۱۳۹۷ اسفند ۱۸, شنبه

بخش بیست ودوم : نگاهی به‌شاهنشاهی ساسانیان - پادشاهی اردشیر



𐭠𐭥𐭲𐭧𐭱𐭲𐭥

 ارته‌شیر ساسانی  به نوشته تبری در خاندانی  پارسی  زاده شده و در تیروده، روستایی  در برزن خیر در شهر استخر پارس دیده به جهان گشود.  نیای او ساسان  بود،  و او خود هیربدی در آتشکده آناهیتا    و نام مادربزرگش، رامبهشت، شاهدختی از دودمان بزرنگی آورده شده است. پدرش پاپک  یا بابگ،  ، پسر ساسان  بود. در سنگ‌نبشت شاپور نخست  دریادمان ذرتشت (کعبه زردشت)  چنین‌ می‌نماید که   ساسان  را به  آوند  خدای «ختی» (  𐬵𐬋𐬙𐬍) نام می‌برد اما  در این باره که ساسان پدر پاپک بود خاموش است.     درکارنامگ اردشیر  و در  شاه‌نامه فردوسی پاپک   پس از  آگاهی از  تبار ساسان  که به دارا یا داریوش سوم  هخامنش ‌می‌رسید، دخترش را به همسری ساسان درآورد و اردشیر فرزند پیوند آنها بود. اما پس از آن پیوند، ساسان ناپدید می‌شود و  از پاپک به  آوند پدر اردشیر  یاد می‌شود. اگرچه چنین می‌نماید که پیوند ارته‌شیر با داریوش سوم هخامنش ساخته‌گی باشد و تنها برای نشان‌دادن سزاواری او به  نشستن بر اورنگ شاهنشاهی ایران، پس از سرنگونی دودمان آرش‌اکیان  ساخته شده باشد.

در باره‌ی روزگار جوانی اردشیر آگاهی چندانی نیست. به ‌نوشته تبری   ، پاپک از گویچهر، پادشاه استخر،  پروا خواست تا پسرش را   به  زیر سرپرستی تـیـری، فرمانده‌ی کلات دارابگرد  بگذارد. هنگامی که تـیـری درگذشت، اردشیرفرماندهی جایگاه او را به دست گرفت،   وزان  پس به  گستاخی  به گسترش فرمان‌روائی خود  بپرداخت و بدین سان چندین شاهزاده همسایه را بکشت و  تا بدان‌جا پیش‌برفت که از پدرش خواست تا گویچهر را سرنگون کند. پاپک چنین  نمود و پس از آنکه والاگاه  چهارم (والاگاس، به لاتین  Vologeses IV) شاهنشاه ارش‌آکیان پارت در نزدیکی‌های سال ۲۰۸ میلادی از برگزیدن شاپور پسر بزرگ پایک و برادر اردشیر به  پادشاهی   استخر سرباز زد ، پاپک سر به شورش  برداشت  و پادشاه استخر را سرنگون نمود . پس از درگذشت  پاپک شاپور بر تخت پادشاهی استخر بنشست و پس از درگذشت او ارته‌شیر لگام  پادشاهی استخر را به دست گرفت.   

برای شانزده سال تا سال ۲۲۴، اردشیر دامنه‌ی جنگ‌های خود را   به پارس و فراتر از آن به ایلام (خوزستان) و کرمان،  گسترش داد و  بسیاری از پادشاهان  دست نشانده‌ی ارش‌آکیان  را سرنگون نمود.  

 سرانجام ارته شیر در اردیبهشت  ۲۲۴   در دشت هرمزدگان در ماد  با شکست ارته‌بان پنجم دودمان آرش‌اکیان پارت را سرنگون نمود   و  سنگ نبشته ی شاپور در بیشاپور این سال را گواهی  می‌نماید   همچنین  سنگ‌نگاره‌ئی  ازاین رویداد را اردشیر  در فیروزآباد برپا کرده است  .

اردشیر در  میانه  درگیری  در میدان جنگ   آوند شاهنشاه  را به خود  نهاد ،  و در پرتو  سنگ‌نبشته‌ی دوزبانه بیشاپور، سال‌های  ۲۲۴- ۲۲۳ سال  « دهناد» آغاز دودمان ساسانیان شد، در سالنامه  گریگوری  این سال از ۲۷ سپتامبر ۲۲۳ آغاز  و در ۲۵ سپتامبر ۲۲۴  پایان می یابد.  اگر چه برخی، تاجگذاری  دهناد  اردشیر در تیس‌پاون (تیسفون) را در سال ۲۲۶ در چارچوب لشکرکشی برای به‌دست‌آوردن سرزمین‌های پیشین آرش‌آکیان در شمال  باختری ایران و  در میان‌رودان بالائي  نوشته‌اند.

دوسال پیش ازآن که ارته‌شیر ارته‌بان را در نبرد هرمزدگان شکست دهد ،   الاگابالوس  امپراتور رم  برآن شد تا پسر‌خاله‌اش الکساندر را از جانشینی برکنار نماید، اما مادربزرگ پرقذرت‌اش جولیا مائسا گارد امپراتوری را برانگیخت تا  در فروردین سال ۲۲۲  میلادی بر نوه‌‌اش بشوریدند و وی را  به همراه مادرش جولیا  سوئائِمیا  بکشتند و الکساندر سوروس  ۱۴ ساله  پسر دختر دیگرش جولیا مامئا  را به‌جایش به‌ امپراتوری  برگزیدند.  اگرچه، قدرت راستین همچنان در‌دست جولیا مائسا، تا‌پایان زندگی‌اش، ماندگار به‌ماند. 

 پس از آن که ارته‌شیر در ۲۲۴ میلادی ارته‌بان پنجم راشکست داد  و آئین ذرتشت را دین دهناد (رسمی‌) ایران آگهداد نمود، به نبردهای استواری‌دهی‌ به شاهنشاهی خود ذرمیان پارت‌ها ، مادها و ارمن‌های میترا باور بپرداخت ، ودر همان هنگام چنین می‌نمود که الکساندر سوروس، به‌یاری مادرش جولیا مئامئا،  برسر آن‌ست  که برای استواری‌دهی به امپراتوری خویش باورهای مسیحیت را در میان سپاهیان میتراباور رم و باورمندان به باورهای هلنی   گسترش دهد.  در این هنگام  با‌ پدیداری انجیل جان (یوحنا)، در میان سه انجیل دیگرماتیو،لوک ومارک (متی، لوقا ومرقس) ، مسیحیت با  رازهای‌ِمیترایی  هم‌سازگار و نزدیک شده‌بود و رم برای یک دهه پس از پادشاهی ارته‌شیر  توانسته بود تا اندازه‌ئی در میان مسیحیان و میتراباوران و آئين‌های هلنی یگانّه‌گی‌ پدید آورد.با این همه   سپاهیان میتراباور  نزدیکی‌امپراتور را به‌مسیحیان برنمی‌تابیدند و بس ناخرسند بودند.

ارته‌شیر که در لشکرکشی‌اش به شمال  باختری امپراتوری  پارت‌ها، در تلاش برای چیره‌گی بر هاترا در  نزدیکی سال‌های   ۲۲۶-۲۲۷شکست خورده‌ بود  در ۲۲۹  از نا‌آرامی در میان سپاهیان رم آگاه شد   و آفند خودرا  به میان‌رودان آغاز نمود  و به‌ آن‌سوی رود‌‌‌ فرات دربتازید، و از رم به‌خواست که از همه‌ی سرزمین‌های  آیرانی آسیای‌خرد و سوریه به‌بیرون شود.  دراینجا پر بیهوده نیست که با در دیدداشت تنش‌های آئینی اندکی به بازپس بازگردیم و ریشه‌های این تنش‌ها  را بررسی نمائیم. 


 امپراتوری الاگابالوس و گسترش  تنش  میان میتراباوران و مسیحیان  در رم 

 همان سان که در پایان شاهنشاهی ارته‌بان پنجم دیدیم او ماکرینوس را  که در سال ۲۱۷ میلادی پس از همد‌ستی در کشتن ‌کاراکلای پلید    برتخت امپراتوری رم نشسته بود، در همان سال به کین‌‌جوئی ازنیرنگ ددمنشانه کاراکلا ، در‌نبرد نیس‌بیس شکستی سخت داد و ماکارینوس به ناجار با پوزش همه غنائمی را که کاراکلا از ایران گرفته بود به افزون با باجی هنگفت به ایران بازپس داد.

امپراتوری ماکارینوس بسیار کوتاه بود . او پس از این‌که یکی از گاردهای امپراتوری را به کشتن کاراکلا برانگیخته بود، از سوی سپاهیان‌آش به امپراتوری  برگزیده شده بود و سنای رم به ناچار فرمان‌روائی اورا بپذیرفت . این نخستین بار یود که امپراتور را سپاهیان و نه سناتورها برگزبده بودند.  پدیده‌ئی که از آن پس بارها  باز روی داد. ماکرینوس  از اردی‌بهشت سال ۲۱۷ تا خرداد سال ۲۱۸ برتخت امپراتوری رم بنشست ولی هرگزهنگام  آن نیافت که  به رم پا نهد  و همه امپراتوری کوتاه او در انتاکیه (آنتیوک) سپری شد. به فرجام امپراتوری او به دست الاگابالوس چهارده ساله که مغی میتراباوربود پایان یافت. اگرچه  پیش از آنکه  او در کاپادوک کشته  شود کوشسده بود که پسر ده‌ساله خودرا که به هم‌امپراتوری برگزیده بود به نزد ارته‌بان پنجم فراری دهد. اما پسرک درگذار به سوی ایران  دستگیر و کشته شد.

الاگابالوس از خاندان عربی سوری در امسا (حمص کنونی) بود که اگرچه او در تاریخ‌ها به این  نام شناخته می‌شود، که همان  اله الجبل درامسای سوریه  به میانای ایزد کوهستان بود که به زبان یونانی الاگابالوس  Ἐλαγάβαλος  و  در گویش‌لاتین   Elagabalus  بود اما نام رمی او مارکوس آرولیوس آنتونینوس بود. اودرشهراِمِسا در جایگاه مغ‌بزرگ آئین‌های میترائی را برای سپاهیان میترا‌باور رم درنیایش به ایزدخورشید  انجام‌می‌داد .  وی  نوه‌ی خاله‌‌ی  کاراکلا،  جولیا مائِسا Julia Maesa، بود.   در این میان جولیا مائسا به سپاهیان  لشگرسوم گالیکا    Legio III Gallica که برای نیایش به امسا  می‌آمدند  رسانیده بود که الاگابالوس  به راستی پسر کاراکلا و دخرش  جولیا سوئائِمیا ست و بنابراین جانشین سزاوار امپراتوراوست . چنبن بود که سپاهیان اورا امپراتور خوانددند   وچندی پس از آن نیروهای الاگابالوس ماکرینوس را شکست داد و او در سال ۲۱۸ برتخت امپراتوری بنشست.

همان‌گون که  جوسیا آزگود  Josiah Osgood, در  «تاریخ اسرارآمیز کاسیوس دیو درباره‌ی الاگابالوس » و آدام کمزیس Adam Kemezis در «سرنگونی الگابالوس به  مانند گزارشی ادبی و  یا رویدادی سیاسی: یک بازنگری» نشان داده‌اند، تاریخ نوبسان رم  در باره‌ی  الاگابالوس بسیار به دشمنی نوشته‌اند واین به باورمن از دشمنی انان با باورهای میترائی وی و سپاهیان رم برخاسته بود. دشمنی‌ئی که با  گسترش مسیحیت  رفته‌رفته پررنگ‌تر شد. 

الاگابالوس  به باورها و دهنادهای آئینی هلن رم آزرم نمی‌دلشت.  و آیین میترائی الگابال  را با سنگ آسمانی بِتیل که نماد زایش میترا بود   به رم آورد   و سناتورها و  مهینان دولت رم را  وادار نمود تا  دهنادهای دینی و جشن‌های میترائی را به‌جا آورند . بت‌ایل   בֵּית־אֵל   به میانای «خانه خدا»  سنگی ‌ آسمانی بود که در عربی بیت‌اله   و در یونانی بئیتیلوس βαίτυλος  ودر لاتین  بائتولوس baetulus واز هنگام باستان سنگی آشاوان (مقدس) گرفته می‌شد.   الاگابالوس  سنگ  خانه‌خدا (بتیل) را با خود از  امسا  به رم ‌ آورد . هرودیان در باره  این  سنگ   می‌نویسد:

این سنگ  بدانسان پرستش می‌شود که گویی از آسمان فرستاده شده است. روی آن  برآمدگی‌ها و نشانه‌های کوچکی  دیده می‌شود که مردم دوست دارند آن‌ها را نگاره‌ئی پرداخت‌نشده از خورشید بگیرند، زیرا آن‌ها را این‌گونه می‌بینند. 

رمی‌ها الاگابالوس خدای کوهستان را به آوند خدای خورشید  شکست‌ناپذیر خود  Sol Invictus  پذیرفتند و نیایشگاهی به نام الگابالیوم Elagabalium در سوی‌خاوری تپه پالاتین Palatine  برای آن سنگ آشاوان (مقدس) که از نیایشگاه  امسا  (حمص) آورده شده بود ساختند.  

 به نوشته هرودیان الاگابالوس سناتورهای رم را وادار می‌نمود  که به رقص  او با نوای دف و سنج در نیایشگاه به تماشا بیایند. او نمی‌دانست که این همان پایکوبی میترائي  ست که هنوز در سماع صوفیان به جا مانده‌ست. ودر شاهنامه نیز کی‌خسرو کیانی از پادشاهان میتراباورپارت پیش از نبرد با افراسیاب برای دریافت پیامی از سروش‌مینوی برای پنج هفته به دست‌افشانی‌می‌پردازد:

چنین پنج هفته خروشان به پای

همی بود بر پیش گیهان خدای

همان گونه  که در پیش‌تز دیده‌ایم الگابالوس در هجده ساله‌گی  به تحریک مادریزرگ‌اش یه دست  گارد امپراتوری  کشته شد و در  فروردین  سال ۲۲۲، دوسال پیش از پیروزی  ارته‌شیر بر ارته‌بان   پسر  خاله‌اش سوروس الکساندر برتخت امپراتوری نشست. 

مسیحیان رم، که شمارشان رفته‌رفته روبه‌فزونی بود، اینک   الکساندر سوروس را که از پرمداراترین امپراتوران‌ با آنها بود بسیار هوادار بودند . او پس از دریافت پیامی از ارته‌شیر که از اومی‌خواست از سرزمین‌های ایران هخامنش در میان‌رودان بیرون شود، در سخنرانی‌ئی پرشور  در سنای‌ِرم،  آفند اردشیر را بزرگ‌ترین‌ بیم‌داد در تاریخ رویدادهای‌ِکشورش بخوانید،  و  سنای‌ِرم  درشگفت  از درتازی  گستاخانه‌ی ارته‌شیر به‌‌میان‌رودان ناگزیر به‌پشتیبانی از اوشد.  پس الکساندر و رایزنان‌اش  برآن‌شدند تا با آفندی سه‌شاخه  به‌ایران به‌ارته‌شیر پاسخی درخور دهند.  چنین‌بود که الکساندر با سپاهش از رم به‌سوی سوریه درشتافت.

 گواهه‌های تاریخی نبرد ارشیر با الکساندر سوروس را  در‌نوشته‌های کاسیوس دیو   Cassius Dio  ؛ هرودیان  Herodian و لمپریدیوس  Lampridius می‌توان یافت.  شاید به‌ برای شکست شرم‌آور الکساندر از ارته‌شیرست که  نوشته‌ی کاسیوس دیو بسیار کوتاه است. اما، گواهه‌های او از چگونگی روحیه‌ی سپاهیان رم و نابسامانی آن ارتش بسیار پرارزش‌ست . نوشته‌ی هرودیان، به‌ویژه، در باره‌ی ریزه‌کاری‌های  نبردِ الکساندر با اردشیر بسیار درست و ناسوگیرانه است. هرچند، چون او ایرانیان را  در نبرد پیروزشناسانده است؛  شماری از تاریخ‌نویسان غرب  در دوران باستان، همچون کاپیتولینوس Capitolinus  ،  کار او را سوی‌گیرانه خوانده‌اند و گفته‌اند که او  پیروزی اردشیر را از سر دشمنی با الکساندر به‌نادرستی گزارش داده‌است. به‌ویژه، اینان از گزارش گزافه‌پردازانه‌ی (پروپاگاندا) لمپریدیوس  گواه می‌گیرند، زیرا که او رمی‌ها را درآن نبرد پیروزمند شناسانیده‌است.

بااین‌همه، بسیاری از تاریخ‌نویسان امروزین به‌این برآیند رسیده‌اند که اگر  تاریح هرودیان به‌موشکافی و به‌دور از پیش‌داوری‌های اروپامحورانه بررسی‌شود، به‌این برآیند می‌باید رسید که گزارش او در باره‌ی شکست الکساندر  ناسوگیرانه نوشته‌شده‌است و داوری او از نبرد با ایرانیان  بس پذیرفتنی است.     

 می‌باید دردید‌ داشت که در‌این‌هنگام  پارت‌های میتراباور هنوز در سیستان و ارمنستان فرمان‌روا بودند و در خود رم نیزسپاهیان  میتراباور   با مسیحیت، که  در‌میان تهی‌دستان و روستائیان  در گسترش‌بود در آورد وچالش بودند   . اگرچه مسیحیت هنوز دینی با باورهایی کم‌و‌بیش یک‌سان‌شده نبود  و هرگروه کوچک باورها   و نوشته‌های‌ِآئینی ویژه‌ی خود را داشتند و هنوز کتاب‌های‌ِگوناگون انجیل  در‌میان  کتاب‌های  کانونی  انجیل   گردآوری نشده بود. باهوده‌ست که به‌دیدداشته‌باشیم که امروزه  کتاب‌ِمقدس مسیحیان‌ِاتیوپی  دربر‌گیر ۸۸ کتاب‌است، از‌آن ارتدکس‌ها ۷۹  کتاب؛ از‌آن کاتولیک‌ها ۷۷ کتاب، از‌آن ارامنه ۷۵ کتاب  و از‌آن پروتستان‌ها ۶۶ کتاب را در بردارد. زیرا پروتستان‌ها ۹ کتاب‌ِگمان‌برانگیزپوشیده درپرده apocrypha را نمی‌پذیرند. حتی درمیان  ۲۷  کتاب گواهه‌ی نو  New Testamen  شماری از کتاب‌ها  مانند پیتر ۲، جیمز ، جان  ۲،  جان ۳  و  آشکاری‌ها  Revelation هنوز مورد‌پذیرش همه‌ی مسیحیان به‌آوند کتاب‌های کانونیِ انجیل نیستند.   

از این‌روی بود که تنش‌های دینی نه‌تنها در میان میتراباوران رم ومسیحیان  که‌بل درمیان مسیحیان یهودی‌تبار و مسیحیان تبارهای دیگر بر آمادگی سپاهیان رم هنایش زیان‌بار می‌نهاد   به‌ویژه تنش‌های دینی  در میان‌رودان  نیروهای رم  را بسیار   آسیب‌پذیر ساخته‌بود و به‌سامانی رزمی  آنها بسیار‌نابه‌هنجار گردیده‌بود . تاآنجاکه به‌نوشته‌ی کاسیوس  دیو ؛ تاریخ‌نویسی که خودش سناتور بود و  به هنگام امپراتوری 
الکساندر سوروس  از فرماندهان‌سپاه رم شده‌بود: گرچه خطر‌ایرانیان  برای سپاهیان‌رم در میان‌رودان  با برپاشدن دودمانی پارسی‌نژاد  افزایش‌یافته بود،  اما این‌خطر از نیرومندی  ارتش‌ایران، که آماده‌ی فراتازی به‌آن‌سوی رود‌فرات بود،  بر‌نمی‌خاست که‌بل زائیده از چگونه‌گی بیمارگونه‌ی ارتش‌رم  درخاور بود،  که‌ ناخرسندی و نابه‌فرمانی  درمیان‌شان از چندین‌سال پیش‌از  نبرد با ایران تا‌به‌آنجا رسیده‌بود که بسیاری‌از‌آنها  جامه‌ی‌سپاهی  خویش را از‌ تن به‌در‌‌آورده  و پست‌های خود را رها می‌نمودند . به‌نوشته‌ی  دیو:
    وضعیت در میان‌رودان آن‌چنان  بیم‌ناک شده بود که همه را به‌هراس وامی‌داشت ؛ نه‌تنها درمیان مردمان‌رم  که‌بل در‌میان دیگر مردمان هم. زیرا که ارته‌شیر،  پارسی‌نژاد،  پس‌از چیرگی در سه نبرد با پارت‌ها و کشتن پادشاه‌شان؛ آرته‌بان،   به‌رزم‌جویی با "هترا" برخاسته‌بود، به‌این آماج که برآن چیره شود و از‌آن شهر به‌آوند جهش‌گاهی برای‌آفند به‌رم بهره گیرد.  او  به‌کنش‌مندی حتی توانست در یکی‌از‌دیوارهای آن‌شهر رخنه‌گاهی پدید‌آورد، اما هنگامی‌که در یک ‌شبیخونِ‌دشمن شمار‌انبوهی از سپاهیانش  را از‌دست‌داد،  به‌سوی ماد روانه‌شد.   در  آن کشور نیز، همانندپارت،  وی بخش‌بزرگی‌ازآن‌سرزمین  را به‌زیر‌فرمان  آورد ؛  گروهی   را به‌یاری نیروهای‌َش و شماری را  با به‌هراس‌افکندن در دل‌های‌شان.   سپس او به‌سوی ارمنستان درتازید. در اینجا  بخت او به‌دست‌اهالی و پسرانِ ارته‌بان    وارون گشت . گروهی از سپاهیان‌اش بگریختند و گروهی به‌گفته‌ی برخی، و یا داوشِ برخی دیگر، به‌واپس نشستند تا خویشتن را برای رزمی‌بزرگ‌تر آماده‌سازند.  چنین بود که ارته‌شیر سرآغاز هراس و نگرانی برای ما شد، زیراکه با اردوی سپاهیان‌ِ بی‌شمارش نه‌تنها مایه‌ی‌ِ دهشت در میان‌رودان بود که‌بل همچنین برای سوریه، و او به‌گستاخی فرمان‌ می‌داد، زیرا که اوهمه‌ی آن کجاها ، تا دوردست دریای‌یونان را،  که ایرانیان باستان  در هنگامان‌ِ پیشین از‌آن خود‌ داشتند باز‌پس می‌خواست.  و چنین  داوش (ادعا) می‌نمود که این همه‌کجا‌ها نیاماندگارهای (میراث) راستین نیاکان او هستند. هرچند، در‌این  برآورد‌ِ درست خطری نیست؛ زیرا که او به‌خودی خود هیچ‌کس نیست، اما این ارزیابی‌ئی درست‌است  که سپاهیان‌ما  به این چگونگی‌اند که  شاید گردان‌هایی  از ما کنش‌مندانه به‌نیروهای او به‌پیوندند و یاکه گردان‌هایی‌دیگر  از پدافند‌ِ خویش سرباززنند.  سپاهیان‌ ما آنچنان دچار آزمندی، نابه‌سامان‌داشت و نابه‌فرمانی شده‌اند که  در میان‌رودان گستاخانه  فرمانده‌ی‌خویش فلاویوس هراکلیو Flavius Heracleo را کشته‌اند. گاردهای‌امپراتوری  از من به‌اولپیانوس شکایت‌کرده‌اند.  زیرا‌که من در فرماندهیِ‌سربازانم درپانونیا زیاده‌ سخت‌گیر بوده‌ام!   و  در هراس از‌اینکه شاید آنها نیز همانند سپاهیان پانونیا سامان‌مند و سر به‌فرمان شوند ازمن خواسته‌اند که  به‌خواسته‌های‌شان سرفرود آورم.
گرچه دیو بیش‌از‌این در‌باره‌ی نابه‌سامانی ارتش‌رم پرده‌بر‌نمی‌دارد ولی از‌نوشته‌ی او پیداست که ارته‌شیر خویشتن را جانشین به‌سزای هخامنشیان می‌دانست. به هر روی در ۲۳۵ میلادی سپاهیان رم سر‌به‌شورش  نهادند که سرآغاز ناآرامی‌های رم درسده سوم میلادی بود  درتاریخ اورلیوس ویکتور Aurelius Victor که بی‌گمان در همین‌باره و ازهمین دوران نوشته‌ست می‌خوانیم که  ناخرسندی سپاهیان رم حتی تا دشمنی با خود امپراتور نیز به‌پیش ‌رفته‌بوده‌ست  ، تا‌به‌آن‌جا‌که لشگریان رم در میان‌رودان  تارینوس Taurinus نامی را به‌آوند اگوستوس خوانده بودند، که آوندی ویژه از آن امپراتورست، و تارینوس به‌فرجام، در هراس ازکیفردیدن ، به‌دست الکساندرسوروس خویشتن را در رودخانه‌ی‌فرات غرق‌نمود. چنین می‌نماید که جونیوس پالماتوس Junius Palmatus ماموریت‌یافت که   شورش این سپاهیان را سرکوب کند و او توانست از آبروریزیی بیشتر برای رم  پیش‌گیری نماید.

شورش ایلیرا در میان سپاهیان رم نیز بی‌گمان شورشی از همین‌دست  بوده‌است که بدست واریوس ماکرینوس Varius Macrinus سرکوب شد. چندی پس‌از‌آن در آستانه‌ی نبرد رم با جرمن‌ها شورش دیگری در آن کشور بر رویاروئی با الکساندر ب از برای بی‌اندیشه‌گی وی از پاسداری مردم در نبردهای با ایران روی‌داد؛ نمونه‌های دیگر شورش‌های ایساوریا Isauria و در موریتانیا، تینگاتانا Mauretania Tingitana ست که فوریوس سلسوس Furius Celsus سرکوب‌شان نمود. بی‌گمان بخش بزرگی از این شورش‌ها سیمایی دینی داشته‌اند، و همان‌گون که در پیش گفته‌ایم؛ از تنش میان میتراباوران و مسیحیان و سوگیری الکساندر از آئین مسیح شاخه‌زده‌بود. 

 به هرروی، نبردهای اردشیر با رم تا سال ۲۴۲ میلاد دنباله داشت هرچند اودر ۲۴۱ میلادی درگذشت  و شاپور پسرش فرجامین نبرد اورا رهبری نمود.  در این نبردها اردشیر شهرهای کاراهه و نیس‌بیس در میان رودان را از رمی‌ها باز پس گرفت .   از آن پس‌، درازهنگامی نبردها  برای لشگریان ایران که هرگز سپاهی پادگانی نبود بسیار خسته کننده‌ شده بود  و نبردهای فرسایشی میان دو کشور در پادشاهی اردشیر آرآن پس برنده‌ئي نداشت.  هرچند این جنگ‌ها سپاهیان ایران را در رزم با رم و  شگردهای  جنگی  آن کشور کارکشته نمودند و پایه‌هائی شدند برای نبردهای پادشاهان ‌آینده ساسانی  با رم  که  برای چهار سده تا سرنگونی شاهنشاهی ساسانی  در ۶۵۱ میلادی  به درازا کشید.   

نقش مسیحیان در چالش الکساندر سوروس با ارته‌شیر

پدیده‌ی‌ تاریخی‌ئی‌ که در رفتارتوده‌ئی ایرانیان 
با پدیداریِ دودمان‌ِساسانیان و سخت‌گیری اندک‌اندک رو‌ به‌‌افزونِ موبدان‌ِ ذرتشتی  برای گسترش و پاسداری ازآن آئین‌،  آشکاری‌ گرفت  نیاز به‌بیزش و بررسی‌ئی ‌موشکافانه و پویائیک (دینامیک) ‌دارد،  به ویژه از این روی که در‌همان‌هنگام بود  که آئین‌مسیح در رم و در ایران در‌گسترش‌بود .  همان‌گونه که دیده‌ایم : با  همه‌ی‌ِسستی و ناتوانیِ‌ رم بسیاری‌از تاریخ‌نویسان‌ِ مسیحی درباره‌ی‌ نبردهای الکساندرسوروس  با ارته‌شیر‌ساسانی بس‌ سوی‌گیرانه و نادرست گزارش‌ داده‌اند تا‌آنجا‌که حتی شکست‌ او‌از‌ارته‌شیر را به‌گونه‌ی پیروزی‌ئی‌ برای‌ رم و یا 'نبردی‌ بدون‌ِ پیروزی یا شکست'  وانمود کرده‌اند؛  این سوگیری تاریح‌نگاران  نه‌تنها از ازاین‌روی بود که الکساندرسوروس امپراتور رم بود که بل وی نخستین‌ امپراتور بود که با مسیحیان سرِدوستی و یک‌دلی‌داشت.  برای‌نمون یوسیبیوس  Eusebius و به‌دنبال‌او اورسیوس Orosius, و سپس‌ نویسندگان‌ِمسیحی‌ِبیزانس  به‌زُهد و پرهیزگاری جولیا مامئا  مادر‌ِالکساندر اشاره‌می‌کنند و از دیدارِ‌او با اُریژن Origen،  ازپدران‌ِکلیسا، در آنتیوک ،در زمستان‌ِسال ۲۳۲م، به‌هنگام‌ آغاز نبردهای‌ با ایران گزارش‌ می‌دهند. جولیا مامئا که پس‌از مرگ مادرش اینک قدرت‌مندترین و پرنفوذترین سیاستمدار رم شده‌بود اوریژن، را به‌ آنتیوک فراخوانده  و میهمان نموده‌ بود. اگرچه،  به نژند از باره‌های گفت‌وگوهای آنها گزارشی دردست نیست ولی، شاید، ‌ می‌توان‌ گمانه‌زدکه وی می‌خواست به‌داند که چگونه‌ می‌توان از تنش‌ها‌ی‌ِ‌‌ دینی  میتراباوران و مسیحیان درمیان سپاهیان‌ِ رم ‌کاست؟  همچنین می‌توان باورداشت که جولیامامئا به‌خاطر نزدیکی‌ِ اوریژن با دیگر پدرانِ‌نخستین‌ِ کلیسا؛ همانند هیپولیتوس‌ِ رم Hippolytus of Rome (یکی‌از بینش‌گامان کلیسا) و جولیوس آفریکانوس , Julius Africanus دراین‌باره  با‌ آنان نیز در‌ پیوند ورسانه بود. و شاید از این‌روست که  هیپولیتوس برخی‌ازنوشته‌های‌اش‌ را به‌  او پیش‌کش نموده‌ است.  اوریژن و آفریکانوس هردو مردانی‌ توانمند بودند و، به‌ویژه، آفریکانوس که سفرهای‌ بسیاری،  به‌سرزمین‌های‌ خاوری‌ رم  در مرز‌‌ایران‌‌رمین داشت، بی‌گمان دردیدا  وی با جولیا پیشنهاد‌هایی‌ را درباره‌ی بهره‌گیری‌ از‌گروه‌های‌ مسیحی‌ ایران درراستای پیش‌برد آماج‌های دوربرنامه‌ئیک‌ رمُ   درمیان‌ می‌نهاد.  


ماکزیمینوس


این‌ نیزدرخور‌اندیشیدن است‌ که تاریخ‌نگاران‌ مسیحی آزار و شکنجه‌ی مسیحیان را به‌دستِ  امپراتور ماکزیمینوس، که 
جانشین‌ِ الکساندر سوروس شد،  برآمده ازدشمنی او به‌ الکساندر    و مادرش جولیا مامئا  می‌دانند . زیراکه چنان‌ می‌نمود که تنی‌چند از خاندان و نزدیکان آن‌دو به‌مسیحیت گرویده‌ بودند، و چنان‌که خواهیم‌دید، ماکزیمینوس‌ِثراکس که درنبرد الکساندر با اردشیر، سپهبد‌ِ سپاه رم در جبهه‌ی‌جنوبی میان‌رودان  در نبرد بود، شکست رم از ایران  را برخاسته از باورهای سپاهیان مسیحی می‌دید  و چنبن  بود که به رویاروئی با الکساندر سر به‌شورش نهاد و پس‌از کشتن او به‌امپراتوری  رسید و سپس تنی‌ چند از اسقف‌های مسیحی را کیفربه کشتن داد؛ زیرا به‌نوشته‌ی یوسیبیوس "گناه‌شان این بود که انجیل را آموزش می‌دادند."  او همچنین در سال  ۲۳۵ میلادی. اسقف‌ِ رم،  پونتیانوس،  و هیپولیتوس   را، که از سال  ۲۱۷ با پاپ  در‌چالش‌ بود،  به‌ساردینیا  تبعید نمود و  شاید از سرسوی‌گیری‌های دینی باشد که نویسندگانی مانند جان زونارس شکست‌ِ سپاه‌ِ رم از ایران را برخاسته از  نابه‌کاری  ماکزیمینوس قلمداد کرده‌اند. 

بی‌گمان بدگمانی ‌میتراباورانی مانند ماکزیمینوس به مسیحیان از اینروی بود که آنان را با ذرتشتیان در ستیزه با میتراباوران همدست می‌شمردند و شورش‌های‌مسیحیان و سرپیچی آنان از خدمت در سپاه رم براین بدگمانی می‌افزود. به‌‌ویژه ماکزیمینوس که در هنگام نبرد با اردشیر در میدان جنوبی میان‌رودان با دلاوری جنگیده بود از این‌که الکساندر در پیوستن نیروهای‌اش به او کوتاهی کرده‌بود خشمگین بود، افزون برآن این‌که الکساندر  به  زخم‌زبان وسرزنش وی را مایه‌ی شکست نیروهای رم می‌شناسانید. به‌هرروی تنش‌های میان مسیحیان و میتراباوران رم در برآیند نبرد ارته‌شیر با الکساندر هنایشی بزرگ داشت.  

  نبرد ارته‌شیر با آلکساندر سوروس امپراتور رم




همان‌گون‌که در پیش‌تر گفته‌ایم، هنگامی‌ که ارته‌شیر با نیروهای‌اش به‌آن‌سوی رود فرات دربتازید الکساندر‌سوروس در نامه‌ئی به‌او نوشت که  رم  همانند تبارهایِ‌کوچک بربرهایی که ارته‌شیر تا‌کنون یکی‌پس‌ازدیگری آن‌ها را شکست‌‌ داده‌ست، نیست. و نیروهای‌ِ سهمگین‌ رم را نمی‌‌باید به‌دست‌‌کم گرفت و او می‌باید شکست‌های سپاهیان‌ایران را به‌دست‌های اگوستوس، تارجان، لوسیوس وروس Lucius Verus و سپتیموس سوروس  Septimius Severus به‌یاد داشته‌باشد. اما ارته‌شیرهراس‌داد وی‌ را به‌ هیچ گرفت و فرماندهانه به‌او دستورداد که سپاهیانِ‌ رُم را می‌باید از سرزمین‌هایِ‌ایرانی آسیای‌خرد و کرانه‌های‌ِدریای‌ یونان (دریای اِژه) باخود به‌بیرون به‌برد.  

 به‌نوشته‌ی هرودیان؛  تنها‌ پاسخ ارته‌شیر  دنباله‌گرفتن به‌تاخت‌و‌تازش بود تا به‌آنجاکه سپاهیان‌ِ رم را در پایگاه‌های‌شان‌ در‌میان‌رودان ‌گرداگرد‌گرفت (محاصره نمود)! آفند ارته‌شیر به‌ میان‌رودان بسیار هوشمندانه بود؛ زیراکه با به‌ گرداگیری شهرهای بازرگانی نیسی‌بیس  وکاراهه که‌ از بنیان‌های مهین وبرجسته رم برای به‌دست آوردن  درآمدهای‌گمرکی بودند او می‌توانست به‌توان‌ اقتصادی آن‌کشور آسیب و کاستی‌فراوان اندرآورد وچنین‌بود  که دردنباله‌ی برنامه‌ی‌دوریک‌ بازسازی شاهنشاهی‌هخامنش، پس‌از‌چندی تیپ‌ِ نیروی سواره‌ ارته‌شیر  به‌سوریه و کاپودوک  Cappadocia    نیز رخنه‌نمود. 

ازدیدگاه ‌رم پاسخ‌ جنگ‌جویانه‌ی ارته‌شیر نشان‌از ‌فراخواندن رم به‌جنگ‌ داشت. و چنین‌بود‌ که الکساندر بدون‌هیچ رفتار‌آشتی‌جویانه‌ی‌ دیگری به‌رزم با‌ او آماده‌شد، و خود فرماندهی‌ِ سپاهیان‌ رم را بردوش‌گرفت. 

گزارش‌هایی‌ بلند از‌چگونگی روندِ این‌ نبردها را هرودیان، سین‌سلوس  Syncellus و زوناراس Zonaras    فراهم آورده‌اند که برآیند آنها پذیرش پیروزی‌ ایران بوده‌است. اگرچه، تنها لمپریدیوس Lampridius است که ‌درگزارش گزافه‌پردازانه‌ی‌(پروپاگاندا) کوتاه‌ خود رم را پیروزمند‌‌‌‌ نشان‌داده‌ست. این‌ نیزدرخوردید‌ست که الکساندر سوروس، ازآن‌جاکه  به‌ نیروهای‌ رم درمیان‌رودان از‌برای سرکشی و نافرمانی‌ها  و آشوب‌های‌ دینی‌شان چندان  پشت‌گرمی‌ نداشت، بی‌درنگ آماده‌ی‌جنگ با ارته‌شیر نشد. او به‌ناگزیر نیروهای‌رم در ایتالیا و اروپا را  به‌پایتخت فراخواند و هنگامی‌که این‌نیروها به‌اردوگاه‌ِ مارتیوس  the Campus Martius برسر‌ِ باریکه‌ی رودِ تیبِر رسیدند، الکساندر در سخن‌رانی‌ئی‌ پرشور و رزم‌‌انگیزانه  سربازان را به‌جنگ‌ با‌ ایران برانگیخت و به‌آنان پاداشی‌ دست‌و‌دل‌بازانه پخش‌نمود. وی سپس به‌سنای رم رفت و در سخن‌رانی‌ئی دیگر، همانند  سخن‌رانی‌ پیشین‌اش، آغاز‌حرکت نیروهای‌اش را به‌جنگ با ارته‌شیر آگهداد نمود . به‌نوشته‌ی  هرودیان:  

هنگامی که الکساندر سخنرانی‌خودرا به‌پایان‌ رسانید؛ سربازان خرسندانه‌ پیمان‌ کردند که‌از دل‌و‌جان خواهند‌جنگید. پس‌از پخش دست‌و‌دل‌بازانه‌ی پول درمیان‌ سپاهیان، امپراتور دستور‌داد که برای  برون‌شدن از‌شهر آماده‌ شوند.  وی سپس به‌سنا‌ رفت و سخن‌رانی‌ئی همانند ‌سخن‌رانی‌پیشین‌َ‌اش را  به‌جای‌آورد و  سپس   برنامه‌ی‌حرکت‌سپاه‌َش را آگهداد‌ نمود. درروز  انجامین، وی پس‌ازآنکه دهناد یشتن  (مراسم قربانی‌کردن) را  ، که برای‌ ره‌سپاری به جنگ   نهادینه شده‌است؛ را  به جای‌آورد ، او  رم را  با دیده‌گانی‌‌ گریان در حالی‌که پیاپی به‌پشت‌سر نگاه‌ می‌انداخت ترک‌ نمود.  همه‌ی سناتورها و مردمان رم اورا بدرقه‌ نمودند  و همگان می‌گریستند  زیراکه  اورا بسیار دوست‌ می‌داشتند . چون او درمیان آنان پرورش یافته‌بود و برای‌ سال‌هایی‌ چند  به‌ میانه‌رَوی بر آنها فرمان‌رانده‌بود.  

 چنین‌بود که الکساندر با‌ شتاب‌ بسیار خویشتن‌را به‌آنتیوک  (در نزدیکی انتاکیه کنونی در ترکیه) رسانید و در آنجا سربازان‌َش را به‌رزمایش‌ بنهاد و به‌آمادگی‌های فرجامین برای‌جنگ به‌پرداخت. اما  الکساندر و مادرش،  که به‌همراه  او آمده‌ بود و در اردوگاه‌ به‌سر‌می‌برد، به‌خوبی می‌دانستند که با ناآرامی‌های‌ دینی و شورش‌ها و نابه‌فرمانی‌ها‌ی‌ پیاپیِ ‌سپاهیان‌رم ،  نبرد‌ با ا‌ارته‌شیر  آوردی چندان‌  آسان  نخواهد‌بود. به‌نوشته‌ی هرودیان:
درهمان‌هنگام که الکساندر سپاهیان‌اش را برای‌ گذشتن به‌آن‌سوی رودخانه‌های‌ تیغ‌ریز(دجله) و فرات و پیشروی در سرزمین‌بربرها (ایرانیان) آماده‌ می‌ساخت شماری‌ چند‌ شورش درمیان لشگریانَ‌‌اش؛ به‌ویژه درمیان سربازان‌ِمصری، برپاشد ، به‌همچنین در‌سوریه نیز سرکشی‌ درگرفت و سربازان‌ درآنجا بکوشیدند تا امپراتوری‌ دیگر را برتخت‌ بنشانند. این شورش‌ها  اما به‌ تندی شناسایی و سرکوب‌ شدند.  در‌این‌ هنگام الکساندر چند‌ لشگر‌صحرایی را به‌پایگاه‌هایی‌ دیگر  ترارسان نمود که چنان به‌‌دید می‌رسید که در آنجا بهتر می‌توانستند در‌ برابر‌ تازش بربرها (ایرانیان) ایستاد‌هگی نمایند. 

 الکساندر به‌این‌ امید‌ که بتواند ارته‌شیر را به‌ آشتی  برانگیزد، فرستاده‌گانی را به‌نزد‌ او گسیل‌داشت، اما ارته‌شیر از‌پذیرفتن آنان خودداری‌ نمود و آنها با  دست‌هایی‌تهی به‌ آنتیوک بازگشتند. با‌این‌ همه،  ارته‌شیر خود چهارصد‌ سوار تنومند ایرانی را با  جامه‌های پرنیانی زربفت و خفتان‌ها و تیرو‌کمان‌های‌درخشنده و پرشکوه به‌‌ نشان از دارایی و شکوه توانمندی خیره‌کننده‌ی‌ایرانیان،  با فرمانی‌ نیرومندانه‌ به‌نزد الکساندر فرستاد.  پیام او به‌دیگر‌بار کوتاه و بس روشن و  فرماندهانه بود:
 "شاه‌ِبزرگ؛  ارته‌شیر، به‌رمی‌ها و  فرمانده‌شان  فرمان‌می‌دهد  که‌از سوریه‌ و تمامی‌ آسیا به‌سوی‌اروپا بیرون‌ شوند  و آنان می‌باید فرمانروایی‌ ایرانیان را  بر‌همه‌ی این‌ سرزمین‌ها‌،  تادوردست یونان و کاریا  و برهمه‌ی مردمان آن‌کجاها،  از پونتوس تا اژه، به‌پذیرند زیرا‌که نیاکان‌ِ این‌نژادها همه‌ از‌ایرانیان بوده‌اند."     
الکساندر با‌شنیدن این‌پیام بس‌‌برانگیخته و خشمگین‌شد و با زیرپانهادن همه‌ی‌نهادهای‌ شهرگاری (تمدن) و پیشینه‌های‌ پذیزفته‌شده در پیوندهای‌ بین‌المللی آن روزگاران؛ به‌ویژه این پیشینه که می‌بایست به‌سفیران و فرستاده‌گان‌ کشورهای‌ دیگر آزرم‌ نهاده شود،   همگی ‌آن‌چهارصدتن‌ فرستاده را دستگیر‌نمود و دارائی‌های هنگفت و پر‌شکوه‌شان را  از آنان به‌گرفت و همه را به‌کشت‌زارهای فریجیا به تبعید‌  فرستاد.  و فرمان‌داد که‌آنها نمی‌توانند به‌خانه‌های‌شان بازگردند. به‌نوشته‌ی هرودیان:
او با‌آ نان چنین‌ رفتار‌نمود زیرا‌که اندیشید که‌این نشانه‌ی ترسویی  خواهد‌بود که  فرمان‌ به‌کشتن‌آنان  دهد زیراکه آنان ازبرای  نبرد نیامده‌بودند و تنها  دستور‌فرمانده‌شان را به‌ و‌ی رسانیده بودند.  
به‌گزارش‌های تاریخ‌نویسان، شمار‌نیروهای‌ارتش‌ رم، به‌کمابیش ‌برابر‌با شمار‌ سپاهیان‌ ارتش‌ ارته‌شیر بود.  الکساندر‌نیروهای‌اش را به‌سه‌ لشگر بخش‌نمود، تاکه‌ بتواند از سه‌سوی بر نیروهای‌ ارته‌شیرآفند آورد و نیروهای‌ ایران را واداربنماید تا در گردان‌های‌ کوچک برای پاسداری‌ از‌ کجاهای  کلیدی و ستونی کشور پخش‌ شوند، تا بدین‌سان بتواند آنها را در میدانٰ‌های‌ رزمی‌ جنگ آسیب‌پذیر‌سازد.  لشگر‌ یکم الکساندر، از راه‌ شمال، برای‌ آفند به‌ سرزمین ماد به‌ ارمنستان‌ گسیل‌شد.  میدان‌جنگِ‌ لشگر‌دوم، به‌فرماندهی‌ ماکزیمینوس، در جنوب‌ میان‌رودان  برنهاده شد.   و لشگرسوم که دربرگیرکارآمدترین و بزرگترین تیپ‌های‌ رزمی‌ بود در‌ زیرفرماندهی خود‌ امپراتور، به‌ آماج  آفند برشمال‌ میان‌رودان گماریده گشت. 

این نقشه‌ی‌جنگی شاید که درست‌ ریخته شده‌بود . یگان‌های‌ شمالی و جنوبی در  برنامه‌ئی ریزبینانه توانایی آن‌را داشتند که بر نیروهای‌ ارته‌شیر چیره آیند و راه‌ پیشروی را برای‌ نیروهای‌ الکساندر، از شمال‌ میان‌رودان بازبگشایند. و نیروهای ماکزیمینوس، از جنوب‌میان‌رودان،  می‌توانستند از‌پشت‌سر بر نیروهای‌ارته‌شیر کمین‌ کنند.  اگرچه ازهمان‌آغاز دشواری‌های‌ جنگ درارمنستان خود را بنمایانیدند و لشگر‌شمال درزیر ‌فرماندهی جولیوس پالماتو  Julius Palmatu در‌تازِش‌َاش در سرزمین‌های‌ کوهستانی و سخت‌گذر‌ِارمنستان با قحطی روبرو‌شدند،  و باهمه‌ی‌ این‌که، ‌تاراج و غارت و کشتار، برای نیروهای‌ آفنده بس‌زیان‌آورست، هنگامی‌که آن‌لشگر به‌سرزمین ماد دررسید دیگربه ناچاربرای فرار از گرسنگی دست به غارت‌گری وکشتار یازید. از سویی‌ دیگر ارته‌شیر دراین‌  میدان  با دوراندیشی  لشگری بزرگ‌تر ازآنچه که رم پیش‌بینی‌ کرده‌بود را به‌میدان آورده‌بود که به او در درگیری‌ها برتری می‌داد. 

 هرچند، آنچه‌ که‌ در‌نبرد  در این‌ میدان،  به‌راستی، روی‌داد؛ چنین‌بود‌ که درگیری‌ چندان سختی  درمیان دو نیرو درنگرفت، زیراکه  نیروی‌پیاده‌ رم دراین دامنه‌ی‌کوهستانی  با بهره‌گیری ازپستی‌بلندی‌ها و پناه‌گاه‌های‌در‌میان  تنگه‌ها و دره‌ها بهتر می‌توانستند پنهان بمانند و در‌برابر‌ نیروی سواره‌ ارته‌شیر به‌جنگ‌و‌گریز به‌پردازند.  در پی‌آمد، برآیند‌ این‌بود که  سپاهیان‌ رم توانستند لشگریان‌ ارته‌دشیر را  برای‌ چندی به‌ وقت‌گذرانی‌ئی بی‌هوده  گرفتار‌نمایند. واین لاد آن شد که لشگر‌دوم‌ رم به‌فرماندهی‌ِ ماکزیمینوس درجنوب‌ میان‌رودان بتواند با شتابی‌ تند پیشروی‌ نماید.  اما  ارته‌شیر  پس‌ ازآگاهی‌ از‌پیشروی‌ آنان دردشت‌های‌ بارورِ‌کشاورزی‌ میان‌رودان، و به‌ویژه، برای‌ این‌که ازپیوستن لشگر‌ پرشمار‌امپراتور به‌آنها  پیشگیری‌ نماید،‌ بی‌درنگ‌ با درتازشی‌ برق‌آسا بخش‌بزرگی‌ از‌نیروهای‌اش را برای آورد به‌جنوب‌ فرستاد، و تنها بخشی‌کوچک از سپاه‌اش را به‌پاسداری در برابر نیروهای‌قحطی‌زده‌ی‌رم در پستی‌بلندی‌های ماد  به‌جای‌ گذاشت، و اینان به‌آسانی می‌توانستند  در‌برابر هرگونه‌ آفند بازمانده‌ی سپاهیان‌رم ایستاده‌گی نمایند. ‌به‌ویژه برائي (دلیل) بنیانی دیگر این بود که مادهاکه اینک پادشاهی اردشیر را بر ایران پذیرفته بودند باردیگر در یگانه‌گی ایران پرتوان و نیرومند پارت وماد وپارس نقش پدافندی خود را با کارائی و چابکی بر گمار‌گرفته بودند و پیشروی ستون یکم رم را به ‌سوی جنوب ناشدنی ساخته بودند.   از‌سویی‌ دیگر،    پیشروی نیروهای زیر فرماندهی ‌امپراتور‌رم در شمالِ‌ میان‌رودان  بسیارکُند و دل‌واپسانه بود و به‌هیچ‌روی با شتاب‌ِ تند و گستاخانه‌ی نیروهای‌ چابک‌سوار ارته‌شیر  هم‌سان نبود،   و چنین‌بود‌ که ‌دو لشگر رم‌ درمیان‌رودان هرگز‌نتوانستند به‌هم‌به‌پیوندند. به‌نوشته‌ی هرودیان:
اما الکساندر خود  لاد شکست‌ رم شد. او لشگرش را به‌درون‌ِ سرزمین‌ بربرها (ایرانیان) درنیاورد. از یک‌سو، از‌هراس به‌این‌که جان‌خویشتن را برای امپراتوری‌رم‌ ببازد؛ ویا‌ که، از‌سویی‌دیگر، جولیا،  از برای بیم زنانه و‌یا‌که شیدایی‌ بی‌اندازه‌ی‌ مادرانه‌اش،  از‌این‌که  پسرش به‌رفتاری‌  گستاخانه به‌پردازد، پیشگیری می‌نمود. و او را برمی‌انگیزانید که دیگران را وادارد تا جان‌خویشتن را برای او به‌خطر‌افکنند، ولی او نمی‌باید که خود  به خویشتن  ‌درنبرد‌ی  درگیربشود. و این‌گونه  دورگیری‌ازنبرد  بود که  نیروهای رم را از پیشروی بازمی‌داشت. 
 پادشاه ایران اما  غافل‌گیرانه با همه‌ی نیروهایش آفند آورد و رمی‌ها را مانند‌ ماهیی‌ ‌به تورافتاده به‌دام انداخت. سپاهیان‌ِایران با تیرهای‌شان از همه‌سو سپاهیان‌ رم را  به گرد‌اگرد  بستند و همه‌گی آن لشگریان را بکشتند.  رمی‌ها که شمارشان کمتر از نیروهای‌ارته‌شیر بود  نمی‌توانستند  آفند سواران‌ ایرانی را باز‌پس‌ برانند و می‌کوشیدند تا با سپرهای‌شان تنِ‌خویشتن را از گزند‌ِ پیکان‌های‌ ایرانیان درپناه بدارند. آنان تنها به‌این خشنود بودند که‌از جان‌ خویشتن پاس‌بدارند و هیچ‌گونه ایستاده‌گی‌ِ جنگجویانه در‌برابر‌ِدشمن از خود نشان‌ندادند.  و در‌ پی‌آمد همه‌گی‌ لشگریان، انبوه‌شده، به‌نقطه‌ئی رانده‌شدند و درآنجا با سپرهای‌ خویش دیواری به‌گرد‌خود برپا نمودند وهمانند لشگری‌ به‌دام‌افتاده جنگیدند. و با‌همه‌ی‌ این‌که از هرسو زخم و آسیب‌ پذیرفتند، تا آنجا که می‌توانستند دلیرانه جنگیدند، اما به‌فرجام همه‌گی جان‌باختند. رم به‌شکستی‌ فاجعه‌آمیز دچارآمد که دشوارست بتوان همانند‌ آنرا در تاریخ سراغ‌نمود. شکستی که درآن ارتشی‌ بزرگ نابود‌شد ارتشی که در دلیری هماورد ارتش‌های پر‌قدرت پیشین‌بود. 
این پیروزیِ‌ بزرگ به‌پادشاه‌ایران نوید‌داد تا‌که چشم‌اندازهای‌ بهتری را برای آینده پیش‌بینی نماید. هنگامی‌که خبر‌این‌ فاجعه به‌الکساندر؛ که‌یا‌ به‌خاطرافسردگی و‌یا‌که از‌برای‌ آن‌که ‌آب‌وهوای‌ناخوش میان‌رودان به او‌نمی‌ساخت، و به‌سختی ‌بیماربود، رسید به‌دامان نومیدی درافتاد. مانده‌گاران سپاه‌‌ رم‌ از‌این‌که‌ به‌لشگرشان‌ که‌ تازنده‌ بود، خیانت‌ شده،  و نقشه‌ی‌جنگی‌ئي که   با این که پذیرفته شده‌بود به‌ جای درنیامده‌بود،  خشمگینانه  بر امپراتور خرده‌گرفتند.  اینک‌ دیگر الکساندر  توان‌ِ برتابیدن‌ بیماری و هوای‌ خفقان‌آور را نداشت . همه‌ی‌ لشگر بیمار‌بود و به‌ویژه سپاهیان‌ ایلیریوم که خوی به‌هوایی خنک و نمناک، و خوراکی بیشتر‌از‌جیره‌ رزمی‌شان‌ ‌ داشتند، به‌شدت‌بیمار و به‌حال‌ مرگ‌ درافتاده بودند. الکساندر که‌ بی‌اندازه‌ خواهان بازگشت‌ به‌آنتیوک بود  فرمان‌ بفرستاد که لشگریان‌ رم هنوز مانده در سرزمین‌ِماد به‌سوی‌ آن‌ شهر‌ بازگردند. اما آن‌لشگر در گذار  بازگشت  همه‌گی درکوهستان  نابود‌شدند.  بسیاری‌از سپاهیان در سرمای‌سخت‌ زمستانی از‌پای‌درافتادند و تنها شماری‌ اندک ازآنان توانستند به‌آنتیوک‌ بازگردند.
امپراتور نیز خو د‌توانست با نیروی‌ بزرگ خویش به‌آن‌ شهر بازگردد؛ هرچند بسیاری‌ از‌آنان هم در‌ راه تباه‌ شدند.   و این‌ روند ارتش را بس‌ ناخشنودتر‌ساخت و‌از ارج و آزرم الکساندر که به‌بختِ‌ بد و داوریِ‌ بد دچار‌شده‌بود به‌بسیار‌کاست. از سه‌لشگری که او نیروهای‌اش را بخش‌ کرده‌بود،  شمار‌بسیاری از برای  بدآمدهایی، مانند؛ بیماری ، جنگ و سرما، از‌میان‌رفتند. درآنتیوک  با  آب‌ِ گوارا و  هوای‌ِ خوشش،  پس‌از خشکی‌ِ تلخ‌ِمیان‌رودان، حال‌او و سپاهیان‌اش  به‌تندی رو به‌بهبودی گذاشت. امپراتور به‌این‌باور که تنها‌ راهِ جبران رنج‌ها و آسیب‌های‌ سربازان‌اش پخش‌ دست‌ ودل‌بازانه‌ی‌ پول در‌میان آنهاست به‌کوشید تا‌از‌این‌ راه دل‌ آن‌ها‌ را به‌دست‌ آورد. او لشگری‌ تازه گرد‌هم‌ آورد و آماده‌شد تا‌در‌صورتی‌که  ایرانیان خاموش‌نمانند و به‌دیگر‌بار دشواری آغاز‌نمایند به‌آوردشان‌ بشود.  
اما به‌او گزارش‌رسید که پادشاه‌ایران لشگر‌خود را پراکنده‌ نموده‌ست، و هر‌سپاهی را به‌شهر و کاشانه‌ی‌خویش بازفرستاده‌ ست. اگرچه،  چنان‌می‌نمودکه بربرها با نیروی‌ برترشان پیروزگشته‌اند، اما از زدوخوردهای‌ بسیارشان در سرزمین‌های‌ ماد و پارت که شمار بسیاری زخمی و کشته داشتند بسیار‌خسته‌ شده‌بودند. شکست‌ رمی‌ها  از‌این نبود‌که آنها ترسو بودند.  زیرا که به‌راستی آنان بر‌دشمن کشته‌ بسیار آورده‌ بودند. شکست‌ِ آنان نه‌ ازبرای برتریِ‌نیروی‌دشمن بود، که‌بل از برتری شمار‌سپاهیان‌دشمن. این  باره‌ی کوچکی نیست‌ که بربرها  (ایرانیان)  تا به‌آن‌اندازه آسیب‌ دیدند که‌برای سه‌ تا‌ چهارسال پس‌از‌این نبردها خاموش‌بودند و دست‌ به‌ نبرداپزار نبردند.        
این‌به‌ روشنی آشکارست‌ که، هرودیان با‌همه‌ی‌ این‌که همانند‌ دیگر تاریخ‌نویسان‌ رم ازسر‌گزافه‌پردازی (پروپاگاندا) شکست‌ رم را به‌پیروزی برنگردانیده‌ است، هنوز در‌پایان‌ گزارش‌ خویش، با این‌ برداشت‌َاش‌ که "ایرانیان آنچنان درنبرد آسیب‌دیدند که برای سه‌تاچهار‌سال خاموش‌ماندند"    تا اندازه‌ زیادی‌ به‌ بیراهه رفته‌است . شاید‌هم‌ که این‌ بخش‌ را  در پساتر به‌تاریخ او افزوده‌ باشند . چراکه‌ همان‌گون‌ که ما پیشتر دراین‌باره درتاریخ آرش‌آکیان و جنگ‌های‌ آنان نوشته‌ایم؛  ایرانیان هیچ‌گاه ارتشی‌  ایستاده در پادگان‌ها و آماده  برای‌ رزم نداشتند. ارتش‌ایران را شهروندان‌پارتی و مادی و پارسی و ایلامی و دیگر تبارهای‌ایران از کشاورزان و رمه‌داران و پیشه‌وران  پدید‌ می‌دادند و نهاد‌ براین‌بود‌ که، پس‌از‌پایان هر کارزار این‌شهروندان بر‌سر‌ِکشت‌و‌‌کار و پیشه و زندگی‌ِخویش بازمی‌گشتند و چنین‌بود که ارته‌شیر پس‌از پیروزی‌َاش سپاهیان‌ خوبش را پروانه‌ی بازگشت‌ به‌خانه و کاشانه‌شان داد.  به‌هرروی هرودیان خو د‌نیز  به‌خوبی از‌این دهناد آگا ه‌بود. زیر‌اکه او در‌جایی‌دیگر در‌همین‌گزارش می‌نویسد:
باید دردیدداشت که بربرها (ایرانیان)، ناهمانند با رمی‌ها، نه ارتشی‌مزدبگیر دارند و نه ارتشی‌آماده‌ در‌پادگان. به‌جای‌ آن همه‌ی‌ مردان‌ شایسته‌ی‌ رزم؛ وهرازگاه به‌ همچنین‌ زنان، به‌فرمان‌ِپادشاه فراخوانده‌ می‌شوند. درپایان‌ جنگ هر‌سپاهی بهره‌ی‌ خویش را ازتاراج‌ جنگی بر‌می‌دارد و برسرِپیشه‌ی‌ خویش بازمی‌گردد.  آنان مانند‌ رمی‌ها  درجنگ  تیروکمان  و اسب به‌کار می‌گیرند ؛ اما بربرها (ایرانیان) از‌کودکی با‌این‌نبرداپزارها پرورش می‌یابند. وبا شکارکردن زندگی‌ می‌کنند وهرگز خدنگ‌هایشان را به‌کنارنمی‌نهند و‌از اسب پیاده‌ نمی‌شوند و پیاپی از‌آنها درجنگ و در پی‌تاخت‌ به‌دنبال شکار بهره‌می‌برند.  

هرچند این آشکارست که نیروهای اردشیر چه در سرزمین‌های ماد و پارت و چه در میان‌رودان تا اندازه‌یی کشته دادند، اما روشن است که این پی‌آمد در هر گونه جنگ می‌باشد، ولی گزافه‌پردازی تاریخ‌نویسان رم که نمی‌توانستند پیروزی ایران را بربتابند، به‌ویژه گزافه‌پردازی لمپریدیوس Lampridius نیز به‌همان‌اندازه روشن‌است که در‌تاریخ‌ خود تا بدآنجا پیش‌می‌رود  که می‌نویسد؛ 
"الکساندر نیروهای شاه‌بزرگ را که در‌برگرفته از  هفت‌صد‌ پیل  و هزار‌و‌هشت‌صد ‌اَراده‌ی‌ تیغ‌دار و هزاران‌ سوار بود به‌همه‌گی تارومارنمود  و پیروزمندانه به‌رم بازگشت،"
 او نوشته‌ی هرودیان را رد‌ می‌کند و  ازسخن‌رانی الکساندر در سنا  " ex actis senatus " گواه می‌آورد که وی در‌آن  پیروزی‌ِ خویش را درمیان‌رودان آگهداد‌ کرده‌بود. شگفتی‌دراین‌است که ‌فرهنگ‌نامه‌ی‌ ایرانیکا نیز، همانند بسیاری‌ دیگر‌از ‌نوشته‌های‌ نادرستِ‌ آن‌ فرهنگنامه،  به‌سردرگمی نوشته‌های‌ناآگاهانه و سوگیرانه‌ی این‌تاریخ‌نویسان  را تکرار می‌نماید و پیروزی‌ارته‌شیر را در‌این‌جنگ  نادیده‌گرفته  و   لاد این‌که ارته‌شیر سپاهیان‌ایران را مرخص‌ نموده‌بود را خستگی و از‌دست‌دادن توان‌ جنگی‌ایرانیان قلمداد کرده است!!

در باره‌ی‌ تاریخ‌ جنگ ارته‌شیر با رم هیچ‌کدام‌ از ‌تاریخ‌نویسان‌ باستان به‌‌آشکاری گزارش‌ نداده‌اند، اما از نشانه‌ها می‌توان‌ دریافت که ارته‌شیر درسال  ۲۳۰ میلادی تازش‌خود را به‌میان‌رودان آغاز‌نمود. و الکساندر در‌سال ۲۳۱ برای‌رویارویی با او از رم،  ازگذار ایلیریا  و ثراس به‌سوی‌ سوریه  به پیش آمد . جنگ‌های‌ میدان جنوبی در میان‌رودان در بهار‌سال ۲۳۲ رخ‌داد و پایان‌جنگ در زمستان‌ آن‌سال بود و در بهار‌سال ۲۳۳ الکساندر به‌آنتیوک بازگشته‌بود.  به‌هر‌روی همان‌گونه که سیمون لوگوثتز Symeon Logothetes تاریخ‌‌نویس سده‌های‌‌میانی می‌نویسد: 


 Ἀλέξανδρος ὀ Μαµαίας ἐβασίλευσεν ἔτη ιγ', µῆνας η' … οὗτος ἐκστρατεύσας κατά Περσῶν ἡττήθη κατὰ κράτος καὶ καταφρονηθεὶς ἐσφάγη· καὶ προεβάλοντο οί στρατιῶται Μαξιµῖνον
الکساندر، پسرِ مامئا، برای سیزده‌سال و هشت‌ماه فرمان‌راند... هنگامی‌که وی در نبرد‌ با‌ ایران بود،  از برای توفان شکست‌خورد و  به باره سرزنش گرفتار شد و کشته شد و سربازان، ماکزیمینوس Maximinus را به‌امپراتوری برگزیدند.   

 وارویک بال  Warwick Ball از تاریخ‌نویسان‌ِ این‌ روزگار نیز در کتاب‌اش  "رم در خاور: دگرریختی یک‌امپراتوری" Rome in the East: The Transformation of an Empire می‌نویسد:
به فرجام سوروس الکساندر هنگفت‌ترین‌‌ بها را برای شکست‌خود بپرداخت. و آن هنگامی‌بود‌که گروهی‌ازناخرسندان در ارتش‌اش وی‌را درنبرد‌ راین  Rhine  بکشتند و  ماکزیمینوس از اهالی‌ ثراکس  را بر‌تخت‌ امپراتوری‌ برنشانیدند. 
همان‌گون‌که‌در‌پیش‌تر‌گفته‌شد، چنین‌پیداست‌که یکی‌ از‌ برای‌های شکست‌ِ رم در نبرد‌ باایران  پراکنده‌گی و دشمنی میان‌ سربازان‌ مسیحی  و سربازان‌ میتراباور رم بوده‌ست. به‌نوشته‌ی جان زونارس John Zonaras ، تاریخ‌نویس  میانه‌ی‌ سده‌ی‌ سیزدهم‌ میلادی، سوروس الکساندر، ماکزیمینوس  را  لاد شکست‌ خود در نبردهای‌ با‌ ایران می‌دانست. و به‌باور زونارس بی‌زاری ماکزیمینوس از الکساندربه این‌ برای بود که امپراتور به‌مسیحیان دلبسته‌گی‌نشان می‌داد و  به آنها برتری می‌داد.
  زونارس می‌نویسد:
 λέγεται δὲ κατὰ µῆνιν τὴν πρὸς Ἀλέξανδρον κινῆσαι τὸν διωγµόν, ὡς ἐκείνου τιµῶντος τοὺς σεβοµένους Χριστόν. ἐµεµήνει γὰρ κατ᾽ ἐκείνου τοῦ αὐτοκράτορος, ὅτι στρατηγὸς ὑπ᾽ ἐκείνου προχειρισθεὶς καὶ κατὰ Περσῶν ἐκστρατεύσας καὶ αἴσχιστα ἡττεθεὶς ὀργῆς ἐπειράθη βασιλικῆς.
گفته‌شده‌است که او (ماکزیمینوس) ستیزه به‌دُش‌وری  با الکساندر را از‌برای بیزاری‌َش از‌او آغاز‌نمود؛ چرا‌که اوبه آنها‌که مسیح را والا می‌داشتند   ارج‌ می‌نهاد. زیرا‌که‌ او ازآن فرمانروا خشمگین ازاین‌بود‌ که  در‌آن هنگام‌ که وی او را به‌اسپهبدی‌ برگزیده‌ بود تا  در برابرایرانیان به‌جنگد، این‌ او‌ بود که  زیر سرزنش امپراتور شده  بود که  شکستی  شرم‌آور  خورده‌ست.     
گزارش تئودورس اسکاتاریوتز Theodorus Scutariotes  نیز با این‌ داستان  هماهنگ‌است. او می‌نویسد:
Οὗτος ἐκσρατέυσας κατὰ Περσῶν µετὰ τῆς µητρὸς, ἐν Ἀντιοχείᾳ προχειρίζεται στρατηγὸν Μαξιµῖνον, ὅς συµβαλὼν Πέρσαις ἡττᾶται, καθ᾽ οὗ καὶ ὁ βασιλεὺς ἠγανάκτησε.
هنگامی‌ که‌او به‌همراه‌ مادرش با ایرانی‌ها در‌نبرد‌بود؛ ماکزیمینوس را در آنتیوک  به‌ اسپهبدی  برگزید که‌ او در‌آفند برایرانیان شکست‌خورد  و در پی‌آمد، فرمانروا براو خشمگین شد.  
به‌هر‌روی، این روشن‌ست که ارته‌شیر و نیروهای ایران  ارتش رم را درهم‌‌‌شکستند و از این‌رو بود که سوروس الکساندررا در‌سال ۲۳۵ میلادی بکشتند، و سپاهیان‌‌رم ‌ماکزیمینوس، فرمانده‌ی‌لشگر‌دوم رم در جنوب‌ میان‌رودان، را که باهمه‌ دلاوری‌هایی‌ که نشان‌ داده‌بود از ارته‌شیر شکستی‌سخت‌خورده بود،   به‌امپراتوری برگزیدند. او مردی‌ بی‌فرهنگ و نا‌فرهیخته از اهالی‌ثراکس (بلغارستان کنونی)  بود که در‌جوانی شبانی بیش‌نبود و‌این تنومندی غول‌پیکرانه وگستاخی‌اَش‌بود که چون‌ به‌سپاهی‌گری‌ درآمد  وی‌را به‌سرداری‌ رسانید.  اما  به‌هنگامی‌که وی به‌امپراتوری‌رسید سنای رم رده‌ی‌پائین و  رفتارهای فرومایه‌‌گانه‌ او  را  به‌دیده‌یی‌ خواری‌  و پستی می‌نگریست و این ناخرسندیِ‌ سنا، همچنان‌که‌ خواهیم‌دید؛  برای به‌فرجام‌ رسانیدن برنامه‌های ارته‌شیر در رم به‌دستِ‌ پسرش، شاپور، ارمغانی بزرگ‌ بود.  به‌هرروی ماکزیمینوس  در سخنرانی‌اَش، برای‌پذیرفتن‌امپراتوری، به‌سربازان چنین‌گفت:
Πέρσαι τε οἱ πάλαι Μεσοποταµίαν κατατρέχοντες νῦν ἡσυχάζουσιν, ἀγαπητῶς ἔχοντες τὰ ἑαυτῶν, δόξης τε τῆς ὑµετέρας ἐν τοῖς ὅπλοις ἀρετῆς τε, πείρᾳ τῶν ἐµῶν πράξεων, ἃς ἔγνωσαν ὅτε τῶν ἐπὶ ταῖς ὄχθαις στρατοπέδων ἡγούµην, ἀνεχούσης αὐτούς.
ایرانی‌ها؛ پس‌از‌درتازیدنشان  درچندی‌ پیش به‌میان‌رودان ، اینک آرام‌ گرفته‌اند و از داشته‌های‌شان خشنودند . ما آنها را سربه‌زیر نگاه‌ داشته‌ایم؛ شما  با‌  نشان دادن ‌دلاوری‌تان‌در‌نبرد، و  من با دادن شناخت و آزمود به آنان‌ از کارایی خودم در‌آن‌هنگام‌که درکرانه‌ی ‌رودخانه‌ی‌ ‌مرزی فرمانده‌ی‌لشگر بودم!     
به‌روشنی‌پیداست که ماکزیمینوس پس‌از‌شکست‌ سخت الکساندر همه‌ی بروندهای سخت پیمان آشتی ارته‌شیر را پذیرفته‌بود و از‌این‌روی‌بود که به‌گفته‌ی‌او ایرانی‌ها "آرام‌گرفته‌اند"، و نه‌ از‌برای کارآیی‌ وی،‌ به‌هنگامی‌که‌در کرانه‌ی‌ فرات‌ فرمانده‌ی‌ لشگر‌دوم رم‌ بود! به‌هرروی، سنای‌رم به‌‌‌ سردی امپراتوری ماکزیمینوس را  بپذیرفت. اما  لختی‌چند نگذشت که رم به‌ روزگارآشفته‌گی بازگشت .  ماکزیمینوس تنها سه‌سال برتخت‌ امپراتوری نشست و درسال ۲۳۸ به‌دست سربازان‌اش کشته‌شد. درآن‌سال رم پنج‌ امپراتور را یکی‌پس‌از‌دیگری به‌خود‌ دید: گوردیان‌ِیکم، گوردیان‌ِدوم، پاپینوس، بالبینوس وبه‌فرجام گوردیان‌ِسوم.  و ارته‌شیر به‌دوراندیشی این  سه‌‌‌تا‌چهار‌سال دوران‌آرامش را به‌برنامه‌های شهرسازی، سازمان‌دهی و آمایش اقتصادی‌کشور به‌پرداخت.


تنش‌های  آئین‌ها  در میان میترا‌باوران، ذرتشتیان و مسیحیان در رم، ایران و ارمنستان

 به نژند می‌باید گفت که بسیاری از تاریخ نویسان گسترش میتراباوری را در رم برخاسته از نبردها  و سایش لژیون‌های رم با سپاهیان پارت می‌دانند. ولی از گواهه‌های تاریخ به آشکار پیداست که هنایش آئین مهر  برخردورزی یونان از  ۵۷۰ تا ۴۹۰ پیش از میلاد، در روزگار پایثاگوراس    Πυθαγόρας   (فیثاعورث) ، در خور ردگیری ست.  گواهه‌هائی تاریخی در باره‌ی  پیوند میان آئین‌های ایرانی و یونانی از روزگار تالس پیشوای دبستان خردورزی  ملیتوس (مکتب فلسفی  ملیتوس) در ۶۵ پیش از میلاد در دست‌رس ماست .  نویسندگان باستان از پیوند میان پیثاگوراس  (فیثاغورث) و مغ‌های میتراباور نوشته‌اند . اگرچه  نویسندگان  روزگار پس از آفند داریوش و خشایارشاه به‌یونان، برای گسترش آئین ذرتشت، همواره بر این انگار نادرست بوده‌اند که آئین میترا و آئین ذرتشت  یکی هستند و باهم ناهمسانی ندارند . برای نمون هیپولیتوس که ذرتشت را  ذراتاس می‌خواند می‌نویسد:
دیودوروسِ اریتره و اریستوکسنوس  Ἀριστόξενος  آهنگ‌شناس می‌گویند که پیثاگوراس (فیثاغورث) به‌ نزد ذراتاس(ذرتشت) در چالدئین (بابل در میان‌رودان) رفت و او چنین نمایانید که همه‌‌ی چیزها از دوتائی بوده و در پیش از آفرینش‌ جهان زاده‌شده‌اند: که یکی پدر ست و آن دیگری مادر. و پدر روشنی است و مادر تاریکی . آنچه که روشنی را برپا می‌دارد : گرما و خشکی و سبکی و شتاب  است. وچهار چیز برپادارنده‌ی تاریکی است؛ سرما و تری و سنگینی و کندی. وزین‌هاست که همه‌ی کیهان ساخته‌شده - که  از مردی‌اند و زنی و به‌همچنین  او گفته‌ست که کیهان  هماهنگی‌ئی آهنگین‌ است و چنین‌است که خورشید در مداری گِردِ  بر پایه‌ی وندیداد (قانون) هماهنگی می‌چرخد.
 به‌روشنی آشکارست که آنچه را که هیپولیتوس آموزش ذرتشت می‌خواند ریخت زروانی آئین میتراباوری‌ست که در بابل رواج داشته  بود. و چنانکه می‌دانیم؛ در این آئین "اهرمن" در کنار "اهورا" در سینه زروان زمان نهفته بودند و در پساتر این ذرتشت بود که به‌اهرمن نقشی  زشت و پلید و بذه‌کار داد.  چنانکه  در بخشی دیگر هیپولیتوس آموزش میترایی را که به‌نادرست  ذرتشتی می‌خواند چنین شناسانده است :
دو هستی یا نیروی ایزدی هستن دارند. یکی مینوی و آن دیگری زمینی.  نیروی‌زمینی آفریده‌ها را به‌بیرون از زمین به‌بالا می‌فرستد: و آن آب است. نیروی مینوی از آتش است با بهره‌یی از هوا: که گرما به‌افزوده سرما ست. وچون این‌چنین است - به‌گفته‌ی او: هیچ‌یک از‌این گوهر‌ها  روان را آلوده نمی‌دارند.  زیرا که آنها گوهر همه آنچه‌ که‌ هست می‌باشند.  
 چنین‌بود که‌این اندیشارها به‌باور پیتر کینگزلی بر‌خردورزی اریستوتلی    Αριστοτέλης (ارسطو) و پیروان او چنین هنایش‌ نهاد که آنچه کیهان را به‌هم پیوسته‌ می‌دارد هماهنگیی‌آهنگین است. به‌هر‌روی با پدیداری آئین مسیح در‌ چرخه  فرمانروایی‌ پارت‌ها بسیاری از میتراباوران که در‌آسیای‌ خرد می‌زیستند اینک با تنشی‌نو روبرو شده‌بودند   تابه‌آن‌جاکه برخی از مسیحیان که ذرتشت را به‌ ازبرای  چالش‌َاش با میتراباوران گرامی می‌داشتند؛ بر این داوش (ادعا)  بودند که ذرتشت همان حزقیل پیامبر است. برای‌گواه  می‌توان  به‌نوشته‌ی کلمنت الکساندریا   در‌پایان سده‌ی دوم میلادی نشانه‌نمود که نوشت:
 الکساندر {پولی هیستور}  به‌ما می‌رساند که  پیثاگوراس به‌ شاگردی ذراتاس (اذرتشت) آشوری‌شد. ( کسانی هستند که براین پندارند که او  هیچکس به‌جز حزقیل نبود: اما این چنان‌که خواهیم دید درست نیست.) 
چنان‌که‌می‌دانیم الکساندر پلی هیستور Alexander Polyhistor تاریخ‌نویس یونانی در سده‌ی‌ یکم‌ میلادی در جنگ‌هایِ سولا با میترادات  پادشاه  میتراباورِ پونتوس  در رم به‌بردگی‌گرفته‌شد، و به‌افسرده‌گی باید‌گفت که  ازنوشته‌های‌ بسیار او اینک تنها بخش‌هایی‌کوچک را در گفت‌آوردهای دیگر نویسندگان می‌توان‌یافت. و چنین‌است‌که  گفت‌آوردی از او را در نوشته‌یی از دیوگنس Διογένης (دیوژن) می‌یابیم که درآن می‌توان هنایش میتراباوری زروانی را براندیشه‌های پیثاگوراس ردیابی نمود. الکساندر به‌گزارش دیوگنس می‌نویسد:
 آغاز همه‌ی‌چیزها  یکتایی  است: یگانگی  است که  به‌پادارنده‌ی دوتایی‌ِدربست (محدود) به‌سان یک مایه است.  و این هردو؛  یکتایی و دوتاییِ دربست، پدیدآورنده‌ی  شماره‌هایند.  نقطه‌ها از شماره‌ها پدید می‌آیند و راستا‌ها  (خط‌ها) از نقطه‌ها  و از  راستاها ریخت‌ِ پهنه‌ها (سطح‌ها) و از پهنه‌ها  ریخت‌ِ گنجایه‌ها (حجم)  و از آنها  سختینه‌هایی که به‌توان  در نودشان‌گرفت (جمادهائي که احساس کردنی‌ هستند)  که در آنها چهار آخشیگ است: آتش، آب، خاک،  و هوا ، به‌همگی در جنبش و دگرگونی،  و این‌هایند که کیهان را پدید می‌آورند - هشیار و  درون‌بین   که در‌میان آن زمین‌است   و زمین نیز گویی (کره‌‌يی) است  که درهمه سوی‌هاش زیستن‌گاه‌ست. 

در اندیشارِ‌ "یکتایی" میترایی، زروانِ‌اَکرانه، یا زمانِ‌بی‌کرانه، نماد یک‌تائی بوده‌ست و "دوتایی‌ِدربست" اهورا و اهرمن بوده‌اند که در‌درون سینه‌ی‌زروان جای‌داشته‌اند،  و‌از‌آنها همه‌ی‌آنچه که در‌کیهان‌ست به‌ویژه چهار گوهرمایه‌ی (آخشیگ) آتش و آب و باد و هوا   پدید‌می‌آید. به‌نوشته‌ی الکساندرِ پلی هیستور، او این‌همه‌را در‌یادداشتی از خودِ‌ پیثاگوراس خوانده‌بود و افزون‌برآن ارستوتالیس  (ارسطو) نیز بر‌آن یادداشت کناره‌یی نوشته‌بود. و پیوند‌ِمیان خردورزی ارستوتالیس و این اندیشار را شماری از پژوهشگران به‌باور‌دارند.  

به‌هر‌روی، نشانه‌های‌دیگری نیز از سایش و دادوستد میان اندیشارهای میترائی، از مهرباورانی که ازهنگام پادشاهی‌های داریوش و خشایارشاه به‌ آسیای‌خرد و کرانه‌های مدیترانه کوچ کرده‌بودند، با خردورزی یونان  به‌دید می‌آید. برای نمون هیراکلیدیس  Ἡρακλείδης که در سده‌ی‌چهارم میلادی می‌زیست و از شاگردان‌ِ برجسته‌ی پلاتون Πλάτων (افلاطون)  بود هنگامی‌که در‌باره‌ی‌ چگونگیِ رواناییِ روان در ره‌سپاری پس‌از مرگ به‌سوی آسمان اندیش‌ورزی می‌نمود با بررسیِ کارهای امپودکلیس    Ἐμπεδοκλῆς   و پیثاگوراس از بینش‌ِذرتشت نیز گواه‌ می‌آوَرَد. و افزون‌ برآن   این‌که  یکی‌از گفتگوهای διάλογος خردورزانه‌ی  او "ذرتشت " نام‌داشت که‌اینک ازمیان ‌رفته‌است، و باهمه‌ی این‌که پژوهش‌گرانی مانند مری بویس و پیتر کینگزلی  آنرا نوشته‌یی ساخته‌گی انگار‌نموده‌اند  به‌ دست‌کم می‌توان چنین‌ پذیرفت که اندیشمندان یونانی درباره‌ی بینش‌های‌ِایرانیِ  میترایی و ذرتشتی کنجکاو بوده اند.

به‌نوشته‌ی خردورزِ‌ دیگر یونانی نومینیوس Νουμήνιος که درسده‌ی‌ دوم میلادی در اپامیا Ἀπαμείας (افامیا) سوریه می‌زیست پیثاگوراس و پلاتون فرزانگی‌های‌ مغان و برهماها ومصریان و یهودیان را باز‌پردازی نموده‌ بودند. اسکندریه جهان‌شهری‌بود که در‌آن شهرگاری‌های یونان و هند و ایران  به هم‌آمیخته‌ بودند. 

در آئین‌ میترایی، میترا نماینده‌ی خورشید پیروزمند برروی زمین بود و پیوند او با خورشید را سروش برپا می‌داشت و سروش در خردورزی آناکساگوراس Ἀναξαγόρας همان نوس νοῦς بود که رسانه‌یی‌بود میانِ جهان و آفریننده که به‌هستی سامان‌می‌داد.

 آناکساگوراس بی‌گمان با اندیشارهای‌ میترایی آشنا بود زیرا که او شهروندی‌یونانی در شاهنشاهی ایران‌بود، و این به‌هنگام آفندِخشایارشاه به‌آتن بود که او نیز به‌آن‌شهر اندرشد (و چنین‌است‌که برخی برآنند که شاید او سپاهیی در نیروهای ایران بود.) و همین‌اندیشه بود که اندیشار پلاتونی "آفریننده‌ی‌کاردان‌جهان" یا "دیومورگوش" δημιουργός ازآن شاخه‌زده‌بود. در سده‌ی‌ یکم‌ میلادی فیلوی‌الکساندریا Philo of Alexandria ، که‌ خردورزی یهودی بوکه در اسکندریه می‌زیست، اندیشارهای‌ یهود را با اندیشارهای‌ میترایی و پیثاگوراس‌ یونانی پیوند داد و اندیشه‌های او بود که بر‌نویسندگان‌ آغازین مسیحی هنایش‌ بسیار نهاد.

 در‌آئین‌ِ اهورایی ذرتشت "اهرمن"، همانند دیگر ایزدان، در‌رده‌ی دیوان پائین آورده‌ شده‌بود، زیراکه وی با "اهورا" سردشمنی داشت. اما در اندیشارهای‌ چند‌ایزد‌ی میترایی "سپنتا مینو" یا آسمان‌ِکنشگر، که پروردگار یا کردگارست، در‌کنار "انگره مینو" یا روان‌‌ِتاریکی به‌سامان‌دهیِ کیهان می‌پرداخت. انگره‌مینو و تیره‌گی‌های او در سامانه‌ی‌ِجهان جای داشتند و چنین‌است که برای فیلو "واژه" یا "لوگوس" هم شکوه، یا روشنایی، آفریدگار بود و هم تیره‌گی و سایه‌ی او. زیراکه به‌گفته‌ی او؛ آفریده‌ها تنها نیمی از آفریدگار را نمایان‌ می‌دارند و نیمه‌ دیگراو را درسایه پنهان‌ داشته‌اند. وازین گواهه پیداست که فیلو از‌اندیشار‌ِمیتراباوران هنایش گرفته‌بود و تیره‌گی لوگوس نشانی از‌پلیدی او نبود.

فیلو درنوشته‌هایش بارها از پیثاگوراس‌گرایان به‌آوند "آشاوانترین‌کیش" (مقدس‌ترین‌فرقه) یاد می‌کند. ودر بخشی‌ پیچیده درباره‌ی‌ِ زئوس، او به‌آشاوانیِ شماره‌ی‌ِ"هفت" اشاره‌می‌کند، که بی‌گمان در‌پیوند با رازهای هفت‌ ایستگاه میترائی‌است. وی بدون‌ آن‌که  از اندیشار‌ِ"دوتایی" دیادا δυάδα  پیثاگوراس،  که‌ از اندیشار‌ِاهرمن و اهورا‌ی‌ِزروانی در میترا برخاسته‌ است  نام‌ ببرد از چگونگی‌هایی که پیثاگوراس‌گرایان درباره‌ی‌ِ دوگانگی آشنایانده‌اند بهره‌ می‌گیرد. فیلو درباره‌ی‌ِ"یکتایی" موناش  Μονάς  پیثاگوراس می‌نویسد: "یکتایی، انگاره‌یی از  سببِ‌ نخست است" و دراین‌جا سببِ‌ نخست همان زمان‌بیکرانه یا زروان است. فیلو  اندیشار  اهورا را به‌"لوگوس" یا واژه  پیوند‌ می‌زند و می‌نویسد "واژه، نخستین-زاده، پسر‌ِخداوند، است و به‌آوند دستیار‌خدا  رسانه‌ی میان خدا و جهان است" اندیشاری‌که نویسندگان‌ِ مسیحی سده‌های‌ آغازین ِمسیحیت از آن به‌بسیار بهره‌گرفتند.

درآئین چند‌ایزد‌یِ میترایی، میترا میانجیِ میان آفریدگار و مردمان‌ست. و از این‌روست که او ایزد پاسداری از پیمان‌هاست. زیراکه همه‌ی  پیوندهای انسانی برپایه‌ی پیمان‌هایی نوشته‌شده و یا  نهادینه‌ شده‌اند. و باز می‌باید یاد‌آورشد که پس‌از‌آفند اسکندر و فرمانروایی سلوکی‌ها بسیاری از‌این باورها با آئین ذرتشت در‌هم‌آمیختند. و میترا و آناهیتا ودیگر ایزدان به‌دیگربار به‌آن آئین اندر‌شدند.  اگرچه جایگاه ایزدی آنها در رده‌یی پائین‌تر از اهورا آورده شده‌ بود، اما آن‌چه که شرق‌شناسان‌ِ غربی مانند مری بویس را گیج‌ و‌سردرگم نموده‌ست تنها ناتوانی‌ آنها ازدریافتن تفاوت‌های میان آئینِ‌ مغان‌ میترایی با آئینِ‌ موبدان‌ ذرتشتی نیست که‌بل پیچیده‌گی‌ رازهای میترایی‌ست، که‌بر سرگردانی آنها افزوده‌ست. زیرا‌که میترا‌ی‌آسمانی یا خورشید‌ِ پیروزمند بر‌روی‌ زمین نماینده‌ی‌ خویش میترایِ‌پسر را دارد. و همان‌گونه که می‌دانیم همه‌ی امشاسپندان مینوی نیز در زمین نمایندگان‌خویش را داشتند.


به‌هرروی، نومنیوس Νουμήνιος از نویسندگان‌ مسیحی سده‌ی‌ دوم‌میلادی در شهر آپامئای (آفامیا) سوریه ازچنین دیسه‌ی‌ِ میترائی بهره‌برد و نوشت: که آفریدگار ویژگی‌های‌ایزدی‌ خود را  به‌خدایی دیگر(عیسی) درجهان‌ زمینی برای پدیداریی و برپایی‌ خوبی عرضه می‌دارد.  و چنین‌بود که اوریژن از پدران کلیسا درچندگاهی نه‌چندان‌ دور  پس‌ازاو نوشت؛ گرچه آفریدگارِ‌پدر درجهان‌مینوی بر‌روانائی Spiritual ‌فرمانرواست. فرمانروایی‌ِخدای‌ِپسر در جهانِ‌مینوی  بر روانايی  برپاست و در جهان‌زمینی بر ماتر‌ها  Material (ماده‌ها).   هرچند  رسانه‌گی آفریدگار با واژه (لوگوس)، یا  خدای‌ِپسر، همانند رسانه‌گی‌ اهورا با سپنتامینوست . و این‌همه مایه‌ی تنش‌های میان‌آئینی شد که درسده‌ی‌ دوم در‌میان آئین‌های یهودی و مسیحی و ذرتشتی به پا‌ خاسته‌ بود. تاآنجاکه به‌ نوشته‌ی اوریژن؛ خدای‌پسر، یا "واژه"، هم‌جاودانه و هم‌برابر با خدای‌پدر است و کلمنت اسکندریه  می‌نوشت که؛ "واژه"  نماینده‌ی‌ خواست، نیرو و توانِ پروردگارست و اوست‌که به‌نمایند‌ه‌گی‌ِآفریدگار می‌آفریند. و اوست‌که هماهنگی و به‌سامانی کیهان را پدید‌آورده‌ ست. در بخش‌های آینده  نشان خواهیم داد که چگونه این باورها بر‌پیوندها و تنش‌های میان ایران و رم  هنایش نهادند.



اردشیر و چالش موبدان ‌ذرتشتی با تندیس‌کده‌های آئین میترایی

 پیش از پاکسازی‌  باورهای میترائی در آئین ذرتشت  به‌دست موبدانی مانند تنسر، کارتیر و آذرپات مار اسپنتا،  باورهای میترائی در‌میان ساسانیان  گسترده‌ بود.  اردشیر خود موبد نیایشگاه آناهیتا در استخر پارس بود و می‌توان این هنایش مهرباوری را در نام شهبانوی شاپور‌ یکم، آذر آناهید ، نیز دید. چنین می‌نماید که پادشاهان ساسانی  از ‌دست‌کاری‌ها  و سخت‌گیری‌های موبدان ذرتشتی که رفته‌رفته بر دامنه‌ی توانمندی‌ها  و خواسته‌های خود می‌افزودند آذرده بودند و از هر به‌هنگامی برای کاهش توان و هنایش آنها بهره می‌گرفتند. به‌ویژه آنها درباره‌های‌دینی تااندازه‌ی زیادی   آزاد‌اندیش‌تراز موبدان بودند، و این‌گونه آزاد‌اندیشی را در نرسه و شاپور دوم و شماری دیگر از  پادشاهان آن دودمان می‌توان سراغ نمود.

 چنانکه، در بخش‌های آینده خواهیم دید، با افزایش  توان موبدان   آنها برسر‌آن‌ شدند  تا میتراباوران و مسیحیان ایران را به‌ زور به‌آئین  ذرتشت درآورند، اگرچه به برای توانایی و نیرومندی هفت‌ خاندان بزرگ پارتی تنها  می‌توانستند  سختگیری‌شان را بر میتراباوران   به‌گونه‌یی پنهانی و  نا‌به\سرراست به‌جای می‌‌آوردند، اما مسیحیانی ‌که‌از پذیرفتن آئین ذرتشت  سرباز می‌زدند را به‌دادگاه کشیده و کیفر مرگ می‌ دادند، تاکه  بتوانند این‌ دین‌ هماورد  را از  ایران  براندازند. برواژ، شاپور دوم رهبرانِ آئین مسیحی را،  به‌ویژه،  برای گردآوری مالیات‌سرانه ازشهرها،  در دیوان شاهنشاهی  خود  به درآورد   و یزدگرد یکم برای کاهش  رخنه‌‌ي موبدان   توانمندی‌های دیوانِ شاهنشاهی و ابزارهای رسانه‌گری و زور  را در دسترس  اسقف‌ها  نهاد و به‌آنها پروا داد  تا  "کلیسای  خاور" را درایران  سامانی هماهنگ و هموند ب
دهند و ساختار کلیسا  را در سراسر ایران گسترش بدهند. یزدگرد این اسقف‌ها  را به‌گمارش‌های گوناگون دیوانی،  مانند؛ بازرسی ترابری بازرگانی در دریابار (خلیج) پارس، و  ماموریت‌های دیپلماتیک به‌کشورهای بیگانه می‌فرستاد.  

  اما، این راه‌کارهای یزدگرد و شاهان پس‌از وی با  کنش‌های سختگیرانه‌ی موبدان ذرتشتی هماهنگی نداشت. و چنین‌بود‌ که موبدان از هر به‌هنگامی‌  برای واکنش و پشتیبانی از شاهزادگانی که سربه‌فرمان‌‌ بودند بهره می‌گرفتند تا نگرش (دکترین) خود را از شاهنشاهی ساسانیان استواری‌دهند. ‌ ‌ریختی از‌این نگرش در گزارش مسعودی در مروج‌الذهب پدیدارست‌
 بدان که آئین و پادشاهی دو برادرند که  هیچ‌کدام بدون دیگری نتوانندماند، زیراکه  آئین  بنیان‌ِپادشاهی‌ست و پادشاهی پشتیبانِ‌ آئین.  و هرآنچه‌که  بر بنیانی  استوارنباشد سرنگون می‌شود و آنچه‌که  پاسدار نداشته‌باشد نابود‌می‌شود. 
  چنان‌که‌ خواهیم دید، این نگرش درون‌مایه‌ی‌ِ اندیشار "فره‌ی ایزدی" گشت، و بر پایه‌ی چنین‌نگرشی بود که  موبدان از هر‌بهنگامی برای گسترش‌ِ نیرو و توان خود بهره می‌گرفتند، و چنین‌بود که برای ازمیان‌بردن میترا‌باوری بسیاری از تندیس‌های‌ِ ایزدان‌ِ میترایی شکسته و نابودشد.  مری بویس  به‌روایت از مسعودی بر‌این باور‌ست‌که شاید تندیس آناهیتا در نیایشگاه‌ِ استخر نخستین‌ تندیسی بود که شکسته‌ شد. به‌نوشته‌‌ی موسی خورنی تاریخ‌نویس‌ِ ارمن ارته‌شیر پس‌ازچیرگی بر ارمنستان  تندیس‌های آن‌ها را شکست،  و آتش آشاوان را در نیایشگاه اُهرمزد در "پاک‌آران" برافروخت. برپایه‌ی نگرشِ (دکترین) کارتیر آتش‌ِبهرام (ورهران) نمادِ‌ نیکی بود و تندیس‌ها  نمادِ بدگاری و پتیارگی یا: 

 𐬁𐬙𐬀𐬑𐬱𐬫 𐬬𐬀𐬭𐬀𐬵𐬭𐬁𐬧 𐬬𐬀𐬵𐬪𐬧 ، 𐬏𐬛  𐬊𐬰𐬛𐬈𐬯 𐬞𐬪𐬝𐬫𐬁𐬭𐬀𐬕  
 "آتخش‌ئی  ورهران وِهین، اود اوزدِس پیتیارَگ  "  
آتش بـهرام بـهین است ایزدکده یاری  دادن به بدی ست.

پس می‌بایست آتش‌ِ ورهران جاگزین تندیس‌ها شود.


تندیس یک مرد یافته شده در گندهارا  - موزه‌‌ی برلین


تندیس یافته شذه در باختر ، موزه‌‌ی ملی افغانستان
تندیس برنزی یک  پارتی در موزه ایزان باستان

همانگون که گفتیم، در آئین ذرتشت ایزدکده‌ها، یا اوزدِس‌کَدَک‌ها 𐬊𐬰𐬛𐬈𐬯𐬖𐬀𐬛𐬀𐬐    که  جایگاه تندیس‌های ایزدان بود 
در پساترها  بت‌خانه نام‌گرفتتد و خانِه‌گاه دیوان  گرفته  می‌شدند و آتشکده  جایگاه اهورا و امشاسپندان  بود.  برپایه‌ی نوشته‌ی "شاید و نشاید" امشاسپندان سه بار در روز به‌یک نیایشگاه می‌آیند و باورمندان  می‌باید درکنار‌ِآنان در‌برابرِ "آتشِ" آشاوان به‌نیایش به‌پردازند.  به‌نوشته‌ی کارتیر، موبدموبدان، این او بود که بسیار از آتش‌هایِ‌ ورهران را به‌پا ساخت و: 

𐬊𐬰𐬛𐬈𐬯𐬖𐬀𐬛𐬀𐬐𐬁𐬦   𐬏𐬛  𐬕𐬉𐬮𐬪𐬯𐬝𐬀𐬕𐬫  𐬛𐬈𐬬𐬧 𐬬𐬪𐬱𐬊𐬠𐬪𐬈   𐬏𐬛    𐬫𐬀𐬰𐬛 𐬅𐬕𐬁𐬵 𐬏𐬛   𐬧𐬪𐬱𐬀𐬨  𐬀𐬕𐬉𐬭𐬝𐬪
 اوزدِس‌گدگانیه اود گیلیستَگ‌ئی  دِوان ویشوبیه  اود یزدان گاه اود نیشِم  اگیریئی 
 ایزدکده‌ها ویران شد و گجستگی دیوان نابود‌گشت و  نشست‌گاهِ‌ ایزدان   برپا‌شد. 


با همه‌ی سختگیری‌های کارتیر و جانشینانش مهرباوری که در فرهنگ ایرانیان به‌ژرفا ریشه‌ گرفته‌بود درریخت‌های گوناگون پنهان‌شد.  اما تندیس‌سازی و پیکرتراشی ایزدان رفته‌رفته ازمیان‌رفت. زیراکه گواهه‌های تاریخ  نشان‌می‌دهند که برپایی اوزدِسکَدَک  یا تندیس‌کده  برخلاف قانون دینی ساسانیان بوده‌است .چنانکه در کتاب قانون ساسانیان به‌نام  "ماتیگان هزار دادِستان" درهنگام پادشاهی  خسرو انوشیروان می‌خوانیم  که موبدی به‌دوتن به‌نامهای کاکا   و   آذر تهم  که درخانه‌شان تندیس‌گاهی برای نیایش داشتند  (خانَگ پاد اوزدِسکار). فرمان‌داد تا آن تندیس‌ها را بیرون‌انداخته و به‌جای‌شان آذراگ (آتش آشاوان) برپاکنند. بی‌گمان، نگاهداری آتش مانند نگاهداری تندیس‌ها نبود و زنده نگاه‌داشتن همیشگی آتش پر‌هزینه‌تر بود . چنین بود که پس‌از این‌که آن آتش برای چندی بر افروخته‌ماند، تاکه دیوان پلید را از اوزدِسکده (تندیسکده) بیرون براند،  دیوانِ کارکردها (دیوانئی  کِردِگان- نهادی مانند وزرات کشور یا ارشاد در دولت ساسانی)، که به‌پاسداری باره‌های آئینی گماشته شده‌بود،  می‌خواست که آن‌آتش را به‌آتشکده‌ی‌دهنادین (رسمی) بازبه‌گرداند. اما کاکا و آذرتَهَم، شاید برای ازمیان‌بردن هرگونه بدگمانی و پیش‌گیری از‌این‌که به‌خود اَنگ‌  مهر‌باوری به‌گیرند، درخواست‌نمودند که پروا داشته‌باشند تا  نه‌تنها از‌آن آتش نگاهداری نمایند که‌بل زمین پیرامون آن آتش‌ را برای ساختن آتشکده‌ئی، به‌جای آن تندیس‌کده،  پیش‌کش نمایند.

هرچند آذرم  و پرستاری از آتش، به‌آوند نمادِمهر، از‌دوران‌ِآغازین‌ِباستان   early-antiquity  در آئینِ‌مهر‌باوران  برگذار‌می‌شد. همان‌گونه که اِستیگ ویکاندر Stig Wikander درنوشته‌اش "آتش پرستان آسیای‌خرد و ایران" Feuerpriesler in Kleinasien und Iran می‌نویسد:  نیایشگاه "کیشِ‌آتش جاودان"  پیش‌از پیدایش  آئینِ ذرتشت  پدیدارشده‌بود. و سپس در سده‌ی‌چهارم این‌کیش به‌آوند بخشی از کیش "اردویرا سورا آناهیتا"  به‌آئین ذرتشت اندرشد.  مری  بویس Mary Boyce که یا در باره‌ی آئین‌ِمیتراباوران ناآگاه است و یا که می‌کوشد تا آن آئین را به‌دست‌ِفراموشی به‌سپرد، دراین‌باره تا اندازه‌یی بزرگ به‌گمراهی پرداخته‌ست. به‌باور او کیش‌ِآناهیتا به‌دستور دیکتاتورمآبانه‌ی آرتخش‌رخش‌دوم‌هخامنش برپا شد!  و به‌نادرستی می‌نویسد که   آتشکده، یا آنچه که او "کیش نیایشگاه آتشها"    the cult of temple fires  می‌خواند، در سالهای‌آغازینِ  آئینِ‌ذرتشت ناشناخته‌بود.وحال آنکه نیایش آتش در ریگ ودا که نماد‌‌ آن آگنی अग्नि ست که پدر میترای زمینی ست و اوست که میترا را به آسمان می‌‌فرستد در  اگنیذرا  आग्नीध्र که همان آتشکده‌ست برگذار می‌‌شده. 

به هر‌روی، در آئین میترایی، "آتش" نمادِ‌زمینی خورشید یا "میترای مینوی" بود.  و میترای‌ِخاکی که ایزدی بود که از نیلوفرِآبی زاده‌شده‌بود، و ازاین‌روی با  "ایزدآناهیتا"، خداوندگار‌ِآبها، در‌پیوند‌بود، و نماینده‌ی "میترای مینوی" بر‌روی‌زمین بود و به‌سرانجام به‌سوی او برفراز‌ِآسمان می‌شد. 

در ریگ‌ودا 3.34.9  به زبان سنسکریت چنین می‌خوانیم:

आ यक्ष्मा सूर्यमहं वज्रिणं दीक्षितत |

रात्रिं कक्षं विचक्रमा ||


به دبیره لاتین:

ā yakṣmā sūryam ahaṃ vajriṇaṃ dikṣitaṃ yaḥ

Yrātriṃ kakṣaṃ vicakramā.


آن که خورشید درخشان و واژرای  پرنیرو  ( نبرد‌اپزار  ایندرا) است.

آن که درازای شب را به همراه گاو  در می‌نوردد.


در این سروده‌ی ریگ‌ودا، ثریا ( خدای خورشید، میترای آسمان) و گاو با هم به  نمادی کیهانی یا آیینی  پدیدار می شوند. این  سروده پیوند میان  گذار خورشید در پهنه‌ی آسمان (نماد روشنائی و راستی) و گاو، نماد گیته  (طبیعت)،  را نشان می دهد که   بسیاری از پژوهش‌گران  گاو را در  سروده‌های ودایی   نمادی از  دارائی یا  کامرانی و آبادانی   می‌گیرند .در تندیس‌ها و پرده‌های گاوکشی  میترا باوران رم نیز ما این پیبند را به گونه‌‌ئي آشکار می‌بینیم

 به هر روی گاو کم‌وبیش نمایان‌گر نیروهای‌گیته مانند زندگی، فراوانی یا یشتن (قربانی) است،  و سوریا، خدای خورشید،   نمادی از  روشنائی مینوی،  خرد و سامانه‌ي کیهانی  ست. 


 در سروده‌ی  ۱۵۱   درنسک یکم ریگ‌ودا در باره‌یِ‌میترایِ‌خاکی می‌خوانیم:
آسمان و زمین از نیرومندی وغرش او به‌لرزه افتادند ،  دل‌انگیز و آشاوان، یاری‌دهنده به‌همه‌ی‌ِمردمان ،   فرزانه‌ئی که در نبردآینده برای‌گاو آرزو به‌یغمائی  ‌نیرومندانه‌داشت، دوستی به‌هنگام یشتن درمیانه‌ی آب‌ها.  
 در اوستا هنگامی‌‌که گاو به‌سوی اهورا مویه‌می‌کند و ازبرای‌خویشتن پاسداری را در‌خواست‌می‌دارد، به‌راستی این میترای‌ِخاکی،  یا "خداوندِپسر"، بوده‌است که از‌برای‌پاسداری او برگزیده شده‌بود. ولی، پس‌از درهم‌آمیخته‌شدن اوستایِ‌ذرتشت با نوشته‌های‌ِمیتراباوران نام‌ِذرتشت را جای‌گزین نام‌ِمیترا نمودند. و ازاین‌روست که هرودوت به‌نادرست می‌نویسد؛ که ایرانی‌ها تندیس و نیایشگاه نمی‌ساختند، باید در‌دیدداشت که او پس‌از آنکه داریوش‌شاه آئین‌ِ‌ذرتشت را آئینِ‌دهنادین‌ِایران نمود، و  نیایشگاه‌های‌ِمیترائی ایران را ویران‌کرد، تاریخ‌ِخویش را نوشته‌است . و حال‌آنکه  تندیس‌های‌ِیافته‌شده در ایلام  نشان از  جوششِ‌این‌هنر در‌پیش‌از ‌دوران‌ِهخامنشیان دارند. همچنین تندیس‌هایِ‌یافت‌شده از کوشانیان، که با پارت‌هایِ‌مهرباور در‌پیوند‌بودند، نشان‌از رواج‌ِاین‌هنر در‌میان مهرآئینان‌ِایران دارد.  و ما می‌دانیم که کوروش و پسرش کامبیز در برابر تندیس‌ِمردوک که با خداوندِخورشید یا میترا هم‌پیوند‌بود به‌نیایش پرداخته‌بودند. 
   
به هرروی، همان‌گونه که در بخش‌های‌پیشین دیده‌ایم،  کیش مهر‌باوران به‌آسانی ازمیان‌بردنی نبود و پس‌ازدوران‌ِپادشاهیِ‌داریوش و خشایارشاه، مهرباوری به‌دیگر‌بار از‌هنگام ارتخش‌رخش‌دوم هخامنش درکنار آئین‌ِذرتشت پدیدار‌شده‌بود.  به‌گزارشِ برُسوس Berossus، تاریخ‌نویس بابلی،  و دیگر تاریخ‌نویسان،  آرتخش‌رخش دوم فرمان‌داده‌بود تا تندیس‌های‌آناهیتا در بسیاری از شهرهای‌ایران؛  مانند اکباتان در ماد، و در ‌باختر(بلخ)، که همیشه مهرانی مانده‌بود، و حتی در خود پارس‌شهر (پرسپولیس)  به‌دیگربار برپا‌شوند . همان‌گونه که درپیش دیده‌ایم، پس‌از آن‌که آرش‌آکیان برآن‌شدند که متن‌های‌ِآئینی‌ِایرانیان را، که در آفندِاسکندر ازمیان رفته‌بودند، بازسازی‌نمایند و از ایرانیان خواسته‌شد که متن‌هایی که در پستو‌ها پنهان‌نموده‌بودند را به‌کارگزاران به‌سپارند، بسیاری از نوشته‌های‌اوستایی با نوشته‌های مهرباوران در‌هم‌آمیختند و از این‌روست که شماری‌از‌ایزدان‌میترائی مانند خودِ میترا (مهر) و آناهیتا (ناهید) و  ورثرَغنَه (بهرام)  و هَئورووَتات (خرداد)   و تیشتر (تیر) به‌اوستا به‌دیگربار راه یافتند. و چنین است که در یشت‌پنجم، گواهه‌یی در باره‌ی‌تندیسی از آناهیتا را می‌توان دریافت: 
 او نیرومند، سپید، زیبا و خوش‌پیکر است  با پاپوشی‌زرین و کمربندی‌پُربها، چین‌دار و زرین دربر، دسته‌یی‌بَرسَم در‌دست، گوشواره‌های‌زرین بر‌گوش و دیهیمی  با یک‌صد گوهر بر‌سر دارد  
  ویکاندر  نشان‌می‌دهد که آیین‌آناهیتا با ساخت‌نیایشگاه‌ها پیوند داشته‌است .  پلیبیوس ‌Πολύβιος، تاریخ‌نویس  از نیایشگاه بسیار باشکوه آناهیتا در اکباتان گزارش‌می‌دهد؛ که به‌فرمان آرتخش‌رخش با ستون‌هایی از خشت‌هایی با روکش‌ِزر و سیم  ساخته‌شده‌بودند، که سپاهیان اسکندر مقدونی آنها را به‌تاراج‌کشیدند. چنین‌می‌نماید که در دوران آرش‌آکیان مهر‌باوران پارتی به‌دیگربار نیایشگاه‌های باشکوه ایزدان‌ِمهرانی را برپا‌ساختند و یکباردیگر پس از برپایی دودمان ساسانی ذرتشتیان این‌نیایشگاه‌ها را  ویران‌ساختند. 

 برای‌بهان‌آوری به‌این ویرانگری‌ها موبدانی مانند تنسر و کارتیر و آذرپات مار سپنتا (آذرپات مهرسپندان)  چنین افسانه‌پرداختند که اهورامزدا جهانِ آفریده‌ی خود را از مایه‌ئی مَنوگین (مینوی) ساخته بود و   اَنگِره‌مَینو نیز در پاسخ جهان‌ِاَهرمنی خویش را پدید‌آورد، اما این‌تنها در توانِ‌اهورامزدا بود که به‌تواند آفریدگان‌ِخویشتن را هستیِ گیته‌گین  ‌به‌‌دهد تاکه به‌توانند در سرای‌ِگیتی پدیدار آیند. و چون اَنگِره‌مَینو را توان چنین‌آفرینشی نبود، ریخت‌هایِ‌گیتِه‌گین اهورا را به‌ربائید و آفریدگان خویش را از‌آن‌دیسه‌ به‌داد.  و از این‌رو‌ست که تندیس‌سازان و نگارگران نیز با ربودن ریختِ آفریدگانِ‌راستین از انگره‌مینو پیروی‌می‌نمایند، و به‌کنشی اهریمنی دست‌می‌یازند. زیراکه به‌باور این موبدان تندیس‌کده‌ها   پای‌گاهِ "دیوان" می‌شوند و نیایشی که تنها مر یزدان را رواست به‌سوی‌خویش می‌چرخانند.    

چنین‌است که در متن‌ِذرتشتی "دادِستان  دینیگ" نیایشگاه‌هایی  که درآن‌ها تندیس‌های ایزدان‌ِمیترائی برپاست "نیشمگ‌‌ئی  دِوان" یا نشیمن‌گاهِ‌دیوان می‌خوانند  و پرستش‌ِتندیس  یا "اوزدِس پَرَستاگیه"   همسان با پرستش‌ِدیوان  یا "دِوی‌‌زاگیه" گرفته‌می‌شود.

پس‌از پدیداری‌ِمانی و اهمیتی که نگارگری در کارهای‌وی داشت و دل‌بستگی‌ئی که شاپور‌یکم و دیگر پادشاهان‌ِساسانی به‌نگارگری و تندیس‌سازی نشان می‌‌دادند، موبدان‌ِذرتشتی بر رویارویی و درگیری و سخت‌گیری‌ِخود بااین گرایش‌ها بی‌افزودند. و به‌کوشیدند تا  "آتش‌دان" را  جای‌گزین تندیس‌ِایزدان نمایند. به‌نوشته‌ی استرابون  نیایشگاه‌های‌ِایرانیان در روزگار او  در کاپادوک هم  آتش‌دان‌ها را دربرداشتند  و هم تندیس‌های‌چوبی‌ایزدان را، که دسته‌های‌ِنیایش‌گران، آن‌تندیس‌ها را با خود در‌گذارِنیایشی دسته‌های‌شان، به‌‌‌تَرا از ایستگاه‌به‌‌ایستگاه، ‌می‌بردند. این آتشدان‌ها از توده‌ی‌ِخاکستر انباشته‌بود، که بر‌روی آن آتش را زنده‌نگاه‌می‌داشتند.

نیایشگاه‌های‌ِمیتراباوران دو‌گونه بودند و دونام ویژه بهِ‌خود‌ داشتند.  پارت‌ها آتشکده را  "آتا رَوشن" یا آتشِ روشن  می‌خواندند و ‌ارمن‌های‌ِمهرآئین نیز آنرا  "آت روشن" می‌خواندند. نیایشگاهی‌که به‌پرستش ایزدها یا "یَزاتا " ویژه بود  را "بَغین" یا "بَگین" می‌خواندند. به‌افسردگی بایدگفت که بسیاری از‌این تندیس‌های‌ِمهرباوران را ذرتشتی‌های‌ساسانی و مسیحیان رمی نابود‌کردند و اینک تنها گواهه برای هستن‌آنها پاره‌هایی از متن‌های‌پارتی و ارمنی  مهرباوران‌ست که به‌جامانده‌اند.   برای نمون  اس. در نرسسیان S der  Nersessian   درنوشته‌اش  une apologie des images du septième siècle از نیایشگاه‌هایی  با تندیس اهورمزدا و آناهیتا سخن‌می‌گوید، که یک تندیس‌ِزرین او را سپاهیانِ مارک آنتونی از ارتز Erez در ۳۶ پ.م.  با خود به‌رم بردند. استرابو نیز از تندیس‌ِآناهیتا در کاپادوک نوشته‌است. تندیس‌ِآناهیتا در نیایشگاه‌اکباتان که آرتخش‌رخش‌دوم بنیان نهاده‌بود را  آنتیوکوس‌سومِ سلوکی  در ۲۰۹ پ.م. به‌تاراج‌برد اما  به‌دیگر‌بار مهر‌باوران آن تندیس را بر‌پا‌ساختند  زیرا  ایزیدوروس خاراکسنوس Ἰσίδωρος ὁ Χαρακηνός، جغرافیادان‌ِپارتی، درمیانه‌ی‌سده‌ی‌یکم پیش‌از میلاد از یشتن در‌برابر آن گزارش‌داده‌ست.  افزون برآن منابع ارمن از تندیس‌های  میترا و بهرام گواهی‌می‌دهند. به‌نوشته‌ی دینکرد، متن دیگری از نوشته‌های‌ذرتشتی، هنگامی‌که تندیس‌کده ها از‌میان‌می‌رفتند تنها اندکی  از باورهای مینویی  ازمیان‌می‌رفت:
"اوزدِس   پَرَستیشنیه  به‌ابسیهِد،  منوگ واراویشنیه اندک اَباگ به‌شود."
 بازمانده‌ی نشان‌های این میتراباوری هنوز هم در یزد دیده‌می‌شود. زیرا درکنار‌ِآتشکده‌ها، نیایشگاه‌های‌ِایزدانی مانند مهر و بهرام و تیر و سروش نیز دیده‌می‌شوند، هرچند در‌آن‌ها دیگر تندیسی نیست.


البته این‌نیز می‌باید گفته‌شودکه تندیس‌های ایزدان‌میترائی  نشان از بت‌پرستی و چند‌خدایی نبود و همان‌گونه که  هفت‌ایستگاه رازهای آئین میترا، که بعدها در هفت‌شهر‌ِعشق عارفان و حکمت اشراق  ماندگارماند، نشان‌می‌دهند، آئین میترائی بر بنیان فلسفی‌پیچیده و ژرفی استوار بوده‌است . برای نمون حافظ‌ِشیراز که چنان می‌نماید که با آئین مهرباوران  به‌‌شیدائی آشنابوده و به‌آشکار  می‌نویسد: 
ز دوستان‌تو آموخت در طریقتِ‌مهر /  سپیده‌دم که سحر چاک‌زد شعار‌سیاه 
  و مهر، نشان  از‌میان‌بردن تاریکی و تیرگیِ ناآگاهی و افروختن ‌ِپرتو روشنایی و شناخت بوده‌است. شناختی که به‌مهربانی و وفای به‌پیمان می‌انجامد که جان‌مایه‌یِ‌راستی و دادوری و آشتی‌است. و گَردِستم و بیدادست که شناخت را کدر و نا‌ممکن‌می‌نماید. 
 بردلم گردِستم‌هاست، خدایا مپسند  
  که مکدر‌شود آیینه‌یِ‌مهرآیینم
تندیس‌های‌ِمغانِ‌مهرباور نشان از بت‌پرستی نبودند، اما  هر مدعی خودپرست هم نمی‌توانست رازهای میترائی‌ِشناخت  را دریافت‌نماید.
 دوش آن‌صنم چه خوش‌گفت در مجلس‌ِمغانم  
با کافران چه‌کارت گر بت‌نمی‌پرستی
 و مایه‌ی چنین‌شناخت  آتشی‌است از مهر، که در دل‌آدمی نهفته‌است و می‌باید فروزان‌َش داشت .

 از آن به‌ديرمغانم عزيز می‌دارند 
که آتشی که نميرد هميشه در دل‌ماست 




  

   پدیداری نگرش فره‌ی ایزدی

درسنگ‌نگاره‌ی‌فیروزآباد که در باره‌ی پادشاهی‌ارته‌شیرست، او‌فره‌ی‌شاهنشاهی را، که نماد‌فرمان‌روایی‌ست،  از‌دست‌اهورامزدا  دریافت‌می‌کند. پیام‌این‌سنگ‌نبشته‌که "پادشاهی‌سپرده و ارمغانی‌ایزدانه است" همان‌ست که‌از هنگام‌پادشاهی‌داریوش تا سده‌های‌کنونی  برایران  و بسیاری‌از‌کشورهای‌جهان‌سایه‌افکنده ست.  سنگ‌نبشته‌های  ارته‌شیر  نشان‌می‌دهند که اومی‌خواست‌سزاواری‌فرمان‌روائی خویشتن را به‌آوند‌خواسته‌ئی‌ایزدانه  و مینوی  به‌نمایش‌بگذارد .  برای‌نمون‌ درنوشته‌ی سه‌زبانه‌یی از‌او در‌نقش‌رستم چنین‌می‌خوانیم:
  
این‌ست مزدیسن (مزداپرست)؛ بُغ (ایزد) ارته‌شیر؛ شاهنشاه‌ایران؛ که‌چهر ‌از‌ایزدان دارد؛ پور بُغ‌بابک؛ شاه
  
اردشیر فزه ایزدی را از دست اهورا مزدا دریافت می‌‌کند.


ارته‌شیر در‌این‌سنگ‌نبشته به‌آشکار خویشتن‌را ازمزداباوران‌ذرتشتی می‌شناساند که‌از سوی‌ایزدان دارنده‌ی "خَوُرَه" xwarrah  یا "خوَرِنَه"  xvarənah که‌در پارسی‌کهن ویندافرنه Vindafarnah  به‌میانای  دارنده‌ی "فرنه"ی‌ شکوهمندست، که‌در پارسی‌امروزین شاخه‌های‌این‌واژه درریخت‌های‌فرخ و فرخنده و فرهنگ وفرهمند هنوز به‌کارگرفته می‌شوند. در ریشه‌یابی واژه‌ی "خوَرِنَه" باهوده‌ست که دردید‌داشته باشیم که این واژه کوتاه شده‌ی خوَتَی‌ورنه  xvatay varna است. 

  خوَتَی xvatay  در پهلوی به میانای "خدا" ست،‌ که در اوستا خواَتَیَ  xwataya ست، که با خورشید زندگی بخش در پیوندست.   "وَرَنه" varana در اوستا به میانای "برگزیده" و گزینش است. پس  "خوَرِنَه"  xvarənah  به میانای "برگزیده‌ی خدای خورشید" یا همان "فره‌‌ی ایزدی ست". باهوده ست که یادآوری کنیم که واژه‌ی "وَرنَه" वर्ण  در ریگ ودا نیز که به میانای "گزینش" و "درخشندگی" است با  "وَرَنه" اوستا خویشاوندست.  به‌راستی "خدای بزرگ" یا مَها‌‌دِوا महादेव در ریگ ودا، هنگامی که آدمیان را پدیدآورد، از برای "مغی"  که همان مُکشا  मोक्ष در ریگ ودا به میانای "آزادگی" و "آزادی از  هرگونه بند" است آنان را به چهار گروه برگزید؛ یکم، کسترَه क्षत्र که شاه و سپاهیان بودند و این همان واژه‌ی اوستائی خَشتره ست. دوم. رده‌ی برَهمین ब्रह्मिन्  بود که دین‌ورزان بودند و در اوستا آثروان  خوانده‌می‌‌شدند و بهرمن میتراباوران بود (پس از این که تندیس کده‌های میترائی در آئین ذرتشت نشیمنگاه دیوان خوانده شد، بهرمن  میانای بت‌کده گرفت) .     سوم، وَیزیَه  वैश्य  که همان رده‌ی  وِرِزنا Verezena در اوستایند که به کشاورزی می‌پردازند و امروز ورزگر یا برزگر خوانده می‌شوند و در زند پهلوی واستریوش ست. چهارم، شودرا शूद्र که  رده‌‌ی پائین بودند که در اوستا هُتخشان خوانده می‌شدند. هرکدام از این چهار رده خواتی‌ورنه یا فره‌ی ایزدی خودرا از مهادوا دریافت می‌داشتند که همان میترا بود.

به‌هرروی،  همان‌گونه که داریوش‌شاه‌هخامنش درسنگ‌نبشته‌اَش  می‌نویسد: که اهورامزدا  اورا شاهنشاهی داد، ارته‌شیر سزاواری خویشتن به‌پادشاهی‌ را از داشتن " خورنه" یا فره‌ی‌ایزدی  وانمود‌می‌دارد. و  خورنه یا خوره، که‌در واژه‌ی‌خورشید آن‌را می‌بینیم، بی‌گمان اندیشاری‌میترایی بوده که به‌دیگربار در آئین‌ذرتشتی پسااسکندر مقدونی پدیدار‌شده‌بود. 

گستردگی و هنایش فرهنگ میترائی درایران پس از اسلام نیز به روشنی پدیدارست برای نمون به‌گزارش شهاب‌الدين يحيي سهروردي  فره، پرتوی همانند "تابش‌خورشید" دردرون است که‌ازآن فرهیختگی و فرزانگی پدید‌می‌آید. او می‌نویسد:
و حقّ‌اوّل نور همه‌انوار است زیرا‌که معطی‌حیات است و بخشنده‌نوریّت است و او ظاهر‌است از‌بهر‌ذات‌خویش و ظاهرکننده‌دیگری. «الله نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» نوریّت‌او آن‌است که‌از بهر‌ذات‌خود ظاهر است و دیگری بدو‌ظاهرمی‌شود. پس‌نور همه‌نورهاست و نوریّت هر‌نیّر سایه‌نور اوست، پس به‌نور او روشن‌گشت آسمان‌ها و زمین‌ها. «وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها» نوری‌که معطی تأیید‌است که نفس و بدن بدو قوی‌روشن‌گردد در لغت‌پارسیان "خرّه" گویند.  و آنچه ملوك‌خاص  باشد آن‌را "كيان خوره" گويند ... ؛ ملك‌ظاهر کی‌‌خسرو... معنی "كيان خوره" دريافت و آن‌روشنايی‌است كه‌در نفس‌قاهره پديدآيد كه به‌سبب‌آن گردن‌ها خاضع شوند.
 خواجه ابوالفضل علاّمی، وزیر اکبر، پادشاه‌تیموریان‌هند،  در كتاب‌خود  "آيين اكبری"، درباره‌ی خاستگاه فرمانروایی پادشاهان می‌نويسد: 
پادشاهی فروغی‌ست از دادارِ بی‌همتا و "پرتوی از آفتابِ عالم‌افروز"، فهرستِ جرائدِ‌كمال، فراهم‌گاهِ شايستگی‌ها. به‌زبانِ‌روزگار، فرّ‌ ايزدی خوانند و به‌باستانی زفان، كيان خوره. بی‌ميانجیِ دستِ‌امكان، در قدسی‌پيكر  برگُدازند، و از ديدِ‌آن، همگنان پيشانی‌نيايش بر زمينِ‌پرستاری نهند.

 به‌گزارش‌کارنامه‌ی  ارته‌شیر بابکان هنگامی‌که  ارته‌بان در پی ارته‌شیر به‌کارزار‌می‌شد در کجایی:
  ازمردمان  به‌پرسید: "آن دو‌سوار چه‌گاه بگذشتند؟" ایشان گفتند: "که نیمروز ایدون  چون باد‌ِتندرو همی‌شدند.   ایشان‌را قوچی هم‌وَر‌همی رفت." اردوان را شگفت‌آمد و گفت‌که: "انگارکه سوار دوگانه را دانیم، به‌آن قوچ چه‌سزد بودن؟" و از دستور پرسید. دستورگفت که: "آن فر خدایی وکیانی است"  
  فردوسی نیز در شاهنامه از این داستان  گزارش می‌دهد: 
به‌دستور گفت آن زمان اردوان       که این غرم باری چرا شد روان؟
چنین‌داد‌پاسخ که‌آن فر اوست     به‌شاهی و نیک‌اختری پر اوست

چنین‌می‌نماید که موبدان‌ذرتشتی، مانند تنسر و کارتیر، درویراستاری‌اوسـتا نگرش‌فره‌ی‌ایزدی را   به‌آوند‌سنجه‌یی برای‌داوری‌سزاواری پادشاه‌به‌پادشاهی گنجاندند.  اینان‌ سه‌فره‌را شناسایی‌دادند؛ فره‌ی‌ذرتشت، فره‌ی‌آریايی  و فره‌ی‌كيانی. فره‌ی‌ذرتشت  از‌برای‌ برپاداری ‌فرازمندی ‌رده‌ی‌دینکاران و موبدان بود،   فره‌ی‌آریايی، از برای  آوردن‌فرنبغ مر ‌ايرانیان را‌بود، که  بر ایشان‌ کامرانی، خرد و  سربلندی‌‌ می‌‌آورد، و فره‌ی‌كيانی  بر پایه‌ی  نوزدهمين يشت‌اوستا (خورنه‌يشت که‌گاه زامياديشت یا كيان‌يشت خوانده می‌شود)  پادشاهان‌را  به‌پرتوی‌مینوی سزاواری‌به‌فرمانروایی ارمغان می‌‌داد.
به‌افسردگی، برخی‌از‌نویسندگان،  مانند همایون کاتوزیان، خواسته‌اندکه ‌نگرش‌فره‌ی‌ایزدی موبدان‌ذرتشتی را درچارچوب‌طبقاتی‌مارکسیزم به سزش و ‌بیزش ‌کشند و دراین‌بستر گزاره‌هایی‌شگفت‌آور ساخته‌اند. برای‌نمون؛ ایشان می‌نویسند : 
در‌ایران فئودالیسم‌اروپائی هرگز پدید‌نیامد،‌  زیرا بخش‌بزرگی اززمین‌های‌زراعی مستقیما‌درمالکیت‌دولت‌بود؟!!  و بخش‌‌دیگر، به‌اراده‌دولت، به‌زمین‌داران واگذار‌می‌شد. در‌نتیجه دولت، هرلحظه‌که اراده‌می‌کرد، می‌توانست مِلک‌ِزمین‌داری‌را به‌خود‌منتقل  یا به‌شخص‌ِدیگری‌واگذار‌کند.  بنابراین زمین‌دارحق‌مالکیت نداشت ، بلکه‌این امتیازی‌بود‌که دولت به‌او می‌داد و هرزمان‌می‌خواست پس‌می‌گرفت. 
این گزاره، البته، گزاره‌یی نادرست و بی‌پایه‌است. زیرا که درنخست دولت به‌آوند یک‌آشناخت سیاسی (هویت سیاسی) که همه‌ی کشتزارهای‌کشوررا درمالکیت‌داشته‌باشد تا‌به‌تواندآن‌ها‌را درمیان‌گروهی‌ویژه پخش‌نماید، تنها درروزگار‌ِپهلوی‌دوم ‌پدیدارگشت؛ نخست، به‌گونه‌ی پخش‌زمینهایی که رضاخان به‌زور تصاحب‌کرده‌بود و زیر‌فشار آمریکائی ها، به‌ویژه پرزیدنت ترومن، و سپس برای‌بهبوددادبه‌‌ سامان‌زمین‌داری(اصلاحات‌ارضی) ارسنجانی زیر فشار پرزیدنت کندی.  و دودیگر‌این‌که هفت‌خاندان‌بزرگ‌پارت درگشتاد ( درواقعیت) زمین‌دارانی‌بزرگ و نیرومند بودند که پادشاهان‌ساسانی‌به‌پشتیبانی‌آنان، چنان‌که خواهیم‌دید، متکی‌بودند. آقای کاتوزیان، سپس گزاره‌ها‌ی‌دیگری را درپیوند با این‌گزاره پیشنهاد‌می کنند، که به‌راستی  یاوه‌پردازی‌هایی بیش نیستند، به‌ویژه ایشان در‌گزاره‌ی ‌دوازدهم خود می‌نویسند :
...همین ویژگی- یعنی عدم‌نسبی‌مرکزیت‌اداری- در دوره‌ی‌اشکانی سبب‌شدکه مورخان‌بزرگ‌عرب پیش‌از‌اسلام (مانندمسعودی، صاحب‌مروج‌الذّهب) پادشاهان‌اشکانی را "ملوک‌الطوائف" بنامند. از دوره‌مشروطه‌به‌بعد فئودالیسم‌را "ملوک‌الطوائفی" ترجمه‌کرده‌اند. (...) معنای‌تحت‌اللفظی "ملوک‌الطوائف" "پادشاهان‌طایفه‌ها"ست و مفهوم‌آن اینست که پادشاهان‌اشکانی ، شاه‌اقوام‌گوناگون بوده‌است. پس‌این لفظ یا عبارت‌را می‌توان درموردهر‌امپراتوری‌ای به‌کاربرد . منتها چون امپراتوری‌اشکانی - برخلاف‌امپراتوری‌هخامنشی و (کمتر از آن) ساسانی - شیوه‌اداری خیلی‌متمرکزی‌نداشته، مورخان‌عرب، دقیقا‌برای‌تأکید‌براین‌ویژگی، عبارت‌مزبوررا درمورد امپراتوری ‌اشکانی به‌کار‌برده‌اند.  
  همه‌ی‌تاریخ‌نویسان‌آگاه این‌که "ملوک‌الطوائف" به‌میانای (معنی)  شاه "شاهان‌تبارهای‌گوناگون" و نه‌  شاه "تبارهای‌گوناگون"، را پذیرفته‌اند و ازاین‌روست‌که ‌پادشاهان اشکانی‌رامانند پادشاهان هخامنشِ شاهنشاه می‌خواندند. و همان‌گون‌که‌درپیش ‌نوشته‌ایم، این پادشاهان ‌دراستانهای‌شاه‌نشین ‌آزادی‌عمل‌بسیارداشتند و حتی‌به‌نوشته‌های واکر Walker ۱۹۵۸، میلیک Milik ۱۹۶۱  و اسلوکام Slocum  ۱۹۷۷  برخی‌از‌این پادشاهان‌دست‌نشانده  می‌توانستند سکهّ‌ به‌نام‌خویش‌ به‌زنند، که پرآوازه‌ترین‌آنها شاهان‌خاراسن، الیمِیز و پارس بودند، و شاید شاهان‌هترا و آدیابن  نیز‌می‌توانستند برای‌چندگاهی سکه به‌زنند.  همان‌گونه که لئوناردو گرگوراتی Leonardo Gregorai درنوشته‌اش زیر‌آوند"شاهنشاهی آرش‌آکیان" می‌‌نویسد:
 درمیانه‌ی‌نخستین‌سده‌ی‌پیش‌ازمیلاد، برونداجتماعی و نهادیِ پارت به‌ناپایداری اندرگشت، و رهبری‌پادشاه به‌راستیک پذیرفته‌نشد. نک شهریاران‌را  تنها‌برای‌دادن‌سزاواریی‌دهنادین به‌قدرتمندی‌ئی‌که  یک گروه و یاگروهی‌دیگر، از رده‌ی مهینان، به‌دست‌آورده‌بود هنوز نگاه‌می‌داشتند. پارت میان‌هم‌آوردی‌دسته‌های‌مهینان، که می‌خواستند نیرومندی پادشاه را به‌کاستی آورند تا بر قدرت خویش بی‌افزایند و بنابراین‌ناوابستگی‌خودرا تقویت نمایند،  پاره‌پاره شده بود.  
Towards the middle of the first century BC, Parthia entered a condition of social and institutional instability. The king’s leadership had been in fact overruled. Monarchs were maintained with the sole intent to provide a formal legitimacy for power gained by one or the other among the aristocratic groups. Parthia was torn by competition between the main noble factions interested in weakening the crown to enlarge their power, thus enhancing their independence from the king.
به‌هرروی، اندیشارفره‌ی ایزدی  اندیشاری‌بودکه دربرآیند از روندارهای  تنش‌های سه‌‌گانه‌ی  میان ایران و رم ، میان ذرتشتیان و مسیحیان و،  بیش‌ازهمه‌،‌ میان ذرتشتیان و میتراباوران فرگشته (متحول) و شناسانده ‌می‌شد.

بالاگیری تنش‌های آئینی   در ایران ، رم  و ارمنستان
  
 همانگونه که در‌بخش‌های پیش دیده‌ایم، تنش‌های‌دینی با پدیداری دودمان‌ساسانی بالایی‌گرفت و  نه‌تنها آئین‌میتراباوران  که بل آئین‌مسیح، که‌در ایران و ارمنستان درگسترش‌بود، ناگهان با‌چالش
آئین‌ذرتشت روبروشدند.  اگرچه آئین‌ذرتشت در رم ازسوی فرمانروایان پشتیبانی‌نمی‌شد، ولی تنش‌های‌دینی میان سپاهیان‌ِمیتراباورِ رم و مردمان‌رده‌های‌ِتهی‌دست و کشاورز که به‌مسیحیت می‌گرویدند درگسترش‌بود. هرچند آئین‌مسیح دراین‌هنگام هنوز سازمان‌نیافته بود، و  در سه‌سده‌ی‌نخست‌میلادی،  گروه‌‌های‌مسیحی  حتی کتاب‌های‌انجیل یک‌سانی هم‌نداشتند.      

اگرچه بابک، پدر ارته‌شیر، از موبدان‌ذرتشتیِ آتشکده‌ی‌آناهیتا بود؛ ولی چنان‌که‌پیداست   تندروی و  سخت‌گیریی که موبدانی مانند تنسر و کارتیر  درزیرِنام آئین‌ذرتشت،  درآینده، نشان می‌دادند هنوز برپا‌نشده‌بود. و در آمیزه‌ی‌ِآئین‌های‌ ‌ذرتشت و میتراباوران که،   پس‌از آفنداسکندر  وفرمانروایی‌ِسلوکی‌ها در ایران گسترده مانده‌بود، گونه‌یی مدارا و ملایمت و هم‌‌سازگاری‌با آئین‌های‌دیگر هنوز فرمانروا‌بود. همان‌گونه‌که در پیشتر گفته‌ایم؛ اسکندر همه‌ی نوشته‌های‌ذرتشت را سوزانیده و از‌میان‌برده‌بود و پس‌از فرمانروایی‌ِدرازهنگام سلوکی‌ها بسیاری‌از‌دهناد‌ها و آموزه‌های‌ذرتشت با آئین‌مهرباوریِ‌پارت‌ها اندرآمیخته گشته‌بود و به‌نوشته‌ی رابرت چارلز زهنر Robert Charles Zaehner  برخی ازباورهای یونانی و سلوکی‌ها نیز به‌باورهای ایرانیان اندر‌شدهبود.

 همان‌گونه‌که در تاریخ‌آرش‌آکیان دیدیم؛ والاگاث   Vologases   پادشاه پارتی‌ِایران فرمانبه‌گردآوری نسخه‌هایبجا‌مانده‌ی اوستا در نزد شهروندان داده‌بود و   چنین‌شد‌که بسیاری‌ازمهرباوران نیز نوشته‌های آئینی خودرا به‌گردآورندگان عرضه‌داشتند و چنین‌بود که ایزدانی مانند میترا و آناهیتا و رشن و بهرام و دیگران به‌دیگربار در اوستا همراه‌‌با اهورمزدا مورد پرستش قرار‌گرفتند. پس‌از‌آن‌که ارته‌شیر آئین‌ذرتشت را تنها‌آئینِ مردمان‌ایران خواند ،   موبدِ وی، تنسر، همان‌گونه‌که در‌پیش دیده‌ایم،  به‌اندیشه‌ی پالایش‌اوستا از باورهای‌میترایی شد. هرچند، چنانکه‌از گواهه‌های‌تاریخ برمی‌آید ارته‌شیر درباورهای‌ذرتشتی‌خویش چندان‌تندرو و سخت‌گیر نبود که موبدانش . اما چنان‌که در‌روندار همه‌ی‌آئین‌ها دیده‌می‌شود؛ باگذشت‌زمان رفته‌رفته بر‌سخت‌گیری‌ها و سوگیری‌ها و کینه‌جویی‌ها‌ی‌آئینی،  برپایه‌ی‌جدایی‌دیدها  و برداشت‌های‌گوناگون آموزگاران‌دینی افزوده شد. و چنین‌بودکه پس‌از برپایی‌سازمانیِ آئین‌ذرتشت، به‌ویژه، در‌زیر رهبری موبدانی مانند؛ تنسر و کارتیر رفته‌رفته بر‌تندروی و سخت‌گیری آئین‌ذرتشت بردیگر‌باورها افزوده‌شد و چنان‌که‌در سنگ‌نبشته‌های‌کارتیر می‌بینیم؛ آزار و آسیب‌رسانی بر پیروان‌دیگر‌آئین‌ها به‌بسیار بالا‌گرفت. 

در‌کتاب‌چهارم‌دینکرت که در‌سالهای‌پایانی دودمان‌ساسانیان دیوان شده‌است،  باهمه‌ی‌این‌که  بافت‌ِنوشتاری آن  بسیارخشک و آشفته و نارساست،   می‌توان ردپای این‌روندار‌ِسخت‌گیرانه را جستجو‌نمود. در دینکرت چنین‌می‌خوانیم:
 دارای، پور دارای،  فرمان‌داد  تا دو نسکه  (نسخه) از همه‌ی اوستا و زند، بدان‌سان که ذرتشت  از اورمزد  دریافت کرده بود،  می‌باید نبشته‌شود ،  و یکی‌از‌آن دونسکه  می‌باید در‌گنجینه‌ی‌ِشاهنشاهی و دیگری‌در  بایگانی‌کشور (آرشیوملی) نگاهداری‌شود.
ولخشز (والاگاث) ، آرش‌آکیانی،  فرمان‌داد‌که  بخشنامه‌یی به‌استان‌های‌کشور فرستاده‌شود  تا‌هرگون اوستا و زند را ، که‌گرچه‌اینک از ‌پی‌آمد آشفتگی و ویرانی‌که  اسکندر به‌همراه‌خود آورده‌بود  و ازبرای تاراج و غارت مقدونیایی‌ها در شاهنشاهی‌ایران  پراکنده‌شده‌بودند ، که پیدا‌می‌شدند و راستین بودند ؛ و  همچنین‌آموزه‌هایی‌که از‌آنها بر‌می‌آمدند  را ، و  یا‌که  به‌نبشته ماندگار‌مانده ،   و یا  به‌پیشینه‌یی راست‌بنیاد ازسینه‌به‌سینه نگاهداری‌شده‌اند؛ درجایی‌که درهراستان  یافت‌شده‌بودند  نگاهداری‌کنند.   
شهریار ، شاهنشاه، آرتخش‌آتر (اردشیر یکم)، پورپاپک، به‌پیروی از تنسر، به‌آوند اندرزگار آئین‌ش ، فرمان‌داد تا همه‌ی‌آن آموزش‌های‌پراکنده به‌دربار آورده‌شوند.     تنسر به‌کار‌به‌پرداخت و  یکی‌را برگزید  و  مانده‌هارا از کانون‌دین به‌پالائید: و  چنین‌دستور داد که "روشنایی‌افکندن  بر‌همه‌ی‌آموزش‌های‌ آئین‌مزدا  درسزاواری ماست: و زین‌پس  هیچ‌نارسایی در‌باره‌ی دانش‌به‌آنها نیست" . 

شاهنشاه، شاپور (شاپوریکم)، پور ارتخش‌آتر(اردشیر)، بیشترازآن نوشته‌ها‌ی‌آئین‌را‌که   در‌باره‌ی‌پزشکی، ستاره‌شناسی،  جنبش، نشو و نمو ،  و دیگر روندارهای‌اندامی بود و  درسراسر‌هندوستان و امپراتوری‌ر‌م  و دیگر سرزمین‌ها پراکنده‌بود گردآوری‌نمود. او این‌نوشته‌ها را به‌اوستا  افزود و فرمان‌داد تا‌نسخه‌یی‌به‌سزا  از‌همه‌ی‌آنها را درگنجینه‌ی‌شاهشاهی نگاهداری‌نمایند. و او براین‌آزمودن‌‌بود‌که   همه‌ی‌این‌ساختارها‌ را با‌آئین‌مزدا هم‌سازگاری‌دهد. 
 شاهنشاه، شاپور ، پور اهورمزد ( شاپور دوم)  همه‌ی‌مردمان‌را،  ازهمه‌ی‌سرزمین‌ها، به‌گفتمانی‌ناسو‌ی‌گیرانه  برای‌پژوهش و کاوش  درباره‌ی‌همه‌ی کیش‌ها فرا‌خواند . پس‌ازآن‌که  استواریِ گزاره‌ی آذورباذ   آشکار‌شد، او بخش‌نامه‌یی را دربرابر همه‌ی‌نمایندگان‌کیش‌ها ،  باورها  و   مکتب‌ها‌ بنهاد بدین‌سان‌که: " اینک‌که‌ما همه‌ی‌آئین‌های‌جهان  را دیده‌ایم ، دیگر آئین‌نادرست را بر‌نمی‌تابیم  و به‌بسیار سخت‌گیر‌خواهیم بود" و چنین نیز به‌نمود. 
 شهریار‌کنونی ، شاهنشاه ، خسرو ( خسرو یکم، انوشیروان)، پور کاواذ (قباد)  پس‌از‌این‌که با سخت‌ترین‌کین‌خواهی  بر‌هرباره‌ی‌دیگرپردازی (بدعت) ، برپایه‌ی‌دستورهای‌آئینی،  بی‌آئینی و دیگرپردازی‌را‌ سرکوب نمود،  ساخت‌وستِ‌چهار‌رده‌ی مردمان را بس‌استواری‌بخشید و گفتگوی‌باریک‌بینانه را به‌ستود. و دردستورکاراستان‌ها این بخش‌نامه‌را  بنهاد:"راستیِ آئینِ‌پرستش‌مزدا شناخته‌شده‌است. مردمان‌هوشمند می‌توانند  بادلگرمی‌آن‌را با‌گفتگودرجهان برپابدارند . اما ترارسانی‌پیشرفته و پربهره نمی‌باید چندان‌بر‌پایه‌ی گفت‌وشنود باشد، که‌بل برپایه‌ی  پندار و گفتار و کردار نیک،  که رسانیده‌شده از روان‌ِبهی است و نیایش به‌ایزدان‌که برپایه‌ی هماهنگی‌بی‌کران باپیامشان باشد . آنچه‌راکه هیربدان‌هیربدِاهورمزد  فرمان‌داده است، ما بخش‌نامه می‌کنیم زیراکه‌درمیان‌ما  نشان‌داده‌شده‌اند که‌از  درون‌بینی‌یی‌مینَوی برخوردارند.   و ما‌از‌آنها پرسیده‌ایم  و از‌آنها چه‌درباره‌ی‌آشکارنمودنِ بینش‌شان ‌درباره‌ی هم‌آنچه‌که‌ درپیوند با‌درون‌بینی‌مینوی‌ست  و هم آنچه‌که  درباره‌ی‌رفتاری‌زمینی‌ست به‌ژرف‌ترین پرسیده‌ایم ،  و در‌این‌باره‌یزدان را  سپاس‌می‌گذاریم. 
خوشبختانه، ‌سرزمین‌ایران‌ ا‌ز نگرش‌آئین‌مزدایی ‌برای‌فرمانروایی‌‌ نیک پیروی‌می‌نماید.  به‌این‌میاناکه این‌برآیند‌اندوخته‌ی ‌دانش‌‌آنانی‌ست،‌که پیش‌از‌ما،  همه‌ی‌خوان‌ها تا "خوان ایراس" (خوانی‌درمیانه‌ی‌هفت‌خوان‌رازها) رادرنوردیده‌‌اند. ما‌را‌با‌آنان‌ که ‌باورهایی‌دیگرست، هیچ‌چالشی‌نیست، زیرا‌که ‌مااز  فرزانگی‌آئین‌مزدا به‌بسیار برخورداریم؛ چه‌در‌زبان‌اوستایی، به‌گونه‌ی پیشینه‌یی‌ ازسینه‌به‌سینه‌رسیده، و یا کوتاه‌شده‌دردیوان‌ها و یادداشت‌ها؛  وچه‌در‌گفته‌های‌دهان‌به‌دهان‌مردمان. چون‌ما دریافته‌ایم‌که ‌ازآنجاکه همه‌ی‌بینش‌های‌گمان‌برانگیزِبیگانه‌‌‌‌ ‌باآئین‌پرستش‌مزدا، برای‌به‌زیستی و نوامندی‌شهروندان‌ما به‌اندازه‌ی ‌آموزه‌ی‌آموزگار‌آئین‌مان ‌بهره‌یی‌ندارند، زیراکه وی موبدی‌بسیارنیکو‌ست‌که‌ باآهنگی‌والادردل و هماهنگ‌باژرف‌بینی‌‌ئی‌بس‌مهین ،  بس گران‌ارج،   در‌نیایش‌خویش بس‌آزموده و‌ بسیار‌سنجیده‌‌ست . ما بدین‌سان‌فرمان‌می‌دهیم که اوستا و زند به‌سخت‌کوشی و   تازه‌تر‌ازهمیشه آموخته‌شود، تا آنچه‌که ازآن‌فراگرفته‌می‌شود دانش‌شهروندان‌ما را‌به‌ارزشمندی   افزایش‌دهد و بارآور‌نماید. و آنهاکه ‌به‌شهروندان‌ما‌می‌گویند‌که این‌فراگیری‌شدنی‌نیست و یاکه‌فراگیری‌همه‌ی‌دانستنی‌ها درباره‌ی‌آفریننده، ‌رازهستی‌های‌مینوی و  چیستی‌گوهرین ‌آفریده‌های‌آفریننده ‌شدنی‌نیست، می‌بایدکه مردمانی به‌اندک‌برخورداری‌ازهوشمندی و آزاد‌اندیشی  گرفته‌شوند.   آنهاکه‌می‌گویند؛ این‌شدنی‌ست‌که  به‌یاری‌آشکاری‌های‌آئین  و یاکه‌همچنین،  باهم‌سنجی ‌به‌دریافت‌هستی دست‌یافت؛ آنهارا می‌توان به‌آوند پژوهشگران‌راستین ‌گرفت.  آنها‌که ‌این‌بینش را، به‌روشنی‌گسترش‌می‌دهند،  می‌باید‌به‌مردمانی‌فرزانه و آئین‌آگاه گرفته‌شوند.  و چون ریشه‌ی‌همه‌ی‌دانش‌ها بینش‌ِآئین ‌در‌باره‌ی‌آرمان‌توانمندی و آشکاری‌گیتَوی آن‌ست،  آن‌کس‌که دراین‌باره ‌سخن‌می‌گوید فرزانه‌است حتی  اگر‌این‌بینش را ازآشکاری‌اوستایی‌ نگرفته‌باشد. بنابراین اورامی‌باید همچون کسی‌که‌ هماهنگ‌باآشکاری‌های‌آئین‌سخن‌می‌گوید  ارج‌نهاد. زیراکه‌آماج‌او  آموزش‌مردمان ست.             
  به‌آزردگی‌می‌باید‌گفت‌که؛ دشمنی‌ساسانیان‌ با دودمان‌آرش‌آکیان  و ازمیان‌بردن‌نبشته‌ها و سنگ‌نگاره‌های‌آنان گواهه‌های‌تاریخی را ‌در‌باره‌ی‌آئین‌مهرباوران‌ایران  زدوده‌ست .  از سویی‌دیگر، شاید‌همه‌ی   تاریخ‌نویسان‌ِیونان و رم نیز، از‌سرِناآگاهی ویا‌که انگیزه‌های‌آئینی‌شان،  بسیاری‌از آموزه‌ها و رویدادهای‌درپیوندبامهرآئینان‌را به‌آئین‌ذرتشت پیوند‌داده‌اند.  همانگونه‌که درپیش‌تر دیده ایم،  داریوش و خشایارشاه پس‌ازگرویدن به‌آئین‌ذرتشت بر‌آن‌بودندکه دین‌بهی‌را درسراسرایران نهادین‌نمایند، و خشایارشاه  درسنگ‌نبشته‌های‌ِخود ازبرانداختن‌ِدین‌هایی، ‌که دیوان‌را پرستش‌می‌نمودند، سخن‌گفته‌است. این دیوان، به‌راستی، ایزدان‌مهرباوران مانند: میترا ، آناهیتا و اندرا و بهرام  و کیوان بودند، که‌ازآن‌پساترها برخی‌ازآنان در روزگارانِ‌شاهنشاهی  دیگر‌شاهان‌هخامنش به‌دربار‌خدایان باز‌گردانده‌شده‌بودند . پس‌از آفند‌ِاسکندر و فرمانروایی‌ِسلوکی‌ها،  باورهای‌ِمهرباوران و ذرتشت‌یان‌که سال‌ها سرکوب و در پرده مانده‌بودند تا اندازه‌یی درهم‌آمیخته‌گشت، و آماجِ‌ارته‌شیر، و هیربدش تنسر، این‌بود که باورهای‌ذرتشتی‌را از‌باورهای‌میترایی به‌پالایند. اما  این‌باورها چنان‌درهم‌تنیده شده‌بودند که جدا‌نمودن آنها ازیک‌دگر دیگرممکن‌نبود.  

گسترش‌آئین‌میترا‌باوران‌ِمُغ در رم

پس‌ازآن‌که خشایارشا برسر‌آن‌شدکه ،  پرستش‌ایزدانی‌دیگر  به‌جز اهورا را، ازمیان‌بردارد و تنهابه‌گسترش‌آئین‌ذرتشت به‌پردازد، زیراکه ذرتشت همه‌ی‌ایزدان‌دیگررا دیو‌خوانده بود،  بسیاری‌ازمغان‌میترایی (یا به‌زبان‌‌عرب مجوسان)  به‌کاریا و پونتئوس درآسیای‌خرد گریختند. ‌ازسنگ‌نبشته‌ی‌خشایارشاه پیداست‌که برخورد و چالش‌او باآئین‌های‌دیگر تندخویانه و بی‌مدارا بوده‌است، چنانکه او نوشته‌ست:
 خشایارشاه، پادشاه، فراگوید: هنگامی‌که من به‌شاهنشاهی رسیدم ، درمیان‌کشورهایی‌که نامشان‌دربالا نوشته‌شده، آشوب‌بود. ازآن‌پس اهورا‌مزدا به‌من یاری‌داد؛ به‌کمک اهورامزدا  من آن‌کشورها‌را شکست‌دادم و بر‌سر‌جای‌شان نشانیدم. 
ودرمیان‌این‌کشورها شماری‌بودند‌که درگذشته‌دیوهارا می‌پرستیدند . ازآن‌پس، به‌یاری‌اهورامزدا  من ‌جای‌گاهِ‌دیوان‌را ویران‌نمودم  و فرمان‌دادم‌که دیوها، از‌این‌پس‌دیگر، نمی‌بایدپرستیده‌شوند.  و در‌آن‌جای‌ها‌که دیوان در‌پیش‌از‌این پرستیده‌می‌شدند من  اهورامزدارا  به‌هنگام‌ِشایسته وبا‌ نیایشِ‌شایسته ستودم. 
  و‌این‌از نوشته‌های خانتوس،Xanthos تاریخ نویس لیدی‌ئی، پیداست‌که درمیانه‌ی‌سده‌ی‌پنجم پ.م.   بسیاری‌ازمیترا‌باوران  به‌لیدی کوچیده بودند و نیایشگاه‌های‌آناهیتا‌را در‌هیپاپا Hypapa ،  و هیروکائسارئه Hierocaesarea برپاداشته‌بودند، و به‌نوشته‌ی‌ جوزف بیدز Joseph Bidez و فرانتس کومون Franz Cumont   درنوشته‌شان‌زیرآوند "مغ‌های‌یونانی‌شده . ذرتشت و اُستانِز و هیستاسپ برپایه‌ی‌پیشینه‌یونانی"    Les Mages hellénisés. Zoroastre, Ostanès et Hystaspe d'après la Tradition grecque  آنها‌ به‌یادمانِ‌سرزمین‌ نیاکانشان  در‌جنوب‌خاوری‌دریای کاسپ  (دریای مازندران)، دشت‌ِلیدی ‌را  هیرکان نام‌نهاده‌بودند. پس‌دیری‌نپائید‌که این مغ‌های میتراباورِ مهاجر در‌فریجیا و گالاتیا نیز گسترده‌شدند، تاآنجا‌که  درسنگ‌نگاره‌یی‌باستانی  یافته‌شده‌در داسالیوم  Dascylium   دو مغ را می‌توان ‌درحال‌نیایش دید. درسده‌ی‌یکم‌میلادی، به‌هنگام‌زیستن‌استرابو، آنها ‌در‌کاپودوک و پونتوس  نیز نشیمن‌گرفته‌بودند.    این‌مغانِ‌میترائی‌بودند‌که یونانیان جادوگرشان می‌خواندند، و واژه‌ی Magic  به‌میانای‌جادو، درپیوندبا‌آنان، به‌زبان‌های‌اروپایی اندرشد. (واژه‌ی‌"جادو" درپیوند‌بارازهای‌میترایی همان یاتوکیه yatukih در‌اردویراف‌نامه،  نیز، آمده‌ست. 

جوسپه مسینا   Giuseppe Messina ,   در "خاست‌گاه جادوگران و آئین ذرتشت در مِسینا"   Ursprung der Magier ,  und die  Messina zarathustrische Religion  همانند‌بسیاری‌دیگر‌ازتاریخ‌نویسان‌اروپایی، به‌نادرست،  مغ‌ها‌ی‌میتراباور‌در‌این‌سرزمین‌هارا  ازپیروان‌ذرتشت ‌انگار‌کرده‌است‌که می‌خواستند‌آئین‌اورا در‌باختر گسترش‌دهند.   به‌باور پلاتون (افلاطون) و   اپولیوس    Apuleius و دیو کریسوستوم  Dio Chrysostom ،  مگای یا مغ‌به‌میانای‌پرستگارش (خدمت‌) به‌خدایان‌ست.   و استرابو Strabo و دیوجن لائرتیوس Diogenes Laertius آنهار‌امردانی‌ورجاوند(مقدس) خوانده‌اند‌که در‌تنهایی به‌نیایش‌ایزدان می‌پردازند و طبیعت ‌و‌ گوهر‌ِهستی و ذات‌ِایزدان‌را می‌ستودند  و به‌دادوری باورداشتند. 

 از آنجا که این‌مغان  به‌ایزدانی  باورداشتندکه در‌آئین‌ِذرتشت  دیو  خوانده‌می‌شدند آنها‌را دیوپرست  وجادوگر و سپس اهرمن‌پرست می‌خواندند. اما راستی‌این‌بود‌که در دوگانگیِ‌ آئین‌ِذرتشت   بَهرمنِ‌میتراباوران، که‌همانند برهمنِ‌ریگ‌ودا،  ایزدِجاودانِه و آفریننده‌ی بی‌کرانه‌ی هستی بود، نه‌تنهااینک، مانندِدیگرایزدان، دیو شناسانده‌شده‌بود؛ که بل‌اینک اهرمن خوانده میشد،که نمادِزشتی و پلیدی گشته‌بود. پس‌از آفند اسکندر و پادشاهی‌ِسلوکی ها؛ و درآمیختن آئین‌ذرتشت با باورهای‌میترائی،  اندیشارِبهرمن درمیانِ‌میتراباوران درریختِ زروان  پررنگ‌تر شد. زروان ایزد "هنگام‌ِبی‌کرانه" بود که تَهم اهورامزدا و اینک اهرمن را درسینه‌داشت . وازین‌روی‌بود که کِلِمنت‌اسکندریه Clemens Alexandrinus، ازپدران‌ِکلیسا، در هنگام‌پدیداریِ دودمان‌ساسانیان، هنگامی‌که مسیحیان و میتراباوران دررُم  باهم به‌چالش‌بودند،   در باره‌شان می‌نوشت. "مغ‌ها فرشتگان و دیوان‌را می‌پرستند".  


زروان اکرانا



 در تندیس‌هایِ‌زروان‌ِاکرانا (هنگام بی کران) می‌توان اورا با سری شیرچهره دید، که   داسی به‌دست‌چپ‌َش دارد  و  به‌دست راست‌َش  دیهیم‌پادشاهی دارد،  ویادرنگاره‌یی‌دیگر، دردست‌چپ دسته‌یی‌ ازشاخه‌ها‌ی‌بُرسَم دارد ودردست‌دیگر دیهیم‌زرین‌ِفرمانروایی‌کیهان را.  درنخست، ‌این‌چوبدست‌زرین پادشاهی ‌دیهیم خوانده‌میشد. و در پساترهابودکه دیهیم میانای تاج‌گرفت. برای نمون در سروده‌ی رودکی می‌خوانیم:
به‌یک گردش به‌شاهنشاهی آرد 
دهد دیهیم و تاج و گوشوارا!
    
در اختر‌شناسی میتراباوران‌ساسانی اخترِ زروان کیوان است، که به‌میانای پادشاه پاسدارست و در زبان یونانی کرونوس Κρόνος خوانده ‌می‌شود، که به‌میانای تاجدارست، و ‌'خداوندزمان' شناخته‌می‌شد. به‌گفت‌آوردی از  دیودوروس سیکیلوس Diodorus Siculus  در ترتولیان Tertullian
 فِرِسایدیز Pherecydes  می‌نویسد که ساتورنوس Saturnus (نام‌کورنوس در لاتین)  نخستین پیش از همه بود که تاج  بر سر نهاد.  
همان‌گون‌که در نگاره‌های بالا می‌بینیم؛ برگردپیکر‌زروان ماری چمبره‌زده‌است که اندام اورا چنان‌می‌پوشاندکه نمی‌توان دریافت‌که ‌آیا او مرداست ویا زن؟ و به‌باور فرانتس کومون   Franz Cumont، باستان‌شناس و تاریخ‌نگار بلژیکی، این از اینروست که زروان ، چنان‌که خواهیم دید، نه‌مردونه‌زن hermaphrodite بوده‌است.

مارنماد‌ جاودانگی بوده‌ست،  که به‌گردپیکرتندیس‌ چمبره‌می‌زند تا بی‌کرانگی زمان را نماد باشد-- زیراکه  باور براین‌بود‌که مار باانداختن‌پوست هرسال‌زندگی‌يی‌نورا ‌از‌سرمی‌گیرد، پس ‌مار نشان تندرستی بود و هنوز نشان ناتندرستی در  ‌واژه‌ی "بیماری" پیداست.  مغان‌میترائی مار  و دیهیم زروانی را برای نماد‌داروهای خویش به کار می‌بردند. این هردونماد به فرهنگ‌پزشکی‌یونان واردشد و امروزه کادوسیوس caduceus، مارهای چمبره‌زده‌به گردِ‌دیهیم، نماددانش‌پزشکی‌ست.   


 ریخت‌گیری زروانی میتراباوری رونداری  کُند‌وآهسته بود، و ردیابی‌آن‌را در نوشته‌ی  داماسکوس Damascius درهنگام‌شاهنشاهی انوشیروان می‌توان‌یافت، که‌از‌نوشته‌ی یودموس رُهدز  Eudemus of Rhodes  ازشاگردان‌ارستاتل (ارسطو)  درباره‌ی زروان گزارش‌داده‌است و همچنین سنگ‌نبشته‌ی آنتیوکوس یکم  Antiochus I  در کماجن  Commagene ، که خوداز میتراباوران هنایش‌گرفته است،  و همچنین از ترانه‌های‌مغان به‌رسانه‌ی دیو کریسوستوم Dio Chrysostom می‌توان‌آن‌را پی‌جویی‌نمود. هرچند درنوشته‌‌های    ازنیک Eznik گلپ Golp اسقف ارمن، یغیشه وارداپت Yeghishe Vardapet، تاریخ‌نگاراَرمن،   و  دونویسنده‌ی  سوریائی  به‌نامهای تئودور بار کنای Theodore bar Konai  و یوهانان  بار پنکای  Yohannan  bar Penkaye    وهمچنین درکتاب‌ِشهرستانی  و نوشته‌ی‌ذرتشتی 'علمای اسلام' ریخت‌هایی‌روشن‌تر از افسانه‌ی‌زروان آورده‌شده‌است.

 دشواریِ‌بازسازی باورها وافسانه‌های‌ِمیتراباوران دراین‌ست‌که این‌نویسندگان پیش‌داوری‌های‌ سوگیرانه‌ی‌خویش‌را در رساندن و بازگویی این‌باورها به‌کارگرفته‌اند و پالائیدن‌اندیشارهای‌میترائی ازاین نادرستی‌ها و کژرسانی‌ها به‌بیزشی موشکافانه و دشوار  نیازمنداست. دشواری‌دیگر دراین‌ست‌که آئین‌ِمیتراباوران به‌‌آشکار آئینی‌یکتاپرستانه  نبود و هرکدام‌از ایزدان‌میترائی همانند ایزدان‌ِیونان‌باستان گماردگی خودرا داشتند. وبنابراین درپژوهش باورهای‌میترایی می‌بایست آن‌را ازچشم‌اندازی چندایزدانه شناسایی‌نمود. هرچندکه نقش میترا به‌آوند ایزدمهر‌که دوستی خودرا به‌مردمان  باپاسداری از پیمان‌ها ایفا‌می‌کند نقشی‌سترگ بودکه میترارا سرآمد وبرتر ازدیگر ایزدان می‌ساخت. چراکه همه‌ی‌پیوندهای‌مردمی برپایه‌ی‌پیمان‌ها استوارند. و دادوری زروانی (عدالت زمان) بربنیان‌قانون استواراست و قانون چیزی مگر انگِش‌های‌وفاداری به‌پیمان‌ها نیست.  


نیایشگاه میترا دز زیر کلیسای سنت کلمنت در رم 

نیایشگاه میترا در زیر کلیسای سانتا پریسکا در رم 
 زروان‌ِاکرانا،  یا زمان‌بی‌کران، در آئین‌ِمیترایی پدر ایزدان بود. میتراباوران ایزدان‌را دیو می‌خواندند.  و این ذرتشت‌بود که دیوان را پلید‌خواند. وگرنه هنوز  واژه‌ی دیوان مانند (دیوان حافظ) که از دیو شاخه زده ست در زبان پارسی واژه یی نیکوست و در زبان   لاتین   Divinus  در پیوند با Deus از واژه‌‌ی "دیو"  به‌میانای خداوند گرفته شده است و این همان واژه ست که در ریخت یونانی "زئوس"،  پدر خدایان شده، و در لاتین "ژوپیتر" (ژو=دیو و پیتر= پدر).   و  واژه‌‌ی  Dieu در فرانسه , Dio در ایتالیا و Dios  در اسپانیولی  همه به‌میانای "خدا" و واژه‌های انگلیسی  Divine  به‌میانای ازسوی‌خداوند   و Divinity   به‌میانای "الاهیات" ریشه از همین "دیو" دارند.  


 زروان به  میانای "خدای خدایان"، در ریگ ودا،  "سورندرا" یا "زوراندرا"  सुरेन्द्र  surendraست  که همچنین  به ریخت سورِزوارا  सुरेश्वर یا    surezvara به همان میاناست ."سورا" یا "زورا" सूर در ریگ ودا به میانای "خورشید"  و "ایزد" و"آب" به کار رفته است واین همان آوند "آناهیتا" ایزدآب هاست "اردویرا سورا آناهیتا". ایزدان پلید و ستمکار در ریگ ودا "اَسورا"  आसुर خوانده  می‌‌شوند که چون "س" و "ه" در سانسکریت و زبان‌های ایرانی  جایگزین  می‌‌شوند مانند "سند" و "هند" "اسورا" همان "اهورا" ست به میانای ناخورشید. واین در خور اندیشه ست که چرا  اسورا در هند پلید و بد شناخته می شود و اهورا در ایران مینوی و نیکو!     

با این همه، در اوستا در یسنای  ۷۲ بند دهم،  و در وندیداد نوزدهم  در بندهای سیزده و شانزده، زروان به گونه‌ی  زروواناهِ اکراناهِ zruuānahe akaranahe  ستایش شده است . در آغاز سده‌ی بیستم یک متن مانوی در سرزمین خین‌جیانگ چین که در آن هنگام ترکستان چین خوانده می‌‌شد یافت گردید که چون زبان نیایشگاه‌های مانوی، زبان "پارسی میانه" بود بخش‌هایی از آن متن‌های نیایشی مانوی‌ها به پارسی میانه بود که در آنها از " بزرگترین خدای"، زُروان،  نام می‌برد.

همچنین در سنگ‌نبشته‌‌‌‌‌های   آنتیوکوس یکم پادشاه میتراباور کماجن، که  در ۳۸ پیش از میلاد به‌‌هموندی با پاکرو شاهنشاه آرش‌‌آکیان پارت  به نبرد با رم پرداخت، و همانگون که در بخش‌های پیشین دیده‌ایم، تندیس‌های میترا-آپولو ، زئوس-اورمزد و دیگر خدایان ایرانی-یونانی که  او در آرسمیا Arsameia در  "آستانه‌‌ی آشاوان" hierothesion  در  کوه نمرود Nimrud Dag ترکیه  برای "نیایش دیوهای نیاکانمان" perì patrṓōn daimónōn ساخت، از ایزدی بنام  "زمان بی‌کرانه" χρόνος άπειρος  یاد می‌‌شود که بی‌گمان همان‌گون که پژوهش‌گرانی مانند  هنریک ساموئل نای‌برگ  Henrik Samuel Nyberg ، هانس هینریخ شریدر Hans Heinrich Schaeder و دیگران گفته‌اند، می‌‌باید زروان باشد و این گواهه‌ها نشان می‌‌دهند که زروان پیش از پیدایش مسیحیت در آين مهرباوران هستی داشته است.        

اگرچه روایت‌های‌زروانی همیشه‌باهم   سازگار نیستند،  و در برخی از آن‌ها زروان  همه‌از‌روشنی‌ست و در‌برخی‌دیگر همه‌تاریکی ست و شماری از پژوهشگران مانند  ریچارد ریتزنشتاین Richard Reitzenstein و اِس.اِ.  پاللیس  S.A. Pallis برآنند که زروان روشنایی بوده‌است. در روایت‌های‌میترائی زروان پدر اهورا و اهرمن است . و اهرمن، درآغاز، هنوزبه‌پلیدی آغشته‌نبود.   اما  برپایه‌ی "زاد اسپرم"  اورمزد که‌از آزار اهرمن آذرده‌بود  از زروان خواست  تا به‌او یاری‌دهد "زیرا که می‌دانست اهرمن   به‌هنایش روشنایی از میان نرود". بر این پایه است که رابرت چارلز زهنر  Robert Charles Zaehner  می‌‌نویسد : هرگونه‌گزاره  که  زُروان  را به‌روشنایی  پیوندمی‌دهد پذیرفتنی‌نیست. اما او دردید نمی‌گیرد که‌این هنایش ذرتشت بود که زروان‌را باتاریکی و پلیدی درهم‌آمیخت. اَهرمنِ‌میترایی شیطانی نبود و تنها ریختی‌دیگر  ازهستی بود، که با هستن‌ِخویش  پدیداری و شناخت  روشنایی را شدنی می‌داد. 

 هر چند،  زهنر  به‌درستی درمی‌یابد که  زروان هم ایزد‌ِروشنایی بود و هم ایزد‌ِتاریکی .  زیراچنانکه‌خواهیم دید؛   او  پدر اهرمن و اهوراست  که  اهرمن در تاریکی‌ِبیکران می‌زیود و  اهورا در روشنایی‌بیکران .  بر پایه‌ی  نوشته‌هایی‌که نام‌بردیم  می‌توان افسانه‌ی‌زروان را به‌گونه‌یی بازسازی‌نمود . هرچندمی‌ باید به‌خاطر داشت، همانگونه‌که‌ در پیش‌گفتیم،    همانند همه‌ی‌آئین‌های‌دیگر این‌افسانه  نیز درباورهای ‌گروههای‌گوناگون‌ِمیترایی ریخت‌هایی گوناگون گرفته‌ست. برای‌نمون، شایددر خرده‌گیری‌هایی‌که   آئین‌های‌دیگر بر‌باورهای‌میترائی داشتند که‌زروان به‌خاطر آبستنی اهورا و اهرمن  درسینه‌اش هم‌مردست وهم‌زن، درپساترها گروهی‌ازمیتراباوران برای‌زروان همسری به‌نام "خوش‌خیزگ"  پرداختند.  به‌هرروی چکیده‌ی داستان‌زروان پس‌از‌آمیختن با باورهای‌ذرتشت را می‌توان چنین، به‌کوتاه، بازگفت‌که:
ایزد بزرگ زروان برای هزارسال  نیایش و یشتن (قربانی)  نمود که مگر اورا پسری زاده شود اورمزدنام، که می‌باید آفریدگارزمین و آسمان  و هرآنچه درآنهاست باشد. اما پس‌از یشتن به‌هزارسال بر او این گمان پیش‌آمد " که‌آیا این یشتن‌هارا هیچ بهره‌ئی هست ؟ و آیا اورمزد‌ِپسر  را خواهم‌داشت و یاکه همه‌این نیایشم بی‌هوده است؟" و چون این‌گمانه‌زد در سینه آبستن اهورا و اهرمن شد.
 زروان چون‌دریافت‌که درسینه اینک دوپسر دارد باخویشتن پیمان‌کردکه هرکدام‌ازآن‌دوکه نخست‌به‌نزدش آید پروردگاری ازآن‌ِاو خواهد‌بود.  اورمزدکه  از‌فرزانگی‌ِپدر بهره‌داشت این‌پیمانِ‌پدررا دریافته‌بود، اما  اهرمن  سینه‌ی‌ِپدررا به‌تیزی و شتاب بشکافت  و به‌برون جهید و خویشتن‌را بر پدر آشکارا نمود و گفت "من پسر تو هستم" .
 اگرچه پس‌از درهم‌آمیختن باورهای‌ذرتشتی و میترایی و پس‌ازآن‌که اهرمن به‌پلیدی و دروغ شناسانده‌شد در روایت‌‌‌‌هایی پساتر  او به‌دروغ می‌‌گفت: "من پسر تو اورمزدم!" که: 
درپاسخ زروان به‌گریه‌افتاد، و از دادن‌فره‌ی‌پروردگاری به‌او دریغ‌نمود، چراکه  او زشت‌روی‌بود و بدبوی و شیفته‌ی آسیب‌زایی و ستمگری. و در همانک اورمزد پدیدارگشت، که درخشان‌بود و خوش‌بوی و زروان می‌دانست‌که او پسرش اورمزدست. 
پس زروان شاخه‌های‌بُرسُم به‌او داد و گفت: "تا‌کنون من‌از‌برای‌تو می‌یَشتم (قربانی میکردم) و‌زین‌پس تو می‌باید برمن بِه‌یَشتی!"
 .  و چنین است که در نوشته‌‌های پهلوی اورمزد به یاری سروش پس از دوازه هزارسال بر اهرمن چیره می‌‌آید. برپایه‌ی روایت‌های‌ِآغازین‌ِمیترایی زروان درنخست پروردگاری‌زمین‌را برای نه‌هزارسال به‌اهرمن به‌سپرد. و او شاخه‌های برسم را به‌نشان فرمانروایی‌آسمان به اورمزد داده‌بود تابه‌یاری‌جادوی‌آن به‌تواند براهرمن چیره‌آید.    درروایت‌های‌پساتر، پس‌از‌این‌که اهرمن به‌پلیدی وستمگری  ویرانگری شناسانده شده بود،  روزگار‌خدایگانی‌او به‌سه‌هزارسال کاهش یافت. به‌هرروی، چنین‌است‌که در‌تندیس‌های‌زروان هنوز جای‌شکافی درسینه‌ی‌اوکه اهرمن ازآن‌جا  به‌درآمد دیده‌می‌شود.

 همان‌گونه که در پیش‌تر گفته‌‌ایم، به‌هنگام پدیداری دودمان ساسانی، و با گسترش مسیحیت در ایران و ارمنستان و رم  تنش‌ها و چالش‌های‌دینی بالا‌گرفت و آموزگاران دینی به‌خرده‌گیری از‌آئین‌های یکدگر برخاستند، که  نمونه‌هایی از خرده‌گیری‌های مسیحیان از آئین‌میترایی‌زروانی  را می‌توان  در‌نوشته‌های ازنیک کلب  Eznik of Kolb  (یا گلپ) تاریخ‌نویس‌ارمن پی‌جویی‌نمود.  اگرچه ازنیک نیز یا از سر ترپند و یا از برای‌گمراهی آئین زروانیان را آئینی ذرتشتی می‌‌شناساند، و  در خرده‌گیری "ازنیک"  از آئین‌ذرتشت  تنها یک‌بار وی به‌آشکار می‌گوید که آنها خورشید را می‌پرستند، و بنابراین می‌توان‌دریافت که‌او به‌راستی، همانند دیگر تاریخ‌نویسان آن دوران،  "زروان گرایی‌میترایی" را به‌نادرست آئین‌ذرتشت انگار‌نموده‌بود. 

به‌هر‌روی،  برخی‌از خرده‌گیری‌های ازنیک به‌این‌باره‌ست‌که زروان نمی‌توانسته خداوند‌توانا و بی‌نیاز و دانا باشد، زیرا اوکه هزار‌سال شکیبا‌بود و نیایش می‌کرد تا دارای پسری شود، اگرکه خداوند‌بود پس‌به‌که نیایش‌می‌کرد؟ وگرکه دانا بود، چرا نمی‌دانست‌که اهرمن  چگونه‌پسری‌ست؟ و  همان‌گون‌که درخت‌میوه نمی‌تواند دو‌گونه‌میوه داشته‌باشد زروان‌هم نمی‌توانسته دو‌پسر به‌این‌همه ناهمانندی‌ داشته‌باشد.  چنین‌بودکه  ازنیک،  همانند سینت آگوستین، به‌آئین‌میترا،   که بسیار همانند مسیحیت بود، خرده نمی گرفت. و مهین‌تر این‌که از نوشته‌ی‌او چنین‌پیداست‌که، همانند مسیحیت، دین‌ذرتشت‌نیز به‌گروه‌هایی‌جدا‌ازهم  بخش‌شده‌بود. که یکی‌از‌آن‌ها بی‌گمان میتراباوران‌ذرتشتی بودند. چراکه او می‌نویسد: برخی‌از‌این‌گروه‌ها به‌سه‌بنیاد  باوردارند:  برخی‌به‌دو و برخی‌به‌هفت.

چالش میتراباوران با مسیحیت


 "زهنر" Zaehner   گروه‌سه‌بنیادی‌را زروان‌گرایان شناسایی می‌کندکه سه‌بنیادشان اُورمزد ، زُروان و اهرمن می‌باشندکه نمادهای  نیکی و داد و پلیدی هستند. گروه دوم‌که  دو‌بنیاد  اهورا و اهرمن رادارند به‌شناخت "زهنر" مزداپرستان  می‌باشند. ولی سپس  "زهنر"  به‌نادرست می‌نویسد که  گروه‌هفت‌بنیاد می‌تواند هر‌چیزی‌باشد!  و حال‌آن‌که، این‌آشکارست که  این‌گروه میترا‌باوران ریشه‌گرا بودند و هفت‌بنیادشان نشان به‌هفت‌ایستگاه رازهای‌میترایی‌ست.    
از‌سویی‌دیگر،  به‌باو‌ر بسیاری‌از‌پژوهشگران،  کلیسای‌آغازین‌مسیحیت به‌گونه‌یی بنیادین ناهماهنگ و ناسازگار و ازهم‌پراکنده‌بود. دریک‌سو پیروان‌یهودی‌عیسی؛ مانند‌برادرش جکوبوسἸάκωβος  (به‌عربی یعقوب، به انگلیسی جیمز James به فرانسه ژاک Jacques)   رهبر کلیسای اورشلیم، و پتروس Πέτρος ( بُطرُس به‌عربی، پیتر Peter به انگلیسی و پیر Pierre به فرانسه)  از شاگردان(حواریون) ‌عیسی بودند و در سوی دیگرپائولوس Παῦλος  ۰ (به‌عربی بولس به‌انگلیسی پاول Paul، به‌فرانسه پُل Paul )   بود  که آماجش به‌مسیحیت فراخواندنِ‌مردمان‌غیریهودی بود. 

 در برداشت امروزین، برآیندپژوهش‌گران چنین‌ست‌که جیمز و پیتر به‌پیام‌راستین  عیسی وفادارتر از پاول بودند؛ زیرا که‌خدای‌بنی‌اسرائیل‌را رها نکرده‌بودند،  و آموزش‌های‌کهن‌را، به‌همانگونه‌که در‌ تورات  آموزش‌داده‌شده‌بود،  برپامی‌داشتند و این‌گونه‌پرستش را راه‌رستگاری می‌دانستند.  اما پاول به‌آئین‌تورات ناوفادار بود و  چنین می‌آموخت‌که تنها باورداشتن به‌چلیپاآویختگی (مصلوب‌‌شدن) عیسی و رستاخیز او  راه‌رستگاری‌را چه‌برای‌یهودیان و چه‌برای‌دیگران  می‌گشاید،  و  دیگرنیازی به‌پیروی ازقوانین‌تورات نیست. و افرون برآن، این‌که اگر‌مسیحیان به‌قوانین‌تورات  رفتار‌نمایند  ، بدان می‌ماندکه ‌باور به‌ چلیپاآویختگی عیسی و پرواز‌او به‌آسمان برای‌رسیدن به‌رستگاری بس‌نیست. وبنابرین آنها مسیحیانی‌راستین نیستند. در خود انجیل، در غلاتیان ۲ بندهای ۱۱ تا ۱۳   پیتر پس از آمدن یهودیانِ مسیحیِ اورشلیم به سرکردگی جیمز برای بازجوئی،  به‌شرم‌‌زدگی از آنان که ختنه‌‌‌شده بودند περιτομῆς  (یهودی‌های مسیحی)، از برسر سفره نشستن با مسیحیان غیریهود  سربازمی‌زند، و پاول با گویشی درشت‌   وی را  ازبرای " رفتاری دورویانه" συνυπεκρίθησαν سرزنش می‌‌‌نماید، و همه‌ی دیگر یهودیانِ مسیحی ، که از پیتر پیروی کرده بودند، را نیز  گرفتار به "دورویی" هیپوکریسی ὑποκρίσει می خواند.   

به‌هرروی،  شاید مهم‌تر از‌این‌جدایی درمیان مسیحیان  این‌بودکه  در رم  آئین‌میترا باوران‌که، به‌ویژه، درمیان سپاهیان‌رم گسترش‌یافته‌بود، با کیش‌تازه‌پای مسیحیت‌ که در‌میان تهی‌دستان و کشاورزان درگسترش‌بود، در چالش و هم‌آوردی بود.  ما هم‌اینک ازدلبستگی  الکساندر سوروس  به‌آئین مسیح‌، با همه‌ی اینکه خود از تبارمهرباوران سوریه بود، سخن‌گفته‌ایم. اما‌در‌این‌جا باهوده‌است‌که  چالش‌مهر‌باوران‌را با‌مسیحیت‌ بیشتر‌بگشائیم. به‌باور دست‌نوشته‌شناسِ‌پرآوازه‌ی‌آمریکائی‌، بارت  دی . اهرمن  Bart D.Ehrman در‌کتاب‌ارزنده‌اش "گفت‌آوردیِ‌نادرست ازعیسی"  Misquoting Jesus   مسیحیت با‌پیام‌عیسی، که‌در‌آغاز رَبایی‌یهودی‌بود، آغازشده‌بود . عیسی‌خود به‌تورات باور‌داشت و دریافت‌های‌خویش‌را  ازآن‌کتاب به‌شاگردانَ‌ش  آموزش‌می‌داد.  به‌باوراو آنان خواست‌خداوند‌را  در کتاب‌ِآشاوان (مقدس)،  به‌ویژه، در "قانونِ"موسی (تورات) می‌توانستند‌یافت. و پیروان‌او  درآغازیهودیانی‌بودندکه به‌کتاب "پیمان کهن" (عهد عتیق، بخش یهودی انجیل) باورداشتند.

پیروان‌عیسی همانندبیشتر‌شهروندان درسراسرامپراطوری‌رم مردمانی بی‌سوادو ساده‌بودند. بااین‌همه، درنخستین‌سده پس‌ازدرگذشت عیسی، درهنگام‌شاهنشاهی‌پارت‌ها، نوشته‌هایی‌گوناگون، درباره‌او، برای گروه‌های نوپای‌مسیحی فراهم‌آمد‌بودکه برای آموزش‌های‌دینی و فراخوانی‌مردمان به‌مسیحیت  اهمیتی‌بسیارداشتند. نخستین‌گواهه‌ها نامه‌های‌آموزگاران و رهبران‌مسیحی‌بودندکه بهترین و کهن‌ترین نمونه‌ها‌ی‌آنها نامه‌های‌پاول است‌.  پاول درشهرهای‌خاوری ‌دریای‌مدیترانه کلیساهای‌بسیاری‌را برپا‌ساخت تا‌ ‌یهودیان رابه‌آئین‌‌مسیحیت‌فراخواند. پیام‌او این‌بودکه عیسی‌پسر‌خدا بوده‌است، و او برای‌بخشودگی‌گناه‌‌های‌مردمان به‌صلیب کشیده‌شده‌ست.   و او روزی از‌ابرها باآوای شیپور به‌زمین  باز‌خواهد‌گشت (تسالونی ها ۱۰-۹: ۱ و  لوقا ۲۵-۲۸۲۱) 

پاول داستان‌درگذشت‌عیسی‌را به‌دریافت‌هایش از کتاب‌آشاوان‌یهودیان پیوندمی‌داد.  اماهمین‌که‌وی از‌کلیسای نوپای‌ِشهری به شهردیگر می‌رفت تا‌کلیسای‌ِنودیگری‌را برپاسازد،  هراز گاه،  و شاید به‌بیش‌واره، آگهی‌می‌یافت‌که  درکلیساهای‌پیشین، میان‌نوکیشان‌مسیحی درگیری‌درگرفته‌ست و کلیسای‌شان‌‌‌باورهایی‌‌نادرست‌را پذیرفته‌اند، زیراکه آموزگارانی‌ناآگاه‌ به‌آن‌کلیساها‌ اندرآمده و کلیسائیان‌را با آموزه‌هایی نادرست گمراه‌نموده اند. برای نمون پاول (یا کسی‌دیگر‌که‌ ازنام‌او برای نوشتن‌این‌نامه  بهره گرفته) در گالاتی‌هایِ انجیل ۱:۶،۷  {غلاطیان} می‌‌نویسد: 
 من درشگفتم‌که به‌این‌زودی   آن‌کس‌، که  شمارا به‌زیستن‌در دوستی‌مسیح خوانده است، را رهامی‌کنید و به سوی‌انجیلی‌دیگر رومی‌کنید. 
که،  به‌راستی، به‌هیچ‌روی،  انجیل‌دیگری درمیان‌نیست. چنین‌آشکارست‌که برخی‌شما‌را گمراه‌می‌کنند و می‌کوشند تا انجیل‌مسیح را کژگون نمایند.
 چنین‌بودکه پاول با نوشتن‌نامه‌هایش   می‌کوشید تا چنین‌دشواری‌ها‌را چاره‌نماید .  کلیسا، درپساترها،  این‌نامه‌هارا بسیار مهین و نشان‌دار دانست و آنهارا به‌آوند‌بخشی‌دیگراز پیمان‌نو (عهد‌جدید) در‌کتاب‌آشاوان(انجیل) جای‌داد .  

این‌گون‌تنش‌های‌ کلیسایی، به‌روشنی،  از نخستین‌نامه‌ی پاول به‌تسالونی‌ها، نوشته‌شده‌در‌سال ۴۹میلادی، بیست‌سال‌ پس‌ازدرگذشت‌عیسی (هم‌زمان‌باپایان‌ِامپراتوری کالیگولا در رم و نخستین‌سال‌پادشاهی گودرز دوم در پارت ,Gotarez II)نیز آشکارست. بایددانست‌‌که بسیا‌ری‌ازیهودیان، حتی‌درآن‌سال‌های‌نخستین‌پدیداری ‌مسیحیت،  پاول‌را‌ ‌مردی‌یهودی‌ستیز و آموزه‌های‌وی‌را نادرست می‌خواندند.  و داستان تنش‌ِمیان پیتر و پاول، درشهر آنتیوک،  که درشت‌گویی‌ تندو تیز پاول به‌پیتر در‌نامه‌اش به‌گالاتی‌ها ۲:۱۲،۱۳ و پاسخ پیتر به‌او، در پیتر ۲:۱۴،۱۵،  نشان‌می‌دهندکه، برای‌بسیاری‌از شاگردان‌عیسی،  رفتارپاول ‌ازهمان‌آغاز ستیزه‌جویانه  می‌نمود.  به‌هر‌روی، بیست‌و یک‌نامه‌ی پاول به‌گروه‌های مسیحی (مانند؛ کورنثی‌ها {قرنتیان} و گالاتی‌ها) ونامه‌هایش به‌برخی‌از مردمان، مانند فیلمون اینک‌بخشی‌از‌انجیل‌به شمارآمده‌اند. هرچند‌که بسیاری‌از نامه‌های‌دیگر وی (مانند‌نامه‌یی‌که او خوددر 'کورنثی‌های یک'  به‌آن اشاره‌کرده‌ست) اینک ‌از‌میان‌رفته اند. باید دردیدداشت‌که برخی‌ازپژوهش‌گرانِ‌روزگارما  برآنندکه برخی‌ازنامه‌های پاول،  مانند نامه‌به‌کولوسین‌ها  در‌انجیل، نوشته‌ی‌خود‌او نیست.        

آشکارست‌که مسیحیان‌نخستین، در سده‌های‌نخست‌پدیداری‌آن‌آئین،   خواستارآن‌بودندکه در باره‌ی‌زندگی‌عیسی و آموزش‌ها‌ی او بیشتر‌به‌دانند. همانگون‌که می‌دانیم، انجیل‌دربرگیر بیست‌وهفت کتاب‌ست‌که  درمیان‌آنها افزون‌بر نامه‌های پاول، و برخی‌دیگراز‌نبشته‌ها  چهارانجیل به‌روایت‌های ماثیو (متی) ، مارک (مرقس) ، لوک‌ (لوقا) و جان (یوحنا) گردآوری‌شده اند. اگرچه بسیاری انجیل‌های‌دیگر نیز، به‌روایت‌های‌دیگران،  نوشته شده اندکه ‌برخی‌از‌آنها،  با‌همه‌ی این‌که درمیان چهارانجیل‌کانونی نیستند، اماهنوز ماندگار مانده‌اند؛ که درمیان آنها انجیل فیلیپ (فیلبس)،  برادران عیسی توماس  (توما) و جیمز (یعقوب بار) و انجیل‌های جودا و تاماس و مریم‌مجدلیه را می‌توان‌نام‌برد. برخی‌دیگر‌از  انجیل‌های‌شاگردان‌دیگرعیسی اینک از‌میان‌رفته‌اند، و گواه‌این‌ست‌که در انجیل‌ِلوک (۱:۱) می‌خوانیم‌که او درنوشتن‌انجیل‌خود از‌"بسیار" نوشته‌های پیشین بهره‌برده‌ست. شایدیکی‌ازاین‌انجیل‌ها، که‌پژوهشگران‌آن‌را کیو Q  می‌خوانند ؛ ازگفته‌های‌خود عیسی بوده‌َست، که لوک و ماثیو ازآن بهره‌گرفته‌اند. یکی‌دیگراز  کتاب‌های انجیل 'کرده‌های‌پیام‌رسانان' the Acts of the Apostles است‌که درباره‌ی‌کرده‌های پیام‌رسانانی مانند پاول (بولس) و پیتر(بطروس) ست. و به‌انجام، برخی‌از‌نویسندگان‌مسیحی  نوشته‌هایی به‌خیال‌بافی درباره‌ی روی‌دادهای‌آینده  پرداختند که یکی‌ازآنها به‌نام ‌آشکارگری‌های‌جان the Apocalypse of John (مکاشفه یوحنا)ست که  درپایان کتاب‌های‌انجیل جا‌داده‌شده‌است. 

به‌باورپژوهندگانِ، ‌چهارانجیلی‌که اینک درکتاب "پیمان نو"(عهد جدید) مسیحیان‌گردآوری شده‌اند،  به‌قلم‌نویسندگانی   بس‌آموزش‌دیده و دانا  به‌‌زبان‌یونانی در  سی‌تاشست‌سال پس‌از درگذشت عیسی،  هم‌زمان‌با پادشاهی‌پارت‌ها نوشته‌شده اند .  و حال‌آن‌که،   پیروان عیسی  همه‌شان کشاورزان و ماهی‌گیرانی فقیر از اهالی گالیلی (الجلیل) بودند که به‌زبان   "آرامی"  سخن‌می‌گفتند.  آنها، نه‌تنها زبان‌یونانی نمی‌دانستند، و نمی‌توانستندنوشته‌یی‌را به‌آن‌زبان  به‌خوانند، که‌بل  هیچ‌توانایی آن‌راهم  نداشتند که‌کتابی مانند کتاب‌های‌انجیل را، آن‌هم  به‌زبان‌یونانی، نگارش‌نمایند.   به‌باور پروفسور بارت اِهِرمن  انجیل‌های  کتاب "پیمان نو"  به‌دست‌پیروانی‌ناشناس، نه‌در‌روزگار‌عیسی،   که‌بل ده‌هاسال پس‌ازدرگذشت‌او، به‌دست‌نویسندگانی بسیار آموخته و آزموده نوشته‌شده‌اند  که داستان‌های‌انجیل‌را برپایه‌های شنوده‌هاشان از پیشینه‌هایی‌که  سینه‌به‌سینه‌رسانه  شده‌بودند  گردآوری‌نموده بودند. به‌نوشته‌ی او:
دشواری‌دیگر این‌بودکه نوشته‌هایی رفته‌رفته پدیدارشد که مدعی‌بودند که به‌قلم  حواریون  هستند، اما همه‌گون‌دیدهای نا‌آشنا و ناهماهنگ‌را دربر داشتند.  انجیل‌هایی درمیان‌مردم درگشت بود که براین‌‌گزاره بودندکه  نوشته‌ی شاگردان و پیروان نخستین عیسی، مانند: پیتر و فیلیپ  و مریم  و  برادرانش توماس و جیمز می‌‌باشند. نامه‌هایی به‌جز نامه‌های‌خود پاول پدیدارشده‌بودند که  وانمود‌شده‌بود به‌قلم ‌‌او ویاهمچنین به‌قلم پیتر و جیمز می‌باشند ویاکه نوشته‌هایی پیش‌گویانه درباره‌ی پایان جهان   Apocalyptic می‌باشند که زیرنام‌های‌پیروان عیسی:  جان و پیتر و پاول، که سرنوشت‌روان را در  پس‌ازمرگ و یا چگونگی‌پایان‌جهان را آشکاری  می‌دادند، نوشته‌شده‌اند.  ونوشته‌هایی نیز پدیدارشدندکه  براین داوش‌(ادعا) ‌بودند که نوشته‌ها‌ی‌خود عیسی هستند .
 دربسیاری‌از‌این‌نمون‌ها، نگارنده‌ی‌نوشته‌ها نمی‌توانستند همویی باشند که  داوش‌می‌کردند‌هستند، و این‌را حتی مسیحیان‌نخستین نیز دریافته‌بودند. دربیشتراین‌باره‌ها دیدهای‌این‌نوشته‌ها 'دیگرباورانه' heretical خوانده می‌شد (به‌این‌میانا که آموزه‌هایی‌نادرست را می‌رسانند) . دیدهایی‌که‌بایکدیگر ناهماهنگ‌بودند و بروارون باآموزش‌هایی  بودندکه درکلیسا هنجارین standard شده‌بودند. اما چرا‌این نگارنده‌ها داوش‌می‌کردند کسانی‌هستندکه نبودند؟ چرا کسی‌ناشناس کتابی می‌نویسد و به‌ناراستی خودرا پیتر و پاول و جیمز و فیلیپ ویاحتی عیسی می‌خواند؟ 
 پاسخ می‌بایدتابه‌اندازه‌یی آشکار باشد. اگر‌نام‌شما جبوشافات باشد و هیچ‌کس (به جز پدر و مادر و خواهران و برادران) هیچ‌نمی‌داندکه شماکه‌هستید ؛ و‌گرکه می‌خواستیدکه‌ یک انجیل‌بنیادین درباره‌ی‌زندگی و آموزش‌های عیسی به‌نویسید، ویاکه نامه‌یی بنیادین  به‌نویسید‌که د‌رآن‌اندرزبه‌دهیدکه یک‌مسیحی‌باید به‌چه باور‌داشته‌باشد یاکه چگونه به‌زیود؛ و یاکه پیشگویی الهامین به‌نویسیدکه سرنوشت‌روان‌را پس‌از‌مرگ آشنایی‌دهد، شما می‌توانید‌آن‌را به‌نام‌خود به‌نویسید ولی هیچ‌کس  انجیل‌جبوشافات‌را به‌ارج نمی‌گیرد. اگر می‌خواستیدکه آن‌را به‌خوانند شماخویشتن‌را پیتر یا توماس  و یا جیمز می‌خواندید. به‌گفته‌یی‌دیگر؛ درباره‌ی‌این‌که شما‌که‌هستید دروغ می‌گفتید.
پروفسور اِهرمن  شماربسیاری‌از این‌گون نوشته‌های‌ساختگی را نمونه می‌دهدکه بسیاری‌ازآن‌ها  درزمره‌ی‌کتاب‌های‌آشاوان به‌‌انجیل اندر‌شده‌اند. و بیشترِپدرانِ‌کلیسا ازاین‌باره آگاه‌بوده‌اند. تاآنجاکه‌حتی‌در خودِ 'تسلونیان‌دوم' ، که به‌باوربرخی‌ازپژو هشگران ‌ساختگی‌ست و  نویسنده‌ی‌آن پاول نیست، نویسنده‌ی‌آنچنانی می‌نویسد که پیروان‌ پاول نمی باید به‌نامه‌یی‌دیگر از‌اوکه درمیان‌کلیساها پخش‌شده‌ست و و برین‌داوش‌ست که "روز‌خداوند‌نزدیک‌ست"(۲:۲)  باوربه‌دارند، زیراکه‌آن نامه‌یی‌ساختگی است.  بنابراین‌حتی‌اگر نامه‌ی 'تسولونیان‌دوم' ساختگی‌‌هم‌نباشد، نشان‌می‌دهد‌که پاول می‌دانسته‌که در‌همان سال‌های آغازین‌مسیحیت نوشته‌هایی‌ساختگی درمیان‌کلیسائیان درگردش بوده‌اند. و البته‌این ‌نیرنگی بوده‌است‌که نویسندگان‌دروغین  به‌کارمی‌گرفته‌اند تاکه‌به‌خواننده  به‌پذیرانندکه نوشته‌یی‌راکه دارندمی‌خوانند دربرگیر باورهایی‌‌راستین ‌ست. ازدیگر‌نمونه‌های‌ساختگی‌ می‌توان از‌نوشته‌ی یکی‌از‌پدران‌کلیسا به‌نام تورتلیان نام‌برد که‌از‌نوشته‌ئی‌ساختگی درباره‌ی "کردارهای‌پیام‌رسانان"‌ درزمان‌فرمانروایی‌پارت‌ها بر‌آسیای‌خرد (ترکیه‌ی کنونی)‌می‌نویسد؛ که‌کلیسا‌ نویسنده‌اش‌را کیفر‌داده و از‌آموزش‌درکلیسا بر‌کنارساخته‌بود.  همچنین‌، به‌باورگروهی‌‌از‌مسیحیان‌نخستین شماری‌چنداز بیست‌وهفت‌کتاب‌انجیل ساختگی‌بوده‌اند. برای‌نمون، دیوزینوس،  یکی‌ازپژوهشگران‌اسکندریه ‌هم‌زمان‌با اردشیر‌ساسانی،  در‌سده‌ی‌سوم‌میلادی،  کتاب‌رویا   نوشته‌ی جان پسر ‌زِبِدی (رؤیای یوحناRevelation) را نوشته‌ی او نمی دانست.  این‌نیز‌درخوردیدست‌که شماری‌از‌پژوهشگران‌امروزین، مانند استفن هاریس،   انجیل‌جان راکه با 'سه‌انجیل‌همانند' the Synoptics همسان نیست نوشته‌‌‌ی خود جان نمی‌‌‌دانند. برپایه‌ی‌گواهه‌ی یوسبیوس،  یکی‌ازپدران‌نخستین‌کلیسا، بسیاری‌از پیشینیان‌او باورداشتتند که  کتاب‌رویای‌انجیل‌را یکی‌از دیگرباوران، به‌نام  سرینثوس ‌Cerinthus، نوشته‌است؛چراکه می‌خواسته‌این‌آموزش‌نادرست‌را گسترش‌دهدکه بر‌روی‌زمین بهشتی‌هزارساله بر‌پا‌خواهد‌شد.   

به‌نوشته‌ی  دیوید جی. ک. تایلور  ‌David G.K. Taylor، پژوهشگرِدانشگاه‌اکسفورد،  کلیساهای‌خاور، درامپراتوری‌ایران، کتاب ‌'رویای‌یوحنا' را از‌نوشته‌های‌کانونین‌مسیحیت به‌شمار‌نمی‌آوردند. همچنین درروزهایِ‌نخستین‌ِکلیسا برخی‌از مسیحیان نامه‌ی‌یهودا Epistle of Jude، را که گفته‌می‌شود،  نوشته‌ی برادر‌عیسی‌ست، ساختگی می‌دانستند،  زیرا‌که به نوشته‌‌ی جروم Jerome،  خداآشناختار مسیحی، در سده‌ی‌چهارم‌میلادی، گفتآوردها‌یی‌از‌ کتاب‌ساختگی‌خنوح Book  of  Enoch در‌آن‌ست‌که به‌گونه‌ی‌نوشته‌یی‌بنیادین نمایانی‌داده‌شده‌اند.  به‌نوشته‌ی جروم و همچنین یوسیبیوس کتاب‌دوم پیتر به‌نوشته‌ی  دایداموسِ نابینا Didymus the Blind، ازآموزگاران خداآشناختار theologian ‌بلندپایه‌ی‌مسیحی در اسکندریه،  ساختگی است به نوشته‌ی او: "پیتر ساختگی و ناراست است  و بنابراین نمی‌باید درگردآوری نوشته‌های کانونی مسیحیت جای‌داده شود." پژوهشگران  امروزین، مانند  پژوهشگر‌ِبلند‌پایه‌ی‌کاتولیک، ریموند ای.  براون Raymond E. Brown  نیز برهمین باورند. شماری‌دیگر از‌آموزگاران‌نخستین‌ِمسیحی نامه‌های یکم و دوم  به تیموتئون Πρώτη και Δευτέρα Τιμόθεον ،‌ (در  انگلیسی First and Second Timothy )  را نبشته‌‌ی پاول نمی‌دانستند. همچنان‌که استادان و پژوهشگران‌امروزین مانند استیفن هاریس Stephen Harris و لوک تیموثی جانسون Luke Timothy Johnson نیز برهمین باورند .  کتاب  نامه به عبرانیان Epistle to the Hebrews را یوسبیوس و پژوهشگران امروزین ‌نوشته‌ی پاول نمی‌دانند به‌گفته‌ی  دکتر دالینگ سی. دنیس Duling, C. Dennis  در کتابش  گواه نو:  تاریخ ، ادبیات و محتوای اجتماعی  The New Testament : history literature, and social context
   زبان‌ِیونانی‌پخته و استادانه به‌کاررفته  در "نامه به عبرانیان"  به‌شیوه‌ی درهم‌ریخته، شتابزده و  موج‌دار‌ِیونانی پاول نیست       
 این همه، به‌این‌روی‌آورده‌شد تا نشان‌دهیم‌که تنش‌های‌آئینی  در روزگارپدیداری‌ساسانیان  ریشه‌هایی پیچیده و سر‌درگم داشته‌اند.  چنین می‌نماید‌که شاید  گروهی‌از مهینان و سناتورهای‌میترا‌باور رم   در پدیداری این‌گون نوشته‌های انجیل دست‌داشته اند تا باورهای‌میترایی را با مسیحیت  درآمیزند.

نقش مغان میترا‌باور در ریخت گیری مسیحیت

 پیش ازآن‌که به نقش مهرباوران ارمنستان در ریخت‌گیری مسیحیت به‌پردازیم می‌باید از نقش رازآمیز  مغی میترا باور که در انجیل به‌نام  سیمونِ مغ Σίμων ὁ μάγος (به لاتین Simon Magus به عربی سمعان المجوسی)  شناخته می‌‌‌‌شود درریخت‌گیری مسیحیت پرده برداریم.  نقش  "سیمون مگوُس" که به باور من  نام راستین او  "سامانِ مغ" بود،   ناهمانند با نقش دیگر حواریون مسیح چون پیتر و پاول و  جیمز،    در  داستان ریخت‌گیری آغازین مسیحیت چندان به آشکار ویدايی نیافته‌ست. و به واژگون چنان می‌نماید که‌کسانی که در باره‌ی او ‌نوشته‌اند و او را با آوندهایی مانند سامریائی، چندایزدی pagan، جادوگر، خردورز، دیگرباور  heretic، برپاکننده‌ی کیشی نو،  مسیح دروغین، وانمودگر به خدایی و یا نخستین راهب پرهیزگار خوانده‌اند، بیشتر خواسته‌اند که،‌ به‌‌سرزنش و ‌خرده‌گیری از او، وی را  پول‌پرست وفریبکار و نادرست نشان دهند.

به گزارش هیپولیتوس رم Hippolytus Romanus  (از کلیسائیان سده‌ی سوم میلادی)  سیمون سامریائی  پیروانش را وادار نمود تا اورا زنده به‌خاک بسپارند به‌این‌پیمان که پس از سه‌روز  زنده‌برخواهدخاست ، اما او در گور ماندگارماند زیراکه وی عیسی مسیح نبود.  و ایرنائوس Εἰρηναῖος اسقف یونانی (درپایان‌سده‌ی دوم میلادی) در کتابش "بر دشوری با همه دگرباوری‌ها" Adversus Haereses " وی را پدر همه‌ی دگرباوریها heresies"  می‌خواند.   

 از پایان سده‌ی دوم میلادی،  نزدیک به همه‌ی مسیحیان،  به ناروا  سیمون مغ را مردی دغل‌کار  شناخته‌اند. او که پایه‌گذار کیش سیمونیان the Simonian sect در مسیحیت است نخستین کسی‌ست که  به یونانی گنوستیکوس γνωστῐκός یا درلاتین  gnōsticus  خوانده می‌‌شد، که  به میانای عارف ست و چنین می‌نماید که او می‌باید کسی بود   که بتوان وی را "پیر مغان" خواند. 

نخستین نوشته‌یی که درباره‌ی مغانی‌گریِ وی ( مگان μέγαν  که در پساتر به‌‌میانای جادوگر گرفته شد) می‌توان‌یافت درکتاب "کرده‌های پیام‌رسانان"  انجیل است . که می‌‌‌نویسد:


Ἀνὴρ δέ τις ὀνόματι Σίμων προυπῆρχεν ἐν τῇ πόλει μαγεύων καὶ ἐξιστάνων τὸ ἔθνος τῆς Σαμαρίας, λέγων εἶναί τινα ἑαυτὸν μέγαν, 
هرچند، مردی بود سیمون نام، که در پیشتر با به‌پرداختن به‌جادو گری(مگون μαγεύων) مردمان سامری را به درشگفت می‌آورد و به‌گزافه می‌گفت که  کسی مهین(مگان μέγαν ) است.
به خوانش من مگون μαγεύων  می‌باید مغانی‌گری برگردان شود و به‌‌همچنین، در گفتاورد سیمون در‌پایان که از دید بسیاری از پژوهشگران گیج‌کننده و نادریافتنی‌ست، -به‌خوانش من ‌مگان μέγαν  مغان می‌باید برگردان شود.  در ادامه‌‌ی داستان چنین می‌خوانیم:
ᾧ προσεῖχον πάντες ἀπὸ μικροῦ ἕως μεγάλου λέγοντες Οὗτός ἐστιν ἡ δύναμις τοῦ Θεοῦ ἡ καλουμένη Μεγάλη.
همگان، از کوچک و بزرگ،به او گوش‌می‌دادند و‌می‌گفتند: "این مرد  «نیروی‌‌بزرگ خداوند» نامیده می‌شود."
προσεῖχον δὲ αὐτῷ διὰ τὸ ἱκανῷ χρόνῳ ταῖς μαγίαις ἐξεστακέναι αὐτούς. 
و آنها به او گوش می‌دادند زیرا وی برای هنگامی بلند آنها را با کارهای جادوئی‌اَش به‌شگفت‌آورده بود.  
ὅτε δὲ ἐπίστευσαν τῷ Φιλίππῳ εὐαγγελιζομένῳ περὶ τῆς βασιλείας τοῦ θεοῦ καὶ τοῦ ὀνόματος Ἰησοῦ Χριστοῦ, ἐβαπτίζοντο ἄνδρες τε καὶ γυναῖκες. 
اما هنگامی‌که آنها فیلیپ را باور‌نمودند، زیراکه او انجیل را  و نام عیسی مسیح را می‌آموزانید، هم ‌زنان و هم مردان غسل تعمید گرفتند.   
καὶ βαπτισθεὶς ἦν προσκαρτερῶν τῷ Φιλίππῳ, θεωρῶν τε σημεῖα καὶ δυνάμεις μεγάλας γινομένας ἐξίστατο 
آنگاه حتی سیمون نیز به وی باور  نمود. و پس ازاین‌که  غسل تعمید گرفت او پیوسته فیلیپ را در هرکجا همراهی نمود و نشانه‌ها و شگرف‌های (معجزه‌‌‌‌های) بزرگ  را که پدید می‌آورد می‌‌دید و درشگفت می‌‌شد. 
در اینجا پیدانیست‌که میان فیلیپ و سامان مغ چه‌روی می‌دهد که فیلیپ  ازصحنه‌ی داستان خارج می‌شود   و جان و پیتر  به سامری می‌آیند تا سامری‌‌ها را با گذاشتن دست بر سرشان به روان‌آشاوان (روح‌‌القدس) دررسانند.  برخی از پژوهشگران بر این باورند که این جابجائی شخصیت‌ها نشان آن‌ست که نوشته‌ی دیگری درباره‌ی گمارش پیتر و جان در سامری‌ می‌باید‌ بوده باشد که در پساترها لوک (لوقا) از آن نوشته در نوشتن انجیل خود بهره برده ست. برای نمون  هانس ویتز Hans Waitz در  Die Quelle der  Philipusgeschichten in der Apostelgeschichte 8,5– 40.  Zeitschrift für die neutestamentliche Wissenschaft und die Kunde der älteren Kirche 7 (1906): 340–55  می‌نویسد:  در روایت  اصلی داستان سیمونِ مغ و پیتر  نقش داشته‌اند    و این لوک بوده که فیلیپ را به جای‌گزین پیتر در داستان نشانده ست. دیتریخ‌-الکس کخ Dietrich-Alex Koch نیز  از دید ویتز هواداری می‌‌نماید. ولی جولیان ولهاوزن  Jullian Wellhausen، ارنست هنخن Ernst Haenchen و گِرد لودمان Gerd Lüdemann برآنند که گزارش "کتاب‌کرده‌ها"ی انجیل  در باره‌ی گمارش سامری درست ست و فیلیپ همان کس بوده که باسیمون‌مغ برخورد داشته‌‌ست.  به هرروی چنین می‌نماید که شاید‌سامان مغ توانسته بود تا اندازه‌یی بر باورهای فیلیپ هنایش بگذارد. و این دگرگونی مایه‌ی نگرانی پیتر و جان شده و آنها به‌ناگزیر خود گمارش کلیسا در سامری را بر عهده می‌گیرند و چنین است که داستان در  "کتاب‌کرده‌ها"ی انجیل دنباله می‌یابد:  
Ἀκούσαντες δὲ οἱ ἐν Ἰεροσολύμοις ἀπόστολοι ὅτι δέδεκται ἡ Σαμαρία τὸν λόγον τοῦ θεοῦ ἀπέστειλαν πρὸς αὐτοὺς Πέτρον καὶ Ἰωάνην,
هنگامی که پیام‌‌رسانان که در اورشلیم بودند شنیدند که سامری پیام خداوند را به خوش‌آمدپذیرفته‌ست، پیتر و جان (پتروس و یوآنن) را به‌‌‌نزد آنان فرستادند.        
 οἵτινες καταβάντες προσηύξαντο περὶ αὐτῶν ὅπως λάβωσιν πνεῦμα ἅγιον·
که، هنگامی‌که نزد‌آنان آمدند، برایشان نیایش نمودند، که مگر شود که آنها روان آشاوان(روح‌القدس) را دریابند.  
درین هنگام‌ست که پیتر و جان دست بر سر سامری‌‌ها می‌‌نهند تا روان‌آشاوان به‌دل‌آنان راه‌یابدو سپس   شخصیت سیمون یا سامان مغ میتراباور به آوند مردی آزمند و فریبکار به  ناسزا گرفته می‌‌شود‌زیراکه  او می‌‌خواهد بادادن پول به پیتر آوردن روان‌آشاوان را از اوخریداری نماید تا بتواند سپس برای‌سود‌بردن  ازآن بهره بردارد.   
τότε ἐπετίθεσαν τὰς χεῖρας ἐπ' αὐτούς, καὶ ἐλάμβανον πνεῦμα ἅγιον.
آنگاه آنان  دست‌های‌شان را بر سرآنان نهادند و آنها روان‌آشاوان را دریافتند 
 Ἰδὼν δὲ ὁ Σίμων ὅτι διὰ τῆς ἐπιθέσεως τῶν χειρῶν τῶν ἀποστόλων δίδοται τὸ πνεῦμα προσήνεγκεν αὐτοῖς χρήματα
هنگامی‌که سیمون دید که روان با نهادن دست‌های پیام‌رسانان  داده می‌شود   او به‌آن‌ها پول پیشنهاد کرد.
λέγων Δότε κἀμοὶ τὴν ἐξουσίαν ταύτην ἵνα ᾧ ἐὰν ἐπιθῶ τὰς χεῖρας λαμβάνῃ πνεῦμα ἅγιον. 
 و می‌گفت:" به من نیز این توانائی را بدهید،  تا هرکس را که من  دست براومی‌نهم روان‌آشاوان‌را دریافت بدارد 
  
به روشنی پیداست که باور به این داستان دشوارست، که سامان مغ خواسته باشد تا با پرداخت پول  ترارسانی روان آشاوان به دیگران را خریداری نماید. زیرا چنانکه خواهیم دید سامان مغ کارش بسیار بالاگرفته بود و پیروان بسیار، حتی در میان دولتمردان رم، داشت.   به‌هر‌روی پیتر او را سرزنش و نفرین می‌‌نماید که؛


Πέτρος δὲ εἶπεν πρὸς αὐτόν Τὸ ἀργύριόν σου σὺν σοὶ εἴη εἰς ἀπώλειαν, ὅτι τὴν δωρεὰν τοῦ θεοῦ ἐνόμισας διὰ χρημάτων κτᾶσθαι.
اما پیتر به اوگفت: " شود که سیم تو با خودت به‌پژمرد، زیراکه  تو می‌اندیشی که می‌‌توان ارمغان خداوند را با پول به دست آورد!"  
 این رویدادها در  سال ۳۰ میلادی  بوده‌ست، که برپایه‌ی گزارش انجیل می‌باید سه‌سال پیش از به‌چلیپا کشیدن عیسی‌مسیح باشد. گرچه کتاب‌"‌کرده‌های پیام‌‌رسانانِ"  انجیل  برپایه پژوهش‌های مسیحی   در‌دهه‌های پایانی  نخستین سده‌ی میلادی نگاشته شده ست. پس می‌توان به‌خوش‌بینی گفت که این گزارش در انجیل، به دست‌کم، نزدیک به  پنجاه سال پس از رویدادها  نوشته شده‌ست.  آیه‌های ۸:۴ تا ۸:۲۵ به‌گمارش فیلیپ  درسامری ویژگی یافته‌ست.  برپایه‌ی این آیه‌‌ها هنگامی‌که فیلیپ به آن شهر اندرمی‌‌‌‌شود، جادوگری magician  به‌نام  سیمون در‌آنجا به‌آموزش می‌پرداخته‌ست (کاری که یک "پیرمغان"  می‌کند)  و مردمان  را باترپندهای جادو  به شگفت می‌‌آورده‌ست و وانمود می‌کرده است که او "کسی مهین است" . بی‌گمان  ترپندهای جادوئی سامان  دربرگیر درمان‌های پزشکی، پیش بینی‌های اختر‌شناسی، و اندرزهای روان‌شناختی نغز و پر مایه‌ئی مانند خردورزی‌های سینا یا رازی  بوده که بسیاری از مردمان را به پیروی از او برانگیخته بود. به سخنی دیگر کارهای اوچیزی‌ست که در شرق به آوند "کرامات پیرمغان"   شناخته‌‌می‌شود.

  می‌‌توان چنین برداشت نمود که چون میتراباوران هرگونه باور آئین‌های  دیگر را بر می‌تابیدند، سامان مغ نیز  به فیلیپ پرواداده بود تا اورا غسل تعمید دهد، به یادبیاوریم که کوروش و کامبیز که از میتراباوران بودند نیز به همراه مردمان آئین‌‌های دیگر در نیایش خدایان‌شان  مانند مردوک بابلی ها و هوروس مصری‌ها و یهوه یهودی ها آنها  را همراهی می‌‌نمودند . و  چنین بود که مسیحیان،  پیش از‌آنکه سیمون را فریب‌کار بخوانند، می‌گفتند که  او  از شگرف‌کاری‌های  فیلیپ درشگفت آمده و به مسیح ایمان آورده بود و به‌همراه بسیاری از سامری‌های پیروانش  از دست فیلیپ غسل تعمید گرفت. 

ولی از سویی دیگر، شاید هم که سامان توانسته بود برخی از باورهایش را به فیلیپ به‌پذیراند و شاید از ابن‌روی بود که وی توانمندی بسیاریافت و چنانکه خواهیم دید تندیس خدای مهر‌باوران در میان دوپل بر روی رودخانه‌ی تیبر ساخته شد.  و از این روی بود که پیتر و جان  به‌ناگزیر از اورشلیم به سامری ‌آمدند و فیلیپ را از گمارشش  برکنار نهاده و داوش نمودند که   سامانِ مغ  در قلب هنوز ناپاک‌مانده‌ست   و داستان چنین ساخته شد که او می‌خواست  با دادن پول شیوه‌ی رسانیدن  روان‌آشاوان (روح‌القدس) را از  پیتر و جان (پطرس و یوحنا)  خریداری نماید. به هر روی،   پس از این‌که پیتر اورا برای نیت‌ناپاکش سرزنش و نفرین می‌نماید  از  سامان دیگر در انجیل سخنی نیست و او ناپدید می‌‌شود.

با این همه سامان مغ  به آوند یک عارف γνωστῐκός  دیگرباور  در نوشته‌های مسیحیان نخستین  پدیدار می‌شود. برای نمون  یوستینوس شهید Iustinus Martyr ( به یونانی Ιουστίνος ο Μάρτυρας به انگلیسی Justin Martyr) از‌نگرش‌پردازان کلیسا در‌سده‌ی دوم میلادی  که در خانواده‌یی چندایزدی    در  فلاویا نئاپولیس Flavia Neapolis (نابلوس کنونی) در سامری  زاده شده بود، و کوشیده بود که نزد آموزگاری از پیروان پیثاغوراس آموزش ببیند،‌ در یکی از نوشته‌هایش به آوند "هواداری" Apologiae   از "سیمون مگوس" به آوند دیگر باور heretics نام می‌‌برد؛  به‌نوشته‌ی  او؛ سیمون کسی‌ست که نیروهای اهرمنی  اورا  برپاداشته‌‌اَند و بلند‌پایگان رم وی را  بزرگ می‌دارند. به‌روشنی‌می‌توان‌دید که ویژگی‌های این سیمون در نوشته‌ی یوستینیوس (جاستین) همانند سیمون در کتاب کرده‌های انجیل است زیرا او نیز ازاهالی سامری ست  و او نیز به جادوگری می‌‌پردازد  و در همزمان با پیام رسانان مسیحی، پیتر و پاول و جان ودیگران،  می‌زیسته‌ست و بنابراین این  هردو سیمون می‌باید یکی باشند و او همان سامانِ مغ بود. از نوشته‌ی جاستین پیداست که  سیمون مانند حلاج  و عارفان دیگر  داوش به خدایی می‌‌کرده ست.  هرچند این آشکار نیست که داوش او به‌گونه‌ی افتادن پرده‌ی جدایی میان شیدا و جانان بوده‌ست که شیدا خودرا در هستی جانان آب شده می‌‌دید و یاکه داوش به خدائی او چندان پیچیده نبود.  جاستین می‌‌نویسد:     
زیرا پس از برفراز شدن مسیح به آسمان شیاطین  مردانی‌را آوردند که می‌گفتند خودشان خدایان هستند.  و آنان نه‌تنها از سوی شما سرکوب نشدند ، که بل حتی  با آزرم‌داشت شما آنان را ارجمند شناختید.  یکی از آنان، سیمون،  سامریائی‌یی بود  از اهالی روستایی بنام گیتو، که در روزگار فرمانروایی سزار کلادیوس‌،  ودر پایتخت رم، به‌یاری نیروهای شیطانی  که در درون وی کار می‌کردند،  جادوگریهای  سترگ می‌نمود.  او را خدا می‌شمردند، و به‌آوند خدا به آزرمداشت شما تندیسی از او ساختید، تندیسی که در کرانه‌ی رود تیبر ، میان دوپل برپاشد و به زبان رم  برآن نبشته بود:  سیمون خدای ورجاوند "Simoni Deo Sancto "  و همه‌ی سامری ها و شماری از ملت‌های دیگر وی را می‌‌پرستیدند. و او را به آوند نخستین خدای پذیرفته بودند. 


شماری از پژوهشگران مانند فردیناندکریستین  بائور Ferdinand Christian Baur   در میانه‌ی سده‌ی نوزدهم  کوشیده‌اند تا این باور را پدیدآورند که سیمونِ مغ شخصیتی ساختگی‌است و نه تاریخی!   بائور با پافشاری‌زیاده  بر نوشته‌های گمان برانگیز کلمنس به این برآیند می‌رسد که  نویسنده‌ی‌ "مسیحی-یهودی"  که هوادار کلیسای یهودی اورشلیم بود، شاید انجیل لوک (لوقا) و   کتابِ کرده‌های‌انجیل را نگاشته باشد زیرا وی  از تنش میان پیتر و پاول تا اندازه یی  شرم زده بوده ست و شخصیت سیمون را به آوند بدلی به‌جای پاول ساخته است تا پاول را از  سرزنش‌هایش در باره‌‌ی سیمون  برکنار نگاه دارد!   "بائور" در این داستان شگفت‌آور می‌‌گوید این داستان پرداز می‌‌خواسته میان مسیحیان غیر یهودی و مسیحیان یهودی در  کلیسای اورشلیم به رهبری پیتر ‌آشتی برپاسازد.  

بائور این را که یوستینیوس شهید می‌نویسد سیمون در روزگار سزار کلادیوس(۵۴-۴۱ میلادی) به رم آمد در خور اندیشه می‌بیند.  او می‌‌نویسد که  سِمُو ( بروزن دِرو) Semo    یکی از ایزدان رم باستان در خاور خدای‌‌خورشید یا هراکلس بود که به آوند "آن که ایستاده ست"  estos شناخته می‌‌شد. بائور در ریشه‌یابی نام‌های "سیمون" و "سیمئون"  به ریشه‌خاوری نام "سِم" اشاره می‌کند  که خدایی در سامری بود. پس به‌‌باور او  سیمونِ ساختگی نماد  خدای‌خورشید  سم -هراکلس Sem-Herakles  ست. 

می باید  هشداشت (توجه) نمود که   سِمُوس رم که همان سنگوس Sangus  یا  سموسنکوس Semo Sancus  است، خدای خورشید در رم  به آوند خدای پیمان و سوگند و وفاداری شناخته می‌شد و بنابراین  با میترا  هموندست، اینکه پژوهشگران کلیسائی از‌آوردن نام میترا دوری می‌گزینند شاید دریافتنی باشد.   در باره‌ی‌نام  سمو چند نکته‌ی دیگر را می‌باید به‌هشداشت داشت: نخست این‌که در سده‌ی شانزدهم‌تندیسی در رم نزدیک به همانجا که یوسینیوس از آن ویدایی داده بود پیداشد،  که در پانبشته‌ی‌آن به‌جای "به سیمون خدای ورجاوند Simoni Deo Sancto" که  در گزارش یوسینیوس آمده بود "به خدای سموی آشاوان" Semoni Sanco Dei  نوشته شده بود؛  وزینرو بسیاری از پژوهشگران به‌این برآیند‌رسیدند که یوستینیوس،  به‌‌‌‌گم‌اندیشی و ‌نادرست،   ایزد رم  "سموی آشاوان" Semo Sancus را به‌‌جای "سیمون‌مغ"   Simon Magus گرفته است و از اینرو بوده‌ست که سنای رم به‌‌پاسازی تندیس سمو را پذیرفته بود. 

نکته‌ی دوم، این‌که به‌‌‌‌‌باور‌من با به‌هشداشت به‌این‌که میان سِمو  و میترا همانندی نزدیکی به‌‌چشم می‌خورد می‌باید در باره‌ی نام "سم" ریشه‌یابی  ریزبینانه‌تری نمود.  و البته نام "سام" نریمان در شاهنامه که در اوستا 𐬯𐬁𐬨𐬀 "ساما" پسر گرشاسپ ست  و در زبان پهلوی  نیز آمده است. برای ما نامی آشناست. برای نمون در فروردین یشت بند ۱۳۶ می‌‌خوانیم:


ashâunãm vanguhîsh sûrå speñtå fravashayô ýazamaide ýå avãm kehrpem aiwyâxshayeiñti ýãm sâmahe keresâspahe ýat gaêsâush gadhavarahe navaca navaitîshca navaca sata navaca hazangra navasêsca baêvãn! 
 ما  می‌آشاویم(نیایش می‌نمائیم)  "فَره‌وَشی‌های وفادارانِ" یزدانی نیرومندِ بخشنده را  که به‌شمارنود و نه هزار و نهصد ونود و نه تایند و پاس می‌دارند تنِ سام  گرشاسپ  گیسو تاب‌دار گرزدار را . 
و یا در بند ۱۳۶ فروردین یشت می‌‌خوانیم:  
sâmahe keresâspahe gaêsaosh gadhavarahe ashaonô fravashîm ýazamaide paitishtâtêe ukhrahe bâzâush haênayåsca perethu-ainikayå perethu-drafshayå eredhwô-drafshayå uzgereptô- drafshayå xrûrem drafshem bareñtyå paitishtâtêe gadhahe frakerestô- frasânahe simahe vîreñjanô anamarzhdikahe paitishtâtêe gadhô-karshtahe tbaêshanghô.
سام گرشاسپ گیسو تاب‌دار گرزدار را می‌آشاویم. فره‌وشی یزدانی که پایداری می‌کند در برابر بازوان سهمگین، و پهنه‌ی گسترده‌ی‌نبرد بادشمن، با نیزه‌های بسیار، با نیزه‌های‌راست، با نیزه‌های برافراشته، که می‌آورند نیزه‌های تبه‌‌کاری، برای  پایداری در برابر غارتگری که ویرانی می‌آورد و کشتار. برای  پایداری در برابر تبه‌کاری غارتگر .   
    واژه‌ی سامان که در زبان پهلوی نیز سامان است به میانای آرایش و چیدش درست هرچیز در جای سزاوار خوداست .  وا‌‌‌ژه‌ی سامان  सामन् در ریگ ودا  بسیار آمده ست و میانای‌آن  آشتی و آرامش است.    ساماودا सामवेदः  یکی از وداهای چهارگانه ست   وگفته می‌‌شود در برگیر چهار تا هشت‌هزار سامان است.   ساما सम  به میانای برابر و همانند  می‌باشد. در داستان میترائی سَمِک‌عیار نام سمک بیگمان سام آک بوده است و همان‌گون که در پیشتر گفته ایم پسوند  آک  در ضحاک یا آژیدهاک  به میانای سرور و پیشوا و رهبر  بوده است. سیریل و کلمنس اسکندریه  برآنند که "سامانی" ها  رده‌یی آشاوان از آموزگاران‌‌دینی  در  ایران بودند و به‌‌ویژه کلمنس می‌‌نویسد سامانی‌ها  آموزگار دینی باختری ها بودند --  سرزمینی  درجنوب رود آموی که در برگیر تاجیکستان و افغانستان و  ازبکستان امروزین بود.     و بنابراین‌آشکارست که آن‌ها از مغ‌‌‌‌‌‌های میترا باور بودند اما چون کلمنس بر این انگار بود که مغ ها می‌‌باید از موبدان ذرتشتی  ‌باشند (و یا شاید که می‌خواست از میتراباوری سخن نگوید)   سامانیان را از مغان جدا نشان می‌داد.  و چنین بود که برخی از پژوهشگران مانند ماکس مولر پنداشته اند که سامانی‌ها  بودائی بوده اند. کلمنس می‌‌نویسد: 
پس فلسفه،  دانشی با بالاترین هودگی‌ها، در روزگار باستان  در میان بربرها شکوفاشد،  و بر مردمان پرتو روشنایی افکند؛  و سپس به یونان آمد. درنخستین رده پیامبران مصر بودند و چالدی ها در میان آشوری‌ها و دروئیدها  در میان گاول‌ها(فرانسه‌ی امروز)  و سامانی‌ها  در میان باختری‌ها و فیلسوفان کِلت و مغ ها در میان ایرانیان.   

آدولف فن‌هارناک Adolf von Harnack  تاریخ‌نگار و نگرش‌پرداز کلیسائی  آلمانی‌نژاد لیتوانی،   که برواژ با بائور  برآن ست  که سیمون مغ شخصیتی تاریخی و راستین است، و می‌نویسد، سیمون می‌کوشید  تا دینی جهانی از خداوندی بزرگ و برتر را پدید آورد و این نشان می‌دهد که چرا وی در میان سامری‌ها و یونانی‌ها کامیاب بود. به باور او  سیمون به آوند رقیبی برای عیسی ویدائی داده می‌شد و جنبش او در آغاز "برای کلیسای نوپا دل‌انگیز بود " تا آنجا که جنبش سیمون‌گرایی Simonianism  به ماورای فلسطین در غرب و تا رم گسترده شد. 


به باور سیمون‌گرایان آتش،  هستی‌يی فرهئیک (کامل) ، جاودانی  و نه‌ساختگی‌پذیر‌ست که دارای پیدائی آشکار و نهانی‌ست (ظاهر و باطن)، که نهان در دل پیدائی پنهان ست. کنش این دو ویژگی همانند  کیهانِ

-به‌‌اندیشه‌-پیدا   κόσμος νοητός یابه انگلیسی  intelligible world و کیهانِ-به‌‌‌نودش-پیدا  κόσμος αἰσθητός  در خردورزی پلاتون (افلاطون)  می‌باشند.  در "نهان" شش نیرو  در دسته‌های دوتایی هستن دارند که به دوتائی‌‌هایِ" ‌آسمان و زمین"، "خورشید و ماه" و "آب و  هوا"  در پیوندند و این شش نیرو در توانمندی‌شان  همه‌ی نیروهای هستی را دربر می‌گیرند.    این نیروی بی‌‌‌پایان (که بدون هیچ گمان همان زروان اکرانا ست) "آن که ایستاده ست" estos می‌‌باشد.  و هفتمین نیرو (در پیوند با هفت ایستگاه میترآئی)  به هفتمین روز هفته پس از شش روز نخست آفرینش وابسته است . پس به روشنی پیداست که چگونه سامان مغ برآن بوده تا میان باورهای مسیحیت و یهود از یک سو و باورهای میترائی از سوی دیگر پل بزند. سوی زنانه‌ی  این هستی آغازین  در "اندیشه"  یا "انگار"   ἔννοια پدیدار می‌شود که مادر  روزگار  αἰών  و روزگاران αἰώνων است . "آن که ایستاده ست" مانند زروان هم‌ زن و هم و مرد است 

مهرباورانِ‌مغ در نوشته‌های یونان باستان و رم 

یونانیان، همان‌گون‌که درپیش‌گفته‌ایم، با مهرباوران از روزگار‌پیش از سوکراتیس(سقراط) آشنابودند. هرچند به افسردگی می‌بایدگفت که بسیاری از‌نوشته‌های باستانی‌پیش از‌سوکراتیس در‌باره‌ی میترا‌باوران‌مغ از‌میان‌رفته‌اند.  و تنها  بخش‌هایی، و‌هرازگاه، ‌تنها جمله‌یی‌  از‌کارهای‌آنان، به‌‌ریختِ گفت‌آورد، در نوشته‌های دیگران آورده‌شده‌ست.   این‌که خردورزان یونانی پس از ارستاتل (ارسطو)  باورهای میترائی مغان را همیشه با آيین‌ذرتشت درهم‌می‌آمیختند شایداز نگرش‌پان‌هلنیزم ارستاتل  وپیروانش شاخه‌زده‌بود که می‌خواستند هرگونه‌پیوندمیان باورهای آپولوئی و رازهای‌دیونیزیوسی یونان را  با میتراباوری و رازهای میترائی در ایران   ازهم بگسلانند. بااین همه به‌باور مارتین وست ؛ در نیمه‌ی دوم سده‌ی‌ششم پیش از میلاد یونانی‌ها به‌آن اندازه از دانائی رسیده بودند که به‌توانند نگرش‌های‌مغانی را که اینک به‌برون‌از مرزهای‌ایران بازتاب ‌یافته‌بود دریافت نمایند.  


به‌نوشته‌ی آپولیوس مادورا (در مداروش کنونی  در الجزایر) Apuleius of  Madaura   که در آتن فلسفه‌ی پلاتون (افلاتون) را آموخته بود و با رازهای میترائی آشنایی داشت؛ پیمنیدِس Ἐπιμενίδης، اورفِئوس Ὀρφεύς، پیثاغوراس Πυθαγόρας (به‌عربی فیثاغورس)، اُستانس Ὀστάνης، ماژُی μάγοι خوانده می‌شدند، که همان مغ یا مگوی است.


 partim autem, qui providentiam mundi curiosius vestigant, et impensius deos celebrant, eos vero vulgo magos nominent : quasi facere etiam sciant, quae sciant fieri : ut olim fuere Epimenides, et Orpheus, et Pythagoras, et Ostanes.
 ماژُی همان مغ‌ست که دراوستا  "مُگه" و "مُغو" ، در پارسی باستان "مُگو" ،  و در پهلوی "مُگو"  و به عربی مجوس است، که در ریگ ودا موک मुच्  به میانای آزاده و فرهیخته است که موکشا मोक्ष که آرمان مهرانی آدمیت است از‌آن شاخه زده ست.

 آپولیوس، به‌پیروی‌از‌پان‌هلنیست‌ها می‌کوشد که نشان‌دهد که خردورزان‌یونانی، که در پیش نام بردیم،  از مغ‌ها هنایش نگرفته‌بودند،  ‌‌چنین ادامه‌ می‌دهد‌که این‌دریافتِ‌نادرستِ نا‌دانان از  کارراستین این خردورزان‌ بود. خردورزانی‌که روزگاری دراز را به بررسی و پژوهش در  برایش‌های ساده‌، آخشیگ‌ها ماتَری  (علت‌های ساده  ، عناصر مادی -- ماده‌ به‌یونانی پوسیس φύσις ست) و کاوشِ چگونگی‌کارکردهای سرنوشت درجهان   می‌گذراندند، و خدایان را با ازخودگذ‌شتگی بسیار می‌پرستیدند.

آپولیوس (۱۷۰ -۱۲۴ میلادی) که  دربرابر کلادیوس‌ماکزیموس پروکنسول رم به‌این گناه به‌پیگرد کشیده‌شده‌بود که باکاربرد جادو (مجیک) خواسته بود مهربیوه‌ئی را به دست‌آورد. او در سخنرانی خود در دادگاه  این‌که  او یک مغ (μάγος) است را با دستاویز به نگرش پلاتون(افلاطون) ردنمود وگفت: به‌ترارسید (سنت)‌ مغی (مجیک=جادو)  بیشتر در پیوند با دین و خردورزی (فلسفه) بوده است
مغ (magus واژه‌یی که رمی ها برای جادوگر  به کار می‌بردند) چیست؟ من دربسیاری از کتاب‌ها خوانده‌ام که ایرانی‌ها این‌واژه رارا برای "روحانی" sacerdos در زبان‌ما به‌کارمی‌برند اگر مغی‌گری همانست که به دریافت پلاتون‌(افلاطون) روحانی بودن‌ست و داشتن دانائی درست، یک دانش، شیوه‌ئی از دهنادهای تَرارسید(مراسم سنتی)‌،  آئین‌های‌ورجاوند(مقدس)  و قوانین ترارسیدست ... ‌در پرستش خدایان  چه گناهی  در آنست؟  
Nam si, quod ego apudplurimos lego, Persarum lingua magus est qui nostra sacerdos, quod tandem est crimen, sacerdotem esse et rite nosse atque scire atque caliere leges cerimoniarum, fas sacrorum, ius religionum, si quidem magia id est quod Plato interpretatur... 
آپولیوس سپس دلایل خودرا در باره‌ی آزرم‌داشت به مغ‌ها چنین ویدائی می‌دهد:
شمایان که به‌شتابزدگی مغی‌گری (magus) را به ناسزا می‌گیرید؛به این‌گوش کنید: این هنری‌ست که خدایان انوشه آنرا پذیرایند زیرا که در برگیر دانشی‌ست که چگونه‌می‌باید آنانرا پرستید و آنان را ستایش نمود  artem esse dis immortalibus acceptam, colendi cos ac venerandi pergnarum  این یک ترارسید(سنت) دینی‌ست که به‌باره‌های الاهیات می‌پردازد piam scilicet et divini. واین از همان هنگام که ذرتشت و اورمزد Ormaze  روحانیون بزرگ‌الاهیات برپایش ساختند شناخته‌شده‌ست. به‌راستی این یکی از مهمترین باره‌های آموزش‌شاهانه‌ست، و در ایران به‌همان‌اندازه که نمی گذارند کسی به آسانی پادشاه‌ بشود نمی گذارند کسی مغ  بشود nec ulli temere inter Persas concessum est magum esse, baud magis quam regnare
 و چنین‌ست که آپولیوس به این‌برآیند می‌رسد که  "چرا من نمی‌بایدپروا داشته باشم که ورجاوندی ذرتشتی را بیاموزم؟"
Quod si ita est, cur mibi nosse non liceat  ..., vel Zoroastri sacerdotia?    




کلمنت اسکندریه ( به‌یونانی کلیمنس‌اِلِکساندرِس Κλήμης ὁ Ἀλεξανδρεύς) نیز در ‌تکه‌هایش (به یونانی استروماتا  Στρώματα) نام  مغ را درمیان  فهرستی از خردورزان مانند  پیثاغوراس و پیمنیدس می‌‌آورد. 

  از  پروفیریوس Πορφύριος که در   فونیس (فنیقیه - لبنان‌کنونی) زاده‌شده‌بود درباره‌ی پیوند‌ِمیتراباوران با خردورزان‌ِیونان آگهدادی ارزنده به مارسیده ست. او  از‌شاگردان اُریگِنوس ادامانتیوس  Ωριγένης Αδαμάντιος  بود که در پساتر در رم نزد پلوتونیس Πλωτῖνος به آموختن خود پی‌گیری‌داد،  وسپس به سیسیلی رفت و درآنجا پیام‌نامه‌یی در ردمسیحیت‌ نوشت، که به دستورامپراتور تئودوسیوس همه‌ی نسخه‌های‌آن، که بی‌گمان آگهدادهایی مهین در باره‌ی باورهای‌ میترائی داشت، نابودشد.  پروفیریوس در زندگی‌نامه‌ی پیثاغوراس می‌نویسد که خردورزی وی از مُگوی(مُغ)ها هنایش‌‌گرفته‌بود.
περί τάς τών θεών άγιστείας· και τα λοιπά τών περί τον βίον επιτηδευμάτων παρά των Μάγων φασί διακουσαι τε και λαβείν.  
همچنین فیلوستراتوس Φιλόστρατος  نیز در 'زندگی‌نامه‌ی‌آپولونیوس'  در باره‌ی گفتگوهای اِمپِدوکلِس Ἐμπεδοκλῆς از خردورزان یونانی پیش ازسوکراتیس (درسده‌ی‌پنجم پیش‌از‌میلاد) ،    پیثاغوراس و دِمکریتوس Δημόκριτος با مگوی (مغ)   گزارش می‌‌دهد όμιλήσαντες μάγοις . فیلوستراتوس در روزگارامپراتورگوردیان سوم، که چنانکه‌خواهیم دید، از شاپوریکم ساسانی شکستی سخت خورد، می‌زیست و جانشین او فیلیپ عرب ناچار به بستن پیمانی‌زار و ننگین برای رم با شاپور شد. او همچنین‌در 'زندگی‌نامه‌ی‌سوفیست‌ها'  می‌نویسد پروتاگوراسِ اَبدِرا Πρωταγόρας ο Αβδηρίτης، از سوفیست‌ها (سده‌ی پنجم پیش‌از میلاد)و دموکریتوس که از او جوانتر بود (اگرچه برخی اورا به نادرست استاد پروتاگوراس‌خوانده‌اند)   با  ‌مگوی (مغ)، که درهنگام درتاخت خشایارشاه به یونان با اوبود، گفتگوداشت. پدر پروتاگوراس که  ‌مائِندریوس  Μαιάνδριος نام داشت و بزرگترین مهین شهر‌آبدِرا  در ثراس بود   در سال ۴۸۱ پیش از میلاد  هنگامی که  خشایارشاه به یونان اندرتاخت،  میهمانی بزرگی  به بزرگ‌داشت  پادشاه  در کاخ‌خود  برپانمود  و درآنجا بود که از  خشایارشاه درخواست نمود که پروا دهد تا فرزندش  در نزد مغان  به آموختن‌‌به‌پردازد. 
 Πρωταγόρας" δέ ο ‘Αβδηρίτης σοφιστής [καί] Δημοκρίτου μέν ακροατής οίκοι εγένετο, ωμίλησε δέ καί τοίς εκ Περσών μάγοις κατά τήν Ξέρξου επί τήν `Ελλάδα έλασιν. πατήρ γάρ ήν αυτώι Μαιάνδριος πλούτωι κατεσκευασμένος παρά πολλούς τών εν τήι Θράικηι, δεξά-μενος δέ καί τόν Ξέρξην οικίαι τε καί δώροις τήν ξυνουσίαν τών μάγων τώι παιδί παρ’ αυτού εύρετο.
 به نوشته‌ی هیپولیتوس Ἱππόλυτος یکی از کلیسائیان سده‌‌ی سوم میلادی؛ دموکریتوسِ Δημόκριτου اَبدرا  Άβδηρα ، از خردورزان سده‌ی پنجم پیش از میلاد، را نیز  همان مغی که   با خشایارشاه همراه بود  آموزگاری نمود  . و پس‌از آن بود که دمکریتوس به هندوستان رفت تا از خردورزان برهنه‌ی آنجا (جوکیان هند) درس بگیرد  و سپس به مصر رفت تا در نزد کاهنین آنجا به آموختن ادامه دهد و سپس به بابل رفت تا از اختر‌بینان و مغ‌ها بیشتر بیاموزد. 
πολλοΐς συμβαλών γυμνοσοφισταΐς έν Ίνδοΐς  καί ίερεΰσιν  έν  Αίγυπτψ καί αστρολόγοις καί έν Βαβυλώνι μάγοις 
 دیوگنیس لائرتیوس Διογένης Λαέρτιος نیزگزارش می‌دهد که آناکسارخوس Ἀνάξαρχος از خردورزان اَبدرا با پیرون الوس Πύρρων ὁ Ἠλεῖος (به انگلیسی Pyrrho of Elis) که اسکندر را در تاخت و تازش  همراهی می‌‌نمود و با مغان  و خردورزان برهنه‌ی هندوستان دیدار کرد.      

ξυνακολουθών πανταχού, ώs καί τοίς Γυμνοσοφιστάίς έν 'Ινδία συμμΐξαι καί τοίς Μάγοις 
این گواهه‌ها نشان می‌دهند که جهان‌بینی و خردورزی مغ‌های میترا‌باور بر خردورزی یونان در‌آغاز پدیداری فلسفه هنایش نهاده است. اگرچه بسیاری از پژوهشگران در پسا سده‌ی‌نوزدهم میلادی؛  مانند ریچارد ریتزنشتاین Richard  Reitzenstein ،  ژاک دوشِن-گیومان Jacques Duchesne-Guillemin، والتربورکرت Walter Burkert، ژوزف بیدز و فرانتس کومون Joseph Bidez et Franz Cumont ومارتین لیچفیلد وست Martin Litchfield West از هنایش اندیشه‌های‌دینی مغان برفلسفه‌ی یونان گزارش‌داده اند، اما بیشتر‌آن‌ها تفاوت‌میان باورهای‌میترائی و ذرتشتی را در نمی‌یافتند. درحالی‌که از نوشته‌های تاریخ‌نویسان یونان‌باستان مانند گزنفون می‌توان به‌روشنی دریافت که کوروش از  مهرباوران بود . زیرا  او می‌نویسد:
کوروش  در نخست، همچنین، به‌هنگام سرزدن خورشید مغان را به‌خواندن‌سروده‌های دینی  و یشتن (قربانی نمودن)  روزانه به ایزدانِ کیش‌شان  برگمارد.  
به‌‌هر روی،  شماری از پژوهشگران به‌این‌باورندکه خردورزان سده‌ی ششم پیش از میلاد از باورهای مغان هنایش گرفته اند؛ برای نمون  'فِرِسایدِسِ‌سَیرُس'  Φερεκύδης ὁ Σύριος که به‌باوراو  "زمان" Chronos ایزد‌‌آفریننده‌‌ی آب و خاک و آتش وهواست، می‌باید از زروان‌اکرانای مغان هنایش پذیرفته باشد .  و اَنَکسی‌ماندِروس Ἀναξίμανδρος ( یا به انگلیسی Anaximander) که از شاگردان تالس بود بی‌گمان ازتالس  اندرز گرفته بود که، افزوده بر کاهنان مصر،  در نزدِمغان مادنیز آموزش بگیرد، زیرا که خود وی نیز ازچنین‌آموزش در‌نزد مغ‌ها بهره‌برده‌بود و  از گواهه‌های تاریخ  پیداست  که او به پیثاغوراس نیز چنین اندرزی را داده بود و از این‌روست‌که  به‌گمان شماری از پژوهشگران اخترشناسی اَنَکسی‌ماندِروس با اخترشناسی مغان هم‌سازگارست.   

هراکلیتوس اِفِه‌سیوس Ἡράκλειτος ὁ Ἐφέσιος هم که باورداشت:
  همه‌ی دادوری‌ها از‌آتش‌ برمی‌آیند  و آتش برای هرچیز مانند طلا برای دادوستد کالاها، و کالاهابرای طلاست. 
 برپایه‌ی‌گواه‌هایی از کلمنس و دیگران با رازهای میترائی ‌آشنائی داشته‌ست، اگرچه‌برخی از این گواهه‌ها نگرش‌های‌او را  ‌وفادارانه نرسانده‌اند.  ‌به‌باور هراکلیتوس  آتش از دادوری کیهان نشان دارد: 
نه خداوند و نه انسان‌، سامان‌کیهان (کوزموس κόσμος)، که یکسان برای همه ست،  را  آفریده‌اند.  اما آن همیشه بوده است  و آتشی همیشه جاودان‌ست و خواهدبود.  و به‌اندازه روشن می‌شود و به اندازه خاموش.

وی براین باوربود که آموزگاران و پیشوایان دینی نه‌تنها ابلهند که بل زیان‌بارند، زیراکه مردمان را وادار می‌نمایند تا با ‌بُت‌ها‌ رازونیاز کنند و به دهنادهایی ناروا و نادرست به‌پردازند. گواهه‌‌‌‌‌‌‌‌های تاریخ نشان می‌دهند که هراکلیتوس بر این‌باور بود که پیشوایان دینی در باره‌ي آنچه که  از دنیای دیگرمی‌گویند و آنچه که پس از مرگ در انتظار آدمی‌ست  هیچ ‌نمی‌دانند.   چنین است که کلمنس اسکندریه Κλήμης ὁ Ἀλεξανδρεύς، از  کلیسائیان سده‌ی دوم میلادی، در نوشته‌یی کلنجارانه  polemical در چالش با میترا باوران رم،  پاره‌یی به‌جا‌مانده از نوشته‌‌های هراکلیتوس را دست آویز می‌‌نماید تا وانمود نماید که او رازهای میترائی را نابه‌هوده برای دریافت راستی درمی‌شمرد .      

  τίσι δὴ μαντεύεται Ἡράκλειτος ὁ Ἐφέσιος; ‘νυκτιπόλοις, μάγοις, βάκχοις, λήναις, μύσταις,’ τούτοις ἀπειλεῖ τὰ μετὰ θάνατον, τούτοις μαντεύεται τὸ πῦρ: ‘τὰ γὰρ νομιζόμενα κατὰ ἀνθρώπους μυστήρια ἀνιερωστὶ μυοῦνται.
به‌راستی درچالش با این ها، هراکلیتوس اَفه‌سیوس؛ مغان، باکانل‌ها(می‌گساران باخوسی دیونیزوس)،‌ خوش‌باشان لینه‌ئی، و ‌پذیرفته‌شدگان (در جرگه‌ی رازهای میترائی)را رهروان‌شب می‌خواند.  و اینان را ازآنچه‌که ازپس‌مرگ می‌آیدمی‌هراساند و برای‌ِشان آتش را پیش‌بینی می‌نماید. زیراکه به‌حرمت‌شکنی آنچه‌ها را که برای مردمان راز  به‌شمار‌می‌آید را جشن می‌گیرند.

  کلمنس نه‌تنها به‌وفادارانه گفتاورد هراکلیتوس را نرسانده است، که بل در دشمنی با میترا‌باوران  نوشته‌های پسانتوسِ لیدوس   ξανθός ὁ Λυδός  (به انگلیسی زانتوس Xanthus )، تاریخ‌نویس لیدیائی، را نیز دستکاری کرده‌ست تا نشان‌دهد که میترا باوران همان  ‌ذرتشتی‌ها هستند که به‌تن‌آمیزی و هم‌بستری ‌با خواهران‌و مادران و دختران خود می‌پردازند. و هنگامی‌که مردی می‌خواهد همسرمردی‌دیگر را به هم‌بستری‌بگیرد نیازی به‌دست‌آویز ستیزه و زور ندارد و تنها پذیرش  همسرزن  بسنده‌ست  چراکه زنان‌ِهر تبار از دارایی‌های همگانی به شمارمی‌آیند. 
 μίγνυνται... οι μάγοι μητράσι και θυγατράσι καί άδελφάίς μίγνυσθαι θεμιτόν είναι κοινάς τε είναι TÒS γυναίκας ου βίςι καί λάθρα άλλα συναίνούντων αμφοτέρων, όταν θέλη γήμαι ό ετερος τήν τοίι έτερου

چنانکه پیداست کلمنس برای چالش با مغانِ میتراباور  از بدگویی‌های رایج در باره‌ی باورهای مزدکی بهره‌گرفته  و آنها را با کردارهای خودوده ذرتشتی ها درهم آمیخته ست.  همانگون که لایونل پیرسون Lionel Pearson درباره‌ی  باور پسانتوس   به‌دُنگی بودن‌زنان در باورهای‌مغان می‌نویسد:  "با همه‌ی  اینکه پسانتوس ضدایرانی  و ملی‌گرایی دوآتشه بود  این که او در این‌باره  به راستی نوشته باشد چندان پایه یی ندارد." به‌سخنی‌دیگر این‌  داستان پرداخته‌ی خود کلمنس است.    و با این همه ژوزف بیدز و فرانتس کومون Joseph Bidez et Franz Cumont  پسانتوس را نخستین تاریخ‌نویسی می‌‌شناسانند که در باره‌ی ذرتشتی‌گری گزارش داده ست، و می‌نویسند:     
Déjà de son temps, des Mages émigrés d'Orient—ou Maguséens—avient allumé leurs pyrées en Lydie. 
هم‌آنک در روزگار او مغ‌‌ها - یا مجوسین- از خاور کوچیده بودند  و آتش خودرا در لیدی برافروخته بودند.  
 پسانتوس  که در نیمه‌ی‌دوم سده‌ی پنجم پیش از میلاد در ساردیس  پایتخت لیدی می‌زیست، از آيین مغان میترا باور تا اندازه‌یی آگهی‌داشت و به نوشته‌ی دیوجنیس Διογένης،  او روزگار ذرتشت را ششصدسال پیش از اندرتاخت خشایارشاه  (در ۱۰۸۰ پیش از میلاد) گزارش داده بود. وی همچنین روی‌برگی (لیستی) از نام مغ‌ها را تا هنگام اسکندر فراهم نموده بود.  
  ξανθός δέ ό  Λυδός eiς τήν ξέρξου διάβασιν άπό του Ζωροάστρου εξακισχίλιά φησι καΐ μετ' αύτόν γεγονέναι πολλούς Τιvas Μάγους κατά διαδοχήν ... μέχρ  τ*ς τών Περσών ΰπ' 'Αλεξάνδρου καταλύσεως.
هرودوتوس، تاریخ‌نویس یونان، که  واژه‌ی ایستوریا ιστορία را که در یونانی به میانای بررسی و جستجو بود برای نوشته‌اش بکاربرد و ازآن پس در زبان‌های یونانی  و لاتین این واژه  میانای تاریخ گرفت، می‌نویسد  که ایرانی ها زئوس  را  "همه‌ی چرخه‌ی آسمان‌‌ها" می‌خوانند. τον κύκλον πάντα του ούρανοΰ Δiα kαλέovτες و برای او برفرازکوه‌ها به‌یشتن (قربانی) می‌پردازند. و به‌آشکار پیداست که او به روشنایی میترائی اشاره می‌کند.  اینکه برخی از تاریخ نویسان نوشته‌ی هرودوتوس را برخاسته از نا‌اگاهی او می‌‌دانند درست نیست. 

باید دانست که واژه‌ی زئوس ازریشه‌ی هندواروپائی دیوو dyeu   شاخه‌زده است که در سانسکریت واژه‌ی  دیوا दिवा  به میانای "روشنایی روز" و دیواکارا दिवाकर  به میانای خورشید از ریشه‌ی دی धी به میانای روز و درخشیدن ست که در انگلیسی واژه‌های‌  day و deity باآن پیوند دارند. و این همان واژه‌ی دیو است که در اوستا  "دَئوَ" و در پهلوی "دِو"  بود.  و همانگون‌که در پیش‌تر دیده‌ایم  تا پیش از ذرتشت میترا و آناهیتا و بهرام و دیگر ایزدان میترائی دیو خوانده می‌شدند. ‌هرودوتوس همچنین به درستی می‌نویسد  که ایرانی ها برای خورشید، ماه، خاک ، آتش،  آب و باد  که خداوند نخستین‌شان بودند به یشتن می‌پردازند. τούτοισι μεν δή θύουσι μούνοισι άρχήθεν.  از نوشته‌ی هرودوتوس پیداست   که مغان نه‌تنها نقش آموزگاران دین را بازی‌می‌نمودند که بل‌همچنین پاسداری نوشته‌ها وسروده‌های ورجاوند(مقدس) را بر عهده داشتند و بدون آنها دهنادهای یشتن (مراسم قربانی) نمی‌تواند انجام پذیرد -- "این ناشایست است که یشتنی را پیش‌کش خدایان نمود مگر این‌که مغی درآنجا باشد."
 διαθέντος δέ αύτοϋ Μάγος άνήρ παρεστεώς έπαείδει θεογονίην, οιην δή εκείνοι λέγουσι είναι τήν έπαοιδήν · ά'νευ γάρ δή Μάγου οδ σφι νόμος εστί θυσίας .... 
و بنابراین پیداست که نقش مغان میتراباور ایرانی با راهبان یونانی پرستنده‌ی آپولو تفاوتی چندان نداشت . شماری از پژوهشگران که نمی‌توانند  تفاوت میان مغان‌میتراباور و موبدان ذرتشتی را تمیز دهندبه‌نادرست   نوشته‌اند که هرودوت به نادرست مغان را همانند راهبان یونانی ویدائی داده ست! هرودوتوس می‌نویسد:
 یشتن‌گر (قربانی کننده) پروا ندارد که تنها برای خجستگی خویش نیایش کند ، چراکه می‌باید برای خرمی پادشاه  و همه‌ی مردمان ایران نیایش نماید  که خود به ناگزیر در میان آنها به‌شمار می‌آید.
 έωυτω μεν δή τφ θυοντι ίδιη μούνφ οΰ οί έγγίνεσται άράσθαι άγαθά, ό δε τοίσι πάσι Πέρσησι κατεύχεται εν γίνεσθαι και τω βασιλέϊ. 



استرابون Στράβων تاریخ نویس و جغرافیاشناس یونانی (۶۳ پیش ازمیلاد تا ۲۴ میلادی) درباره‌ی دین مغ‌ها باروشنی بیشتری می‌نویسد:
 و آن‌ها همچنین  به خورشید- که آن‌را میترا می‌نامندـ  و ماه و آفرودایت( آناهیتا)  و آتش و خاک و بادها و آب آزرم می‌‌نهند. 

  وی که‌هنگامی‌که رم   کاپادوک در جنوب‌شرقی ‌آسیای‌خرد را در سال ۱۷ میلادی  به‌زیرفرمان‌خودآورد از آنجا دیدارکرده بود ودهنادهای ایرانیان را در نیایشگاه که از هنگام هردوتوس برپا بود به‌چشم دیده بود می‌نویسد:
در کاپادوک  Καππαδοκία تبار مغ‌ها(تُن مَگون τών Μάγων) که آتش‌به‌پا‌کن (پیراٍثوی  πύραιθοι) خوانده‌می‌شوند پرشمارند. آن‌ها آتشکده‌هائی (پیرایثیا  Πυραιθεια) ،  که ساختمان‌هایی درخوردیدار (اکسیولوگو αξιόλογοι ) می‌باشند برپاساخته‌اند که در میان (مسویμέση) آنها آتشدان  (بوموس βωμό ) جای دارد،‌که بر روی آن انبوه زیادی خاکستر (اسپودوس σποδός ) است. که مغ‌ها آتش را برای روشن بودن همیشگی  پاسداری  (فیلات‌توسین φυλάττουσιν)  می‌‌نمایند.  و همه روزه به آنجا اندر می‌‌شوند   و برای یک ساعت سرود می‌‌خوانند  و دسته‌یی شاخه (برسم) را در برابر آتش نگاه می‌دارند  و به دور سر خود سربندی‌نَمدین می‌‌پوشند  که از دوطرف تا زیر گونه‌هایشان به آن ‌اندازه پائین می‌آید که  لب‌هایشان را می‌‌پوشاند.   همین دهناد در نیایشگاه‌‌‌‌های  آناهیتا (آنائیتیدوس Αναίτιδος )  و  وهومن  ( اومانو  Ωμανού) برپاست که در آنجا زیارتگاهی ست که آن‌ها با تندیس چوبی اومانوس راهپیمائی می‌‌کنند         
 باید یاد‌آوری نمود  که وهومن اوستا  که گاه در پاره‌ئی  از نوشته‌ها وهو ماینو  خوانده‌می شود ویژگی‌ئی از سپنتا مینو  در  مهر یشت است که در بند  ۱۴۳- ۱۰  آن می‌‌خوانیم :
ýenghå ainikô brâzaiti ýatha tishtryô-stârahe ýenghe vâshem hañgrewnâiti adhavish paoirîsh spitama ýatha dâmãn sraêshtâish hû-bâmya xshaêtâi ýazâi hãm-tashtem ýô dadhvå speñtô mainyush stehrpaêsanghem mainyu-tâshtem ýô baêvare-spasânô sûrô vîspô-vîdhvå adhaoyamnô. ahe raya ... tåscâ ýazamaide!
ستایش مر  پرتو تابان تیشتریا (اختر تیر) را باد که  گردونه‌ی اورا با روشنائی شادی‌بخش می‌‌راند. و من آن گردونه‌ی  سپنتا مینو که با ستارگان آراسته است را می‌‌ستایم  که آماده‌ی نبرد با فریب‌کاری‌ست . 
 ذرتشتیان در پساترها وهومن  را جایگزین میترا نمودند.  

ارستاتل (ارسطو) که در پیشتر از تمایل پان‌هلنیستی او نوشته‌ایم با همه‌ی این‌که مغ‌ها را از کاهنان مصر کهن‌تر می‌خواند‌آنها را با دوتائی ذرتشتی درهم‌می‌آمیزد و می‌گوید آن‌ها از نخستین باورمندان به‌اندیشار دوتائی‌بودند که به دوخاستگاه مینوی درهنگام آفرینش  άρχαί  باور داشتند نخست ‌دیوِنیک (آگاثوس دایمون αγαθός δαίμων )که همان اهورامزداست و دیگری دیوِبد (کاکوس دایمون   κακός δαίμων) که همان اهرمن‌ست. 

شاید در زیر هنایش ارستاتل و پیروانش بود که پلوتارخ نیز  برآن بودکه ایرانیان به دوخدای همآورد نیک و بد باور دارند  و  می‌نویسد: 
ذرتشتِ مغ Ζωροάστρης ό μάγος   که پنج هزارسال پیش از گرداگردبستن تروی  می‌زیست؛  یکی از آن دو ایزد را اهورامزدا خواند و دیگری را اهرمن.
با این‌همه او پس از این‌که ویدائی می‌دهد که اهورا نماد روشنائی بود و اهرمن نماد تاریکی می‌نویسد میان آن‌دو میترا بود  و ازاین‌روست که ایرانی ها میترا را داور  می‌خوانند:
μέσου δ' άμφοΐυ τόυ Μίθρηυ είvai· διό και Μίθρην Πέρσαι. τον Μεσίτην όνομάζουσιν.

دیون کریسوستوموس  Δίων Χρυσόστομος (به انگلیسی Dio Chrysostom) که میان سالهای ۴۰ تا  ۱۱۵ میلادی می‌‌زیست در یکی از سخنرانی‌هایش می‌گوید در سفری به بوریس‌ثنز Βορυσθένης در پونتوس  مردان مغ‌ها رادیده‌ست که در  آئینی پنهانی در سروده‌یی  به آواز پروردگارشان   را چنین نیایش می‌نمودند  که او هستی همه‌فَر (بی‌نقص و کامل) ست که   نخستین راننده‌ی گردونه‌یی همه‌فرست. 

έτερος... μύθος έν άπορρήτοις τελεταΐς ΰπό μάγων ανδρών αδεται θαυμαζόμενος, οι τόν θεόν τούτον ύμνοΰσιν ώς τέλειόν τε και πρώτον.

به آشکارپیداست که اینان می‌باید مغان میترا‌باور  بوده‌باشند  که به پنهان میترای‌ سوار برگردونه‌ی خورشید را نیایش می‌کرده‌اند و شگفت‌آور این‌ست که شماری از پژوهشگران کوشیده‌اند که این نوشته‌ی کریسوستوموس را بی‌اعتبار و زائیده تخیل او به‌خوانند.  

به هرروی کریسوستوموس نیز می‌نویسد که ذرتشت به‌خاطر فرزانگی و شوق و راستی‌‌دوستی خویش از یارانش جدا‌شد ...
و تنها با آنان همساز شد   که به بهترین‌سان از راستی  شایان بودند، و بیش از هرکس دیگر توانائی شناخت خداوند را داشتند، کسانی که ایرانیان آن‌ها را مغان می‌خوانند، و به سخنی دیگر،نه آن مردمی که یونانی ها از سرِ ناآگاهی می‌پندارند جادوگرهستند که بل مردمی که می‌دانستند چگونه توانایی ایزدی را پرورش دهند.
συγγίγνεσθαί τε μετά ταύτα ούχ απασιν, άλλα τοις άριστα προς άλήθειαν πεφυκόσί και του  Θεού ξυυιέναι δυναμένοίς, ούς Πέρσαι μάγους έκάλεσαν, ἐπισταμένους θεραπεύειν τό δαιμόνίον, ούχ ώς Έλληνες αγνοία τού όνόματος ούτως όνομάξουσιν άνθρώπους γόητας. 



به هرروی، چنانکه گفتیم رفته‌رفته انگیزه‌ی  درهم‌آمیختن باورهای میترایی با آئین ذرتشت برای پدیداری هماهنگی  و هم‌سازگاری‌در میان شهروندان ایران پاگرفت و   به همین‌سان در رم نیز باورهای میترائي و مسیحی با هم درآمیختند و بنابراین در هردو کشور ایران ورم درآستانه‌‌‌های نبردهایشان با یکدیگر   کوشش برآن بود تااز چند گانگی  و ناهماهنگی میان  شهروندانشان    بکاهند. به وِیژه گواه درستی این گزاره ازآنجا پیداست که ارمنستانِ مهرباور نخستین کشور  در جهان بود که مسیحی شد.



 دگرگونی آئینی ارمنستان از میتراباوری به مسیحیت

ارمن‌‌‌‌ها   آریایی‌‌‌‌های بودند که در هنگام پدیداری هخامنشیان  تبارهای آراراتی Urartians  را  در دشت ارمنستان  در میان سه دریاچه‌‌‌ی  وان ،  سوان  و ارومیه  به‌‌‌بیرون‌‌‌راندند و درآنجا نشیمن گزیدند. تیره‌‌‌هایی از آنان که در  سرزمین‌‌‌های تک‌‌‌افتاده‌‌‌‌ی کوهستان تارو Taurus    می‌‌زیستند با لهجه‌‌‌های ویژه‌‌‌ی خود سخن می‌‌‌‌گفتند.  این در خور بدید داشت  است که تاروس به میانای گاوست که در آئین میترا جایی بلند دارد.   همانگونه که درتاریخ آرش‌آکیان پارت دیده ایم  ارمنستان بزرگ   در زیر فرمان پارت ها بود. و شاخه یی از پادشاهان آرش‌آکیان میتراباور در ارمنستان فرمانروا  بودند . در سده‌‌‌ی نخست میلادی ارمنستان کوچک در زیر فرمانروایی رم بود. مرزهای این سرزمین در باختربه رود فرات  ودر شمال تا دامنه‌‌‌های کوهستان پونتوس ودر جنوب تا کوه‌‌‌های آنتی تاوروس شناسایی می‌‌‌شد.   به خاطر جایگاه جغرافیائی و بازرگانی  این سرزمین بسیاری از یونانیان، سوریه‌‌ئی ها و یهودیان در کنارهم   می‌زیستند.

ویرانه‌‌‌‌ها‌ی نیایشگاه‌‌‌ها میترا در  شهر آرتاشات و در روستاهای باگاهاریچ و گارنی  در استان کوتایک  در نزدیکی ایروان نشان از گسترش آئین میترا  از هنگام پادشاهی هوری - میتانی‌‌‌‌ها در ارمنستان دارد. در گاهنامه‌‌‌‌ی ارمنستانِ کهن هفتمین‌‌ماه و هشتمین‌‌روز ماه ازآن میترا بود.  همچنین  نیایشگاه بزرگ آناهیتا در اِرِز ، ایزدی که در نبشته‌‌های پهلوی بانو خوانده میشود، نشان از جایگاه ارجمند او  در ارمنستان   داشت. نوزدهمین  روز در ماه‌‌ها‌‌‌ی ارمن  به‌‌‌نام آناهیت  بود و نیایش به  او  با یشتن (قربانی) در روزهای "ورداور" که آشاوانی آب به جشن گرفته می‌‌‌شد رواج داشت. باید به‌‌‌یاد آورد که تیرداد پادشاه پارتی ارمنستان در دیدارش با نرون میترا را به‌‌ستایش خوانده بود.   

همان‌‌گونه که دیده‌ایم، پس‌از کشته‌شدن آرته‌‌بان پنجم آخرین پادشاه  دودمان آرش‌آکیان برادرزاده‌ی او  تیرداد دوم که پادشاه ارمنستان بود در برابر اردشیر به‌بی‌پروایی برای هنگامی بلند ایستادگی نمود. اردشیر و پسرش شاپور به یاری موبدش تنسر بر‌سر آن بودند تا آئین ذرتشت را در ارمنستان گسترش‌دهند و گروهی اندک از بزرگان ومهینان ارمن برای پاسداری از جایگاه اجتماعی و سیاسی خویش به‌آن کیش گرائیدند. 

ارمنها برای آنکه  بتوانند همچنان به باورهای خود پایدار بمانند رفته‌‌‌رفته نام میترا را به  آرامزد Aramazd   ، که ریخت ارمن شده‌‌‌ی اهورامزداست ، دگرگون کردند؛ اما براستی این میترا بود که آنها هنوز می‌پرستیدند . برای نمون  آنها  آرامزد را خدای تُندر می‌‌خوانند. که همان میتراست و تندیس زئوس کراونیوس  Zeus Keraunios  در گرجستان  براستی تندیس زروان (کیوان) میترا باورانست. چرا که کرانیوس همان خرونوس Χρόνος  ایزد یونانی ست که همچون زروان پدرِ زمان ست که در رم او را کرونوس  Kronos   می‌‌خوانند که او نیز پدر زمان ست و مانند زروان با  اختر کیوان  در پیوند است   که  نام رمی او   ساتورن Saturn  می‌‌باشد.

  مسیحیت  به آهستگی در مسیر راه های داد و ستد  به دشتهای ارمن  رخنه نمود . نخست در سده‌‌‌ی یکم  از کشورهمسایه‌‌‌ی  ادیابن در جنوب شرقی ارمنستان که با مسیحیان فلسطین در ارتباط بود و سپس در  سده‌‌‌های دوم و سوم میلادی   گروه‌هایی  از مسیحیان آرامی از کشورهای همسایه‌‌‌ی "اوسرهون"  و پایتختش ادسا از راه کُماجِن به شهر سوفنه درشرق ارمنستان بزرگ  به ارمنستان اندر شدند.

ثادئوس Thaddeus و بارثولومئو  Bartholomew  در هنگام پادشاهی   اَبگر پنجم  Abgar  پادشاه اِدِسا Edessa و سناتروک یکم Sanatruk   پادشاه ارمنستان  از نخستین آموزگاران مسیحی این سرزمین‌‌ها بودند. ( یک‌بار دیگر فرهنگ‌‌نامه‌ی ایرانیکا  پادشاهان پارتی اَبگر را باهمه‌‌ی گواهه‌های نام‌‌های‌ ایرانی‌شان همچون اَبگر، پسر ارشام، و آریو و فره دشت و پاکرو و منو به نادرست از نژاد عرب می‌‌‌شناساند! آبگر پنجم، همو بود که نویسندگان رم، مانند تاکیتوس،   "نا وفادار" اَش  خوانده‌‌اند .  زیرا او بود که در سال ۴۹ میلادی هنگامی‌‌که   رم  میترادات (مهرداد) را نامزد پادشاهی پارت نمود برای خوش‌آمد‌گویی به   او به زوگما رفت و وی  را برای هنگامی  دراز در ادسا نگاه داشت،  و به ولخرجی‌‌های او میدان داد .  و تنها در زمستان او را از بیراهه‌‌‌یی کوهستانی در ارمنستان به ایران فرستاد ، تا  در نبرد نومیدانه‌‌اَش   با گودرز Gōdarz  به شکستی سخت دچار آید  و ابگر به او هیچ یاری نرساند.).   

  به‌‌‌هرروی، در رابطه با آئین مسیح به‌‌‌نوشته‌‌‌ی   یوسیبوس  تاریخ‌نگار مسیحی در افسانه‌‌یی که به باور شماری از پژوهشگران سده‌‌های کنونی ساختگی می‌‌‌نماید (نگاه کنید به؛  آلین دسرومو  Alaine Desreumaux  تاریخ شاه ابگر و عیسی Histoire du roi Abgar et de Jésus) ابگر که به بیماریی بی‌‌‌درمان  دچار شده‌‌بود ، چون از درمانهای شگرف عیسی آگاهی یافته‌‌‌بود در نامه‌‌‌یی   از او درخواست یاری کرده‌‌‌بود. عیسی در پاسخ نوشته‌‌بود که  پس از این‌‌که  کاری را که  بر اوگمارده شده در زمین به‌‌پایان رساند و به نزد خدای پدر به‌‌آسمان  پرواز کند یکی از شاگردان‌َش بنام  ثادئوس را برای درمان به نزد او خواهد‌‌‌‌فرستاد. بر پایه‌‌ی این افسانه سناتروک که برادر زاده‌‌ی اَبگر بود پس از آن‌‌که دخترش سنادخت  به آئین مسیح گروید ثادئوس را کشت.   

چنین بود که در سده ی‌دوم میلادی تنش میان اسقف‌‌های آسیای خرد که ازآموزش‌‌های پاول پیروی می‌‌نمودند و اسقف‌‌های پونتوس و کاپادوک   که از پیتر و نهادهای آرامی  در فلسطین و سوریه پیروی  می‌‌کردند بالاگرفته بود. پیروان پیتر که هنوز به باورهای یهود وفادار مانده‌‌‌بودند   یهودیانی را که به ارمنستان کوچ کرده‌‌‌بودند، به آئین مسیح فرامی‌‌خواندند و پیروان پاول در میان ارمن‌‌‌ها به فراخوانی بودند.  در تاریخ کلیسا  The Ecclesiastical History   نوشته در سده‌‌ی پنجم  میلادی، که نخستین تاریخ  کلیسا  ست، هرمیاس  سوزومنوس   Hermias Sozomenus   برآن‌‌ست که مسیحیت  به ایران  از سوی ارمن‌‌ها و اسرهون‌ها به‌‌اندرآمد  اگرچه برپایه‌‌ی نوشته‌‌‌ی اُریژن این سنت توماس بود که مسیحیت را به ایرانِ پارت‌‌ها آورد. همانگونه که خواهیم دید با آمدن مسیحیت به ایران تنش‌‌های آئینی در میان ذرتشتیان ، مسیحیان، یهودیان و میترا باوران بالا گرفته بود.   

اردشیر در آفندهایش به ارمنستان  بسیاری از نیایشگاه‌‌های میتراباوران را ویران نمود و  فرمان‌‌‌داد تا آتش مزدایی در نیایشگاه باگاوان (بغ بان)  در استان باگرواند برپا شود. او همچنین تندیس‌‌‌های آشاوان میترایی را که درنخست در آرماویر بود  و سپس برای پاسداری به باگروان و آرتاشات آورده شده بود را از میان برد. از سویی دیگر همانگون که دیدیم الکساندرسوروس امپراتور رم و مادرش جولیا مامئا در سوگیری‌‌شان از مسیحیان بر فشار بر میتراباوران افزوده بودند . چنین بود که برای پادشاه پارتی ارمنستان، تیرداد دوم،  پسرش خسرودوم و جانشینان شان،‌  تنها یک راه مانده بود و آن اینکه  تا آنجا که ممکن است مسیحیت را به آئین میترایی نزدیک نمایند، تا از یک‌سو بتوانند در برابر ذرتشت‌‌گرایی اردشیر ایستادگی نمایند و از سوی دیگر  در چالششان با اردشیر از پشتیبانی رم  برخوردار شوند. 

چنین بود که زادروز میترا درچهارم دی‌‌‌ماه   (۲۵ دسامبر) به هنگام بلندترین شب سال (شب‌ِ‌‌یلدا به میانای شب زادروز) جشن گرفته‌‌‌می‌‌‌شد و بعدها در کلیسای رم به زادروز عیسی (کریسمس) گرفته‌‌‌شد در ارمنستان ۱۲  روز بعد در ۱۶ دی (۶ ژانویه) جشن گرفته می‌شد.  انجیل  در باره‌ی زادروز مسیح خاموش است تنها در انجیل لوک ۲:۸ آمده است که در آن شب شبان‌‌ها رمه‌‌‌های‌‌شان را درپایش بودند و  بنابر این بسیاری از پژوهندگان برآنند که زادروز مسیح نمی‌‌تواند در زمستان بوده باشد چون  درسرمای دی‌‌ماه گوسفندان را در بیت اللحم به هوای زمستانی نمی‌‌‌توان از آغل  بیرون‌‌آورد. 

همچنین نویسندگان مسیحی سده‌‌‌های یکم و دوم  مانند ایرنئوس  ۲۰۰-۱۳۰ م  Irenaeus  ،  ترتولیان   ۲۲۵-۱۶۰ م   Tertullian  در باره‌‌ی  جشن زادروز مسیح هیچ ننوشته اند و به‌‌ویژه  اُریژن اسکندریه  (۲۶۴-۱۶۵م)   رمی‌‌ها را بخاطر برپا داشتن جشن زادروز به‌‌سخره می‌‌گیرد،  که  این دهناد را آئینی بت‌‌پرستانه می‌‌خواند. تنها درسال ۲۰۰ میلادی است که یکی از آموزگاران مسیحی به‌‌نام کلمنت  Clement  اسکندریه در باره‌‌ی زادروز مسیح نوشت:
کسانی هستند که نه تنها سال زادش که بل روز زادش او را  پیدا کرده‌‌اند و آنها می‌‌گویند زاد‌‌سال او در ۲۸ اُمین  سال اگوستوس و در ۲۵ اُمین روز ماه پاچن Pachon ( از ماه‌‌های مصر برابر با  ۳۰ اُم اردیبهشت یا ۲۰ می) بود ... و دیگران می‌‌گویند  او در ۲۴ اُم و یا ۲۵ اُم فارموثی ( برابر با ۳۱ فروردین و یا ۱ اردیبهشت، ۲۰ یا ۲۱ آپریل) دیده به جهان گشود.

درسده‌‌ی دوازدهم میلادی دیونیزوس بار-سالیبی Dionysius Bar Salibi مفسر مسیحی سوریه‌‌یی در کناره یک نسک دست‌‌نبشته نوشت که جشن سال‌‌‌روز مسیح از ۱۶ دی‌‌‌ماه به ۴ دی‌‌‌‌‌ماه پس کشیده‌‌شد تا با جشن "خورشید پیروزمند" هم‌‌‌‌هنگام شود.  پژوهش‌‌‌گران  براین باورند  که کلیسا در نیمه‌‌ی سده‌‌ی چهارم آغاز به جشن‌‌گرفتن زادروز مسیح   در چهارم دی‌‌‌ماه  نمود و این پاپ جولیوس رم بود که در این هنگام  زادروز مسیح را چهارم دی آگهداد داشت. جان کریسوستوم  از پدران کلیسا  در یکی از سخنرانی‌‌های‌َش ادعا نمود که پاپ جولیوس برپایه‌ی درخواست سریلِ اورشلیم گواهه‌‌های رسمی سرشماری رم را بررسی و به این برآیند رسیده است که زادروز عیسی چهارم دی‌‌ماه بوده ست. (John Chrysostom, Homil. Diem Natal., 2; PL, 49, 552ff).  

فرانسیس کمبفیس Francis Comebfis   د ر۱۶۷۹ نامه‌یی در سده‌ی نهم میلادی از جان،  اسقف نایسیا،  به پدروالا‌ی ارمنستان، ذکریا، را به لاتین برگردان نمود   و در آن  تفسیر بلند‌ی  را از پاسخ سیریلِ اورشلیم   Cyril of Jerusalem در ۳۸۶م  به  پاپ جولیوس  در  ۳۵۲م درباره‌ی نظر او در باره‌ی زادروز مسیح در  چهارم دی‌ماه  ارائه نمود.  این داستان که به باور پژوهشگران ساختگی ست  ادعا می‌نمود که ذکریا که در هنگام روزهای مقدس در جایگاه کشیش والا بوده است، مانند جان کریسوستوم،   ماه‌‌‌های آبستنی مریم  را شماره نموده بود و با سنجش و برابری ماه‌های  عبری  و ماه‌های رم  به‌‌روز چهارم دی (۲۵ دسامبر) رسیده بود.  این نوشته همچنین به از‌میان رفتن جشن زادروز مسیح   درمیان   پدیدار شدن آن  در نزدیکی‌های سال  ۳۸۰  در کنستاتینوپل  و بازپدیداری آن  در زمان امپراتور هونوریوس  در ۳۹۵  برپایه ادعاهای ساختگی جان نایسیا  اشاره دارد.  همچنین   ژان باتیس  کوتلیه     Jean-Baptiste Cotelier در تفسیر خویش  بر  چگونگی‌های  پیام رسانان Apostolic Constitutions    نظر مخالفش را درباره‌ی چهارم دی‌‌‌ماه به آوند زادروز مسیح بر ملا می‌دارد .  فرانسیس پاگی  Francis Pagi هم در  ۱۷۲۱ با اشاره به‌نوشته‌های جان نایسیا و کلمنت اسکندریه   به این برآیند می‌رسد که هیچکس نمی‌داند که زادروز مسیح  در چه روزی بوده ست.  پژوهشگران  براین باورند  که کلیسا در نیمه‌ی سده‌ی چهارم آغاز به جشن گرفتن زادروز مسیح   در چهارم دی ماه  نمود . پژوهشگر پروتستان آلمانی پال ارنست جبلونسکی Paul Ernst Jablonski شاید نخستین کسی بود که پیوند زادروز مسیح و میترا را دریافت. بر پایه‌‌ی بیزش او  به هنگام امپراتور  آورلیان   Emperor Aurelian در ۲۷۵-۲۷۰ میلادی، که همزمان با شاهنشاهی شاپور پسر اردشیر بود،  کشور رم خدای خورشید  را که به آوند "خورشید شکست ناپذیر" “Sol Invictus” خوانده می‌شد پرستش می‌نمود  و براین باور بودند که به‌هنگام  دورشید  زمستانی winter solstice  یا شب‌‌یلدا خدای خورشید زاده می‌شود. به باور جبلونسکی این کج‌رویی در مسیحیت بود که زادروز ایزد میترا را به آوند زاد‌روز مسیح پذیرفت.  هرچند ژان هاردوان  راهبی بندیکتی   برآن بود که کلیسای کاتولیک این جشن چندایزدیان میترایی را برسر گسترش مسیحیت پذیرفت. 

به هر‌روی، مسیحیان نخستین بسوی برآمدن آفتاب در خاور زانو می‌زدند و برای هنگامی چند عیسی همان  خدای خورشید شده بود که تفاوت او از میترا یا ،ریخت رمی آن در چهره‌ی آپولو،  درخور شناسایی نبود.  سروده‌های آئینی مسیحی در ستایش به خورشیدِ شکست‌ناپذیر بود  و تا سده‌ی پنجم مسیحیان همانند سنت پیتر  درهنگام  سرزدن آفتاب به واپس راه می‌رفتند که پشت به‌خدای خورشید نکرده باشند. 

همان‌گونه که  در پساتر خواهیم دید،    شاپور یکم  در ۲۴۴ م  در رزم با امپراتوررم؛ گردیان سوم، که درهنگام نبرد کشته شد، پیروز شد  و    فیلیپ عرب جانشین او که به نوشته‌ی یوسیبیوس مسیحی شده بود  در پیمان پایان جنگ  وادار به‌پرداخت  باج هنگفتی  به ایران شد.  امپراتور دیکوس   تنها نزدیک به دوسال فرمانروایی نمود او    فرمان داده‌بود که همه‌ی مردمان رم به  میترا و دیگر خدایان رم یشتن (قربانی)  نمایند و مسیحیانی که از یشتن سرباز می‌زدند شکنجه و کشته می‌شدند .  دیکوس  تنها دوسال فرمانروایی نمود و در ۲۵۱ م درجنگ با گوث‌ها کشته شد. جانشین او گالوس نیز بیش از دوسال فرمانروایی ننمود، او در آزار مسیحیان چندان سخت‌گیر نبود و تنها به تبعید پاپ کرنلیوس به سنتومسله Centumcellae بس نمود و پس از آنکه پاپ کرنلیوس درگذشت گالوس جانشین او پاپ لوسیوس را نیز تبعید نمود شاید از این‌روی بود که سپاهیان رم که بیشترشان میتراباور بودند آملیانوس را به امپراتوری برگزیدند  و گالوس  بگونه‌‌یی سربه‌نیست شد. هرچند املیانوس بیش از ۵ ماه امپراتور نبود وهنگامیکه والرین که خودرا امپراتور خوانده بود به نبرد با او آمد به دست سربازانش کشته شد. والرین که تا  سال ۲۶۰ م که در نبرد با شاپور  شکست خورد و ببند کشیده شد برای هفت سال امپراتور بود، براستی با مسیحیان سر دشمنی داشت. او نیز به کشیشان مسیحی فرمان داد تا به میترا  و دیگر خدایان رم یشتن (قربانی) نمایند . او آموزگاران و سردمداران کلیسا را اعدام نمود و  همه‌ی سناتورها و زمینداران رم  را واداشت تا برای نشان دادن وفاداری خود به رم به  میترا و دیگر  ایزدان نیایش کنند، وگر آنها  از این فرمان سرپیچی می‌نمودند زمین‌ها و جایگاه‌های خود را ازدست می‌دادند. 

پس‌از آن‌که والرین در ایران در نبرد با شاپور اسیرشد،  پسرش گالینوس که تا آن هنگام با پدر در امپراتوری  هم‌فرمان‌روا بود به جانشینی رسید. او فرمان داد که بامسیحیان به نرمی رفتار شود و کلیساها وزمین‌های‌شان به آنها بازگردانده شود و شاید از همین‌روی بود که تا پایان امپراتوری‌َش  در سال ۲۶۸ م با شورش‌های بسیار درمیان سربازان رم روبرو بود و سرانجام در توطئه‌ی سپهبدانش به دشنه‌ی یکی از سپاهیان‌َش کشته شد.  گواهه‌های تاریخ به نوشته‌ی اورلیوس ویکتور Aurelius Victor نشان می‌دهند که جانشین او کلادیوس که تنها نزدیک به دوسال امپراتوربود نیز به آئین رم وفادار بود و گفته می‌شود سینت والنتاین  بفرمان او کشته شد.  کلادیوس شاید به بیماری طاعون در‌گذشت. اگرچه دوستدارنش  افسانه‌یی ساختند که او برای   پیروزی رم  بر گوث‌ها   خویشتن را به کنشی فداکار devotio برپایه پیشگویی‌های سیبل در دیوانهای سیبل Sibylline Books  یشت (قربانی) نمود. جانشین او برای کمتر ازشش ماه  کوینتلوس  بود  که در سال ۲۷۰ به هنگام پادشاهی هرمزد یکم پسر شاپوریکم  خودرا کشت.  

در سال ۲۷۰ اورلیان برتخت امپراتوری نشست وبرای پایان دادن به تنش‌های آئینی  در سال ۲۷۴ میترا را به آوند خورشید پیروزمند تنها خدای رم اعلان نمود.  در ارمنستان هنایش این ستیزه ها در رم دوچندان بود زیرا چنان که در بخش‌های آینده خواهیم دید، موبدان ذ‌رتشتی بر آن بودند تا میتراباوری را از ارمنستان براندازند و مهینان میترا باور ارمنستان برای نگاهداری  و پاسداری آئین خود  از پرده‌ي مسیحیت  بهره‌گرفتند. و چنین بود که بسیاری از باورهای میترائی به مسیحیت اندرآمد.



یشتن گاو Tauroctony بدست میترا - موزه‌‌‌‌ی واتیکان
یشتن گاو در نیایشگاه میترا در دورا اروپوس  در خاور سوریه 

از اینروست که شماری از نویسندگان نخستین مسیحیت  مانند جاستین در سده‌ی دوم میلادی ترتولیان و اریژن در سده‌ی سوم میلادی  و فیرمیکوس مترنوس  در سده‌ی چهارم  کوشیده بودند تا نشان دهند که این آئین میتراست که از مسیحیت اندیشارها و انگاره‌هایش را به وام گرفته است. برای نمون جاستینِ شهید در سوداری
Apology چنان وانمود می‌کرد که میترا باوران مراسم پذیرش گروندگان نو را از مسیحیان آموخته‌اند و می‌نوشت : 
ودیوان پلید در رازهای میترائی  پیروی از ما نموده‌اند و به‌‌آیندگان رسانده‌‌اند تا انجام گیرد. زیرا که نان و پیاله‌‌‌ی آب  با برخی از واژه‌‌های ورد بر  روی سر آنها   در مراسم پنهانی پذیرش گروندگان  خوانده می‌شود، شما یا می‌دانید و یا فرا‌می‌گیرید . 
 همچنین  ترتولیان Tertullian در تعمیدگرایی می‌نوشت:
در برخی ار دهنادها که با غسل نمودن آغاز می‌شود مانند آنچه که شاید در ایسیس  و یا میترا دیده می‌شود... در اینجا نیز ما شور دشمنی  ابلیس را با کردارهای خداوند می‌بینیم چرا که اونیز همان گونه غسل نمودن را در  میان پیروانش انجام می‌دهد.
ترتولیان  در نوشته‌ی خود  "نسخه‌ئی برای درمان دیگر باوری"  De praescriptione haereticorum  به شباهت‌های مراسم میتراباوران  و مسیحیت می‌پردازد و آنها را تقلیدهای ابلیسانه می‌خواند، که شاید منظور  او از ابلیس  "سامان مغ" بود.   او  می‌نویسد:  
اما آیا کسی به هوشمندی می‌پرسد که چه کسی است که این گونه کنش‌ها را،  که به کج‌پردازی انجام می‌گیرد، رهبری می‌نماید؟  آن کس ابلیس است  که کارش برواژگردانیدن راستی ست.  اوست که در  رازهای بت‌های ایزدی دهنادهای آشاوان sacraments را تقلید می‌‌کند. او حتی به باورمندانش و آئین‌دارانش آب می‌پاشد و به‌آنها با غسل‌کردن پیمان بخشش گناهان  را  می‌دهد  و اگر من میترا را به یاد بیاورم که بر پیشانی سربازانش نشانه می‌کند ( و یا با آب)  او یشتن نان را جشن می‌گیرد و انگاره‌ی رستاخیز را نشان می‌دهد و در زیر شمشیر  تاج را انکار می‌کند .  
 در آمیختن مسیح با میترا تا به آنجا بود که گیلداس نخستین راهب تاریخ‌نویس انگلیس در نیایش خویش مسیح را "خورشید راستین" می‌خواند و می‌نوشت:
 و در این هنگام این جزیره‌ها، سخت و سرد و یخ‌زده  در دورافتاده‌ترین سرزمین جهان ،  در دوردست از خورشید پدیدار،  طلایه‌ها‌ی روشنایی را دریافت می‌کند،  و آن دریافت آشاوان مسیح است ، خورشیدی راستین ، که به‌همه‌ی جهان نشان می‌دهد  شکوهش را،  نه تنها از آسمانی  هنگامین،  که بل از فراز مینو،  که از هرآنچه  هنگامین ست  برترست ....

 و جان کریسوستوم در نیایش خود به زاد روز میترا  "خورشید شکست ناپذیر" اشاره می‌نمود و می‌گفت:
... اما  سرور ما نیز در ماه دی زاده شده ... اما آنان  آنرا "زادروز شکست ناپذیر می‌خوانند"  براستی چه کسی شکست ناپذیر همچون  سرور ماست ... ؟ و یا اگر بگویند این زاد روز خورشیداست .  مسیح خورشیدِ داد ست.  John Chrysostom, "del Solst. Et Æquin 
چنین بود که چنانکه خواهیم دید امپراتور کنستانتین روز آشاوان هفته را برای نیایش وآسودگی از شبات (شنبه) یهودیان به یکشنبه  Solis  یا روز خورشید Sunday دگرگون نمود و چنین بود که روز رستاخیز عیسی نیز به یکشنبه روز خورشید برگردانده شد. 


به  هرروی  میتراباوری آنچنان با مسیحیت درآمیخته بود که برای نمون  درکاشی‌کاریی بر سقف آرامگاه جولی در واتیکان انگاره  مسیح را  در ریخت خدای‌خورشید سوار بر اَرٌاده‌ی میترایی و اسبهای تنومند سپید می‌توان دید . 

هم‌شاهنشاهی ارته‌شیر و شاپور

به هر روی ، با کشته شدن الکساندر سوروس و آشفتگی‌‌های رم که موجب شد پنج امپراتور، یکی پس‌از دیگری فرمانروایی رم را دردست گیرند اردشیر ازفرصت  بهره‌گرفت  تا بتواند  بازمانده‌‌ی دشمنان پارتی و مادی خویشتن را   به یکایک  سرکوب نماید.  به نوشته‌ی تاریخ‌های تبری و یعقوبی و دینوری او بر سرزمین‌های کوشان وتوران و مرو در شمال‌خاوری و  در دریابارِ  پارس بر بحرین چیره‌گشت. مهین‌تر اینکه او  درسال ۲۳۵ سرانجام بر نیسی‌بیس چیره گشت و سپس به‌سوی کارهائه درتازید  و آن شهر را که سورنا سردار بزرگ پارتی  در سال ۵۳ پ.م. کراسوس را درآن شکست داده وکشته بود به‌زیر‌فرمان آورد .  

پس از چیرگی بر نیسی‌بیس و شکست رم در کارهائه؛ اتحاد رم و هترا دیگر ارزشی نداشت.  به گواهه‌ی سنگ‌نگاره‌‌های  کوه پیرچاووش در روستایِ خان‌تختی در میان  سلماس و ارومیه ارته‌شیر کهن‌سال  در ۲۳ فروردین سال ۲۴۰ پسرش شاپور را به هم‌شاهنشاهی برگزید و سکه‌‌هایی با نگاره‌‌ی دو هم‌شاهنشاه ؛ اردشیر وشاپور در ایران پخش شد. گواهی دیگر در این باره دست‌نبشته‌های  مانوی  در کلن  به زبان یونانی در‌باره‌ی زندگی مانی است   .
 هنگامی که من بیست‌و‌چهار ساله شدم، همان سال  که پادشاه ایران، دری-اردشیر شهر هترا را بگشود، و به سالی که شاپورشاه، پسرش، بزرگترین  افسر را در ماه فارموثی، در روزماه [هشتمِ ماه فارموثی]، بر سر نهاد، ایزد من که  فرخنده‌ترین است مرا به مهر خویش سربرافرازید، مرا با دوستاری خویش فراخواند… 

از گواهه‌‌های تاریخی چنان برمیاید که اردشیر و پس ازاو دیگر شاهنشاهان دودمانش مانند آرش‌اکیان  از نشست رایزنانی از مهینان و بزرگان بهره می‌بردند که در برخی باره‌ها مانند جانشینی پادشاه نگرش می‌دادند.  هرچند گواهه‌هایی مانند نامه‌ی تنسر و یا  سنگ‌نبشته‌ی پایکولی در کردستان عراق که در باره‌ی تاج‌گذاری نرسه است  در‌باره  نشست رایزنان آگاهی‌هایی می‌دهند   اما  این گواهه‌ها چندان هم دربرگیر همه‌ی گمارش‌های این نهاد نیستند.  در سنگ‌نبشته‌یی از ارته‌شیر چنین  می‌خوانیم:
ما شاپور را ازبرای کاردانی‌َش پادشاه نمودیم (؟) هرچند اگر  در ایرانشهر پادشاهی راستین‌تر از شاه شاپور و بیشتر در‌بند به‌پرستاری ازخدایان‌ست ، ویا‌که  بهتر، و یاکه هرآنکس که به‌تواند ایرانشهر را  بهتر و بهداشتر پاس به‌دارد (؟)  و بهتر از  شاه  شاپور فرمانروایی کند. پروایش دهید تا به‌گوید.  
براین پایه، چنین می‌نماید، که ارته‌شیر در گزینش شاپور معیارهایی را برای گزینش جانشینان برجا نهاده‌ست و چنین بود که اگر شاهزاده‌يی ساسانی خویشتن را سزاوارتر از جانشین برگزیده می‌‌دید می‌توانست دادخواست خود را درنشست سنای مهینان ساسانی مطرح نماید.  پژوهشگران بر آنند که شاید پس‌از گزینش پادشاه نو  او در میان شاهزادگان  ومهینان دربار در همانجا که برگزیده شده تاج را بر سر می‌‌نهاده ست . این روندار در نامه‌‌ی تنسر، از دید موبدان ذرتشتی به روشنی گزارش شده‌است.  در شب تاجگذاری  افسر و اورنگ پادشاهی در دیدارگاه دربار نهاده می‌شد و بزرگان و مهینان  درجایگاه‌هاشان برپا می‌شدند. سپس موبدان‌موبد و هیربدان و مهینان  و ستون‌مردان ارجمند پادشاهی به نشست شاهزدگان اندر می‌آمدند و در برابر آنان می‌ایستادند و می‌گفتند: "ما در برابر اهورا‌مزدا گمارش دشوار خود را به انجام رسانیدیم و او چنین برنامه‌کرد که راه راست را بنماید  و به ما آنچه را که بهترین است بیاموزانید" سپس موبدان‌موبد با آوایی بلند ‌و‌ رسا  می‌گفت: " امشاسپندان  پادشاهی  را به بهمان (فلان) ، پسر ‌بهمان موهبت داشته‌اند شما آفریدگان یزدان نیز این را گواهی کنید تا بهترین پاداش وآمرزش از آن شما شود." سپس همگان شاهزاده‌‌‌ی برگزیده‌شده  را به اورنگ پادشاهی برمی‌نشناندند و افسر پادشاهی را بر سرش می‌نهادند. .. سپس در دهنادی دیگر، که تاج‌گذاریی آئینی بود و در آتشکده برگزارمی‌‌شد، پادشاه نو سوگند وفاداری به کشور و آئین را ادا‌می‌نمود .


سکه‌‌ی هم‌‌شاهنشاهی اردشیر و شاپور یکم ساسانی


 بر پایه‌ی سالنامه‌ی مصر  هم‌شاهنشاهی   شاپور با اردشیر   ، در۲۳ فروردین سال ۲۴۰ میلادی آشکاری داده‌شده‌است . پس از آنکه اردشیر شاپور را به‌جانشینی برگزید، وی را به‌نبرد با هترا بفرستاد و او آن شهر را به‌دیگر‌بار به ایران  بازگردانید. در باره‌ی به‌زیرفرمان آوردن هترا تاریخ نویسانی چند مانند تبری افسانه‌هایی را بازگو کرده‌اند که  با همه‌این‌که باور‌کردنی نیستند می‌توانند  اندک نشانه‌هایی از رویدادهای راستین را دربر داشته‌باشند.

  برای‌نمون، داستان نبردهای اردشیر با هفتان بخت و مهرک از واقعیت نبردهای اردشیر در کرانه‌هایِ عرب‌نشینِ دریابارِ پارس نشانه دارد.  در داستان تبری فرمانروای هترا ساطرون نامیده شده که شاید همان نام سناتروک است که نامی پارتی است و بنوشته‌ی تبری، عرب وی را ضیزن نام داده‌اند که مادرش از تبار حلوان بود.  در تبری آفند شاپور به‌هترا از این‌رو ست که ضیزن به بخشی از سرزمین او دست‌درازی کرده‌بود  و   شاپور برای کیفر به او در برابر دژ هترا اردو زد و گرداگرد آن شهر را بست،  اما نمی‌توانست که آن دژ را ویران سازد. تا‌آن‌که دخترزیبای ضیزن که نضیره نام داشت  به او دل‌باخت  و به شاپور راز گشودن  طلسم دژ رابی‌آموخت. اگرچه داستان آن راز  افسانه‌سرایی‌ئی بیش نیست، چرا که برپایه‌ی آن شاپور می‌باید  پای کبوتری سبز و طوق دار را با خون ماهانه‌ی دوشیزه‌ئی کبود‌چشم می‌نوشت و کبوتر را رها می‌نمود تا بر دیوار دژ بنشیند و این موجب می‌شدکه آن دیوار فرو ریزد.

 به نوشته‌ی محمد خوندشاه، که به نام میرخواند شناخته می‌شود و  تاریخ‌نگاری بوده است از خاندانی بخارایی که در بلخ بدنیا آمده بود  و در آن‌شهر نیز جانسپرد  وهمزمان با آخرین پادشاه تیموریان  سلطان حسین میرزا بایغرا بود و در پناه و پاسداری وزیر او میرعلی شیرنوایی در هرات تاریخ روضة الصفای خودرا نوشت:
...  گفته اند که در محاذی تکریت میان دجله و فرات شهری بود خضر (هترا) نام و یکی از حکام عرب که اورا منیزن می‌گفتند بر آن بلده استیلا داشت و تمام  مملکت جزیرۀ عرب به تصرف منیزن بود و لشگری فراوان ترتیب داده در محل که شاپور بنا بر مصلحت مُلکی به خراسان رفته بود به‌سواد درآمد و در حدود مملکت او خرابی بسیار کرد و چون شاپور از خراسان مراجعت نمود  بر این جرأت مطلع گشت، لشگر به جانب  منیزن کشید و اورا مدت دوسال  و به روایتی چهار سال  در مدینۀ خضر محاصره فرمود  و به هیچ وجه استخلاص آن قلعه حصین دست نمی داد.
وآن پری‌پیکر شیفتۀ دیدار این مَلَک منظر گشت و نزد شاپور قاصدی  فرستاده پیغام داد که اگر شاه مرا به خدمتکاری حرم قبول فرماید من تعلیمی دهم که فتح قلعه بزودی روی‌نماید و شاپور از استماع این حدیث مستبشر گشته عهد و پیمان را به‌ایمان مؤکٌد ساخت که اگر ملکه  آنچه قبول فرموده به‌جای آرد من به‌پاداش این عمل او را بانوی بانویان گردانم و چون ازجانبین  مبانی شرایط و عهد استحکام یافت نضیره به پادشاه گیتی‌ستان  پیغام داد که حمامۀ مطوقه (کبوتر طوق دار)  پیدا باید کرد و بر پای آن به خون حیض  دختر بکر زرقا  خطی باید نوشت و کبوتر را باید گذاشت تا بر برج قلعه نشیند  و برموجب اشارت نضیره چنان کردند و دو برج از آن حصار  افتاده، شهر مسخر شد. و شاپور منیزن را به قتل آورده دخترش را به حرم فرستاد. 
منقول است که شبی نضیره تا  روز از اَلمِ پهلو نالیده به خواب نرفت  و چون احتیاط کردند برگ گلی  در جامۀ خواب او یافتند که پهلوی اورا افگار کرده بود. شاپور از این معنی متعجب شده پرسید که در خانۀ پدر غذای تو چه بود که این چنین بدن نازک داری؟ نضیره جواب داد که مغز استخوان بره و نبات مصری و به جای آب شرابی صافی می‌دادند (...)  شاپور گفت  که باپدری  که ترا چنین تربیت  فرموده آنچه کردی دیگری از تو چه خیر و نیکویی توقع دارد! آنگاه فرمان داد که گیسوی نضیره را  بر دوپای اسبی توسن بستند و اسب در جست و خیز آمده دختر غدار به جزای کردار خود رسید .
 چنان‌که پیداست که بخش بزرگی از این داستان ساختگی‌ست.  ولی می‌توان پنداشت که شاید شاپور توانسته بود دژ هترا را به یاری برخی از سپاهیان  ناوفادار و یا مردمان ناخشنود هترا و شاید با خریدن آنان  برگشاید . و شاید ترپند این بوده است که زمان آفند با کبوتری به پاسداران آن دژ رسانیده شود تا در آن دم درهای دژ را بگشایند.

 به‌هرروی،  پیروزی اردشیر و شاپور و برپاسازی شاهنشاهی ساسانی در ایران که  به رها‌سازی ساختار فدرالی پارت‌ها انجامید  برای اقتصاد ایران هزینه‌یی گزاف داشت. و برآیند آن افت بازرگانی و بینواییی بود که در بسیاری از سرزمین‌های ایرانی، که با دادوستد و بازرگانی توانمند شده بودند، گسترده شد.  همانگون که ریچارد نلسون فرای Richard Nelson Frye  در کتابش،  تاریخ ایران باستان، The History of Ancient Iran  می‌نویسد :     
،
 مهین‌ترین برآیند این نبرد  پس از به‌زیر‌فرمان‌آوردن  نیسی‌بیس و کارهائه ،  پیروزی بر هترا در  سال   ۲۴۰-۲۳۹ بود که در باره‌ی آن افسانه‌های بسیار پدیدارگشت، چنان‌که برخی افتادن  آن شهر را  به عشق شاهدخت آن شهر به شاپور پیوند داده‌اند زیرا که او به ناوفایی؛ شهرش را به پای شاپور افکند .   اگرچه، آنچه که نشانمند ست بی‌توجهی به نگاهداری هترا و سپس  دورااروپوس ، پالمیر و دیگر "شهرهای کاروانی"  بود که برآیند آن  ویرانی و ازمیان‌رفتن دادوستد  بازرگانی  در آبادی‌های میان بیابان گشت که  پیشه‌آفرینان (آنترپرونورها)  در گذشته،  با همه‌ی دشواری‌هایی که  از جنگ‌های رم و پارت  برمی‌آمد،  برپاداشته بودند. ساسانیان از آغاز پادشاهی‌شان  برآن بودند که تا دادوستد و بازرگانی  را در دستهای خویش تمرکز دهند, اما آنها نه‌شگرد بازرگانی داشتند  و نه‌مانند  سرنشینان  آبادی‌های بیابان‌های سوریه  توان پیشه‌آفرینی‌. و همه‌ی نشانه‌ها  به کاستی اقتصادی  در این دوران گواهی می‌دهند. نبردهای میان رم و ساسانیان سخت‌تر و  ویران‌کننده‌تر  و برای بازرگانی  سختی‌زاتر  از جنگ‌های دوران پیشین بود  و از این رو "نومَه  بارآور"  Fertile Crescent   میان‌رودان به‌بسیار آسیب دید.















فهرست بخش ها












هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر