۱۳۹۵ اسفند ۱۴, شنبه

بخش دهم - آفند اسکندر مقدونی- ۳۲۳-۳۳۴ پیش از میلاد













  داستان اسکندر مقدونی داستانی پرلایه و شگفت‌انگیز و را‌زآلودست که می‌باید به بیزیدگی بررسی شود. در نوشته‌های ذرتشتی مانند دینکرد، بندهشن و اردَویراف‌نامه ازاسکندر یا "گجستک الکسندر هرومیک" به آوند ستمگری پلید یاد  شده‌ست. در بسیاری دیگر از گزارش‌های ایرانی، درنوشته‌های فردوسی ، تبری، بلعمی، امیرخسرو دهلوی، نظامی، دینوری ، گردیزی و دیگران اسکندر را از تباری ایرانی دانسته‌اند . برخی  وی‌ را فرزند داراب (شاید؛ ارتخشرخش سوم) واُلیمپیا (با نام میترایی ناهید یا آناهیتا) خوانده‌اند , و اُلیمپیا را به نادرست دختر فیلقوس (فیلیپ) شناسانده‌اند، و حال آنکه او یا همسر فیلیپ بود یا که در نخست دوشیزه‌یی در دربار وی، که به پادشاه ایران هدیه شد، و پس از برگرداندش از دربار ایران به همسری فیلیپ درآمد. در تاریخ تبری اسکندر و داراب برادران ناتنی یکدگرند. اسکندر در پی ازدواج داراب پسر همای و دختر فیلقوس زاده می‌شود؛ اما دختر فیلقوس اندکی پس از ازدواج به دلیل بوی بد دهانش به رم بازگردانده می‌شود و فیلقوس اسکندر را پسر خود می‌خواند.  فردوسی می‌نویسد پس از شکست فیلیپ (فیلقوس) در نبردی با  داراب او  درنامه‌ئي از پادشاه ایران درخواست‌ آشتی نمود و رایزنان شاه او را به پذیریفتن این درخواست برانگیختند با این بروند که فیلیپ می‌باید سوگلی همسران خودرا با باژبه پس افتاده به نزد او فرستد:

 

فرستاة روم را خواند شاه
بگفت آنچه بشنيد از نيك خواه
بدو گفت : رو پيشِ قيصر ، بگوي
كه گَر جُست خواهي هَمي آبِ روي
پَسِ پَردة تو يكي دختر است
كه بَر تارك بانوان افسر است
نگاري كه ناهيد خواني وِرا
بَر اورنگ زَرّين نشاني وِرا
بَرِ مَن فرستيش با باژِ روم
چو خواهي كه بي رنج ماني به يوم

 

فیلیپ فرمان شاه را می پذیرد و  دختر را با صد اشتر كه بار آن ديباي روم بود و سيصد اشتر از گستردني و غلامان و كنيزان ، جام هاي زرين ، پر از گوهرهاي شاهوار در دست ، به درگاه شاه ايران فرستادند . ولی شبی دربستر شاه دختر  دمی بد بوی از دهان بیرون می دهد که شاه را از او بی زار می‌نماید  و وی را که آبستن اسکندر بود به یونان بازمی‌گرداند.

اگر چند مُشكين شد آن خوب چِهر
دُژَم بود داراب را جايِ مِهر
دلِ پادشاه سَرد گشت از عروس
فرستاد بازش سوي فيلقوس
غمي  دختر و كودكي در نهان
نگفت آن سخن با كسي در جهان
چو نُه ماه بگذشت از آن خوب چِهر
يكي كودك آمد چو تابنده مِهر
زِ بالا و رنگ و زِ بويا بَرَش
سِكنَدَر همي خواندي مادرش
كه فرّخ همي داشت آن نام را
كه از ناخوشي يافت او كام را

به  هر روی، می‌توان برپایه‌ی این گزارش‌ها پیش‌گزاره‌یی Hypothesis را به بیزش و آزمون کشید که  شاید هنگامی‌که ارتخشرخش سوم چالش خویش را با آتن آغاز نمود؛  فیلیپ دوم پادشاه مقدونیه به آوند هدیه و به نشان پیمان دوستی و وفاداری دوشیزه‌یی از میان دوشیزگان‌دربارش را، که همان  اُلیمپیا  بود، به دربار او فرستاد. چنانکه می‌دانیم؛  این‌گونه ازدواج‌های سیاسی تا سده‌ی نوزدهم میلادی  حتی در دربارهای اروپا نیز به چشم می‌خورد. و این رویداد می‌باید در زمان بستن پیمان  دوستی‌ئی میان ایران و مقدونیه باشد که آریان نیکومدیا Arrian of Nicomedia تاریخ‌نویس یونانی از آن سخن راندست. 

اگرچه اندک زمانی پس از آن، فیلیپ، که بس بلند‌پرواز بود، و شیوه‌ی  زندگیِ بسیار پرشکوه  و پر هزینه‌ئی  همچون دربار ایران را تقلید می‌نمود و افزون بر آن  هزینه‌های نظامی   دست‌درازی‌ها و کشمکش‌های گسترش‌خواهانه  وی  در یونان  خزانه‌اش را  تهی نموده بود  از پرداخت  ساو (مالیات) سالانه‌اَش به ارتخشرخش ناتوان ماند.

 چنین بود که ارتخشرخش که  در جستجوی بهانه‌یی برای  کیفرداد به او بود تا هم اورا وادار به پرداختن  ساو به واپس‌افتاده‌اش  بنماید و هم او راتا به اندازه‌ائی  سستی دهد و از سرکشی  بازدارد، اُلیمپیا  را که اینک باردار شده بود، به بهانه‌ی بوی ناخوش دهانش به دربار فیلیپ بازپس فرستاد.  اُلیمپیا،  پس از بازگشت به دربار فیلیپ، اسکندر را به دنیا آورد و فیلیپ، شاید از بیم ارتخشرخش، او را به فرزندی پذیرفت و زینروی بود که کم و بیش  همه‌ی درباریان مقدونیه می‌دانستند که اسکندر شاهزاده‌یی هم‌خون  با آنان و به سزاوار  ‌legitimate نیست.

  شاید اگر این پیش گزاره   Hypothesis    درست باشد، می‌توان برای بسیاری از پرسشی‌های تاریخ درباره‌ی اسکندر  پاسخی درخور پیدا  نمود.   برای نمون می‌توان دریافت که چرا آتالوس Ἄτταλος ، ازسرداران  مقدونی، به هنگام  جشن ازدواج فیلیپ با خواهرزاده‌اش کلئوپاترا،  اسکندر را شاهزاده‌ئی زنازاده خواند و  یا چرا اسکندر خویشتن را با تبار مادرش شناسایی می‌نمود و سپس خویشتن را از تبار پرسئوس Περσεύς که به باور یونانیان از نیاکان ایرانیان بود می‌خواند و چرا اسکندر به کوروش بزرگ شیفته بود و چرا  به دهنادهای  ایران آن‌همه دل‌بستگی داشت.  می‌توان دریافت که وی به آوند فرزند خوانده‌یی  بیگانه و دوست‌نداشتنی در دربار مقدونیه ،  چرا دچار روان‌پریشی بود   و خویی  تند و خونخوارانه  داشت ،  و کنش‌های شگفت‌آور  و فراز ونشیب‌های رفتاری وی و خشمگینی‌های ناگهانی او که موجب کشتن دوستان وفاداری مانند کلیتوس سیاه Κλεῖτος ὁ μέλας و فیلوتاس Φιλώτας و پدرش پارمنیون Παρμενίων ، اسپهبد وفادارفیلیپ، و  دیگران شد ، و چرا ارستو  پسر خواهرزاده‌ی خود کالیستینز Καλλισθένης  را برای خبرچینی در اردوی او کاشته بود و چرا اسکندر او را کشت.  و تمایل گاه به گاه  اسکندر به خودکشی درخور دریافتن می‌شود. همچنین در می‌یابیم که چرا او به آوند فرزندی رها شده هنوز به خاندان پادشاهی ایران شیفته  بود، چرا وی شهبانو سیسیگام  مادر داریوش سوم  را مادر می‌خواند و چرا سیسیگام به  اسکندر آنچنان دل‌بسته بود که پس از  کشته‌شدن  وی در برابر دیواری خاموش بنشست و  از خوردن هرگونه خوراک خود‌داری نمود تا که درگذشت.  و یا چرا  اسکندر رفتار پادشاهان ایران را در پیش‌گرفت و می‌خواست که سپاهیان مقدونی نیز ریخت و رفتاری ایرانی را  درپیش‌بگیرند  که این موجب شورش و نا خشنودی آنان گشت و  به تباهی جان او  انجامید. اگرچه بسیاری از سرداران او زنان ایرانی را به همسری گرفتند و به راستی دهنادهای ایرانیان  را پذیرفتند.   و چرا  بهنگام کودکی  اسکندر  ارتخشرخش فرستادگانی را برای دیدار او به دربار فیلیپ فرستاد و چرا او به مصر اندرشد تا از کامبیز  پیروی کند و چرا او در توطئه‌ی کشتن "پدرش" فیلیپ  دست‌داشت  و  چرا ارستو، آموزگارش،  که از هواداران برپایی "یونان بزرگ" (پان‌ هلنیست) بود،‌ با فرستادن سمی مهلک به فرجام اسکندر را  هلاک نمود و بسیار دیگر از اینگون پرسش‌ها پاسخ داده می‌شود. 

پس  در خواندن رویدادهای فرمانروایی اسکندر به یاد نگاه داشتن این پیش‌گزاره کمک  بسیار به ریشه‌یابی برآیند آن رویدادها خواهد بود.



ریشه‌های آرمان یونان بزرگ  در پادشاهی فیلیپ مقدونی


پس ازبر فرازایی فیلیپ دوم در یونان، ایزوکراتیس Ἰσοκράτης  درسخنرانی های خود (پَنیگریکوس  Πανηγυρικός)‌به سوگواری از نبردهای ویرانگر دولت-شهرهای یونان با یکدگر، به رزم برانگیزانگی،  آنان را به پیکاری بزرگ  با ایرانیان، که او آنها را بربرها“ می‌خواند،  فرامی‌خوانید. ایزوکراتیس،  با هوداری از اندیشار  وآرمان "یونان بزرگ در  گفتاک  خود برآن بود که تنها نبرد با ایرانیان و به تاراج کشیدن سرزمین پهناور ایران می‌تواند یونانیان را از بیچارگی‌ئی  که در گیرش بودند رهایی دهد  و صلحی پایدار مَر آنان را فراهم آورد.  و پای برین می‌فشارید که جنگیدن یونانیان با یکدگر  برسر چند دانگ زمینِ سترون و بی‌بار ابلهانه است،  آن هم در هنگامی‌که آن همه  دارایی‌های بیکران در ایران چشم به‌راه آنان‌ست تا که به یغما  به چنگ آیند. او در ۳۴۶ پیش از میلاد به فیلیپ دوم چنین اندرز می‌داد:
ἀλλὰ δεῖ τὸν μὴ μόνον ἐπίδειξιν ποιούμενον ἀλλὰ καὶ διαπράξασθαί τι βουλόμενον ἐκείνους τοὺς λόγους ζητεῖν, οἵ τινες τὼ πόλη τούτω πείσουσιν ἰσομοιρῆσαι πρὸς ἀλλήλας καὶ τάς θ᾽ ἡγεμονίας διελέσθαι καὶ τὰς πλεονεξίας ἃς νῦν παρὰ τῶν Ἑλλήνων ἐπιθυμοῦσιν αὑταῖς γίγνεσθαι, ταύτας παρὰ τῶν βαρβάρων ποιήσασθαι.
هنگامی که در پندار خود  به  این پرسش‌ها می‌پردازم،  چنین در می‌یابم که آتن  تنها بدین‌سان می‌تواند به آرامش دست یابد که اگر همه‌ی  دولت-شهرهای بزرگ هلا دشمنی با یک‌دگر را به کنار نهند و پیکارشان را بسوی آسیا بکشانند، و می‌باید بر سر آن باشند که بتوانند از بربرها (ایرانی‌ها) به زور  همان بهره‌هایی را به درکشند که آنان در اینک  از یونانیان درمی‌کشند، و برآنند که کاری درست است. این به راستی راهکاری بود کزین پیش‌تر من در  سخن‌رانی‌های  خویش،  از آن هواداری  نموده‌ام.(...) 

ایزوکراتیس سپس فیلیپ را برمی‌‌انگیزانید که با فرستادن سفیر‌هایی به دولت شهرهای هلا آنان را به هموندی بخواند و اگز دولت‌شهری از هموندی روی برمی‌تافت فیلیپ می‌باید از زور و سپاهش برای وادار نمودن آنها به هموندی بهره می‌گرفت. او در نامه‌اش به فیلیپ می‌نویسد:

 σοὶ δὲ μόνῳ πολλὴν ἐξουσίαν ὑπὸ τῆς τύχης δεδομένην καὶ πρέσβεις πέμπειν πρὸς οὕς τινας ἂν βουληθῇς, καὶ δέχεσθαι παρ᾽ ὧν ἄν σοι δοκῇ, καὶ λέγειν ὅ τι ἂν ἡγῇ συμφέρειν, πρὸς δὲ τούτοις καὶ πλοῦτον καὶ δύναμιν κεκτημένον ὅσην οὐδεὶς τῶν Ἑλλήνων, ἃ μόνα τῶν ὄντων καὶ πείθειν καὶ βιάζεσθαι πέφυκεν: ὧν οἶμαι καὶ τὰ ῥηθησόμενα προσδεήσεσθαι.

  که تنها بر تو ست که دست سرنوشت توان آن داده است که فرستادگانی به سوی هرکس که بخواهی بفرستی و از سوی هرکس که بخواهی فرستادگانی را بپذیری. و هرآنچه را که می پنداری بهین است بگوئی.   و  از سوئی دیگر در میان هلائی‌ها (یونانیان اروپا) تو آنچنان توانائی و نیرومندی‌ئی به‌دست آورده‌ئی، کین  هردو تنها ابزارهای‌ئی در جهان هستند که می‌توانند  برای   "پذیراندن" و "وادارساختن"  به کارگرفته آیند. ومن برین باورم که آ رمانی را که   به تو پیشنهاد می‌کنم   به این‌چنین یاری‌ها  نیازمندند.

 چنین بود که  ایزوکراتیس به فیلیپ پیشنهاد می‌داد که  رهبری هموندی دولت‌شهرهای هلا و پیکار با ایرانیان را بر دوش بگیرد . و  در گفتگو با یونانیان از توانائی خویش برای "پذیراندن"  بهره گیرد،  و در رویارویی   با  ایرانیان نیرومندی  را برای "وادارسازی"  به کارگیرد.  ایزوکراتیس پیش از آن در سخنرانی‌هایش   Πανηγυρικός  پیشنهاد نموده بود که آتن و اسپارت به برابری رهبری هموندی هلا را درساختوستی دوفرمانروایانه dyarchy برعهده بگیرند تا آنچه را که از یکدیگر به زور می‌خواهند بتوانند از ایرانیان بستانند. 


 اگرچه پاره‌هایی  از سروده‌ی  سیمونیدس Σιμωνίδης بر روی پاپیروس  در باره ی نبرد پلاتائه  نشان می‌دهند که آرمان آفند به درون ایران هم‌اکنون  در دهه‌ی ۴۷۰ پیش از میلاد پدیدار شده بود.  مایکل فلوئِر Michael A. Flower  نشان می‌دهد که اندیشه  آفند به آسیا  و درتاختن به شوش در نوشته‌‌های هردوتوس‌، توکیدیدس  ودیگر نویسندگان هلا نیز  به چشم می‌خورد.  به نوشته‌ی هرودوتوس  هنگامی کلئومِنس  Κλεομένης همپادشاه اسپارت به  اندرتاخت به ایران برانگیخته می‌شد  به او گفته می‌شد که مردم ایران  بیش از همه‌ مردمان  دیگر باهم ، دارای   زر و  سیم و مس  و پارچه‌ها‌ی ترمه و  ستوران باربر و برده هستند.   و بنابر این از این‌آفند سودی بسیار می‌توان به چشم‌داشت.


فیلیپ،  در ۳۴۰ پیش از میلاد اسکند را  شاهزاده‌ی تاج‌دار  خویش، خواند، وارستو را به آموزگاری او برگمارید، برگزیدن او به جانشینی به این خاطر بود که به ساختوست فرمانروایی خویش در مقدونیه استواری دهد. و برگزیدن ارستو به این امید بود که  او با اندیشار متعصبانه‌ی "یونان بزرگش"  پندار آن نوجوان خام را سرشار از آن آرمان نماید و ایران‌شیفتگی او را درمان نماید.  اندیشارهای ارستو را می توان به روشنی در کتاب سیاست‌اَش(پولیتیکا  Πολιτικά)  یافت. 

ارستو برده‌ها را  از ابزارهای مورد نیاز برای تولید‌می‌دانست  که  برده‌دار  با بهره‌گیری از آنها می‌توانست به شیوه‌ی زندگی خویش دنباله  دهد. به باور او برده‌داری در  بنیان  زیر ساخت شهر (پولیس πόλις)  جای دارد.  در نگرش او شهر انجمنی (کوینونیا κοινωνία) ست که از پیوندهای  شهروندی πολίτας  میان شهروندان  πολίτης پدیدار آمده‌ست. آدمی تنها هنگامی "انسان" می‌شود که دراین پیوندهای شهروندی باهمه‌ی هستی خود درگیر ‌شود.  در سامانه‌ی گیته‌ئیک  (طبیعت) جهان  برخی از مردمان  در سرشت و نهاد خویش  فرمان‌بر و  برده  و برخی دیگر در سرشت فرمانروا و برده دار می‌باشند ؛ و بنابراین به باور او  این  به دادور‌ی و داد نیست  که  با  جنگ، یا به ‌شیوه‌هايی دیگر، کسانی که  در سرشت  برده نیستند  را به بردگی  کشانید.  وگرچه سزاواری به فرمانروایی از همه‌سو  باره‌ئی ارثی است ،  بردگی تنها  هنگامی دادورانه و به داد است که  فرمانرواییِ  برده دار بر برده  برای هر دو سوی این داد و ستد  سودمند باشد.   او می‌نویسد:
 ὅτι μὲν τοίνυν εἰσὶ φύσει τινὲς οἱ μὲν ἐλεύθεροι οἱ δὲ δοῦλοι, φανερόν, οἷς καὶ συμφέρει τὸ δουλεύειν καὶ δίκαιόν ἐστιν. ὅτι δὲ καὶ οἱ τἀναντία φάσκοντες τρόπον τινὰ λέγουσιν ὀρθῶς, οὐ χαλεπὸν ἰδεῖν. διχῶς γὰρ λέγεται τὸ δουλεύειν  καὶ ὁ δοῦλος. ἔστι γάρ τις καὶ κατὰ νόμον δοῦλος καὶ δουλεύων: ὁ γὰρ νόμος ὁμολογία τίς ἐστιν ἐν ᾧ τὰ κατὰ πόλεμον κρατούμενα τῶν κρατούντων εἶναί φασιν. τοῦτο δὴ τὸ δίκαιον πολλοὶ τῶν ἐν τοῖς νόμοις ὥσπερ ῥήτορα γράφονται παρανόμων, ὡς δεινὸν ὂν εἰ τοῦ βιάσασθαι δυναμένου  καὶ κατὰ δύναμιν κρείττονος ἔσται δοῦλον καὶ ἀρχόμενον τὸ βιασθέν. καὶ τοῖς μὲν οὕτως δοκεῖ τοῖς δ᾽ ἐκείνως, καὶ τῶν σοφῶν. αἴτιον δὲ ταύτης τῆς ἀμφισβητήσεως, καὶ ὃ ποιεῖ τοὺς λόγους ἐπαλλάττειν, ὅτι τρόπον τινὰ ἀρετὴ τυγχάνουσα χορηγίας καὶ βιάζεσθαι δύναται μάλιστα, καὶ  ἔστιν ἀεὶ τὸ κρατοῦν ἐν ὑπεροχῇ ἀγαθοῦ τινος, ὥστε δοκεῖν μὴ ἄνευ ἀρετῆς εἶναι τὴν βίαν, ἀλλὰ περὶ τοῦ δικαίου μόνον εἶναι τὴν ἀμφισβήτησιν (διὰ γὰρ τοῦτο τοῖς μὲν ἄνοια δοκεῖν τὸ δίκαιον εἶναι, τοῖς δ᾽ αὐτὸ τοῦτο δίκαιον, τὸ τὸν κρείττονα ἄρχειν): ἐπεὶ διαστάντων γε χωρὶς τούτων τῶν λόγων.
بنابراین روشن است که برخی از مردمان در نهاد  آزاد  هستند  و  برخی دیگر در  سرشت برده  می‌باشند، و از برای اینان بردگی  نهادی  بابهره و  دادورانه است.  اگرچه این دشوار نیست که  دریابیم که کسانی که دیدی بر واژ  دارند  نیز به  گونه‌ئی  درست می‌گویند.  راستی این است که شناسه‌های 'برده داری' و 'برده'  ناروشن و مه‌آلود می‌باشند. زیرا  نمونه‌هائی  مانند  کسانی به آوند برده یا در بردگی برپایه‌ی  وندیداد (قانون) ، نیز هستند، زیرا که  وندیداد گونه‌ئی پذیرش ست که می‌گوید آن چیزهایی که   با پیروزی در جنگ به چنگ ‌آمده‌اند  از ‌آن  پیروزمندان ست.  چنین‌است که به همان‌سان که دولتمردی برای رفتاری برواژ با قانون اساسی  به زیر بازپرسی می‌شود   بسیاری از دادوران  نیز این حق نهادین را به زیر پرسش می‌گیرند، و می‌گویند این ددمنشانه‌ست که اگر کسی به اندازه‌ئی بسنده  نیرومند، با به‌کاربردن زور  و نیروئی برتر، زیردستی را به بردگی و فرمانبرداری وادار نماید. و در میان فرهیختگان نیز  برخی این نگرش را می‌پذیرند و برخی نگرش دیگر را.  اما برائی (دلیل)  این چالش و آنچه که مایه‌ی آن می‌شود که این نگرش‌ها هم‌سازگار شوند این‌ست که هنگامی‌که ارته ‌(فضیلت)  نیروی بیشتری را برای به چنگ‌گرفتن به کار‌ می‌گیرد این برآیندی نیکوست. زیرا چنین پنداشته شده که نیرومندی  نمی‌تواند از نیکوئی تهی‌باشد و بنابراین چالش در باره‌ی   دادورانه بودن  است (زیرا یک‌سوی چالش نیک‌خواهی را  معیار داوری می‌گیرد و سوی دیگر نیرومندی را )  اگر که این دونگرش ازهم جدا  بگیریم.  

 

ارستو به اسکندر چنین آموزش می‌داد که آنها که سرشت بردگی دارند از توان خردورزی و فرزانگی به دورند، او از سروده‌ی یوری‌پیدیس  Εὐριπίδης   "ایفیگینیا در آئولیدی" Ἰφιγένεια ἐν Αὐλίδι گواه می‌آورد که در آن ایفی‌گینیا به مادرش کلیتیمنیسترا  Κλυταιμνήστρα می گفت:

βαρβάρων δ᾽ Ἕλληνας ἄρχειν εἰκός, ἀλλ᾽ οὐ βαρβάρους, 
μῆτερ, Ἑλλήνων: τὸ μὲν γὰρ δοῦλον, οἳ δ᾽ ἐλεύθεροι.

و  ، مادر ، این رواست که هلائی‌ها  می‌باید بر بربرها  فرمان‌ برانند ، اما نه بربرها برهلائی‌ها/  آنها  بردگانند  ، و حال‌ آنکه اینان آزادگانند.


 ایرانیان به باور ارستو  چون سرشت بردگی دارند نمی‌توانند از آزادی خویش به درستی بهره‌‌‌‌ گیرند. چنین است که نژاد یونانی  که هم دلاورست و هم هوشمند؛ می‌باید برده‌دار باشد  وزین روست که همچنان آزاد مانده ست و  دارای بهترین گونه‌ی فرمانروائی است.  و زینروست  که  توان فرمانروایی بر  ایرانیان را دارد. اما ایرانیان از این توانائی  برخوردار نیستند، و پس می‌باید برده باشند. ارستو در پولیتیکیا می‌نویسد:

  ἐν δὲ τοῖς βαρβάροις τὸ θῆλυ καὶ τὸ δοῦλον τὴν αὐτὴν ἔχει τάξιναἴτιον δ᾽ ὅτι τὸ φύσει ἄρχον οὐκ ἔχουσινἀλλὰ γίνεται  κοινωνία αὐτῶν δούλης καὶ δούλουδιό φασιν οἱ ποιηταὶ

βαρβάρων δ᾽ Ἕλληνας ἄρχειν εἰκός,”

ὡς ταὐτὸ φύσει βάρβαρον καὶ δοῦλον ὄνἐκ μὲν οὖν τούτων [10] τῶν δύο κοινωνιῶν οἰκία πρώτηκαὶ ὀρθῶς Ἡσίοδος εἶπε ποιήσας

οἶκον μὲν πρώτιστα γυναῖκά τε βοῦν τ᾽ ἀροτῆρα:”

 γὰρ βοῦς ἀντ᾽ οἰκέτου τοῖς πένησίν ἐστιν μὲν οὖν εἰς πᾶσαν ἡμέραν συνεστηκυῖα κοινωνία κατὰ φύσιν οἶκός ἐστινοὓς Χαρώνδας μὲν καλεῖ ὁμοσιπύουςἘπιμενίδης 
اما در میان  ایرانی‌ها  زن و برده  در رده‌یی  هم‌سان هستند . و  این به  این برای   است که  ایرانی‌ها هیچ  رده‌ئی از  فرمانروایان نهادین ندارند ،  ورا که  برای آنها  هموندی خانوادگی  هموندی  برده‌ی زن و برده‌ی مرد است.  چنین است که سروده‌سرایان می‌گویند: 
"شایسته ست که یونانی‌ها بر ایرانی‌ها فرمان برانند،" -
 و  از این‌ سروده  چنین بر می‌آید که  ایرانی‌ها و برده‌ها  سرشتی هم‌سان دارند.  واز هموندی این دو است   که  خانواده‌شان  پدید می‌آید ، و هزیود درست می‌گفت  هنگامی   که نوشت: 
"نخست و پیش از  هرچیز  خانه‌ئی و زنی و ورزائی برای شخم زدن"‌ 
زیرا گاو برای بی‌نوایان به جای خدمتکارخدمت می کند

از برداشت ارستو از سروده‌‌ی هزیود می‌توان تا اندازه‌ئی به سرشت نابکار ارستو پی‌برد. زیرا هزیود در سروده‌ی خود به اندرزهای زئوس به پرسز Πέρσης پسر کریوس Κρεῖος ایزد ویرانی که از برای نامش به‌ پارس‌ها پیوند داده می‌شد می‌سرائید، که زئوس به او اندرز می‌داد که چگونه به کشت و کار بپردازد.   

 آرمان ارستو این بود که دولت‌شهرهای یونان قانون‌های اساسی  از هم جدای خود را به کنار نهند و همگی در زیر یک قانون اساسی باهم یگانه  شوند، و پس از چنین یگانگی برهمه‌ی جهان آن روزگار، و به ويژه بر ایران، فرمان برانند. این او بود که می‌کوشید به اسکندر این باور را تلقین نماید که   شهرهای مختلف یونان می‌توانند در زیر یک قانون اساسی و با داشتنِ آرمانِی مشترک برای نبرد با  شاهنشاهی ایران، جنگ‌ها و دشواری‌های اقتصادی دائمی‌شان را چاره کنند. جزوه‌های درسی ارستو، که برای تدریس به اسکندر فراهم شده بود، نشان می‌دهند که به باور  او برای یگانگی یونان، آنچنان که بتواند بر همه دیگران فرمانروایی نماید، آن کشور می‌بایست  از سازمان‌دهی پر هنایش و کارآمد ایرانیان  پیروی نماید. زیرا که این ساختار به پادشاه ایران امکان می‌داد تا با دورترین نقاط کشورش  در یک روز رسانه‌گری نماید.   متنی  که او در جزوه‌ی درسی کیهان‌شناسی‌اَش  برای اسکندر نوشت چنین بود:
 شکوهمندی  کامبیز و خشایار و داریوش در  اندازه‌یی بزرگ ازپیش برنامه‌ریزی شده بود و تا به بلندی‌های والایی  و گران‌ارجی می‌رسید. گفته می‌شود که شاه خودش در شوش یا اکباتان می‌زیست. و در کاخ‌های شگرف‌اَش، در پس دیوارهایی  تابنده از پرتو زر و سیم و عاج  از هرسو ، و دنباله‌ئی از دروازه‌ها و برج‌های دروازه‌یی که  به چند هزار گام از هم  جدا بودند و  با درهای برنزی ودیوارهای بلند سخت‌ساخته‌شده،  از چشم همگان پنهان بود . 
در برون از این دیوارها مهتران و بزرگان والا و مهین ، در رده‌هاشان در پیرامون پادشاه بودند؛ تنی چند  به آوند نگهبانان  گارد   و هم‌باشان  با خود پادشاه‌اَند، و تنی چند دیگر، نگهبانان  دیوارهای بیرونی‌اَند،  و این‌ها را  گارد و نگهبانان- شنفت‌تاران می‌خوانند تا که خود پادشاه، که دهاگ و خدایگان خوانده می‌شود، بتواند همه چیز را ببیند و همه چیز را بشنود.  جدا از اینها آنها هستند که به گردآوری‌ مالیات گمارده شده‌اند، یا  فرمانده‌هان نبردند و یا سرکردگان شکار ، و یا آنها که ارمغان‌های آمده به شاه را دریافت می‌دارند،  و یا دیگران که هرکدام گمارشی ویژه را  به فراخور بایستگی‌هاشان می‌رانند.  
همه‌ی  شاهنشاهی آسیا، که از غرب  محدود به هلسپونت و از شرق محدود به رود ایندوس است  به ملت‌هایی  بخش شده‌اند که هرکدام‌شان در زیر فرماندهی اسپهبدان، ساتراپ‌ها و شاهان دست نشانده‌اند، که همگی بندگان  شاهنشاه‌اند با درباریان و پاسداران و پیام رسانان و افسران- آگهی‌رسان. 
و  این آرایش ، به‌ویژه ساخت‌وست پیام‌رسانی، در فروزشگاه‌ها‌ی آتش  چنان به‌سامانه ست،  که برای رساندن پیامی از دوردست‌ترین  مرزهای  شاهنشاهی تا  شوش و اکباتان، همیشه  آماده‌ی پرتوافکنی  پیاپی و بدنبال هم  هستند و چنین ست که پادشاه  از همه‌ی رویدادهای آسیا  در همان روز  آگاه می‌شود.

ارستو

فیلیپ پس از پیروزی درهم شکننده‌اش بر آتن و  هموندان‌اَش در  خرونیا Χαιρώνεια (کائرونیا Chaeronea‌)I، در  ۳۳۸ پیش از میلاد به بهره‌برداری از تبلیغات گسترده و بس حساب شده‌ئی بر پایه‌ی آرمان  "یونان بزرگ" panhellenic بپرداخت  و  پیمان داد که نبرد کین‌خواهانه‌ئی را  با ایران به تلافی نبردهای داریوش و خشایارشاه  آغاز خواهد نمود. یک‌سال پس از آن ، در ۳۳۷ پیش از میلاد،  او نمایندگانِ همه‌ی دولت‌های یونان  را به نشستی برای رایزنی  فراخواند، و این آغاز  هموند‌یِ کورینث Corinth بود، که دولت‌های شرکت‌کننده  در این هموندی موظف بودند که، به  محض تقاضای ستاد هموندی،   به نسبت میزان رأی‌هایشان و شمار نمایندگان‌شان در نشست، سپاهی و رزمناو به دولت فرازمند (ئیگمون  ἡγεμών) یونان فراهم آورند.  آن  رایزن‌گاه  بنابر پیشنهاد فیلیپ بی‌درنگ به ایران آگهداد جنگ داد و  وی را به آوند رهبرفرمانروا (استراتگوس آوتوکراتو στρατηγός αὐτοκράτωρ) و  فرمانده‌ی بزرگ ارتشتاران  نیروهای یونان برگزید.
وابستگان نزدیک به ارستو، مانند اِرمیاس Ἑρμίας (هرمیاس Hermias) و کالیستِنِیس Καλλισθένης  (کالیسثنز Callisthenes)، که راهبردهای اندیشار پان‌هلنیستی او را در یونان گسترش می‌دادند در دربار فیلیپ بس هنایش‌گذار  و پرتوان بودند. گرچه آنها از این باره آگاه بودند که باهمه‌ی اینکه اندیشار "یونان بزرگ" برای یونانیان بس دل‌انگیز می‌نماید اما  به‌راستیک، با در دید گرفتن تبارگرایی  و جدایی‌خواهی شهرهای یونان و دشمنی‌های‌شان باهم، به کارگیری آن اندیشار کاری ساده و آسان نخواهد می‌بود.

 
 حتی هرودوتوس  در  آرزوی برپایی یونان بزرگ  از گفتگوی  خشایار شاه و اسپهبدش مَاردن* بهره می‌گیرد تا از ستیزه جویی یونانیان  با یکدگر خرده‌گیری نماید:
و با این همه ، به من گفته شده ست که این یونانی‌ها  با بلاهت ویک‌دندگی،   به احمقانه‌ترین شیوه،  به جنگیدن با یکدگر معتادند . چونکه تا جنگی آگهداد می‌شود، آنها به  جستجو برای یافتن هموارترین و زیباترین میدان‌ها درسرزمین‌شان می‌پردازند،   و در آنجا گرد هم می‌آیند و با هم می‌جنگند. و در سرانجام حتی پیروزمندان جنگ نیز با تلفات زیاد به خانه‌هاشان بر می‌گردند و من از شکست‌خورده‌ها دیگر هیچ نمی‌گویم، چون آنها مطمئناً به همگی درهم می‌شکنند.  ، چون همه‌شان به یک‌زبان سخن می‌گویند، باید بتوانند به‌سوی یکدیگر جارچی و پیام‌آوری  بفرستند؛ و درگیری‌هاشان را به گونه‌یی دیگر، به شیوه‌ئی  به جز جنگ ، چاره نمایند. و یا  در بدترین صورت ، اگر آنها واقعاً باید با یکدگر بجنگند، حداقل باید خود را تا آنجا که می توانند نیرومند کنند و بعد به پیکار درگیر شوند. :

 و البته امید برپایی یونانی بزرگ حتی  برای سخنرانان سیاستمداری در آتن،  مانند دِمونسثنِز  Δημοσθένης,  که فیلیپ مقدونیه را تهدیدی برای یونان در شمار می‌آوردند، هنوز   آرمانی شگرف بود و چنین بود که آنها پافشاری می‌نمودند که این  آتن  و نه مقدونیه ست که می‌باید  در نقشی دهنادین    رهبری "یونان بزرگ" را برعهده گیرد. دِمونستِنِز در یک سخنرانی خود  می‌گفت: 

من برآنم که آرتخشرخش دشمن همگانی همه‌ی ما یونانیان ست. و با این همه بر پایه‌ی این دیدگاه بر شما  پافشاری نمی‌ورزم که به تنهایی و بدون داشتن پشتیبانی به پیکار با او برخیزید. چرا که من  درمیان  شهرهای یونان هیچ دوستیِ همگانی یا دو‌سویه‌‌ئی را نمی‌بینم. و حتی برخی ازین شهرها به پادشاه ایران بیشتر باور دارند تا به هم نژادان یونانی خویش. هنگامیکه بَروَندهایی اینچنین به‌چشم پدیدارند  ، به باورِ من، منافع شما وادار می‌دارد که  تنها می‌‌باید به هنگامی جنگ را آغاز نمائید که  بهانه‌يی بجا و دادورانه  داشته باشید و خود را از همه سو برای همه‌چیز آماده کرده باشید  و این می‌باید بنیانی برای  همه‌ی کارکرد‌های شما باشد.

 

 از سویی دیگر آتن و دیگر دولت‌شهرهای هلا مقدونیائی هارا از تبار هلا نمی‌شناختند و  آنها را نیز مانند ایرانی‌ها بربر می‌خواندند. چرا که حتی زبان آنها زبانی دیگر بود، برای نمون دموسثنز در سخنرانی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ئی  به درشتی به فیلیپ دوم درتازیده بود و  نه او را به آوند یونانی می‌پذ‌یرفت  و یا کسی که کوچکترین پیوند و بستگی با یونان داشته باشد. او گفته بود:
 εἰ δέ γε δοῦλος ἢ ὑποβολιμαῖος τὰ μὴ προσήκοντ᾽ ἀπώλλυε καὶ ἐλυμαίνετο, Ἡράκλεις ὅσῳ μᾶλλον δεινὸν καὶ ὀργῆς ἄξιον πάντες ἂν ἔφησαν εἶναι. ἀλλ᾽ οὐχ ὑπὲρ Φιλίππου καὶ ὧν ἐκεῖνος πράττει νῦν, οὐχ οὕτως ἔχουσιν, οὐ μόνον οὐχ Ἕλληνος ὄντος οὐδὲ προσήκοντος οὐδὲν τοῖς Ἕλλησιν, ἀλλ᾽ οὐδὲ βαρβάρου ἐντεῦθεν ὅθεν καλὸν εἰπεῖν, ἀλλ᾽ ὀλέθρου Μακεδόνος, ὅθεν οὐδ᾽ ἀνδράποδον σπουδαῖον οὐδὲν ἦν πρότερον πρίασθαι.
خدای من! اگر  برد‌ه‌ئي یا زنازاده‌ئی کودن  به نادرستی آن‌همه نابود‌ی و  ویرانی را مانند او به بار می‌آورد، با چه  درشت‌گوئی‌های دیوآسا  و ناسزاهای تند که  روبرو نمی‌شد! با این همه آنها هیچ گونه ناخرسندی  در باره‌ی فیلیپ و رفتار کنونی  او نشان نمی‌دهند، با این که  او نه تنها به هیچ‌روی  یونانی نیست ، و نه به یونانیان بستگی دارد ،  که بل حتی  یک بربر از هرکجا که بتوان   به آزرم از او نام برد نیز نیست‌، که بل  پلید‌سرشتی آفت‌زا  از مقدونیه است ، که حتی نمی‌توان از آنجا برده‌ئی  به درد‌بخور  را خرید!   

دمونسثنز برآن بود که با تکیه به یاری ارتخشرخش سوم آتن می‌تواند نیروی فیلیپ را شکست دهد به گفته‌ی او ساتراپ ساردیس هم‌اکنون توانسته بود فیلیپ را از گرداگردبست پرینتوس  بازبدارد و  می‌گفت، اگر فیلیپ به ماجراجوئی‌هایش در بیزانتیوم ادامه دهد: 
οὐ μόνον αὐτοὶ προθύμως συμπολεμήσουσιν, ἀλλὰ καὶ βασιλέα Περσῶν χρήματα χορηγεῖν ἡμῖν προτρέψονται, ὃς τοσοῦτον μὲν κέκτηται πλοῦτον ὅσον οὐδ᾽ οἱ λοιποὶ πάντες, τηλικαύτην δ᾽ ἔχει ῥώμην πρὸς τὰς ἐνθάδε πράξεις ὥστε καὶ πρότερον, ἡνίκα Λακεδαιμονίοις ἐπολεμοῦμεν, ὁποτέροις πρόσθοιτο, τούτους ἐποίει κρατεῖν τῶν ἑτέρων, καὶ νῦν μεθ᾽ ἡμῶν γενόμενος ῥᾳδίως καταπολεμήσει τὴν Φιλίππου δύναμιν.

اما آنها پادشاه ایران را  برمی‌انگیزانند تا به ما یارانه فراهم نماید و او از همه‌ی همگان با هم  داراتر است و نیروی پادرمیانی وی در یونان به آن اندازه است که در جنگ‌های پیشین ما با اسپارت،  او به هر سويی که پیوست ، پیروزی آن سو  بی ‌برو برگرد  بود. و  چنین ست ، که  اگر اکنون او  سوی ما را  بگیرد،  ما به آسانی   نیروی فیلیپ را خرد خواهد کرد.


باهوده‌است که گفته شود که دموسثنز از  دولت‌مردان مزدبگیر ارتخشرخش سوم در آتن بود و  دیودوروس با اشاره  به این‌که دموسثنز به‌گونه‌ئی رفتار می‌نمود که مایه‌ی خرسندی پادشاه ایران باشد می‌نوشت :
πολλὰ γὰρ χρήματά φασιν αὐτὸν εἰληφέναι παρὰ Περσῶν, ἵνα πολιτεύηται κατὰ Μακεδόνων: περὶ ὧν καὶ τὸν Αἰσχίνην φασὶν ὀνειδίζοντα τῷ Δημοσθένει κατά τινα λόγον τὴν δωροδοκίαν εἰπεῖν,“νῦν μέντοι τὴν δαπάνην ἐπικέκλυκεν αὐτοῦ τὸ βασιλικὸν χρυσίον. ἔσται δὲ οὐδὲ τοῦθ᾽ ἱκανόν: οὐδεὶς γὰρ πώποτε πλοῦτος τρόπου πονηροῦ περιεγένετο. 
به گونه‌ئی همگانی  باور بر این بود که وی در برابر تلاشش برای  پائیدن مقدونی‌ها  مزدهای هنگفتی از آن دربار دریافت کرده است و  به راستی‌گفته می‌شود که آیسخینس در  یکی از سخنرانی‌‌های‌اَش  به این  باره اشاره کرده است  هنگامی که  او به  گوشه وکنایه به دموستثز طعنه می‌زد که: "در  اینک  ، درست است که زر پادشاه ولخرجی  او را سیراب کرده است ، اما حتی این نیز او را خرسند نخواهد داشت. زیرا هیچ‌ دارائی‌ئی برای کسی  آزمند بس نبوده است." 
و این درست است که آیسخینس سیاستمدار آتنی که نخست آتنی‌‌ها را به دشمنی بر فیلیپ برمی‌انگیزاند و پس از چندی آنها را به‌دوستی با او فرامی‌خواند  در سخنرانی خود در دشمنی با ایران در باره ‌دموسثنز گفته بود که او از سیاست بازی بدون نشان‌دادن هیچ بازدهی سودی فراوان برده ست:
νῦν μέντοι τὸ βασιλικὸν χρυσίον ἐπικέκλυκε τὴν δαπάνην αὐτοῦ, ἔσται δ᾽ οὐδὲ τοῦθ᾽ ἱκανόν: οὐδεὶς γὰρ πώποτε πλοῦτος τρόπου πονηροῦ περιεγένετο. καὶ τὸ κεφάλαιον, τὸν βίον οὐκ ἐκ τῶν ἰδίων προσόδων πορίζεται, ἀλλ᾽ ἐκ τῶν ὑμετέρων κινδύνων.  
راستی این است که زر ایران هم اکنون  به‌کار ولخرجی‌های او رفته است ، اما حتی این نیز برای وی بس نخواهد بود ، زیرا هنوز هیچ  اندازه از دارائی نتوانسته  آزمندی  یک  تبه‌کار  را سیراب کند. و به  کوتاه سخن، او خواسته‌های خود را نه از سوی درآمد شخصی  که بل  با به خطر افکندن  شما برآورده می کند.
چنین‌است که اینک  شماری از تاریخ‌دانان این روزگار مانند   بریانت Briant  توانمندی مالی این  نیروی سهمگین ایران را دریافته‌اند. او می‌نویسد   از ۴۱۲ پیش از میلاد: 
همه‌ی شهرهای مهم  یونان بر یکدگر سبقت می‌جستند تا از رایانه‌های مالی و پشتیبانی سیاسی ایران برخوردار شوند. و هیچ‌کدام دلیلی نداشتند که از تجاوزگری ایران در هراس باشند. پادشاهان ایران از مرزهای شاهنشاهی fines imperii خویش، همانند رُمِ پس از مرگ اگوستوس؛  خشنود بودند و بر این آماج بودند که فرمان خویش را بر آسیا و‌ مصر روا بدارند، و بسیار خواستار آن بودند که تنش‌های درونی میان شهرهای یونان را در زیر آوند "آزادی و خود مختاری  همه‌ی شهرها چه بزرگ و چه کوچک" گسترش دهند. اگرچه اندیشار  یک اختلاف طبیعی میان  یونانی‌ها و بربرها به آسانی می‌تواند به گزافه‌گوئی بگراید زیرا که برای یونانی‌های سده‌ی چهارم پیش از میلاد، حتی برای ایزوکراتیس، این  تنها ایرانیان نبودند که  بربر دیده می‌شدند مقدونیه‌ئی‌ها هم بربر بودند. (...) واین آنها بودند، نه ایرانی‌ها، که آزادی یونان را تهدید می‌نمودند.


به هر روی چنین بود که در ۳۳۷ پیش از میلاد پس از اینکه کارگزاران فیلیپ در شوش؛ ارته بازو، منتور وبغای ارتخشرخش سوم را به زهر کشتند، فیلیپ  به آوند فرمانروای هموندی کورینث به ایران‌ آگهداد جنگ داد.  هرچند او  به زودی در توطئه‌یی به همدستی پسرش اسکندر و همسرش اًلیمپیا کشته شد. 


 درگیری‌های فیلیپ و اسکندر و چالش جانشینی

 در چنین حال و هوایی بود که  آینده‌ی اسکندر به آوند جانشین فیلیپ،  در فاصله زمانی میان درگیرشدن خانواده‌ی فیلیپ در  درگیری سرشار از تنش برای جانشینی  و  رویداد  کشته‌شدن او،  به خطر افتاده بود. این  کشمکش  خانوادگیِ  سرشار از دشمنی با  پدیداری اینکه فیلیپ بر سر آن‌ست که برای ششمین بار همسری دیگر بگیرد، آغاز شده بود.  این بار فیلیپ می‌خواست تا با برادر‌زاده‌ی  سپهبد کارآزموده‌اش آتالوس، که دوشیزه‌یی بنام کلُئوپاترا بود، همسری نماید. 

 هنگامی‌که فیلیپ از مادراسکندر، الیمپیا ، جدا شد  و او را  چگال (متهم) به داشتن پیوندی ناشایست نمود این بحران ژرف‌تر شد. تا بدان‌ هنگام هیچ‌کس گمان نمی‌برد که  جایگاه اسکندر به آوند شاهزاده‌ی تاجدار و نخستین فرزند شاه   می‌تواند به زیر پرسش گرفته شود. ولی رویدادهایی پیاپی به تندی این روال دگرگونی دادند و به ویژه هنگامی‌که خود  فیلیپ به  گفتگوهائی درگوشی دامن می‌زد که اسکندر شاهزاده‌ئی نا سزاوار است. واین شگفت‌آورست که چرا تاریخ‌نویسان  در این باره نمی‌پرسند که بر چه پایه‌یی و چرا فیلیپ چنین داوشی می‌نمود.

 و رویدادهای این دوران در خور نگرشی موشکافانه  است زیرا پژوهش این رویداد‌ها،  که اسکندر و مادرش را به همدستی در کشتن فیلیپ برانگیخت، به ریشه‌یابی علت‌ها و هدف‌های جنگ تبلیغاتی اسکندر در نبردش با ایران کمک می‌نماید و همچنین پرتوی بر این معما می‌افکند که چرا اسکندر به هر نماد ایرانی  دل‌بستگی بسیار داشت.


کشته شدن فیلیپ مقدونیه در جشن ازدواج دخترش با برادر همسرش الیمپیا ، الکساندر پادشاه اِپیروس
به افسردگی می‌باید گفت بسیاری از  تاریخ‌نویسان که در سال‌های نوجوانی  باآشنایی به اسکندر شیفته‌ی شخصیت این رزمنده‌ی جهانگیر شده بودند  واز او برای خود قهرمانی ساخته بودند هرگز نتوانسته‌اند در پژوهش‌های‌شان خویشتن را از این دام دلبستگی رها کنند و رویدادهای دوران اورا بدون سویگیری به بیزش و بررسی بگیرند. به همانسان که ارنست بادیَن ‌Ernest Badian  قهرمان‌پردازی تاریخ‌نویسان غربی را از اسکندر به خرده می‌گیرد و می‌نویسد:
این روال پاره‌ئی از برداشت همگانی در باره‌ی اسکندربزرگ است که ویلیام تارن William Tarn (نویسنده "اسکندر بزرگ") برجسته‌ترین نماینده‌ی آنست (اگرچه به هیچ‌وجه او تنها نمون برای این روندار نیست) این برداشت نه تنها پژوهش و بررسی دوران فرمانروایی اسکندر را ازدیدگاه تاریخ سیاسی ناممکن ساخته است، که بل به  دست‌کم  آنرا (برای بسیاری از پژوهش‌گران)  حتی تصورناکردنی نموده است (...) ولی این پیشه‌ی یک تاریخ‌دان نیست که یک رهبر کامروای ‌ارتش را در هاله‌ئی از شیفتگی آرمان‌خواهانه نشان دهد و نیز همچنین  اگر که  تاریخ‌نویسی این هاله را بزداید  ناسزائی به مقدسات نخواهد بود . کمبود و ناچیزی منابع به اندازه‌ی کافی بیزش و پژوهش جدی را با دشواری روبرو می‌نماید. به هر روی اگر پرسش‌هایی درست پرسیده شوند آغاز به پدیداری پاسخ‌هایی می‌کنند و این دلیل آن‌ست که ما برخی از پرسش‌های ‌آزرده کننده را می‌پرسیم با این امید که پرتوی از روشنی را بر پویایی رویدادهای تاریخی این دوران بی‌افکنیم.

چنین ست که ما  نیز  این پژوهش  را با  پرسش‌هایی از جشن  همسری فیلیپ و همسر ششم‌اَش کلُئوپاترا آغاز می‌کنیم. زیرا که اسکندر خود در میانه‌ی میهمانان بود. در اینجا بود که ژنرال اتالوس Attalus، عموی عروس، جام خویش را به شادباش بلند نمود با  این آرزو که از این همسری "جانشینی  سزاوار برای تخت پادشاهی" زاده شود.  و در همان دم اسکندرِ خشمگینانه  دشنه از نیام برکشید وبسوی او جهید، که چرا اورا زنازاده خوانده است. پلوتارخ می‌نویسد:
 ἐκφανεστάτην δὲ Ἄτταλος παρέσχεν ἐν τοῖς Κλεοπάτρας γάμοις, ἣν ὁ Φίλιππος ἠγάγετο παρθένον, ἐρασθεὶς παρ᾽ ἡλικίαν τῆς κόρης, θεῖος γὰρ ὢν αὐτῆς ὁ Ἄτταλος ἐν τῷ πότῳ μεθύων παρεκάλει τοὺς Μακεδόνας αἰτεῖσθαι παρὰ θεῶν γνήσιον ἐκ Φιλίππου καὶ Κλεοπάτρας γενέσθαι διάδοχον τῆς βασιλείας, ἐπὶ τούτῳ παροξυνθεὶς ὁ Ἀλέξανδρος καὶ εἰπών, ‘ἡμεῖς δὲ σοι, κακὴ κεφαλὴ, νόθοι δοκοῦμεν;’

آشکارترین درگیری به هنگام عروسی کلئوپاترا  از سوی آتالوس برپاشد، دوشیزه‌ئی که فیلیپ،  در سنی که دیگر از او گذشته بود، عاشقش شده بود  و بر سر آن بود که وی را به همسری بگیرد.   اینک آتالوس، که عموی دختر بود   در  نوبت  خود به گفتن شادباش  با  پیاله‌ی می،   از مقدونی‌ها خواست تا از  ایزدان به نیایش  بخواهند که از فیلیپ و کلئوپاترا  جانشینی سزاوار برای پادشاهی  زاده شود در این هنگام الكساندر آزرده شد  و با این  سخنان: " پس من چه؟  فرومایه‌ی پلید! آیا مرا  یک  زنازاده می‌خوانی؟"  و پیاله‌ئی را به سوی او پرتاب نمود. 


 فیلیپ که در این هنگام به کلی مست بود  شمشیر برکشید و بسوی پسرش حمله برد، اما پایش به چیزی گیر کرد و به رو بر زمین افتاد و اسکندر با دیدن این صحنه نیشخندی خشمگین بر لب آورد  و در حالی‌که از تالار جشن بیرون می‌شد گفت "‌به  این مرد بنگرید که می‌خواهد از اروپا به آسیا فراتازد اما حتی  توان گذرکرد از کرسی‌ئی به کرسی دیگر را ندارد!"    آیا به‌راستی این کشمکش شگفت‌انگیز   میان  الکساندر و فیلیپ یک درگیری ‌ساده بود. و چرا آتالوس به تلویح و کنایه او را  شاهزاده‌ئی نا‌سزاوار   می‌خواند؟

به هرروی  پس از این کشمکش بود که مادر اسکندر،  اُلیمپیا به دربار برادرش، الکساندر یکم، پادشاه اِپیروس Ἤπειρος پناهنده شد و  اسکندر  خود به اِلیریا Ἰλλυρία گریخت. و آنها در تبعید ماندند تا که دِماراتوس Δημάρατος میانجیگری نمود و اسکندر به مقدونیه بازگشت و به نشان آشتی و نیک انگاری  فیلیپ دخترش کلئُوپاترا را، از همسرش الیمپیا، به زناشویی با الکساندرِ اِپیروس نامزد نمود.


سپاهیان مقدونیایی فیلیپ
فیلیپ در جشن زناشویی دخترش باالکساندر اِپیروس کشته شد. هنگامی‌که او به  میدان بزرگ جشن اندر شد  به گارد نگهبان خود دستور داد تا به‌کنار شوند و از او فاصله گیرند تا او بتواند در میان پسرش اسکندر و دامادش الکساندر راه برود. هنگامی‌که آنها از درون راهرو زیر زمینی به میدان جشن اندر می‌شدند ، کُشنده‌ئی بنام پوسانیاس  Παυσανίας که در زیر سایه ایستاده بود  با دشنه‌ئی آخته بسوی فیلیپ برجهید  و بر او زخمی کشنده زد.  وی سپس به سوی اسب‌هایی از پیش فراهم شده  برای فرار بگریخت، اما گاردهای اسکندر، و نه گاردهای فیلیپ ،  هشیار و از پیش به‌آماده،   از پی او دردویدند و بی‌درنگ اورا در همانجا کشتند. که شاید این یکی از نشانه‌های آشکاری‌ست   که اسکندر در‌‌  دیسه‌ریزی برای کشتن فیلیپ دست داشت و از این روی بود که پوسانیاس درجا کشته شد تا نتواند آشکار ‌کند که سرکرده‌ی دیسه‌چینان برای کشتن فیلیپ پسرش اسکندر بوده ست.

درنشانه‌ئی دیگر از کارکردی بس گمان بر انگیز، الکساندر دیگری ، پسر آروپوسِ  Ἀέροπος از اهالی لین‌کستیس ،Λυγκηστίς بی درنگ در همانجا بانگ برداشت که اینک شاهزاده اسکندر پادشاه نوی مقدونیه است! واین شگفت می‌نماید زیرا الکساندر لین‌کستیس و دو برادرش چندی پس از آن از سوی اسکندر رسماً چگالیده (متهم) به  همدستی  در کشتن فیلیپ شدند. با این حال اگرچه دو تن  از ین سه برادر به تیغ دژخیم سپرده شدند، برادر سوم که همان الکساندر لین‌کِستیس بود بخشوده شد.  چرا که او نخستین کس بود که پادشاهی اسکندر را آگهداد نموده بود و اسکندر در ارج نهادن بر الکساندر بس فراتر رفت و او را از همباشان ویژه‌ی خویش نمود و بر او بس فرخندگی‌های والای نظامی عرضه داشت. الکساندر لین‌کستیس نخست به فرماندهی ارتشی در ثراس  برگمارده شد و سپس فرماندهی نیروهای سوارِه تسالی  را بر گمار گرفت ودر این  جایگاه بود که اسکندر را در نبرد با ایران همراهی نمود. 

اسکندر حتی پس از دریافت رسانه‌ئی،  در پیوند  با  همدستی الکساندر لین‌کستیس در توطئۀ برای کشتن او  به رفتاری بس گمان برانگیز دست یازید. و آن  رسانه  ازسوی پارمینیون Παρμενίων، یک ژنرال کهن‌سال و ارجمند  مقدونی برای او بود.  پیام این بود که وی  توانسته ست یک آشنگر(جاسوس) ایرانی به نام ساسان (به یونانی سیسینس Σισίννης) را دستگیر و از او در زیر شکنجه اعتراف بگیرد که الکساندر لین‌کستیس در دیسه‌ئی برای کشتن اسکندر ، با پشتیبانی مالی داریوش سوم پادشاه ایران، دست داشته است.  اما اسکندر که در این گونه  باره‌ها با برندگی و تندی واکنش نشان می‌داد و خیانت‌کار را بی‌درنگ به کیفر می‌رسانید ، در این  باره از خود  به گونه‌ئی شگفت‌انگیز  دودلی نشان داد و به ساخت و پاختی پیچیده که برای سه سال به درازا کشید دست زد و به‌فرجام خون بسیار از وفاداران مقدونیایی خویش  را بریخت که در میان قربانیان نه تنها خود پارمینیون و پسرش فیلوتاس  Φιλώτας بود که بل همه‌ی خانواده‌ها وبستگانشان نیز  جان خویش از دست بدادند .

اگرچه،  داستان این بود، که اسکندر درین هنگام از افشای رازش  بس بیمناک بود  چون می‌دانست که آن خیانت‌کار؛ الکساندر لین‌کستیس ، در باره‌ی  دیسه‌ی پشت پرده‌ی  کشتن فیلیپ بسیار می‌داند، و بنابراین  می‌تواند با آشکار کردن  دانسته‌های‌اَش به سختی بر سزاوار بودن قانونی او به پادشاهی لطمه‌یی جبران ناپذیر بزند، و آن هم در هنگامی بس حساس که او به فاصله‌ئی بسیار دور از مقدونیه در نبرد با بیگانگان بود.  و آنچه که بر وخامت این روال می‌افزود، این بود که الکساندر لین‌کنتیس  دامادآنتی‌پاتروس Ἀντίπατρος (به انگلیسی آنتی پاتر Antipater) ، جانشینی بود که اسکندر  برای خویشتن  برگزیده بود تا در غیاب او چرخ‌های  فرمانروائی را در مقدونیه بگرداند. و گر که آنتی‌پاتر آگهی می‌یافت که اسکندر در  دیسه‌ی کشتن فیلیپ دست داشته است چه آسیب‌ها که او با داشتن  چنین اطلاعاتی  می‌توانست  براو فرا آورد. 

دو ژنرال کهن‌سال فیلیپ، آنتی‌پاتر و پارمینیون با یکدیگر رابطه‌ئی دوستانه داشتند و دیدوروس  از شایعه‌ئی گزارش می‌دهد که آنتی‌پاتر در ترپندی به قصد جان اسکندر  همدست بوده است. او می‌نویسد:"کشتن پارمینیون وپسرش فیلوتاس در دل دوستان اسکندر دهشتی بزرگ پدید آورد."  بگزارش پلوتارخ هنگامیکه آنتی‌پاتر آگهی یافت که  اسکندر پارمینیون  را کشته‌ست : گفت "اگر پارمینیون به قصد جان اسکندر توطئه کرده باشد دیگر به چه کسی می‌توان اطمینان نمود؟ وگر که او توطئه نکرده بود اینک چه می‌بایست کرد؟"

در  پاسخ  به پیام پارمینیون درباره‌ی  گزارش توطئه الکساندر لین‌کستیس  می‌باید   رفتار پرپایش (محتاطانه) و شگفت‌انگیز اسکندر را در نگرش داشت . او  واکنش به این پیام را آنچنان حساس یافته بود که حاضر نبود  درباره‌ی آن  نوشته‌ئی به گواه ماندگار بماند و بنابراین از فرستاده‌ئی مخفی و بس مورد اطمینان‌ خواست که پاسخ به پیام را به حافظه بسپارد . در این پاسخ  او به پارمینیون  دستور می‌داد که الکساندر را به بند درگیرد  اما از کشتن او پرهیز نماید تا در باره‌ی کیفرداد او خودش مخفیانه  به بیزش بپردازد و سگال (تصمیم) بگیرد .

هرچند  باهمه پائیدن (احتیاط) بیش از اندازه‌ی خویش اسکندر هنوز بس نگران آن بود که الکساندر لین‌کستیس به پارمینیون چه  گفته است ؟ و پارمینیون به آنتی‌پاتر، پدرزن آن خیانت‌کار،   درباره‌ی شنیده‌های‌اَش از  همدستی  اسکندر در  کشتن فیلیپ، چه‌ها گفته است؟  و چنین بود که او از مامورانش در اردوگاه خواست که از نزدیک   فیلوتاس پسر پارمینیون را درپایش باشند چون منطق او این بود که اگر پارمینیون از چیزی با خبر شود به  بی‌گمان باید آنرا با پسرش  به‌گونه‌ئی در میان  نهد. فیلوتاس که در میان همباشان نزدیک به اسکندر بود از نوجوانی با او دوست بود  و فرماند‌ه‌ئی شده بود هشیار، کاردان ، مورد آزرم و بس پرهنایش   که خویشتن  را درمیان همباشان اسکندر به ارجمندی  برجسته ساخته بود وینک چنین کسی مورد  بدگمانی شده بود.  دیودوروس کشتن فیلوتاس را "کنشی به دون مایگی"  می خواند که با خوی نیک اسکندر "کاملاً بیگانه" بود.

در ۳۳۲ پیش از میلاد  کراتروس  Κρατερός یکی از افسران اسکندر توانست  آنتیگون Ἀντιγόνη  دلداده‌ی فیلوتاس را  خرسند به همکاری برای گزارش دادن آگهی‌هایی  پنهانی درباره‌ی وی نماید . به نوشته‌ی پلوتارخ:
فیلوتاس بسیار به بی‌پائیدنی  (نامحتاطانه) سخن می‌گفت و غالباً از اسکندر به‌گونه‌ئی حقارت‌آمیز یاد می‌کرد و این رفتار، گاه از سرِخشم بود و گاه از سرخودنمایی..

 درین هنگام فیلوتاس ناخرسندی خویش را  از احساسات سوگیرانه  و علاقمندانه  اسکندر به ایران   از آنتیگون پنهان نمی‌داشت و او همچنین بس بر اسکندر به خاطر دیدارش از نیایشگاه آمون  که در آنجا خویشتن را از تبار فرزندان آمون اعلام نموده بود خرده می‌گرفت.

احساسات سوگیرانه‌ی اسکندر به ایرانِ   آنچنان  برای همباشان مقدونی وی  آزار دهنده  بود که یکی از گاردهای شخصی او، دیمنوس  Δίμνος,، با پشتیبانی تنی چند از گاردهای دیگر بر آن شدند که وی را‌ از برای آن به قتل برسانند. فقط شش ماه پیش از آن  اسکندر خویشتن را شاهنشاه بزرگ ایران خوانده بود و آئین‌های درباری ‌خویش را به نهادهای پُردهناد ایرانیان دگرگونی داده بود و افسرپادشاهی ایران را با خوشه‌پرهای راست‌ایستاده، بر سر می‌نهاد و   دیگر نشان‌های پادشاهی ایران را به بر گرفته بود.

 یکی ازخبرچینان اسکندر از  دیسه‌چینی و ترپند دیمنوس  آگاهی یافت و ازآن پرده برداشت.  او ادعا می‌کرد که پس از آگاهی‌یافتن  از آن ترپند کوشیده بود تا فیلوتاس را از آن با خبر نماید تا  به اسکندراعلام خطر نماید.  اما چون فیلوتاس در رساندن این آگهی ‌کوتاهی کرده بود  آن خبرچین توانسته بود به یکی از پیام‌رسانان شاه  بپذیراند  تا که او را به پنهان  به نزد اسکندر ببرد تا خود وی* به روی ‌در روی‌  با او،  خبر آن دیسه‌چینی را  با اسکندر در میان نهد. و این ‌آگاهی به اسکندر بهانی داد تا فیلوتاس را از میان بردارد. و آن چنین بود که چون خواستند سردسته‌ی  دیسه‌چینان، دیمنوس،  را دستگیر کنند او ایستادگی نمود  و کشته شد و اسکندر بر فراز جسد او در برابر گردهمایی سپاهیان مقدونی ایستاد و  فیلوتاس را به بازجویی بخواند و او را  چگالش (متهم) به همدستی با  ترپند‌گران نمود و خواستار اعدامش شد. 


به‌گزارش پِتولمایوس Πτολεμαῖος ( به انگلیسی  پتُولِمی Ptolemy) ، یکی از همباشان اسکندر، فیلوتاس نخستین‌بار در مصر به قصد جان اسکندر دیسه چیده بود.  وشاید این شایعه را ساخته بودند تا به فرجام  زمینه را برای  گنهکار یافتن فیلوتاس بیشتر پذیرفتنی بنمایانند.  همانگون که رابین فاکس می‌نویسد:
در جریان فیلوتاس، تا آنجا که می‌دانیم تنها چند حقیقت منسجم وجود داشت که خبرچینان می‌توانستند دریافت‌شان بدارند.  آنها نمی‌توانستند بدانند که او در  توطئه دست داشته است، زیرا در آن صورت خودشان از او نمی‌خواستند که به اسکندر اعلام خطر کند. (...) اگر فیلوتاس به‌راستی در توطئه دست داشت   از اینکه خبرچینان نخست با او  تماس گرفته‌بودند بس خوشنود می‌شد و آنرا از یاری بختی ‌نیک می‌گرفت، زیرا می‌توانست  سانی دهد که خبرچینان را خاموش سازند و یا  به دست‌کم پیش از آنکه خبرچینان   اسکندر را آگاهی دهند به شتاب بیشتر به ‌آماج‌شان کنش کنند.
اسکندر  بازجوئی‌ئی فرمایشی برای فیلوتاس  برپا نمود و در آن دادرسی نامه‌ئی بازشده از پارمینیون به پسرش را نشان داد که نوشته بود:
نخست خود و یارانت را به پائیدن باش - چنین است که می‌توانیم به  آرمان‌مان برسیم!
با اینکه فیلوتاس بر بی‌گناهی خویش  پافشاری می‌ورزید دادگاه  رزمی او را گناهکار شناخت . اما اسکندر هنوز به سرشاری خشنود نشده بود. پس فیلوتاس را به زیر شکنجه‌ئی هولناک کشیدند که سه تن از دوستان نزدیک اسکندر هفاستیون، کراتروس و کونئوس  به‌جا آورندگان آن بودند و شکنجه فیلوتاس را درهم‌شکست  به همانگون که  می‌تواند هر کس دیگر را،  و  وی اعتراف نمود که او و پدرش می‌خواسته‌اَند اسکندر را بکشند زیرا که ادعای او به اینکه پسر آمون ست بی‌شرمانه ست.  بگزارش کورتیوس اورا سنگ‌سار نمودند و به گزارش آریان اورا با نیزه‌های‌شان سوراخ سوراخ نمودند.



اندکی پس از آن اسکندر بر آن شد که هنگام آن رسیده ست که ژنرال کهن‌سال پارمینیون را پیش از آنکه  از خبر کشته‌شدن پسرش آگاه شود از میان بردارد  بگزارش کریستوفر بلاکوِل  Christopher Blackwell و توماس مارتین Thomas Martin :
اسکندر یکی از همباشان خویش را به تن پوش عرب‌ها دگرریختی داد و او سواره بر شتر بسوی اکباتان شتاب‌زده  بتاخت با دو‌ نامه که اجازه می‌دادند پارمینیون بدون دادرسی اعدام شود. آن  پیام‌رسان مسافتی نزدیک به  درازای ۱۲۰۰ کیلومتر در بیابان را با گام‌هایی پرشتاب و تب‌زده  بپیمود و در روز یازدهم ، پیش از رسیدن هرگونه خبر در باره‌ی اعدام فیلوتاس، به اکباتان رسید. 

پیام رسان اسکندر پُلیداماس Πολυδάμας دوست پارمینیون بود که می‌باید دو نامه را با خود به همراه می‌آورد؛ یکی برای پارمینیون که با مهر فیلوتاس بسته شده بود،  و دیگری برای ژنرال‌های زیردست پارمینیون از سوی الکساندر. پُلیداماس  پیام اسکندر را به ژنرال‌ها داد و صبح فردا با ژنرال‌ها به دیدار پارمنیون رفت،  و ابتدا نامه‌ی ساختگی فیلوتاس را به پدرش داد در همان‌حال که پارمینیون  نامه را می‌خواند. ماموران اسکندر  به شمشیر او را گردن‌زدند و  کار آن ژنرال پرارج را بساختند .

اعدام پارمینیون خشم سربازان او را بر انگیخت . همگی گرداگرد جایگاه فرماندهی او  را گرداگرد گرفتند و گفتند که  می‌باید قاتلین  را  به آنها واگذارند. گرچه  پس از آنکه  پیام اسکندر بر آنان با  آوایی بلند خوانده شد؛ که پارمینیون  و فیلوتاس قصد کشتن او را داشته‌اند غائله خوابید.

بنا به  گزارش دیودوروس پس از اعدام پارمنیون ارتش او تصفیه شد و کورتیوس Curtius گزارش می‌دهد که نامه‌های سپاهیان باز و بررسی  می‌شد شاید به این خاطرکه از پخش اخبار این فضاحت جلوگیری کنند. و به پایان، ماموران اسکندر در کشورِ دِرِنگائه  Δραγγιανή (درسیستان کنار دریاچه‌ی هامون) به سپاهیان مقدونیه بپذیراندند که  می‌باید  برای الکساندر لین‌کستیس، که اینک برای سه سال در بند مانده بود، درخواست دادرسی و پیگرد بنمایند و  چنین می‌نماید که او بدون هیچ  بازجوئی در پروفاتسیای   Προφθασία درنگائه  اعدام شد. (کورتیوس، جوستین، دیودوروس، آریان) 

از همه‌ی این گواهه‌ها به آشکاری پدیدارست  که اسکندر در کشتن فیلیپ و در پاک کردن آثار جرم و از میان برداشتن گواهان دست داشته است و با این همه هنوز شماری بسیار از تاریخ‌دانان غرب  که نمی‌خواهند از  ارجمندی این قهرمان‌شان کاسته شود، این راستی را انکار می‌نمایند.

 در پی‌آمد خونریزیی دهشت‌ناکی که به زیر‌پرسش‌آوردن سزاواری اسکندر به پادشاهی، در رابطه با شرکت او در قتل فیلیپ،  رخ‌داد با  کشته‌شدن پارمینیون، فیلوتاس، آلکساندرِ لین‌کستیس و بستگان آنها پایان نیافت . در پائیز۳۲۸ پیش از میلاد در شب نشینی شام و می‌خوارگیِ اسکندر  در مارکند (سمرقند کنونی)** در سُغد تنی چند از همباشان اسکندر اورا پسر زئوس-آمون خواندند و از پدرش فیلیپ به نیشخند و لودگی یاد نمودند  واین خشم کلیتوس سیاه Κλεῖτος ὁ μέλας ، یکی از سواران همباش   در زیر فرماندهی فیلوتاس،  که  از زمان فیلیپ  درخدمت سپاه مقدونیه بود، را به شدت برانگیخت، و او آغاز به  ستایش از فیلیپ نمود.  و چون اسکندر روی درهم کشید ، کلیتوس از او پروا خواست تا بتواند آزادانه سخن گوید؛ وگر که این پروا را اسکندر از او دریغ می داشت او می‌پرسید: "پس چه سود از اینکه  آزادگانی را که گستاخی آن دارند که آنچه در دل  دارند را به آشکارا بگویند به میهمانی شام فراخوانی؟" و سپس آنچه در دل داشت را بدین‌سان آشکار کردکه :"درباریان ایرانی بردگانی بیش نیستند که تنها تن‌پوش سپید و کمربند پادشاهی تو را بندگی می‌کنند، نه  خود تو را!"
این خون مقدونی‌ها و زخم‌های آنهاست که تورا بزرگ ساخت تا به آنجا که  از ترکه‌ی فیلیپ بُگسلی و خویشتن را پسر آمون بخوانی!
آشکارست که با به یاد انداختن  اسکندر از این که پدر راستین او نمی‌باید فیلیپ باشد، کلیتوس به نقطه‌ی  حساسی از روان او انگشت نهاده بود. زیرا که با شنیدن این گفته‌ها اسکندر که در آن هنگام از می‌خوارگی به مستی‌ئی سنگین فرو شده‌بود گاردهای نگهبان خویش  پتولمی و پردیکاس را به‌کنار زد و نیزه‌ئی را بر قلب او نشانه رفت و پرتاب نمود که  او را به درجا بکشت.



اعدام فیلوتاس پسر پارمینیون - نگاره ی فلمیش  (۱۴۷۵-۱۴۵۰)

پرسش این است که در کشتن فیلیپ  به‌راستی چه کسی دست داشت؟ اگرچه این پوسانیاس بود که فیلیپ را از برای آسیبی‌ که به او  آورده بود کشت،   آیا  براستی این اسکندر نبود که در گناه پدرکشی با او بگونه‌‌ئی  همدستی  و دیسه‌چینی نمود؟  پلوتارخ در گزارش خود می‌نویسد: کسانی هستند که الکساندر را  چگالش (متهم) به  همدستی در دیسه‌چینی کشتن فیلیپ می‌نمایند.
زیرا گفته شده ست که هنگامی‌که  پوسانیاس پس از ستمی که بر او رفته بود با اسکندر دیدار نمود و از سرنوشت خویش مویه کرد. اسکندر بندی از سروده ی مِدِه آ را به وی برخواند. " که به عروس ،  به دهنده‌اَش و به شوهرش".
که این بندی از سروده‌یِ "مده‌آ‌‌‌‌‌‌‌یِ"   یوری‌پیدیس Εὐριπίδης، است . که درآن  کرئون پادشاه تِب به مده‌آ می‌گوید: 
δέδοικά σ’ (οὐδὲν δεῖ παραμπίσχειν λόγους)
μή μοί τι δράσῃς παῖδ’ ἀνήκεστον κακόν.
συμβάλλεται δὲ πολλὰ τοῦδε δείγματα·
σοφὴ πέφυκας καὶ κακῶν πολλῶν ἴδρις,
λυπῇ δὲ λέκτρων ἀνδρὸς ἐστερημένη.
κλύω δ’ ἀπειλεῖν σ’, ὡς ἀπαγγέλλουσί μοι,
τὸν δόντα καὶ γήμαντα καὶ γαμουμένην
δράσειν τι. ταῦτ’ οὖν πρὶν παθεῖν φυλάξομαι.
κρεῖσσον δέ μοι νῦν πρός σ’ ἀπεχθέσθαι, γύναι,
ἢ μαλθακισθένθ’ ὕστερον μεταστένειν.
من  ازاین هراسناکم (و نیازی به پرده‌پوشی نیست) ... که به دخترم آسیبی مرگ‌زا  فرا آوری. بسیاری از نشانه‌ها برای این بیم پدیدارند:   تو زنی  هستی باهوش  و در بسیاری از هنرهای  اهریمنی تردست، و  از برای از دست دادن عشق همسرت  رنجیده‌ئی . و من  شنیده‌اَم  -  این گزارشی ست که مردم  می‌دهند - که تو به عروس ،  به  دهنده‌اَش و به شوهرش بیم‌ می‌پراکنی.  چنین‌ست   که پیش از آنکه این بیم ‌رخ دهد، باید برای پائیدن از آن  چاره‌ئی بیابم.  زن!   برای من بهتر است که هم‌اکنون  کینه‌ی تو را  دریافت کنم  ، تا اینکه  در اینک  نرمی  نشان دهم و سپس پشیمان شوم.
ودر این سروده‌ی نمادین، که اسکندر برای برانگیختن  پوسانیاس به کشتن فیلیپ برخواند؛  دهنده‌ی عروس آتالوس بود، و داماد  فیلیپ ، و عروس  کلئوپاترا . 

جوستینیوس  Justinus به جزئیات بیشتری در باره‌ی امکان  دیسه‌چینی اسکندر برای پدرکشی پرداخته ست و به ویژه رفتار اُلیمپیا هرگونه باور به بی‌گناهی او را به زیر پرسش می‌کشد:

Creditum est etiam inmissum ab Olympiade, matre Alexandri, fuisse, nec ipsum Alexandrum ignarum paternae caedis extitisse ; quippe non minus Olympiada repudium et praelatam sibi Cleopatram quam stuprum Pausaniam doluisse.  Alexandrum quoque regni aemulum fratrem ex nouerca susceptum timuisse ; eoque factum ut in conuiuio antea primum cum Attalo, mox cum ipso patre iurgaret,  adeo ut etiam stricto gladio eum Philippus consectatus sit aegreque a filii caede amicorum precibus exoratus.  Quamobrem Alexander ad auunculum se in Epirum cum matre, inde ad reges Illyriorum contulerat ;   uixque reuocanti mitigatus est patri precibusque cognatorum aegre redire conpulsus.  Olympias quoque fratrem suum Alexandrum, Epiri regem, in bellum subornabat peruicissetque, ni filiae nuptus pater generum occupasset.   His stimulis irarum utrique Pausaniam de inpunitate stupri sui querentem ad tantum facinus inpulisse credebantur.   Olympias certe fugienti percussori etiam equos habuit praeparatos.   Ipsa deinde audita regis nece cum titulo officii ad exequias cucurrisset, in cruce pendentis Pausaniae capiti, eadem nocte qua uenit, coronam auream inposuit, quod nemo alius audere nisi haec superstite Philippi filio potuisset.   Paucos deinde post dies refixum corpus interfectoris super reliquias mariti cremauit et tumulum ei eodem fecit in loco parentarique eidem quotannis incussa populo superstitione curauit.   Post haec Cleopatram, a qua pulsa Philippi matrimonio fuerat, in gremio eius prius filia interfecta, finire uitam suspendio coegit ; spectaculoque pendentis ultione potita est, ad quam per parricidium festinauerat.   Nouissime gladium illum, quo rex percussus est, Apollini sub nomine Myrtales consecrauit, hoc enim nomen ante Olympiadis paruulae fuit.   Quae omnia ita palam facta sunt ut timuisse uideatur ne facinus ab ea commissum non probaretur.
حتی چنان باور می‌شده است که اُلیمپیا مادر اسکندر پوسانیاس را به کشتن فیلیپ برانگیخت و اسکندر خود از این‌که پدرش کشته خواهد شد نا‌آگاه نبود، که  اُلیمپیا؛ چه از برای جدائی‌اَش از فیلیپ، و چه از برای این‌که او کلئوپاترا  را بر او برتری داده بود  کم‌تر از پوسینیاس تشنه به کین‌توزی از ستمی که بر او رفته بود نبود. و در باره‌ی اسکندر  گفته شده ست که او از این‌که برادر ناتنی‌اَش با او برای تخت . پادشاهی به‌هم‌آوردی برخیزد در هراس بود. و چنین رخ‌داده بود  که او در پیش‌تر در میهما‌نی‌ئی نخست با آتالوس و سپس با خود پدرش درگیر کشمکش و ناسزا شده بود، تا آنجا فیلیپ  حتی او را با شمشیر آخته دنبال کرده بود، و به سختی  با پادرمیانی  دوستانش  از کشتن وی بازداشته شده بود.  چنین بود که اسکندر و مادرش به اپیروس رهسپار شدند تا در نزد دائی‌‌اَش پناه بگیرند.  و در‌ آنجا بود که پادشاه ایلیری‌ها به‌سختی وی را با پدرش آشتی داد، تا که او وی را  به بازگشت فراخواند. و ‌آزرم‌های هم‌خونی به آسانی  هنایشی  نداشتند. اُلیمپیا نیز برادرش، پادشاه اِپیروس،  را به نبرد با فیلیپ برمی‌انگیخت و او  می‌توانست برادرش را به نبرد وادارد   اگر که فیلیپ  با  دادن  دخترش به همسری او و داماد خویش نمودن وی، او را  آرام نساخته بود.  چنین اندیشه شده است که با  بدین‌سان  برانگیزاندن‌ها به کین‌توزی بود ، که آن‌دو پوسانیاس را هنگامی‌که گلایه می‌نمود  ازستمی که بر او بدون کیفر‌داد رفته بود،به کنشی چنان تبه‌کارانه   به شور آوردند. اُلیمپیا بی‌گمان برای فرار قاتل فیلیپ اسب‌هایی را آماده ساخته بود.  وی پس از اینکه از مرگ فیلیپ آگاهی یافت، و هنگامی‌که پوسانیاس را بر صلیب کشیده بودند، بر سر جسد وی تاجی زرین نهاد  و چند روز پس ازآن گفته شده ست که او جسد پوسانیاس بسوزانید و خاکستر آن  را بر پیکر‌ بی‌جان شوی خویش پخش نمود و برای او آرامگاهی  در همانجا بساخت.او کلئوپاترا، همسر تیره‌بختِ فیلیپ،  را واداشت تا که،  پس از اینکه نخست دخترش را بر روی زانوانش کشت، خویشتن را به‌دار آویزد و شمشیری را که فیلیپ با آن کشته شده بود، زیرنام  میرتِل که نام خود  اولیمپیا در زمان کودکی‌اَش بود، به ارمغانِ  نیایشگاه آپولو آشاوان نمود. وین همه کارها را آنچنان به آشکارا کرد که گویی از این در هراس بود که این به اندازه‌ئی بسنده روشن نباشد که  این‌او بودست که در  دیسه‌چینی کشتن فیلیپ دست داشته ست.
پرسش کلیدی این ست که آیا نیشخند پر طعنه‌ی آتالوس در باره‌ی نابسزاواری  اسکندر پایه‌ئی بر راستی داشته بود؟  آیا پدر اسکندر به‌راستی فیلیپ بود؟  اگراو پسر فیلیپ نبود  آنگاه تنش‌های میان اسکندر و فیلیپ تا اندازه‌ی زیادی دریافت‌شدنی و  آشکار می‌شود.  تاریخ‌نویسان باستان گزارش می‌کنند که مادر اسکندر پیش از ازدواج آبستن او بود و چنین می‌نمایاند که فیلیپ و اولیمپیا هردو داستانی ساخته و پرداخته شده را بازی می‌نمودند تا این  راستی ناخوش‌آیند را پنهان بدارند. چنان که پلوتارخ گزارش می‌دهد:
شبی پیش از رفتن‌شان به بستر زناشویی، اُلیمپیا به رویا دید که آذرخش تندری بر پیکرش افتاد و آتشی بزرگ  برافروخت وشعله‌های آن پراکنده به هر سو شد و سپس خاموش گشت. و فیلیپ  یک چند پس از آن‌که ازدواج نمود به رویا دید که رِحَم همسرش را با مُهری بسته‌اند که نگاره ی آن مُهر، اگر که به خیال آید، نگاره‌ی یک شیر بود و برخی از پیش‌گویان  در تعبیرآن رویا به فیلیپ اندرز دادند  که می‌باید همسر خویش را از نزدیک زیر دید خویش نگاه دارد
از گزارش پلوتارخ چنین بر می‌آید که اُلیمپیا پیش از  همسری‌اَش با فیلیپ آبستن بود و این با نماد بسته شدن رِحَم‌اَش به مُهر  نمادینه شده ست.  اندرز پیش‌گویان به فیلیپ که از نزدیک او را زیر نگرش خود داشته باشد نیز آشکاری دهنده ست.  همانگون که پیتر گرین Peter Green گزارش میدهد:
 چنین پیشنهاد شده ست که بزرگان بارگاه فیلیپ  نگران برآن بودند که  شاهزاده‌ی جانشین می‌باید از خون پالوده‌ی مقدونی باشد و  شاه را به آن  وادار نمودند.

اسکندر خودش هم شاید آگاه بود که فیلیپ پدر  راستین‌اَش  نیست و از این‌رو خویشتن را با تبار " آئِکیدای" Αἰακίδαι  مادرش شناسایی می‌نمود.  به گزارش الیزابت کارنی Elizabeth Carney در ۲۰۰۶: 
نمی‌باید درشگفت شد از اینکه زنان آ ئِکید به ویژه در دربار پر رقابت مقدونیه خود و فرزندانشان را از تبار آشیل  داوش می‌نمودند .
اسکندر پس از نوجوانی چنان که خواهیم دید خویشتن را از تبار پرسئوس  Περσεύς می‌خواند و نه  آشیل ، و  با این همه  در پدرسالاری یونان و مقدونیه او، به‌گزارش آریان، در نخست خویشتن را با بالندگی از نسل نئوپتولموس  Νεοπτόλεμος پدر اُلیمپیا  می‌شناسانید. از سوی دیگر داستان کنجکاو بر انگیز   "کالیستینزِ ساختگی"  Pseudo-Callisthene را داریم و روایت سوریه‌ئی آنرا  که در آن اسکندر پسر فرعون نکتانبوست که با   دیسه‌ریزی  تردستانه توانسته ست با اولیمپیا هم‌بستر شود .


فرعون نِکتانِبو دوم ، موزه ی آگوست کستنر ، آلمان



 ما در بخش‌های گذشته درباره‌ی فرانمودانگیزی (پروپاگاندا) کاهنان مصر بر دشمنی با چیره‌گران ایرانی مانند کامبیز  سخن گفته‌ایم  واین کاملاً  شدا‌ئی‌پذیر ست که داستان شیفتگی اسکندر در نوشته‌ی کالستینز ساختگی هم در واقع پروپاگاندایی بر دشگاری با ارتخشرخش سوم باشد.  همان‌سان که فیلدز Fildes و فلِچر Fletcher گزارش داده‌اند حتی اسکندر بزرگ هم گفته‌ی افلاطون را به خاطرسپرده بود که:  "حکومت بر مصر بدون پشتیبانی کاهنان برای هیچ  پادشاه ممکن نیست."
در  نوشته‌ی پروپاگاندا‌ مانند  "شیفتگی اسکندر" چنین می‌خوانیم که هنگامی‌که  اسکندر از شهر موثون به نزد پدر بازگشت مردانی را با تن‌پوش بربرها (ایرانی‌ها) دید و پرسید:
"این مردان که هستند؟"  و آنها گفتند که: "آنها ساتراپ‌های داریوش هستند." اسکندر پرسید: "برای چه  به اینجا آمده‌اند؟" و آنها پاسخ دادند که:" آنها آمده‌اند تا باج مرسوم خود را از پدرت باز ستانند." اسکندرپرسید: "ازسوی چه کسی آنها به اینجا فرستاده شده‌اند؟"   و آنها پاسخ دادند "از سوی پادشاه ایران، داریوش."  اسکندر ادامه داد"چرا آنان باج می‌خواهند؟"   و آنها پاسخ دادند:  "برای سرزمین داریوش!"
آنگاه پدرش با خشنودی بسیار دریافت که اسکندر به ساتراپ‌ها گفته ست که پدرش باج را نخواهد پرداخت. پس از کمی افسانه‌پردازی که دور ازشدایی می‌نماید  داستان چنین دنبال می‌شود:
سپس پیام آوران داریوش  نزد او آمدند به همراه نامه‌ئی و تازیانه‌ئی چرمین و یک گوی و صندوقی پر از زر . اسکندر نامه باز نمود و چنین خواند: "من، شاه شاهان، از خاندان خدایان،  که بر تخت پادشاهی خدای خورشید، میترا، نشسته‌ام ، و با خورشید برفراز می‌شوم، داریوش، خود که خدای هستم،  به بنده‌ام الکساندر چنین فرمان می‌دهم، اندرز من به‌تو این‌ست که دست به پس‌کشی و به نزد پدر و مادرت ، که از بندگان من‌اَند، بازگردی.  و بر روی زانوی مادرت، اُلیمپیا بنشینی، زیرا که در سن تو هنوز یک کودک نیاز به آموزش و پرورش وشیرخوارگی دارد. از این‌روست که به همراه این نامه من برایت تازیانه‌ئی چرمین ، یک گوی و صندوقی پر از زر فرستاده‌ام. که از میان آنها آنچه را که می خواهی برگزینی : یا تازیانه را که نشان آن‌ست که هنوز نیاز به درست‌رفتاری داری،  یاکه گوی که بتوانی با هم‌سال‌های‌اَت بازی کنی و با رفتار کودکانه‌ی خود ادای سر دسته‌ی راهزنان دهشت‌ناک را در نیاوری و شهرها را به بیم نیآوری.  زیرا اگر که همگی جهان هم  باهم بشوند نمی‌توانند نیروی ایرانیان را درهم شکنند.  چراکه اندازه‌ی سپاهیان من به بسیاریِ دانه‌های شن ست که در خور شمارش نیست.   و من صندوقی پر از زر برایت فرستاده‌ام  تا اگر هیچ نداری بتوانی به آن دزدان همراهت آنقدر بدهی که بتوانند به روستاها‌ی‌شان بازگردند و زندگی کنند. وگرکه سر به‌فرمان ننهی  من مردانی سنگدل برای دستگیریت می‌فرستم زیرا که بخت با  تو یاری نخواهد نمود که به بند سربازان من درنیایی و چون به‌بند اُفتی به آوند پسر فیلیپ کیفر نخواهی دید که بل همانند یاغیان جانی و سر نابه‌فرمان و سردسته‌ی راهزنان به صلیب کشیده خواهی شد. (...)
 فردای آنروز اسکندر به آن نامه پاسخ نوشت. اودر نامه‌اش لحنی پراز  کنایه  ازین دست داشت که"این شرمِ شرم‌هاست  که چنین پادشاه بزرگی چون داریوش که با چنین نیروی سترگی پشتیبانی می‌شود وبر تخت پادشاهی خدایان  تکیه می‌زند به بندگی فروتنانه و ناچیز یک نفر، اسکندر  نگران‌ست". او نوشت:
چرا به من نوشته‌ئی که این همه زر و سیم را در خزانه‌ات اندوخته داری؟ که ما از آن آگاهی  یابیم و  به شیفتگی برای  دستیابی به آن زر گستاخانه با تو به نبرد درآئیم که دارائی‌های تو را از آن خود نمائیم؟ زیرا که اگر من بر تو چیره و پیروز شوم هم در میان هلائی‌ها و هم در میان بربرها پر آوازه و بزرگ شناخته خواهم شد زیراکه من شاهنشاه بزرگ، داریوش را کشته‌ام . اما اگر تو مرا شکست‌دهی هیچ کار مهینی نکرده‌ئی زیرا تنها همانگون که خود نوشته‌ئی تنها یک راهزن را شکست داده‌ئی.
اسکندر سپس   ویدایش خود را از پیش‌کش‌های نمادین داریوش پیشنهاد نمود. برای او تازیانه به این میانا بود که او می‌تواند  فرمانبران از داریوش را به‌بردگی گیرد ، گوی به میانای فرمانفرمایی او به جهان بود و  صندوق زر  را به این طالع نیک گرفت  که با شکست داریوش  او به افتادگی باج‌بِده‌اَش خواهد شد.

این نکته مهین است که یادآور شویم  که نکتانبوی دوم Nectanebo فرعون مصر که از ارتخشرخش سوم، اُخس (۳۳۸-۳۵۷ پیش از میلاد) در پلوسیوم Pelusium در دهانه‌ی دلتای نیل در ۳۴۳ پیش از میلاد شکست خورده بود از هموندان یونانی‌ها بود  که پس از شکست به تِب Thebes پایتخت نوبیا  Nubia ،   (سودان) گریخت.    که در روایت‌های گوناگون "شیفتگی اسکندر"،  که راستیک‌های تاریخی را با تبلیغات افسانه‌پردازانه می‌آمیزد،  به نوشته‌ی   کالیستِنزِ ساختگی  گزارش می‌شود که نکتانبو پس از شکست فیلیپ دوم در هلسپونت از ارتخشرخش سوم  به دربار  فیلیپ در پلایِ  مقدونیه  می‌رود و اُلیمپیا همسر او را باردار می‌سازد.

یک نمون از این روایت‌ها  می‌نویسد:
شاه فیلیپ از همسرش بچه‌دار نمی‌شد و چون می‌باید به دوردست برای نبرد‌ی بلند‌هنگام می‌رفت   همسرش را به خود خواند و  به او گفت " به این هشدار که اگر تو پس از آنکه من از کارزار بازگشتم  برایم پسری نیاوری هرگز دیگر با من هم‌بستر  نخواهی شد.
نکتانبو که  به ریخت جادوگری زادش‌خوان راه خویش را به‌دربار فیلیپ گشوده بود  در پاسخ به اُلیمپیا که از او می‌خواست:
نشان‌های زادش من و فیلیپ را بخوان که چنین به پرده گفته می‌شود که  هنگامی‌که او از نبرد باز می‌گردد  مرا به کنار خواهد گذاشت و همسری دیگر خواهد گرفت.
 نکتانابو به او پاسخ گفت که  این شایعه درست ست و داوخواه (داوطلب) می‌شود که به او یاری نماید  تا از جدایی او از فیلیپ   پیش‌گیری نماید.  و به اُلیمپیا اندرز می‌دهد که می باید با خدایی به پیکری آشکار شده هم‌بستر شود و از او آبستن شود و پسر او را بپروراند.
 و چنین بود که نکتانبو سرای شهبانو را ترک نمود  و از بیابان برخی از گیاهان را که می‌دانست رویا برانگیز‌ند گردآوری نمود و از آمیزه‌ی آنها معجونی بپخت. (...) درهمان شب  اُلیمپیا  در رویا خویشتن را دید که در آغوش آمون بزرگترین خدایان‌ست.  و چون آمون از بستر او برخاست  تا برود به او گفت  " ای زن در رِحَم خویش اینک تو فرزند پسری را بارداری که‌از برای تو کین توزی خواهد گرفت." (...)
و چون اُلیمپیا از خواب بیدار شد  از فرزانگی آن جادوگر به درشگفت  آمد و گفت" من آن خدا را که تو گفتی به رویا دیدم وینک می‌خواهم که با او هم‌بستر شوم .  و این برتو گمارده است  که به من آگهی دهی  که در چه هنگام او مرا باردار خواهد ساخت تا من به همگی آماده‌ی پذیرایی داماد باشم" و نکتانبو پاسخ داد "در نخست بانوی من  آنچه تو دیده‌ئی تنها رویایی بیش نبود. اما همان خدای را که در خواب دیده‌ئی  برای هم‌بستری با تو خواهد آمد. به من پروا ده که در نزدیک تو در این اتاق بخوابم تا که هنگامی‌که آن خدای به بر تو می‌آید  تو نهراسی!" و او پاسخ داد " ای پیامبر تو به راستی به فرزانگی سخن گفتی من کلید اتاقم را به‌تو می‌دهم  و اگر من هم‌بستر و باردار شوم تو را به آوند پیش‌گویی راستین ارجمند خواهم داشت و با تو چنان خواهم رفتار نمود که گویی تو پدر آن پسری!(...)
 شکم او در حال بالا برآمدگی  بود  واو پرسید : "ای پیامبر، من به فیلیپ چه بگویم هنگامی‌که او بازمی گردد و می بیند که من باردارم؟" و او پاسخ داد" هیچ مترس، بانوی من زیرا که آمون خدای بزرگ درین باره به‌تو یاری خواهد داد او به رویای فیلیپ درخواهدشد و او را از آنچه که در سرنوشت اوست و رخ خواهد داد  آگاهی خواهدداد. و  برتو از او  پرخاش و بازجویی و کیفری نخواهد شد. 


نشان هیروگلیف آرتخشرخش یکم  ( دست راست) دربرابر آمون-مین  (دست چپ)  نگاره ای از سنگ نبشته ای  در وادی حمامات . سال پنجم  پادشاهی ارتخشرخش یکم -   سالهای پایانه ی خاندان بیست و هفتم فراعنه مصر 
 
گرچه اینگونه داستان‌پردازی  و فرانمودانگیزی  بر این‌که چرا فیلیپ به‌راستی برآن شد که اسکندر را از جانشینی خود برکنار گذارد و او را ناسزاوار به جانشینی بنمایاند،‌ پرتوافکن  هیچ روشنایی نیست.  با این همه هنوز از این  شدایی  آگهی می‌دهند که کاهنان نیایشگاه‌های مصر شاید داستانی درست را در باره‌ی تبار راستین اسکندر پیچ و تابی سردرگم داده باشند . گزارش‌ِ نامه‌های داریوش  به اسکندر نیز حتی اگر نامه‌هایی  راستین نباشند از این دیدگاه درخور نگرش‌اند که به آشکاری در باره‌ی گرایش داریوش سوم به آیین میترا در آن سخن رفته است و همان‌گون که در بخش پیشین گفته‌ایم شاهان هخامنشی پس از ارتخشرخش یکم این گرایش را در سنگ‌نبشته‌های خویش به آشکار نشان داده‌اند. به هر روی همان‌سان که پیتر گرین می‌نویسد انگیزه‌ی فیلیپ در بازریزی برنامه‌ی جانشینی خویش آشکارست:
به راستیک یک اَنگیزه و تنها  یک اَنگیزه  فیلیپ را برآن داشت تا بکند آنچه را که کرد، چه آن کار درست می‌بود و یا که نه ، وآن این‌ که اسکندر و اُلیمپیا در ترپندی خائنانه برای سرنگونی او دست داشتند. هیچ دلیل دیگری نمی‌تواند حتی آغاز به داشتن   منطق  نماید. وگر این چیزی بود که در اندیشه‌ی آن شاه بود، واکنش او  به آسانی در خور دریافت می‌شود.
ولی اینک این پرسش برمی‌خیزد که آیا فیلیپ دلیلی با ارزش برای  بدگمانی خویش داشت،‌ و یا به سخنی دیگر آیا اسکندر به‌راستی می‌خواست پدرش را سرنگون نماید؟  و چرا فیلیپ با اندیشار رابطه‌ی نادرست  اُلیمپیا و ناسزاواری اسکندر به تخت پادشاهی بازی می‌کرد؟ کلیدی که می‌تواند به یافتن راه  چاره‌ی این  دشواری  یاری دهد دلبستگی  روان‌پریشانه‌ی اسکندر به ایران و پادشاهان ایران بود.

 در  پیرامون ۳۵۱  پیش از میلاد، هنگامی‌که اسکندر پنج ساله بود،  به‌گزارش آریان، ارتخشرخش سوم پیمان دوستی‌ئی را با فیلیپ دوم  بسته‌بود. و از برای این  پیمان‌نامه بود که هنگامی‌که آتن  هیئت نمایندگی‌ئی به ایران فرستاد تا از ارتخشرخش  درخواست پشتیبانی بر علیه فیلیپ نمایند، به گزارش دموسثنز او از رساندن پشتیبانی سرباز زد.  سالی چند از آن پس، اسکندر نوجوان فرستادگان ارتخشرخش را در پلا، پایتخت مقدونیه،  دیدار نمود. به‌گزارش پلوتارخ:
هنگامی‌که او هنوز نوجوانی بیش نبود از فرستادگان پادشاه ایران در غیاب پدر پذیرایی نمود و با آنها به گفتگویی  دراز اندر شد و با خوش‌برخوردی خویش بر آنها بس هنایش نهاد و پرسش‌هایی که از آنان نمود بس دور از کودکانگی  و ناپختگی بود. (زیرا او از آنها در باره ی درازای راه‌هایی که آمده‌بودند و چگونگی  گذرگاه‌ها به درون آسیا، و در باره‌ی خوی و رفتار پادشاه ایران و واکنش او در برابر دشمنان‌اَش  و این‌که چه نیروهایی را می‌تواند به میدان پیکار با خود بیاورد پرسید.)  و آنان درشگفت به ستودن او شدند و با نگرش به توانایی او برآیندشان چنین بود که همه‌ی ناموری فیلیپ در  سنجه با آرمان بزرگ و پیشرو پسرش به هیچ است.


 



نکتۀ در خور نگرش اینجاست که چرا فیلیپ در دیدار اسکندر و فرستادگان پادشاه ایران حضور نداشت؟  و آشکار نیست  که چرا هیئت ایرانی پذیرفت که با شاهزاده‌ی نوجوان مقدونی  دیدار و گفتگو نماید.  کنجکاوی اسکندر در باره‌ی ایران وخوی و رفتار شاه  و آمادگی فرستادگان ایرانی برای گفتگو در باره‌ی این چگونگی‌ها نشان‌های افزوده‌ئی هستند   برای این گمان که شاید ارتخشرخش سوم آن فرستادگان را تنها برای دیدار فرزند خویش فرستاده بود  و  نبودن  فیلیپ در آن دیدار تنها از برای به‌جا آوردن  ادب و آذرم  به شاهنشاه  بود تا که فرستادگان  وی بتوانند به آسودگی با اسکندر گفتگو کنند و از حالش جویا شوند.  و تحسین و ستایش  سفرای او از اسکندر لحن چاپلوسانه‌ی درباریان ایران را دارد. و به یقین  گفته‌های کوچک‌کننده  و تحقیرآمیز در باره‌ی  فیلیپ، که پادشاه میزبان آنان بود، به  گفتارهای   دهناد فرستادگان دیپلماتیک نمی‌ماند.

به راستیک، اسکندر آنچنان شیفته‌ی داشتن رابطه‌یی نزدیک با ایران بود که هنگامی که ساتراپ ایرانی  کاریا پیخس‌دار****  می‌خواست  آرهیدِئوس   Ἀρριδαῖoς برادر ناتنی  اسکندر را   به دامادی خویش بپذیرد او هنرپیشه‌ئی بنام تسالوس Θεσσαλός  از اهالی کورینث را به نزد آن ساتراپ فرستاد تا به  او بپذیراند  که دخترش را به او، و نه به برادر به  هوش چالیده‌اَش، نامزد نماید. این که گفته‌شده که این  فکر را اُلیمپیا  وتنی چند از دوستان اسکندر در سر او گذاشته‌ بودند  تا   نیرنگ فیلیپ را ، برای جانشین نمودن آرهیدِئوس   بجای اسکندر،  بی‌بار و بی‌هوده سازند؛ چندان به خرد درست نمی‌آید. چراکه  اگر هم پیخس‌دار دخترش را به اسکندر می‌داد سخت است که باور کنیم که  آن ازدواج   فیلیپ  را وادار می‌نمود تا دیسه‌ی خود را برای جانشین کردن آرهیدِئوس دگرگونی دهد.





شیدایی اسکندر و شاید شیفتگی روانی بیمارگونه‌ی او نسبت به ایران نیاز به شناسایی و ویدایش دارد . خواندن پی ‌در پی کتاب "آموزش کورش بزرگ"  نوشته‌ی گزنفون یا  نوشته‌ی دیگر او "راه پیمایی ده هزار نفر (آناباسیس، گذر به بلندی ها) " و تلاش او در  دنباله‌روی و پیروی از کوروش، می‌تواند کلیدهای روان‌شناسی  مهینی برای دریافتن رفتار غریب کودکی رهاشده  در تکاپو برای بازیافتن ریشه‌ها و پیوندهای خانوادگی خود باشد. یونیاپیُس  Εὐνάπιος تاریخ‌نویس سوفستایی در کتابش "زندگی  سوفستایی‌ها" پیشنهاد می‌کند  "اسکندر بزرگ ، بزرگ نمی‌بود اگر که گزنوفونی وجود نداشت." و  دو کتاب‌ یادشده‌ از گزنفون همه درباره‌ی توانمندی و شکوهمندی ایران بود که برای اسکندر رویا بر‌انگیز بودند. 

به نوشته‌ی پیتر گرین ، گزنفون در کتابش آناباسیس  که داستان راه‌پیمایی  او با ده هزار سرباز یونانی کرایه‌ئی‌ست،  بزرگ‌داشت تابناکی از کوروش جوان برای نبرد با برادرش آرتخشرخش دوم فراهم نموده ست. 
راه‌پیمایی که به ، نشانایی بسا ،  با  سنجه در برابر کورش بزرگ آغاز می‌شود. گزنفون چنین گزارش می‌کند که  آن جوان هخامنش از منشی بس شاهانه برخوردار بود،  و بیش از هر ایرانی دیگر،‌ از هنگام خود کوروش بزرگ، سزاوار پادشاهی بود.  
اسکندر احساس بستگی و پیوندی نزدیک با خاندان شاهان هخامنش از کورش بزرگ تا شهبانو سیسی‌گام  ***** داشت   بگزارش آریان:
آریستو بولوس  می‌نویسد که اسکندر آرامگاه کوروش ، پسر کامبیز، را چنان یافت  که به دستبرد دزدان  دچار آمده بود وین کنش بی‌آذرم و شرم آور مر او را بس رنجیده خاطر ساخت  آرامگاه  در باغ پاسارگارد  ساخته شده بود  .و درختانی از گونه‌های گوناگون در گرداگرد آن کاشته شده بود. با نهرهای آب و بیشه‌ئی با چمنزاری با طراوت .

 

آریان می‌نویسد؛‌ اسکندر همواره برسر آ‌ن بود  که پس از پیروزی بر ایران از آرامگاه کوروش  دیدن کند وینک به هنگام   این دیدار  دریافت که همه چیز مگر یک نیمکت و تابوت  را ربوده‌اند.  حتی مانده‌های جسد پادشاه از بی آذرمی به‌دور نمانده بود چراکه دزدان درب تابوت را برداشته بودند و جسد را به بیرون افکنده و کوشیده بودند تا تابوت را تکه تکه کنند تا از وزن آن بکاهند تا بتوانند آنرا با خود ببرند اگرچه در این کار کامیاب نشدند و بناچار بدون آن آرامگاه را ترک نمودند. 

 آریستوبولوس  به ما می‌گوید که او خود از اسکندر  فرمان گرفت  که آرامگاه را به سرتاپا بازسازی نماید  و می‌باید  تابوت را تازهسازی نماید و  مانده‌های جسد را در تابوت بنهد و  درب آنرا  ببندد . همه‌ی آسیب‌ها به تابوت می‌باید درست می‌شد و نیمکتی که در آنجا بود می‌باید با نوارهای تازه نو می‌شد و هر چیز دیگر در آرامگاه می‌باید  با کالاهایی‌ به بیزیدگی  بهمانند  کالاهای نخست آراسته می‌شد و سرانجام  در ورودی به داخل اتاق آرامگاه می‌باید با دیواری سنگی  بسته می‌شد  و روی آن گچ کشیده می‌شد و بر روی گچ مُهر‌‌و‌‌موم  پادشاهی می‌خورد.
شاهنشاهی ایران در هنگام پادشاهی داریوش سوم اخاس

شیفتگی اسکندر به کوروش تا به آنچنان بود که اوحتی به کسانی که در یکی از نبردهای کوروش بزرگ به او یاریی جانانه  نشان داده بودند پاداش داده بود. برای نمون کوروش نام تباری را درآرام اسبان (به یونانی آریماسپُی  Αριμασποί) به نزدیک درانگیانا (سیستان) به "یاوران" دگرگونی داده بود. زیرا آنان به هنگامی‌که درپیکاری در کناره‌ی کویر آذوقه سپاه وی   به ته‌کشیده بود با سی هزار گاری با  توشه‌بار به  یاری‌اَش شتافته بودند. به بزرگداشت وفاداری این تبار به کوروش  اسکندر پس از این همه سالیان به آنها پولی فراوان داد و از همه مالیات‌ها معاف‌شان داشت و این همه را آریان و کورتیوس و دیودوروس گزارش کرده‌‌اند.

 به باور فریا استارک  Freya Stark:
همگنی میان گزارش‌های آریان و پلوتارخ ازسرگذشت اسکندر با "آموزش کوروشِ" گزنفون  آنچنان  پرشمارست که نمی‌توان آنهارا به سادگی از سر پیشامد گرفت. ستایش اسکندر از کوروش گزارش شده ست- احساس آسیمگی او به هنگام دیدار  آرامگاه: پریشان‌خاطری او از دستبرد دزدان به آنجا؛ پاداش او به "یاوران" و مراقبت او در پیروی از پیشینه‌ی پادشاهان باستان؛ همه نشان از این دارد که اسکندر "آموزش کوروش" را به بیزیدگی (دقت) خوانده بود آنچنان که بسیار از پاره‌های آن  را به آسانی می‌توان در سرگذشت او به نوشته‌ی آریان و کورتیوس دید.





 احساس گرم وپر مهر اسکندر در باره‌ی خاندان شاهنشاهی ایران دوسویه و بس ژرف بود. به گزارش‌های کورتیوس و دیودوروس مادر داریوش سوم، سیسی‌گام پس از آگاه شدن از مرگ اسکندر رو به‌سوی دیوار نشست و خویشتن را از  اندوه سوگ او با گرسنگی بکشت.  کورتیوس در باره‌ی نخستین دیدار اسکندر با سیسی‌گام  چنین می‌نویسد. 
کسی به نزد مادر و همسر داریوش آمد و به آنها گفت که اسکندر از پیگیری داریوش پس از ستاندن رزم ابزار او بازگشته است.  به شنیدن این خبر صدای بلندگریه و زاری در میان زنان برخاست و دیگر بندیان به  مویه به آنها پیوستند  و آوای سوگ آنچنان بلند بود که شاه آن را شنید و  یکی از دوستانش، لئوناتوس، را فرستاد که آن مویه خاموش کند و سیسی‌گام را ‌آسوده‌سری دهد که داریوش هنوز زنده ست  و اسکندر با آنان را رفتاری پسندیده در پیش خواهد داشت.  وصبح فردا او به نزد آنان  خواهد شد  تا مهربانی خویش را با رفتار خویش آشکار نماید.  و چون آن بانوان در بند این خبرِ  دور ازچشم‌داشت و خوش  را بشنفتند  از گریستن بازایستادند و اسکندر را به آوند خدای  درود گفتند.
و چون پگاه آمد شاه با ارجمندترین از دوستان  خویش، هِفاستیون،  بنزد بانوان شد وآن دو هم‌سان به یکدگر جامه به‌بر داشتند وگرچه هفاستیون بلندبالاتر وزیباروی‌تر بود و سیسی‌گام بپنداشت که او پادشاه ست و بر او سر فرود آورد. و چون دیگر باشندگان به او نمایانیدند  و اسکندر را به دست  نشان نمودند، سیسی‌گام به شرم  سرافکنده شد، اما او این روند بُگسست و  گفت : "هیچ مهین نیست مادر، زیرا که به‌راستی او نیز اسکندرست"  وبا  خواندن آن بانوی کهن‌سال به آوند "مادر"، این مهربان‌ترین  بَروَند‌ها، او پیمان دل‌جویی  به آنان کرد که دمی پیش  نفرین‌زدگانی بیش نبودند. و سیسی‌گام را دل‌گرمی داد که او را به آوند مادر دوم خویش خواهد پذیرفت و بی‌درنگ به همان‌سان که بر زبان آورده بود رفتار نمود.
اسکندر اورا به گوهرهای شاهانه بیاراست و  اورا به ارجمندی پیشین‌اَش بازبگردانید و براو آذرمی  به‌شایان روا داشت. و همه‌ی ندیمه‌گان و خدمت‌گزاران پیشین‌اَش را که داریوش به او داده بود بازداد و  از شمار آنها کم که نکرد که بل بر شمارشان هم افزود.  او پیمان داد که برای زناشویی دختران‌اَش بیش از آنچه که داریوش پیمان داده بود خواهد پرداخت  و پیمان‌داد که  پسر او‌ را همچون فرزند خویش خواهد پرورانید و  او را به آذرم‌های برازنده‌ی شاهانه شناخت خواهد آورد.  و آن پسر را به نزد خویش خواند و ببوسید،  زیرا که در رفتار او نشان ناهراسیدن دید، که پسرک  هیچ دهشت‌‌زده نبود. و او روی به هفاستیون نمود و‌ گفت  که این پسر در شش سالگی دلیری افزون بر سال‌های عمرش نشان می‌دهد،  و  بس دلاورتر از پدرش می‌باشد.  ودر باره‌ی همسر داریوش‌گفت که چنان خواهد نمود که ارجمندی او همچنان  ماندگار بماند و هیچ چیز را ناسازگار با شادمانی‌های پیشین‌اش نخواهد یافت.


کورتیوس نگاره‌ئی  مردسالارانه و بیاد ماندنی از نیروهای داریوش سوم هنگامی‌که از بابل به پیکار در می‌شدند تصویر می‌کند .   پرتو آفتاب بر زرینه‌ها و سیمینه‌ها و گوهرها که  هزاران ارابه‌ها  و جنگ‌افزارها وسپاهیان  را می‌آراست بازتابی درخشان داشت. آن همه شکوه بر سپاهیان ایران" گونه‌ئی  برازندگی زنانه  می‌آورد که از توانایی رزمی‌شان می‌کاست"

 ابراز مهر و محبتی بدین‌سان به خاندان شاهنشاهی  در تضاد کامل با زشت‌خویی ها و ددمنشی‌هایی  بود که غالباً اسکندر از خویشتن نشان می‌داد.  به راستیک پیکره‌ئی بارز و درخور نگرش از گواهه‌ها وجود دارد که نشان می‌دهد که او مردی بسیار سنگ‌دل بود. برای نمون هنگامی‌که او به فنیقیه اندرآمد   از کشتار‌‌ بی‌رحمانه‌ی ارتخشرخش سوم در سیدون تقلید نمود. به نوشته‌ی مارکو:
همچون ارتخشرخش اُخس در پیش‌تر از او ، اسکندرکه بر آن بود تا از آن شهرشورشی نمونی بسازد با  چیره‌شدگان به  خشونت رفتار نمود. از آنان که  در نبرد تایر کشته نشدند(...)  شش هزارتن به دژخیم کشته شدند و سی هزارتن به‌بردگی فروخته شدند. و برای  کین‌توزیِ کشته‌شدن زندانیان مقدونیه‌ئی دوهزار جوان در کناره‌ی دریا به چلیپا کشیده شدند وپیکرهای مصلوبشان به آوند یادآوریی دهشت‌زا از کیفری که مقدونیه می‌تواند داد به ماندگار نهاده شد. 
او‌ تب را نیز به همگی ویران نمود. دیودوروس و کورتیس گزارش می‌دهند که گرچه پارس-شهر (پرسپولیس) بدون هیچ ایستادگی  سر‌به‌فرمان فرود آورد، بسیار از ایرانیان کشته شدند  و بسیار از ایشان خودکشی کردند. پلوتارخ می‌نویسد:
در این کشور، سپس، چنان که آشکارگردید،  از به بندشدگان کشتاری بزرگ شد زیرا اسکندر خود نوشته است که  بر این اندیشه که به سود او خواهد بود فرمان داد تا همه سرنشینان (پارس شهر) کشتار شوند.
رفتار وحشیانه‌ی او به‌سوی دوست زمان کودکی‌اَش فیلوتاس و پدر او پارمینیون وهمچنین کشتن کلیتوس از گواهی‌های  آشکارای روان پریشان اوست. هنگامی که در یک گشت شکاری دوست بیچاره‌ی او، هرمولوس، به گرازی وحشی  پیش از اوشمشیر زد. اسکندر خشمگنانه دستور داد که او را به تازیانه بندند و اسب او را از او گرفت. و چنین‌ست که رفتار پر مهر او به خاندان شاهنشاهی شگفت‌انگیز می‌نماید.



ارابه رزمی یونانی

به نوشته‌ی پلوتارخ؛ کلیتوس از اینکه اسکندر ریشه‌های مقدونیایی خویش را فراموش کرده بود آزرده بود و هم ازین راستیک که اسکندر اجازه می‌داد که ایرانی ها ژنرال‌های مقدونی را که در برخی از نبردها شکست داده بودند به سخره بگیرند. او می‌نویسد:
می‌خوارگی‌ئی سنگین هم آنک آغاز شده بود که برخی به خواندن آوازی پرداختند، که کسی به نام پرانیکوس Πρανίχου    (و یا به‌گفته‌ی کسان دیگر، پیِریونوس Πιερίωνος ) آنرا به آهنگ آورده بود به این قصد که تنی چند از فرماندهان را، که در نزدیک آن هنگام از بربرها شکست خورده بودند، به شرم آورند و به سخره گیرند. واین  کهن‌سالان را در آن شب‌نشینی آزرده ساخت و به سروده‌سرا و آوازه‌خوان ناسزا گفتند اما اسکندر و کسانی که نزدیک او نشسته بودند از شنیدن آن خوش بودند  و به خواننده گفتند که به آواز ادامه دهد. دراین هنگام کلیتوس کاملاً مست بود و چون طبعی تندخو و یک‌دنده داشت بسیار خشمگین شد و گفت این نشاید که به مقدونیایی‌ها در پیش بربر‌ها و دشمنان‌شان  اهانت شود در حالی‌که آنان  بهتر از آنهایند که دارند می‌خندند حتی اگر که  به‌تازگی بخت پیروزی نداشته بودند. 
   
کشته شدن کلیتوس بدست اسکندر
گزارش آریان نیز همین رواست. اگر چه تاکید او بر آن ‌ست که "کلیتوس به آشکار مدت زمانی دراز بود که از دگرگونی رفتار اسکندر به کنش‌هایی که بیشتر برازنده  به بربرها بود دل‌زده و آزرده بود."  و این نیز از  سخن‌های گلایه‌آمیز کلیتوس که پلوتارخ بازگو نموده ست پیداست:
او گفت "حتی همینک، اَیا اسکندر ما را گزیری نیست. زیرا که ما چنین هزینه‌ی سنگینی  برای رنجبری‌های‌مان می‌پردازیم و ما آنهایی را که تا به اکنون مرده‌اند را خوش‌بخت می‌خوانیم که مرده‌اند و ندیده‌اند که  مقدونیایی‌ها را با چوب و گرز ایرانی  بزنند و یا که  پیش از آنکه بتوانیم به پادشاهمان  نزدیک شویم، می‌باید  از ایرانی‌ها پروا بگیریم. 
 و مهین تر از همه چیز آنکه، آریان به کنایه‌ئی روانی اشاره دارد  که می‌تواند فرزند خوانده‌ئی را چنان  به آزردگی بکشاند  که دیگر نتواندخشم خویش را نهفته بدارد.  هنگامی که تنی چند از حاضرین کوشیدند که با گفتن اینکه دستاوردهای فیلیپ "نه‌چندان بزرگ و نه‌چندان شگرف بود" آنها را کوچک  درشمرند. کلیتوس که  ‌دیگر نمی‌توانست جلوی خشم خویش را بگیرد  با  ستودن دستاوردهای فیلیپ  همه‌ی آنچه را که اسکندر کرده بود در برابر آنها به ناچیز گرفت:
اسکندر دیگر از آن بیش نتوانست مستی و بی‌ادبی کلیتوس را بربتابد و   خشمناک از جای برجهید به سوی او،  اما هم پیاله‌هایش اورا از آفند به وی بازداشتند . اما کلیتوس از دشنام به اسکندر دست نکشید تا که اسکندر به فریاد نگهبانان را به نزدیک خواست و چون هیچ کس از او فرمان نبرد ، به شِکوِه نالید که: "اینک به جایی رسیده‌ام همانند داریوش، به هنگامی‌ که به‌ساز ( به یونانی بسوس  Βήσσος) او و همراهان‌اَش را دستگیر نموده ‌بود، و  اینک  آنچه برای من به‌جا مانده دیگر  تنها نام پادشاهی ست".  و برخی گفته‌اند که او نیزه‌ی کوتاه یکی از نگهبانان‌اَش را برگرفت  و بر سینه‌ی کلیتوس فرود آورد  و برخی دیگر  گفته‌اند که با  درازنیزه‌ی یکی از گاردهایش او را درجا بکشت.



کوتاه نیزه و  دراز نیزه مقدونی

این ارستو بود که خواهرزاده خود کالیستنز را به همراه اسکندر به آوند تاریخ نویس نبرد او با ایران فرستاد و چنین پدیدار ست که  او براین گمارده شده  بود که آرمان "یونان بزرگ" را در دل اسکندر زنده نگاهدارد و  دلبستگی و شیفتگی او را به  ایران، که یونانی ها "مادگرایی" (به یونانی مِدیسموسμηδισμός) می‌خواندند، بزداید. آرمان‌گرایی کالیستنز به یونان بزرگ را بسیاری از پژوهشگران  گزارش داده اند  (Pearson 1960, Hamilton 1969,  Pédech 1984, Prandi 1985, Bosworth 1990, Devine 1994) زیرا که  او تاریخ نبرد اسکندر را به آوند پیکاری برای آرمان   یونان بزرگ نوشته  است.  آریان گفته‌ئی از او را بازگو می‌کند که  بس آشکار‌دهنده‌ی  گمارش اوست. او گفته است که او در بستر نبرد ایران نهاده‌شده بود تا برای اسکندر پیشینه‌اش را بسازد.  و چنین  پیداست که اسکندر از او چندان خوشش نمی‌آمد چون به‌نوشته‌ی پلوتارخ:
اسکندر در باره ی او گفت:- " من از مرد  خردمندی بی‌زارم کز برای خویشتن بی‌خرد است."  
بگزارش کورتیوس  روفوس Curtius Rufus در ۳۲۷ پیش از میلاد اسکندر شب‌نشینی  بر پاداشت که نه‌تنها سران مقدونی و دوستان یونانی‌اش به آن دعوت شده بودند که بل گروهی از مهینان ایران نیز از مدعوین بودند و آماج از این  میهمانی آن بود که سنت ایرانی زمین‌بوسی  به ستایش  ازشاهنشاه ( به  یونانی پروسکینِسیس    προσκύνησις) را به هموطنان خویش  بشناسانند. و بگزارش پژوهش تروسدل  براون،  Truesdell Brown  قرار اینچنین گذاشته شده بود که در ابتدای ضیافت اسکندر از میهمانی بیرون شود  ودر  نبود او کلئون  Κλέων چشم‌داشت اسکندر را با میهمانان در میان نهد.






به‌گزارش آر
یان از این روند، هنگامی‌که اسکندر به  میهمانی اندر آمد،  از جامی جرعه‌ئی بنوشید و آن جام را  به دست یکی از میهمانان داد تا آن میهمان پس از نوشیدن جرعه‌ئی دیگر  در برابر او به ستایش به زمین بوسه زند  و سپس بوسه‌ئی از او دریافت بدارد. هنگامیکه آن جام,  دست به‌دست، به  کالیستنز رسید  او از جام بنوشید، اما از اجرای پروسکینسیس سر به‌پیچید.  اسکندر که  در حال گفتگو با هفاستیون بود این نابه‌فرمانی او ندید اما هنگامی‌که کالیستنز برای دادن بوسه به او نزدیک شد یکی از میهمانان بنام دیمتریوس Δημήτριος  اعتراض نمود که  وی  بدون آنکه نخست به پا افتاده باشدبوسه می‌خواهد!   و چون اسکندر این بشنید از دادن بوسه به او سر باز زد. کالیستنز به جای خویش  بازگشت، اما به لودگی گفت که "بسیارخوب  به یک بوسه گِداتر ، من به سر جایم می‌روم "

وزان پس، روزهای مانده از زندگی کالیستنز به شمارش درآمد. هنگامی که دیسه‌چینی نگهبانان جوان مقدونیایی اسکندر به‌ سگال جان  او آشکار شد و آنان زیر شکنجه به گناهشان اعتراف نمودند همگی  به سختی‌ و استواری  کالیسینز را  از دست داشتن درآن دیسه‌چینی  بی‌گناه گواهی دادند. اگرچه پتولمی و آریستوبولوس  گفتند که او در توطئه دست داشته‌ست. کالیستنز دستگیر و اندکی پس از آن به دژخیم سپرده و کشته شد.

اسکندر در بستر مرگ ، کار ژان ایل رستوت سده ی هفدهم میلادی


 مورخ یونانی آریانِ نیکومدیا  در کتاب آنا باسیس (گذار به بلندی ها) خود به نامه‌ئی از داریوش به الکساندر اشاره می‌کند که درآن از دوستی فیلیپ  و اتحاد او با ارتخشرخش سوم اخُس یاد آوری شده ست. چنین می‌نماید که  این تنها گواهه‌ی پیمان دوستی  میان آن دو است که از  نابودی به دست پنهان‌داران آرمان‌خواه "یونان بزرگ" به‌در شده است.  افزون بر آن در پاسخ اسکندر به داریوش که از او درخواست نموده بود که او می‌باید "همسر ومادر و فرزندانش را از بند رها سازد"  چگالش‌هایی (اتهام‌هایی) شگفت‌انگیز در باره‌ی خیانت داریوش به ایران و فیلیپ آمده است. اسکندر در پاسخ خود می‌نویسد:
پدر مرا قاتلینی کشتند که تو در نامه‌هایت در باره‌شان به آشکاری ابراز سرفرازی نموده  بودی که تو خود آنان‌را برای ارتکاب آن جرم  استخدام کرده بودی . تو به بی‌داد  و  به ناوندیداد (غیرقانونی) تخت پادشاهی ایران را تصاحب نموده‌ئی و بنابراین بر علیه کشور خود جرمی مرتکب شده‌ئی  تو به یونانی‌ها اطلاعات نادرست درباره‌ی من فرستادی به این امید که آنها را با من دشمن کنی  تو کوشیدی که برای  یونانی ها پول بفرستی  و ماموران تو دوستان مرا  به فساد کشیدند و تلاش‌نمودند تا صلحی را که من در یونان به‌پا‌ساختم از هم بپاشند- و سپس از این بود که من به کارزار با تو آمدم.
 چرا اسکندر پیشنهاد می‌کند که "تو به بیداد و  نا به وندیداد تخت پادشاهی ایران را تصاحب نموده‌ئی" آن هم به ویژه در پاره‌ئی از نامه  که گلایه از  کشتن پدرش می‌کند.(و می‌باید گفت که همه‌ی  تاریخ نویسان‌باستان هم‌داستان‌اَند که داریوش در کشتن فیلیپ به هیچ‌روی دست نداشت ).

 داریوش سوم که نام او به هنگام تولد آرتاشاتا بود، به گزارش دیودوروس نوه‌ی برادر ارتخشرخش سوم ، استوان  (به یونانی اُستانس Ὀστάνης )بود . پدر او آرَش‌آم (به یونانی آرشاما) با سیسی گام  دختر ارتخشرخش دوم نیمان  همسری نموده بود . داریوش ، به آوند فرماندهی  پر هنایش ، در نبرد ارتخشرخش سوم با کادوسی‌ها،  از خوددلاوری چشم‌گیری نشان داده بود و از اینرو ساتراپی ارمنستان    به وی  پاداش شده بود. پس از پادشاهی آرش‌آم (به یونانی آرسس)  او به مقام همباش با شاه  فرازی یافته بود و مسئولیت راندن خدمات پُستی و پیام‌رسانی شاهنشاهی به او واگذار شده بود . داریوش سوم با شاهزاده استاتیر*** ازدواج نموده بود که به بار آمد از آن پسری بود بنام اُخس که اسکندر اورا به فرزند خواندگی پذیرفت.

آیا می‌توان پنداشت که در آن نامه اسکندر به  پشتیبانی خواجه بَغا در پادشاهی داریوش سوم اشاره می‌کند ؟ وین بَغا بود که ارتخشرخش سوم و پسرش آرش پادشاه را با زهر کشت.  بَغا به پیش‌دستی آرش را کشت  زیرا شاه جوان بجای آنکه به گونه‌ی یک آدمک  به دستورکارهای او گوش فرادهد می‌خواست آزادانه راهبردهای خویش را به کنش نهد. و چنین بود که بَغا پس از زهر دادن به آرش، داریوش سوم را به پادشاهی رسانید. اما داریوش سوم  نیز  مردیی به‌خوداستوار  بود و هنگامی‌که بَغا از او هم نومید شد و پیاله‌ئی از زهر برای وی آورد داریوش سگال او را بخواند  و  چنین بود که  وادارش نمود که   او خود   از آن  جام زهرآلود  بنوشد.

بنابرین از نامه‌ی اسکندر چنین بر‌می‌آید که وی داریوش را  به اشاره چگالش (متهم )به کشتن پدرش می‌نماید: "که تو به یاری بَغا ارتخشرخش  سوم و آرش را کشتی و تخت پادشاهی را به بی‌داد  و ناوندیداد (غیر قانونی)  دارا شدی"  و البته همه‌ی این ماجرا را شاید که آشنگر (جاسوس) مقدونیه منتور Mentor به دربار فیلیپ گزارش نموده بود. ولی به هر روی از  گویش دو پهلوی اسکندر در نامه‌اش چنین برمی‌آید  که او خویشتن را جانشین  به وندیداد  ارتخشرخش سوم می‌دانست. آیا اعتباری مر این گزاره را می‌توان قائل شد؟


داستان اسکندر در داراب نامه ی محمدین حسن ابوطاهر ترسوسی
شاهدخت ناهید مقدونیایی همسر تازه عروس داراب پسر بهمن و مادر آینده ی اسکندر  باز پس فرستاده می شود به پدرش فلیاقوس  (فیلیپ) به خاطر بوی ناخوش دهانش درحالی که آبستن اسکندرست


همان‌گونه که در پیش درآمد این بخش گفتیم؛ در ادبیات و  تاریخ‌های پارسی داستان‌هایی هست که اسکندر را شاهزاده‌ئی ایرانی می‌شناسانند . اما این داستان‌ها از سوی آیین ذرتشت که اسکندر گجسته را دشمن ایران می‌خواند همیشه مردود شناخته شده و به‌ویژه در زمان ساسانیان به شدت  زدوده و پنهان شده‌اند.

هنگامیکه ارستو از اعدام برادرزاده‌ی خویش کالیستینز آگاهی یافت به این برایند رسید که ایران دوستی  اسکندر به  راستائی  رسیده است  که می‌باید از آن  فراتر نشود  و به ایست آید. در همین‌هنگام به‌گزارش جاستین  آنتی‌پاتر    پس از آنچه که برسر دوستش پارمینیون و پسرش فیلوتاس رفته بود، از برای زندگی خویش در بیم بود و گرچه اسکندر او را به نزد خویش فراخوانده بود ، او به‌جای خویش پسر ارشدش کاساندر را در ۳۲۳ میلاد به نزد اسکندر فرستاد. کاساندر هنگامی که آیین  پروسکینسس را  تماشا نمود  آن‌را بسیار خنده آور یافت . و به نوشته ی پلوتارخ " او نمی‌توانست خویشتن را از خنده باز بدارد‌! زیرا او به آیین‌های یونانی پرورش‌یافته بود و هرگز هیچ چیز پیش از آن به‌مانند آن ندیده بود" اسکندر از خنده‌ی او  به خشم آمد و "موی سر او  با دو دست به وحشیانه گرفت  و سر او  به سختی  به دیوار بکوبید"  هنایش این بی رحمی از آن پس همیشه در روان کاساندر ماندگار ماند و به نوشته‌ی پلوتارخ:
هنگامی‌که کاساندر به پادشاهی مقدونیه رسیده بود و سرور یونان شده بود  روزی در پیرامون دلفی راه می‌رفت و به تندیس‌ها می‌نگریست،  ناگهان چشم‌اَش به تندیس اسکندر افتاد و از دیدن آن چنان به ‌دهشت  افتاد که پیکرش تکان خورد و به لرزه درافتاد  و  نزدیک به  بیهُشی شد  و زمانی دراز بگذشت تا که او آرامش خویش بازیافت.
پس از این که آنتی پاتر شنید که بر سر پسرش چه آمده بود با ارستو که خواهرزاده اش کالیستنز را اسکندر اعدام نموده بود همداستان شد که اسکندر را می باید از میان برداشت. به نوشته‌‌ی جوستینیوس:
Auctor insidiarum Antipater fuit, qui cum carissimos amicos eius interfectos uideret, Alexandrum Lyncestarum, generum suum, occisum,   se magnis rebus in Graecia gestis non tam gratum apud regem quam inuidiosum esse,   a matre quoque eius Olympiade uariis se criminationibus uexatum.   Huc accedebant ante paucos dies supplicia in praefectos deuictarum nationum crudeliter habita.   Ex quibus rebus se quoque a Macedonia non ad societatem militiae, sed ad poenam uocatum arbitrabatur.   Igitur ad occupandum regem Cassandrum filium dato ueneno subornat, qui cum fratribus Philippo et Iolla ministrare regi solebat,   cuius ueneni tanta uis fuit, ut non aere, non ferro, non testa contineretur, nec aliter ferri nisi in ungula equi potuerit ; praemonito filio, ne alii quam Thessalo et fratribus crederet.  Hac igitur causa apud Thessalum paratum repetitumque conuiuium est.   Philippus et Iollas praegustare ac temperare potum regis soliti iu aqua frigida uenenum habuerunt, quam praegustatae iam potioni supermiserunt.
انگارنده‌ی این ترپند آنتی‌پاتر بود ، که با دیدن  این‌که ده تن از نزدیکترین دوستان‌اَش کشته شده‌اند ، الکساندر لین‌کستیس ، دامادش،  نابود شد و پادشاه خود وی را پس از ‌آن‌همه  کارهای مهین‌اَش  برای یونان  چندان   به مهر نمی‌‌گیرد که به رشک.   و همچنین  از سوی مادر وی المپیا با  چگالش‌های‌ (اتهامات)  گوناگون به زیر آزار و سرکوب است .  و با اندیشیدن به   کیفرهای  سختی که چند روز پیش ، به  فرمانداران  کشورهای ‌چیره‌شده ، داده شده بود.  و از این رو  چنین انگارنمود  که او از مقدونیه ، نه  از برای شرکت در جنگ ، که بل از  برای   گرفتن پادافره  فراخوانده شده است. پس به پنهان، برای پیشدستی به اسكندر ، پسرش كاساندر را با  زهری بسیج نمود ، كه به همراه برادرانش فیلیپوس و ایولاس  که همیشه  در کنار سفره‌ی  پادشاه  می‌بودند. توانائی این زهر به‌اندازه‌ئی زیاد بود که نه در ظرفی برنجی ،  یا آهنی ،  یا از صدف و نه به هیچ  شیوه‌ی دیگر مگر در درون سم اسب   توانستی ترابر شد. به کاساندر هشدار داده شده بود که به  یاری هیچ کس  مگرتسالیائی‌ها و برادرانش پشت‌گرم نباشد . و از این روی بود که  میهمانی‌ئی در خانه‌ی تسالیائی‌ها  برپا شد. فیلیپوس و ایولاس که  از پیش نوشیدنی پادشاه را می‌چشیدند و  به‌هم  می‌آمیزیدند  ، زهر را در آب سرد آماده کردند  و  پس  از آنکه می چشیده شد  آن را در نوشیدنی  بیامیختند.
این ارستوی فیلسوف بود که زهر استایکس را   به سخن پلوتارخ  چنینآماده ساخت:
آب سرد مرگ‌آسای از صخره‌های نزدیک نونارکیس راپالایش بداد همچون شبنمی شکننده و آنرا در سُم مادیانی نهاد، زیرا که هر ظرف دیگر را آن یخ‌زدگی فاسد می‌کرد و با خورندگی خود به درون هر ظرف رخنه می‌نمود.
 کاساندر آن زهر را باخود به بابل آورد . و ایولاس برادرش که پیاله دار اسکندر بود آنرا به او بنوشانید و آن زهر اسکندر را  پس از  چندروزی کارگر افتاد و کشت (Arrian, Plutarch, Pliny, Dio Cassius, Boissevain, Migne, M. Plezia 1948, Düring 1957). پژوهش های دانش امروزین نشان می‌دهند  که شاید ارسطو استریکناین  بکار برده است (در نخستین بار،  برپایه ی تاریخ گیاهان تئوفراستوس،  در 1978  مایلنسزاین پیشنهاد را نمود). 

اسکندر در بستر مرگ کار کارل تی فن پیلوتی سده ی نوزدهم میلادی
اسکندر همه‌ی کتابهای ذرتشتیان را سوزانده بود. در دوران ساسانیان دوداستان کاملاً متناقض در باره‌ی اسکندر پدیدار آمد یکی روایت به گزافه منفی که برآمده از منابع ذرتشتی  مانند ارده‌ویراف  نامک  و بن‌دهش بود   که اورا " گجستک" یا نفرین شده می‌خوانید که آئین ذرتشت را به تباهی کشانید و ایران را  ویران بساخت  ودو دیگر  داستانی شاید به گزافه مثبت از منابع مهر آئینان میترائی.


روایت ذرتشتیان را می‌توان در ارده‌ویراف نامک یافت که می‌نویسد:
هنگامی‌که ذرتشت  دین را دریافت نمود ، آنرا در جهان به پراکنید، تا سی سده به فرجام رسید. سپس روان پلید و نفرین شده‌ی اهرمنی اسکندر رومی را که در مصر می‌زیست به‌فریفت تا که در دل مردمان بر آئینشان گمان آفریند و او بر ایران زمین با ویرانی بسیار و گزند و دشواری  فراز آمد. او شهریار ایران را با این همه بکشت ودربار و فرمانروایی را نابود و ویران نمود .
ویا در دینکرد که می‌نویسد:
و مَر چیرگی کیش ایران‌شهریان را به کُنش اسکندر ستمکار زشت‌سرشت چنین آسیب آمد،که آنچه به دژنبشت  اندر بود بسوخت و آنچه به گنج شیزگان اندربود به دست رومیان افتاد و   با یادگیری از گفت و شنفت ودیده‌هاشان به یونانی برگردان شد
ویا در بن‌دهش  که می‌نویسد:

و زان پس  اندر خدایگانی دارای دارایان، کی‌سر (در پهلوی =قیصر) اسکندر از روم به اندرتازید و ایران‌شهر بگرفت و شاه دارا  بکشت و همه تخمه‌ی پادشاهی و مغانی و مهترانی ایران‌شهر را نابودکرد و بس از آذر های ورجاوند را خاموش کرد. زند مزدیسنا را  به روم برد و اوستا بسوخت و ایران‌شهر را میان نود تن از شاهزادگان بخش کرد
البته، پیوند میان مقدونیه وایران به ژرفا ریشه داشت. به راستیک در ۵۱۲ پیش از میلاد به نوشته‌ی هرودوت یک فرمانده ایرانی"هیئتی  دربرگیر از هفت تن از بزرگان ایران را، که همچون خود او از پیشینه‌ئی ارجمند در اردوگاه ارتش برخوردار بودند ، به مقدونیه فرستاد . آن هیئت  به نزد  آمینتاس Ἀμύντας شدند تا از او برای پادشاه خویش داریوش درخواست   آب و خاک نمایند" و چنین شد که پادشاه مقدونیه آمینتاس یکم (۴۹۵-۵۴۰ پیش از میلاد) دست نشانده  و باج‌گذار داریوش شد.

پسر آمینتاس، الکساندر یکم (۴۵۴-۴۹۸ پیش از میلاد) به آوند فرستاده‌ی فرمانده‌ی ایرانی ماردن  ، پیام او را که در برگیر پیشنهادهایی برای صلح بود به آتن عرضه داشت و بر آنان  اصرار ورزید که آن پیشنهادها بپذیرند.  و چنانکه در بخش‌های پیشین دیدیم اسپارت‌ها از شنیدن خبر پیشنهاد صلح خشایارشاه به آتن نگران ودر هراس  شدند و فرستاده‌ئی به آتن گسیل داشتند که به گذارش هرودوت به آنان گفت :
 پروا ندهید که زبان چرب ونرم الکساندر شما را  در باره‌ی  پیام ماردن بفریبد  او تنها همان می‌کند که از او انتظار می‌توان داشت که  خود سالاری همچو او  البته که با خودسالاری همچو شاه همدستی می کند.  اما چنین رفتاری  از شما به دوریک است ،  به دست‌کم اگر که خردمند باشید . زیرا که حتما باید بدانید کین بیگانگان را نه درستی هست و نه باورپذیری .
 به گزارش مورخ  بیزانتینی سده‌ی نهم میلادی سینسلیوس  الکساندر یکم  آب و خاک  به خشایار شاه داد و این به معنای آن‌ست که به خشایار شاه باج می‌پرداخت. خواهر الکساندر  یکم  بنام گیگائه  به همسری فرمانده ایرانی بابَر ( به یونانی بابریس) در آمد. به کوتاه سخن در همه‌ی دوران نبرد ایران و هلن در ۴۷۹-۴۹۰ پیش از میلاد  مقدونیه، از‌ پادشاهی‌های دست‌نشانده‌ی ایران بود و تماس میان بزرگان مقدونیه و خاندان شاهنشاهی و زناشوئی‌های میان شاهزادگان ایرانی و مهینان مقدونیه بسیار  در روال بود.

وزین روی بود که پناه‌جویان ایرانی غالباً مقدونیه را  برای اقامت بر‌می‌گزیدند زیرا فضای فرهنگی و همگانگی آن بسیار به ایران مانند بود و حکومت پادشاهی آن و نهادهای شهروندی آن بر الگوی ایرانی سوارشده بود. برای نمون  در پیرامون سال ۳۵۲ پیش از میلاد آرتا بازو ساتراپ فریگیا در هلسپونت پس از سرکوبی شورشش به دست ارتخشرخش سوم،  به همراه برادرزنش مِمنون به در بار فیلیپ پناهنده شدند. از دیگر پناهندگان خانواده‌ی بزرگ آرتا بازو بود که در میانشان برسین بود که پس از 333 پیش از میلاد معشوقه اسکندر شد و دیگر از پناهندگان ساسان (به یونانی سیسینس) بود که همانگونه که در  پیش  دیدیم در ماجرای الکساندر لین‌کستیس  بگناه توطئه بقصد جان اسکندر  به بند پارمینیون شد . بنابراین ازدواج الیمپیای مقدونیایی با آرتخشرخش چندان هم ناممکن نمی توانست باشد.

شماری از پژوهشگران از این داستان آگاهند اما آنرا به سرسری رد می‌کنند برای نمون رابین لین فاکس می‌نویسد:
ایرانی ها  ازآن‌پس‌ها داستان اسکندر را در میان  سرگذشت شاهانشان جای دادند با این داستان که الیمپیا به دربار ایران راه یافته بود وپادشاه ایران با او همبستر شده و سپس اورا به مقدونیه باز پس فرستاده بود زیرا دهانش بویی افسردناک داشت.

او سپس این داستان را بدین منطق درخور پذیرش نمی یابد که:

ایرانی‌ها  می‌گویند که هیچ‌کس هنوز نتوانسته پدر یا مادر خویش را بکشد و هرگاه چنین به دید آید که جنایتی این‌چنین رخ داده ست  بازرسی اجتناب‌ناپذیر به اثبات خواهد رسانید که آنکه در این ماجرا پسر خوانده شده یا ناپسری بوده ست و یا پسری بوده است  از پیوندی نابسزا. زیرا به باور آنها "این نااندیشیدنی است که پدرومادری راستین هرگز به دست پسری راستین کشته شود"  برای ایرانی‌ها،   از دیدگان  یک یونانی، یر پایه‌ی یک اصل انسانی ،  مشارکت اسکندر  در قتل پدر غیرقابل اندیشیدن است.

 این منطق البته آنچنان  استوانی ندارد که در خور پذیرش باشد ولی حتی اگر هم منطقی درست می بود باید گفت که در روایت ایرانی اسکندر با شرکت در توطئه قتل فیلیپ پدرکشی نکرده ست زیرا او پدر راستینش نبود


 اسکندر در 330 پیش از میلاد آغاز به بر کردن جامه‌ی ایرانی نمود. به گزارش پلوتارخ  شاه در آن سال شیوه‌ی  تن‌پوش  بربرها را برگزید و او برین نگرش دارد که درنخست اسکندر  دربرابر  خاوری‌ها و همباشان خویش چنین پدیدار می‌شد  اما پس از یک چند او در سواری و بارهمگانی خویش نیز با جامه ایرانی  حضور می‌یافت.  اِفیپوسِ Ἔφιππος از اهالی  اُلینتوس  Ὄλυνθος که هم‌زمان با اسکندر بود  می‌نویسد: که هرروز  اسکندر  تیلسانی (کالامیس ) بنفش به‌برداشت  بر روی پیراهنی (کایتان) که در میان سفید بود  وکلاهی مقدونی (کاوسیا) که بر آن  دیهیمی نهاده بود . به‌گزارش دیودوروس  اسکندر  دیهیمی به سر می‌داشت و  تن‌پوشی که بخشی از آن سفید بود با کمربندی ایرانی و تاریخ آنرا چنان می‌نمایاند که به  تراز با  ۳۳۰ پیش از میلاد می ماند.  اِراتوستِنِسِِ   Ἐρατοσθένης از اهالی    کورینی    Κυρήνη  جامه‌ی اسکندر را آمیزه‌ئی از  بخش‌هایی ایرانی و مقدونی   ویدایش می‌دهد و می‌نویسد او جامه‌ی پارسی را بر تن پوش ماد برتری می‌داد (و یا آنچه که اینک  پژوهش‌گران "جامه‌ی سواری" و یا "جامه‌ی  نیروی سواره"  می‌خوانند) زیرا او افسر مادها (تیارا) و کندیس (تن پوشی با آستین های بلند) و اَنَخی‌رید (شلوار) نمی‌پوشید و این با گزارش دیودوروس و پلوتارخ همراه ست.

و گرکه به بررسی درستی داستان نکتانبِوی بپردازیم باید در نگرش داشته باشیم که اودر ۳۴۳ پیش از میلاد  هنگامی که اسکندر سیزده ساله بود از ارتخشرخش سوم در پلیسیوم شکست خورد و از مصر گریخت بنابراین می‌توان باورداشت که داستان شیفتگی اسکندر در نوشته ی کالیستنزساختگی نوشته‌ئی  همانند دیگر داستانهای وانمودانگیزانه  زیر هنایش کاهنان مصر در دشمنی با ایران بوده ست.



گذشتن اسکندر از استرانگا از دست نوشته ی شماره 424 در کتابخانه  مجمع ماکیتاریست  ، سن لازاریو ، ونیز
 منابع نخستین ما  مانند آریان ،کورتیس و جاستین بهم همگنند که رفتن اسکندر به مصر به این امید بود که راستی را درباره‌ی تبار خویش بیابد. به نوشته‌ی آریان: 
الکساندر آرزوی شهرت پرسئوس و هراکلس را داشت که خون این هردو  در رگ‌هایش جاری بود و همانند افسانه‌ئی که می توان ردپای آنرا تا تبار زئوس پی‌گیری نمود او نیز احساس می‌کرد که بگونه‌ئی از تبار آمون است.
و گر باز بیاد آوریم که به باور یونانی‌ها پرسئوس نیای پارس‌ها بود  و هراکلس Ἡρακλῆς  پسرخوانده‌ی آمفی‌تریون Ἀμφιτρύων ، نوه‌ی پرسئوس بود باز می‌بینیم که آرزوی اسکندر در فراتر شدن از دستاوردهای پرسئوس شاید به ناخودآگاه  تلاشی  برای پیوند با ریشه‌های خانوادگی‌اَش بود (آریان و استرابو).  

به راستیک، بدان سان که هرودوت می نویسد:
تا هنگامیکه پرسئوس، پسر زئوس و دانائه، از سیفیوس پسر بلوس دیدار نمود و با دختر او اندرومِدا ازدواج نمود و از او دارای پسری شد بنام پِرسِس (که او را در آن کشور باقی نهاد زیرا سیفیوس ازخود فرزندپسری نداشت) وآن ملت از این پرسِس نام پارس را بخودگرفت.
و باز هم جالب است که به‌دید داشته باشیم که خشایارشاه نیز بر این داو بود که از تبار پرسئوس است  بگزارش اشمیتز (۱۸۵۵)  جارچی خشایار در آرگوس گفت:
مردم آرگوس به سخن خشایار شاه گوش فرا دهید:  ما براین رای‌ئیم که  پرسِس که او از نیاکان خویش در می‌شمریم   پسر پرسئوس بوده ست که مادرش دانائه و  آندرومِدا دختر سیفیوس؛  پس ما تبارمان از شماست.
و باز می‌بینیم  که شاید دلبستگی اسکندر به پرسئوس از خواست ناخودآگاه او به بازگشت به ریشه‌های ایرانی‌اَش حکایت می‌کرد. اشمیتز  ازین نیز فراتر می‌شود و می‌نویسد:
براستی  افلاتون (در آلکیبیادس)  گفته است که هراکلیدائه و هخامنشیان  در میان پارس‌ها از یک ریشه‌اند. بر این حساب هرودوت خشایار شاه را به این داو می‌دارد که خویشاوند آرگوسی هاست ، زیرا که به برابر آنها از پرسِس گذشته دارد به همانند پرسئوس، خورشید ، که  در زیر اوست که ایرانیان تبار خویش را در می‌شمرند.  پرسئوس همان میترا بود که غار آشاوان  او به شیوه ی پرسئوم بود.
 با این نگرش که مادر خشایارشاه دختر کوروش از میتراباوران بود می‌توان دریافت که چرا هنایش میترا رفته رفته در میان هخامنشان فزونی گرفت تا آنجا که جایگاه میترا  در هنگام ارتخشرخش دوم تا اهورامزدای ذرتشتیان بر فرازآمد. اما اینکه اسکندر به آوند  شاگرد ارستو بتواند براستی خویشتن را فرزند زئوس انگار کند و به  نزد بزرگترین خدای مصر، آمون در شود تا پدر خویش را در او بیابد اندیشاری پوچ و یاوه است-  حتی اگرهم مادرش از خردسالی اورا شستشوی اندیشه به این باور داده باشد

هرچند این بخردانه شداست که الیمپیا خشمگین از شیوه‌ی رفتار فیلیپ با او به پسرش در باره ی نیاکان نیرومند پارسی‌اَش داستان‌ها گفته باشد.که او فرزند پادشاه میترائی ارتخشرخش سوم است و چنین است که رفتن او به مصر وقربانی نمودن برای آپیس در واقع پیروی از کنش   کامبیز برادر آتوسا که خود فرعون مصر بود واز نیاکانش به شمار می‌آمد بودو به‌گفته‌ی جاستین قصد اسکندر از سفر به مصر پالایش نام مادرش  بود و اینکه  برای خویشتن پیشینه‌ئی از خدایان بیاورد و بیاد بیاوریم که کامبیز همچون دیگر فراعنه از خدایان مصر شناخته می‌شد.

از سوی دیگر خدای ترکیبی "آمون-را"  که همگن با خدای خورشید میتراست و نشان آمون، گاو،   با آیین کشتن گاو در میترا باوری  پیوند دارد. حتی پلوتارخ هم نتوانسته است که در گزارش سفر اسکندر به مصر خویشتن را از یادآوری کامبیز باز بدارد . به گزارش او اسکندر از نشان پرواز پرندگانی درشت پیکر پریشان شد  اما پیش‌گویان مر اورا اندرز دادند که به راهش ادامه دهد وآن مورخ  این نشان را به طالع کامبیز پیوند می زند که "ناپدیداری در شن‌زار بدانگون که در درازمدتی   پیش بر لشگر کامبیز رخ داده بود."





اسکندر تخت زرین شاهنشاهی  را برگزید و افسر شاهنشاهی و کمربند و ردای شاهانه  را ببر کشید . درون سراپرده اش  پانصد سپر دار ایرانی  به نگهبانی ایستاده بودند و در یاری به آنها یک‌هزار کمان‌دار باختری در تن پوش‌های سرخ‌آتشین  و سرخ نارنجی  و آبی شاهانه ایستاده بودند و پانصد گارد جاویدان در پشت آنها با تن‌پوشهای  یاشکوه  ترمه خودنمایانه  با نیزه‌هاشان که در ته همانند انار کنده‌کاری شده بود   ایستاده بودند  و در بیرون از سراپرده هنگ پادشاهی فیل‌سواران با ۱۰۰۰ سپاهی مقدونی و ۱۰،۰۰۰ گاردجاویدان رده‌ی پائین  و ۵۰۰ سپاهی برگزیده‌ی بنفش‌پوش. مغ‌ها ، همسران عیش،  کارکنان  و راهنمایان دوزبانه به ایفای نقش چشمگیر  ۲۰۰ سال گذشته خویش ادامه می‌دادند.

با  این چنین شکوه، اسکندر و دربارش   پدیداری برونی پادشاهی ایران  را  به کار می‌آوردند. هنگامی‌که آنها در باغ خویش ،  تکیه زده بر تخت‌های آراسته ، بارهمگان (بارعام) می‌دادند آنها پیشینه‌یی ایرانی  را دنبال می‌نمودند که به سالیان دراز در روال بود. تخت پادشاهی  و سراپرده‌ی بارهمگان ریشه‌های ژرفی در ایران گذشته داشت  به همان‌گونه که  بخورهای عطرآگین که در کناره‌ها می دودیدند . دیدار کنندگان در برابرش به  دهنادی ایرانی  به پا می‌افتادند و او بر ارابه‌های برگزیده که نماد پادشاهی  و چیره‌گری بود و با گروه اسب‌های سپید و سنگین مادها که نمادی آشاوان برای‌شان بود سواری می‌نمود . همچون پادشاهی ایرانی او دوجشن زادروز می‌گرفت و با آتش شاهنشاهی ویژه‌ی خود به آذرم گرفنه می‌شد. درباریان  خاورز مَر روان سترگ او را یشتن ( قربانی) می‌نمودند و حتی خوی شراب‌خواری سنگین او پیوسته به آن بایسته بود که در ایران از برتری‌های شاهانه شمرده می‌شد-- رابین لین فاکس  

تاریخ اسکندر در گزارش‌های ایرانی

فردوسی اسکندر را زاده‌ی داراب، که می‌باید همان ارتخشرخش سوم هخامنشی، پادشاه همزمان با فیلیپ باشد، می‌شناساند؛ او می‌نویسد: 

به روم اندرون شاه بدفیلقوس                کجا بود با رای او شاه سوس
ز عموریه لشکری گرد کرد                        همه نامداران روز نبرد
چو دارا بیامد بزرگان روم                         بپرداختند آن همه مرز و بوم
دو رزم گران کرده شد در سه روز             چهارم چو بفروخت گیتی فروز
گریزان بشد فیلقوس و سپاه                  یکی را نبد ترگ و رومی کلاه

پس از شکست فیلیپ، او فرستاده‌یی به نزد آرتخشرخش می‌فرستد و از وی درخواست بخشش می‌کند.

فرستاده‌ای آمد از فیلقوس                   خردمند و بیدار و با نعم و بوس
تو آن کن که از شهریاران سزاست         پدر شاه بود و پسر پادشاست
چو بشنید آزادگان‌را بخواند                      همه داستان پیش ایشان براند
چه بینید گفت اندرین گفت و گوی        بجوید همی فیلقوس آب روی

رایزنان به ارتخشرخش از دختری در دربار فیلیپ  بنام ناهید (اولیمپیا) آگهی می‌دهند. 

یکی دختری دارد این نامدار                  به بالای سرو و به رخ چون بهار
فرستادهٔ روم را خواند شاه                    بگفت آنچ بشنید از نیک‌خواه
بدو گفت رو پیش قیصر بگوی           اگر جست خواهی همی آب روی
پس پردهٔ تو یکی دختر است              که بر تارک بانوان افسر است
نگاری که ناهید خوانی ورا                 بر اورنگ زرین نشانی ورا
به من بخش و بفرست با باژ روم       چو خواهی که بی‌رنج ماندت بوم

پس از اینکه فیلیپ آن دختر را به دربار  ارتخشرخش  می‌فرستد:

شبی خفته بد ماه با شهریار             پر از گوهر و بوی و رنگ و نگار
همانا که برزد یکی تیز دم                  شهنشاه زان تیز دم شد دژم
بپیچید در جامه و سر بتافت            که از نکهتش بوی ناخوش بیافت

پادشاه از بوی ناخوش دهان ناهید بیزار می‌شود و اورا که آبستن است به دربار فیلیپ باز می‌فرستد .

 دل پادشا سرد گشت از عروس      فرستاد بازش بر فیلقوس
غمی دختر و کودک اندر نهان           نگفت آن سخن با کسی در جهان
چو نه ماه بگذشت بر خوب‌چهر      یکی کودک آمد چو تابنده مهر

به نوشته ی غیاث‌الدین خواندمیر ، نویسنده‌ی تاریخ حبیب‌السیر 
در نسب اسکندر در میان ارباب خبر خلاف است و قول مشهور در این باب آن است وقتی که روقیا، بنت فیلقوس از داراب بن بهمن حامله بود، عجوزه‌ئی بوی دهن آن مستوره را به گیاهی که سندر نام داشت، معالجه نمود؛ اما حضرت مخدومی در روضه‌الصفا بدین کلک بلاغت انتما گردانیده‌اند که جمعی که ذوالقرنین را ولد دارای اکبر گفته‌اند بدین معنی قایل‌اند که او روشنک دختر دارای اصغر را به حباله نکاح درآورد و حال آن محال می‌نماید، پادشاه خداترس دین‌دار پرهیزکار به ازدواج برادرزادة خویش اقدام نماید و اعتقاد قاضی بیضاوی و زمره‌ئی دیگر از مورخین چنان است که اسکندر پسر صلبی فیلقوس است و فیلقوس از نسل عیص بن اسحق بود و جمعی گفته‌اند که فیلقوس دختر خود را به جهت قطع ماده نزاع به بازر پادشاه اسکندریه داد. 
نظامی گنجوی نیز داستان این‌که اسکندر از نژاد هخامنشیان و پسر داراب است را نمی‌پذیرد.  او پس از آوردن روایتی که اسکندر براستی فرزند سرراهی  فیلیپ بود که مادر بی‌نوایش:

چو    تنگ   آمدش  وقت   بار افکنی                        برو  سخت  شد   درد     آبستنی  
به  ویرانه ئی  بار   بنهاد    و       مرد                        غم طفل می‌خورد و جان می‌سپرد

در این داستان فیلیپ که در گردش و تماشا و شکار   بود "شکار افکنان سوی آن زن گذشت".

زنی  دیده    مرده   بدان   رهگذر                            به بالین     او   طفلی    آورده    سر
ز بی شیری انگشت خود می‌مزید                       به  مادر  بر انگشت   خود    می‌گزید

فیلیپ آن کودک را به فرزندی می پذیرد . 

 ببرد   و بپرورد    و        بنواختش                           پس از خود ولیعهد خود ساختش

اگرچه  به باور نظامی این داستان‌ هم ساختگی ست و اسکندر به راستی فرزند فیلیپ بوده است.

ز تاریخ‌ها   چون   گرفتم  قیاس                   هم   از   نامه‌ی   مرد   ایز‌دشناس
در   آن  هر  دو گفتار چستی نبود               گزافه   سخن    را    درستی     نبود
درست   آن شد از گفتهٔ هر دیار                که  از   فیلقوس   آمد  آن   شهریار

اما بی‌گمان از روایت دیگر نظامی چنین بر می‌آید که در باره‌ی اینکه آیا اسکندر براستی فرزند فیلیپ بود گمانه‌زنی‌ها بسیار بود و چنان‌که   دیده‌ایم حتی خود فیلیپ هم هنگام ششمین ازدواج خود اُلیمپیا مادر اسکندر را به ناوفاداری چگالش زده بود.  نظامی اما به ژرف‌نگری درمی‌‌یابدکه داستان آفند اسکندر به ایران به چالش ذرتشتیان و میترا باوران پیوند دارد.


بسیاری از تاریخ‌نویسان غرب ایرانی بودن اسکندر  را به سخره می‌گیرند و برای نمون رابین لین فاکس Robin Lane Fox  نویسنده ی کتاب الکساندر بزرگ Alexander the Great می‌نویسد:
  ایرانی‌ها بعدها داستان اسکندر را در میان  سرگذشت شاهان‌شان جای دادند با این داستان که اُلیمپیا به دربار ایران راه یافته بود و پادشاه ایران با او همبستر شده و سپس او را به مقدونیه باز پس فرستاده بود زیرا دهانش بویی گندناک داشت.
 

شیفتگی و دلبستگی اسکندر به کوروش را تاریخ‌نویسان رم و همتایان اروپایی این روزگاران گواهی کرده‌اند. و این آشکارست که کوروش و پسرانش کامبیز و بردیا، چنانکه در بخش‌های پیشین دیده‌ایم، همه از میتراباوران بودند. و این داریوش‌شاه و پسرش خشایار‌شاه بودند که پس از گرویدن به آئین ذرتشت بر آن شدند تا آئین میترائی را از میان بردارند، هرچند همان‌گونه که در شاهنشاهی آرش‌آکیان خواهیم دید، آئین میتراباوران در ایران به ژرفا ریشه‌ها دوانده بود و به آسانی ریشه‌کن‌شدنی نبود . به هر روی اسکندر به کین‌جویی از ویران نمودن نیایشگاه‌های ایزدان یونان به ویژه نیایشگاه آپولو خداوند خورشید، به دست نیروهای خشایارشاه به ایران آفند آورد. نظامی داستان اسکندر را به درستی پیامدی از جدال ذرتشتیان با میتراباوران می‌بیند؛ خشایار شاه به جدال با میترا‌باوران به یونان آفند آورد. و اینک این سروش میترائی از "هور" تابنده، که همان میترا یا‌ "خورشید شکست‌ناپذیر" Sol Invictus ست ،که اسکندر را از دیو فریبنده‌ی دین‌های آلوده دور می‌دارد ودین درست "مهر" را پاس می‌دارد : 

سروش  آمد  از حضرت   ایزدی                خبر دادش ازخود در آن بی‌خودی
 سروش در نشان چو تابنده "هور"               ز  وسواس   دیو   فریبنده   دور

برپایه‌ی سروش میترائی اسکندر می‌باید پیام  میترائی را بپراکند و سر وحشیان را به "مهر" در آورد.  


به‌فرمان‌بری چون توئی شهریار                 چنین‌ست فرمان پروردگار
که برداری آرام از آرامگاه                        دراین داوری سر نپیچی زراه
برایی بگرد جهان چون سپهر                  درآری سر وحشیان را به مهر 


و از اینروست که اسکندر به آورد ‌‌ذرتشتیان  می‌آید و آتشکده‌هاشان را ویران می‌نماید.

سکندر چوکرد آن بناها خراب                روان کرد گنجی چو‌ دریای آب
جهان‌را ز دین‌های آلوده شست               نگاهداشت برخلق دین درست
به ایران زمین از چنان پشتی‌ئی                 نماند آتش هیچ زرتشتی‌ئی
به هرجا که او آتشی دیدچست            هم آتش فروکشت وهم "زند" شست

 داستان رازهای میترايی را در اقبال‌نامه‌ی نظامی می‌توان دنبال نمود . می‌دانیم که اسکندر به هنگام آفند به ایران مادرش اُلیمپیا را به فرمانروایی در مقدونیه گماشته بود. نظامی می‌نویسد: 

به    اندرز  بگشاد  مهر   از    زبان                    چنين گفت با مادر مهربان
 که من رفتم اينک تو از داد و‌ دين                 چنان کن که گويند بادا چنين
 پدروار    با   بندگان        خدای                      چو مادر شدی مهر مادر نمای

نظامی، که گویی از دوپهلوئی‌های "رازهای میترائی" بهره می‌گیرد: برای نمون در بند نخست "بگشاد مُهر از زبان" را می‌توان 
"بگشاد مِهر از زبان" خواند که به میانای پرده برداری از رازهای میترائی  می‌تواند گرفته شود.  سپس برای دادن کلیدی در باره‌ی آئین میترایی به این اشاره دارد که سفر اسکندر همچون سفر کی‌خسرو، سفری مینوی، بسوی میتراست. می‌دانیم که کی‌خسرو با آئین میترایی پیوندی نزدیک داشت غار کیخسرو در شازند از نیایشگاه‌های میترا‌باوران بودست. و ناپدید‌شدن او در پگاهان همان پیوستن میترا به خداوند‌ خورشید است. در آبان‌یشت یکی از بخش‌های میترائی اوستا ، که پس از سوزاندن اوستا در آفند اسکندر به ایران ، در گردآوری و بازنوشت اوستا به فرمان والاگاث پادشاه آرش‌آکیان به اوستا افزوده شد، چنین می‌خوانیم که کی‌خسرو در كنار دريـای آشاوان چيچست به ايزد آناهیتا یشتن (قربانی) می‌کند و از او می‌خواهد كه او را شهريار همـه‌ی سرزمين‌ها و پيروز بر جادوان و پريان و ستمگران گرداند. اسکندر نظامی نیز تا به پایان جهان، در اقیانوسی که خورشید به آن در پرده‌ی رازهای میترائی (حجاب مغانی) فرومی‌شود، می‌رود و- در آنجاست که سنگ‌هفت‌رنگ را که نماد هفت‌ایستگاه رازهای میترائی‌ست می‌یابد. . 

فرو‌رفتن   آفتاب    از    جهان                      در  آن  ژرف‌دريا   نبودی   نهان
حجابي   "مغانی"   بد   آن  آب  را                    نپوشيدی   از   ديدها   تاب ‌را
فلک هر شبان روزی از چشم دور                به دريا   درافکندی  از چشمه نور
به  ما  در  فرو رفتن     آفتاب               اشارت به چشمه است و دريای آب

به هر روی پادشاهی اسکندر بر ایران  همه یازده سال بیش نبود -- از ۳۳۴ پیش از میلاد  که در نبرد گرانیکوس پیروزشد تا  ۳۲۳ پیش از میلاد که در گذشت. و در این یازده سال بیشترین هنگام او به نبرد گذشت و چنین است که داوش برخی از مورخان مانند یوهان گوستاو درویسن Johann Gustav Droysen   که  برانند او فرهنگ وزبان یونان را در ایران  بزرگ به پراکنید چندان  اعتبار ندارد. البته    شهرهایی مانند اسکندریه و آنتیوک  و سلوکیا  شهرهایی بودند یونانی ولی دیگر فرمانروایان جهان نیز  در طول تاریخ شهرهایی برپاداشته اند ولی هیچگاه شهر سازی موجب دگرگونی زبان وفرهنگی بومی نشده است. از سوی دیگر با تنش میان مقدونیایی ها و دیگر یونانی ها به ویزه آتنی ها  همیشه از دوفرهنگ جدا نشان داشته است و اینکه مقدونیایی ها  همۀ   نهادهای حکومتی خویش   را از ایران  الگو کرده   بودند  را بسیار از پژوهشگران پذیرفته اند. و فراموش نباید نمود که فرمانروایی هخامنشیان بر مقدونیه کم وبیش برای دوسده درازا داشت  و از اینرو  دریافت این که اسکندرو جانشینانش فرهنگ یونانی را در آسیا گسترش دادند دشوارست. و ادعاهای نویسندگانی مانند جان کی (2001) درباره ی تمدن هندو یونانی و هنایش گرفتن کیش بودا یی از هلن  ویا تندیس بودا  از آپولو بس گزافه می نماید.

ماردن،  مار= تندرستی ( از اینروست که بیمار به معنای ناتندرست است.  انگار این بوده ست که مار با انداختن پوست زندگی‌ئی نو را در تندرستی آغاز می‌کند )،   دَن = شادی؛ دانش   به یونانی مَردُنیوس
**  مارکند  (به یونانی ماراکاندا، Μαρακάντα در گزارش آریان) همان سمرقند امروزست . "کند" به معنای شهر و آبادی‌ست مانند تاشکند ، اورته کند (یکی از روستاهای شهرستان بوکان در استان آذربایجان غربی)  ، اُرتکند (درکلات نادری که آبشار آن  پرآوازه ست) و روستای کن در تهران همه ازاین واژه‌اند.

*** استاتیر (استا=دژ، تیر= ایزد باران؛ به یونانی استاتیرا Στάτειρα 
****   پیخس = هوشمندی ، از روی گمان به چیزی پی بردن؛ به یونانی پیکسوداروس Πιξώδαρoς
***** سیس = اسب چابک   سیسی‌گام = با گامی چون اسب چابک ؛ سیستان از همین واژه ریشه دارد و درنزدیک سیستان منطقه آرام اسپان بوده ست؛ به یونانی سیسیگامبیس  Σισύγαμβις



فهرست بخش ها



_________________________________________________________________________________

  

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر