ارتهشیر ساسانی به نوشته تبری در خاندانی پارسی زاده شده و در تیروده، روستایی در برزن خیر در شهر استخر پارس دیده به جهان گشود. نیای او ساسان بود، و او خود هیربدی در آتشکده آناهیتا و نام مادربزرگش، رامبهشت، شاهدختی از دودمان بزرنگی آورده شده است. پدرش پاپک یا بابگ، ، پسر ساسان بود. در سنگنبشت شاپور نخست دریادمان ذرتشت (کعبه زردشت) چنین مینماید که ساسان را به آوند خدای «ختی» ( 𐬵𐬋𐬙𐬍) نام میبرد اما در این باره که ساسان پدر پاپک بود خاموش است. درکارنامگ اردشیر و در شاهنامه فردوسی پاپک پس از آگاهی از تبار ساسان که به دارا یا داریوش سوم هخامنش میرسید، دخترش را به همسری ساسان درآورد و اردشیر فرزند پیوند آنها بود. اما پس از آن پیوند، ساسان ناپدید میشود و از پاپک به آوند پدر اردشیر یاد میشود. اگرچه چنین مینماید که پیوند ارتهشیر با داریوش سوم هخامنش ساختهگی باشد و تنها برای نشاندادن سزاواری او به نشستن بر اورنگ شاهنشاهی ایران، پس از سرنگونی دودمان آرشاکیان ساخته شده باشد.
در بارهی روزگار جوانی اردشیر آگاهی چندانی نیست. به نوشته تبری ، پاپک از گویچهر، پادشاه استخر، پروا خواست تا پسرش را به زیر سرپرستی تـیـری، فرماندهی کلات دارابگرد بگذارد. هنگامی که تـیـری درگذشت، اردشیرفرماندهی جایگاه او را به دست گرفت، وزان پس به گستاخی به گسترش فرمانروائی خود بپرداخت و بدین سان چندین شاهزاده همسایه را بکشت و تا بدانجا پیشبرفت که از پدرش خواست تا گویچهر را سرنگون کند. پاپک چنین نمود و پس از آنکه والاگاه چهارم (والاگاس، به لاتین Vologeses IV) شاهنشاه ارشآکیان پارت در نزدیکیهای سال ۲۰۸ میلادی از برگزیدن شاپور پسر بزرگ پایک و برادر اردشیر به پادشاهی استخر سرباز زد ، پاپک سر به شورش برداشت و پادشاه استخر را سرنگون نمود . پس از درگذشت پاپک شاپور بر تخت پادشاهی استخر بنشست و پس از درگذشت او ارتهشیر لگام پادشاهی استخر را به دست گرفت.
برای شانزده سال تا سال ۲۲۴، اردشیر دامنهی جنگهای خود را به پارس و فراتر از آن به ایلام (خوزستان) و کرمان، گسترش داد و بسیاری از پادشاهان دست نشاندهی ارشآکیان را سرنگون نمود.
سرانجام ارته شیر در اردیبهشت ۲۲۴ در دشت هرمزدگان در ماد با شکست ارتهبان پنجم دودمان آرشاکیان پارت را سرنگون نمود و سنگ نبشته ی شاپور در بیشاپور این سال را گواهی مینماید همچنین سنگنگارهئی ازاین رویداد را اردشیر در فیروزآباد برپا کرده است .
اردشیر در میانه درگیری در میدان جنگ آوند شاهنشاه را به خود نهاد ، و در پرتو سنگنبشتهی دوزبانه بیشاپور، سالهای ۲۲۴- ۲۲۳ سال « دهناد» آغاز دودمان ساسانیان شد، در سالنامه گریگوری این سال از ۲۷ سپتامبر ۲۲۳ آغاز و در ۲۵ سپتامبر ۲۲۴ پایان می یابد. اگر چه برخی، تاجگذاری دهناد اردشیر در تیسپاون (تیسفون) را در سال ۲۲۶ در چارچوب لشکرکشی برای بهدستآوردن سرزمینهای پیشین آرشآکیان در شمال باختری ایران و در میانرودان بالائي نوشتهاند.
همان سان که در پایان شاهنشاهی ارتهبان پنجم دیدیم او ماکرینوس را که در سال ۲۱۷ میلادی پس از همدستی در کشتن کاراکلای پلید برتخت امپراتوری رم نشسته بود، در همان سال به کینجوئی ازنیرنگ ددمنشانه کاراکلا ، درنبرد نیسبیس شکستی سخت داد و ماکارینوس به ناجار با پوزش همه غنائمی را که کاراکلا از ایران گرفته بود به افزون با باجی هنگفت به ایران بازپس داد.
امپراتوری ماکارینوس بسیار کوتاه بود . او پس از اینکه یکی از گاردهای امپراتوری را به کشتن کاراکلا برانگیخته بود، از سوی سپاهیانآش به امپراتوری برگزیده شده بود و سنای رم به ناچار فرمانروائی اورا بپذیرفت . این نخستین بار یود که امپراتور را سپاهیان و نه سناتورها برگزبده بودند. پدیدهئی که از آن پس بارها باز روی داد. ماکرینوس از اردیبهشت سال ۲۱۷ تا خرداد سال ۲۱۸ برتخت امپراتوری رم بنشست ولی هرگزهنگام آن نیافت که به رم پا نهد و همه امپراتوری کوتاه او در انتاکیه (آنتیوک) سپری شد. به فرجام امپراتوری او به دست الاگابالوس چهارده ساله که مغی میتراباوربود پایان یافت. اگرچه پیش از آنکه او در کاپادوک کشته شود کوشسده بود که پسر دهساله خودرا که به همامپراتوری برگزیده بود به نزد ارتهبان پنجم فراری دهد. اما پسرک درگذار به سوی ایران دستگیر و کشته شد.
الاگابالوس از خاندان عربی سوری در امسا (حمص کنونی) بود که اگرچه او در تاریخها به این نام شناخته میشود، که همان اله الجبل درامسای سوریه به میانای ایزد کوهستان بود که به زبان یونانی الاگابالوس Ἐλαγάβαλος و در گویشلاتین Elagabalus بود اما نام رمی او مارکوس آرولیوس آنتونینوس بود. اودرشهراِمِسا در جایگاه مغبزرگ آئینهای میترائی را برای سپاهیان میتراباور رم درنیایش به ایزدخورشید انجاممیداد . وی نوهی خالهی کاراکلا، جولیا مائِسا Julia Maesa، بود. در این میان جولیا مائسا به سپاهیان لشگرسوم گالیکا Legio III Gallica که برای نیایش به امسا میآمدند رسانیده بود که الاگابالوس به راستی پسر کاراکلا و دخرش جولیا سوئائِمیا ست و بنابراین جانشین سزاوار امپراتوراوست . چنبن بود که سپاهیان اورا امپراتور خوانددند وچندی پس از آن نیروهای الاگابالوس ماکرینوس را شکست داد و او در سال ۲۱۸ برتخت امپراتوری بنشست.
همانگون که جوسیا آزگود Josiah Osgood, در «تاریخ اسرارآمیز کاسیوس دیو دربارهی الاگابالوس » و آدام کمزیس Adam Kemezis در «سرنگونی الگابالوس به مانند گزارشی ادبی و یا رویدادی سیاسی: یک بازنگری» نشان دادهاند، تاریخ نوبسان رم در بارهی الاگابالوس بسیار به دشمنی نوشتهاند واین به باورمن از دشمنی انان با باورهای میترائی وی و سپاهیان رم برخاسته بود. دشمنیئی که با گسترش مسیحیت رفتهرفته پررنگتر شد.
الاگابالوس به باورها و دهنادهای آئینی هلن رم آزرم نمیدلشت. و آیین میترائی الگابال را با سنگ آسمانی بِتیل که نماد زایش میترا بود به رم آورد و سناتورها و مهینان دولت رم را وادار نمود تا دهنادهای دینی و جشنهای میترائی را بهجا آورند . بتایل בֵּית־אֵל به میانای «خانه خدا» سنگی آسمانی بود که در عربی بیتاله و در یونانی بئیتیلوس βαίτυλος ودر لاتین بائتولوس baetulus واز هنگام باستان سنگی آشاوان (مقدس) گرفته میشد. الاگابالوس سنگ خانهخدا (بتیل) را با خود از امسا به رم آورد . هرودیان در باره این سنگ مینویسد:
این سنگ بدانسان پرستش میشود که گویی از آسمان فرستاده شده است. روی آن برآمدگیها و نشانههای کوچکی دیده میشود که مردم دوست دارند آنها را نگارهئی پرداختنشده از خورشید بگیرند، زیرا آنها را اینگونه میبینند.
رمیها الاگابالوس خدای کوهستان را به آوند خدای خورشید شکستناپذیر خود Sol Invictus پذیرفتند و نیایشگاهی به نام الگابالیوم Elagabalium در سویخاوری تپه پالاتین Palatine برای آن سنگ آشاوان (مقدس) که از نیایشگاه امسا (حمص) آورده شده بود ساختند.
به نوشته هرودیان الاگابالوس سناتورهای رم را وادار مینمود که به رقص او با نوای دف و سنج در نیایشگاه به تماشا بیایند. او نمیدانست که این همان پایکوبی میترائي ست که هنوز در سماع صوفیان به جا ماندهست. ودر شاهنامه نیز کیخسرو کیانی از پادشاهان میتراباورپارت پیش از نبرد با افراسیاب برای دریافت پیامی از سروشمینوی برای پنج هفته به دستافشانیمیپردازد:
چنین پنج هفته خروشان به پای
همی بود بر پیش گیهان خدای
همان گونه که در پیشتز دیدهایم الگابالوس در هجده سالهگی به تحریک مادریزرگاش یه دست گارد امپراتوری کشته شد و در فروردین سال ۲۲۲، دوسال پیش از پیروزی ارتهشیر بر ارتهبان پسر خالهاش سوروس الکساندر برتخت امپراتوری نشست.
بااینهمه، بسیاری از تاریخنویسان امروزین بهاین برآیند رسیدهاند که اگر تاریح هرودیان بهموشکافی و بهدور از پیشداوریهای اروپامحورانه بررسیشود، بهاین برآیند میباید رسید که گزارش او در بارهی شکست الکساندر ناسوگیرانه نوشتهشدهاست و داوری او از نبرد با ایرانیان بس پذیرفتنی است.
از اینروی بود که تنشهای دینی نهتنها در میان میتراباوران رم ومسیحیان کهبل درمیان مسیحیان یهودیتبار و مسیحیان تبارهای دیگر بر آمادگی سپاهیان رم هنایش زیانبار مینهاد بهویژه تنشهای دینی در میانرودان نیروهای رم را بسیار آسیبپذیر ساختهبود و بهسامانی رزمی آنها بسیارنابههنجار گردیدهبود . تاآنجاکه بهنوشتهی کاسیوس دیو ؛ تاریخنویسی که خودش سناتور بود و به هنگام امپراتوری الکساندر سوروس از فرماندهانسپاه رم شدهبود: گرچه خطرایرانیان برای سپاهیانرم در میانرودان با برپاشدن دودمانی پارسینژاد افزایشیافته بود، اما اینخطر از نیرومندی ارتشایران، که آمادهی فراتازی بهآنسوی رودفرات بود، برنمیخاست کهبل زائیده از چگونهگی بیمارگونهی ارتشرم درخاور بود، که ناخرسندی و نابهفرمانی درمیانشان از چندینسال پیشاز نبرد با ایران تابهآنجا رسیدهبود که بسیاریازآنها جامهیسپاهی خویش را از تن بهدرآورده و پستهای خود را رها مینمودند . بهنوشتهی دیو:
وضعیت در میانرودان آنچنان بیمناک شده بود که همه را بههراس وامیداشت ؛ نهتنها درمیان مردمانرم کهبل درمیان دیگر مردمان هم. زیرا که ارتهشیر، پارسینژاد، پساز چیرگی در سه نبرد با پارتها و کشتن پادشاهشان؛ آرتهبان، بهرزمجویی با "هترا" برخاستهبود، بهاین آماج که برآن چیره شود و ازآن شهر بهآوند جهشگاهی برایآفند بهرم بهره گیرد. او بهکنشمندی حتی توانست در یکیازدیوارهای آنشهر رخنهگاهی پدیدآورد، اما هنگامیکه در یک شبیخونِدشمن شمارانبوهی از سپاهیانش را ازدستداد، بهسوی ماد روانهشد. در آن کشور نیز، همانندپارت، وی بخشبزرگیازآنسرزمین را بهزیرفرمان آورد ؛ گروهی را بهیاری نیروهایَش و شماری را با بههراسافکندن در دلهایشان. سپس او بهسوی ارمنستان درتازید. در اینجا بخت او بهدستاهالی و پسرانِ ارتهبان وارون گشت . گروهی از سپاهیاناش بگریختند و گروهی بهگفتهی برخی، و یا داوشِ برخی دیگر، بهواپس نشستند تا خویشتن را برای رزمیبزرگتر آمادهسازند. چنین بود که ارتهشیر سرآغاز هراس و نگرانی برای ما شد، زیراکه با اردوی سپاهیانِ بیشمارش نهتنها مایهیِ دهشت در میانرودان بود کهبل همچنین برای سوریه، و او بهگستاخی فرمان میداد، زیرا که اوهمهی آن کجاها ، تا دوردست دریاییونان را، که ایرانیان باستان در هنگامانِ پیشین ازآن خود داشتند بازپس میخواست. و چنین داوش (ادعا) مینمود که این همهکجاها نیاماندگارهای (میراث) راستین نیاکان او هستند. هرچند، دراین برآوردِ درست خطری نیست؛ زیرا که او بهخودی خود هیچکس نیست، اما این ارزیابیئی درستاست که سپاهیانما به این چگونگیاند که شاید گردانهایی از ما کنشمندانه بهنیروهای او بهپیوندند و یاکه گردانهاییدیگر از پدافندِ خویش سرباززنند. سپاهیان ما آنچنان دچار آزمندی، نابهسامانداشت و نابهفرمانی شدهاند که در میانرودان گستاخانه فرماندهیخویش فلاویوس هراکلیو Flavius Heracleo را کشتهاند. گاردهایامپراتوری از من بهاولپیانوس شکایتکردهاند. زیراکه من در فرماندهیِسربازانم درپانونیا زیاده سختگیر بودهام! و در هراس ازاینکه شاید آنها نیز همانند سپاهیان پانونیا سامانمند و سر بهفرمان شوند ازمن خواستهاند که بهخواستههایشان سرفرود آورم.
شورش ایلیرا در میان سپاهیان رم نیز بیگمان شورشی از همیندست بودهاست که بدست واریوس ماکرینوس Varius Macrinus سرکوب شد. چندی پسازآن در آستانهی نبرد رم با جرمنها شورش دیگری در آن کشور بر رویاروئی با الکساندر ب از برای بیاندیشهگی وی از پاسداری مردم در نبردهای با ایران رویداد؛ نمونههای دیگر شورشهای ایساوریا Isauria و در موریتانیا، تینگاتانا Mauretania Tingitana ست که فوریوس سلسوس Furius Celsus سرکوبشان نمود. بیگمان بخش بزرگی از این شورشها سیمایی دینی داشتهاند، و همانگون که در پیش گفتهایم؛ از تنش میان میتراباوران و مسیحیان و سوگیری الکساندر از آئین مسیح شاخهزدهبود.
پدیدهی تاریخیئی که در رفتارتودهئی ایرانیان با پدیداریِ دودمانِساسانیان و سختگیری اندکاندک رو بهافزونِ موبدانِ ذرتشتی برای گسترش و پاسداری ازآن آئین، آشکاری گرفت نیاز بهبیزش و بررسیئی موشکافانه و پویائیک (دینامیک) دارد، به ویژه از این روی که درهمانهنگام بود که آئینمسیح در رم و در ایران درگسترشبود . همانگونه که دیدهایم : با همهیِسستی و ناتوانیِ رم بسیاریاز تاریخنویسانِ مسیحی دربارهی نبردهای الکساندرسوروس با ارتهشیرساسانی بس سویگیرانه و نادرست گزارش دادهاند تاآنجاکه حتی شکست اوازارتهشیر را بهگونهی پیروزیئی برای رم و یا 'نبردی بدونِ پیروزی یا شکست' وانمود کردهاند؛ این سوگیری تاریحنگاران نهتنها از ازاینروی بود که الکساندرسوروس امپراتور رم بود که بل وی نخستین امپراتور بود که با مسیحیان سرِدوستی و یکدلیداشت. براینمون یوسیبیوس Eusebius و بهدنبالاو اورسیوس Orosius, و سپس نویسندگانِمسیحیِبیزانس بهزُهد و پرهیزگاری جولیا مامئا مادرِالکساندر اشارهمیکنند و از دیدارِاو با اُریژن Origen، ازپدرانِکلیسا، در آنتیوک ،در زمستانِسال ۲۳۲م، بههنگام آغاز نبردهای با ایران گزارش میدهند. جولیا مامئا که پساز مرگ مادرش اینک قدرتمندترین و پرنفوذترین سیاستمدار رم شدهبود اوریژن، را به آنتیوک فراخوانده و میهمان نموده بود. اگرچه، به نژند از بارههای گفتوگوهای آنها گزارشی دردست نیست ولی، شاید، میتوان گمانهزدکه وی میخواست بهداند که چگونه میتوان از تنشهایِ دینی میتراباوران و مسیحیان درمیان سپاهیانِ رم کاست؟ همچنین میتوان باورداشت که جولیامامئا بهخاطر نزدیکیِ اوریژن با دیگر پدرانِنخستینِ کلیسا؛ همانند هیپولیتوسِ رم Hippolytus of Rome (یکیاز بینشگامان کلیسا) و جولیوس آفریکانوس , Julius Africanus دراینباره با آنان نیز در پیوند ورسانه بود. و شاید از اینروست که هیپولیتوس برخیازنوشتههایاش را به او پیشکش نموده است. اوریژن و آفریکانوس هردو مردانی توانمند بودند و، بهویژه، آفریکانوس که سفرهای بسیاری، بهسرزمینهای خاوری رم در مرزایرانرمین داشت، بیگمان دردیدا وی با جولیا پیشنهادهایی را دربارهی بهرهگیری ازگروههای مسیحی ایران درراستای پیشبرد آماجهای دوربرنامهئیک رمُ درمیان مینهاد.
![]() |
| ماکزیمینوس |
این نیزدرخوراندیشیدن است که تاریخنگاران مسیحی آزار و شکنجهی مسیحیان را بهدستِ امپراتور ماکزیمینوس، که جانشینِ الکساندر سوروس شد، برآمده ازدشمنی او به الکساندر و مادرش جولیا مامئا میدانند . زیراکه چنان مینمود که تنیچند از خاندان و نزدیکان آندو بهمسیحیت گرویده بودند، و چنانکه خواهیمدید، ماکزیمینوسِثراکس که درنبرد الکساندر با اردشیر، سپهبدِ سپاه رم در جبههیجنوبی میانرودان در نبرد بود، شکست رم از ایران را برخاسته از باورهای سپاهیان مسیحی میدید و چنبن بود که به رویاروئی با الکساندر سر بهشورش نهاد و پساز کشتن او بهامپراتوری رسید و سپس تنی چند از اسقفهای مسیحی را کیفربه کشتن داد؛ زیرا بهنوشتهی یوسیبیوس "گناهشان این بود که انجیل را آموزش میدادند." او همچنین در سال ۲۳۵ میلادی. اسقفِ رم، پونتیانوس، و هیپولیتوس را، که از سال ۲۱۷ با پاپ درچالش بود، بهساردینیا تبعید نمود و شاید از سرسویگیریهای دینی باشد که نویسندگانی مانند جان زونارس شکستِ سپاهِ رم از ایران را برخاسته از نابهکاری ماکزیمینوس قلمداد کردهاند.
بیگمان بدگمانی میتراباورانی مانند ماکزیمینوس به مسیحیان از اینروی بود که آنان را با ذرتشتیان در ستیزه با میتراباوران همدست میشمردند و شورشهایمسیحیان و سرپیچی آنان از خدمت در سپاه رم براین بدگمانی میافزود. بهویژه ماکزیمینوس که در هنگام نبرد با اردشیر در میدان جنوبی میانرودان با دلاوری جنگیده بود از اینکه الکساندر در پیوستن نیروهایاش به او کوتاهی کردهبود خشمگین بود، افزون برآن اینکه الکساندر به زخمزبان وسرزنش وی را مایهی شکست نیروهای رم میشناسانید. بههرروی تنشهای میان مسیحیان و میتراباوران رم در برآیند نبرد ارتهشیر با الکساندر هنایشی بزرگ داشت.
نبرد ارتهشیر با آلکساندر سوروس امپراتور رم

هنگامی که الکساندر سخنرانیخودرا بهپایان رسانید؛ سربازان خرسندانه پیمان کردند کهاز دلوجان خواهندجنگید. پساز پخش دستودلبازانهی پول درمیان سپاهیان، امپراتور دستورداد که برای برونشدن ازشهر آماده شوند. وی سپس بهسنا رفت و سخنرانیئی همانند سخنرانیپیشینَاش را بهجایآورد و سپس برنامهیحرکتسپاهَش را آگهداد نمود. درروز انجامین، وی پسازآنکه دهناد یشتن (مراسم قربانیکردن) را ، که برای رهسپاری به جنگ نهادینه شدهاست؛ را به جایآورد ، او رم را با دیدهگانی گریان در حالیکه پیاپی بهپشتسر نگاه میانداخت ترک نمود. همهی سناتورها و مردمان رم اورا بدرقه نمودند و همگان میگریستند زیراکه اورا بسیار دوست میداشتند . چون او درمیان آنان پرورش یافتهبود و برای سالهایی چند به میانهرَوی بر آنها فرمانراندهبود.
درهمانهنگام که الکساندر سپاهیاناش را برای گذشتن بهآنسوی رودخانههای تیغریز(دجله) و فرات و پیشروی در سرزمینبربرها (ایرانیان) آماده میساخت شماری چند شورش درمیان لشگریانَاش؛ بهویژه درمیان سربازانِمصری، برپاشد ، بههمچنین درسوریه نیز سرکشی درگرفت و سربازان درآنجا بکوشیدند تا امپراتوری دیگر را برتخت بنشانند. این شورشها اما به تندی شناسایی و سرکوب شدند. دراین هنگام الکساندر چند لشگرصحرایی را بهپایگاههایی دیگر ترارسان نمود که چنان بهدید میرسید که در آنجا بهتر میتوانستند در برابر تازش بربرها (ایرانیان) ایستادهگی نمایند.
"شاهِبزرگ؛ ارتهشیر، بهرمیها و فرماندهشان فرمانمیدهد کهاز سوریه و تمامی آسیا بهسویاروپا بیرون شوند و آنان میباید فرمانروایی ایرانیان را برهمهی این سرزمینها، تادوردست یونان و کاریا و برهمهی مردمان آنکجاها، از پونتوس تا اژه، بهپذیرند زیراکه نیاکانِ ایننژادها همه ازایرانیان بودهاند."
او باآ نان چنین رفتارنمود زیراکه اندیشید کهاین نشانهی ترسویی خواهدبود که فرمان بهکشتنآنان دهد زیراکه آنان ازبرای نبرد نیامدهبودند و تنها دستورفرماندهشان را به وی رسانیده بودند.
اما الکساندر خود لاد شکست رم شد. او لشگرش را بهدرونِ سرزمین بربرها (ایرانیان) درنیاورد. از یکسو، ازهراس بهاینکه جانخویشتن را برای امپراتوریرم ببازد؛ ویا که، ازسوییدیگر، جولیا، از برای بیم زنانه ویاکه شیدایی بیاندازهی مادرانهاش، ازاینکه پسرش بهرفتاری گستاخانه بهپردازد، پیشگیری مینمود. و او را برمیانگیزانید که دیگران را وادارد تا جانخویشتن را برای او بهخطرافکنند، ولی او نمیباید که خود به خویشتن درنبردی درگیربشود. و اینگونه دورگیریازنبرد بود که نیروهای رم را از پیشروی بازمیداشت.
پادشاه ایران اما غافلگیرانه با همهی نیروهایش آفند آورد و رمیها را مانند ماهیی به تورافتاده بهدام انداخت. سپاهیانِایران با تیرهایشان از همهسو سپاهیان رم را به گرداگرد بستند و همهگی آن لشگریان را بکشتند. رمیها که شمارشان کمتر از نیروهایارتهشیر بود نمیتوانستند آفند سواران ایرانی را بازپس برانند و میکوشیدند تا با سپرهایشان تنِخویشتن را از گزندِ پیکانهای ایرانیان درپناه بدارند. آنان تنها بهاین خشنود بودند کهاز جان خویشتن پاسبدارند و هیچگونه ایستادهگیِ جنگجویانه دربرابرِدشمن از خود نشانندادند. و در پیآمد همهگی لشگریان، انبوهشده، بهنقطهئی راندهشدند و درآنجا با سپرهای خویش دیواری بهگردخود برپا نمودند وهمانند لشگری بهدامافتاده جنگیدند. و باهمهی اینکه از هرسو زخم و آسیب پذیرفتند، تا آنجا که میتوانستند دلیرانه جنگیدند، اما بهفرجام همهگی جانباختند. رم بهشکستی فاجعهآمیز دچارآمد که دشوارست بتوان همانند آنرا در تاریخ سراغنمود. شکستی که درآن ارتشی بزرگ نابودشد ارتشی که در دلیری هماورد ارتشهای پرقدرت پیشینبود.
این پیروزیِ بزرگ بهپادشاهایران نویدداد تاکه چشماندازهای بهتری را برای آینده پیشبینی نماید. هنگامیکه خبراین فاجعه بهالکساندر؛ کهیا بهخاطرافسردگی ویاکه ازبرای آنکه آبوهوایناخوش میانرودان به اونمیساخت، و بهسختی بیماربود، رسید بهدامان نومیدی درافتاد. ماندهگاران سپاه رم ازاینکه بهلشگرشان که تازنده بود، خیانت شده، و نقشهیجنگیئي که با این که پذیرفته شدهبود به جای درنیامدهبود، خشمگینانه بر امپراتور خردهگرفتند. اینک دیگر الکساندر توانِ برتابیدن بیماری و هوای خفقانآور را نداشت . همهی لشگر بیماربود و بهویژه سپاهیان ایلیریوم که خوی بههوایی خنک و نمناک، و خوراکی بیشترازجیره رزمیشان داشتند، بهشدتبیمار و بهحال مرگ درافتاده بودند. الکساندر که بیاندازه خواهان بازگشت بهآنتیوک بود فرمان بفرستاد که لشگریان رم هنوز مانده در سرزمینِماد بهسوی آن شهر بازگردند. اما آنلشگر در گذار بازگشت همهگی درکوهستان نابودشدند. بسیاریاز سپاهیان در سرمایسخت زمستانی ازپایدرافتادند و تنها شماری اندک ازآنان توانستند بهآنتیوک بازگردند.
امپراتور نیز خو دتوانست با نیروی بزرگ خویش بهآن شهر بازگردد؛ هرچند بسیاری ازآنان هم در راه تباه شدند. و این روند ارتش را بس ناخشنودترساخت واز ارج و آزرم الکساندر که بهبختِ بد و داوریِ بد دچارشدهبود بهبسیارکاست. از سهلشگری که او نیروهایاش را بخش کردهبود، شماربسیاری از برای بدآمدهایی، مانند؛ بیماری ، جنگ و سرما، ازمیانرفتند. درآنتیوک با آبِ گوارا و هوایِ خوشش، پساز خشکیِ تلخِمیانرودان، حالاو و سپاهیاناش بهتندی رو بهبهبودی گذاشت. امپراتور بهاینباور که تنها راهِ جبران رنجها و آسیبهای سربازاناش پخش دست ودلبازانهی پول درمیان آنهاست بهکوشید تاازاین راه دل آنها را بهدست آورد. او لشگری تازه گردهم آورد و آمادهشد تادرصورتیکه ایرانیان خاموشنمانند و بهدیگربار دشواری آغازنمایند بهآوردشان بشود.
اما بهاو گزارشرسید که پادشاهایران لشگرخود را پراکنده نمودهست، و هرسپاهی را بهشهر و کاشانهیخویش بازفرستاده ست. اگرچه، چنانمینمودکه بربرها با نیروی برترشان پیروزگشتهاند، اما از زدوخوردهای بسیارشان در سرزمینهای ماد و پارت که شمار بسیاری زخمی و کشته داشتند بسیارخسته شدهبودند. شکست رمیها ازاین نبودکه آنها ترسو بودند. زیرا که بهراستی آنان بردشمن کشته بسیار آورده بودند. شکستِ آنان نه ازبرای برتریِنیرویدشمن بود، کهبل از برتری شمارسپاهیاندشمن. این بارهی کوچکی نیست که بربرها (ایرانیان) تا بهآناندازه آسیب دیدند کهبرای سه تا چهارسال پسازاین نبردها خاموشبودند و دست به نبرداپزار نبردند.
باید دردیدداشت که بربرها (ایرانیان)، ناهمانند با رمیها، نه ارتشیمزدبگیر دارند و نه ارتشیآماده درپادگان. بهجای آن همهی مردان شایستهی رزم؛ وهرازگاه به همچنین زنان، بهفرمانِپادشاه فراخوانده میشوند. درپایان جنگ هرسپاهی بهرهی خویش را ازتاراج جنگی برمیدارد و برسرِپیشهی خویش بازمیگردد. آنان مانند رمیها درجنگ تیروکمان و اسب بهکار میگیرند ؛ اما بربرها (ایرانیان) ازکودکی باایننبرداپزارها پرورش مییابند. وبا شکارکردن زندگی میکنند وهرگز خدنگهایشان را بهکنارنمینهند واز اسب پیاده نمیشوند و پیاپی ازآنها درجنگ و در پیتاخت بهدنبال شکار بهرهمیبرند.
"الکساندر نیروهای شاهبزرگ را که دربرگرفته از هفتصد پیل و هزاروهشتصد اَرادهی تیغدار و هزاران سوار بود بههمهگی تارومارنمود و پیروزمندانه بهرم بازگشت،"
Ἀλέξανδρος ὀ Μαµαίας ἐβασίλευσεν ἔτη ιγ', µῆνας η' … οὗτος ἐκστρατεύσας κατά Περσῶν ἡττήθη κατὰ κράτος καὶ καταφρονηθεὶς ἐσφάγη· καὶ προεβάλοντο οί στρατιῶται Μαξιµῖνον
الکساندر، پسرِ مامئا، برای سیزدهسال و هشتماه فرمانراند... هنگامیکه وی در نبرد با ایران بود، از برای توفان شکستخورد و به باره سرزنش گرفتار شد و کشته شد و سربازان، ماکزیمینوس Maximinus را بهامپراتوری برگزیدند.
به فرجام سوروس الکساندر هنگفتترین بها را برای شکستخود بپرداخت. و آن هنگامیبودکه گروهیازناخرسندان در ارتشاش ویرا درنبرد راین Rhine بکشتند و ماکزیمینوس از اهالی ثراکس را برتخت امپراتوری برنشانیدند.همانگونکهدرپیشترگفتهشد، چنینپیداستکه یکی از برایهای شکستِ رم در نبرد باایران پراکندهگی و دشمنی میان سربازان مسیحی و سربازان میتراباور رم بودهست. بهنوشتهی جان زونارس John Zonaras ، تاریخنویس میانهی سدهی سیزدهم میلادی، سوروس الکساندر، ماکزیمینوس را لاد شکست خود در نبردهای با ایران میدانست. و بهباور زونارس بیزاری ماکزیمینوس از الکساندربه این برای بود که امپراتور بهمسیحیان دلبستهگینشان میداد و به آنها برتری میداد. زونارس مینویسد:
λέγεται δὲ κατὰ µῆνιν τὴν πρὸς Ἀλέξανδρον κινῆσαι τὸν διωγµόν, ὡς ἐκείνου τιµῶντος τοὺς σεβοµένους Χριστόν. ἐµεµήνει γὰρ κατ᾽ ἐκείνου τοῦ αὐτοκράτορος, ὅτι στρατηγὸς ὑπ᾽ ἐκείνου προχειρισθεὶς καὶ κατὰ Περσῶν ἐκστρατεύσας καὶ αἴσχιστα ἡττεθεὶς ὀργῆς ἐπειράθη βασιλικῆς.
گفتهشدهاست که او (ماکزیمینوس) ستیزه بهدُشوری با الکساندر را ازبرای بیزاریَش ازاو آغازنمود؛ چراکه اوبه آنهاکه مسیح را والا میداشتند ارج مینهاد. زیراکه او ازآن فرمانروا خشمگین ازاینبود که درآن هنگام که وی او را بهاسپهبدی برگزیده بود تا در برابرایرانیان بهجنگد، این او بود که زیر سرزنش امپراتور شده بود که شکستی شرمآور خوردهست.گزارش تئودورس اسکاتاریوتز Theodorus Scutariotes نیز با این داستان هماهنگاست. او مینویسد:
Οὗτος ἐκσρατέυσας κατὰ Περσῶν µετὰ τῆς µητρὸς, ἐν Ἀντιοχείᾳ προχειρίζεται στρατηγὸν Μαξιµῖνον, ὅς συµβαλὼν Πέρσαις ἡττᾶται, καθ᾽ οὗ καὶ ὁ βασιλεὺς ἠγανάκτησε.
هنگامی کهاو بههمراه مادرش با ایرانیها درنبردبود؛ ماکزیمینوس را در آنتیوک به اسپهبدی برگزید که او درآفند برایرانیان شکستخورد و در پیآمد، فرمانروا براو خشمگین شد.
Πέρσαι τε οἱ πάλαι Μεσοποταµίαν κατατρέχοντες νῦν ἡσυχάζουσιν, ἀγαπητῶς ἔχοντες τὰ ἑαυτῶν, δόξης τε τῆς ὑµετέρας ἐν τοῖς ὅπλοις ἀρετῆς τε, πείρᾳ τῶν ἐµῶν πράξεων, ἃς ἔγνωσαν ὅτε τῶν ἐπὶ ταῖς ὄχθαις στρατοπέδων ἡγούµην, ἀνεχούσης αὐτούς.
ایرانیها؛ پسازدرتازیدنشان درچندی پیش بهمیانرودان ، اینک آرام گرفتهاند و از داشتههایشان خشنودند . ما آنها را سربهزیر نگاه داشتهایم؛ شما با نشان دادن دلاوریتاندرنبرد، و من با دادن شناخت و آزمود به آنان از کارایی خودم درآنهنگامکه درکرانهی رودخانهی مرزی فرماندهیلشگر بودم!
تنشهای آئینها در میان میتراباوران، ذرتشتیان و مسیحیان در رم، ایران و ارمنستان
دیودوروسِ اریتره و اریستوکسنوس Ἀριστόξενος آهنگشناس میگویند که پیثاگوراس (فیثاغورث) به نزد ذراتاس(ذرتشت) در چالدئین (بابل در میانرودان) رفت و او چنین نمایانید که همهی چیزها از دوتائی بوده و در پیش از آفرینش جهان زادهشدهاند: که یکی پدر ست و آن دیگری مادر. و پدر روشنی است و مادر تاریکی . آنچه که روشنی را برپا میدارد : گرما و خشکی و سبکی و شتاب است. وچهار چیز برپادارندهی تاریکی است؛ سرما و تری و سنگینی و کندی. وزینهاست که همهی کیهان ساختهشده - که از مردیاند و زنی و بههمچنین او گفتهست که کیهان هماهنگیئی آهنگین است و چنیناست که خورشید در مداری گِردِ بر پایهی وندیداد (قانون) هماهنگی میچرخد.
دو هستی یا نیروی ایزدی هستن دارند. یکی مینوی و آن دیگری زمینی. نیرویزمینی آفریدهها را بهبیرون از زمین بهبالا میفرستد: و آن آب است. نیروی مینوی از آتش است با بهرهیی از هوا: که گرما بهافزوده سرما ست. وچون اینچنین است - بهگفتهی او: هیچیک ازاین گوهرها روان را آلوده نمیدارند. زیرا که آنها گوهر همه آنچه که هست میباشند.
الکساندر {پولی هیستور} بهما میرساند که پیثاگوراس به شاگردی ذراتاس (اذرتشت) آشوریشد. ( کسانی هستند که براین پندارند که او هیچکس بهجز حزقیل نبود: اما این چنانکه خواهیم دید درست نیست.)
آغاز همهیچیزها یکتایی است: یگانگی است که بهپادارندهی دوتاییِدربست (محدود) بهسان یک مایه است. و این هردو؛ یکتایی و دوتاییِ دربست، پدیدآورندهی شمارههایند. نقطهها از شمارهها پدید میآیند و راستاها (خطها) از نقطهها و از راستاها ریختِ پهنهها (سطحها) و از پهنهها ریختِ گنجایهها (حجم) و از آنها سختینههایی که بهتوان در نودشانگرفت (جمادهائي که احساس کردنی هستند) که در آنها چهار آخشیگ است: آتش، آب، خاک، و هوا ، بههمگی در جنبش و دگرگونی، و اینهایند که کیهان را پدید میآورند - هشیار و درونبین که درمیان آن زمیناست و زمین نیز گویی (کرهيی) است که درهمه سویهاش زیستنگاهست.
فیلو درنوشتههایش بارها از پیثاگوراسگرایان بهآوند "آشاوانترینکیش" (مقدسترینفرقه) یاد میکند. ودر بخشی پیچیده دربارهیِ زئوس، او بهآشاوانیِ شمارهیِ"هفت" اشارهمیکند، که بیگمان درپیوند با رازهای هفت ایستگاه میترائیاست. وی بدون آنکه از اندیشارِ"دوتایی" دیادا δυάδα پیثاگوراس، که از اندیشارِاهرمن و اهورایِزروانی در میترا برخاسته است نام ببرد از چگونگیهایی که پیثاگوراسگرایان دربارهیِ دوگانگی آشنایاندهاند بهره میگیرد. فیلو دربارهیِ"یکتایی" موناش Μονάς پیثاگوراس مینویسد: "یکتایی، انگارهیی از سببِ نخست است" و دراینجا سببِ نخست همان زمانبیکرانه یا زروان است. فیلو اندیشار اهورا را به"لوگوس" یا واژه پیوند میزند و مینویسد "واژه، نخستین-زاده، پسرِخداوند، است و بهآوند دستیارخدا رسانهی میان خدا و جهان است" اندیشاریکه نویسندگانِ مسیحی سدههای آغازین ِمسیحیت از آن بهبسیار بهرهگرفتند.
بههرروی، نومنیوس Νουμήνιος از نویسندگان مسیحی سدهی دوممیلادی در شهر آپامئای (آفامیا) سوریه ازچنین دیسهیِ میترائی بهرهبرد و نوشت: که آفریدگار ویژگیهایایزدی خود را بهخدایی دیگر(عیسی) درجهان زمینی برای پدیداریی و برپایی خوبی عرضه میدارد. و چنینبود که اوریژن از پدران کلیسا درچندگاهی نهچندان دور پسازاو نوشت؛ گرچه آفریدگارِپدر درجهانمینوی برروانائی Spiritual فرمانرواست. فرمانرواییِخدایِپسر در جهانِمینوی بر روانايی برپاست و در جهانزمینی بر ماترها Material (مادهها). هرچند رسانهگی آفریدگار با واژه (لوگوس)، یا خدایِپسر، همانند رسانهگی اهورا با سپنتامینوست . و اینهمه مایهی تنشهای میانآئینی شد که درسدهی دوم درمیان آئینهای یهودی و مسیحی و ذرتشتی به پا خاسته بود. تاآنجاکه به نوشتهی اوریژن؛ خدایپسر، یا "واژه"، همجاودانه و همبرابر با خدایپدر است و کلمنت اسکندریه مینوشت که؛ "واژه" نمایندهی خواست، نیرو و توانِ پروردگارست و اوستکه بهنمایندهگیِآفریدگار میآفریند. و اوستکه هماهنگی و بهسامانی کیهان را پدیدآورده ست. در بخشهای آینده نشان خواهیم داد که چگونه این باورها برپیوندها و تنشهای میان ایران و رم هنایش نهادند.
چنانکه، در بخشهای آینده خواهیم دید، با افزایش توان موبدان آنها برسرآن شدند تا میتراباوران و مسیحیان ایران را به زور بهآئین ذرتشت درآورند، اگرچه به برای توانایی و نیرومندی هفت خاندان بزرگ پارتی تنها میتوانستند سختگیریشان را بر میتراباوران بهگونهیی پنهانی و نابه\سرراست بهجای میآوردند، اما مسیحیانی کهاز پذیرفتن آئین ذرتشت سرباز میزدند را بهدادگاه کشیده و کیفر مرگ می دادند، تاکه بتوانند این دین هماورد را از ایران براندازند. برواژ، شاپور دوم رهبرانِ آئین مسیحی را، بهویژه، برای گردآوری مالیاتسرانه ازشهرها، در دیوان شاهنشاهی خود به درآورد و یزدگرد یکم برای کاهش رخنهي موبدان توانمندیهای دیوانِ شاهنشاهی و ابزارهای رسانهگری و زور را در دسترس اسقفها نهاد و بهآنها پروا داد تا "کلیسای خاور" را درایران سامانی هماهنگ و هموند بدهند و ساختار کلیسا را در سراسر ایران گسترش بدهند. یزدگرد این اسقفها را بهگمارشهای گوناگون دیوانی، مانند؛ بازرسی ترابری بازرگانی در دریابار (خلیج) پارس، و ماموریتهای دیپلماتیک بهکشورهای بیگانه میفرستاد.
اما، این راهکارهای یزدگرد و شاهان پساز وی با کنشهای سختگیرانهی موبدان ذرتشتی هماهنگی نداشت. و چنینبود که موبدان از هر بههنگامی برای واکنش و پشتیبانی از شاهزادگانی که سربهفرمان بودند بهره میگرفتند تا نگرش (دکترین) خود را از شاهنشاهی ساسانیان استواریدهند. ریختی ازاین نگرش در گزارش مسعودی در مروجالذهب پدیدارست
بدان که آئین و پادشاهی دو برادرند که هیچکدام بدون دیگری نتوانندماند، زیراکه آئین بنیانِپادشاهیست و پادشاهی پشتیبانِ آئین. و هرآنچهکه بر بنیانی استوارنباشد سرنگون میشود و آنچهکه پاسدار نداشتهباشد نابودمیشود.چنانکه خواهیم دید، این نگرش درونمایهیِ اندیشار "فرهی ایزدی" گشت، و بر پایهی چنیننگرشی بود که موبدان از هربهنگامی برای گسترشِ نیرو و توان خود بهره میگرفتند، و چنینبود که برای ازمیانبردن میتراباوری بسیاری از تندیسهایِ ایزدانِ میترایی شکسته و نابودشد. مری بویس بهروایت از مسعودی براین باورستکه شاید تندیس آناهیتا در نیایشگاهِ استخر نخستین تندیسی بود که شکسته شد. بهنوشتهی موسی خورنی تاریخنویسِ ارمن ارتهشیر پسازچیرگی بر ارمنستان تندیسهای آنها را شکست، و آتش آشاوان را در نیایشگاه اُهرمزد در "پاکآران" برافروخت. برپایهی نگرشِ (دکترین) کارتیر آتشِبهرام (ورهران) نمادِ نیکی بود و تندیسها نمادِ بدگاری و پتیارگی یا:
![]() |
| تندیس یک مرد یافته شده در گندهارا - موزهی برلین |
![]() |
| تندیس یافته شذه در باختر ، موزهی ملی افغانستان |
![]() |
| تندیس برنزی یک پارتی در موزه ایزان باستان |
همانگون که گفتیم، در آئین ذرتشت ایزدکدهها، یا اوزدِسکَدَکها 𐬊𐬰𐬛𐬈𐬯𐬖𐬀𐬛𐬀𐬐 که جایگاه تندیسهای ایزدان بود در پساترها بتخانه نامگرفتتد و خانِهگاه دیوان گرفته میشدند و آتشکده جایگاه اهورا و امشاسپندان بود. برپایهی نوشتهی "شاید و نشاید" امشاسپندان سه بار در روز بهیک نیایشگاه میآیند و باورمندان میباید درکنارِآنان دربرابرِ "آتشِ" آشاوان بهنیایش بهپردازند. بهنوشتهی کارتیر، موبدموبدان، این او بود که بسیار از آتشهایِ ورهران را بهپا ساخت و:
𐬊𐬰𐬛𐬈𐬯𐬖𐬀𐬛𐬀𐬐𐬁𐬦 𐬏𐬛 𐬕𐬉𐬮𐬪𐬯𐬝𐬀𐬕𐬫 𐬛𐬈𐬬𐬧 𐬬𐬪𐬱𐬊𐬠𐬪𐬈 𐬏𐬛 𐬫𐬀𐬰𐬛 𐬅𐬕𐬁𐬵 𐬏𐬛 𐬧𐬪𐬱𐬀𐬨 𐬀𐬕𐬉𐬭𐬝𐬪اوزدِسگدگانیه اود گیلیستَگئی دِوان ویشوبیه اود یزدان گاه اود نیشِم اگیریئی
ایزدکدهها ویران شد و گجستگی دیوان نابودگشت و نشستگاهِ ایزدان برپاشد.
در ریگودا 3.34.9 به زبان سنسکریت چنین میخوانیم:
आ यक्ष्मा सूर्यमहं वज्रिणं दीक्षितत |
रात्रिं कक्षं विचक्रमा ||
به دبیره لاتین:
ā yakṣmā sūryam ahaṃ vajriṇaṃ dikṣitaṃ yaḥ
Yrātriṃ kakṣaṃ vicakramā.
آن که خورشید درخشان و واژرای پرنیرو ( نبرداپزار ایندرا) است.
آن که درازای شب را به همراه گاو در مینوردد.
در این سرودهی ریگودا، ثریا ( خدای خورشید، میترای آسمان) و گاو با هم به نمادی کیهانی یا آیینی پدیدار می شوند. این سروده پیوند میان گذار خورشید در پهنهی آسمان (نماد روشنائی و راستی) و گاو، نماد گیته (طبیعت)، را نشان می دهد که بسیاری از پژوهشگران گاو را در سرودههای ودایی نمادی از دارائی یا کامرانی و آبادانی میگیرند .در تندیسها و پردههای گاوکشی میترا باوران رم نیز ما این پیبند را به گونهئي آشکار میبینیم
به هر روی گاو کموبیش نمایانگر نیروهایگیته مانند زندگی، فراوانی یا یشتن (قربانی) است، و سوریا، خدای خورشید، نمادی از روشنائی مینوی، خرد و سامانهي کیهانی ست.
آسمان و زمین از نیرومندی وغرش او بهلرزه افتادند ، دلانگیز و آشاوان، یاریدهنده بههمهیِمردمان ، فرزانهئی که در نبردآینده برایگاو آرزو بهیغمائی نیرومندانهداشت، دوستی بههنگام یشتن درمیانهی آبها.در اوستا هنگامیکه گاو بهسوی اهورا مویهمیکند و ازبرایخویشتن پاسداری را درخواستمیدارد، بهراستی این میترایِخاکی، یا "خداوندِپسر"، بودهاست که ازبرایپاسداری او برگزیده شدهبود. ولی، پساز درهمآمیختهشدن اوستایِذرتشت با نوشتههایِمیتراباوران نامِذرتشت را جایگزین نامِمیترا نمودند. و ازاینروست که هرودوت بهنادرست مینویسد؛ که ایرانیها تندیس و نیایشگاه نمیساختند، باید دردیدداشت که او پساز آنکه داریوششاه آئینِذرتشت را آئینِدهنادینِایران نمود، و نیایشگاههایِمیترائی ایران را ویرانکرد، تاریخِخویش را نوشتهاست . و حالآنکه تندیسهایِیافتهشده در ایلام نشان از جوششِاینهنر درپیشاز دورانِهخامنشیان دارند. همچنین تندیسهایِیافتشده از کوشانیان، که با پارتهایِمهرباور درپیوندبودند، نشاناز رواجِاینهنر درمیان مهرآئینانِایران دارد. و ما میدانیم که کوروش و پسرش کامبیز در برابر تندیسِمردوک که با خداوندِخورشید یا میترا همپیوندبود بهنیایش پرداختهبودند.
او نیرومند، سپید، زیبا و خوشپیکر است با پاپوشیزرین و کمربندیپُربها، چیندار و زرین دربر، دستهییبَرسَم دردست، گوشوارههایزرین برگوش و دیهیمی با یکصد گوهر برسر دارد
چنیناست که در متنِذرتشتی "دادِستان دینیگ" نیایشگاههایی که درآنها تندیسهای ایزدانِمیترائی برپاست "نیشمگئی دِوان" یا نشیمنگاهِدیوان میخوانند و پرستشِتندیس یا "اوزدِس پَرَستاگیه" همسان با پرستشِدیوان یا "دِویزاگیه" گرفتهمیشود.
پساز پدیداریِمانی و اهمیتی که نگارگری در کارهایوی داشت و دلبستگیئی که شاپوریکم و دیگر پادشاهانِساسانی بهنگارگری و تندیسسازی نشان میدادند، موبدانِذرتشتی بر رویارویی و درگیری و سختگیریِخود بااین گرایشها بیافزودند. و بهکوشیدند تا "آتشدان" را جایگزین تندیسِایزدان نمایند. بهنوشتهی استرابون نیایشگاههایِایرانیان در روزگار او در کاپادوک هم آتشدانها را دربرداشتند و هم تندیسهایچوبیایزدان را، که دستههایِنیایشگران، آنتندیسها را با خود درگذارِنیایشی دستههایشان، بهتَرا از ایستگاهبهایستگاه، میبردند. این آتشدانها از تودهیِخاکستر انباشتهبود، که برروی آن آتش را زندهنگاهمیداشتند.
نیایشگاههایِمیتراباوران دوگونه بودند و دونام ویژه بهِخود داشتند. پارتها آتشکده را "آتا رَوشن" یا آتشِ روشن میخواندند و ارمنهایِمهرآئین نیز آنرا "آت روشن" میخواندند. نیایشگاهیکه بهپرستش ایزدها یا "یَزاتا " ویژه بود را "بَغین" یا "بَگین" میخواندند. بهافسردگی بایدگفت که بسیاری ازاین تندیسهایِمهرباوران را ذرتشتیهایساسانی و مسیحیان رمی نابودکردند و اینک تنها گواهه برای هستنآنها پارههایی از متنهایپارتی و ارمنی مهرباورانست که بهجاماندهاند. برای نمون اس. در نرسسیان S der Nersessian درنوشتهاش une apologie des images du septième siècle از نیایشگاههایی با تندیس اهورمزدا و آناهیتا سخنمیگوید، که یک تندیسِزرین او را سپاهیانِ مارک آنتونی از ارتز Erez در ۳۶ پ.م. با خود بهرم بردند. استرابو نیز از تندیسِآناهیتا در کاپادوک نوشتهاست. تندیسِآناهیتا در نیایشگاهاکباتان که آرتخشرخشدوم بنیان نهادهبود را آنتیوکوسسومِ سلوکی در ۲۰۹ پ.م. بهتاراجبرد اما بهدیگربار مهرباوران آن تندیس را برپاساختند زیرا ایزیدوروس خاراکسنوس Ἰσίδωρος ὁ Χαρακηνός، جغرافیادانِپارتی، درمیانهیسدهییکم پیشاز میلاد از یشتن دربرابر آن گزارشدادهست. افزون برآن منابع ارمن از تندیسهای میترا و بهرام گواهیمیدهند. بهنوشتهی دینکرد، متن دیگری از نوشتههایذرتشتی، هنگامیکه تندیسکده ها ازمیانمیرفتند تنها اندکی از باورهای مینویی ازمیانمیرفت:
"اوزدِس پَرَستیشنیه بهابسیهِد، منوگ واراویشنیه اندک اَباگ بهشود."بازماندهی نشانهای این میتراباوری هنوز هم در یزد دیدهمیشود. زیرا درکنارِآتشکدهها، نیایشگاههایِایزدانی مانند مهر و بهرام و تیر و سروش نیز دیدهمیشوند، هرچند درآنها دیگر تندیسی نیست.
البته ایننیز میباید گفتهشودکه تندیسهای ایزدانمیترائی نشان از بتپرستی و چندخدایی نبود و همانگونه که هفتایستگاه رازهای آئین میترا، که بعدها در هفتشهرِعشق عارفان و حکمت اشراق ماندگارماند، نشانمیدهند، آئین میترائی بر بنیان فلسفیپیچیده و ژرفی استوار بودهاست . برای نمون حافظِشیراز که چنان مینماید که با آئین مهرباوران بهشیدائی آشنابوده و بهآشکار مینویسد:
ز دوستانتو آموخت در طریقتِمهر / سپیدهدم که سحر چاکزد شعارسیاه
بردلم گردِستمهاست، خدایا مپسند
که مکدرشود آیینهیِمهرآیینم
دوش آنصنم چه خوشگفت در مجلسِمغانم
با کافران چهکارت گر بتنمیپرستی
از آن بهديرمغانم عزيز میدارند
که آتشی که نميرد هميشه در دلماست
پدیداری نگرش فرهی ایزدی
اینست مزدیسن (مزداپرست)؛ بُغ (ایزد) ارتهشیر؛ شاهنشاهایران؛ کهچهر ازایزدان دارد؛ پور بُغبابک؛ شاه
![]() |
| اردشیر فزه ایزدی را از دست اهورا مزدا دریافت میکند. |
ارتهشیر دراینسنگنبشته بهآشکار خویشتنرا ازمزداباورانذرتشتی میشناساند کهاز سویایزدان دارندهی "خَوُرَه" xwarrah یا "خوَرِنَه" xvarənah کهدر پارسیکهن ویندافرنه Vindafarnah بهمیانای دارندهی "فرنه"ی شکوهمندست، کهدر پارسیامروزین شاخههایاینواژه درریختهایفرخ و فرخنده و فرهنگ وفرهمند هنوز بهکارگرفته میشوند. در ریشهیابی واژهی "خوَرِنَه" باهودهست که دردیدداشته باشیم که این واژه کوتاه شدهی خوَتَیورنه xvatay varna است.
خوَتَی xvatay در پهلوی به میانای "خدا" ست، که در اوستا خواَتَیَ xwataya ست، که با خورشید زندگی بخش در پیوندست. "وَرَنه" varana در اوستا به میانای "برگزیده" و گزینش است. پس "خوَرِنَه" xvarənah به میانای "برگزیدهی خدای خورشید" یا همان "فرهی ایزدی ست". باهوده ست که یادآوری کنیم که واژهی "وَرنَه" वर्ण در ریگ ودا نیز که به میانای "گزینش" و "درخشندگی" است با "وَرَنه" اوستا خویشاوندست. بهراستی "خدای بزرگ" یا مَهادِوا महादेव در ریگ ودا، هنگامی که آدمیان را پدیدآورد، از برای "مغی" که همان مُکشا मोक्ष در ریگ ودا به میانای "آزادگی" و "آزادی از هرگونه بند" است آنان را به چهار گروه برگزید؛ یکم، کسترَه क्षत्र که شاه و سپاهیان بودند و این همان واژهی اوستائی خَشتره ست. دوم. ردهی برَهمین ब्रह्मिन् بود که دینورزان بودند و در اوستا آثروان خواندهمیشدند و بهرمن میتراباوران بود (پس از این که تندیس کدههای میترائی در آئین ذرتشت نشیمنگاه دیوان خوانده شد، بهرمن میانای بتکده گرفت) . سوم، وَیزیَه वैश्य که همان ردهی وِرِزنا Verezena در اوستایند که به کشاورزی میپردازند و امروز ورزگر یا برزگر خوانده میشوند و در زند پهلوی واستریوش ست. چهارم، شودرا शूद्र که ردهی پائین بودند که در اوستا هُتخشان خوانده میشدند. هرکدام از این چهار رده خواتیورنه یا فرهی ایزدی خودرا از مهادوا دریافت میداشتند که همان میترا بود.
بههرروی، همانگونه که داریوششاههخامنش درسنگنبشتهاَش مینویسد: که اهورامزدا اورا شاهنشاهی داد، ارتهشیر سزاواری خویشتن بهپادشاهی را از داشتن " خورنه" یا فرهیایزدی وانمودمیدارد. و خورنه یا خوره، کهدر واژهیخورشید آنرا میبینیم، بیگمان اندیشاریمیترایی بوده که بهدیگربار در آئینذرتشتی پسااسکندر مقدونی پدیدارشدهبود.
گستردگی و هنایش فرهنگ میترائی درایران پس از اسلام نیز به روشنی پدیدارست برای نمون بهگزارش شهابالدين يحيي سهروردي فره، پرتوی همانند "تابشخورشید" دردرون است کهازآن فرهیختگی و فرزانگی پدیدمیآید. او مینویسد:
و حقّاوّل نور همهانوار است زیراکه معطیحیات است و بخشندهنوریّت است و او ظاهراست ازبهرذاتخویش و ظاهرکنندهدیگری. «الله نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» نوریّتاو آناست کهاز بهرذاتخود ظاهر است و دیگری بدوظاهرمیشود. پسنور همهنورهاست و نوریّت هرنیّر سایهنور اوست، پس بهنور او روشنگشت آسمانها و زمینها. «وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها» نوریکه معطی تأییداست که نفس و بدن بدو قویروشنگردد در لغتپارسیان "خرّه" گویند. و آنچه ملوكخاص باشد آنرا "كيان خوره" گويند ... ؛ ملكظاهر کیخسرو... معنی "كيان خوره" دريافت و آنروشنايیاست كهدر نفسقاهره پديدآيد كه بهسببآن گردنها خاضع شوند.خواجه ابوالفضل علاّمی، وزیر اکبر، پادشاهتیموریانهند، در كتابخود "آيين اكبری"، دربارهی خاستگاه فرمانروایی پادشاهان مینويسد:
پادشاهی فروغیست از دادارِ بیهمتا و "پرتوی از آفتابِ عالمافروز"، فهرستِ جرائدِكمال، فراهمگاهِ شايستگیها. بهزبانِروزگار، فرّ ايزدی خوانند و بهباستانی زفان، كيان خوره. بیميانجیِ دستِامكان، در قدسیپيكر برگُدازند، و از ديدِآن، همگنان پيشانینيايش بر زمينِپرستاری نهند.
بهگزارشکارنامهی ارتهشیر بابکان هنگامیکه ارتهبان در پی ارتهشیر بهکارزارمیشد در کجایی:
ازمردمان بهپرسید: "آن دوسوار چهگاه بگذشتند؟" ایشان گفتند: "که نیمروز ایدون چون بادِتندرو همیشدند. ایشانرا قوچی هموَرهمی رفت." اردوان را شگفتآمد و گفتکه: "انگارکه سوار دوگانه را دانیم، بهآن قوچ چهسزد بودن؟" و از دستور پرسید. دستورگفت که: "آن فر خدایی وکیانی است"فردوسی نیز در شاهنامه از این داستان گزارش میدهد:
بهدستور گفت آن زمان اردوان که این غرم باری چرا شد روان؟
چنیندادپاسخ کهآن فر اوست بهشاهی و نیکاختری پر اوست
چنینمینماید که موبدانذرتشتی، مانند تنسر و کارتیر، درویراستاریاوسـتا نگرشفرهیایزدی را بهآوندسنجهیی برایداوریسزاواری پادشاهبهپادشاهی گنجاندند. اینان سهفرهرا شناساییدادند؛ فرهیذرتشت، فرهیآریايی و فرهیكيانی. فرهیذرتشت ازبرای برپاداری فرازمندی ردهیدینکاران و موبدان بود، فرهیآریايی، از برای آوردنفرنبغ مر ايرانیان رابود، که بر ایشان کامرانی، خرد و سربلندی میآورد، و فرهیكيانی بر پایهی نوزدهمين يشتاوستا (خورنهيشت کهگاه زامياديشت یا كيانيشت خوانده میشود) پادشاهانرا بهپرتویمینوی سزاواریبهفرمانروایی ارمغان میداد.
بهافسردگی، برخیازنویسندگان، مانند همایون کاتوزیان، خواستهاندکه نگرشفرهیایزدی موبدانذرتشتی را درچارچوبطبقاتیمارکسیزم به سزش و بیزش کشند و دراینبستر گزارههاییشگفتآور ساختهاند. براینمون؛ ایشان مینویسند :
درایران فئودالیسماروپائی هرگز پدیدنیامد، زیرا بخشبزرگی اززمینهایزراعی مستقیمادرمالکیتدولتبود؟!! و بخشدیگر، بهارادهدولت، بهزمینداران واگذارمیشد. درنتیجه دولت، هرلحظهکه ارادهمیکرد، میتوانست مِلکِزمینداریرا بهخودمنتقل یا بهشخصِدیگریواگذارکند. بنابراین زمیندارحقمالکیت نداشت ، بلکهاین امتیازیبودکه دولت بهاو میداد و هرزمانمیخواست پسمیگرفت.این گزاره، البته، گزارهیی نادرست و بیپایهاست. زیرا که درنخست دولت بهآوند یکآشناخت سیاسی (هویت سیاسی) که همهی کشتزارهایکشوررا درمالکیتداشتهباشد تابهتواندآنهارا درمیانگروهیویژه پخشنماید، تنها درروزگارِپهلویدوم پدیدارگشت؛ نخست، بهگونهی پخشزمینهایی که رضاخان بهزور تصاحبکردهبود و زیرفشار آمریکائی ها، بهویژه پرزیدنت ترومن، و سپس برایبهبوددادبه سامانزمینداری(اصلاحاتارضی) ارسنجانی زیر فشار پرزیدنت کندی. و دودیگراینکه هفتخاندانبزرگپارت درگشتاد ( درواقعیت) زمیندارانیبزرگ و نیرومند بودند که پادشاهانساسانیبهپشتیبانیآنان، چنانکه خواهیمدید، متکیبودند. آقای کاتوزیان، سپس گزارههایدیگری را درپیوند با اینگزاره پیشنهادمی کنند، که بهراستی یاوهپردازیهایی بیش نیستند، بهویژه ایشان درگزارهی دوازدهم خود مینویسند :
...همین ویژگی- یعنی عدمنسبیمرکزیتاداری- در دورهیاشکانی سببشدکه مورخانبزرگعرب پیشازاسلام (مانندمسعودی، صاحبمروجالذّهب) پادشاهاناشکانی را "ملوکالطوائف" بنامند. از دورهمشروطهبهبعد فئودالیسمرا "ملوکالطوائفی" ترجمهکردهاند. (...) معنایتحتاللفظی "ملوکالطوائف" "پادشاهانطایفهها"ست و مفهومآن اینست که پادشاهاناشکانی ، شاهاقوامگوناگون بودهاست. پساین لفظ یا عبارترا میتوان درموردهرامپراتوریای بهکاربرد . منتها چون امپراتوریاشکانی - برخلافامپراتوریهخامنشی و (کمتر از آن) ساسانی - شیوهاداری خیلیمتمرکزینداشته، مورخانعرب، دقیقابرایتأکیدبراینویژگی، عبارتمزبوررا درمورد امپراتوری اشکانی بهکاربردهاند.همهیتاریخنویسانآگاه اینکه "ملوکالطوائف" بهمیانای (معنی) شاه "شاهانتبارهایگوناگون" و نه شاه "تبارهایگوناگون"، را پذیرفتهاند و ازاینروستکه پادشاهان اشکانیرامانند پادشاهان هخامنشِ شاهنشاه میخواندند. و همانگونکهدرپیش نوشتهایم، این پادشاهان دراستانهایشاهنشین آزادیعملبسیارداشتند و حتیبهنوشتههای واکر Walker ۱۹۵۸، میلیک Milik ۱۹۶۱ و اسلوکام Slocum ۱۹۷۷ برخیازاین پادشاهاندستنشانده میتوانستند سکهّ بهنامخویش بهزنند، که پرآوازهترینآنها شاهانخاراسن، الیمِیز و پارس بودند، و شاید شاهانهترا و آدیابن نیزمیتوانستند برایچندگاهی سکه بهزنند. همانگونه که لئوناردو گرگوراتی Leonardo Gregorai درنوشتهاش زیرآوند"شاهنشاهی آرشآکیان" مینویسد:
درمیانهینخستینسدهیپیشازمیلاد، برونداجتماعی و نهادیِ پارت بهناپایداری اندرگشت، و رهبریپادشاه بهراستیک پذیرفتهنشد. نک شهریارانرا تنهابرایدادنسزاوارییدهنادین بهقدرتمندیئیکه یک گروه و یاگروهیدیگر، از ردهی مهینان، بهدستآوردهبود هنوز نگاهمیداشتند. پارت میانهمآوردیدستههایمهینان، که میخواستند نیرومندی پادشاه را بهکاستی آورند تا بر قدرت خویش بیافزایند و بنابراینناوابستگیخودرا تقویت نمایند، پارهپاره شده بود.
Towards the middle of the first century BC, Parthia entered a condition of social and institutional instability. The king’s leadership had been in fact overruled. Monarchs were maintained with the sole intent to provide a formal legitimacy for power gained by one or the other among the aristocratic groups. Parthia was torn by competition between the main noble factions interested in weakening the crown to enlarge their power, thus enhancing their independence from the king.بههرروی، اندیشارفرهی ایزدی اندیشاریبودکه دربرآیند از روندارهای تنشهای سهگانهی میان ایران و رم ، میان ذرتشتیان و مسیحیان و، بیشازهمه، میان ذرتشتیان و میتراباوران فرگشته (متحول) و شناسانده میشد.
بالاگیری تنشهای آئینی در ایران ، رم و ارمنستان
آئینذرتشت روبروشدند. اگرچه آئینذرتشت در رم ازسوی فرمانروایان پشتیبانینمیشد، ولی تنشهایدینی میان سپاهیانِمیتراباورِ رم و مردمانردههایِتهیدست و کشاورز که بهمسیحیت میگرویدند درگسترشبود. هرچند آئینمسیح دراینهنگام هنوز سازماننیافته بود، و در سهسدهینخستمیلادی، گروههایمسیحی حتی کتابهایانجیل یکسانی همنداشتند.
اگرچه بابک، پدر ارتهشیر، از موبدانذرتشتیِ آتشکدهیآناهیتا بود؛ ولی چنانکهپیداست تندروی و سختگیریی که موبدانی مانند تنسر و کارتیر درزیرِنام آئینذرتشت، درآینده، نشان میدادند هنوز برپانشدهبود. و در آمیزهیِآئینهای ذرتشت و میتراباوران که، پساز آفنداسکندر وفرمانرواییِسلوکیها در ایران گسترده ماندهبود، گونهیی مدارا و ملایمت و همسازگاریبا آئینهایدیگر هنوز فرمانروابود. همانگونهکه در پیشتر گفتهایم؛ اسکندر همهی نوشتههایذرتشت را سوزانیده و ازمیانبردهبود و پساز فرمانرواییِدرازهنگام سلوکیها بسیاریازدهنادها و آموزههایذرتشت با آئینمهرباوریِپارتها اندرآمیخته گشتهبود و بهنوشتهی رابرت چارلز زهنر Robert Charles Zaehner برخی ازباورهای یونانی و سلوکیها نیز بهباورهای ایرانیان اندرشدهبود.
همانگونهکه در تاریخآرشآکیان دیدیم؛ والاگاث Vologases پادشاه پارتیِایران فرمانبهگردآوری نسخههایبجاماندهی اوستا در نزد شهروندان دادهبود و چنینشدکه بسیاریازمهرباوران نیز نوشتههای آئینی خودرا بهگردآورندگان عرضهداشتند و چنینبود که ایزدانی مانند میترا و آناهیتا و رشن و بهرام و دیگران بهدیگربار در اوستا همراهبا اهورمزدا مورد پرستش قرارگرفتند. پسازآنکه ارتهشیر آئینذرتشت را تنهاآئینِ مردمانایران خواند ، موبدِ وی، تنسر، همانگونهکه درپیش دیدهایم، بهاندیشهی پالایشاوستا از باورهایمیترایی شد. هرچند، چنانکهاز گواهههایتاریخ برمیآید ارتهشیر درباورهایذرتشتیخویش چندانتندرو و سختگیر نبود که موبدانش . اما چنانکه درروندار همهیآئینها دیدهمیشود؛ باگذشتزمان رفتهرفته برسختگیریها و سوگیریها و کینهجوییهایآئینی، برپایهیجداییدیدها و برداشتهایگوناگون آموزگاراندینی افزوده شد. و چنینبودکه پساز برپاییسازمانیِ آئینذرتشت، بهویژه، درزیر رهبری موبدانی مانند؛ تنسر و کارتیر رفتهرفته برتندروی و سختگیری آئینذرتشت بردیگرباورها افزودهشد و چنانکهدر سنگنبشتههایکارتیر میبینیم؛ آزار و آسیبرسانی بر پیرواندیگرآئینها بهبسیار بالاگرفت.
درکتابچهارمدینکرت که درسالهایپایانی دودمانساسانیان دیوان شدهاست، باهمهیاینکه بافتِنوشتاری آن بسیارخشک و آشفته و نارساست، میتوان ردپای اینروندارِسختگیرانه را جستجونمود. در دینکرت چنینمیخوانیم:
دارای، پور دارای، فرمانداد تا دو نسکه (نسخه) از همهی اوستا و زند، بدانسان که ذرتشت از اورمزد دریافت کرده بود، میباید نبشتهشود ، و یکیازآن دونسکه میباید درگنجینهیِشاهنشاهی و دیگریدر بایگانیکشور (آرشیوملی) نگاهداریشود.
ولخشز (والاگاث) ، آرشآکیانی، فرماندادکه بخشنامهیی بهاستانهایکشور فرستادهشود تاهرگون اوستا و زند را ، کهگرچهاینک از پیآمد آشفتگی و ویرانیکه اسکندر بههمراهخود آوردهبود و ازبرای تاراج و غارت مقدونیاییها در شاهنشاهیایران پراکندهشدهبودند ، که پیدامیشدند و راستین بودند ؛ و همچنینآموزههاییکه ازآنها برمیآمدند را ، و یاکه بهنبشته ماندگارمانده ، و یا بهپیشینهیی راستبنیاد ازسینهبهسینه نگاهداریشدهاند؛ درجاییکه درهراستان یافتشدهبودند نگاهداریکنند.
شهریار ، شاهنشاه، آرتخشآتر (اردشیر یکم)، پورپاپک، بهپیروی از تنسر، بهآوند اندرزگار آئینش ، فرمانداد تا همهیآن آموزشهایپراکنده بهدربار آوردهشوند. تنسر بهکاربهپرداخت و یکیرا برگزید و ماندههارا از کانوندین بهپالائید: و چنیندستور داد که "روشناییافکندن برهمهیآموزشهای آئینمزدا درسزاواری ماست: و زینپس هیچنارسایی دربارهی دانشبهآنها نیست" .
شاهنشاه، شاپور (شاپوریکم)، پور ارتخشآتر(اردشیر)، بیشترازآن نوشتههایآئینراکه دربارهیپزشکی، ستارهشناسی، جنبش، نشو و نمو ، و دیگر روندارهایاندامی بود و درسراسرهندوستان و امپراتوریرم و دیگر سرزمینها پراکندهبود گردآورینمود. او ایننوشتهها را بهاوستا افزود و فرمانداد تانسخهییبهسزا ازهمهیآنها را درگنجینهیشاهشاهی نگاهدارینمایند. و او براینآزمودنبودکه همهیاینساختارها را باآئینمزدا همسازگاریدهد.
شاهنشاه، شاپور ، پور اهورمزد ( شاپور دوم) همهیمردمانرا، ازهمهیسرزمینها، بهگفتمانیناسویگیرانه برایپژوهش و کاوش دربارهیهمهی کیشها فراخواند . پسازآنکه استواریِ گزارهی آذورباذ آشکارشد، او بخشنامهیی را دربرابر همهینمایندگانکیشها ، باورها و مکتبها بنهاد بدینسانکه: " اینککهما همهیآئینهایجهان را دیدهایم ، دیگر آئیننادرست را برنمیتابیم و بهبسیار سختگیرخواهیم بود" و چنین نیز بهنمود.
شهریارکنونی ، شاهنشاه ، خسرو ( خسرو یکم، انوشیروان)، پور کاواذ (قباد) پسازاینکه با سختترینکینخواهی برهربارهیدیگرپردازی (بدعت) ، برپایهیدستورهایآئینی، بیآئینی و دیگرپردازیرا سرکوب نمود، ساختوستِچهارردهی مردمان را بساستواریبخشید و گفتگویباریکبینانه را بهستود. و دردستورکاراستانها این بخشنامهرا بنهاد:"راستیِ آئینِپرستشمزدا شناختهشدهاست. مردمانهوشمند میتوانند بادلگرمیآنرا باگفتگودرجهان برپابدارند . اما ترارسانیپیشرفته و پربهره نمیباید چندانبرپایهی گفتوشنود باشد، کهبل برپایهی پندار و گفتار و کردار نیک، که رسانیدهشده از روانِبهی است و نیایش بهایزدانکه برپایهی هماهنگیبیکران باپیامشان باشد . آنچهراکه هیربدانهیربدِاهورمزد فرمانداده است، ما بخشنامه میکنیم زیراکهدرمیانما نشاندادهشدهاند کهاز درونبینیییمینَوی برخوردارند. و ماازآنها پرسیدهایم و ازآنها چهدربارهیآشکارنمودنِ بینششان دربارهی همآنچهکه درپیوند بادرونبینیمینویست و هم آنچهکه دربارهیرفتاریزمینیست بهژرفترین پرسیدهایم ، و دراینبارهیزدان را سپاسمیگذاریم.
خوشبختانه، سرزمینایران از نگرشآئینمزدایی برایفرمانروایی نیک پیرویمینماید. بهاینمیاناکه اینبرآینداندوختهی دانشآنانیست،که پیشازما، همهیخوانها تا "خوان ایراس" (خوانیدرمیانهیهفتخوانرازها) رادرنوردیدهاند. ماراباآنان که باورهاییدیگرست، هیچچالشینیست، زیراکه مااز فرزانگیآئینمزدا بهبسیار برخورداریم؛ چهدرزباناوستایی، بهگونهی پیشینهیی ازسینهبهسینهرسیده، و یا کوتاهشدهدردیوانها و یادداشتها؛ وچهدرگفتههایدهانبهدهانمردمان. چونما دریافتهایمکه ازآنجاکه همهیبینشهایگمانبرانگیزِبیگانه باآئینپرستشمزدا، برایبهزیستی و نوامندیشهروندانما بهاندازهی آموزهیآموزگارآئینمان بهرهییندارند، زیراکه وی موبدیبسیارنیکوستکه باآهنگیوالادردل و هماهنگباژرفبینیئیبسمهین ، بس گرانارج، درنیایشخویش بسآزموده و بسیارسنجیدهست . ما بدینسانفرمانمیدهیم که اوستا و زند بهسختکوشی و تازهترازهمیشه آموختهشود، تا آنچهکه ازآنفراگرفتهمیشود دانششهروندانما رابهارزشمندی افزایشدهد و بارآورنماید. و آنهاکه بهشهروندانمامیگویندکه اینفراگیریشدنینیست و یاکهفراگیریهمهیدانستنیها دربارهیآفریننده، رازهستیهایمینوی و چیستیگوهرین آفریدههایآفریننده شدنینیست، میبایدکه مردمانی بهاندکبرخورداریازهوشمندی و آزاداندیشی گرفتهشوند. آنهاکهمیگویند؛ اینشدنیستکه بهیاریآشکاریهایآئین و یاکههمچنین، باهمسنجی بهدریافتهستی دستیافت؛ آنهارا میتوان بهآوند پژوهشگرانراستین گرفت. آنهاکه اینبینش را، بهروشنیگسترشمیدهند، میبایدبهمردمانیفرزانه و آئینآگاه گرفتهشوند. و چون ریشهیهمهیدانشها بینشِآئین دربارهیآرمانتوانمندی و آشکاریگیتَوی آنست، آنکسکه دراینباره سخنمیگوید فرزانهاست حتی اگراینبینش را ازآشکاریاوستایی نگرفتهباشد. بنابراین اورامیباید همچون کسیکه هماهنگباآشکاریهایآئینسخنمیگوید ارجنهاد. زیراکهآماجاو آموزشمردمان ست.بهآزردگیمیبایدگفتکه؛ دشمنیساسانیان با دودمانآرشآکیان و ازمیانبردننبشتهها و سنگنگارههایآنان گواهههایتاریخی را دربارهیآئینمهرباورانایران زدودهست . از سوییدیگر، شایدهمهی تاریخنویسانِیونان و رم نیز، ازسرِناآگاهی ویاکه انگیزههایآئینیشان، بسیاریاز آموزهها و رویدادهایدرپیوندبامهرآئینانرا بهآئینذرتشت پیونددادهاند. همانگونهکه درپیشتر دیده ایم، داریوش و خشایارشاه پسازگرویدن بهآئینذرتشت برآنبودندکه دینبهیرا درسراسرایران نهادیننمایند، و خشایارشاه درسنگنبشتههایِخود ازبرانداختنِدینهایی، که دیوانرا پرستشمینمودند، سخنگفتهاست. این دیوان، بهراستی، ایزدانمهرباوران مانند: میترا ، آناهیتا و اندرا و بهرام و کیوان بودند، کهازآنپساترها برخیازآنان در روزگارانِشاهنشاهی دیگرشاهانهخامنش بهدربارخدایان بازگرداندهشدهبودند . پساز آفندِاسکندر و فرمانرواییِسلوکیها، باورهایِمهرباوران و ذرتشتیانکه سالها سرکوب و در پرده ماندهبودند تا اندازهیی درهمآمیختهگشت، و آماجِارتهشیر، و هیربدش تنسر، اینبود که باورهایذرتشتیرا ازباورهایمیترایی بهپالایند. اما اینباورها چناندرهمتنیده شدهبودند که جدانمودن آنها ازیکدگر دیگرممکننبود.
گسترشآئینمیتراباورانِمُغ در رم
پسازآنکه خشایارشا برسرآنشدکه ، پرستشایزدانیدیگر بهجز اهورا را، ازمیانبردارد و تنهابهگسترشآئینذرتشت بهپردازد، زیراکه ذرتشت همهیایزداندیگررا دیوخوانده بود، بسیاریازمغانمیترایی (یا بهزبانعرب مجوسان) بهکاریا و پونتئوس درآسیایخرد گریختند. ازسنگنبشتهیخشایارشاه پیداستکه برخورد و چالشاو باآئینهایدیگر تندخویانه و بیمدارا بودهاست، چنانکه او نوشتهست:
خشایارشاه، پادشاه، فراگوید: هنگامیکه من بهشاهنشاهی رسیدم ، درمیانکشورهاییکه نامشاندربالا نوشتهشده، آشوببود. ازآنپس اهورامزدا بهمن یاریداد؛ بهکمک اهورامزدا من آنکشورهارا شکستدادم و برسرجایشان نشانیدم.
ودرمیاناینکشورها شماریبودندکه درگذشتهدیوهارا میپرستیدند . ازآنپس، بهیاریاهورامزدا من جایگاهِدیوانرا ویراننمودم و فرماندادمکه دیوها، ازاینپسدیگر، نمیبایدپرستیدهشوند. و درآنجایهاکه دیوان درپیشازاین پرستیدهمیشدند من اهورامزدارا بههنگامِشایسته وبا نیایشِشایسته ستودم.وایناز نوشتههای خانتوس،Xanthos تاریخ نویس لیدیئی، پیداستکه درمیانهیسدهیپنجم پ.م. بسیاریازمیتراباوران بهلیدی کوچیده بودند و نیایشگاههایآناهیتارا درهیپاپا Hypapa ، و هیروکائسارئه Hierocaesarea برپاداشتهبودند، و بهنوشتهی جوزف بیدز Joseph Bidez و فرانتس کومون Franz Cumont درنوشتهشانزیرآوند "مغهاییونانیشده . ذرتشت و اُستانِز و هیستاسپ برپایهیپیشینهیونانی" Les Mages hellénisés. Zoroastre, Ostanès et Hystaspe d'après la Tradition grecque آنها بهیادمانِسرزمین نیاکانشان درجنوبخاوریدریای کاسپ (دریای مازندران)، دشتِلیدی را هیرکان نامنهادهبودند. پسدیرینپائیدکه این مغهای میتراباورِ مهاجر درفریجیا و گالاتیا نیز گستردهشدند، تاآنجاکه درسنگنگارهییباستانی یافتهشدهدر داسالیوم Dascylium دو مغ را میتوان درحالنیایش دید. درسدهییکممیلادی، بههنگامزیستناسترابو، آنها درکاپودوک و پونتوس نیز نشیمنگرفتهبودند. اینمغانِمیترائیبودندکه یونانیان جادوگرشان میخواندند، و واژهی Magic بهمیانایجادو، درپیوندباآنان، بهزبانهایاروپایی اندرشد. (واژهی"جادو" درپیوندبارازهایمیترایی همان یاتوکیه yatukih دراردویرافنامه، نیز، آمدهست.)
جوسپه مسینا Giuseppe Messina , در "خاستگاه جادوگران و آئین ذرتشت در مِسینا" Ursprung der Magier , und die Messina zarathustrische Religion همانندبسیاریدیگرازتاریخنویساناروپایی، بهنادرست، مغهایمیتراباوردراینسرزمینهارا ازپیروانذرتشت انگارکردهاستکه میخواستندآئیناورا درباختر گسترشدهند. بهباور پلاتون (افلاطون) و اپولیوس Apuleius و دیو کریسوستوم Dio Chrysostom ، مگای یا مغبهمیانایپرستگارش (خدمت) بهخدایانست. و استرابو Strabo و دیوجن لائرتیوس Diogenes Laertius آنهارامردانیورجاوند(مقدس) خواندهاندکه درتنهایی بهنیایشایزدان میپردازند و طبیعت و گوهرِهستی و ذاتِایزدانرا میستودند و بهدادوری باورداشتند.
از آنجا که اینمغان بهایزدانی باورداشتندکه درآئینِذرتشت دیو خواندهمیشدند آنهارا دیوپرست وجادوگر و سپس اهرمنپرست میخواندند. اما راستیاینبودکه در دوگانگیِ آئینِذرتشت بَهرمنِمیتراباوران، کههمانند برهمنِریگودا، ایزدِجاودانِه و آفرینندهی بیکرانهی هستی بود، نهتنهااینک، مانندِدیگرایزدان، دیو شناساندهشدهبود؛ که بلاینک اهرمن خوانده میشد،که نمادِزشتی و پلیدی گشتهبود. پساز آفند اسکندر و پادشاهیِسلوکی ها؛ و درآمیختن آئینذرتشت با باورهایمیترائی، اندیشارِبهرمن درمیانِمیتراباوران درریختِ زروان پررنگتر شد. زروان ایزد "هنگامِبیکرانه" بود که تَهم اهورامزدا و اینک اهرمن را درسینهداشت . وازینرویبود که کِلِمنتاسکندریه Clemens Alexandrinus، ازپدرانِکلیسا، در هنگامپدیداریِ دودمانساسانیان، هنگامیکه مسیحیان و میتراباوران دررُم باهم بهچالشبودند، در بارهشان مینوشت. "مغها فرشتگان و دیوانرا میپرستند".
![]() |
| زروان اکرانا |

در تندیسهایِزروانِاکرانا (هنگام بی کران) میتوان اورا با سری شیرچهره دید، که داسی بهدستچپَش دارد و بهدست راستَش دیهیمپادشاهی دارد، ویادرنگارهییدیگر، دردستچپ دستهیی ازشاخههایبُرسَم دارد ودردستدیگر دیهیمزرینِفرمانرواییکیهان را. درنخست، اینچوبدستزرین پادشاهی دیهیم خواندهمیشد. و در پساترهابودکه دیهیم میانای تاجگرفت. برای نمون در سرودهی رودکی میخوانیم:
بهیک گردش بهشاهنشاهی آرد
دهد دیهیم و تاج و گوشوارا!
در اخترشناسی میتراباورانساسانی اخترِ زروان کیوان است، که بهمیانای پادشاه پاسدارست و در زبان یونانی کرونوس Κρόνος خوانده میشود، که بهمیانای تاجدارست، و 'خداوندزمان' شناختهمیشد. بهگفتآوردی از دیودوروس سیکیلوس Diodorus Siculus در ترتولیان Tertullian
فِرِسایدیز Pherecydes مینویسد که ساتورنوس Saturnus (نامکورنوس در لاتین) نخستین پیش از همه بود که تاج بر سر نهاد.همانگونکه در نگارههای بالا میبینیم؛ برگردپیکرزروان ماری چمبرهزدهاست که اندام اورا چنانمیپوشاندکه نمیتوان دریافتکه آیا او مرداست ویا زن؟ و بهباور فرانتس کومون Franz Cumont، باستانشناس و تاریخنگار بلژیکی، این از اینروست که زروان ، چنانکه خواهیم دید، نهمردونهزن hermaphrodite بودهاست.
مارنماد جاودانگی بودهست، که بهگردپیکرتندیس چمبرهمیزند تا بیکرانگی زمان را نماد باشد-- زیراکه باور براینبودکه مار باانداختنپوست هرسالزندگیيینورا ازسرمیگیرد، پس مار نشان تندرستی بود و هنوز نشان ناتندرستی در واژهی "بیماری" پیداست. مغانمیترائی مار و دیهیم زروانی را برای نمادداروهای خویش به کار میبردند. این هردونماد به فرهنگپزشکییونان واردشد و امروزه کادوسیوس caduceus، مارهای چمبرهزدهبه گردِدیهیم، نماددانشپزشکیست.
دشواریِبازسازی باورها وافسانههایِمیتراباوران دراینستکه ایننویسندگان پیشداوریهای سوگیرانهیخویشرا در رساندن و بازگویی اینباورها بهکارگرفتهاند و پالائیدناندیشارهایمیترائی ازاین نادرستیها و کژرسانیها بهبیزشی موشکافانه و دشوار نیازمنداست. دشواریدیگر دراینستکه آئینِمیتراباوران بهآشکار آئینییکتاپرستانه نبود و هرکداماز ایزدانمیترائی همانند ایزدانِیونانباستان گماردگی خودرا داشتند. وبنابراین درپژوهش باورهایمیترایی میبایست آنرا ازچشماندازی چندایزدانه شناسایینمود. هرچندکه نقش میترا بهآوند ایزدمهرکه دوستی خودرا بهمردمان باپاسداری از پیمانها ایفامیکند نقشیسترگ بودکه میترارا سرآمد وبرتر ازدیگر ایزدان میساخت. چراکه همهیپیوندهایمردمی برپایهیپیمانها استوارند. و دادوری زروانی (عدالت زمان) بربنیانقانون استواراست و قانون چیزی مگر انگِشهایوفاداری بهپیمانها نیست.
![]() |
| نیایشگاه میترا دز زیر کلیسای سنت کلمنت در رم |
![]() |
| نیایشگاه میترا در زیر کلیسای سانتا پریسکا در رم |
زروان به میانای "خدای خدایان"، در ریگ ودا، "سورندرا" یا "زوراندرا" सुरेन्द्र surendraست که همچنین به ریخت سورِزوارا सुरेश्वर یا surezvara به همان میاناست ."سورا" یا "زورا" सूर در ریگ ودا به میانای "خورشید" و "ایزد" و"آب" به کار رفته است واین همان آوند "آناهیتا" ایزدآب هاست "اردویرا سورا آناهیتا". ایزدان پلید و ستمکار در ریگ ودا "اَسورا" आसुर خوانده میشوند که چون "س" و "ه" در سانسکریت و زبانهای ایرانی جایگزین میشوند مانند "سند" و "هند" "اسورا" همان "اهورا" ست به میانای ناخورشید. واین در خور اندیشه ست که چرا اسورا در هند پلید و بد شناخته می شود و اهورا در ایران مینوی و نیکو!
با این همه، در اوستا در یسنای ۷۲ بند دهم، و در وندیداد نوزدهم در بندهای سیزده و شانزده، زروان به گونهی زروواناهِ اکراناهِ zruuānahe akaranahe ستایش شده است . در آغاز سدهی بیستم یک متن مانوی در سرزمین خینجیانگ چین که در آن هنگام ترکستان چین خوانده میشد یافت گردید که چون زبان نیایشگاههای مانوی، زبان "پارسی میانه" بود بخشهایی از آن متنهای نیایشی مانویها به پارسی میانه بود که در آنها از " بزرگترین خدای"، زُروان، نام میبرد.
همچنین در سنگنبشتههای آنتیوکوس یکم پادشاه میتراباور کماجن، که در ۳۸ پیش از میلاد بههموندی با پاکرو شاهنشاه آرشآکیان پارت به نبرد با رم پرداخت، و همانگون که در بخشهای پیشین دیدهایم، تندیسهای میترا-آپولو ، زئوس-اورمزد و دیگر خدایان ایرانی-یونانی که او در آرسمیا Arsameia در "آستانهی آشاوان" hierothesion در کوه نمرود Nimrud Dag ترکیه برای "نیایش دیوهای نیاکانمان" perì patrṓōn daimónōn ساخت، از ایزدی بنام "زمان بیکرانه" χρόνος άπειρος یاد میشود که بیگمان همانگون که پژوهشگرانی مانند هنریک ساموئل نایبرگ Henrik Samuel Nyberg ، هانس هینریخ شریدر Hans Heinrich Schaeder و دیگران گفتهاند، میباید زروان باشد و این گواههها نشان میدهند که زروان پیش از پیدایش مسیحیت در آين مهرباوران هستی داشته است.
اگرچه روایتهایزروانی همیشهباهم سازگار نیستند، و در برخی از آنها زروان همهازروشنیست و دربرخیدیگر همهتاریکی ست و شماری از پژوهشگران مانند ریچارد ریتزنشتاین Richard Reitzenstein و اِس.اِ. پاللیس S.A. Pallis برآنند که زروان روشنایی بودهاست. در روایتهایمیترائی زروان پدر اهورا و اهرمن است . و اهرمن، درآغاز، هنوزبهپلیدی آغشتهنبود. اما برپایهی "زاد اسپرم" اورمزد کهاز آزار اهرمن آذردهبود از زروان خواست تا بهاو یاریدهد "زیرا که میدانست اهرمن بههنایش روشنایی از میان نرود". بر این پایه است که رابرت چارلز زهنر Robert Charles Zaehner مینویسد : هرگونهگزاره که زُروان را بهروشنایی پیوندمیدهد پذیرفتنینیست. اما او دردید نمیگیرد کهاین هنایش ذرتشت بود که زروانرا باتاریکی و پلیدی درهمآمیخت. اَهرمنِمیترایی شیطانی نبود و تنها ریختیدیگر ازهستی بود، که با هستنِخویش پدیداری و شناخت روشنایی را شدنی میداد.
هر چند، زهنر بهدرستی درمییابد که زروان هم ایزدِروشنایی بود و هم ایزدِتاریکی . زیراچنانکهخواهیم دید؛ او پدر اهرمن و اهوراست که اهرمن در تاریکیِبیکران میزیود و اهورا در روشناییبیکران . بر پایهی نوشتههاییکه نامبردیم میتوان افسانهیزروان را بهگونهیی بازسازینمود . هرچندمی باید بهخاطر داشت، همانگونهکه در پیشگفتیم، همانند همهیآئینهایدیگر اینافسانه نیز درباورهای گروههایگوناگونِمیترایی ریختهایی گوناگون گرفتهست. براینمون، شایددر خردهگیریهاییکه آئینهایدیگر برباورهایمیترائی داشتند کهزروان بهخاطر آبستنی اهورا و اهرمن درسینهاش هممردست وهمزن، درپساترها گروهیازمیتراباوران برایزروان همسری بهنام "خوشخیزگ" پرداختند. بههرروی چکیدهی داستانزروان پسازآمیختن با باورهایذرتشت را میتوان چنین، بهکوتاه، بازگفتکه:
ایزد بزرگ زروان برای هزارسال نیایش و یشتن (قربانی) نمود که مگر اورا پسری زاده شود اورمزدنام، که میباید آفریدگارزمین و آسمان و هرآنچه درآنهاست باشد. اما پساز یشتن بههزارسال بر او این گمان پیشآمد " کهآیا این یشتنهارا هیچ بهرهئی هست ؟ و آیا اورمزدِپسر را خواهمداشت و یاکه همهاین نیایشم بیهوده است؟" و چون اینگمانهزد در سینه آبستن اهورا و اهرمن شد.
زروان چوندریافتکه درسینه اینک دوپسر دارد باخویشتن پیمانکردکه هرکدامازآندوکه نخستبهنزدش آید پروردگاری ازآنِاو خواهدبود. اورمزدکه ازفرزانگیِپدر بهرهداشت اینپیمانِپدررا دریافتهبود، اما اهرمن سینهیِپدررا بهتیزی و شتاب بشکافت و بهبرون جهید و خویشتنرا بر پدر آشکارا نمود و گفت "من پسر تو هستم" .اگرچه پساز درهمآمیختن باورهایذرتشتی و میترایی و پسازآنکه اهرمن بهپلیدی و دروغ شناساندهشد در روایتهایی پساتر او بهدروغ میگفت: "من پسر تو اورمزدم!" که:
درپاسخ زروان بهگریهافتاد، و از دادنفرهیپروردگاری بهاو دریغنمود، چراکه او زشترویبود و بدبوی و شیفتهی آسیبزایی و ستمگری. و در همانک اورمزد پدیدارگشت، که درخشانبود و خوشبوی و زروان میدانستکه او پسرش اورمزدست.
پس زروان شاخههایبُرسُم بهاو داد و گفت: "تاکنون منازبرایتو مییَشتم (قربانی میکردم) وزینپس تو میباید برمن بِهیَشتی!". و چنین است که در نوشتههای پهلوی اورمزد به یاری سروش پس از دوازه هزارسال بر اهرمن چیره میآید. برپایهی روایتهایِآغازینِمیترایی زروان درنخست پروردگاریزمینرا برای نههزارسال بهاهرمن بهسپرد. و او شاخههای برسم را بهنشان فرمانرواییآسمان به اورمزد دادهبود تابهیاریجادویآن بهتواند براهرمن چیرهآید. درروایتهایپساتر، پسازاینکه اهرمن بهپلیدی وستمگری ویرانگری شناسانده شده بود، روزگارخدایگانیاو بهسههزارسال کاهش یافت. بههرروی، چنیناستکه درتندیسهایزروان هنوز جایشکافی درسینهیاوکه اهرمن ازآنجا بهدرآمد دیدهمیشود.
همانگونه که در پیشتر گفتهایم، بههنگام پدیداری دودمان ساسانی، و با گسترش مسیحیت در ایران و ارمنستان و رم تنشها و چالشهایدینی بالاگرفت و آموزگاران دینی بهخردهگیری ازآئینهای یکدگر برخاستند، که نمونههایی از خردهگیریهای مسیحیان از آئینمیتراییزروانی را میتوان درنوشتههای ازنیک کلب Eznik of Kolb (یا گلپ) تاریخنویسارمن پیجویینمود. اگرچه ازنیک نیز یا از سر ترپند و یا از برایگمراهی آئین زروانیان را آئینی ذرتشتی میشناساند، و در خردهگیری "ازنیک" از آئینذرتشت تنها یکبار وی بهآشکار میگوید که آنها خورشید را میپرستند، و بنابراین میتواندریافت کهاو بهراستی، همانند دیگر تاریخنویسان آن دوران، "زروان گراییمیترایی" را بهنادرست آئینذرتشت انگارنمودهبود.
بههرروی، برخیاز خردهگیریهای ازنیک بهاینبارهستکه زروان نمیتوانسته خداوندتوانا و بینیاز و دانا باشد، زیرا اوکه هزارسال شکیبابود و نیایش میکرد تا دارای پسری شود، اگرکه خداوندبود پسبهکه نیایشمیکرد؟ وگرکه دانا بود، چرا نمیدانستکه اهرمن چگونهپسریست؟ و همانگونکه درختمیوه نمیتواند دوگونهمیوه داشتهباشد زروانهم نمیتوانسته دوپسر بهاینهمه ناهمانندی داشتهباشد. چنینبودکه ازنیک، همانند سینت آگوستین، بهآئینمیترا، که بسیار همانند مسیحیت بود، خرده نمی گرفت. و مهینتر اینکه از نوشتهیاو چنینپیداستکه، همانند مسیحیت، دینذرتشتنیز بهگروههاییجداازهم بخششدهبود. که یکیازآنها بیگمان میتراباورانذرتشتی بودند. چراکه او مینویسد: برخیازاینگروهها بهسهبنیاد باوردارند: برخیبهدو و برخیبههفت.
چالش میتراباوران با مسیحیت
"زهنر" Zaehner گروهسهبنیادیرا زروانگرایان شناسایی میکندکه سهبنیادشان اُورمزد ، زُروان و اهرمن میباشندکه نمادهای نیکی و داد و پلیدی هستند. گروه دومکه دوبنیاد اهورا و اهرمن رادارند بهشناخت "زهنر" مزداپرستان میباشند. ولی سپس "زهنر" بهنادرست مینویسد که گروههفتبنیاد میتواند هرچیزیباشد! و حالآنکه، اینآشکارست که اینگروه میتراباوران ریشهگرا بودند و هفتبنیادشان نشان بههفتایستگاه رازهایمیتراییست.
در برداشت امروزین، برآیندپژوهشگران چنینستکه جیمز و پیتر بهپیامراستین عیسی وفادارتر از پاول بودند؛ زیرا کهخدایبنیاسرائیلرا رها نکردهبودند، و آموزشهایکهنرا، بههمانگونهکه در تورات آموزشدادهشدهبود، برپامیداشتند و اینگونهپرستش را راهرستگاری میدانستند. اما پاول بهآئینتورات ناوفادار بود و چنین میآموختکه تنها باورداشتن بهچلیپاآویختگی (مصلوبشدن) عیسی و رستاخیز او راهرستگاریرا چهبراییهودیان و چهبرایدیگران میگشاید، و دیگرنیازی بهپیروی ازقوانینتورات نیست. و افرون برآن، اینکه اگرمسیحیان بهقوانینتورات رفتارنمایند ، بدان میماندکه باور به چلیپاآویختگی عیسی و پروازاو بهآسمان برایرسیدن بهرستگاری بسنیست. وبنابرین آنها مسیحیانیراستین نیستند. در خود انجیل، در غلاتیان ۲ بندهای ۱۱ تا ۱۳ پیتر پس از آمدن یهودیانِ مسیحیِ اورشلیم به سرکردگی جیمز برای بازجوئی، بهشرمزدگی از آنان که ختنهشده بودند περιτομῆς (یهودیهای مسیحی)، از برسر سفره نشستن با مسیحیان غیریهود سربازمیزند، و پاول با گویشی درشت وی را ازبرای " رفتاری دورویانه" συνυπεκρίθησαν سرزنش مینماید، و همهی دیگر یهودیانِ مسیحی ، که از پیتر پیروی کرده بودند، را نیز گرفتار به "دورویی" هیپوکریسی ὑποκρίσει می خواند.
بههرروی، شاید مهمتر ازاینجدایی درمیان مسیحیان اینبودکه در رم آئینمیترا باورانکه، بهویژه، درمیان سپاهیانرم گسترشیافتهبود، با کیشتازهپای مسیحیت که درمیان تهیدستان و کشاورزان درگسترشبود، در چالش و همآوردی بود. ما هماینک ازدلبستگی الکساندر سوروس بهآئین مسیح، با همهی اینکه خود از تبارمهرباوران سوریه بود، سخنگفتهایم. امادراینجا باهودهاستکه چالشمهرباورانرا بامسیحیت بیشتربگشائیم. بهباور دستنوشتهشناسِپرآوازهیآمریکائی، بارت دی . اهرمن Bart D.Ehrman درکتابارزندهاش "گفتآوردیِنادرست ازعیسی" Misquoting Jesus مسیحیت باپیامعیسی، کهدرآغاز رَبایییهودیبود، آغازشدهبود . عیسیخود بهتورات باورداشت و دریافتهایخویشرا ازآنکتاب بهشاگردانَش آموزشمیداد. بهباوراو آنان خواستخداوندرا در کتابِآشاوان (مقدس)، بهویژه، در "قانونِ"موسی (تورات) میتوانستندیافت. و پیرواناو درآغازیهودیانیبودندکه بهکتاب "پیمان کهن" (عهد عتیق، بخش یهودی انجیل) باورداشتند.
پاول داستاندرگذشتعیسیرا بهدریافتهایش از کتابآشاوانیهودیان پیوندمیداد. اماهمینکهوی ازکلیسای نوپایِشهری به شهردیگر میرفت تاکلیسایِنودیگریرا برپاسازد، هراز گاه، و شاید بهبیشواره، آگهیمییافتکه درکلیساهایپیشین، میاننوکیشانمسیحی درگیریدرگرفتهست و کلیسایشانباورهایینادرسترا پذیرفتهاند، زیراکه آموزگارانیناآگاه بهآنکلیساها اندرآمده و کلیسائیانرا با آموزههایی نادرست گمراهنموده اند. برای نمون پاول (یا کسیدیگرکه ازناماو برای نوشتنایننامه بهره گرفته) در گالاتیهایِ انجیل ۱:۶،۷ {غلاطیان} مینویسد:
من درشگفتمکه بهاینزودی آنکس، که شمارا بهزیستندر دوستیمسیح خوانده است، را رهامیکنید و به سویانجیلیدیگر رومیکنید.
که، بهراستی، بههیچروی، انجیلدیگری درمیاننیست. چنینآشکارستکه برخیشمارا گمراهمیکنند و میکوشند تا انجیلمسیح را کژگون نمایند.چنینبودکه پاول با نوشتننامههایش میکوشید تا چنیندشواریهارا چارهنماید . کلیسا، درپساترها، ایننامههارا بسیار مهین و نشاندار دانست و آنهارا بهآوندبخشیدیگراز پیماننو (عهدجدید) درکتابآشاوان(انجیل) جایداد .
اینگونتنشهای کلیسایی، بهروشنی، از نخستیننامهی پاول بهتسالونیها، نوشتهشدهدرسال ۴۹میلادی، بیستسال پسازدرگذشتعیسی (همزمانباپایانِامپراتوری کالیگولا در رم و نخستینسالپادشاهی گودرز دوم در پارت ,Gotarez II)نیز آشکارست. بایددانستکه بسیاریازیهودیان، حتیدرآنسالهاینخستینپدیداری مسیحیت، پاولرا مردییهودیستیز و آموزههایویرا نادرست میخواندند. و داستان تنشِمیان پیتر و پاول، درشهر آنتیوک، که درشتگویی تندو تیز پاول بهپیتر درنامهاش بهگالاتیها ۲:۱۲،۱۳ و پاسخ پیتر بهاو، در پیتر ۲:۱۴،۱۵، نشانمیدهندکه، برایبسیاریاز شاگردانعیسی، رفتارپاول ازهمانآغاز ستیزهجویانه مینمود. بههرروی، بیستو یکنامهی پاول بهگروههای مسیحی (مانند؛ کورنثیها {قرنتیان} و گالاتیها) ونامههایش بهبرخیاز مردمان، مانند فیلمون اینکبخشیازانجیلبه شمارآمدهاند. هرچندکه بسیاریاز نامههایدیگر وی (مانندنامهییکه او خوددر 'کورنثیهای یک' بهآن اشارهکردهست) اینک ازمیانرفته اند. باید دردیدداشتکه برخیازپژوهشگرانِروزگارما برآنندکه برخیازنامههای پاول، مانند نامهبهکولوسینها درانجیل، نوشتهیخوداو نیست.
دشواریدیگر اینبودکه نوشتههایی رفتهرفته پدیدارشد که مدعیبودند که بهقلم حواریون هستند، اما همهگوندیدهای ناآشنا و ناهماهنگرا دربر داشتند. انجیلهایی درمیانمردم درگشت بود که براینگزاره بودندکه نوشتهی شاگردان و پیروان نخستین عیسی، مانند: پیتر و فیلیپ و مریم و برادرانش توماس و جیمز میباشند. نامههایی بهجز نامههایخود پاول پدیدارشدهبودند که وانمودشدهبود بهقلم او ویاهمچنین بهقلم پیتر و جیمز میباشند ویاکه نوشتههایی پیشگویانه دربارهی پایان جهان Apocalyptic میباشند که زیرنامهایپیروان عیسی: جان و پیتر و پاول، که سرنوشتروان را در پسازمرگ و یا چگونگیپایانجهان را آشکاری میدادند، نوشتهشدهاند. ونوشتههایی نیز پدیدارشدندکه براین داوش(ادعا) بودند که نوشتههایخود عیسی هستند .
دربسیاریازایننمونها، نگارندهینوشتهها نمیتوانستند همویی باشند که داوشمیکردندهستند، و اینرا حتی مسیحیاننخستین نیز دریافتهبودند. دربیشتراینبارهها دیدهایایننوشتهها 'دیگرباورانه' heretical خوانده میشد (بهاینمیانا که آموزههایینادرست را میرسانند) . دیدهاییکهبایکدیگر ناهماهنگبودند و بروارون باآموزشهایی بودندکه درکلیسا هنجارین standard شدهبودند. اما چرااین نگارندهها داوشمیکردند کسانیهستندکه نبودند؟ چرا کسیناشناس کتابی مینویسد و بهناراستی خودرا پیتر و پاول و جیمز و فیلیپ ویاحتی عیسی میخواند؟
پاسخ میبایدتابهاندازهیی آشکار باشد. اگرنامشما جبوشافات باشد و هیچکس (به جز پدر و مادر و خواهران و برادران) هیچنمیداندکه شماکههستید ؛ وگرکه میخواستیدکه یک انجیلبنیادین دربارهیزندگی و آموزشهای عیسی بهنویسید، ویاکه نامهیی بنیادین بهنویسیدکه درآناندرزبهدهیدکه یکمسیحیباید بهچه باورداشتهباشد یاکه چگونه بهزیود؛ و یاکه پیشگویی الهامین بهنویسیدکه سرنوشتروانرا پسازمرگ آشناییدهد، شما میتوانیدآنرا بهنامخود بهنویسید ولی هیچکس انجیلجبوشافاترا بهارج نمیگیرد. اگر میخواستیدکه آنرا بهخوانند شماخویشتنرا پیتر یا توماس و یا جیمز میخواندید. بهگفتهییدیگر؛ دربارهیاینکه شماکههستید دروغ میگفتید.پروفسور اِهرمن شماربسیاریاز اینگون نوشتههایساختگی را نمونه میدهدکه بسیاریازآنها درزمرهیکتابهایآشاوان بهانجیل اندرشدهاند. و بیشترِپدرانِکلیسا ازاینباره آگاهبودهاند. تاآنجاکهحتیدر خودِ 'تسلونیاندوم' ، که بهباوربرخیازپژو هشگران ساختگیست و نویسندهیآن پاول نیست، نویسندهیآنچنانی مینویسد که پیروان پاول نمی باید بهنامهییدیگر ازاوکه درمیانکلیساها پخششدهست و و برینداوشست که "روزخداوندنزدیکست"(۲:۲) باوربهدارند، زیراکهآن نامهییساختگی است. بنابراینحتیاگر نامهی 'تسولونیاندوم' ساختگیهمنباشد، نشانمیدهدکه پاول میدانستهکه درهمان سالهای آغازینمسیحیت نوشتههاییساختگی درمیانکلیسائیان درگردش بودهاند. و البتهاین نیرنگی بودهاستکه نویسندگاندروغین بهکارمیگرفتهاند تاکهبهخواننده بهپذیرانندکه نوشتهییراکه دارندمیخوانند دربرگیر باورهاییراستین ست. ازدیگرنمونههایساختگی میتوان ازنوشتهی یکیازپدرانکلیسا بهنام تورتلیان نامبرد کهازنوشتهئیساختگی دربارهی "کردارهایپیامرسانان" درزمانفرمانرواییپارتها برآسیایخرد (ترکیهی کنونی)مینویسد؛ کهکلیسا نویسندهاشرا کیفرداده و ازآموزشدرکلیسا برکنارساختهبود. همچنین، بهباورگروهیازمسیحیاننخستین شماریچنداز بیستوهفتکتابانجیل ساختگیبودهاند. براینمون، دیوزینوس، یکیازپژوهشگراناسکندریه همزمانبا اردشیرساسانی، درسدهیسوممیلادی، کتابرویا نوشتهی جان پسر زِبِدی (رؤیای یوحناRevelation) را نوشتهی او نمی دانست. ایننیزدرخوردیدستکه شماریازپژوهشگرانامروزین، مانند استفن هاریس، انجیلجان راکه با 'سهانجیلهمانند' the Synoptics همسان نیست نوشتهی خود جان نمیدانند. برپایهیگواههی یوسبیوس، یکیازپدراننخستینکلیسا، بسیاریاز پیشینیاناو باورداشتتند که کتابرویایانجیلرا یکیاز دیگرباوران، بهنام سرینثوس Cerinthus، نوشتهاست؛چراکه میخواستهاینآموزشنادرسترا گسترشدهدکه بررویزمین بهشتیهزارساله برپاخواهدشد.
بهنوشتهی دیوید جی. ک. تایلور David G.K. Taylor، پژوهشگرِدانشگاهاکسفورد، کلیساهایخاور، درامپراتوریایران، کتاب 'رویاییوحنا' را ازنوشتههایکانونینمسیحیت بهشمارنمیآوردند. همچنین درروزهایِنخستینِکلیسا برخیاز مسیحیان نامهییهودا Epistle of Jude، را که گفتهمیشود، نوشتهی برادرعیسیست، ساختگی میدانستند، زیراکه به نوشتهی جروم Jerome، خداآشناختار مسیحی، در سدهیچهارممیلادی، گفتآوردهاییاز کتابساختگیخنوح Book of Enoch درآنستکه بهگونهینوشتهییبنیادین نمایانیدادهشدهاند. بهنوشتهی جروم و همچنین یوسیبیوس کتابدوم پیتر بهنوشتهی دایداموسِ نابینا Didymus the Blind، ازآموزگاران خداآشناختار theologian بلندپایهیمسیحی در اسکندریه، ساختگی است به نوشتهی او: "پیتر ساختگی و ناراست است و بنابراین نمیباید درگردآوری نوشتههای کانونی مسیحیت جایداده شود." پژوهشگران امروزین، مانند پژوهشگرِبلندپایهیکاتولیک، ریموند ای. براون Raymond E. Brown نیز برهمین باورند. شماریدیگر ازآموزگاراننخستینِمسیحی نامههای یکم و دوم به تیموتئون Πρώτη και Δευτέρα Τιμόθεον ، (در انگلیسی First and Second Timothy ) را نبشتهی پاول نمیدانستند. همچنانکه استادان و پژوهشگرانامروزین مانند استیفن هاریس Stephen Harris و لوک تیموثی جانسون Luke Timothy Johnson نیز برهمین باورند . کتاب نامه به عبرانیان Epistle to the Hebrews را یوسبیوس و پژوهشگران امروزین نوشتهی پاول نمیدانند بهگفتهی دکتر دالینگ سی. دنیس Duling, C. Dennis در کتابش گواه نو: تاریخ ، ادبیات و محتوای اجتماعی The New Testament : history literature, and social context
زبانِیونانیپخته و استادانه بهکاررفته در "نامه به عبرانیان" بهشیوهی درهمریخته، شتابزده و موجدارِیونانی پاول نیستاین همه، بهاینرویآوردهشد تا نشاندهیمکه تنشهایآئینی در روزگارپدیداریساسانیان ریشههایی پیچیده و سردرگم داشتهاند. چنین مینمایدکه شاید گروهیاز مهینان و سناتورهایمیتراباور رم در پدیداری اینگون نوشتههای انجیل دستداشته اند تا باورهایمیترایی را با مسیحیت درآمیزند.
نقش مغان میتراباور در ریخت گیری مسیحیت
پیش ازآنکه به نقش مهرباوران ارمنستان در ریختگیری مسیحیت بهپردازیم میباید از نقش رازآمیز مغی میترا باور که در انجیل بهنام سیمونِ مغ Σίμων ὁ μάγος (به لاتین Simon Magus به عربی سمعان المجوسی) شناخته میشود درریختگیری مسیحیت پرده برداریم. نقش "سیمون مگوُس" که به باور من نام راستین او "سامانِ مغ" بود، ناهمانند با نقش دیگر حواریون مسیح چون پیتر و پاول و جیمز، در داستان ریختگیری آغازین مسیحیت چندان به آشکار ویدايی نیافتهست. و به واژگون چنان مینماید کهکسانی که در بارهی او نوشتهاند و او را با آوندهایی مانند سامریائی، چندایزدی pagan، جادوگر، خردورز، دیگرباور heretic، برپاکنندهی کیشی نو، مسیح دروغین، وانمودگر به خدایی و یا نخستین راهب پرهیزگار خواندهاند، بیشتر خواستهاند که، بهسرزنش و خردهگیری از او، وی را پولپرست وفریبکار و نادرست نشان دهند.
به گزارش هیپولیتوس رم Hippolytus Romanus (از کلیسائیان سدهی سوم میلادی) سیمون سامریائی پیروانش را وادار نمود تا اورا زنده بهخاک بسپارند بهاینپیمان که پس از سهروز زندهبرخواهدخاست ، اما او در گور ماندگارماند زیراکه وی عیسی مسیح نبود. و ایرنائوس Εἰρηναῖος اسقف یونانی (درپایانسدهی دوم میلادی) در کتابش "بر دشوری با همه دگرباوریها" Adversus Haereses " وی را پدر همهی دگرباوریها heresies" میخواند.
از پایان سدهی دوم میلادی، نزدیک به همهی مسیحیان، به ناروا سیمون مغ را مردی دغلکار شناختهاند. او که پایهگذار کیش سیمونیان the Simonian sect در مسیحیت است نخستین کسیست که به یونانی گنوستیکوس γνωστῐκός یا درلاتین gnōsticus خوانده میشد، که به میانای عارف ست و چنین مینماید که او میباید کسی بود که بتوان وی را "پیر مغان" خواند.
نخستین نوشتهیی که دربارهی مغانیگریِ وی ( مگان μέγαν که در پساتر بهمیانای جادوگر گرفته شد) میتوانیافت درکتاب "کردههای پیامرسانان" انجیل است . که مینویسد:
Ἀνὴρ δέ τις ὀνόματι Σίμων προυπῆρχεν ἐν τῇ πόλει μαγεύων καὶ ἐξιστάνων τὸ ἔθνος τῆς Σαμαρίας, λέγων εἶναί τινα ἑαυτὸν μέγαν,
هرچند، مردی بود سیمون نام، که در پیشتر با بهپرداختن بهجادو گری(مگون μαγεύων) مردمان سامری را به درشگفت میآورد و بهگزافه میگفت که کسی مهین(مگان μέγαν ) است.به خوانش من مگون μαγεύων میباید مغانیگری برگردان شود و بههمچنین، در گفتاورد سیمون درپایان که از دید بسیاری از پژوهشگران گیجکننده و نادریافتنیست، -بهخوانش من مگان μέγαν مغان میباید برگردان شود. در ادامهی داستان چنین میخوانیم:
ᾧ προσεῖχον πάντες ἀπὸ μικροῦ ἕως μεγάλου λέγοντες Οὗτός ἐστιν ἡ δύναμις τοῦ Θεοῦ ἡ καλουμένη Μεγάλη.
همگان، از کوچک و بزرگ،به او گوشمیدادند ومیگفتند: "این مرد «نیرویبزرگ خداوند» نامیده میشود."
προσεῖχον δὲ αὐτῷ διὰ τὸ ἱκανῷ χρόνῳ ταῖς μαγίαις ἐξεστακέναι αὐτούς.
و آنها به او گوش میدادند زیرا وی برای هنگامی بلند آنها را با کارهای جادوئیاَش بهشگفتآورده بود.
ὅτε δὲ ἐπίστευσαν τῷ Φιλίππῳ εὐαγγελιζομένῳ περὶ τῆς βασιλείας τοῦ θεοῦ καὶ τοῦ ὀνόματος Ἰησοῦ Χριστοῦ, ἐβαπτίζοντο ἄνδρες τε καὶ γυναῖκες.
اما هنگامیکه آنها فیلیپ را باورنمودند، زیراکه او انجیل را و نام عیسی مسیح را میآموزانید، هم زنان و هم مردان غسل تعمید گرفتند.
καὶ βαπτισθεὶς ἦν προσκαρτερῶν τῷ Φιλίππῳ, θεωρῶν τε σημεῖα καὶ δυνάμεις μεγάλας γινομένας ἐξίστατο
آنگاه حتی سیمون نیز به وی باور نمود. و پس ازاینکه غسل تعمید گرفت او پیوسته فیلیپ را در هرکجا همراهی نمود و نشانهها و شگرفهای (معجزههای) بزرگ را که پدید میآورد میدید و درشگفت میشد.در اینجا پیدانیستکه میان فیلیپ و سامان مغ چهروی میدهد که فیلیپ ازصحنهی داستان خارج میشود و جان و پیتر به سامری میآیند تا سامریها را با گذاشتن دست بر سرشان به روانآشاوان (روحالقدس) دررسانند. برخی از پژوهشگران بر این باورند که این جابجائی شخصیتها نشان آنست که نوشتهی دیگری دربارهی گمارش پیتر و جان در سامری میباید بوده باشد که در پساترها لوک (لوقا) از آن نوشته در نوشتن انجیل خود بهره برده ست. برای نمون هانس ویتز Hans Waitz در Die Quelle der Philipusgeschichten in der Apostelgeschichte 8,5– 40. Zeitschrift für die neutestamentliche Wissenschaft und die Kunde der älteren Kirche 7 (1906): 340–55 مینویسد: در روایت اصلی داستان سیمونِ مغ و پیتر نقش داشتهاند و این لوک بوده که فیلیپ را به جایگزین پیتر در داستان نشانده ست. دیتریخ-الکس کخ Dietrich-Alex Koch نیز از دید ویتز هواداری مینماید. ولی جولیان ولهاوزن Jullian Wellhausen، ارنست هنخن Ernst Haenchen و گِرد لودمان Gerd Lüdemann برآنند که گزارش "کتابکردهها"ی انجیل در بارهی گمارش سامری درست ست و فیلیپ همان کس بوده که باسیمونمغ برخورد داشتهست. به هرروی چنین مینماید که شایدسامان مغ توانسته بود تا اندازهیی بر باورهای فیلیپ هنایش بگذارد. و این دگرگونی مایهی نگرانی پیتر و جان شده و آنها بهناگزیر خود گمارش کلیسا در سامری را بر عهده میگیرند و چنین است که داستان در "کتابکردهها"ی انجیل دنباله مییابد:
Ἀκούσαντες δὲ οἱ ἐν Ἰεροσολύμοις ἀπόστολοι ὅτι δέδεκται ἡ Σαμαρία τὸν λόγον τοῦ θεοῦ ἀπέστειλαν πρὸς αὐτοὺς Πέτρον καὶ Ἰωάνην,
هنگامی که پیامرسانان که در اورشلیم بودند شنیدند که سامری پیام خداوند را به خوشآمدپذیرفتهست، پیتر و جان (پتروس و یوآنن) را بهنزد آنان فرستادند.
οἵτινες καταβάντες προσηύξαντο περὶ αὐτῶν ὅπως λάβωσιν πνεῦμα ἅγιον·
که، هنگامیکه نزدآنان آمدند، برایشان نیایش نمودند، که مگر شود که آنها روان آشاوان(روحالقدس) را دریابند.درین هنگامست که پیتر و جان دست بر سر سامریها مینهند تا روانآشاوان بهدلآنان راهیابدو سپس شخصیت سیمون یا سامان مغ میتراباور به آوند مردی آزمند و فریبکار به ناسزا گرفته میشودزیراکه او میخواهد بادادن پول به پیتر آوردن روانآشاوان را از اوخریداری نماید تا بتواند سپس برایسودبردن ازآن بهره بردارد.
τότε ἐπετίθεσαν τὰς χεῖρας ἐπ' αὐτούς, καὶ ἐλάμβανον πνεῦμα ἅγιον.
آنگاه آنان دستهایشان را بر سرآنان نهادند و آنها روانآشاوان را دریافتند
Ἰδὼν δὲ ὁ Σίμων ὅτι διὰ τῆς ἐπιθέσεως τῶν χειρῶν τῶν ἀποστόλων δίδοται τὸ πνεῦμα προσήνεγκεν αὐτοῖς χρήματα
هنگامیکه سیمون دید که روان با نهادن دستهای پیامرسانان داده میشود او بهآنها پول پیشنهاد کرد.
λέγων Δότε κἀμοὶ τὴν ἐξουσίαν ταύτην ἵνα ᾧ ἐὰν ἐπιθῶ τὰς χεῖρας λαμβάνῃ πνεῦμα ἅγιον.
و میگفت:" به من نیز این توانائی را بدهید، تا هرکس را که من دست براومینهم روانآشاوانرا دریافت بدارد
Πέτρος δὲ εἶπεν πρὸς αὐτόν Τὸ ἀργύριόν σου σὺν σοὶ εἴη εἰς ἀπώλειαν, ὅτι τὴν δωρεὰν τοῦ θεοῦ ἐνόμισας διὰ χρημάτων κτᾶσθαι.
اما پیتر به اوگفت: " شود که سیم تو با خودت بهپژمرد، زیراکه تو میاندیشی که میتوان ارمغان خداوند را با پول به دست آورد!"این رویدادها در سال ۳۰ میلادی بودهست، که برپایهی گزارش انجیل میباید سهسال پیش از بهچلیپا کشیدن عیسیمسیح باشد. گرچه کتاب"کردههای پیامرسانانِ" انجیل برپایه پژوهشهای مسیحی دردهههای پایانی نخستین سدهی میلادی نگاشته شده ست. پس میتوان بهخوشبینی گفت که این گزارش در انجیل، به دستکم، نزدیک به پنجاه سال پس از رویدادها نوشته شدهست. آیههای ۸:۴ تا ۸:۲۵ بهگمارش فیلیپ درسامری ویژگی یافتهست. برپایهی این آیهها هنگامیکه فیلیپ به آن شهر اندرمیشود، جادوگری magician بهنام سیمون درآنجا بهآموزش میپرداختهست (کاری که یک "پیرمغان" میکند) و مردمان را باترپندهای جادو به شگفت میآوردهست و وانمود میکرده است که او "کسی مهین است" . بیگمان ترپندهای جادوئی سامان دربرگیر درمانهای پزشکی، پیش بینیهای اخترشناسی، و اندرزهای روانشناختی نغز و پر مایهئی مانند خردورزیهای سینا یا رازی بوده که بسیاری از مردمان را به پیروی از او برانگیخته بود. به سخنی دیگر کارهای اوچیزیست که در شرق به آوند "کرامات پیرمغان" شناختهمیشود.
ولی از سویی دیگر، شاید هم که سامان توانسته بود برخی از باورهایش را به فیلیپ بهپذیراند و شاید از ابنروی بود که وی توانمندی بسیاریافت و چنانکه خواهیم دید تندیس خدای مهرباوران در میان دوپل بر روی رودخانهی تیبر ساخته شد. و از این روی بود که پیتر و جان بهناگزیر از اورشلیم به سامری آمدند و فیلیپ را از گمارشش برکنار نهاده و داوش نمودند که سامانِ مغ در قلب هنوز ناپاکماندهست و داستان چنین ساخته شد که او میخواست با دادن پول شیوهی رسانیدن روانآشاوان (روحالقدس) را از پیتر و جان (پطرس و یوحنا) خریداری نماید. به هر روی، پس از اینکه پیتر اورا برای نیتناپاکش سرزنش و نفرین مینماید از سامان دیگر در انجیل سخنی نیست و او ناپدید میشود.
با این همه سامان مغ به آوند یک عارف γνωστῐκός دیگرباور در نوشتههای مسیحیان نخستین پدیدار میشود. برای نمون یوستینوس شهید Iustinus Martyr ( به یونانی Ιουστίνος ο Μάρτυρας به انگلیسی Justin Martyr) ازنگرشپردازان کلیسا درسدهی دوم میلادی که در خانوادهیی چندایزدی در فلاویا نئاپولیس Flavia Neapolis (نابلوس کنونی) در سامری زاده شده بود، و کوشیده بود که نزد آموزگاری از پیروان پیثاغوراس آموزش ببیند، در یکی از نوشتههایش به آوند "هواداری" Apologiae از "سیمون مگوس" به آوند دیگر باور heretics نام میبرد؛ بهنوشتهی او؛ سیمون کسیست که نیروهای اهرمنی اورا برپاداشتهاَند و بلندپایگان رم وی را بزرگ میدارند. بهروشنیمیتواندید که ویژگیهای این سیمون در نوشتهی یوستینیوس (جاستین) همانند سیمون در کتاب کردههای انجیل است زیرا او نیز ازاهالی سامری ست و او نیز به جادوگری میپردازد و در همزمان با پیام رسانان مسیحی، پیتر و پاول و جان ودیگران، میزیستهست و بنابراین این هردو سیمون میباید یکی باشند و او همان سامانِ مغ بود. از نوشتهی جاستین پیداست که سیمون مانند حلاج و عارفان دیگر داوش به خدایی میکرده ست. هرچند این آشکار نیست که داوش او بهگونهی افتادن پردهی جدایی میان شیدا و جانان بودهست که شیدا خودرا در هستی جانان آب شده میدید و یاکه داوش به خدائی او چندان پیچیده نبود. جاستین مینویسد:
زیرا پس از برفراز شدن مسیح به آسمان شیاطین مردانیرا آوردند که میگفتند خودشان خدایان هستند. و آنان نهتنها از سوی شما سرکوب نشدند ، که بل حتی با آزرمداشت شما آنان را ارجمند شناختید. یکی از آنان، سیمون، سامریائییی بود از اهالی روستایی بنام گیتو، که در روزگار فرمانروایی سزار کلادیوس، ودر پایتخت رم، بهیاری نیروهای شیطانی که در درون وی کار میکردند، جادوگریهای سترگ مینمود. او را خدا میشمردند، و بهآوند خدا به آزرمداشت شما تندیسی از او ساختید، تندیسی که در کرانهی رود تیبر ، میان دوپل برپاشد و به زبان رم برآن نبشته بود: سیمون خدای ورجاوند "Simoni Deo Sancto " و همهی سامری ها و شماری از ملتهای دیگر وی را میپرستیدند. و او را به آوند نخستین خدای پذیرفته بودند.
شماری از پژوهشگران مانند فردیناندکریستین بائور Ferdinand Christian Baur در میانهی سدهی نوزدهم کوشیدهاند تا این باور را پدیدآورند که سیمونِ مغ شخصیتی ساختگیاست و نه تاریخی! بائور با پافشاریزیاده بر نوشتههای گمان برانگیز کلمنس به این برآیند میرسد که نویسندهی "مسیحی-یهودی" که هوادار کلیسای یهودی اورشلیم بود، شاید انجیل لوک (لوقا) و کتابِ کردههایانجیل را نگاشته باشد زیرا وی از تنش میان پیتر و پاول تا اندازه یی شرم زده بوده ست و شخصیت سیمون را به آوند بدلی بهجای پاول ساخته است تا پاول را از سرزنشهایش در بارهی سیمون برکنار نگاه دارد! "بائور" در این داستان شگفتآور میگوید این داستان پرداز میخواسته میان مسیحیان غیر یهودی و مسیحیان یهودی در کلیسای اورشلیم به رهبری پیتر آشتی برپاسازد.
بائور این را که یوستینیوس شهید مینویسد سیمون در روزگار سزار کلادیوس(۵۴-۴۱ میلادی) به رم آمد در خور اندیشه میبیند. او مینویسد که سِمُو ( بروزن دِرو) Semo یکی از ایزدان رم باستان در خاور خدایخورشید یا هراکلس بود که به آوند "آن که ایستاده ست" estos شناخته میشد. بائور در ریشهیابی نامهای "سیمون" و "سیمئون" به ریشهخاوری نام "سِم" اشاره میکند که خدایی در سامری بود. پس بهباور او سیمونِ ساختگی نماد خدایخورشید سم -هراکلس Sem-Herakles ست.
می باید هشداشت (توجه) نمود که سِمُوس رم که همان سنگوس Sangus یا سموسنکوس Semo Sancus است، خدای خورشید در رم به آوند خدای پیمان و سوگند و وفاداری شناخته میشد و بنابراین با میترا هموندست، اینکه پژوهشگران کلیسائی ازآوردن نام میترا دوری میگزینند شاید دریافتنی باشد. در بارهینام سمو چند نکتهی دیگر را میباید بههشداشت داشت: نخست اینکه در سدهی شانزدهمتندیسی در رم نزدیک به همانجا که یوسینیوس از آن ویدایی داده بود پیداشد، که در پانبشتهیآن بهجای "به سیمون خدای ورجاوند Simoni Deo Sancto" که در گزارش یوسینیوس آمده بود "به خدای سموی آشاوان" Semoni Sanco Dei نوشته شده بود؛ وزینرو بسیاری از پژوهشگران بهاین برآیندرسیدند که یوستینیوس، بهگماندیشی و نادرست، ایزد رم "سموی آشاوان" Semo Sancus را بهجای "سیمونمغ" Simon Magus گرفته است و از اینرو بودهست که سنای رم بهپاسازی تندیس سمو را پذیرفته بود.
نکتهی دوم، اینکه بهباورمن با بههشداشت بهاینکه میان سِمو و میترا همانندی نزدیکی بهچشم میخورد میباید در بارهی نام "سم" ریشهیابی ریزبینانهتری نمود. و البته نام "سام" نریمان در شاهنامه که در اوستا 𐬯𐬁𐬨𐬀 "ساما" پسر گرشاسپ ست و در زبان پهلوی نیز آمده است. برای ما نامی آشناست. برای نمون در فروردین یشت بند ۱۳۶ میخوانیم:
ashâunãm vanguhîsh sûrå speñtå fravashayô ýazamaide ýå avãm kehrpem aiwyâxshayeiñti ýãm sâmahe keresâspahe ýat gaêsâush gadhavarahe navaca navaitîshca navaca sata navaca hazangra navasêsca baêvãn!
ما میآشاویم(نیایش مینمائیم) "فَرهوَشیهای وفادارانِ" یزدانی نیرومندِ بخشنده را که بهشمارنود و نه هزار و نهصد ونود و نه تایند و پاس میدارند تنِ سام گرشاسپ گیسو تابدار گرزدار را .و یا در بند ۱۳۶ فروردین یشت میخوانیم:
sâmahe keresâspahe gaêsaosh gadhavarahe ashaonô fravashîm ýazamaide paitishtâtêe ukhrahe bâzâush haênayåsca perethu-ainikayå perethu-drafshayå eredhwô-drafshayå uzgereptô- drafshayå xrûrem drafshem bareñtyå paitishtâtêe gadhahe frakerestô- frasânahe simahe vîreñjanô anamarzhdikahe paitishtâtêe gadhô-karshtahe tbaêshanghô.
سام گرشاسپ گیسو تابدار گرزدار را میآشاویم. فرهوشی یزدانی که پایداری میکند در برابر بازوان سهمگین، و پهنهی گستردهینبرد بادشمن، با نیزههای بسیار، با نیزههایراست، با نیزههای برافراشته، که میآورند نیزههای تبهکاری، برای پایداری در برابر غارتگری که ویرانی میآورد و کشتار. برای پایداری در برابر تبهکاری غارتگر .واژهی سامان که در زبان پهلوی نیز سامان است به میانای آرایش و چیدش درست هرچیز در جای سزاوار خوداست . واژهی سامان सामन् در ریگ ودا بسیار آمده ست و میانایآن آشتی و آرامش است. ساماودا सामवेदः یکی از وداهای چهارگانه ست وگفته میشود در برگیر چهار تا هشتهزار سامان است. ساما सम به میانای برابر و همانند میباشد. در داستان میترائی سَمِکعیار نام سمک بیگمان سام آک بوده است و همانگون که در پیشتر گفته ایم پسوند آک در ضحاک یا آژیدهاک به میانای سرور و پیشوا و رهبر بوده است. سیریل و کلمنس اسکندریه برآنند که "سامانی" ها ردهیی آشاوان از آموزگاراندینی در ایران بودند و بهویژه کلمنس مینویسد سامانیها آموزگار دینی باختری ها بودند -- سرزمینی درجنوب رود آموی که در برگیر تاجیکستان و افغانستان و ازبکستان امروزین بود. و بنابراینآشکارست که آنها از مغهای میترا باور بودند اما چون کلمنس بر این انگار بود که مغ ها میباید از موبدان ذرتشتی باشند (و یا شاید که میخواست از میتراباوری سخن نگوید) سامانیان را از مغان جدا نشان میداد. و چنین بود که برخی از پژوهشگران مانند ماکس مولر پنداشته اند که سامانیها بودائی بوده اند. کلمنس مینویسد:
پس فلسفه، دانشی با بالاترین هودگیها، در روزگار باستان در میان بربرها شکوفاشد، و بر مردمان پرتو روشنایی افکند؛ و سپس به یونان آمد. درنخستین رده پیامبران مصر بودند و چالدی ها در میان آشوریها و دروئیدها در میان گاولها(فرانسهی امروز) و سامانیها در میان باختریها و فیلسوفان کِلت و مغ ها در میان ایرانیان.
به باور سیمونگرایان آتش، هستیيی فرهئیک (کامل) ، جاودانی و نهساختگیپذیرست که دارای پیدائی آشکار و نهانیست (ظاهر و باطن)، که نهان در دل پیدائی پنهان ست. کنش این دو ویژگی همانند کیهانِ
-بهاندیشه-پیدا κόσμος νοητός یابه انگلیسی intelligible world و کیهانِ-بهنودش-پیدا κόσμος αἰσθητός در خردورزی پلاتون (افلاطون) میباشند. در "نهان" شش نیرو در دستههای دوتایی هستن دارند که به دوتائیهایِ" آسمان و زمین"، "خورشید و ماه" و "آب و هوا" در پیوندند و این شش نیرو در توانمندیشان همهی نیروهای هستی را دربر میگیرند. این نیروی بیپایان (که بدون هیچ گمان همان زروان اکرانا ست) "آن که ایستاده ست" estos میباشد. و هفتمین نیرو (در پیوند با هفت ایستگاه میترآئی) به هفتمین روز هفته پس از شش روز نخست آفرینش وابسته است . پس به روشنی پیداست که چگونه سامان مغ برآن بوده تا میان باورهای مسیحیت و یهود از یک سو و باورهای میترائی از سوی دیگر پل بزند. سوی زنانهی این هستی آغازین در "اندیشه" یا "انگار" ἔννοια پدیدار میشود که مادر روزگار αἰών و روزگاران αἰώνων است . "آن که ایستاده ست" مانند زروان هم زن و هم و مرد است
یونانیان، همانگونکه درپیشگفتهایم، با مهرباوران از روزگارپیش از سوکراتیس(سقراط) آشنابودند. هرچند به افسردگی میبایدگفت که بسیاری ازنوشتههای باستانیپیش ازسوکراتیس دربارهی میتراباورانمغ ازمیانرفتهاند. و تنها بخشهایی، وهرازگاه، تنها جملهیی ازکارهایآنان، بهریختِ گفتآورد، در نوشتههای دیگران آوردهشدهست. اینکه خردورزان یونانی پس از ارستاتل (ارسطو) باورهای میترائی مغان را همیشه با آيینذرتشت درهممیآمیختند شایداز نگرشپانهلنیزم ارستاتل وپیروانش شاخهزدهبود که میخواستند هرگونهپیوندمیان باورهای آپولوئی و رازهایدیونیزیوسی یونان را با میتراباوری و رازهای میترائی در ایران ازهم بگسلانند. بااین همه بهباور مارتین وست ؛ در نیمهی دوم سدهیششم پیش از میلاد یونانیها بهآن اندازه از دانائی رسیده بودند که بهتوانند نگرشهایمغانی را که اینک بهبروناز مرزهایایران بازتاب یافتهبود دریافت نمایند.
partim autem, qui providentiam mundi curiosius vestigant, et impensius deos celebrant, eos vero vulgo magos nominent : quasi facere etiam sciant, quae sciant fieri : ut olim fuere Epimenides, et Orpheus, et Pythagoras, et Ostanes.ماژُی همان مغست که دراوستا "مُگه" و "مُغو" ، در پارسی باستان "مُگو" ، و در پهلوی "مُگو" و به عربی مجوس است، که در ریگ ودا موک मुच् به میانای آزاده و فرهیخته است که موکشا मोक्ष که آرمان مهرانی آدمیت است ازآن شاخه زده ست.
آپولیوس، بهپیرویازپانهلنیستها میکوشد که نشاندهد که خردورزانیونانی، که در پیش نام بردیم، از مغها هنایش نگرفتهبودند، چنین ادامه میدهدکه ایندریافتِنادرستِ نادانان از کارراستین این خردورزان بود. خردورزانیکه روزگاری دراز را به بررسی و پژوهش در برایشهای ساده، آخشیگها ماتَری (علتهای ساده ، عناصر مادی -- ماده بهیونانی پوسیس φύσις ست) و کاوشِ چگونگیکارکردهای سرنوشت درجهان میگذراندند، و خدایان را با ازخودگذشتگی بسیار میپرستیدند.
آپولیوس (۱۷۰ -۱۲۴ میلادی) که دربرابر کلادیوسماکزیموس پروکنسول رم بهاین گناه بهپیگرد کشیدهشدهبود که باکاربرد جادو (مجیک) خواسته بود مهربیوهئی را به دستآورد. او در سخنرانی خود در دادگاه اینکه او یک مغ (μάγος) است را با دستاویز به نگرش پلاتون(افلاطون) ردنمود وگفت: بهترارسید (سنت) مغی (مجیک=جادو) بیشتر در پیوند با دین و خردورزی (فلسفه) بوده است
مغ (magus واژهیی که رمی ها برای جادوگر به کار میبردند) چیست؟ من دربسیاری از کتابها خواندهام که ایرانیها اینواژه رارا برای "روحانی" sacerdos در زبانما بهکارمیبرند اگر مغیگری همانست که به دریافت پلاتون(افلاطون) روحانی بودنست و داشتن دانائی درست، یک دانش، شیوهئی از دهنادهای تَرارسید(مراسم سنتی)، آئینهایورجاوند(مقدس) و قوانین ترارسیدست ... در پرستش خدایان چه گناهی در آنست؟
Nam si, quod ego apudplurimos lego, Persarum lingua magus est qui nostra sacerdos, quod tandem est crimen, sacerdotem esse et rite nosse atque scire atque caliere leges cerimoniarum, fas sacrorum, ius religionum, si quidem magia id est quod Plato interpretatur...آپولیوس سپس دلایل خودرا در بارهی آزرمداشت به مغها چنین ویدائی میدهد:
شمایان که بهشتابزدگی مغیگری (magus) را به ناسزا میگیرید؛به اینگوش کنید: این هنریست که خدایان انوشه آنرا پذیرایند زیرا که در برگیر دانشیست که چگونهمیباید آنانرا پرستید و آنان را ستایش نمود artem esse dis immortalibus acceptam, colendi cos ac venerandi pergnarum این یک ترارسید(سنت) دینیست که بهبارههای الاهیات میپردازد piam scilicet et divini. واین از همان هنگام که ذرتشت و اورمزد Ormaze روحانیون بزرگالاهیات برپایش ساختند شناختهشدهست. بهراستی این یکی از مهمترین بارههای آموزششاهانهست، و در ایران بههماناندازه که نمی گذارند کسی به آسانی پادشاه بشود نمی گذارند کسی مغ بشود nec ulli temere inter Persas concessum est magum esse, baud magis quam regnareو چنینست که آپولیوس به اینبرآیند میرسد که "چرا من نمیبایدپروا داشته باشم که ورجاوندی ذرتشتی را بیاموزم؟"
Quod si ita est, cur mibi nosse non liceat ..., vel Zoroastri sacerdotia?
περί τάς τών θεών άγιστείας· και τα λοιπά τών περί τον βίον επιτηδευμάτων παρά των Μάγων φασί διακουσαι τε και λαβείν.
Πρωταγόρας" δέ ο ‘Αβδηρίτης σοφιστής [καί] Δημοκρίτου μέν ακροατής οίκοι εγένετο, ωμίλησε δέ καί τοίς εκ Περσών μάγοις κατά τήν Ξέρξου επί τήν `Ελλάδα έλασιν. πατήρ γάρ ήν αυτώι Μαιάνδριος πλούτωι κατεσκευασμένος παρά πολλούς τών εν τήι Θράικηι, δεξά-μενος δέ καί τόν Ξέρξην οικίαι τε καί δώροις τήν ξυνουσίαν τών μάγων τώι παιδί παρ’ αυτού εύρετο.به نوشتهی هیپولیتوس Ἱππόλυτος یکی از کلیسائیان سدهی سوم میلادی؛ دموکریتوسِ Δημόκριτου اَبدرا Άβδηρα ، از خردورزان سدهی پنجم پیش از میلاد، را نیز همان مغی که با خشایارشاه همراه بود آموزگاری نمود . و پساز آن بود که دمکریتوس به هندوستان رفت تا از خردورزان برهنهی آنجا (جوکیان هند) درس بگیرد و سپس به مصر رفت تا در نزد کاهنین آنجا به آموختن ادامه دهد و سپس به بابل رفت تا از اختربینان و مغها بیشتر بیاموزد.
πολλοΐς συμβαλών γυμνοσοφισταΐς έν Ίνδοΐς καί ίερεΰσιν έν Αίγυπτψ καί αστρολόγοις καί έν Βαβυλώνι μάγοιςدیوگنیس لائرتیوس Διογένης Λαέρτιος نیزگزارش میدهد که آناکسارخوس Ἀνάξαρχος از خردورزان اَبدرا با پیرون الوس Πύρρων ὁ Ἠλεῖος (به انگلیسی Pyrrho of Elis) که اسکندر را در تاخت و تازش همراهی مینمود و با مغان و خردورزان برهنهی هندوستان دیدار کرد.
ξυνακολουθών πανταχού, ώs καί τοίς Γυμνοσοφιστάίς έν 'Ινδία συμμΐξαι καί τοίς Μάγοιςاین گواههها نشان میدهند که جهانبینی و خردورزی مغهای میتراباور بر خردورزی یونان درآغاز پدیداری فلسفه هنایش نهاده است. اگرچه بسیاری از پژوهشگران در پسا سدهینوزدهم میلادی؛ مانند ریچارد ریتزنشتاین Richard Reitzenstein ، ژاک دوشِن-گیومان Jacques Duchesne-Guillemin، والتربورکرت Walter Burkert، ژوزف بیدز و فرانتس کومون Joseph Bidez et Franz Cumont ومارتین لیچفیلد وست Martin Litchfield West از هنایش اندیشههایدینی مغان برفلسفهی یونان گزارشداده اند، اما بیشترآنها تفاوتمیان باورهایمیترائی و ذرتشتی را در نمییافتند. درحالیکه از نوشتههای تاریخنویسان یونانباستان مانند گزنفون میتوان بهروشنی دریافت که کوروش از مهرباوران بود . زیرا او مینویسد:
کوروش در نخست، همچنین، بههنگام سرزدن خورشید مغان را بهخواندنسرودههای دینی و یشتن (قربانی نمودن) روزانه به ایزدانِ کیششان برگمارد.بههر روی، شماری از پژوهشگران بهاینباورندکه خردورزان سدهی ششم پیش از میلاد از باورهای مغان هنایش گرفته اند؛ برای نمون 'فِرِسایدِسِسَیرُس' Φερεκύδης ὁ Σύριος که بهباوراو "زمان" Chronos ایزدآفرینندهی آب و خاک و آتش وهواست، میباید از زرواناکرانای مغان هنایش پذیرفته باشد . و اَنَکسیماندِروس Ἀναξίμανδρος ( یا به انگلیسی Anaximander) که از شاگردان تالس بود بیگمان ازتالس اندرز گرفته بود که، افزوده بر کاهنان مصر، در نزدِمغان مادنیز آموزش بگیرد، زیرا که خود وی نیز ازچنینآموزش درنزد مغها بهرهبردهبود و از گواهههای تاریخ پیداست که او به پیثاغوراس نیز چنین اندرزی را داده بود و از اینروستکه بهگمان شماری از پژوهشگران اخترشناسی اَنَکسیماندِروس با اخترشناسی مغان همسازگارست.
هراکلیتوس اِفِهسیوس Ἡράκλειτος ὁ Ἐφέσιος هم که باورداشت:
همهی دادوریها ازآتش برمیآیند و آتش برای هرچیز مانند طلا برای دادوستد کالاها، و کالاهابرای طلاست.برپایهیگواههایی از کلمنس و دیگران با رازهای میترائی آشنائی داشتهست، اگرچهبرخی از این گواههها نگرشهایاو را وفادارانه نرساندهاند. بهباور هراکلیتوس آتش از دادوری کیهان نشان دارد:
نه خداوند و نه انسان، سامانکیهان (کوزموس κόσμος)، که یکسان برای همه ست، را آفریدهاند. اما آن همیشه بوده است و آتشی همیشه جاودانست و خواهدبود. و بهاندازه روشن میشود و به اندازه خاموش.
وی براین باوربود که آموزگاران و پیشوایان دینی نهتنها ابلهند که بل زیانبارند، زیراکه مردمان را وادار مینمایند تا با بُتها رازونیاز کنند و به دهنادهایی ناروا و نادرست بهپردازند. گواهههای تاریخ نشان میدهند که هراکلیتوس بر اینباور بود که پیشوایان دینی در بارهي آنچه که از دنیای دیگرمیگویند و آنچه که پس از مرگ در انتظار آدمیست هیچ نمیدانند. چنین است که کلمنس اسکندریه Κλήμης ὁ Ἀλεξανδρεύς، از کلیسائیان سدهی دوم میلادی، در نوشتهیی کلنجارانه polemical در چالش با میترا باوران رم، پارهیی بهجامانده از نوشتههای هراکلیتوس را دست آویز مینماید تا وانمود نماید که او رازهای میترائی را نابههوده برای دریافت راستی درمیشمرد .
τίσι δὴ μαντεύεται Ἡράκλειτος ὁ Ἐφέσιος; ‘νυκτιπόλοις, μάγοις, βάκχοις, λήναις, μύσταις,’ τούτοις ἀπειλεῖ τὰ μετὰ θάνατον, τούτοις μαντεύεται τὸ πῦρ: ‘τὰ γὰρ νομιζόμενα κατὰ ἀνθρώπους μυστήρια ἀνιερωστὶ μυοῦνται.
بهراستی درچالش با این ها، هراکلیتوس اَفهسیوس؛ مغان، باکانلها(میگساران باخوسی دیونیزوس)، خوشباشان لینهئی، و پذیرفتهشدگان (در جرگهی رازهای میترائی)را رهروانشب میخواند. و اینان را ازآنچهکه ازپسمرگ میآیدمیهراساند و برایِشان آتش را پیشبینی مینماید. زیراکه بهحرمتشکنی آنچهها را که برای مردمان راز بهشمارمیآید را جشن میگیرند.
μίγνυνται... οι μάγοι μητράσι και θυγατράσι καί άδελφάίς μίγνυσθαι θεμιτόν είναι κοινάς τε είναι TÒS γυναίκας ου βίςι καί λάθρα άλλα συναίνούντων αμφοτέρων, όταν θέλη γήμαι ό ετερος τήν τοίι έτερου
چنانکه پیداست کلمنس برای چالش با مغانِ میتراباور از بدگوییهای رایج در بارهی باورهای مزدکی بهرهگرفته و آنها را با کردارهای خودوده ذرتشتی ها درهم آمیخته ست. همانگون که لایونل پیرسون Lionel Pearson دربارهی باور پسانتوس بهدُنگی بودنزنان در باورهایمغان مینویسد: "با همهی اینکه پسانتوس ضدایرانی و ملیگرایی دوآتشه بود این که او در اینباره به راستی نوشته باشد چندان پایه یی ندارد." بهسخنیدیگر این داستان پرداختهی خود کلمنس است. و با این همه ژوزف بیدز و فرانتس کومون Joseph Bidez et Franz Cumont پسانتوس را نخستین تاریخنویسی میشناسانند که در بارهی ذرتشتیگری گزارش داده ست، و مینویسند:
Déjà de son temps, des Mages émigrés d'Orient—ou Maguséens—avient allumé leurs pyrées en Lydie.
همآنک در روزگار او مغها - یا مجوسین- از خاور کوچیده بودند و آتش خودرا در لیدی برافروخته بودند.پسانتوس که در نیمهیدوم سدهی پنجم پیش از میلاد در ساردیس پایتخت لیدی میزیست، از آيین مغان میترا باور تا اندازهیی آگهیداشت و به نوشتهی دیوجنیس Διογένης، او روزگار ذرتشت را ششصدسال پیش از اندرتاخت خشایارشاه (در ۱۰۸۰ پیش از میلاد) گزارش داده بود. وی همچنین رویبرگی (لیستی) از نام مغها را تا هنگام اسکندر فراهم نموده بود.
ξανθός δέ ό Λυδός eiς τήν ξέρξου διάβασιν άπό του Ζωροάστρου εξακισχίλιά φησι καΐ μετ' αύτόν γεγονέναι πολλούς Τιvas Μάγους κατά διαδοχήν ... μέχρ τ*ς τών Περσών ΰπ' 'Αλεξάνδρου καταλύσεως.
διαθέντος δέ αύτοϋ Μάγος άνήρ παρεστεώς έπαείδει θεογονίην, οιην δή εκείνοι λέγουσι είναι τήν έπαοιδήν · ά'νευ γάρ δή Μάγου οδ σφι νόμος εστί θυσίας ....و بنابراین پیداست که نقش مغان میتراباور ایرانی با راهبان یونانی پرستندهی آپولو تفاوتی چندان نداشت . شماری از پژوهشگران که نمیتوانند تفاوت میان مغانمیتراباور و موبدان ذرتشتی را تمیز دهندبهنادرست نوشتهاند که هرودوت به نادرست مغان را همانند راهبان یونانی ویدائی داده ست! هرودوتوس مینویسد:
یشتنگر (قربانی کننده) پروا ندارد که تنها برای خجستگی خویش نیایش کند ، چراکه میباید برای خرمی پادشاه و همهی مردمان ایران نیایش نماید که خود به ناگزیر در میان آنها بهشمار میآید.
έωυτω μεν δή τφ θυοντι ίδιη μούνφ οΰ οί έγγίνεσται άράσθαι άγαθά, ό δε τοίσι πάσι Πέρσησι κατεύχεται εν γίνεσθαι και τω βασιλέϊ.
استرابون Στράβων تاریخ نویس و جغرافیاشناس یونانی (۶۳ پیش ازمیلاد تا ۲۴ میلادی) دربارهی دین مغها باروشنی بیشتری مینویسد:
و آنها همچنین به خورشید- که آنرا میترا مینامندـ و ماه و آفرودایت( آناهیتا) و آتش و خاک و بادها و آب آزرم مینهند.
در کاپادوک Καππαδοκία تبار مغها(تُن مَگون τών Μάγων) که آتشبهپاکن (پیراٍثوی πύραιθοι) خواندهمیشوند پرشمارند. آنها آتشکدههائی (پیرایثیا Πυραιθεια) ، که ساختمانهایی درخوردیدار (اکسیولوگو αξιόλογοι ) میباشند برپاساختهاند که در میان (مسویμέση) آنها آتشدان (بوموس βωμό ) جای دارد،که بر روی آن انبوه زیادی خاکستر (اسپودوس σποδός ) است. که مغها آتش را برای روشن بودن همیشگی پاسداری (فیلاتتوسین φυλάττουσιν) مینمایند. و همه روزه به آنجا اندر میشوند و برای یک ساعت سرود میخوانند و دستهیی شاخه (برسم) را در برابر آتش نگاه میدارند و به دور سر خود سربندینَمدین میپوشند که از دوطرف تا زیر گونههایشان به آن اندازه پائین میآید که لبهایشان را میپوشاند. همین دهناد در نیایشگاههای آناهیتا (آنائیتیدوس Αναίτιδος ) و وهومن ( اومانو Ωμανού) برپاست که در آنجا زیارتگاهی ست که آنها با تندیس چوبی اومانوس راهپیمائی میکنند
ýenghå ainikô brâzaiti ýatha tishtryô-stârahe ýenghe vâshem hañgrewnâiti adhavish paoirîsh spitama ýatha dâmãn sraêshtâish hû-bâmya xshaêtâi ýazâi hãm-tashtem ýô dadhvå speñtô mainyush stehrpaêsanghem mainyu-tâshtem ýô baêvare-spasânô sûrô vîspô-vîdhvå adhaoyamnô. ahe raya ... tåscâ ýazamaide!
ستایش مر پرتو تابان تیشتریا (اختر تیر) را باد که گردونهی اورا با روشنائی شادیبخش میراند. و من آن گردونهی سپنتا مینو که با ستارگان آراسته است را میستایم که آمادهی نبرد با فریبکاریست .ذرتشتیان در پساترها وهومن را جایگزین میترا نمودند.
ارستاتل (ارسطو) که در پیشتر از تمایل پانهلنیستی او نوشتهایم با همهی اینکه مغها را از کاهنان مصر کهنتر میخواندآنها را با دوتائی ذرتشتی درهممیآمیزد و میگوید آنها از نخستین باورمندان بهاندیشار دوتائیبودند که به دوخاستگاه مینوی درهنگام آفرینش άρχαί باور داشتند نخست دیوِنیک (آگاثوس دایمون αγαθός δαίμων )که همان اهورامزداست و دیگری دیوِبد (کاکوس دایمون κακός δαίμων) که همان اهرمنست.
شاید در زیر هنایش ارستاتل و پیروانش بود که پلوتارخ نیز برآن بودکه ایرانیان به دوخدای همآورد نیک و بد باور دارند و مینویسد:
ذرتشتِ مغ Ζωροάστρης ό μάγος که پنج هزارسال پیش از گرداگردبستن تروی میزیست؛ یکی از آن دو ایزد را اهورامزدا خواند و دیگری را اهرمن.با اینهمه او پس از اینکه ویدائی میدهد که اهورا نماد روشنائی بود و اهرمن نماد تاریکی مینویسد میان آندو میترا بود و ازاینروست که ایرانی ها میترا را داور میخوانند:
μέσου δ' άμφοΐυ τόυ Μίθρηυ είvai· διό και Μίθρην Πέρσαι. τον Μεσίτην όνομάζουσιν.
έτερος... μύθος έν άπορρήτοις τελεταΐς ΰπό μάγων ανδρών αδεται θαυμαζόμενος, οι τόν θεόν τούτον ύμνοΰσιν ώς τέλειόν τε και πρώτον.
به هرروی کریسوستوموس نیز مینویسد که ذرتشت بهخاطر فرزانگی و شوق و راستیدوستی خویش از یارانش جداشد ...
و تنها با آنان همساز شد که به بهترینسان از راستی شایان بودند، و بیش از هرکس دیگر توانائی شناخت خداوند را داشتند، کسانی که ایرانیان آنها را مغان میخوانند، و به سخنی دیگر،نه آن مردمی که یونانی ها از سرِ ناآگاهی میپندارند جادوگرهستند که بل مردمی که میدانستند چگونه توانایی ایزدی را پرورش دهند.
συγγίγνεσθαί τε μετά ταύτα ούχ απασιν, άλλα τοις άριστα προς άλήθειαν πεφυκόσί και του Θεού ξυυιέναι δυναμένοίς, ούς Πέρσαι μάγους έκάλεσαν, ἐπισταμένους θεραπεύειν τό δαιμόνίον, ούχ ώς Έλληνες αγνοία τού όνόματος ούτως όνομάξουσιν άνθρώπους γόητας.
دگرگونی آئینی ارمنستان از میتراباوری به مسیحیت
ارمنها آریاییهای بودند که در هنگام پدیداری هخامنشیان تبارهای آراراتی Urartians را در دشت ارمنستان در میان سه دریاچهی وان ، سوان و ارومیه بهبیرونراندند و درآنجا نشیمن گزیدند. تیرههایی از آنان که در سرزمینهای تکافتادهی کوهستان تارو Taurus میزیستند با لهجههای ویژهی خود سخن میگفتند. این در خور بدید داشت است که تاروس به میانای گاوست که در آئین میترا جایی بلند دارد. همانگونه که درتاریخ آرشآکیان پارت دیده ایم ارمنستان بزرگ در زیر فرمان پارت ها بود. و شاخه یی از پادشاهان آرشآکیان میتراباور در ارمنستان فرمانروا بودند . در سدهی نخست میلادی ارمنستان کوچک در زیر فرمانروایی رم بود. مرزهای این سرزمین در باختربه رود فرات ودر شمال تا دامنههای کوهستان پونتوس ودر جنوب تا کوههای آنتی تاوروس شناسایی میشد. به خاطر جایگاه جغرافیائی و بازرگانی این سرزمین بسیاری از یونانیان، سوریهئی ها و یهودیان در کنارهم میزیستند.
ویرانههای نیایشگاهها میترا در شهر آرتاشات و در روستاهای باگاهاریچ و گارنی در استان کوتایک در نزدیکی ایروان نشان از گسترش آئین میترا از هنگام پادشاهی هوری - میتانیها در ارمنستان دارد. در گاهنامهی ارمنستانِ کهن هفتمینماه و هشتمینروز ماه ازآن میترا بود. همچنین نیایشگاه بزرگ آناهیتا در اِرِز ، ایزدی که در نبشتههای پهلوی بانو خوانده میشود، نشان از جایگاه ارجمند او در ارمنستان داشت. نوزدهمین روز در ماههای ارمن بهنام آناهیت بود و نیایش به او با یشتن (قربانی) در روزهای "ورداور" که آشاوانی آب به جشن گرفته میشد رواج داشت. باید بهیاد آورد که تیرداد پادشاه پارتی ارمنستان در دیدارش با نرون میترا را بهستایش خوانده بود.
همانگونه که دیدهایم، پساز کشتهشدن آرتهبان پنجم آخرین پادشاه دودمان آرشآکیان برادرزادهی او تیرداد دوم که پادشاه ارمنستان بود در برابر اردشیر بهبیپروایی برای هنگامی بلند ایستادگی نمود. اردشیر و پسرش شاپور به یاری موبدش تنسر برسر آن بودند تا آئین ذرتشت را در ارمنستان گسترشدهند و گروهی اندک از بزرگان ومهینان ارمن برای پاسداری از جایگاه اجتماعی و سیاسی خویش بهآن کیش گرائیدند.
ارمنها برای آنکه بتوانند همچنان به باورهای خود پایدار بمانند رفتهرفته نام میترا را به آرامزد Aramazd ، که ریخت ارمن شدهی اهورامزداست ، دگرگون کردند؛ اما براستی این میترا بود که آنها هنوز میپرستیدند . برای نمون آنها آرامزد را خدای تُندر میخوانند. که همان میتراست و تندیس زئوس کراونیوس Zeus Keraunios در گرجستان براستی تندیس زروان (کیوان) میترا باورانست. چرا که کرانیوس همان خرونوس Χρόνος ایزد یونانی ست که همچون زروان پدرِ زمان ست که در رم او را کرونوس Kronos میخوانند که او نیز پدر زمان ست و مانند زروان با اختر کیوان در پیوند است که نام رمی او ساتورن Saturn میباشد.
مسیحیت به آهستگی در مسیر راه های داد و ستد به دشتهای ارمن رخنه نمود . نخست در سدهی یکم از کشورهمسایهی ادیابن در جنوب شرقی ارمنستان که با مسیحیان فلسطین در ارتباط بود و سپس در سدههای دوم و سوم میلادی گروههایی از مسیحیان آرامی از کشورهای همسایهی "اوسرهون" و پایتختش ادسا از راه کُماجِن به شهر سوفنه درشرق ارمنستان بزرگ به ارمنستان اندر شدند.
ثادئوس Thaddeus و بارثولومئو Bartholomew در هنگام پادشاهی اَبگر پنجم Abgar پادشاه اِدِسا Edessa و سناتروک یکم Sanatruk پادشاه ارمنستان از نخستین آموزگاران مسیحی این سرزمینها بودند. ( یکبار دیگر فرهنگنامهی ایرانیکا پادشاهان پارتی اَبگر را باهمهی گواهههای نامهای ایرانیشان همچون اَبگر، پسر ارشام، و آریو و فره دشت و پاکرو و منو به نادرست از نژاد عرب میشناساند! آبگر پنجم، همو بود که نویسندگان رم، مانند تاکیتوس، "نا وفادار" اَش خواندهاند . زیرا او بود که در سال ۴۹ میلادی هنگامیکه رم میترادات (مهرداد) را نامزد پادشاهی پارت نمود برای خوشآمدگویی به او به زوگما رفت و وی را برای هنگامی دراز در ادسا نگاه داشت، و به ولخرجیهای او میدان داد . و تنها در زمستان او را از بیراههیی کوهستانی در ارمنستان به ایران فرستاد ، تا در نبرد نومیدانهاَش با گودرز Gōdarz به شکستی سخت دچار آید و ابگر به او هیچ یاری نرساند.).
بههرروی، در رابطه با آئین مسیح بهنوشتهی یوسیبوس تاریخنگار مسیحی در افسانهیی که به باور شماری از پژوهشگران سدههای کنونی ساختگی مینماید (نگاه کنید به؛ آلین دسرومو Alaine Desreumaux تاریخ شاه ابگر و عیسی Histoire du roi Abgar et de Jésus) ابگر که به بیماریی بیدرمان دچار شدهبود ، چون از درمانهای شگرف عیسی آگاهی یافتهبود در نامهیی از او درخواست یاری کردهبود. عیسی در پاسخ نوشتهبود که پس از اینکه کاری را که بر اوگمارده شده در زمین بهپایان رساند و به نزد خدای پدر بهآسمان پرواز کند یکی از شاگردانَش بنام ثادئوس را برای درمان به نزد او خواهدفرستاد. بر پایهی این افسانه سناتروک که برادر زادهی اَبگر بود پس از آنکه دخترش سنادخت به آئین مسیح گروید ثادئوس را کشت.
اردشیر در آفندهایش به ارمنستان بسیاری از نیایشگاههای میتراباوران را ویران نمود و فرمانداد تا آتش مزدایی در نیایشگاه باگاوان (بغ بان) در استان باگرواند برپا شود. او همچنین تندیسهای آشاوان میترایی را که درنخست در آرماویر بود و سپس برای پاسداری به باگروان و آرتاشات آورده شده بود را از میان برد. از سویی دیگر همانگون که دیدیم الکساندرسوروس امپراتور رم و مادرش جولیا مامئا در سوگیریشان از مسیحیان بر فشار بر میتراباوران افزوده بودند . چنین بود که برای پادشاه پارتی ارمنستان، تیرداد دوم، پسرش خسرودوم و جانشینان شان، تنها یک راه مانده بود و آن اینکه تا آنجا که ممکن است مسیحیت را به آئین میترایی نزدیک نمایند، تا از یکسو بتوانند در برابر ذرتشتگرایی اردشیر ایستادگی نمایند و از سوی دیگر در چالششان با اردشیر از پشتیبانی رم برخوردار شوند.
چنین بود که زادروز میترا درچهارم دیماه (۲۵ دسامبر) به هنگام بلندترین شب سال (شبِیلدا به میانای شب زادروز) جشن گرفتهمیشد و بعدها در کلیسای رم به زادروز عیسی (کریسمس) گرفتهشد در ارمنستان ۱۲ روز بعد در ۱۶ دی (۶ ژانویه) جشن گرفته میشد. انجیل در بارهی زادروز مسیح خاموش است تنها در انجیل لوک ۲:۸ آمده است که در آن شب شبانها رمههایشان را درپایش بودند و بنابر این بسیاری از پژوهندگان برآنند که زادروز مسیح نمیتواند در زمستان بوده باشد چون درسرمای دیماه گوسفندان را در بیت اللحم به هوای زمستانی نمیتوان از آغل بیرونآورد.
همچنین نویسندگان مسیحی سدههای یکم و دوم مانند ایرنئوس ۲۰۰-۱۳۰ م Irenaeus ، ترتولیان ۲۲۵-۱۶۰ م Tertullian در بارهی جشن زادروز مسیح هیچ ننوشته اند و بهویژه اُریژن اسکندریه (۲۶۴-۱۶۵م) رمیها را بخاطر برپا داشتن جشن زادروز بهسخره میگیرد، که این دهناد را آئینی بتپرستانه میخواند. تنها درسال ۲۰۰ میلادی است که یکی از آموزگاران مسیحی بهنام کلمنت Clement اسکندریه در بارهی زادروز مسیح نوشت:
کسانی هستند که نه تنها سال زادش که بل روز زادش او را پیدا کردهاند و آنها میگویند زادسال او در ۲۸ اُمین سال اگوستوس و در ۲۵ اُمین روز ماه پاچن Pachon ( از ماههای مصر برابر با ۳۰ اُم اردیبهشت یا ۲۰ می) بود ... و دیگران میگویند او در ۲۴ اُم و یا ۲۵ اُم فارموثی ( برابر با ۳۱ فروردین و یا ۱ اردیبهشت، ۲۰ یا ۲۱ آپریل) دیده به جهان گشود.
همانگونه که در پساتر خواهیم دید، شاپور یکم در ۲۴۴ م در رزم با امپراتوررم؛ گردیان سوم، که درهنگام نبرد کشته شد، پیروز شد و فیلیپ عرب جانشین او که به نوشتهی یوسیبیوس مسیحی شده بود در پیمان پایان جنگ وادار بهپرداخت باج هنگفتی به ایران شد. امپراتور دیکوس تنها نزدیک به دوسال فرمانروایی نمود او فرمان دادهبود که همهی مردمان رم به میترا و دیگر خدایان رم یشتن (قربانی) نمایند و مسیحیانی که از یشتن سرباز میزدند شکنجه و کشته میشدند . دیکوس تنها دوسال فرمانروایی نمود و در ۲۵۱ م درجنگ با گوثها کشته شد. جانشین او گالوس نیز بیش از دوسال فرمانروایی ننمود، او در آزار مسیحیان چندان سختگیر نبود و تنها به تبعید پاپ کرنلیوس به سنتومسله Centumcellae بس نمود و پس از آنکه پاپ کرنلیوس درگذشت گالوس جانشین او پاپ لوسیوس را نیز تبعید نمود شاید از اینروی بود که سپاهیان رم که بیشترشان میتراباور بودند آملیانوس را به امپراتوری برگزیدند و گالوس بگونهیی سربهنیست شد. هرچند املیانوس بیش از ۵ ماه امپراتور نبود وهنگامیکه والرین که خودرا امپراتور خوانده بود به نبرد با او آمد به دست سربازانش کشته شد. والرین که تا سال ۲۶۰ م که در نبرد با شاپور شکست خورد و ببند کشیده شد برای هفت سال امپراتور بود، براستی با مسیحیان سر دشمنی داشت. او نیز به کشیشان مسیحی فرمان داد تا به میترا و دیگر خدایان رم یشتن (قربانی) نمایند . او آموزگاران و سردمداران کلیسا را اعدام نمود و همهی سناتورها و زمینداران رم را واداشت تا برای نشان دادن وفاداری خود به رم به میترا و دیگر ایزدان نیایش کنند، وگر آنها از این فرمان سرپیچی مینمودند زمینها و جایگاههای خود را ازدست میدادند.
پساز آنکه والرین در ایران در نبرد با شاپور اسیرشد، پسرش گالینوس که تا آن هنگام با پدر در امپراتوری همفرمانروا بود به جانشینی رسید. او فرمان داد که بامسیحیان به نرمی رفتار شود و کلیساها وزمینهایشان به آنها بازگردانده شود و شاید از همینروی بود که تا پایان امپراتوریَش در سال ۲۶۸ م با شورشهای بسیار درمیان سربازان رم روبرو بود و سرانجام در توطئهی سپهبدانش به دشنهی یکی از سپاهیانَش کشته شد. گواهههای تاریخ به نوشتهی اورلیوس ویکتور Aurelius Victor نشان میدهند که جانشین او کلادیوس که تنها نزدیک به دوسال امپراتوربود نیز به آئین رم وفادار بود و گفته میشود سینت والنتاین بفرمان او کشته شد. کلادیوس شاید به بیماری طاعون درگذشت. اگرچه دوستدارنش افسانهیی ساختند که او برای پیروزی رم بر گوثها خویشتن را به کنشی فداکار devotio برپایه پیشگوییهای سیبل در دیوانهای سیبل Sibylline Books یشت (قربانی) نمود. جانشین او برای کمتر ازشش ماه کوینتلوس بود که در سال ۲۷۰ به هنگام پادشاهی هرمزد یکم پسر شاپوریکم خودرا کشت.
در سال ۲۷۰ اورلیان برتخت امپراتوری نشست وبرای پایان دادن به تنشهای آئینی در سال ۲۷۴ میترا را به آوند خورشید پیروزمند تنها خدای رم اعلان نمود. در ارمنستان هنایش این ستیزه ها در رم دوچندان بود زیرا چنان که در بخشهای آینده خواهیم دید، موبدان ذرتشتی بر آن بودند تا میتراباوری را از ارمنستان براندازند و مهینان میترا باور ارمنستان برای نگاهداری و پاسداری آئین خود از پردهي مسیحیت بهرهگرفتند. و چنین بود که بسیاری از باورهای میترائی به مسیحیت اندرآمد.
![]() |
| یشتن گاو Tauroctony بدست میترا - موزهی واتیکان |
![]() |
| یشتن گاو در نیایشگاه میترا در دورا اروپوس در خاور سوریه |
از اینروست که شماری از نویسندگان نخستین مسیحیت مانند جاستین در سدهی دوم میلادی ترتولیان و اریژن در سدهی سوم میلادی و فیرمیکوس مترنوس در سدهی چهارم کوشیده بودند تا نشان دهند که این آئین میتراست که از مسیحیت اندیشارها و انگارههایش را به وام گرفته است. برای نمون جاستینِ شهید در سوداری Apology چنان وانمود میکرد که میترا باوران مراسم پذیرش گروندگان نو را از مسیحیان آموختهاند و مینوشت :
ودیوان پلید در رازهای میترائی پیروی از ما نمودهاند و بهآیندگان رساندهاند تا انجام گیرد. زیرا که نان و پیالهی آب با برخی از واژههای ورد بر روی سر آنها در مراسم پنهانی پذیرش گروندگان خوانده میشود، شما یا میدانید و یا فرامیگیرید .همچنین ترتولیان Tertullian در تعمیدگرایی مینوشت:
در برخی ار دهنادها که با غسل نمودن آغاز میشود مانند آنچه که شاید در ایسیس و یا میترا دیده میشود... در اینجا نیز ما شور دشمنی ابلیس را با کردارهای خداوند میبینیم چرا که اونیز همان گونه غسل نمودن را در میان پیروانش انجام میدهد.ترتولیان در نوشتهی خود "نسخهئی برای درمان دیگر باوری" De praescriptione haereticorum به شباهتهای مراسم میتراباوران و مسیحیت میپردازد و آنها را تقلیدهای ابلیسانه میخواند، که شاید منظور او از ابلیس "سامان مغ" بود. او مینویسد:
اما آیا کسی به هوشمندی میپرسد که چه کسی است که این گونه کنشها را، که به کجپردازی انجام میگیرد، رهبری مینماید؟ آن کس ابلیس است که کارش برواژگردانیدن راستی ست. اوست که در رازهای بتهای ایزدی دهنادهای آشاوان sacraments را تقلید میکند. او حتی به باورمندانش و آئیندارانش آب میپاشد و بهآنها با غسلکردن پیمان بخشش گناهان را میدهد و اگر من میترا را به یاد بیاورم که بر پیشانی سربازانش نشانه میکند ( و یا با آب) او یشتن نان را جشن میگیرد و انگارهی رستاخیز را نشان میدهد و در زیر شمشیر تاج را انکار میکند .در آمیختن مسیح با میترا تا به آنجا بود که گیلداس نخستین راهب تاریخنویس انگلیس در نیایش خویش مسیح را "خورشید راستین" میخواند و مینوشت:
و در این هنگام این جزیرهها، سخت و سرد و یخزده در دورافتادهترین سرزمین جهان ، در دوردست از خورشید پدیدار، طلایههای روشنایی را دریافت میکند، و آن دریافت آشاوان مسیح است ، خورشیدی راستین ، که بههمهی جهان نشان میدهد شکوهش را، نه تنها از آسمانی هنگامین، که بل از فراز مینو، که از هرآنچه هنگامین ست برترست ....
و جان کریسوستوم در نیایش خود به زاد روز میترا "خورشید شکست ناپذیر" اشاره مینمود و میگفت:
... اما سرور ما نیز در ماه دی زاده شده ... اما آنان آنرا "زادروز شکست ناپذیر میخوانند" براستی چه کسی شکست ناپذیر همچون سرور ماست ... ؟ و یا اگر بگویند این زاد روز خورشیداست . مسیح خورشیدِ داد ست. John Chrysostom, "del Solst. Et Æquinچنین بود که چنانکه خواهیم دید امپراتور کنستانتین روز آشاوان هفته را برای نیایش وآسودگی از شبات (شنبه) یهودیان به یکشنبه Solis یا روز خورشید Sunday دگرگون نمود و چنین بود که روز رستاخیز عیسی نیز به یکشنبه روز خورشید برگردانده شد.
همشاهنشاهی ارتهشیر و شاپور
پس از چیرگی بر نیسیبیس و شکست رم در کارهائه؛ اتحاد رم و هترا دیگر ارزشی نداشت. به گواههی سنگنگارههای کوه پیرچاووش در روستایِ خانتختی در میان سلماس و ارومیه ارتهشیر کهنسال در ۲۳ فروردین سال ۲۴۰ پسرش شاپور را به همشاهنشاهی برگزید و سکههایی با نگارهی دو همشاهنشاه ؛ اردشیر وشاپور در ایران پخش شد. گواهی دیگر در این باره دستنبشتههای مانوی در کلن به زبان یونانی دربارهی زندگی مانی است .
هنگامی که من بیستوچهار ساله شدم، همان سال که پادشاه ایران، دری-اردشیر شهر هترا را بگشود، و به سالی که شاپورشاه، پسرش، بزرگترین افسر را در ماه فارموثی، در روزماه [هشتمِ ماه فارموثی]، بر سر نهاد، ایزد من که فرخندهترین است مرا به مهر خویش سربرافرازید، مرا با دوستاری خویش فراخواند…
از گواهههای تاریخی چنان برمیاید که اردشیر و پس ازاو دیگر شاهنشاهان دودمانش مانند آرشاکیان از نشست رایزنانی از مهینان و بزرگان بهره میبردند که در برخی بارهها مانند جانشینی پادشاه نگرش میدادند. هرچند گواهههایی مانند نامهی تنسر و یا سنگنبشتهی پایکولی در کردستان عراق که در بارهی تاجگذاری نرسه است درباره نشست رایزنان آگاهیهایی میدهند اما این گواههها چندان هم دربرگیر همهی گمارشهای این نهاد نیستند. در سنگنبشتهیی از ارتهشیر چنین میخوانیم:
ما شاپور را ازبرای کاردانیَش پادشاه نمودیم (؟) هرچند اگر در ایرانشهر پادشاهی راستینتر از شاه شاپور و بیشتر دربند بهپرستاری ازخدایانست ، ویاکه بهتر، و یاکه هرآنکس که بهتواند ایرانشهر را بهتر و بهداشتر پاس بهدارد (؟) و بهتر از شاه شاپور فرمانروایی کند. پروایش دهید تا بهگوید.براین پایه، چنین مینماید، که ارتهشیر در گزینش شاپور معیارهایی را برای گزینش جانشینان برجا نهادهست و چنین بود که اگر شاهزادهيی ساسانی خویشتن را سزاوارتر از جانشین برگزیده میدید میتوانست دادخواست خود را درنشست سنای مهینان ساسانی مطرح نماید. پژوهشگران بر آنند که شاید پساز گزینش پادشاه نو او در میان شاهزادگان ومهینان دربار در همانجا که برگزیده شده تاج را بر سر مینهاده ست . این روندار در نامهی تنسر، از دید موبدان ذرتشتی به روشنی گزارش شدهاست. در شب تاجگذاری افسر و اورنگ پادشاهی در دیدارگاه دربار نهاده میشد و بزرگان و مهینان درجایگاههاشان برپا میشدند. سپس موبدانموبد و هیربدان و مهینان و ستونمردان ارجمند پادشاهی به نشست شاهزدگان اندر میآمدند و در برابر آنان میایستادند و میگفتند: "ما در برابر اهورامزدا گمارش دشوار خود را به انجام رسانیدیم و او چنین برنامهکرد که راه راست را بنماید و به ما آنچه را که بهترین است بیاموزانید" سپس موبدانموبد با آوایی بلند و رسا میگفت: " امشاسپندان پادشاهی را به بهمان (فلان) ، پسر بهمان موهبت داشتهاند شما آفریدگان یزدان نیز این را گواهی کنید تا بهترین پاداش وآمرزش از آن شما شود." سپس همگان شاهزادهی برگزیدهشده را به اورنگ پادشاهی برمینشناندند و افسر پادشاهی را بر سرش مینهادند. .. سپس در دهنادی دیگر، که تاجگذاریی آئینی بود و در آتشکده برگزارمیشد، پادشاه نو سوگند وفاداری به کشور و آئین را ادامینمود .
![]() |
| سکهی همشاهنشاهی اردشیر و شاپور یکم ساسانی |
بر پایهی سالنامهی مصر همشاهنشاهی شاپور با اردشیر ، در۲۳ فروردین سال ۲۴۰ میلادی آشکاری دادهشدهاست . پس از آنکه اردشیر شاپور را بهجانشینی برگزید، وی را بهنبرد با هترا بفرستاد و او آن شهر را بهدیگربار به ایران بازگردانید. در بارهی بهزیرفرمان آوردن هترا تاریخ نویسانی چند مانند تبری افسانههایی را بازگو کردهاند که با همهاینکه باورکردنی نیستند میتوانند اندک نشانههایی از رویدادهای راستین را دربر داشتهباشند.
براینمون، داستان نبردهای اردشیر با هفتان بخت و مهرک از واقعیت نبردهای اردشیر در کرانههایِ عربنشینِ دریابارِ پارس نشانه دارد. در داستان تبری فرمانروای هترا ساطرون نامیده شده که شاید همان نام سناتروک است که نامی پارتی است و بنوشتهی تبری، عرب وی را ضیزن نام دادهاند که مادرش از تبار حلوان بود. در تبری آفند شاپور بههترا از اینرو ست که ضیزن به بخشی از سرزمین او دستدرازی کردهبود و شاپور برای کیفر به او در برابر دژ هترا اردو زد و گرداگرد آن شهر را بست، اما نمیتوانست که آن دژ را ویران سازد. تاآنکه دخترزیبای ضیزن که نضیره نام داشت به او دلباخت و به شاپور راز گشودن طلسم دژ رابیآموخت. اگرچه داستان آن راز افسانهسراییئی بیش نیست، چرا که برپایهی آن شاپور میباید پای کبوتری سبز و طوق دار را با خون ماهانهی دوشیزهئی کبودچشم مینوشت و کبوتر را رها مینمود تا بر دیوار دژ بنشیند و این موجب میشدکه آن دیوار فرو ریزد.
به نوشتهی محمد خوندشاه، که به نام میرخواند شناخته میشود و تاریخنگاری بوده است از خاندانی بخارایی که در بلخ بدنیا آمده بود و در آنشهر نیز جانسپرد وهمزمان با آخرین پادشاه تیموریان سلطان حسین میرزا بایغرا بود و در پناه و پاسداری وزیر او میرعلی شیرنوایی در هرات تاریخ روضة الصفای خودرا نوشت:
... گفته اند که در محاذی تکریت میان دجله و فرات شهری بود خضر (هترا) نام و یکی از حکام عرب که اورا منیزن میگفتند بر آن بلده استیلا داشت و تمام مملکت جزیرۀ عرب به تصرف منیزن بود و لشگری فراوان ترتیب داده در محل که شاپور بنا بر مصلحت مُلکی به خراسان رفته بود بهسواد درآمد و در حدود مملکت او خرابی بسیار کرد و چون شاپور از خراسان مراجعت نمود بر این جرأت مطلع گشت، لشگر به جانب منیزن کشید و اورا مدت دوسال و به روایتی چهار سال در مدینۀ خضر محاصره فرمود و به هیچ وجه استخلاص آن قلعه حصین دست نمی داد.
وآن پریپیکر شیفتۀ دیدار این مَلَک منظر گشت و نزد شاپور قاصدی فرستاده پیغام داد که اگر شاه مرا به خدمتکاری حرم قبول فرماید من تعلیمی دهم که فتح قلعه بزودی روینماید و شاپور از استماع این حدیث مستبشر گشته عهد و پیمان را بهایمان مؤکٌد ساخت که اگر ملکه آنچه قبول فرموده بهجای آرد من بهپاداش این عمل او را بانوی بانویان گردانم و چون ازجانبین مبانی شرایط و عهد استحکام یافت نضیره به پادشاه گیتیستان پیغام داد که حمامۀ مطوقه (کبوتر طوق دار) پیدا باید کرد و بر پای آن به خون حیض دختر بکر زرقا خطی باید نوشت و کبوتر را باید گذاشت تا بر برج قلعه نشیند و برموجب اشارت نضیره چنان کردند و دو برج از آن حصار افتاده، شهر مسخر شد. و شاپور منیزن را به قتل آورده دخترش را به حرم فرستاد.
منقول است که شبی نضیره تا روز از اَلمِ پهلو نالیده به خواب نرفت و چون احتیاط کردند برگ گلی در جامۀ خواب او یافتند که پهلوی اورا افگار کرده بود. شاپور از این معنی متعجب شده پرسید که در خانۀ پدر غذای تو چه بود که این چنین بدن نازک داری؟ نضیره جواب داد که مغز استخوان بره و نبات مصری و به جای آب شرابی صافی میدادند (...) شاپور گفت که باپدری که ترا چنین تربیت فرموده آنچه کردی دیگری از تو چه خیر و نیکویی توقع دارد! آنگاه فرمان داد که گیسوی نضیره را بر دوپای اسبی توسن بستند و اسب در جست و خیز آمده دختر غدار به جزای کردار خود رسید .چنانکه پیداست که بخش بزرگی از این داستان ساختگیست. ولی میتوان پنداشت که شاید شاپور توانسته بود دژ هترا را به یاری برخی از سپاهیان ناوفادار و یا مردمان ناخشنود هترا و شاید با خریدن آنان برگشاید . و شاید ترپند این بوده است که زمان آفند با کبوتری به پاسداران آن دژ رسانیده شود تا در آن دم درهای دژ را بگشایند.
بههرروی، پیروزی اردشیر و شاپور و برپاسازی شاهنشاهی ساسانی در ایران که به رهاسازی ساختار فدرالی پارتها انجامید برای اقتصاد ایران هزینهیی گزاف داشت. و برآیند آن افت بازرگانی و بینواییی بود که در بسیاری از سرزمینهای ایرانی، که با دادوستد و بازرگانی توانمند شده بودند، گسترده شد. همانگون که ریچارد نلسون فرای Richard Nelson Frye در کتابش، تاریخ ایران باستان، The History of Ancient Iran مینویسد :
،
مهینترین برآیند این نبرد پس از بهزیرفرمانآوردن نیسیبیس و کارهائه ، پیروزی بر هترا در سال ۲۴۰-۲۳۹ بود که در بارهی آن افسانههای بسیار پدیدارگشت، چنانکه برخی افتادن آن شهر را به عشق شاهدخت آن شهر به شاپور پیوند دادهاند زیرا که او به ناوفایی؛ شهرش را به پای شاپور افکند . اگرچه، آنچه که نشانمند ست بیتوجهی به نگاهداری هترا و سپس دورااروپوس ، پالمیر و دیگر "شهرهای کاروانی" بود که برآیند آن ویرانی و ازمیانرفتن دادوستد بازرگانی در آبادیهای میان بیابان گشت که پیشهآفرینان (آنترپرونورها) در گذشته، با همهی دشواریهایی که از جنگهای رم و پارت برمیآمد، برپاداشته بودند. ساسانیان از آغاز پادشاهیشان برآن بودند که تا دادوستد و بازرگانی را در دستهای خویش تمرکز دهند, اما آنها نهشگرد بازرگانی داشتند و نهمانند سرنشینان آبادیهای بیابانهای سوریه توان پیشهآفرینی. و همهی نشانهها به کاستی اقتصادی در این دوران گواهی میدهند. نبردهای میان رم و ساسانیان سختتر و ویرانکنندهتر و برای بازرگانی سختیزاتر از جنگهای دوران پیشین بود و از این رو "نومَه بارآور" Fertile Crescent میانرودان بهبسیار آسیب دید.
فهرست بخش ها
| |||||||
|
| |||||||












هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر