سلوسیا بفرستند . در سال یازدهم اسقفی او در کریسمس  چهل اسقفِ بزرگ- شهر  در سلوسیا گردهم آمدند. نامه ی اسقف های باختر به آوای بلند بر آنها خوانده شد و آنها  بی درنگ آنرا پذیرفتند.  در باشِشِ (حضور)  پدرها: اسحاق و ماروثا بیست و دو بند  بنیانی  برای نیازهای کلیسا پرداخته شد.  و همگی، با داشتن آزادی خواسته هاشان، پذیرش  خویش را آشکار نمودند، و بندهای بنیانی را  امضا نمودند و آگهداد نمودند که می باید  در آینده از آنها پیروی نمود.  و چنین بود،‌ که از  پدیداری شکاف پیشگیری شد و آشتی بر پا گشت. 
با این همایش یزدگرد پشتیبانی دهنادین کلیسای ایران را  بر دوش گرفت،  و در پاسخ به همایش گفت؛ "سرزمینهای خاور و باختر   در  یک امپراطوری زیر فرمان من خواهند بود." اینک او براستی همچون کیومرث جهانشاهنشاه رامشهر بود. در گزارش برآیند این همایش چنین می خوانیم:
 دریازدهمین سال پادشاهی شاهنشاه پیروزمند یزدگرد، هنگامی که آرامش و آشتی بر کلیسای خداوند فراشد، وی به همایش مسیح آسودگی و بخشش آورد و به خدمتگزاران خدا پروا داد که فرمانروایی مسیح را به آشکار در تن های خویش  چه در زندگی و چه در مرگ بزرگ بنمایند. او ابرهای سیاه  پیگرد را از همه ی کلیساهای خداوند بدور گردانید و سیاهی گرفتاری را از همه ی رمه های مسیح  برزدائید . او فرمان داد که در همه ی سرزمین های پادشاهی اَش همه ی نیایشگاه هایی که پیشینیان وی  ویران ساخته بودند ، در روزگار خود وی  به شکوهمندی  بازسازی   شوند  و مهراب هایی که به زیر کشیده شده بودند به دقت بازفراهم آیند.  آنان که از برای خداوند به پیگرد گرفته شده  و به بند و آزار  به زیر‌ آزمایش کشیده شده بودند آزادشوند  و کشیشان و پیشوایان  و همچنین همه ی پرستندگان بدون بیم و هراس  بتوانند آزادانه رفت و آمد نمایند. 

از سویی دیگر همانگونه که در برآیند  همایش بار اسحاق می خوانیم   ماروثا، اسقف سوفنَن Sophanene    در سر سودا ی  آوردنِ یگانگی به کلیساهای خاور و باختر را داشت:
با پشتگرمی و کوشش دلسوزانه ی یک سفیر آشتی،  پیامبری که خداوند به بخشندگی خود به خاور فرستاده بود، پدر فرزانه و پیشوایِ ارجمند، اسقف مار ماروثا، میانجی آرامش و آشتی میان باختر و خاور ، که خویشتن را نگران به   باز سازی کلیساهای  مسیحِ خداوند نموده  و   سخت کوشنده بود که قوانین ، سامانه های پروردگار  و هنجارهای استوار  و  در خور اعتماد که در باختر  از سوی پدران ارجمند و اسقف ها ی باختر برپا شده بودند در خاور نیز  بتوانند از سوی پدران ارجمند، اسقف ها به آوند کاخ  استواری  و راستی برای همگی  مردمان خدا  برپا شوند. 
مار ماروثا  همچنین بر  سر آن بود که با ساختن زیارتگاهی برای  " شهدای" مسیحی ایران و رم  به رویایش برای یگانگی کلیساهای خاور و باختر جامه ی شدایی بپوشاند. وی  پس از آنکه یزدگرد  درخواست  وی را برای گردآوری استخوان ها  و یادگارهای مسیحیان "شهید" شده در ایران  پذیرفت ، در بازگشت به  "مِیفرکَت"، شهری که در کانون  حوزه ی کلیسیایی وی بود، زیارتگاهی برای  این یادگارها ساخت وزان پس  آن شهر "شهر شهدا" خوانده می شد.  به نوشته ی تاریخ ارمنی زندگی ماروثا تئودوسیوس برای ساختن این زیارتگاه  کمک مالی فراوان نمود و یزدگرد نیز کاسه ی زری پر از سکه های زر برای یاری فرستاد.


یزدگرد برای آنکه به موبدان نشان دهد که اینک چگونگی فرمانروایی دگرگون گشته است،  و مسیحیان نیز اینک به بازی گرفته می شوند،  انجام  بسیاری از باره های دیوانی را به سردمداران کلیسا  می سپرد .  یزدگرد آگاه بود که مسیحیان برای یکپارچگی ایران خطرناکند  زیرا از یک سو آنها  با رم در پیوندی نزدیک بودند و از سویی دیگر در میانرودان و سوریه که از دید راهبردی دوریک (استراتژیک)‌ برای ایران از اهمیت بسیار برخوردار بود حضوری گسترده داشتند. با  این همه، او بر این باور بود که با در دست داشتن سرپرستی تئودوسیوس،  احتمال سوء استفاده ی رم از مسیحیان بسیار کاهش یافته است و او می تواند در آینده یی نزدیک   توانایی  بیش از اندازه ی موبدان ذرتشتی را به اندازه آورد و برای این باره می تواند از کلیسا یاری بگیرد.

نقش دولتمردان یزدگرد بزرگ در رفتار با کلیسائیان 

در گزارش برآیند همایش مار اسحاق می توان نقش دولتمردان یزدگرد را در گفتگوها و تصمیم گیری های شاهنشاهی ایران تا اندازه یی دنبال نمود. برپایه ی این گزارش پس از این که یزدگرد پیام آرکادیوس  را، که اسقف مار ماروثا  برای وی آورده بود، دریافت نمود  به  "خسرو  یزدگرد" نخست وزیر  و  "مهر شاپور"   وزیر دربار خود  فرمان داد که به درخواست های آنان رسیدگی نمایند بر پایه ی این گزارش:
پس از چند روز پدران ما، مار اسحاقِ ارجمند، اسقف بزرگ خاور، و  اسقف مار ماروثا با شاهنشاه پَرتوین و پیروز  گفتگو نمودند و او به فرزانگی و بزرگواری فرمانی را صادر نمود. وی خسرو یزدگرد،‌ وزیر بزرگ، و مهر شاپور، وزیر دربار،  را به کار ما برگمارید و همگی ما اسقف ها به نزد آنان رفتیم  و باهم به هرکدام از آنان گوش فرادادیم. به کوتاه سخن، آنان به ما چنین گفتند: "اینک شاه  مر شما را  آرامشی بزرگ و آشتی آورده ست  . به میانجیگری اسقف بزرگ اسحاق، که وی به خشنودی او را رهبر همه ی مسیحیان خاور نمودش، و به ویژه از روزی که اسقف ماروثا  به دوستیِ شاهنشاه به اینجا آمد و با خویشتن نامه یی  از سرزمین رمی ها در باره ی نگرانی برای اسقف های اینجا آورد،  آرامش و آشتی برای شما چند برابر گشته است. پس اینک  شاهنشاه یزدگرد، چنین فرمان می دهند، هرآنکس را که شما می خواهید  بر مردمان خدا فرمان براند، و میدانید که شایسته ی پیشوایی است، و کسی را که اسحاق و ماروثا نامزد نمایند،   رهبر خواهد بود. هیچ کس نمی تواند بر  رویارویی با آنان  جدایی گیرد  و گر کسی بر واژخواهی با آنان برخیزد و در برابر خواسته ی آنان ایستادگی نماید، آنها ما را آگاه خواهند ساخت  و ما شاهنشاه را آگاه خواهیم نمود و او، هر آن کس که می خواهد باشد،   برای کیفر سختی که  به وی داده خواهد شد،  می باید تنها از خویشتن شکوه نماید" . سپس ما همگی باهم آنجا را ترک نمودیم.
پس چنان که می توان به آشکارا دید،  دولتمردان ایران  راهکارها ی  یزدگرد  را به انجام رساندند و به کلیسای ایران سازمان  و یگانگی  بخشیدند. همچنین در  بخش  "سینهادوس" در   همایش کلیسائیان در تیس پاون، نیز از  نخست وزیر  یزدگرد، یا  به پارسی میانه "وزورگ  فرمادار" (بزرگ فرماندار )،  که "خسرو  یزدگرد" بود سخن رفته است و همچنین در این بخش از مهر شاپور (مهیر شبور)  به آوند "اَرگ باد"   نام برده شده است که  وزیر دربار  یا فرمانده ی پاسداران یزدگرد بوده ست. سیرت می نویسد:

مسیحیان نیاز به جانشینی برای "یابالاها" داشتند. "مَئَنا" اسقفِ بزرگ-شهر پارس  زبانهای پارسی و سوریائی را می دانست. وی در اِدِسا دانش آموخته بود و چند کتاب را از سوریائی به پارسی برگردان نموده بود. یزدگرد او را می شناخت؛  زیرا  وی را با "یابالاها" به او معرفی نموده بودند. مسیحیان از "مهر شاپور"   وزیر دربار یاری خواستند که یزدگرد "مَئَنا" را بر گزیند ( به اسقفی بزرگ کلیسای خاور).  از برای این دستاورد آنها به وی پول هنگفتی پرداختند. "مهر شاپور"  به آنان یاری داد.   وی از پادشاه درخواست دیدار نمود و به او گفت: " مَئَنا  یک ایرانی ست و می تواند به تو خدمت کند.  به او پروا ده که به اسقفی بزرگ برگزیده شود." مسیحیان خشنود از برآیند امید داشتند که کلیساهایشان را باز سازی نمایند  و به پیگردشان پایان داده شود. اما  امیدشان، به گفتاوردی از اسحاق،  بزودی  نقش بر آب گشت. به راستی، روزی "مَئَنا" خویشتن را به همراه تنی چند از پدران کلیسا  در برابر یزدگرد نمایان نمود و پادشاه به آنان خیره نگریست.   آنها در یافتند که وی در جستجوی زمینه یی برای  به زیر پیگرد  آوردن شان است  زمینه یی که وی در رفتار "هوسِئا" پیدا نمود (...).

چنان که  به روشنی پیداست  یزدگرد در بجای آوردن راهکارهایش از رایزنی با دولتمردانش بهره می گرفت  و از این رو بود که کلیسائیان با پرداخت رشوه یی هنگفت از مهر شاپور خواستند که یزدگرد را به برگزیدن "مَئَنا"  متقاعد نماید. چنین بود که  پس از پادرمیانی مهر شاپور، يزدگرد برای شنیدن درخواستشان به آنها  بار داد اما  همانگونه که از گزارش سیرت بر میاید شاه در گفتگویش با آنها می خواست در یابد که آیا آنها دریافته اند که چشمداشت او از کلیسائیان این ست  که  در برابر آزادی ها یی که به آنان داده است به آوند شهروندان ایران  رفتاری شایسته ی شهروندی در پیش گیرند و از درگیری و خشونت  پرهیز بدارند. به گزارش سیرت، ماجرای کشیش هوسئا، که بزودی  به آن خواهیم پرداخت، یزدگرد را به این برآیند رسانید که چنین نرمش پذیری از آنان برنمی آید.   اما پیش از آنکه به آن ماجرا بپردازیم باهوده است که بگوئیم   که   از دیگر نخست وزیران (وَزورگ فرَماذاران) یزدگرد می باید از "مهر نرسه" نامبرد. که نخست وزیری کاردان و شایسته بود، که دوران نخست وزیری دراز هنگامش تا پادشاهی  های بهرام پنجم و یزدگرد دوم دنباله داشت.

به گزارش تبری، وی از خاندان اسپندیاد،  اهل شهرک ابروان  در میانه ی دشـت بـَرین  در  سرزمین اردشـیرخره پارس بوده است .  چنین می نماید که این او بود که آوند کهن "هزاربذ"  را به "وَزورگ فرَماذار" دگرگون نمود. تبری می نویسد؛ او وزیر بزرگ یزدگرد بزهکار بود که از خردورزان روزگار به شمار می آمد و  در فرهیختگی ودانایی سرآمد هم گاهان خویش بود. چون او به وزارت رسید مردمان را امید در برگرفت که او بتواند تند خویی پادشاه را به لگام گیرد.  در زمانیاد آربلا چنین داوش شده است که  "مهرنرسه" به آئین مسیح گروید  و سپس از آن سرباز زد و به آئین پیشین خویش پیوست  و ”خدمتگزار اهریمنی خورشید یا مهر شده است.“ . باید این نکته را به یادداشت  که در باره ی یزدگرد نیز چنین داوش شده بود که او به مسیحیت گرائید و این نشان می دهد  که کلیسائیان راهبردهای مدارا جویانه ی یزدگرد و مهر نرسه را از سرِ فراپخشی (تبلیغ) به گرویدن آنها به مسیحیت وانمود  می نمودند.  و دو دیگر اینکه گرایش مهر-نرسه به آئین میترایی که در بخش های آینده به آن بیشتر خواهیم پرداخت از این نوشته تا اندازه یی آشکار ست.

 درباره ی مهر نرسه همچنین در نوشته یی  از الیشه درباره ی وی آگهی  می یابیم.  به گزارش الیشه  "مهر نرسه" برای  به گرایش آوردِ  مسیحیان ارمنستان  به دینِ بهی   از موبدان  خواست که فرمانی  فراهم آورند که در آن بندهای بنیانی آئینشان را هویدایی دهند.  این فرمان که به راستی با نوشته ها ی ازنیک، "تئودور بار کُنای"  و "یوهَانان   بار پِنکَیه" هماهنگی بسیار دارد نوشته یی میتراباورانه و زروانی است. و همانگونه که در بخش های پیشین دیده ایم  باورهای میترایی در میان ارمن ها به ژرفا ریشه دوانده بود و حتی مسیحیان  ارمن  نیز بیگمان میتراباورانی  در  پس پرده بودند که می کوشیدند در برابر فشارهای موبدان به این شیوه از باورهای خود پاس بدارند. و بنابراین  چنین می نماید که  "مهرنرسه"   می خواست باورهای ذرتشتی را به باورهایی میترائی  نزدیک نماید و  با این راهکار  ارمن ها را به سوی ایران بازگرداند.



يزدگرد، تئودوسیوس ‌دوم و تنش آفرینی های پاولچریا


 پاولچریا

همانگون که گفتیم ؛   فرمانروایی تئودوسیوس، در همه ی دوران کودکیش  در زیر دید "آنتیوکوس" یا شروین برنیان ایرانی  بود و   آنثِمیوس    "نخست فرماندار خاور"  که نقشی همانند نخست وزیر را بازی می نمود، در زیر دید آنتیکوس کشور را اداره می نمود . آرکادیوس به جدا از تئودوسیوس سه دختر نیز داشت.  وی که همسرش   یودوکسیا  Eudoxia  را در سال ۴۰۴ میلادی به هنگام زایمان فرزندی دیگر ازدست داده بود، پس از  ورود شروین به دربارش و آگاهی به فرهیختگی و فرزانگی وی پرورش و آموزش هر چهار فرزند  خود را به   وی  بر گمارد  و  این آنتیوکوس بود که آموزگاران تاریخ و جغرافیا  و سخنوری و دینوری را برای آنها  برمی گزید.   دختر بزرگ امپراطور، پاولچریا  Pulcheria، که دوسال بزرگتر از تئودوسیوس  بود،  به هنگام مرگ مادرش  کودکی پنج ساله بود و بی گمان، آموزگاران مسیحی وی خاطره ی مادر بسیار باورمندش به کلیسا  و باورهای ارتدکس  نایسیایی  او را  نه تنها  تقویت می نمودند که بل ناخرسندیشان   را از اینکه خواجه یی ذرتشتی و ایرانی لگام باره های رم را بدست گرفته درپندار آن دخترک می کاشتند.

چنین بود که هنگامیکه پاولچریا  در ۴۱۴ میلادی به ۱۵ سالگی رسید از تئودوسیوس دوم، برادرش درخواست نمود  که آنتیوکوس (شروین) و همکار مصری وی آنثیِموس را برکنار نماید . تئودوسیوس این در خواست او بپذیرفت و آنتوکیوس را  از کار برکنار نمود.  به گزارش  مالالاس؛ آنتیوکوس  "در دربار قدرتمند بود و همه ی باره ها را زیر فرمان داشت". تئودوسیوس به او  رده ی والای  "پاتریکوس" (=   مهین زاده،  واسپور) داده بود و او با  امپراطور  به خودپسندی رفتار می نمود.  تئوفانس در باره ی بر کناری شروین برنیان می نویسد:  " آنتیوکوسِ ایرانی  برکنار شد و پاولچریای خجسته همه ی باره ها را  به زیر فرمان خود گرفت".   او نیز مانند مالالاس برآنست که آنتیوکوس   "به امپراطور  بی آزرم  بود و  با وی همانند یک زیر دست رفتار می نمود. " راستی اینست که بسیاری از تاریخ پژوهان باختر فراموش می نمایند که تئودوسیوس در این هنگام پسرکی سیزده ساله بود و  شروین برنیان که آموزش وی را بر عهده داشت نمی توانست تا اندازه یی  سختگیر نباشد، و  بی گمان این سختگیری او بود که موجب شد پسرک سیزده ساله  درخواست خواهر پانزده ساله اش را بی درنگ پذیرا باشد. 

 به هرروی،  بسیاری از پژوهشگران غرب، برکناری آنتیوکوس، بیگانه ی ایرانی، را باهمه ی ساویزی  و فرزانگی اَش به خوشامد می گیرند  و  می کوشند تا پاولچریای پانزده ساله ی متعصب  و تندخو را اندیشمند و فرهیخته بنمایانند .  برای نمون ادوارد گیبون  می نویسد:
چنین می نماید که در میان بازماندگان تئودوسیوس بزرگ (تئودوسیوس یکم) تنها او بود که بخشی ازتوانائی ها و روحیه ی مردانه ی وی  را به ارث برده بود. 
 و به همین سان  آدا بی. تینجن Ada B. Teetgen: در باره ی او می نویسد: " چنین احساس  می شد  که پاولچریا نه تنها  با امپراطور  همخون  بود، که بل ویژگیهایش در داشتن  فرزانگیی نیک-پرورش یافته و    توان داشت اَش  به داوریی  ناسوگیرانه وی  را  بهترین گزینه برای جایگاهی  می نمود که درآن  می باید وفادار بود ". و پیدا نیست که چه کسی داوری دختری پانزده ساله را  به تراز و ناسوگیرانه سنجه نمود و او را  شایسته ی جانشینی شروین و سپردن پرورش امپراطور به دست وی دانست.  با این همه  به نوشته ی جفری گریترکس  Geoffrey Greatrex و جُناتان باردیل Jonathan Bardill:

منابع باستانی در باره ی پاولچریا چشم اندازهایی ناهماهنگ دارند. برای سوکراتس و تئودراتِس گویی پاولچریایی هرگز نبوده ست؛  برای سوزومِن  او زن مسیحیی نمونه بود، به گزارش فیلوستورگیوس او سرکرده ی دستگاه دیوانی برادرش بود؛  برای اِواگریوس و مالالاس تنها کاری که او کرد پیدا کردن  همسری برای برادرش بود. تئوفانسِ کانفسور او را به کنشگری های سیاسی گسترده می شناساند و سودا می کوشد تا این رشته ها را،  مانند پرهیزگاریِ وی، کارهای سیاسی و دیوانی وی  را در پادشاهی تئودوسیوس  به هم پیوند دهد و در گزارشهای سوریائی او را از دید تنبارگی،  حتی در همخوابگی با برادرش، بی بند و بار نشان می دهند. بهترین چیزی که این تاریخ نگاران در باره ی تئودوسیوس می توانند بگویند اینست که او رفتاری زنانه نداشت. او دلیرانه سرما و گرما را برمی تابید  و اینکه او شکار و  کاردستی  سازی را خوش می داشت. و با همه ی اینکه داشتن اینگونه ویژگی ها به هیچ روی نکوهیده نیست ، ولی  داشتن آنها  تئودوسیوس را شایسته رهبری نمی توانستند کرد.  اینکه تئودوسیوس برای زمانی اینچنین بلند  امپراطور بود  این بود که او  بازیچه ی دست همه کس بود.   

چنین می نماید که چندی پس از برکناری آنتیوکوس،  پاولچریا از تئودوسیوس  دوم خواست که  وی را وادار  به پذیرش آئین مسیح نماید. به نوشته ی زونارس، آنتیوکوس به کشیشی کلیسای  سینت یوفِمیا  در چالسدون برگمارده شد. گمارشی که بی گمان او را توان سر باز زدن از آن نمی بود.  گواهه ی کشیش شدن وی را در مالالاس نیز می توان یافت با این تفاوت که به نوشته ی او؛ آنتیوکوس به کلیسای بزرگ کنستانینوپل اندر آمد و شاید داستان این بود که وی نخست به کلیسای کنستانتینوپل فرستاده شد و پس از چندی که آبها  از آسیاب  افتاد، به کلیسای چالسدون منتقل شد. به هر روی  در این ماجرا  کاخ بزرگ و با شکوه شروین برنیان در کنستانتینوپل از او گرفته شد و آنرا به کلیسای سینت یوفِمیا برگردان نمودند و استخوانهای  سینت یوفِمیا را از چالسدون به آن کلیسا آوردند و به خاک سپردند. باستانشناسان ماندگارهای کاخ او را در استانبول یافته اند  و در  ۱۹۵۲  درپایه ی ستونی سنگ نوشته یی یافتند که برآن نوشته شده : "از آن آنتیوکوس  وزیر دربار praepositi."

به گزارش مالالاس پس از برکناری آنتیوکوس از وزارت دربار   تئودوسیوس قانونی گذراند  که وزیران دربار پیشین دیگر نمی توانستند  به جایگاه  واسپوران  و مهینان (پاتریچی patricii) ارتقا یابند.  تاریخ نویسان دیگر مانند تئوفانس،  سودا،  سِردِنیوس، میکائیل سوریائی و پاتریا نیز از گذراندن این قانون گزارش داده اند.

همانگون که گفتیم ، چنین می نماید که  پاولچریا در همان هنگام که از تئودوسیوس خواسته بود که آنتیوکوس را از کار برکنار نماید،  برکناری اَنثِمیوس  "نخست فرماندار خاور" ،  که با آنتیوکوس و یزدگرد پیوندی نزدیک داشت،  را نیز خواسته بود.    با برکناری  اَنثِمیوسِ دوراندیش قدرت جویی و رقابت  برای جانشینی در جایگاه وی آغاز شد. با همه اینکه برخی از تاریخ نگاران براین باورند که پاولچریا خود  بر جایگاه "نخست فرماندار خاور" نشست؛ این باوری نادرست  می نماید چرا که حتی اگر بپذیریم که او در پانزده سالگی از هوش و کاردانیی شگرف‌  برخوردار  بود بازهم نمی توان پذیرفت  که وی به تنهایی توانایی رویارویی با ترپندهای درباریان امپراطوری رم را  داشت.

گواهه های تاریخ نشان می دهند، که همانگونه که برخی از پژوهشگران نشان داده اند، پس از برکناری انثِمیوس برای مدت زمانی کوتاه موناکسیوس  به جایگاه  "نخست فرماندار خاور"  نشست.  و  پس از او آورِلیان  Aurelian به آن جایگاه  برگزیده شد.  به باور من،  این آورلیان  بود که پاولچریا  را به برکناری شروین واداشت . چرا که وی در هنگامی که ملکه یودکسیا، مادر پاولچریا زنده بود و همه ی قدرت فرمانروایی در کنستانتینوپل در دست او بود رایزن مورد اعتماد  ملکه بود و  جایگاه  "نخست فرماندار خاور" را در اختیار داشت.  بی گمان این او بود که پاولچریا را  از تعصب های نایسیائی  مادرش آگاهی می داد.  . چنین بود که پاولچریا راهکارهای مادرش را  به  سخت سری در پی گرفت. آورلیان همچنین دولتمردی بسیارچاپلوس بود برای نمون وی پس از رسیدن برای بار دوم  به جایگاهِ   "نخست فرماندار خاور" تندیسهای زرین  پاولچریا  و تئودوسیوس  و عمویشان هونوریوس (امپراطور رم باختری) را به سنای  رم پیشکش نمود.


به هر روی تنها دوماه پس از برکناری  اَنثِمیوس،  تئودوسیوس درتیرماه ۴۱۴م، به پاولچریای ۱۵ ساله   آوند آگوستا (=شهبانو)  را داد -- همان آوندی که مادرشان یودوکسیا از  آرکادیوس دریافت نموده بود.   و چنان می نماید که این پاولچریا بود که به  تئودوسیوس پیشنهاد نمود که آورلیان را به جایگاه "نخست فرماندار خاور" برگمارد. یکسال پس از آن پاولچریا برای نشان دادن باورمندی بسیار خود به آئین مسیح  به گونه یی نمادین و بسیار آشکار ،‌به گزارش سوزومِن که  با او همزمان بود  با "به گواه گرفتن خودِ خداوند،‌ و کشیشان و همه ی شهروندان" سوگند خورد که برای همیشه دوشیزه خواهد ماند و مهرابی زرین و گوهرنشان را  "برای دوشیزگی خود  و فرمانروایی برادرش"  به کلیسا ی بزرگ کنستانتینوپل پیشکش نمود . اندکی پس از آن دو خواهر کوچک خود را نیز وادار به این سوگند نمود.  و چون به اندرز آورلیان  او می خواست  که آموزش و پرورش برادرش تئدوسیوس را خود بر عهده بگیرد چنین سوگند  از دیدگاه کلیسائیان به او  سزاواری و شایستگی اخلاقی میداد. و  پروا نمی داد که مردانِ مهتری خواه و سروری جو  با همسری با او و یا یکی از خواهرانش برای تئودوسیوس  دوم دشواری فراهم آورند.   به نوشته ی سوزومِن؛ پاولچریا به  این سوگند  از اینرو   تن درداد؛ "تا که مرد دیگری را  به کاخ راه ندهد و از بروز هرگونه  بهنگامی جویی برای ترپندبازی و رقابت با امپراطور پیشگیری نماید."

پس از اینکه پاولچریا  قدرت را به دست گرفت رفته رفته باورمندی و دیگری ستیزی پر خشونت  خود را به رویارویی با  دیگر آئینها  و باورها به جولان آورد   و به نام برادرش  قوانینی به  دشمنی با  یهودیان، میترا باوران و دیگر باوران مسیحی را به گذر نهاد.  برای نمون  در یکی  از این قوانین   تئودوسیوس فرمان میداد که دیگر نمی باید یهودیان در رم کنیسایی  بنا کنند  و در آنجاها که یهودیان  توانایی ایستادگی نداشتند؛  مانند "جاهای دور  افتاده اگر بشود بدون برانگیزاندنشان  به شورش" می باید کنیساهایشان ویران شود .  و  در  همین راستا بود که  مسیحیان پیرو  اسقف  سیریل Cyril ، اسقف کینه جو و ستیزه گر اسکندریه، نه تنها به کنیساهای یهودیان آسیب آوردند . و دارائی های آنانرا گرفتند و آنها را  از شهر به بیرون راندند، بر میترا باوران نیز آفند آوردند و  هیپاتیا   فیلسوف   میترا باور  اسکندریه  را کشتند . سوکراتیس در تاریخ خود به خشونت ها و ستیزه جویی های سیریل   پرداخته و از خاموشی دربار کنستانینوپل در این باره به خشم خرده می گیرد.  در قانون اساسی ۴۱۵ م ،‌  به هنگام  نخست وزیر ی آورلیان؛ "آنها که  آلوده شده بودند به اشتباه و یا که  به گناه پرستش ایزدان "  از خدمت در ارتش و  دولت برکنار می داشته شدند. مگر آنکه می توانستند مانند ئورِستِس  نشان دهند که از خود اسقف کلیسای  کنستانتینوپل غسل تعمید گرفته اند.  و به نوشته ی یوناپیوس  فیلسوف ساردیس در ۴۲۳ م  "در روزگار پاولچریا"  فرمانداری استانها  و دیگر جایگاه های بلند پایه در حراج به بالاترین بها فروخته می شد و خریداران  سپس برای  بهره وری  از سرمایه گذاریشان به بیرحمانه ترین اخا‌ذی ها دست می زدند  و خود نخست وزیر در این ماجرا دست داشت و با دریافت رشوه از دادرسانی به  ستمدیدگان خودداری می نمود .   

به  هر روی، ‌ کلیسای رم  که  بس خشمگین و  نگران از پادرمیانی  نزدیک و دوستانه ی یزدگرد با باره های کلیسای  ایران  بود  و  به ویژه  از این که   مسیحیت سوریایی خاور اینک به زیر فرمان او آمده بود،  تا آنجا که زمزمه هایی درآن کلیسا به گوش می رسید که یزدگرد به راستی کنستانتین دوم است ،   از پاولچریا می خواست که همانند کنستانتین سرپرستی مسیحیان  همه ی جهان را بر عهده بگیرد و باورهای نایسیائی را به کلیسای نستوریان ایران تحمیل نماید. و چنین بود که  پاولچریا   ذرتشتیان و یهودیان رم را به زیر فشار نهاد، به پشتیبانی از آنان  پایان داد و زندگی بر آنان تنگ نمود. و چنین بود که یزدگرد،  که هم اینک زیر فشار موبدان و مهینانِ ناخرسند از راهکارهایش بود،  وادار شد تا از پشتیبانی  مسیحیان در ایران دست بکشد. 


پاولچریا و همایش دوم کلیسای ایران  

پس از این که  پاولچریا،  شروین برنیان (آنتیوکوس) و آنثِمیوس،  نمایندگان یزدگرد در   کنستانتینوپل، که برای سرپرستی  تئودو سیوس  و فرمانروایی بر رم  خاوری برگزیده شده بودند،  را در ۴۱۴ میلادی  برکنار نمود. پیدا بود که به دیر یازود یزدگرد از این ماجرا آگاه خواهد شد و پاسخ چنین گستاخی را خواهد داد، چرا که در آنک تئودوسیوس بیش از سیزده سال   نداشت، و بنابراین هنوز در زیر سرپستی وی بود.   برپایه ی "گزارش همایش مار  يَهبالاها" در ۴۲۰ م؛  یزدگرد در ۸-۴۱۷ میلادی اسقف بزرگ تیس پاون مار  "يهبالاها"، که  سه سال پیش از آن، در ۵-۴۱۴ م، به  پیشوایی کلیسای خاور (کاتولیکوس) رسیده بود، را    "از برای برپایی آرامش  و هم سازگاری  میان این دوپادشاهیبه سفارت رم فرستاده بود. وبی گمان "يهبالاها" در این سفارت درباره ی دگرگونی های راهکارهای پاولچریا  در پیوند با آئینهای مسیحیت  و ‌ذرتشتی  بررسی و گفتگو نموده بود.   در این هنگام تئودوسیوس ۱۷ سال داشت.   از گزارش همایش مار  يهبالاها چنین  بر می آید که پاولچریا و کلیسای رم در برابر اطمینان هایی که به وی  در باره ی سر به فرمانی شان به خواسته های یزدگرد دادند  از او می خواستند که  برای برپایی یگانگی میان کلیساهای باختر و خاور،  باورهای ارتدکس همایش نایسیا را در کلیسای ایران بر پا بدارد و چنین می نماید که يهبالاها  این  بگیرو بستان  را  از سوی یزدگرد به پذیرفت  و چنین بود که کلیسای رم  اسقفی به نام  اکاکیوس   Acacius را برای  بازرسی  کلیسای ایران و یاری به يهبالاها در ۲۰-۴۱۹ به تیس پاون فرستاد.  در "گزارش همایش مار  يَهبالاها" چنین می خوانیم:
این همایش در بیست و یکمین سال پادشاهی یزدگرد پیروزمند،‌ شاهنشاه،   که پادشاهی وی به مِهر خداوند  از برای  آرامش همه جهان  دراز بوده است، که بخشندگی وی برای فرازمندی کلیسا  و رمه های مسیحیائیِ وی درهمه ی خاور   به برون گسترده شده، و  به هنگام رهبری فرخنده یِ کشیشیِ، گران ارج، بزرگ،  برگزیده ی خداوند،   مار يهبالاها اسقف بزرگ، و اسقف پیشوای خاور برپا شد.   این بهنگام پنجمین سال سرکردگیِ گران ارج  مار آکاکیوس، اسقف آمیدا،‌ بود که از سوی پادشاه رمی ها  به سوی شاهنشاه پیروزمند آشتی-دوست   برای برپایی  آرامش و آشتی کلیساها و همایش هایِ مسیح در خاور فرستاده شده بود که با آمدنش  بازپرداخت نماید سفارت  پدر ما، کشیش آشاوان، گران ارج، مار يهبالاها اسقف بزرگ و پیشوای همه ی اسقفان  خاور که ازسوی  شاهنشاه پیروزمند و تابناک   که  آشتی جو ست  در نوزدهمین   سال پادشاهی اش،  و در سومین سال پیشوایی کشیشی  پدر ارجمند ما،   مار يهبالاها ، اسقف بزرگ خاور  فرستاده شده بود. وی به سفارت از سوی  سرزمین پادشاهی  خود به سوی پادشاه رم  با ارجمندی و شکوه بسیار فرستاده شده بود  ازبرای برپایی آرامش  و هم سازگاری  میان این دوپادشاهی  که شانه های سترگ جهانند. 
  هرچند بررسی موشکافانه ی این گزارش و  گواهه های دیگر نشان می دهد که اوضاع پیچیده تر از آنست که در  این گزارش دیده میشود. به کوتاه سخن   چنین  می نماید که می باید در این هنگام وضعیت آشتی و آرامش در میان دو کشور به هم خورده  باشد  و  آماج پاولچریا از فرستادن  مار آکاکیوس به ایران  این بوده است که دربرابر امتیازهایی که به  یزدگرد در گفتگوهای آشتی داده بودند کنستانتینوپل از وی بخواهد که کلیسای نستوری ایران به "دیگر باوری" های خود پایان دهد و بروندهای پذیرفته شده  کلیسای  باختر  در همایش نایسیا و همایش های پس از آن را بپذیرد.  

اینچنین برآیند گیری با گواهه ی  زمانیاد سیرت the Chronicle of Seert   همسازگاری دارد. زیرا بر پایه ی آن زمانیاد نخستین سفارت آکاکیوس به ایران در سال ۱۸-۴۱۷ بوده است و  فرستادن  اسقف یهبالاها  به  سفارت از سوی یزدگرد به دربار تئودوسیوس در کنستانتینوپل  پس از گفتگوهای آکاکیوس در ایران بود و نه پیش از آن .  هرچند پس از سفر یهبالاها به کنستانتینوپل، اسقف آکاکیاس  به دیگر بار در ۴۱۹ م به ایران بازگشت تا در همایش مار یهبالاها شرکت نماید (وی همچنین یکبار دیگر در ۴۲۱ م ب برای بازگرداندن زندانیان ایرانی پس از نبرد بهرام به ایران آمد که در باره ی  آن در بخش آینده سخن خواهیم گفت).  این نشان می دهد که واکنش یزدگرد به خودسری های پاولچریا می باید در نبردی در سالهای ۱۶-۴۱۵ م باشد که پس از آن اسقف آکاکیوس برای درخواست آشتی به ایران آمده باشد. سیرت می نویسد: 
  تئودوسیوس، پسر آرکادیوس، اکاکیوسِ آمیدا را، سه سال پس از ترفیعش به کرسی اسقفی بزرگ، با پیامی به نزد یزدگرد فرستاد.  با همکاری یهبالاها، اکاکیوس  بروندهای بنیانی مورد   لزوم برای سوگیری کلیسا و رمه هایش را بر جا نهاد،  و بروندهای  نایسیای پدران  باختر و اسقف بزرگ اسحاق و دیگر قوانین  را به تصویب رسانید، و فرمان داد که اینها به دقت دنبال شوند.     
برپایه ی زمانیاد سیرت، این رم بود که در نخست آکاکیوس را در  ۴۱۷ به سفارت به ایران فرستاد.  بنابرین  سه سال پس از آنکه  پاولچریا، شروین (آنتیوکوس) را از وزارت دربار بر کنار نمود و خود سرپرستی تئودوسیوس  را بر عهده گرفت، و به سخنی دیگر، پس از اینکه  وی آورلیان را به جایگاه "نخست فرماندار  خاور"  بر گمارد، کنستانتینوپل  اسقف آکاکیوس را به ایران فرستاد.  به باور من اسقف آکاکیوس برای پیشنهاد آشتی و آتش بس در نبرد ۴۱۷ به ایران آمده بود  زیرا، همانگون که خواهیم دید، از گواهه های تاریخ چنین بر میاید که یزدگرد برای کیفرداد به پاولچریا اندکی پس از برکناری شروین به  کنستانتینوپل لشگر کشید و   گواهه ی تاریخی برای این نبرد را در سالیاد ئوتیخیوس  اسقف بزرگ کلیسای  ملکیین اسکندریه   Melkite Patriarch Eutychius  می توان یافت. بر پایه ی این  گزارش: در سال نهم پادشاهی تئودوسیوس دوم،  یزدگرد   نبردی  بر علیه رم  را آغاز نمود و پس از نبردی سخت که به  برآیندی   نیانجامید هر دوسو از نبرد دست کشیدند  و  به آشتی  دست یافتند. 


 آندریاس لوتر Andreas Luther  نیز در نوشته اش زیر آوند "جنگی نادیده گرفته شده میان ایران و رم در نزدیکی های سال ۱۷-۴۱۶" -- Ein ,übersehener" römisch-persischer Krieg um 416/417"  بر آنست که گرچه   تاریخ سفارت آکاکیوس بر پایه ی زمانیاد سیرت در ۱۷-۴۱۶ است.  و با همه ی اینکه  این زمانیاد درباره ی همایش اسحاق  به روشنی  سخن می گوید، اما در  درباره ی بر پایی همایشی در آن تاریخ خاموش است.   دو شدایی در این باره به دید می آید: یا سیرت به نادرست  سفارت نخست  یهبالاها  را به   آکاکیوس  نسبت داده ست و یا که  به راستی آکاکیوس پیش از همایش یهابالا در ۱۸-۴۱۷ به سفارت  از رم به  ایران   آمده بود و  سپس به اندیشه ی  بر پایی همایش دوم کلیسای ایران افتاده بود که در سفر  بعدیش با همکاری اسقف یهبالاها  در ۲۰-۴۱۹ آنرا بر پا نمود.  از آنجا که چگونگی  پیوندهای کلیساهای باختر و خاور در این هنگام بسیار تنش آمیز بود، به باور لوتر  دومین شدایی درست تر می نماید. و از اینروست که در گواهه ی "همایش خاور" Synodicon Orientale آمده است که آماج سفارتِ  یهابالاها به کنستانتینوپل بازبرپایی  آشتی میان ایران و رم بود.

به باور لوتر  اینکه تبری در تاریخش می نویسد که برادر امپراطور رم  به نزد یزدگرد فرستاده شد "در جستجوی پیمان  آشتی و آتش بس،  در نبرد برای امپراطور رم و کشور رم"  با همه ی اشتباه تبری که نام برادر امپراطور را تئودسیوس نوشته  -- زیرا که تئودوسیوس نام خود امپراطور بود و او برادری نداشت.   این گزارش نشان می دهد که  در ۱۸-۴۱۷ پیمان صلح میان ایران و رم در نبردی  شکسته شده بود  و این به باور من درست می نماید زیرا که دشوارست که باور نمود که یزدگرد پس از خودسری های پاولچریا در ۴۱۴ م دست روی دست نهاده و هیچ واکنشی نشان نداده باشد. اندریاس لوتر همچنین از دو گزارش تاریخی دیگر  گواهه می آورد شهادت شاپور  که  در نبردی در ۴۱۷ رخ داد و دو دیگر در زمانیاد آرابلا که بر پایه ی آن  همایش مار یهبالاها پس از  بر پایی آشتی میان ایران و رم برپا شد.

به هر روی به باور من اسقف آکاکیوس بود که با پیشنهاد آشتی از سوی رم به جنگ ۴۱۷ پایان بخشید و چنین می نمایدکه یزدگرد باگرفتن امتیازهایی به  کلیسای رم پروا داد تا باورهای همایش  نیاسا و دیگر همایش های کلیسایی پس از آن همایش را بر کلیسای نستوریان ایران تحمیل نماید.

 پس از پیمان آشتی با آکاکیوس  بود که بر پایه ی زمانیاد سیرت اسقف یهبالاها  در ۴۱۸ برای ادامه ی گفتگوهای آرامش و آشتی به رم سفرنمود.  و این در خور اندیشه است که بر پایه ی زمانیاد سیرت کلیسای رم پس از ورود  یهبالاها به کنستانتینوپل، وی را  به زیر بازپرسی و آزمایش باورهای دینی کشید و این چنین رفتار با یک سفیر به راستی  شگفت آورست .  مگر اینکه این را بپذیریم که یزدگرد با برپاساختن باورهای نایسیا در کلیسای ایران موافقت نموده بود، و از اینروی بود که کنستانتینوپل باورهای یهبالاها رابه زیر پرسش نهاد تا سزاواری وی را برای انجام این برنامه بسنجه آورد.

  یه هر روی  آکاکیوس در سال بعد، ۴۱۹ م،  برا ی شرکت در همایشِ یهبالاها به ایران بازگشت . پیش از آنکه در این باره برسی نمائیم،  باهوده است که بگوئیم که در آن همایش  در  تیس پاون ،  مار "یهبالاها"  در سخنرانی خود از همه ی اسقف های شرکت کننده در همایش خواست که همه ی  بروندهای کلیسای باختر را در همایش نایسیا و همایش های پس از آن  بپذیرند و مهر و امضای خود را  بر آن پذیرش بنهند. بنا بر این گزارش:
اینک که پدرگانه یِ شما که به سفارت در باختر رفته بود وکشیش گانه ی شما که به کشیش های آشاوان  آن شهرهای پرشکوه  در هرکدام از اداره های  کلیسای کاتولیک پیوسته اند  و برادر پرارج شما، اسقف مار "آکاکیوس"، همچنین به سفارت در اینجا آمده اند  و با کشیشیت  پر ارج شما و با  ما در باره ی همه ی آنچه که در سامانه ی کشیشی به سزاست،  موافقت کرده اند. این برما بایسته ست که درخواست کنیم، بنویسیم،  مُهر نمائیم و با مُهر نمودن و امضای  خود  سامانه ی شکوهمندی که  نسلهای پدران خجسته ی کلیسا و پیامبران، به سزاواری برای سازمان اداری کشیشیت برپاکرده اند را  تصویب نمائیم و به همان سان هم قوانین استوار  و  بروندهای بنیادینی  که  از هنگام  کنستانتینِ  براستی خدا دوست، پادشاه  پیروزمند  هنگامی که  سیصد و هجده  اسقف در همایش نایسیا  گرد آمدند، و در همایش های  اسقف ها   در زمانهای گوناگون در باختر برپا شده بودند و بروندهای بنیادین دیگر (در اینجا از همایش های دیگر کلیسای باختر که باید در کلیسای خاور پذیرفته شوند نام برده  شده ست )... 
اسقف  یهبالاها در سخنرانی خود در این همایش، برای آنکه کلیسائیان ایران را به لزوم پذیرفتن باورهای نیاسای کلیسای باختر متقاعد نماید، به نارسایی های  همایش پیشین مار اسحاق در ده سال پیش اشاره نمود و گفت درآن هنگام کلیسای خاور به خاطر دورافتادگی از بسیاری از قوانین و دهناد های کلیسا آگاهی نداشته است و اسقف اسحاق و اسقف ماروثا تنها قوانین موردنیاز آن زمان را در همایش پیشین ثبت نموده اند و افزون برآن اینکه  در  این ده سال همایش های دیگری در باختر قوانین تازه یی را گذرانده اند که برای یگانگی مسیحیان می باید آن قوانین نیز در کلیسای خاور  پذیرفته شوند. و در نتیجه کلیسای خاور دچار بیماری شده است. اوگفت:
از سوی مار اسحاق خجسته، که  کلیسای تیس پاون - سلوسیا را  در آن هنگام رهبری می نمود و اسقف ماروثای باورمند شماری از نادرستی ها در کلیسای مسیح  تصحیح شد . هرچند، از آنجا که آنها به قوانین در کُلّیت شان  و ازهمه ی  آنچه که درهمایش مقدس گذشته بود و رسانیدن درست آنها  آشنا نبودند  و به ویژه اینکه هنوز این نکته ها در بروندهای بنیادین پدران کلیسا نگاشته نشده بود آنها تنها  آن چیزهایی را که درآن هنگام لازم بود را در گواهه ها ثبت  نمودند.  هنگامی که بیشتر برادران اسقف  ما که در آن همایش حضور داشتند از دنیا رفتند و این چیزها هنوز استوار نشده بود برای بیماری های پیشین درمانی کامل وجود نداشت زیرا نادانی افزایش یافته بود و تفرقه  و جدایی در اینجا و آنجا تا به امروز پدیدار شده بود.
  اسقف یهبالاها  و اسقف آکاکیوس همچنین پیشنهاد  نمودند که قوانین  همایش پیشین را همچنان نگاه دارند ولی آنها را به آوند قوانینی برای دهشت وتربیت  خیره سرانی که سر ستیزه و آشوب دارند به کاربرند :
همه ی آن چیزهای  گذشته که در قوانین یازدهمین سال شاهنشاه پیروزمند   و پیشوایی اسقف مار اسحاق نوشته شده بودند بر پایه  زمان و رفتار ها ، برپایه ی جدالهای زمان و بر پایه ی قوانین فرماندهان  نوشته شده  بودند. زیرا که گمراهی  بسیار بود و در مناطق مختلف نابسامانی آشوب بود، قوانین هراسناک در آن زمان  برای بفرمان نگاه داشتن  خیره سران برپاشد. آن قوانین باید نگاهداری شوند و پاک نشوند تاکه برای دیگران هراس آورند تا که به دیگر بار کسی جرأت درگیری  به آشوب پیشین را  نداشته باشد.   سپس سفیر و اسقف ارجمند و تابناک، مار آکاکیوس، به همراه همه ی اسقف های دیگر فرمودند :" به هر روی، آنها می باید نگاهداری شوند و آن نوشته های گذشته نمی باید فراموش شوند،  زیرا آنها تا به امروز برای تربیت و دهشت آنها که  به شیوه ئی  آشوبگرانه  آسیب برپا می نمایند و  ممکن است  که از مرزهای میانه روی فراتر روند،  نوشته شده اند."
چنانکه از این گزارش بر میاید، اسقف های ایران  در زیر فشار یزدگرد  همه ی باورهای کلیسای نایسیا را پذیرفتند. اما این پدیدار ست که چنین راهکار برای دگرگونی باورهای دینی نمی توانست استوار بماند و زینرو، چنانکه خواهیم دید،  تنش های میان کلیساهای باختر و خاور نه تنها کاهش نیافت که بل بر دمایشان افزوده گشت، تا آنجا که، چنانکه خواهیم دید، پس از درگذشت یزدگرد در همایش مار دَدیشو  در ۴۲۴ م دو کلیسا  برای همیشه  از هم گسستند . 



 کیفرداد کلیسائیان  برای ویران نمودن آتشکده ی ‌ذرتشتیان

 به زودی راهکارهای خشونت آمیز کلیسای رم در زیر فرمانروایی پاولچریا به کلیسای ایران نیز نشت نمود.  همانگون که نویسندگانی مانند جروم لابورت Jérôme Labourt  در کتابش "مسیحیت در امپراطوری ایران در  هنگام دودمان ساسانی" Le christianisme dans l'empire perse sous la dynastie sassanide    و آرتور کرستینسن  Arthur Christensen  در کتابش "ایران در هنگام ساسانیان "   , L'Iran sous les Sassanises گزارش می دهند کشیشی با پیروانش در شهر هرمزد-اردشیر در شوشان یکی از آتشکده های ذرتشیان را ویران نمودند زیرا که آن کنشت ذرتشتیان  در همسایگی محله ی مسیحیان بود.  این رویداد اما نیاز به بررسی ریزکاوانه دارد . زیرا در  ریزه گی های آن می توان به شماری از آگهدادهای مهین در باره ی ویژگی های  فرمانروایی یزدگرد بزرگ پی برد.


 به گزارش تئودوراتِس کورو Θεοδώρητος Κύρρου تاریخ نویسِ کلیسا،  هنگامی که یزدگرد شنید که 'اَبدا'   اسقفی  "آراسته  به درستی، و برانگیخته از ستیزه جویی نابجا برای از میان بردن ایزدان پرستی"    آتشکده یی را در خوزستان ویران نموده است، از او  خواست که آن آتشکده را باز سازی نماید. از گزارش تئودوراتس چنین پدیدار ست که یزدگرد از اینکه مسیحیان به فراپخشی آئینشان در میان مهینان و بزرگان ایران پرداخته بودندناخرسند شده بود، زیرا  وی به این بروند به مسیحیان آزادی  پرستش و نیایش و رفت و آمد داده بود که از فراپخشی آئينشان در میان ذرتشتیان خودداری نمایند. و البته  شکایت های یهودیان نیز که از کوشش های فراپخشانه مسیحیان آذرده بودند بر ناخرسندی وی می افزود. و اینک رویداد ویران ساختن یک آتشکده به دست یک کشیش  یزدگرد  را ناچار می ساخت تا سرکشی مسیحیان را چاره نماید. هرچند کیفرداد او در نخست بسیار به میانه و پر مدارا بود زیرا او از اسقف "اَبدا" تنها خواست که آتشکده ی ویران شده را باز سازی نماید.

از نوشته ی تئودوراتس چنین پیداست که  وی نیز پشتیبانی اسقف "اَبدا"   را  از  کنش نابخردانه وستیزه جویانه ی کشیش کلیسایش   ناپسندیده و ناشایست می گیرد زیرا که به نوشته ی وی؛  حتی پال، از پدران نخستین کلیسا،  نیز هرگز نیایشگاه های  آتنی ها را ویران ننموده بود. با این همه  به باور  تئودوراتس، به آوند یک مسیحی،  این کنشی "ارجمند بود که "اَبدا" تاج شهادت را می جست   و نپذیرفت که کنشت ایزدان پرستی را باز سازی نماید!"  به باور نوزنر Neusner چشمداشت مسیحیان به نزدیک بودن رویداد گرویدن ذرتشتیان به مسیحیت به آتش تنش در میان موبدان دامن می زد و این به   دادخواست آنان و پیگرد کلیسائیان انجامید .  بر پایه ی گزارش زمانیاد سیرت Chronicle of Seert نگهبانان آتشکده  ی ذرتشتیان زیانهایی به مسیحیان آورده بودند، اگرچه به اعتراف خودکشیشِ گناهکار ، چنانکه خواهیم دید، انگیزه ی او گونه یی بت شکنی بوده ست، زیرا به باور او مسیح پسر خدا بود و  آتش  نمی توانست دختر خدا باشد!  سیرت می نویسد:
دلیل پیگرد مسیحیان چنین بود. کشیشی بنام "هوسِئا" آتشکده ی نزدیک کلیسایی در شوشان را ویران نموده بود و آتش آنانرا خاموش نموده بود، زیرا نگهبانانِ کنشت بر مسیحیان زیان آورده بودند. یزدگرد خشمگین شد و فرمان ویرانی کلیساها را داد.  این وَش بدین سان ماندگار ماند تا که اسحاق پدر کلیسای ارمنستان با وی (یزدگرد) به بهره ی مسیحیان گفتگو نمود. و  به سپاس از پادرمیانی او، ارمن ها به زیر فرمان یزدگرد آمدند  و او به کیفرداد آنان پایان داد و هراسشان را از میان برداشت. خداوند یار ماست.

گزارش دیگری از این رویداد  بخش هایی ماندگار از  یادمان نامه ی شهادت " اَبدا" از اهالی شهر هرمزد-ارشیر ست که در بیست ودومین سال پادشاهی یزدگرد نوشته شده ست و به چگونگی پیگرد و کیفرخواست مسیحیان در هنگام پادشاهی او می پردازد. بر پایه ی این گزارش نخست  موبدان به نزد یزدگرد رفتند و به او هشدار دادند که:
در سرزمین پادشاهی تو این نساراها،  که اسقف، کشیش، شَمّاس و بنی قیامه  خوانده می شوند از دستور تو سر برتافته اند و  از شاهنشاهی تو فرمان نمی پذیرند. آنان مر ایزدان تو را آزرم نمی نهند و آتش و آب را به نیشخند میگیرند  و آتشکده ها  را ویران می نمایند-- همان کِنِشت هایی که  ما در آن پرستش می نمائیم . و قوانین ما را  به سختی می شکنند.
سپس یزدگرد که می خواست به موبدان نشان دهد که  در ساختار نوی دادوری وی هرگونه شکوه می باید به همراه گواهه باشد و  گواهی أنها سخن آخر  نمی تواند باشد  و  درستی گفته های آنان نیز  می باید به سنجه کشیده شود؛ مهینان کشور را فراخواند و از آنان پرسید که آیا آنچه را که می شنود درست است؟  چنین می نماید که بررسی های او نشان داد که به راستی این رویداد رخ داده ست.  گزارش سپس از زبان کلیسائیان چنین ادامه می یابد:
مهینان و موبدان سپس بر مردمان ما ستم آوردند و زبردست شدند. و از این هنگام فرمانی سختگیرانه از سوی پادشاه پدیدار آمد که  در سرزمینهای زیر فرمان وی کلیساها  و دیرها  می باید ریشه کن شوند. 
 البته باید در دید داشت که این رویداد در نزدیکی ها ی سال ۴۲۰م رخ داده بود در هنگامی   که راهکارهای خشونت آمیز پاولچرا بس نمایان گشته بود.  چنین بود که یزدگرد"اَبدا" و پیروانش را برای پیگرد و  دادستانی به کاخ خود فرا خواند و از آنان  پرسید:
چرا از آموزشی که از نیاکانمان به ما رسیده ست سر بر می تابید و  راهی  به سرگردانی را به دلخواه خویش برگزیده اید؟ 
از پرسش یزدگرد چنین بر می آید که چشمداشت او از کلیسائیان،  در برابر آزادی های که به پرستشگاری   آنان داده بود،   این بود که آنان باهمه مسیحی بودنشان، به آوند شهروندان ایران، می باید به پیشینه ی فرهنگی کشور و آنچه که از نیاکانمان به ما رسیده است آزرم نشان دهند.  اما پاسخ  کلیسائیان که باور داشتند عیسی پسر خداست پاسخی غریب بود زیرا که گفتند" این نابخردانه ست که چیزهای آفریده شده، مانند ستارگان و آخشیگ ها را به جای آفریننده پرستش نمود!"  این باور هرچند هم که بخردانه می نمود نمی توانست ویران نمودن نیایشگاه ذرتشتیان را توجیه نماید. و چنین می نمود که به آنان گفته شده  بود که می باید همانند پیامبران کتاب مقدس رفتار نمایند و حال آنکه یزدگرد از آنان چشمداشت رفتاری شهروندانه داشت.   یزدگرد که از پاسخ آنان ناخرسند شده بود بر  اسقف "اَبدا" خرده گرفت که به آوند رهبر کلیسا از او این چشمداشت می رود که پیروان خود را به پرسیدار (مسئولیت) شهروندی  رهنمون باشد. یزدگرد گفت :
چون تو همچون شبان و سرکرده ی پیروانت هستی، چرا از آنها ناپاسداری نموده یی تا آنجا که ازفرمان پادشاهانه ی ما سر برتافته ای و بر ما نافرمانی نموده و بر شیوه ی دلخواه آنان رهبری نموده یی؟ زیرا که به ما از پرستشگاه هایمان  و آتشکده هامان، که از هنگام نیاکانمان پرشکوهمند می داشته  شده اند، آگاهی رسیده ست که شما آنها را ویران و ریشه کن نموده اید. 
"اَبدا" این  بزه بستن را نادرست خواند:   چرا که به گفته ی وی، موبدان در دادگاه  از سر دشمنی با مسیحیان دروغ گفته اند! اما یزدگرد این  بهان را نمی توانست پذیرفت، زیرا کندوکاو  وی در  باره ی این  بزه  به باریک بینی بسیار و سختگیرانه بود.  در این هنگام  "هوسئِا"، کشیش سروده خوان کلیسا ی اسقف " اَبدا" به گستاخی دروغ اسقف را  که برای پشتیبانی از خود او گفته شده بود بر ملا می کند.
سپس  نیروی خداوند بر "هوسئِا" ی کشیش در بر شد و گفت: "ما به ساختمان خداوند در نتاختیم  و مهرابی آشاوان را ویران ننمودیم" سپس پادشاه گفت:"من با پیشوای تو  و نه با تو گفتگو می کردم وین اوست که می باید به من پاسخ دهد". آنگاه "هوسئا" ی فرخنده گفت: "آموزش ما چنین فرمان می دهد که بزرگ و کوچک نمی باید در برابر پادشاه از  گفته ی خداوند شرم داشته باشند  همچنین 'رها بخشِ' ما  به ما گفته ست: 'من از برای شما سخن و فرزانگیی آورده ام که  پیگرد آورانِ  بر شما توان ایستادگی در برابر آنرا ندارند! (انجیل لوقا ۲۱:۱۵) و از اینروست که سخن ما راست است چه از زبان بزرگ و چه از زبان کوچک!" سپس پادشاه گفت: "هوم،  ای گستاخ این چگونه آموزش  ست، که تو می باید به جای پیشوایت سخن بگویی،   و یا که تو به جای مردمت جامه یی سخت  ستیزه جویانه به برکشی؟ " آنگاه مردپرهیزگار گفت:"من یک مسیحی هستم، خدمتکار خداوند زنده ام،  و نمی توانم از دست خودم  شکایت کنم و بگویم 'داری چه میکنی؟ ' " سپس پادشاه گفت: "این راست است که تو به آتش در تاختی و خاموشش کردی و از فرمان ما سر برتافتی؟" سپس "هوسئا" ی پرهیزگار گفت: "من به ساختمان در تاختم و آتش را خاموش کردم  زیرا که آن خانه ی خدا نبود  و آتش دختر خدا نیست. که بل  خدمتگذاریست که  هم  به پادشاهان و هم به گدایان خدمت می کند هم به دارا ها و هم به ندارها و ناتوان ها و از چوب خشکیده آفریده می شود."
به افسردگی این نسخه دستنویس در اینجا  آسیب دیده ست.  ولی باهمه گویش تبلیغاتی این بخش، رفتار ناشایست و ناپسندیده  این کلیسائیان که باآوردن  گفتآورد از کتاب مقدس می خواستند  رفتار زننده شان  را توجیه نمایند بر آنان آشکار نبود.  به هر روی ادامه ی این داستان از منابع  یونانی چنین است که یزدگرد  از "ابدا" می خواهد که آتشکده را باز سازی نماید. و هنگامیکه او این بازسازی را نمی پذیرد شاه او را هشدار می دهد که از همه ی مسیحیان  کینی سخت خواهد گرفت. اما "اَبدا" در نابفرمانی خویش ایستادگی  می نماید. و چنین شد که یزدگرد به ناچار او را به مرگ کیفر داد و کیفر او در دهم فروردین ۴۲۰ م به جای  آورده شد. وزان پس به دیگر بار سرکوبی و پی گرد مسیحیان در ایران آغاز گشت و این موجب شد که بسیاری از مسیحیان به رم بگریزند.

با این همه ، به راستی،  این  راهکارهای یزدگرد بود که به  مسیحیان ایران توانایی بخشید تا از سر سپردگی به کلیسای باختر که به آوند ابزاری برای فرمانروایی بر آنان  به کار برده می شد خود را رهایی بخشند و اگرچه او برای برای برپایی آشتی با رم به اسقف آکاکیوس پروا داد که باورهای نایسیایی را بر کلیسای نستوریان تحمیل نماید، اندکی چند پس از درگذشت وی  در همایش مار دادیشو  در ۴۲۴  کلیسای  ایران آگهداد به ناوابستگی  نمود و  پیشینه و باورهای خود را استواری داد.   باورهایی، که کلیسای رم  همواره در پی سرکوبی شان بود.

در گذشت یزدگرد
  موسی خورنی تاریخ نویس ارمن   می نویسد که یزدگرد پس از ابتلا به یک بیماری در گذشت. بر پایه ی گزارش تئودور نولدکه در برگردانش  از تاریخ تبری:
داستان  درگذشت  شگرف  آسای پادشاه  به نزدیک با گزارش های سرگذشت وی  در پیوند ست که سعيد ابن البطريق (اسقف بزرگ کلیسای مَلِکیین رم در اسکندریه) و ابن قُتَيبه (دینوری) و دیگران، که پیداست که همگی این داستان را از ابن مقفع گرفته اند،  بازگو  نموده اند.  فردوسی نیز این داستان را با اندکی دگرگونی به سروده آورده ست. اینکه  این سروده سرا  جایگاه  این رویداد را در نزدیکی سرزمین پدریش ، توس گزارش  نموده ، می باید از انگار  خودش تراویده باشد، اما داستان اسب سپیدی که از دریا بیرون  جهیده و   سپس در چشمه ی سو ناپدید گشته ، باید از ریشه یی کهن  سرزده باشد که ابن مقفع آنرا  به کوتاهی گزارش نموده  است. با در دید داشت اینکه داستانهای  این  پادشاه آگاهانه و به روشنی گزارش شده اند ، نمی توان این داستان را  افسانه یی ساده پنداشت.  از دید من  این داستان به آماجی ویژه ساخته شده است. شاه که  مایه ی ناخشنودی مهینان بود، را می باید در دوردست گرگان به پنهان  کشته باشند  و سپس آن   داستان را  پخش نموده اند.  و این که در کتاب خود سعید ابن البطریق نوشته است که هیچ کس نمی خواست به شاه  آسیب رساند تا مبادا که  گزند و  آسیب رسانی نهادین گردد، تا اندازه یی خود گزارشگر را  گناهکار می نمایاند. تنش و  درگیریی که درست پس از درگذشت این پادشاه  روی داد ، نشانگر درستی این برآیند است. 

  در گزارش فردوسی  در گذشت یزدگرد   پس از پیش درآمدی در  باره ی تندخویی شاه  با این پرسش  وی از اختر شناسان  آغاز میشود که: 
که تا کی بود در جهان مرگ او            کجا تیره گردد سر وترگ اوی
 و انان در پاسخ به او می گویند:
چو بخت شهنشاه، بد رو شود              از ایدر سوی چشمه ی سو شود…
پس از اینکه یزدگرد سوگند یاد می کند که هرگز به چشمه ی سو نخواهد رفت ،  چشم وی به بیماری سختی دچار میاید که به ناشگفت  برای درمان آن  می باید به آن چشمه  رود. در این هنگام اسب سپید بسیار برازنده ای از دل چشمه خارج می شود. و پس از اینکه یزدگرد چشم خود را با آب آن چشمه می شوید:
ز دریا برآمد یکی اسپ خنگ      سُرین گِرد چون گور وکوتاه لنگ
                                  (...) 
پس پای او شد که بنددش دم         خروشان شد آن باره‌ی سنگ سم
بغرید و یک جفته زد بر برش            به خاک اندر آمد سر وافسرش
ز خاک آمد وخاک شد یزدگرد          چه‌جویی تو زین بر شده هفت‌گرد 
                            (...) 
چو او کشته شد اسپ آبی چوگَرد   بیامد بر آن چشمه‌ی لاژورد
به آب اندرون شد تنش ناپدید          کس اندر جهان این شگفتی ندید
 پیداست که داستان فردوسی که از خدای نامگ گرفته شده افسانه یی بیش نمی تواند باشد. یزدگرد به هنگامی کشته شد که تنش با مسیحیان و  امپراطوری رم به اوج رسیده بود و دو کشور، همانگونه که خواهیم دید، اندکی پس از درگذشت او به دیگر بار به جنگ روی آوردند. به افسوس نمی توان گفت که او را به راستی که کشت.

به هر روی پس از درگذشت یزدگرد در ۴۲۰ م،   پسرش  شاپور،‌ پادشاه ارمنستان به شتاب به تیس پاون آمد ولی بزودی او نیز ،  شاید به دست همان ترپند زنانی که یزدگرد را کشته بودند، کشته شد. سپس پسر دیگرش یهرام به یاری سپاهیان عرب لخمی  به تیسفون اندر آمد و برتخت پادشاهی نشست.
---
وسخن انجامین در باره ی نام یزدگرد است؛  يزد  همان کوتاه شده ی ایزد ست که در پهلوی یَزاتا ست،‌ و گُرد به میانای بزرگ و دلیر ست  که  در پهلوی گورت و در سانسکریت گورو गुरु  به همین میانا  است . اینکه در ایرانیکا پاره ی دوم نام او را از واژه ی "کَرتا"  به میانای کردن آورده اند، و یزدگرد را "ساخت خدا" میانا کرده اند نادرست است . میانای درست "گُردِ خداوند" ست. 
  

فهرست بخش ها



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر